خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان ماه شب چهارده آخر

رمان ماه شب چهارده آخر

Rate this post

رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار

برای مشاهده پارت ها به ترتیب واردشوید

این پیشنهاد اونقدر غیر منتظره بود که من یک لحظه هضمش نکردم و گفتم : چی گفتین ؟
به جای اینکه جواب بده..روشو از من برگردوند و روپوشش رو با سرعت در آورد و آویزان کرد و همینطور که دستش به جا لباسی مونده بود گفت : با من ازدواج کن .. فکر می کنم زوج خوبی بشیم …
من که فهمیده بودم اون بشدت خجالتیه و این همه مدت رو هم به خاطر همین خصلتش نتوسته بود هیچ حرفی به من بزنه ، گفتم : نمی تونم آقای دکتر …
برگشت و در حالیکه معلوم بود استرس داره گفت : چرا مانعی هست ؟ البته من نمی خواستم به این شکل عنوان کنم ولی هر چی فکر کردم راه دیگه ای به نظرم نرسید …
اومدم حرفی بزنم اون پیش دستی کرد و گفت : نه خواهش می کنم الان جواب نده اول در موردش با هم حرف بزنیم
گفتم : فکر نکنم لازم باشه ..ببینین آقای دکتر مسئله چیز دیگه اس .
من اصلا نمی خوام به این زودی ازدواج کنم .
گفت : بهت میگم جواب نده بزار من حرفم رو بزنم خوب فکر کن بعد اصلا چطوره بطور رسمی بیایم خواستگاری ..هان چی میگی ؟
گفتم : چرا شما به حرفم گوش نمی کنین ….

گفت : نمی کنم چون نمی خوام جواب منفی بشنوم …
اجازه بدین امشب که شما رو می رسونم در این مورد حرف بزنیم ..حالا چیزی نگین تا خانم کاشفی متوجه نشه .
زود تر بریم …..دیدم اون اجازه ی حرف زدن به من نمیده این بود که گفتم: من امشب نمی تونم با شما بیام جایی کار دارم بعدا حرف می زنیم و با سرعت کیفم رو بر داشتم از در زدم بیرون اونقدر سریع این کارو کردم که نتونست حرفی بزنه .
مخصوصا در اتاق رو که باز کردم به رو وایسی زهرا دنبالم نیومد …
نمی دونم چرا اضطراب گرفته بودم و بی اندازه عصبی شدم .
طوری که حتی صبر نکردم آسانسور بیاد بالا از پله ها رفتم پایین .
دیدم ریزه ریزه برف میاد ، نگاهی به آسمون کردم بی هدف راه افتادم بطرف میدون قدس نه که بدونم کجا میرم و نه دلم می خواست جایی برم .
فقط میرفتم ..

دکتر یاوری می تونست بهترین شوهر برای من باشه ، نه خانواده ام مخالفتی می کردن نه خودم دچار درد سر می شدم .
اما این دلمو می خواستم چیکار کنم ؟..دلی که پیش پارسا مونده بود و نمی تونستم پسش بگیرم .
اونقدر توی ذهم دو؛دو تا چهار تا کردم ..که یک مرتبه دیدم توی میدون تجریشم .
وقتی دل آدم می گیره وقتی دچار سر در گمی میشه تنها پناهش جایی هست که بتونه با خیال راحت با خدای خودش حرف بزنه .
رفتم به طرف امامزاده صالح …یک چادر بر داشتم و سرم کردم …مثل ابر بهار اشک میریختم …و لبام می لرزید .
وضو گرفتم و به نماز ایستادم ..و بعد گوشه ای ؛ رو به ضریح نشستم و زار زدم بلند و بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنم .
اونجا پر از دلای شکسته بود که همه با حاجتی و به امیدی اومده بودن .
گفتم : خدایا خودت می دونی که چقدر سعی می کنم اشتباه نکنم .
خودت می دونی که خطا هام از نادونی بود .
خودت می دونی که مهر پارسا رو تو توی دل من گذاشتی …و بهتر از همه آگاهی که من سعی کردم ولی نشد .
مگه تو نبودی که منو به بچه های اون نزدیک کردی؟ تا اینقدر همدیگر رو دوست داشته باشیم ….

