خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان ماه شب چهارده پارت 11

رمان ماه شب چهارده پارت 11

رمان ماه شب چهارده پارت 11
5 (100%) 1 vote[s]

رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار

برای مشاهده پارت ها به ترتیب واردشوید

اولین چیزی که به یادم اومد این بود که پارسا در مورد من چی فکر می کنه ..
درمونده شده بودم نمی تونستم با بابا حرف بزنم ..
گناهی نداشتم جز اینکه دنبال کسی می گشتم که خلاء زندگیم رو پر کنه ..بالم شکسته بود و احتیاج به یک کسی داشتم که پروازم بده …
پدر من حتی اجازه نمی داد با کسی دوست باشم و هر بار که می فهمید هزار مشکل برام درست می کرد و اونقدر سر همون دوست که اونو نمی پسندید دعوا می کردیم که بالاخره منو بیزار کرد تا با کسی دوست بشم …
نمی دونم چطوری با خودش فکر نمی کرد که منم آدم بودم و احساس داشتم …
مامان بازوی منو گرفت و گفت : قربونت برم دلبرم ؛آروم باش بزار آذین بیاد …
گفتم :وای مامان پارسا ؟؛؛
حالا اون در موردمن چی فکر می کنه ؟
گفت : نمی دونم ولی از پشتی تو در اومده و عصبانی شده وبه قاضی گفته اون دختر رو من می شناسم محال همچین کارایی کرده باشه دروغ میگه و بعدم کلی بد و بیراه بار صابر کرده …
حالا برو توی اتاقت نزار حرفتون بشه ….

گفتم : بزار حرفمون بشه من کاری نکردم که قابل سرزنش باشه ..
بابا داد زد تو غلط کردی رفتی توی آپارتمان یک مرد مجرد ..
گفتم : اون مرد مجرد کسی بود که اومده بود خواستگاری من ؛؛ شما مگه خونه ی پدرش شام نخورین ؟
به صدای ساز و آوازش گوش نکردین ؟ شما نبودین که به به چهچه کردین؟ اگر من قبل از این ماجرا رفته بودم حق با شما بود ولی اونموقع وقتی صابر یک روز اومد دم دانشگاه و گفت می خوام آپارتمانم رو نشونت بدم ببین اگر می پسندی همون جا رو درست کنم برای تو ..
من نمی دونستم که قصد بدی داره ..نمی دونستم اون خونه مال دوست دخترش از کجا خبر داشتم ماشین اون دختر رو سوار میشه ؟..
شما و رامین تحقیق کردین و به نتیجه ای نرسیدین ..
من از کجا باید می فهمیدم …بابا ؛ به جون مامان قسم می خورم به اون خدایی که می پرستی من کار بدی نکردم ..
تا پای جونم ایستادم و از خودم محافظت کردم نذاشتم دستش به من برسه ..قران رو بیار دستم رو بزارم روش …
شما که یکبار منو وادار کردین کاری رو که نمی خوام انجام بدم پس چرا بهم شک می کنین ؟ شما دختر تون رو چطوری دیدن ؟
آدمی هستم که از اون مرد پول گرفته باشم ؟ صابر بعد از ماجرای اون روز توی آپارتمان مدام بهم زنگ می زد و ازم می خواست ببخشمش و اصرار می کرد …
خواستم کثافت بودنش رو بهش ثابت کنم تا ولم کنه ….

بابای خوبم ؛؛می دونم مهربونی و دلت برای من می سوزه ولی اگر با من رفیق بودی ؟ اگر اجازه می دادی درد دلم رو به شما بگم ؟ تنها نمی رفتم به شما می گفتم و با هم صلاح می کردیم ..
ولی اون مرتیکه زنگ می زد پیام می داد و من ترسیدم
می دونی چرا بابا ؟ از شما ترسیدم اگر بفهمی اون به من زنگ می زنه روزگار منو سیاه می کردی ؛
مدت ها با شما مشکل پیدا می کردم ..روی عقل خودم خواستم موضوع رو تموم کنم ..خوب اونطوری شد ..
بازم میگم پشیمونم ولی تجربه پیدا کردم زندگی یعنی همین ..شما خودت توی زندگی خطا نکردی ؟
اگر بگی نه من قبول ندارم ..چون یکی از خطا های شما من بودم ..باهام بد رفتار کردین بابا ،تا حالا شجاعتشو نداشتم که اینطوری با هاتون حرف بزنم اما دیگه وقتش رسیده که اینو قبول کنین ..
من بزرگ شدم و دیگه اون دختر بچه ای نیستم که شما هر طوری دلتون خواست با من حرف بزنین ..
خودتون فکر کنین یکبار ..فقط یکبار از من پرسیدین که چطوری فکر می کنم؟ ..
چرا بیقرارم ..حتی وقتی دکتر گفت از انرژی زیاده و نور ماه روی من اثر بیشتری می زاره ..با این گوش های خودم شنیدم که قبول نکردین و به مامان گفتین اینم یکی از فیلم هایی هست که دلبر داره بازی می کنه …
بابا؟ بابا جون..من سالها عذاب کشیدم و جرات نکردم به شما بگم که چه حالی دارم …

