خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان ماه شب چهارده پارت ۱۰

رمان ماه شب چهارده پارت ۱۰

رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار

برای مشاهده پارت ها به ترتیب واردشوید

اونقدر خوشحال بودم که نظیرش رو دیگه تو زندگی حس نکردم …
انگار اونایی که برای من انداخته شده بود مزه اش با بقیه فرق می کرد …حالا هم که بزرگ شدم هنوز مثل بچه ها دنبال یک چیزی می گردم که فقط مال من باشه ..
اون زمانه که می تونم آروم بشم و از چیزی که دارم لذت ببرم ..من اینم …دلبرم ..عوض نمیشم ولی خودمو می سازم اینو به خودم قول دادم …
مثل خونه ای که باز سازیش کنن منم یکم باید باز سازی بشم ..
گاهی تاثیر تو رو روی خودم حس می کنم و با خودم میگم دلبر عوض شده …و گاهی مایوس میشم و می ترسم اون اضطراب ها بیاد سراغم …
ولی اینو می دونم که زندگی زاییده ی فکر خود ماست ..ولی مهار اون هم کار ساده ای نیست …..
سرشو به علامت رضایت تکون داد و گفت :من اشتباه کردم ببخشید ؛ تو عوض شدی دلبر ..یک آدم دیگه ای ..
دیگه اون انرژی های بد رو نداری و این خودش خیلی خوبه …
گفتم : تو چیکار می کنی که می تونی همیشه آروم بمونی ؟
گفت : من ؟ نه نه اشتباه نکن ..منم غصه ها و استرس های خودمو دارم …ولی واکنش من با تو فرق می کنه …
اول اینکه سنم بیشتره ..دوم اینکه حوادث روزگار هم باعث میشه گاهی آدم پخته تر بشه و زندگی رو با همه ی خوبی ها و بدی هاش بپذیره …
سرشو بلند کرد و نگاهمون بهم گره خورد …و نتونستیم مانع برقی که ما رو بهم متصل کرده بود بشیم ….

پارسا سرخ شد و فورا روشو برگروند ..
اونقدر منقلب شده بودم که دست و پامو گم کردم حال عجیبی که نمی تونستم وصف کنم و به زبون بیارم ..
بین ما نمی تونست هیچ اتفاقی بیفته …
من اونو مثل رامین فرض می کردم ..و این اولین باری بود که متوجه ی این حس شدم و می فهمیدم که پارسا هم شاید مثل من باشه …
همین طور که با خودکارش بازی می کرد و سخت بهم ریخته بود ادامه داد ..
منم دوران سختی رو پشت سر گذاشتم ..کسی رو که خیلی دوست داشتم و الانم دارم از دست دادم …
هنوزم براش سیاه پوشم ..شاید اگر این حرف رو از زبون کس دیگه ای می شنیدم خرافی و مسخره به نظرم میومد ..
ولی حالا خودم دلم می خواد همیشه مشکی بپوشم …
در حالیکه هنوز قلبم داشت تند می زد و صورتم داغ بود؛ پرسیدم: ..خانم تون ؟
برای چی فوت کردن ؟