حالا ازت یک چیزی می خوام .
بهم نگو نه دست رد به سینه ی من نزن اگر صلاح منو در این می ببینی که با اون باشم خودت برام درست کن ..و گرنه عشق اونو توی دل من بکش .
بهت التماس می کنم نزار اینقدر به فکر اون باشم ….
اونقدر گریه کرده بودم که چشمم باز نمی شد از همون میدون تجریش تاکسی گرفتم و یکراست رفتم خونه .
خوب معلومه مامان و بابا چیکار کردن ..ولی من حرفی برای گفتن نداشتم ..رفتم توی اتاقم و درو بستم .
صدای بابا میومد که از نگرانی داد می زد …این دختره دیوونه اس هر روز یک مشکل درست می کنه ..برو ببین چش شده باز چه دسته گلی به آب داده .
برو دیگه الان منم دیوونه می کنه …نشسته بودم روی تخت و حال اینکه لباسم رو در بیارم نداشتم .
مامان درو باز کرد و آهسته اومد تو و کنارم نشست ..دستم رو گرفت ؛تازه می فهمیدم چقدر سردم شده .
با چشمی نمناک بهش نگاه کردم ..اونم بغض کرد و گفت : بیا بغلم ..بیا قربونت برم بهم بگو چی شده ،،

گفتم : چیز تازه ای نیست و دستم رو انداختم دور گردنش .
گفتم : دکتر یاوری ازم خواست باهاش ازدواج کنم .
آروم گفت : خوب این که بد نیست ..برام تعریف کن ببینم چی گفت ؟ چی شد؟
خودمو از بغلش کشیدم بیرون و گفتم : مامان ؟ خودت می دونی که نمی تونم زن کسی بشم که دوستش ندارم .
من پارسا رو می خوام ..مرغم یک پا داره ..جز اون نمی تونم به کسی احساسی داشته باشم .
این کار رو در حق خودم و دکتر که مرد خوبیه نمی کنم .
مگر اینکه خدا بهم کمک کنه و مهر اون از دلم بره
مامان یک لبخند زد و گفت : می خوای ما بریم خواستگاری ؟ خوب مادر اون نمی خواد دیدی که خونه ی آذین هم نیومد .
می بینی که حتی بعد از دادگاه کسی اونو ندیده .
خوب تو می خوای چیکار کنی؟ ..به خدا اگر ازدواج کنی فراموشش می کنی .
یک روزم به این حرفات می خندی ..بهت قول میدم ..آخه من نمی دونم تو چی اون پارسا رو دوست داری: همسن رامین هست و دوتا بچه هم داره ..شغلشم که کتابفروشیه ..بعد تو می خوام با دکتر مقایسه کنی ؟

گفتم : تو رو خدا بسه دیگه مامان ..یادتون رفت ؟ اون برای من چیکار کرده اقلا به خاطر همین کارش اینقدر در موردش بد حرف نزنین …
اونشب من حالم بد شد
گلوم درد گرفته بود و تب شدیدی داشتم ..معلوم بود که سرما می خورم .
اون همه راه توی سرما و هوای آلوده راه رفته بودم و مریض شدنم حتمی بود .
در حالیکه این مریضی برای من خوشایند بود ، چون دلم نمی خواست از رختخواب برم بیرون .
هر چی تبم بالا تر میرفت انگار دلم بیشتر خنک می شد …
و سه روز حتی وقتی تبم قطع شده بود از تخت بیرون نیومدم تلفتم رو خاموش کردم و با کسی حرف نمی زدم .
همه تعجب می کردن چون من آدمی نبودم که بتونم بیکار بمونم و مدام در جوش و خروش بودم .
روز سوم مامان سراسیمه اومد و گفت : یک خانمی زنگ زده ..یک خانم ,, گفت خواهر دکتر یاوری هستم می خوان امشب بیان خواستگاری ، دلبر بلند شو ..به خدا صلاحت اینه …پاشو برو یک دوش بگیر خودتو ننداز .
بابات هم خیلی خوشحاله ببین فدات بشم همه چیز داره درست میشه ..پاشو الهی قربونت برم ….