اونقدر به من بد بینی که حتی چیزای خوبی هم که درمن سراغ دارین رو انکار می کنین ..
برای اینکه باورتون در مورد من عوض نشه و متوجه نشین که عمر منو تباه کردین …
مدام منو محکوم می کنین ..شما اگر پدر من هستی می دونی که این کارا ازم بر نمیاد …
سرتو بالا می گرفتی و به جای پارسا شما سینه سپر می کردی …
چرا باید اون و رامین منو قبول داشته باشن و پدر خودم اینطور بهم تهمت بزنه و خودشو سر شکسته بدونه ؟…
واقعا من شما رو سر شکسته کردم ؟ بابا من به دوستی شما بیشتر از دلسوزی تون نیاز داشتم .
گفت : آخه بابا جون تو خودتم مقصری ؛ حرف من اینه که میگم از اول نباید دنبال اون پسره می رفتی ..
من چه ترسی دارم؟ چرا تو ازم باید بترسی ؟ تا حالا دست روت دراز کردم ؟ ازت سئوالم نکنم؟ ..
کجا میری کجا میای ؟ پس اینجا به درد چی می خورم ؟
من این کارا رو از روی دوست داشتنت می کنم بعد تو به جای حق شناسی از من می ترسی ؟
من چیکارت کردم دختره ی بی چشم رو غیر از اینه که صبح تا شب زحمت می کشم رفاه تو رو فراهم کنم؟ چی ازت کم گذاشتم ؟
حالا تو مدعی من شدی ؟

گفتم : مدعی ؟
دارم از خودم دفاع می کنم ، آخه چرا متوجه نیستین من چی میگم ؟ شما بگین من چیکار کردم که به من اعتماد ندارین ؟ …
گفت : به تو اعتماد دارم به اونایی که مثل گرگ اون بیرون منتظرن گولت بزنن اعتماد ندارم ..
دیدم بحث کردن فایده ای نداره نه بابا می تونه منو قانع کنه نه من اونو …
سرمو تکون دادم و گفتم : بابا جون ما یک قاضی لازم داریم صبر می کنم رامین و آذین بیان …
با حرص رفتم توی اتاقم و درو زدم بهم ..صدای بابا رو شنیدم که فریاد زد : اون درِ وامونده رو اینقدر تو سر ما نکوب ..
یکی از اون چیزایی که می خوای بدونی چیکار می کنی همینه تا بهت یک حرف حساب می زنن میری و درو می زنی بهم ….
کیفم رو پرت کردم روی تخت ولی صدای زنگ تلفن رو شنیدم ..
گوشی رو در آوردم ..
پارسا بود سرجام خشکم زد ..و با دیدن اسمش قلبم به تپش افتاد ..

چقدر دلم براش تنگ شده بود ..
ای خدا چیکار کنم چی می خواد به من بگه …
داشتم فکر می کردم جواب بدم یا نه ؛ قطع شد ..اون سه بار زنگ زده بود …و من نشنیده بودم ..
خواستم زنگ بزنم مردد شدم..می خواستم فراموشش کنم و مطمئن بودم اونم همینو می خواست ولی هنوز با کاراش منو تحت تاثیر خودش قرار می داد و نمی تونستم از کنار کاراش به آسونی رد بشم ….
آهسته گفتم ای خدا به دلش بنداز دوباره زنگ بزنه …
همینطور که مات و مبهوت گوشی به دست ایستاده بودم دوباره زنگ خورد واقعا از جا پریدم ..
حس عجیبی داشتم ..از اینکه دوباره می خواستم با اون حرف بزنم به هیجان اومده بودم ….
از طرفی می خواستم بدونم در مورد من چطوری فکر می کنه و این برام خیلی بیشتر از نظر بابام مهم بود …
فورا جواب دادم و گفتم : بله ..
گفت : دلبر تو خوبی ؟
گفتم : نه نیستم ..
پرسید : بابا حرفی بهت زده ؟
گفتم : پارسا نمی دونم چرا همش به تو باید بگم متاسفم .. مثل اینکه امروزم اذیت شدی …
گفت : نه کی گفته؟ آقای یزدانی اذیت شد و من نگران شدم تو رو اذیت نکنه …