با افسوس گفت : به من گفتن یک بیماری ، بعد از زایمان گرفته بود ؛
مدتی تب های شدید می کردو مشکلات بعد از زایمان و بالاخره هم از پا درش آورد ..
اونقدر برای من غیر منتظره بود که تا مدت ها باور نداشتم که راحله دیگه نیست ..
پدرام یک ماهش نشده بود که اون رفت و بچه ی به اون کوچکی بی مادر شد …
می تونی تصور کنی چقدر عذاب آور بود ؟ گفتم : آره حق دارین ..و این سوختگی هم برای شما شد درد دوباره ،
کاش می تونستم زمان رو به عقب برگردونم …ولی نمیشه منم خیلی ناراحتم …
یک مرتبه حرف رو عوض کرد و گفت : دلبر یک خواهش ازتون دارم برین با خیال راحت درستون رو بخونین ..
اینجا به درد شما نمی خوره من از پدر شوهر مریم خواهش کردم یک مدت بیاد کمک من ..
باور کنین دیگه احتیاجی نیست شما این همه به خودتون زحمت بدین قرارمون هم تا اول مهر بود …
از جام بلند شدم و رفتم کیفم رو بر داشتم کلید های مغازه رو گذاشتم روی میزش و گفتم : آره فکر می کنم وقتش باشه که برم نمی خوام بیشتر از این شما رو اذیت کنم ..
ولی احمق نیستم ،می فهمم برای چی نمی خواین من اینجا باشم ..و برای چی ازم فرار می کنین ..
باشه برای همه چیز ممنونم و بازم عذر می خواهم ؛؛ که این بلا رو من سر شما آوردم …

پارسا هم مثل من منقلب بود دیگه اون خونسردی توی صورتش نبود …
بلندشد و ایستاد ..بلوزش رو کشید پایین و بدون اینکه به من نگاه کنه ..
گفت : من از شما ممنونم ..خیلی بهم کمک کردین و توی این مدت تونستم حسابی به کارم برسم ؛؛ مطالبی که خیلی وقت بود به خاطر مشغله ی زیاد نتونسته بودم یادداشت کنم ،
یکم مکث کردم و بی هدف ایستادم …خیلی دلم می خواست از حرفش برگرده و بهم بگه نرو دلبر , پیشم بمون ..
و من بگم نمی تونم باید برم ؛؛ اینطوری برای رفتن اونقدر ناراحت نمی شدم …
ولی وقتی تردید منو دید پیش قدم شد و خداحافظی کرد و گفت : بسلامت به مامان و بابا سلام منو برسونین …
از کتابفروشی که اومدم بیرون بغضم ترکید و اشکم مثل بارون روان شد ..
اونقدر دلم گرفته بود که نمی خواستم کسی رو ببینم …
پیاده راه افتادم ..
داد زدم احمق تو کی می خوای آدم بشی؟کی می خوای سر عقل بیای دلبرِ بیشعور ..
اصلا تو از پارسا چی می خوای؟ …مگه عاشقش شدی که دلت نمی خواد ازش جدا بشی؟ …و گریه ام شدید تر شد ….

با بی تابی یک تاکسی گرفتم و رفتم خونه …
مردم منو نگاه می کردن ولی هیچی برام مهم نبود ….
وقتی رسیدم ..مامان از صورت ورم کرده و چشم های قرمز من وحشت کرد و پرسید : بمیرم برات؛ چی شدی ؟ پات درد می کنه ؟
گفتم : نه مامان ؛ هیچی نشده …
بابا گفت : طفره نرو زود بگو ببینم باز چه دسته گلی به آب دادی؟ …
گفتم : کاری نکردم بابا جون ..
پارسا جوابم کرد و گفت دیگه نمی خوام بیای برای من کار کنی …
بابا گفت : خوب این گریه داره ؟ بیا اینجا بشین درست تعریف کن ببینم چی شده ؟
گفتم :بهتون میگم چیزی نشده ؛؛..فقط گفت نیا ؛ همین ،،
مامان گفت : خوب عزیزم تو صبح ها نمیری بعد از ظهر ها هم که میگی دیر میرسم اونم با هزار تا استرس می خوای سه ساعت اونجا کار کنی ..
پارسا هم اینو می فهمه ؛؛تو که دیدی چه آدم با ملاحظه ای ؛؛ ..
بزار یکی رو بیاره خیالش راحت بشه ..