پتو روکشیدم تا زیر گردنم و گفتم : من آدم نیستم ازم بپرسی ؟
گفت : حالا چیزی نشده الان بهت گفتم دیگه ، بلند شو دلبر بی خودی ادا و اطفار در نیار این بار دیگه نمی تونی حرفت رو به کرسی بشونی
به حرف من و بابات گوش می کنی ..
با اعتراض گفتم : مامان ؟
گفت : مامان بی مامان ..هر چی هیچی نمیگم تو بدتر میشی و خر خودت رو دراز می بندی …برای من میری صابر پیدا می کنی .
حالام که عاشق کسی که نباید شدی و به قول خودتم مرغتم یک پا داره ..بسه دیگه زندگی اینطوری نیست .
تو چشمت رو روی واقعیت های زندگی بستی و توی رویا سیر می کنی .
حالا گیرم که اون آقا پارسا تو بیاد و با التماس تو رو خواستگاری کنه ..مگه ما راضی میشیم ؟ چرا خودتو دست کم می گیری ؟
تو لیاقتت اینه که بری زن یک مردی بشی که دوتا بچه داره ؟ می خوای بشینی بچه های اونو بزرگ کنی ؟ می دونی چه مشکلاتی سر راهت هست .
خدا یکی رو گذاشته جلوی پات که می تونی تا آخر عمر راحت و بدون دغدغه زندگی کنی ..بس کن تو رو به اون خدایی که می پرستی ؛ دلبر بیدار شو ؛
به خودت بیا ..زندگی رویا نیست واقعیت ها رو ببین دخترم یک وقت چشم باز می کنی و می ببینی تو چاهی افتادی که نه راه پس داری نه راه پیش ..
این بارو دلبر فقط این یک بارو تو زندگیت به حرف منو و بابات گوش کن اگر ضرر کردی بیا هر چی خواستی به من بگو …

حرفش منطقی بود و جوابی نداشتم بدم …اما غم عالم به دلم بود و نمی تونستم قبول کنم …
شایدم اون راست می گفت و من باید از این خواب و رویا بیرون میومدم …
به حرفش گوش کردم هر کاری گفت انجام دادم و اونو بابا و آذین و رامین با ذوق و شوق منتظر دکتر و خواهرش بودن
با بی میلی یکم خودمو درست کردم ..روژ کم رنگی رو بر داشتم تا به لبم بمالم …همین که گذاشتم روی لبم و یاد دکتر افتادم چندشم شد .
اونو نمی خواستم ..بدم میومد …چرا کسی نمی فهمه من چه حالی دارم .. زیر لب گفتم مگه زوره ؟ نمی خوام آقا جان نمی خوام اصلا می خوام خودمو بدبخت کنم …
همون موقع زنگ در به صدا در اومد و دکتر و خواهرش اومدن .
ای خدا چرا من هیچ حسی ندارم ؟ ساکت نشستم و در مقابل چشمان من از همون موقعی که اونا وارد شدن پدر و مادر من رضایت خودشون رو با احترام و پذیرایی و خوش رویی که نشون دادن اعلان کردن و این به منزله ی پایان کار من بود …