گفتم : یک چیزی بپرسم راستشو بهم میگی ؟
گفت : آره چرا که نه ؟
گفتم : چقدر از حرفای امروز رو باور کردی ؟ گفت : هیچی؛ معلوم بود داره تهمت می زنه که خودشو خلاص کنه ..
من به آقای یزدانی هم گفتم این وصله ها به تو نمی چسبه …
انگار آبی روی آتیش دلم ریختن و اون موقع بود که دلم نازک شد واشکهام که منتظر ی تلنگری بودن مثل ابر بهار پایین اومدن …
گفتم :خیلی دلم می خواست با تو حرف بزنم نظرتو بدونم ..
ممنون که زنگ زدی انگار حالم بهتر شد ..
راستش چند دقیقه بیش فکر می کردم دنیا تموم شده …
دلم می خواد زمان رو به عقب برگردونم ….آخه چرا اینطوری شد ؟ من این زندگی رو نمی خوام ..
دلم نمی خواست باعث رنج تو باشم ..کاش آشنایی با صابر رو از ذهن و روحم پاک می کردم ….
گفت : دلبر خواهش می کنم اینو نگو ؛ یک بار دیگه این حرف رو زده بودی ..ولی زمان به عقب بر نمی گرده ..حتی یک ثانیه اش …
اونچه که هست رو قبول کن ….و اینقدر سخت نگیر ..
من فعلا خدا حافظی می کنم مشتری دارم ؛ یک مطلب برات پیام می کنم نگاهی عمیق بهش بنداز ..

گفتم: پارسا قطع نکن بگو زخمهات چطورن ؟
با عجله گفت : خیلی بهتره ممنون کاری نداری ؟ گفتم :نه منم ممنونم …
ده دقیقه ای طول کشید و پیامش نیومد من همینطور روی لبه ی تخت نشستم بودم و به گوشیم نگاه می کردم در حالیکه خیلی آروم شده بودم ..
نمی دونم چرا پارسا اینقدر روی من اثر مثبت داشت و ازش انرژی خوبی می گرفتم …
در حالیکه نه زیاد اهل حرف زدن بود و نه بگو و بخند؛؛
ولی آرامشی تو صورتش داشت که منو مجذوب می کرد …
پیام رسید:فورا خوندمش
؛؛ تسلیم به معنی ضعف و انفعال نیست نه به تقدیر گرایی راه می برد نه به عجز ؛ بر عکس قدرت حقیقی در تسلیم نهفته است ؛
قدرتی که از باطن سر بر می آورد ..کسانی که به جوهر الهی زندگی سر می سپارند بی هیچ تزلزلی آسوده در صلح خواهند زیست ؛ حتی وقتی جهان در آشفتگی از پس آشفتگی سیر می کند ؛؛ .
متن رو چند بار خوندم و به ذهنم سپردم …
صدای بچه ها رو شنیدم که منو صدا می کردن ..
خاله دلبر؟ ..
خاله دلبر کجایی ما اومدیم پیشت …

ملیکا و ماهان رو بغل کردم و بوسیدم ..
هردو با هم حرف می زدن و با هیجان گزارش کارایی رو که کرده بودن به من می دادن ..
اون دوتا جون من بودن و نفسم براشون می رفت ولی مثل همیشه به شنیدن حرفای اونا اشتیاق نداشتم .. که آذین اومد توی اتاق ..
فورا خودمو انداختم توی بغلش و گفتم : می ببینی بابا با من چیکار می کنه ؟
والله به خدا رامین و پارسا خیلی آقا هستن که هنوز تو صورت من نگاه می کنن ..هر کس بود با خودش فکر می کرد این دختره حتما یک کاری می کنه که باباش اینقدر بهش بی اعتماده …
خوش بحالت که زود شوهر کردی و رفتی از دست بابا خلاص شدی …
ماهان گفت : خاله منم بهت اعتماد دارم
گفتم قربونت برم خاله جون ؛مَرد من؛ این از همه برام مهمتره ..
آذین گفت : بچه ها یکم برین بیرون من با خاله حرف بزنم صداتون می کنم ….
ملیکا گفت : ای بابا این حرف بزرگا تموم نمیشه من می خوام پیش خاله باشم ..بعدا حرف بزنین ..
آذین گفت : قول میدم زود تموم بشه معذرت می خوام ولی یک کار کوچولو با خاله دارم ..
با نارضایتی رفتن …