فروغ خانم می گفت دیروز تو نبودی می خواسته کتاب جابجا کنه چند تا ش افتاده بود روی سینه اش و زخمش خون اومده بود و خیلی اذیت شده ..
چرا لجبازی می کنی ؟ اون یکی رو می خواد که از صبح تا شب بهش کمک کنه ..
بابا گفت : از اولم قرار بود تا وقت دانشگاه بری اونجا ..تو دیگه درس داری ..
اینطوری برای هر دو ی شما بهتره …
گفتم : آره می دونم ..واقعا برای هر دومون بهتره ؛؛
منم پام درد می کنه و نمی تونم این همه رو پام کار کنم ..ولی دلم می خواست به پارسا کمک کنم ..
اینطوری وجدانم ناراحته تقصیر من بود به این روز افتاد نمیشه که بی خیالش بشم …
مامان گفت : انشاالله خدا عمری بده یک طوری جبران می کنیم نگران نباش اونا آدم های خیلی خوبی هستن و از تو توقع ندارن …..
گفتم : بلایی که سر پارسا اومده چطوری میشه جبران کرد ؟
محاله ….شما با فروغ خانم در رابطه ای ؟
گفت : آره گاهی من زنگ می زنم ..گاهی اون,, درد دل می کنیم ..حالا پاشو صورتت رو بشور بیا شام بخوریم خدا بزرگه و وقتم زیاد؛
فقط کتابفروشی که نیست راه های دیگه ای هم هست که بهشون نشون بدیم آدم های بی چشم و رویی نیستیم . ….

انگار مامان حق داشت و این اخلاق من بود که وقتی به یک چیزی پیله می کردم ول کنش نبودم ..
اونشب من دوباره دچار اضطراب های روحی شدم و با وجود اینکه ماه نیمه بود حالم خوب نبود و کف پا هام از داغی می سوخت ولی چیزی که اذیتم می کرد احساسی بود که حالا با تمام وجود می خواستم انکارش کنم ..
پارسا برای من عشقی ممنوعه بود که هیچ تناسبی با هم نداشتیم و باید ازش دور می شدم …
روز ها دانشگاه و بعد از ظهر ها درس می خوندم ..
با کسی حرف نمی زدم و همه ی سعی و تلاشم این بود که گذشته ی خودمو جبران کنم ..من باید آدمی می شدم که دلم می خواست باشم …
اما حتی لحظه ای صورت نجیب و متین پارسا از جلوی نظرم نمی رفت ..
صحنه های که اون دنبال صابر می دوید تا حسابشو برسه ..
پارسا با تمام وجودش می خواست خطر رو از من دور کنه ..و زمانی که خودشو سپر بلای من کرد و اسید روی بدنش ریخت رو به خاطر میاوردم ..
اینا چیزای کمی نبود که بتونم از کنارش راحت رد بشم …

اما تصمیم جدی گرفتم که با تمام نیرویی که در بدن دارم از اون فاصله بگیرم …من باید خودمو میشناختم ..و به خودم متکی می شدم ..
وابستگی شدید من به پدر و مادرم؛آذین و حتی رامین منو از زندگی عقب انداخته بود و فکر می کردم بدون اونا نمی تونم برای خودم تصمیم بگیرم …
شایدم برای همین پارسا رو به چشم یک حامی مطمئن دیده بودم و توجه ام بهش جلب شده بود …
آره این حس فقط می تونست یک توجه ی خاص باشه همین ..
تا روز دادگاه که رسید باز دلشوره اومد سراغم ؛؛ یادم میومد که پارسا باید توی اون دادگاه شرکت می کرد وبا صابر روبرو می شد …
با بزرگواری باعث شده بود که من پام به دادگاه کشیده نشه ..
بازم از خودم خجالت کشیدم …
صبح زود رامین اومد دنبال بابا تا همراه پارسا برن دادگاه ..
خیلی دلم می خواست توی خونه میموندم و منتظر خبری از اونا می شدم اما اون روز کار عملی داشتیم و استادم دکتر یاوری هیچ طوری غیبت منو قبول نمی کرد …
در حالیکه نمی دونستم ورق تازه ای توی زندگی من زده میشه با بی میلی رفتم دانشگاه …و با بچه های دندانپزشکی رفتیم برای کار عملی ..