مدتی در مورد اینکه چند روزیه من مریض بودم حرف زدن و از آب و هوا و از پاکی و صداقت دکتر ، وقتی می خواستن برن قرار و مدار دیدار بعد رو گذاشتن .
دکتر موقع رفتن با یک خنده ی پیروز مندانه گفت : خواهشا از فردا بیاین سر کار من دست تنهام .نه گفتم آره و نه گفتم نه ؛ سرم پایین بود و سکوت کردم و اون به منزله ی شرم دخترانه برگزارش کرد و رفت .
هنوز بقیه از استقبال دکتر و خواهرش بر نگشته بودن که دویدم توی اتاقم .
مانتومو تنم کردم و شالم رو پیچیدم دور سرم و کیفم رو بر داشتم و در مقابل چشم اونا بدون اینکه حرفی بزنم از خونه زدم بیرون .
تا سر کوچه دویدم ..صدای رامین رو می شنیدم که دلبر دلبر می کرد ..ولی نتونست به من برسه فورا یک تاکسی گرفتم و آدرس کتابفروشی پارسا رو دادم .
نمی دونم اون موقع چی فکر می کردم ..ولی من دلبر بودم و کسی نمی تونست منو وا دار کنه کاری رو که دوست ندارم انجام بدم .
هر چی نزدیک تر می شدم قلبم تپش بیشتری می گرفت ، آه خدای من چقدر دلم براش تنگ بود…

ادامه دارد

با خودم گفتم باید باهاش اتمام حجت کنم ..
اگر بخوام زن دکتر بشم باید بدونم که پارسا هم اینو می خواد یا نه در غیر این صورت همیشه به فکرش می مونم ..
من اول باید تکلیفم رو با خودم روشن کنم نمی تونم به دکتر خیانت کنم و در حالیکه دلم پیش کس دیگه ای اونو وارد زندگیم کنم …
جلوی پاساژ که رسیدم ..یکم مردد شدم ، خواستم برگردم ..
یکی از مغازه دارا رفت توی کتابفروشی ..صبر کردم تا اومد بیرون ..
توی این زمان تصمیمم رو گرفتم و راه افتادم حالا صدای قلبم نمی ذاشت فکر کنم
چنان می کوبید توی سینه ام که نفسم داشت بند میومد .
نزدیک که شدم زیر لب و با حرص گفتم : آقا پارسا این آخرین باره ؛ قسم می خورم اگر دوباره منو با چشم گریون برگردونی دیگه سراغت نمیام .
درو باز کردم پشت میزش نشسته بود و می نوشت .
با صدای در سرشو بلند کرد و تا چشمش افتاد به من از جاش پرید و بلند شد و هراسون اومد بیاد به طرف من ؛
ولی نمی دونم چرا ایستاد ..چیزی که توی ذهنم مدام مرور می کردم بلند به زبون آوردم .
در حالیکه می لرزیدم و حالت بغض داشتم داد زدم قسم می خورم به خدای احد و واحداین بار آخره ازت می پرسم ….

پارسا اومدم حرف دلتو بهم بزنی ؛ ..تو منو می خوای یا نه؟
میخوای من با کس دیگه ای ازدواج کنم ؟ زودباش بهم بگو هیچ حسی نسبت به من نداری ؟
یعنی تو اینقدر سنگدلی ؟ فقط این بار بهم بگو برم دنبال کارم ، دیگه منو نمی بینی ,چون واقعا پدرم و مادرم می خوان شوهرم بدن .
نمی تونم به مردی که می خوام وارد زندگیش بشم خیانت کنم باید تو بهم بگی منو دوست نداری و من تمام این مدت توی خواب و خیال بودم .
در حالیکه دیگه نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم یک قدم دیگه اومد جلو .
یکم مکث کرد با دست زد توی پیشونیشو با سرعت اومد بطرف منو در حالیکه صورتش قرمز شده بود ؛ خم شد و دستهای منو گرفت .
محکم فشار داد و من از تماس با دست اون فهمیدم که بشدت می لرزه .
نفسم به شماره افتاده بود …. با صدایی که شبیه به ناله بود توی چشمم نگاه کرد و گفت : دلبر , وای دلبر ؛ آخه تو حیفی برای من ؛فکر می کنی برای من آسونه ؟
نیست دلبر ..خیلی سخته …