و اون در حالیکه چشمش پر از اشک بود نشست روی تخت و گفت : رامین از دست بابا خیلی ناراحت شده
میگه صابر که معلوم بود این حرفا رو می زنه برای دفاع از خودش اما بابات چرا اون کارا رو کرد؟ که همه فکر کردن واقعا دلبر این کارا رو کرده ..
می گفت بابا طوری سرشو گرفته بود و به تو فحش می داد که حتی قاضی رو هم به شک انداخته بود .
اگر پارسا نبود منم داشتم از حرکات بابا باورم می شد …
وقتی دیدم پارسا که یک غریبه است اینقدر از دلبر دفاع می کنه از خودم خجالت کشیدم ..
من و بابا باید از دلبر دفاع می کردیم..
گفتم : آفرین به رامین …
گفت : الانم به خاطر تو اومده وگرنه دلش نمی خواست با بابا روبرو بشه …
گفتم : متاسفانه ؛ چیکار می تونم بکنم بابامه؛؛ داره بهم بد می کنه ولی خودش نمی دونه …
گفت :تو فکر می کنی با من خوب بود ؟
گفتم : بازم از من بهتربود هیچوقت به تو معترض نمی شد همیشه ازت تعریف می کرد من یادمه ؛؛
گفت : تو بچه بودی و نمی فهمیدی به من داشت چی میگذشت ..

از هفده سالگی با وجود اینکه دلم می خواست درس بخونم و دانشگاه برم خواستگار قبول می کرد و می خواست ازدواج کنم هر وقت اعتراض می کردم می گفت صلاح تو رو من می دونم …
و بالاخره هم من و راضی کرد آخه بابا برای من از اون بر پشت بوم افتاده بود ..
مدام می گفت تو خوبی ..تو مظلومی ؛ تو عاقلی ؛ اشتباه نمی کنی ..و اینطوری من همیشه تحت فشار بودم که کاری نکنم که پدرم ازم مایوس بشه ..
و همه ی خواسته هام ؛؛ امید و آرزوهام از یادم رفت ….
بابا حد وسط رو بلد نبود …من نتونستم بچگی کنم ..
نتونستم درس بخونم و حالا شدم یک زن مطیع و فرمانبر دار یک چیزی مثل عروسک خیمه شب بازی که هر کس می تونه منو با ساز خودش برقص در بیاره ….
از همه می خورم نمی تونم جواب بدم ..
هنوز اون ترس در من هست که مبادا کسی فکر کنه من بدم ..
نمی تونم حرفم را بگم و حقم بگیرم ، رامین مرد خوبیه ولی اگر خودم انتخابش می کردم ..
با چیزی که بابا از من ساخته بود خودم بهش یاد دادم بهم زور بگه ..
همین دوتا بچه به راحتی سوار من شدن ؛ چرا ؟ برای اینکه من بدون چون و چرا مطیع و فرمانبردارم …
ولی حسم چیه ؟

از زندگی چی می خواستم و چی به روزم اومد ،، شد حرفایی که توی دلم مونده و عقده ی بزرگی برام درست کرده ..
من همیشه ازت حمایت کردم برای اینکه نمی خوام مثل من بشی ….
گفتم : آره درست میگی می فهمم ..کاش به جای همه ی این کارا و دلسوزی ها با ما رفیق می شد و آدم حسابمون می کرد ..
نظر مون رو می پرسید که چی می خوایم و چی نمی خوایم..اون موقع هر کاری می کردیم چه غلط و چه درست میشد تجربه ی زندگی ما نمی تونستیم به گردن کس دیگه ای بندازیم …
مامان سرشو از لای در کرد تو و گفت : اشتباه می کنین آدما عادت دارن همیشه همه چیز رو به گردن دیگران بندازن ..چیه ؟
پشت سر بابات حرف می زنین ؟
گفتم : مگه جلوی روش میشه چیزی گفت ؟ در واقع این خود باباست که آبروی خودشو می بره و جالب اینجاست که هیچ وقت قبول نمی کنه اشتباه کرده ..
یادتونه شمال که بودیم همینطور نشست و از من پیش همه حرف زد اصلا با خودش فکر کرد من دلم می خواد اون حرفارو به آدمایی که بار دوم بود می دیدیم بزنه ؟
چرا یک پدر باید جلوی غریبه از زندگی خصوصی دخترش حرف بزنه؟ ..