تعداد بیماران زیاد بودن ؛
اغلب با وقت قبلی اومده بودن و عده ای هم آشنا ی استادها و دانشجو ها بودن …
روپوش هامون پوشیدیم و آماده شدیم ..
دکتر منو که دید گفت : خدا به خیر کنه خانم یزدانی امروز حالش خوب نیست ..
گفتم : سلام استاد ؛نه خوبم چرا این فکر رو کردین ؟
گفت : خدا کنه ..نمی خوام اشتباهی داشته باشی برو یونیت سوم …
گفتم : استاد تو رو خدا مثل بابام حرف نزنین …
خنده اش گرفت و گفت : برو سر کارت دلبر ….
آقای ساغری شما یونیت یک .. آقای صبوری …
استاد داشت کار هر کس رو مشخص می کرد …
روی یونیت سه یک خانمی نشسته بود ..در حالیکه دکتر منو با اسم کوچیک صدا کرده بود تعجب کرده بودم .
به اون خانم گفتم: سلام خوش اومدین …و همین طور که کارای اولیه رو انجام می دادم تا دکتر بیاد .پرسیدم : مشکلتون چیه ؟ توضیح داد ….
معاینه کردم ؛ دکتر نیومد ..یکم دیگه صبر کردم بازم نیومد …
دیدم چیز مهمی نیست ..راحت ترمیم میشه .. ساکشن رو گذاشتم گوشه ی لپ اون خانم و شروع کردم به کار …
در حالیکه ما حق همچین کاری رو به اون زودی نداشتیم و باید صبر می کردیم استاد بهمون بگه باید از کجا و چطور شروع کنیم …

ادامه دارد

همینطور که مشغول کار بودم ؛ ذهنم منو می برد به نتیجه ی دادگاه ..چون اصلا دست خودم نبود ؛دلم بی اندازه شور می زد ..
طوری که گاهی حال تهوع بهم دست می داد …منتظر بودم دکتر یاوری بیاد و ازم تعریف کنه فکر می کردم از اینکه ببینه خودم کار رو شروع کردم
خوشحال میشه …
به نظرم چیزی نبود یک پوسیدگی ساده و می تونستم زود اونو بر دارم و جاشو پر کنم ….
داشتم با دقت کار می کردم که یک مرتبه اون زن از درد از جاش پرید ..
وای یادم رفته بود که آمپول بی حسی بزنم ..
فورا گفتم : درد دارین ؟ سرشو تکون داد…
فهمیدم خیلی دردش گرفته گفتم : آخ ببخشید پس اجازه بدین بی حسی بزنم ..
بعد به کارمون ادامه میدیم ..که دکتر رو پشت سرم دیدم …
چند بار با علامت تاسف سرشو تکون داد و گفت : برو کنار کی به شما گفت شروع کنی ؟
گفتم : دکتر یک پوسیدگی ساده است من اصلا فکر نمی کردم حتی درد داشته باشه با خودم گفتم بی خودی بی حسش نکنم …
یک مرتبه داد زد خانم شما بی جا کردی فکر می کنی و با خودت تصمیم می گیری ..
پس درسی که خوندی به چه کارت میاد ..بدون عکس از کجا فهمیدی چقدر پوسیدگی داره ..
اگر میرسید به عصب می دونی چه بلایی سر مریضت میاوردی ؟
گفتم : بله ..خوب ..چشم دکتر دیگه اول عکس می گیرم ..
عصبانی شده بود و نمی تونست خودشو کنترل کنه …
به اون خانم گفت : چطوری ؟ معذرت می خوام ؛؛ الان خودم درستش می کنم ..
خواستم کارم تموم بشه بعد بیام ولی مثل اینکه این دانشجوی ما خیلی خودشو علامه می دونه که بدون من شروع کرده …