می دونی که هر بار تو رو از خودم می رونم یک بار میمیرم و زنده میشم ؟اینو می دونستی ؟
من سنگدل نیستم …. اما نا خواسته توی این راه افتادم ؛ دست خودم نبود .
چون نمی تونم جواب رامین ؛ پدرو مادرت ..؛ آذین خانم رو بدم .
اونا در مورد من چی فکر می کنن؟ چطوری براشون توضیح بدم ؟و تو صورتشون نگاه کنم ؟
گفتم : تو حالا لازمه اینقدر با شرف باشی ؟
می خوای هر دوی ما رو نابود کنی ؟می خوای تا آخر عمر دلم پیش تو بمونه و غصه بخورم ؟
همه شاهدن که چقدر منو از خودت روندی و من دوباره برگشتم .
چرا میگی من حیفم ؟ تو حیفی برای دختری مثل من که همه چیزش رو پای احساساتش گذاشته و هنوز نتونسته خودشو پیدا کنه .
دستم رو فشار داد و گفت : وقتی پیدا کردی و دیگه منو نخواستی چیکار کنم دلبر ؟این طاقت رو ندارم ….

گفتم : اینطوری نمیشه قول میدم ، من با تو پیدا میشم ؛کنار تو آرامش دارم ؛ پارسا اگر دوستم داری ولم نکن بزار در کنار هم باشیم ،،من اینو می خوام .
یکم به اطراف نگاه کرد و دستم رو رها کرد و گفت : بریم بیرون حرف بزنیم .
کتشو بر داشت و تنش کرد هنوز قلبم همون طور تند می زد ولی حال عجیبی داشتم .
به راهی قدم گذاشته بودم که خودمم نمی دونستم درسته یا نه ..ولی می خواستم تا آخرش برم .
سوار ماشین اون شدیم ..و راه افتاد و گفت : ببین دلبر من زخم خوردم ؛؛خیلی زیاد از روزگار کشیدم .
حالا با دوتا بچه نمی تونم تجربه ی تلخ دیگه ای داشته باشم .
گفتم : چرا تلخ ؟ ما همدیگر رو دوست داریم .من نمی تونم فراموشت کنم دست خودم که نیست اینو بفهم .
می دونم که توام منو دوست داری اینو بارها و بارها بهم ثابت کردی ..اگر سعی کنیم من و تو و بچه ها با هم زندگی خوبی در پیش داریم …

گفت : من نمی تونم در مقابل مخالفت پدر و مادرت حرفی بزنم چون حق با اوناست .
گفتم : تو نزن من خودم از پس اونا بر میام . میریم پیش رامین و آذین ..ازشون می خوام اونا رو راضی کنن .
ولی نمی تونم از تو بگذرم ..اگر هوس بود تا حالا تموم شده بود .
پارسا من هر شب خواب تو رو می ببینم .
گفت : تو فکر می کنی من خواب تو رو نمی ببینم ؟
گفتم : خوب پس چرا اینقدر فداکاری می کنی ؟ گفت : آخه من دوتا بچه دارم تو توی درد سر میفتی به اینا فکر کردی ؟
گفتم : آره مگه میشه نکرده باشم ولی من عاشق پریا و پدرامم ..اونام منو دوست دارن .
یکم شجاع باش نترس .
گفت : آخه یک چیزی هست که تو نمی دونی ، در واقع این ماجرا ها همش تقصیر منه ؛نمی خوام عذاب وجدان بگیرم .
گفتم :چی ؟ چی تقصیر توست ؟ یکم سکوت کرد و با ناراحتی گفت : راستش من از همون روزی که توی ویلای رامین تو رو دیدم ..یعنی وقتی از راه رسیدی و چشمم به تو افتاد نا خواسته قلبم لرزید .
حال عجیبی داشتم تا حالا اینطوری نشده بودم …مثل پسر بچه ها هیجان زده شده بودم دلم نمی خواست چشم ازت بر دارم .
خواستم ازت دوری کنم باور کن ولی بطور وحشتناکی همه ی هوش و حواسم رو بردی ….