مامان باور کنین داشت به پارسا و آقای اسدی می گفت که توی پارگینگ خونه ی صابر چه اتفاقی برای من افتاد همون جا دلم می خواست بمیرم و تو صورت کسی نگاه نکنم ..
حالا یکی اینو بهش بگه ..اصلا انکار می کنه میگه نگفتم …
مامان گفت : می دونم عزیزم ..فکر می کنی حواس من نیست ؟ چیکار کنم ؟
منم دیگه یک حدی توان دارم ..اما اینو می دونم که جون و عمرش شما دوتا هستین ..
ازش بگذرین بزارین به حساب عشقی که بهتون داره ..اما عزیزان من آدم نمی تونه همه ی کاستی هاشو به گردن پدر و مادر بندازه ..
شما ها عقل دارین بزرگ شدین ..اگر واقعا تغییر تو زندگیتون می خواین الان وقتشه ..
از این به بعد دست خودتونه نمی تونین تا آخر عمر اشتباه کنین و بندازین گردن رفتار پدر و مادر ..
ما هم به اندازه ی خودمون می فهمیدیم ..شما هم سعی کنین اندازه ی آدمی رو که باید باشین رو خودتون تعین کنین ؛؛ …
حالا از این حرفا گذشته می خوام شب جمعه فروغ خانم و آقا پارسا رو دعوت کنم برای شام شاید آقای اسدی و زهره خانم رو هم گفتم …
دور هم باشیم یکم حال و هوا مون عوض بشه …

با شنیدن این خبر همه ی اون ناراحتی ها رو فراموش کردم ..
نمی تونستم اینو انکار کنم که دلم بشدت می خواست پارسا رو ببینم …
احساس می کردم اونم نسبت به من یک حس قوی داره وگرنه نمی تونست اونطور در مورد من غیرتی بشه ..
ولی اینم می دونستم که این احساس هر چی که هست باید توی دل من و اون بمونه و هر کس بره دنبال زندگی خودش ..با این حال نمی خواستم از دلم بیرونش کنم ..
حتی فکر کردن به اون به من آرامش می داد ..
دو روز بعد سر کلاس آسیب شناسی فک و دهان که استادش دکتر یاوری بود نشسته بودم ..
راستش داشتم به فردا شب که می خواستم بعد از مدت ها با پارسا روبرو بشم فکر می کردم …
اما درس رو هم گوش می دادم و کاملا می فهمیدم ..
من عادت داشتم با یک بار شنیدن حفظ می شدم ..که یک مرتبه دکتر صدا زد ..
خانم یزدانی شما توضیح بده ..خیلی عادی پرسیدم : همشو استاد ؟ دقیقا بگین از کجا تا کجا رو توضیح بدم ؟ ..
با نگاهی زیرکانه به من خیره شد و گفت : شما کجا شو گوش کردین ؟

حتی یک کلمه از حرفای منو اگر شنیدین همونو بگین …
گفتم : نمیفهمم چرا اینو میگین ؟ می تونم از اول کلاس تا الان هر چی گفتین تکرار کنم …با دست اشاره کرد و گفت تشریف بیارین اینجا …
بلند شدم و زیر لب گفتم حالا این به من گیر داده …
و چون احساس کرده بودم که می خواد مچ منو بگیره خیلی بهتر از خودش درس رو توضیح دادم ….
وقتی کلاس تموم شد ..و دانشجو ها داشتن میرفتن بیرون دوباره صدام کرد دلبر خانم … میشه با من بیان کارتون دارم …
گفتم : چشم استاد الان میام …
داشتم وسایلم رو جمع می کردم و اون منتظر من شده بود ….
با خودم گفتم نشنیدم تا حالا کسی رو به اسم کوچک صدا کنه ولی اغلب منو دلبر صدا می زنه …
کیفشو بر داشت و راه افتاد خوب طبیعی بود که من باید دنبالش میرفتم ببینم چیکارم داره به انتهای سالن که رسیدیم ایستاد و گفت : یک پیشنهاد براتون دارم که به پیشرفت شما کمک می کنه ، دستیار من بشین …