با حرص آب دهنم رو قورت دادم و روپوشم رو درآوردم تا از سالن خارج بشم …
با قدم های تند رفتم به طرف در ..
ولی یک آن به ذهنم رسید که : دلبر تو بازم داری از اشتباه خودت فرار می کنی و به جای اینکه عذر خواهی کنی معرکه رو ترک می کنی ..
اینجا خونه ی بابا نیست که بری تو اتاقت و درو ببندی بعد مادرت بیاد و با ناز و نوازش تو رو ببره ؛؛ و تو بازم با قلدوری روی حرف خودت بمونی ..
فردا چطور می خوای تو صورت دکتر نگاه کنی …
فورا برگشتم روپوشم رو پوشیدم و رفتم پیش دکتر و گفتم : ببخشید دکتردیگه تکرار نمیشه اشتباه کردم قول میدم جبران کنم …
با لحن ملایم تری گفت : شما دختر با هوشی هستی نمی دونم چرا یک وقتا از دستت در میره ..
اصلا وارد اینجا شدی فهمیدم حالت خوب نیست ..
اگر حواست رو جمع می کنی بیا ادامه بده ولی از راه درست ….
گفتم : چشم ..
دکتر کنارم ایستاد بود و به اون خانم می گفت : نگران نباش یکی از با استعداد ترین دانشجو های منه ..خودمم هستم .
و در تمام مدتی که روی دندون اون خانم کار می کردم بالای سرم بود و ساکت ایستاده بود …تا کارم تمام شد رفت سراغ بقیه ی دانشجو ها …
ساکشن رو در آوردم و گفتم دهنتون رو بشورین ..

حالا بزارین روی هم ؛؛ راحتین؟
گفت: بله خوبه ممنون …من به دکتر گفتم که شما خیلی خوب کار می کردین و من اصلا اذیت نبودم …
گفتم : ولی حق با ایشون بود من اول باید عکس می گرفتم ..ممکن بود پوسیدگی از ریشه عمیق شده باشه ..
اشتباه کردم و اینم درسی بود که هرگز فراموش نمی کنم …
وقتی از جاش بلند شد نگاه صمیمی به من کرد و دستشو دراز کرد و گفت : من خواهر دکترم شاید برای همین حساسیت به خرج داده بود .
گفتم : شما دکتر رو دارین اومدین اینجا دندون تون رو درست کنین ؟
گفت : خوب حتما حکمتی توش بوده ..ممنون کارتون عالی بود ..
رفتم پیش دکتر و گفتم میشه من یکم زود تر برم ؟ اجازه میدین ؟
گفت : نه نمیشه یک جراحی لثه داریم همه باید باشن ..برین سر کارتون …
با تمام دلشوره ای که داشتم و می خواستم برگردم خونه تا بببینم نتیجه ی دادگاه چی شده نیم ساعت هم دکتر ما رو اضافه نگه داشت
چون دکتری که می خواست جراحی رو انجام بده دیر اومد حالا چی به من می گذشت بماند ….و بالاخره راه افتادم طرف خونه …

حیاط دانشگاه رو با سرعت طی کردم و خودمو رسوندم به خیابون تا تاکسی بگیرم …
یک مرتبه یک ماشین جلوی پام ترمز کرد و دکتر و خواهرش که خانمی بود نزدیک پنجاه سال خوش تیپ و خوش لباس بود ولی با قیافه ای معمولی ..شیشه رو کشید پایین و گفت : خانم دکتر سوار شین ما شما رو به جبران زحمتی که برای من کشیدین برسونیم …
گفتم : نه مرسی خودم میرم اینطوری معذب میشم تازه من که کاری نکردم اگر آقای دکتر نباشه پشت سر هم خرابکاری می کنیم …
دستشو برد عقب و درِ ماشین رو باز کرد و گفت تعارف نکن سوار شین خواهش می کنم ما کاری نداریم شما رو می رسونیم …
دکتر چیزی نمی گفت : فکر می کردم به خاطر اصرار خواهرش نگه داشته ..
اون مرد پر جذبه ای بود و همه ی دانشجو ها ازش می ترسیدن ..شوخی و خنده تو کارش نبود و بدون رو در وایسی ایراد های ما رو با لحن تند بهمون گوشزد می کرد …
دیگه مجبور بودم سوار بشم ..
ولی تا نشستم روی صندلی عقب گفتم : شما مسیر خودتون رو برین من یک جایی پیاده میشم …
گفت : ای بابا چقدر شما تعارفی هستی ..
گفتم که ما خواهر و برادر امروز می خوایم با هم باشیم کاری هم نداریم چه از این بهتر که شما رو برسونیم ؛ لطفا آدرس تون رو بدین …