عشق تو طوری توی دلم جوونه زد و رشد کرد که باور کردنی نبود .
ولی نمی خواستم بهت نزدیک بشم ..با حوادثی که پیش اومد .
فکر می کردم از اون حالِ بدی که اون روزا داشتی بیارمت بیرون کمکت کنم و با خودم عهد کردم نزارم متوجه بشی که چقدر بهم علاقه پیدا کردم .
باور کن من به این بد اخلاقی که تو دیدی نیستم .
ولی سعی می کردم به قولی که به خودم دادم عمل کنم …و راستش زیر قولم زدم و نذاشتم تو از پیشم بری .
دلم می خواست کنارم باشی تا ازت مراقبت کنم ..باور کن نمی خواستم کار به اینجا بکشه ولی اعتراف می کنم نا خواسته فکر می کردم هیچ کس بهتر از من نمی تونه در مقابل اون پسره ازت مراقبت کنه .
گفتم : مامانم این و فهمیده بود که تو از شمال نسبت به من یک حسی داشتی ولی من نفهمیدم . به طرف من برگشت و پرسید : مامانت مگه می دونه ؟ یا خدا ؛؛ وای ,وای .
گفتم : معلومه که می دونه من بهش همه چیز رو گفتم الانم اینو می دونه که اومدم پیش تو حتما تا حالا به بقیه گفته ..

گفت : وای باور کن نمی تونم تو صورتشون نگاه کنم ..دلبر اگر بهشون بگم و تو رو به من ندن ؛چی میشه ؟
گفتم : نمی تونن جلوی من مقاومت کنن ..
گفت : به جون مادرم قسم می خورم که با تو بودن برای من یعنی داشتن همه ی دنیا ولی می ترسم ، آدم باید توی زندگی حساب شده قدم بر داره
گفتم : چرا ؟ از چی می ترسی ؟
یکم پیشونیشو خاروند گفت : می دونی دلبر گفتنش برام حیلی سخته .
من با زنی ازدواج کردم که مرد دیگه ای رو دوست داشت اگر قبل از ازدواج بهم گفته بود این کارو نمی کردم .
ولی نگفت و با من طوری رفتار می کرد که انگار به زور داره با من زندگی می کنه سرد و بی روح بود و همیشه غمگین ؛؛حتی احساس می کردم گاهی ازم متنفره ؛ نمی خواستم اذیتش کنم صبر می کردم و با خودم می گفتم یک روز بهم علاقه مند میشه ، نباید اسم طلاق رو میاوردم چون بد بختانه وجدان من بیدار ؛که نه خیلی هوشیاره …
تا یک شب من عکس یک نفر رو دیدم توی دستش که می بوسیدو گریه می کرد .
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ….دعوا کردیم و اون اعتراف کرد که که دوستم نداره و دلش هنوز پیش کس دیگه ایه که توی این دنیا نیست .خیلی غرورم جریحه دار شده بود..

می خواستم ازش جدا بشم ..
مدتی هم از هم جدا زندگی می کردیم رفته بود خونه ی پدرش …ولی فهمیدیم بار داره ..به خاطر بچه برگشت و کلی حرف زدیم و التماس کرد که خودشوعوض می کنه ، ولی نکرد ..
اونقدر بهانه گیر و بد خلق شده بود که یکساعت نمی تونستیم با هم یک جا بمونیم …
تا دوباره پدرام رو بار دار شد ..اونو نمی خواست چون به زندگی با من امیدی نداشت ..فقط پریا ما رو بهم وصل کرده بود ..
قرار بود بعد از زایمانش طلاق بگیره و بره ولی مریض شد ..
نمی دونی چقدر عذاب کشیدم …جهنمی داشتم نگفتی .
من یک جوون بودم ولی داشتم بدون عشق زندگی می کردم …بعد سکوت غم باری کرد و دلش نمی خواست حرف بزنه ….