گفتم : وای استاد چقدر شما منو یاد بابام میندازین در واقع یک طورایی خود اون هستین …
پرسید باباتون مگه چطوریه ؟
گفتم : منو آدم حساب نمی کنه بهم اعتماد نداره مدام می خواد مچ منو بگیره ؛؛نظر منم براش مهم نیست ..
درست مثل شما که بهم اعتماد ندارین ؛؛ که پیشنهاد تون رو امری به من دادین ..
دستیار من بشین؛؛ …آقای دکتر شما چرا ؟
گفت : معذرت می خوام دقیقا منظورم این نبود ..تو داری با کلمات بازی می کنی …
گفتم که پیشنهاد می کنم ؛ این یعنی امر؟ گفتم :چرا من ؟
چون این موقعیت خوبیه همه دلشون می خواد دستیار استاد بشن ..
گفت : برای اینکه اولا بیشترِ همکلاسی هات دارن یک جایی کار می کنن تا تجربه کسب کنن دوما فهمیدم با هوش و زیرکی البته ساده و رو راست ؛؛
برای همین فکر کردم می تونیم با هم کار کنیم ..
گفتم : ممنونم اجازه میدین با پدرم مشورت کنم ؟ اگر اون راضی نباشه نمیشه …
لب هاشو به علامت تعجب جمع کرد و ابرویی بالا انداخت وگفت : باشه پس خبرشو به من بده ..
از شنبه تا چهارشنبه از ساعت شش تا ده …ببینم بازم کتابفروشی کار می کنی ؟
گفتم : نه استاد …

گفت باشه باشه پس شنبه خبرشو به من بدین …
دکتر یاوری سی و یکی ؛دو سال بیشتر نداشت ..
یک ریش پرفسوری گذاشته بود و پوستی سفید داشت که یکم برای یک مرد زیادی بود و چشمانی درشت و برجسته که قهوه ای روشن بود توجه بیننده رو جلب می کرد …
ولی مثل خواهرش خوش استیل و با شخصیت به نظر می رسید …
یک زن خیلی زود متوجه میشه که مردی بهش احساس داره ..
اون روزم من دکتر یاوری رو اینطور دیدم ..
توجه زیادی به من داشت و خیلی سخت نبود که بفهمم برای چی می خواد پیشش کار کنم این بود که تصمیم گرفتم ازش دوری کنم و نزارم یک ماجرای دیگه برام اتفاق بیفته که دیگه نمی تونستم به کسی اعتماد کنم و تحمل عواقب اونم نداشتم ….
وقتی رسیدم خونه بابا و مامان خرید کرده بودن و توی آشپز خونه با هم داشتن اونا رو جابجا می کردن تا برای مهمونی فردا شب آماده باشیم …
سلام کردم یکی از اون سیب های درشت و قرمز و آبدار رو بر داشتم گاز زدم …

مامان گفت : سلام مادر خسته نباشی اونو نخور دلت ضعف میره بیا اول ناهار بخور و بگو چه خبر ؟ …
گفتم :سلامتی ؛؛ می دونی که از این سیب نمی تونم بگذرم ..و نشستم روی صندلی و برای اینکه توانایی خودمو به رخ بابا بکشم ..ادامه دادم …
مامان امروز دکتر یاوری به من پیشنهاد دستیاری داد ..
می دونی همه توی دانشگاه آرزوشون بود که این کارو بکنن ..
ولی دکتر به من گفت تو از همه بهتر و با هوش تری …
مامان گفت : معلومه که دختر من با هوشه تازه فهمیده ؟ بهش گفتی تیز هوشان می رفتی ؟ همینطور که سیبم رو گاز می زدم با سر گفتم نه ؛؛
گفت : یعنی باید براش چیکار کنی ؟
گفتم : من که قبول نکردم ..ولی باید از ساعت شش تا ده شب توی مطبش کار می کردم ..نمی تونم توان ندارم …
بابا گفت : آره خوب کردی اون موقع شب صلاح نیست دختر از خونه بیرون بمونه …
یک کار دیگه پیدا می کنی ..هنوز وقت زیاده …
بدون اینکه ناهار بخورم رفتم یکم بخوابم …
برای فردا شب ثانیه شماری می کردم ..
هنوز چشمم سنگین نشده بود که صدای زنگ در اومد

پارت12

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من5 (100%) 1 vote[s] رمان استاد خاص من  پارت1 پارت2 پارت3 پارت4 …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.