دکتر هنوز ساکت بود و دخالتی نمی کرد …
آدرس رو دادم و گفتم : ببخشید دکتر مزاحم شما هم شدم ..
گفت : دلبرخانم یک سئوال ازت دارم پاتون چی شده ؟ می ببینم که درست نمی تونی راه بری و گاهی درد داری اینو فهمیدم و کنجکاو شدم ….
گفتم : سوخته ….
خواهرش گفت : ای وای با چی ؟ آب جوش ؟
گفتم : تقریبا ؛؛سوختگی بدی بود و هنوزم خوب نشده ..
گفت : حتما تا آخر به معالجه ادامه بده وگرنه جاش می مونه ..
یک کرم هست برات می نویسم بگیر؛ روش بمال زود تر خوب میشه جاشم نمی مونه … دلبر خانم چند تا خواهر برادرین ؟
گفتم : دوتا خواهریم..
پرسید برادر ندارین ؟
گفتم : نه خیر ..دیدم اون ول کن نیست و منم از دلشوره داشتم سکته می کرد و کاملا بی قرار بودم ادامه دادم …
من کوچیکم وخواهر بزرگم ازدواج کرده دوتا بچه داره ..
اسم شوهرش رامینِ ؛ مامان و بابام کارمند راه آهن هستن ….و سال دیگه باز نشست میشن چون همسن هم هستن و با هم استخدام شدن ..
و توی دلم گفتم : خدا کنه نکته ی مبهمی براش باقی نمونده باشه که دیگه من تحملشو نداره ..
ای بابا به تو چه مربوط آخه زن اینقدر سئوال می کنی؟ …
انگار متوجه شده بودن نگاهی بهم کردن و ساکت شدن ….
آدرس دقیق خونه رو ندادم و زیر پل پیاده شدم و تشکر کردم …
دکتر م پیاده شد و در حالیکه از اون جذبه ی توی دانشگاه خبری نبود ..یا من اینطوری به نظرم رسید

گفت : دلبر خانم اگر من گاهی به شما سخت می گیرم برای اینه که دکتر خوبی بشین یک وقت به دل نگیرین ..
گفتم : نه بابا ؛اختیار دارین آقای دکتر می دونم …
ولی خدایش همه از شما می ترسن …
گفت : واقعا ؟ شما هم می ترسی ؟
گفتم : من زیاد نه چون اصولا سرِ نترسی دارم ..خواهرتون منتظرن ..تعارف نمی کنم بیاین خونه ی ما چون می دونم که نمیاین ..
ممنونم بفرمایید برین ..خانم مرسی که منو رسوندین ..
گفت : خواهش می کنم مرسی که دندون منو درست کردین ….
وقتی اونا رفتن با خودم گفتم : اینم از این به نظرم یکم مشکوک می زدن ..
یا از این رسوندن من منظوری داشتن یا خواهر و برادر شیرین می زنن ..
اما زود این موضوع رو فراموش کردم و خودمو رسوندم خونه .. تا وارد هال شدم بابا رو دیدم که خیلی عصبی و ناراحته ..
مامان تو آشپز خونه بود صلاح ندونستم از اون بپرسم
گفتم سلام و رفتم سراغ مامان …
پرسیدم : نتیجه ی دادگاه چی شد ؟ برای چی بابا اینقدر خرابه ؟
اومد جلو و یواش گفت : هیس برو تو اتاقت من میام بهت میگم ..کاری به بابات نداشته باش …