و من در حالیکه در کنار اون دنیا رو فراموش کرده بودم داشتم فکر می کردم مگه میشه مردی مثل پارسا در کنار آدم باشه و دوستش نداشته باشی ؟
پرسیدم : تو دوستش داشتی ؟
گفت : نمیشه کسی رو که مدت ها باهاش زندگی می کنی و دوستت نداره و آزارت میده دوست داشته باشی …
نه مدت ها بود می خواستم ازش جدا بشم ولی دلم براش می سوخت چون اون نمی خواست طلاق بگیره
ولی ..در کل سه سال و نیم که با هم زندگی کردیم ..شاید از تعداد انگشت های دست کمتر با هم بودیم و از وقتی پدرام رو باردار شده بود اتاقشم جدا کرده بود این زندگی من بوده حالا بهم حق میدی وقتی عاشق شدم اینطور ازش فرار کنم؟
گفتم : اما من به اندازه ی تمام دنیا دوستت دارم ..

گفت : چیه دلبر می خوای منو ذوق مرگ کنی ؟ می دونی این حرف تو برام چه ارزشی داره ؟
گفتم : توام تلافی کن و به من بگو ..هم تو می دونستی که من چقدر دوستت دارم هم من می دونم ؛؛ و بهم ثابت کردی که دوستم داری ولی شنیدن این حرف برای هر عاشقی نهایت خوشحالی رو به بار میاره ..
سری تکون داد و خندید و گفت : وای دلبر ، خوب من خجالت میکشم بهت بگم چقدر دوستت دارم یعنی اندازه اش اونقدر زیاده که نمی تونم به زبون بیارم .
سرمو گذاشتم روی پشتی صندلی و آروم شدم ولی بدنم داغ بود مثل اینکه تب کرده بودم از هیجان دلم می خواست فریاد بزنم ..
به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کردم اونجا فقط خودم و پارسا بودیم و انگار کسی توی این دنیا نبود ….
کمی بعد جلوی خونه ی ما نگه داشت و پرسید : خانم خانما حالا تو بگو تکلیف منه بیچاره چیه ؟ از کجا باید شروع کنم که به بن بست نخورم .
گفتم : از فروغ خانم شروع کن به ایشون بگو …

چونه اش رو داد بالا و گفت فکر کن مامانِ دقیق و حساس من تا حالا نفهمیده باشه .
یکبارم بهم گفت دلبر دختر خوبیه می خوای خودم برات درست کنم ؟
گفتم : نه ؛ شما هیچ کاری نکن …
با یک لبخند گفتم : ولی من حدس می زدم که از من خوششون میاد ..حالا برو و بگو هر کاری می خواین بکنین ؛ چون دلبر پر رو تر اونیه که دست از سر من بر داره .
پرسید: تو می خوای چیکار کنی ؟
گفتم : منم بقیه رو آماده می کنم که فروغ خانم اومد مشکلی پیش نیاد .
ولی تو باید اول یک کاری بکنی حتما با بچه ها در این مورد حرف بزن ؛ ببین نظرشون چیه ؟ گفت : اینطور که اخیرا فهمیدم حاضرن منو ول کنن و بیان با تو زندگی کنن …
از ماشین پیاده شدم …تا در و بستم و خواستم از پنجره ی ماشین دستی برای پارسا تکون بدم بابا درو باز کرد .
با خونسردی گفتم سلام بابا ..و قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه پارسا پیاده شد و سلام کرد و دست داد .
از اینکه بابا هاج و واج موند بود فهمیدم که مامان حرفی به کسی نزده …