گفتم : بگو تو رو خدا الان بگو خودتون که می دونین طاقتِ صبر کردن ندارم ..صدای بابا رو شنیدم که داد می زد ..
بهش بگو ..بگو دسته گل هایی که آب داده چطوری حیثیت ما رو برد …تف به روت بیاد دختر این بود نتیجه ی این همه زحمتی که برات کشیدم ..
دستمزد ما رو خوب دادی ..
برگشتم و گفتم : اول بگین چی شده ..بعد پیش داوری کنین ..باز من چیکار کردم ؟
مامان گفت : هیچی مادر تو برو توی اتاقت من میام برات تعریف می کنم مال موقعی که با صابر بودی …
بابا بلندتر در حالیکه می لرزید داد زد ..
آره همینطوری بگو مال موقعی که با صابر بودی وقتی تو که مادرشی اینو بگی از دخترت چه توقعی دارم …
منم صدامو بردم بالا و گفتم : ای خدا بسه دیگه حرف بزنین ببینم چی شده ..دیدم دلم خیلی شور می زنه ..
خواهش می کنم یکی برام تعریف کنه ..به خدا دیگه جون غصه خوردن رو ندارم …
مامان گفت : راست میگه بچه اول براش تعریف کن تا بدونه تو چرا اینقدر ناراحتی بی خودی به سر و کله هم نزنین …
بابا گفت : هیچی خانم خانما ؛ چی می خواستی بشه از اونی که می ترسیدم به سرم اومد …
من نشستم و اون صابر بی شرف هر چی دلش خواست گفت و منه بی غیرت فقط تماشا کردم دهنم بسته بود …

قاضی اول محکومش کرد اون پسره که روی شما اسید پاشید به دادن دیه و پنج سال حبس و اون بی شرف چهار سال حبس …
اما از چیزایی که شنیدم دلم می خواست یکی منو ببره زندان تا دیگه تو صورت کسی نگاه نکنم ….
حالا یک دادگاه دیگه باید بریم که توام باید باشی ؛
حالا خر بیار و مکافات بار کن ..ای خدا من چطوری تو روی مردم نگاه کنم ؟ …
گوشیمو از کیفم در آوردم و زنگ زدم به رامین و با اضطراب گفتم : رامین جان تو رو خدا بگو چی شده ؟
گفت : مگه بابا بهت نگفت ؟
گفتم : از بس عصبیه نمی تونه درست تعریف کنه …بابا از اون طرف داد زد آره رامین تو بهش بگو من اگر بخوام تعریف کنم نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و نزنمش …
رامین گفت : دادگاه خوب پیش رفت قاضی خوشبختانه یکی از اون آدم هایی بود که خیلی با اسید پاشی مخالف بود و می گفت دست من بود اعدامت می کردم و عقیده داشت این کار از قتل بدتره ..
اما صابر توی دفاعیه اش چیزایی گفت که بابا عصبی شد ..من می دونم تو این کارا رو نکردی ولی بابا باور کرد …
وکیل صابر همون جا تجدید نظر داد …
دوباره باید وقت تعیین کنن و این بار توام باشی …
دلبر خودتو ناراحت نکن من دارم میرم خونه آذین رو بر می دارم میام اونجا باهم حرف می زنیم …
گفتم بگو چی گفته الان به من بگو …
گفت : صابر می گفت تو ازش پول گرفتی و خودت با رضایت رفتی به آپارتمانش تا ..چه می دونم .
.یک حرفای بدی زد .. می گفت به خاطر کارای تو از زندگی افتاده و خونه و ماشینش رو از دست داده ..
می گفت تو اونو به خاک سیاه نشوندی ….
گفتم فهمیدم ..رامین تو رو خدا زود بیا بابام حالش خیلی بده ….منم همینطور

پارت۱۱

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.