پرسید ..تو رفته بودی پیش آقا پارسا ؟ برای چی ؟ چرا اینکار رو کردی ؟
تازه با اون عجله …
پارسا با دستپاچگی گفت : ببخشید من باید برم مزاحم نمیشم .
شب به خیر و سوار شد و گاز داد و رفت …
جلوتر از بابا خودمو رسوندم توی خونه .
رامین و آذین منتظر من شده بودن و مامان نگفته بود حدس می زنه من کجا رفتم .
نمی دونم چی بین شون گذشته بود ولی احساس کردم دلشون برام می سوزه منم فورا سوءاستفاده کردم و در مقابل پرسش آذین که گفت : زود باش بگو کجا رفته بودی و برای چی دوباره ما رو اینطور نگران کردی؟
گفتم : برای اینکه من دکتر رو دوست ندارم .
یکی دیگه رو می خوام لطفا به حرفم گوش کنین ..بابا داد زد خدا به خیر کنه بزار یکی تموم بشه یکی دیگه رو شروع کن .
مامان با اشاره ی سر و گردن التماس می کرد که حرف نزنم …ولی من در مقابل چشم های حیرت زده ی اونا ادامه دادم ، بی خودی با من مخالفت نکنین چون تصمیم خودم رو گرفتم ..می خوام با پارسا ازدواج کنم ..

صدای نعره ی بابا تو فضای خونه پیچید فحش می داد و می خواست منو بزنه که : بی حیا می دونستم تو کسی نیستی که مثل آدم زندگی کنی دیوونه ی احمق بیشعور چرا قدر خودت رو نمی دونی ؟
خواستگار به این خوبی داری می خوای با مردی زندگی کنی که دوتا بچه داره؟
مگه تو زن بیوه ای؟ یا ترشیدی ؟الاغ,, دلبر می کشمت ..
جنازه ی تو رو هم روی شونه های اون مرد نمی زارم …
در حالیکه از دستش فرار می کردم گفتم رامین به دادم برس ، منو و پارسا حرف هامون رو زدیم ..دونفر آدم بزرگیم چرا نباید برای خودمون تصمیم بگیریم .
بابا خودشو به در و دیوار می زد اونقدر عصبی بود که قلبش گرفت و افتاد و براش آب قند آوردن .
مامان التماس می کرد دلبر از حرفت برگرد بهش بگو هر شما بگی .
گفتم نمیگم ..چون بابای من نمیشینه درست و منطقی باهام حرف بزنه می خواد زور بگه منم زیر بار نمی رم و رفتم توی اتاقم ..
نمی دونم چقدر طول کشید که رامین و آذین بابا رو آروم کردن ..
یک هفته ، توی خونه ما جر و بحث بود و نتونستم بابا و مامان رو راضی کنم که فروغ خانم رو به عنوان خواستگار قبول کنن …

بابا می گفت: بزار خودم پارسا رو ببینم می دونم چطوری حرف بزنم که برن و پشت سرشون رو هم نگاه نکنن
اما رامین بر خلاف تصور من بشدت موافق بود و می گفت بابا اگر دلبر با بچه های پارسا کنار بیاد اون بهترین مردی هست که تا حالا دیدم همه ی کسانی که اونو می شناسن رو سرش قسم می خورن
و بابا داد می زد من که نگفتم مرد بدیه خودم می دونم ولی به درد دلبر نمی خوره این دختر احمقه تب عشقش که خوابید یادش میفته که با دوتا بچه توی این جوونی چیکار باید بکنه من که بزرگترشم باید حواسم جمع باشه خودشو بدبخت نکنه …
دکتر و خواهرش منتظر جواب ما بودن .
این بود که خودم زنگ زدم به دکتر و آب پاکی رو ریختم رو دستش و گفتم کس دیگه ای رو دوست دارم که خوب اینم خودش شد یک جنجال دیگه توی خونه ی ما …و دیگه فهمیده بودن که واقعا توی تصمیمم جدی هستم .

شب چهارشنبه سوری بود صدای ترقه و انفجار های پی در پی از اطراف شنیده می شد .
و کسی جرات نمی کرد از خونه بره بیرون …توی این مدت گاهی شب ها که همه خواب بودن و گاهی با پیام دادن با پارسا حرف می زدم و نمی خواستم حساسیت بابا رو بیشتر کنم اون منتظر بود که بهش خبر بدم بیان برای خواستگاری
اون روز پیامی که داده بودم بی جواب مونده بود نوشته بودم هنوز راضی نشدن ؛بهتره یکم دیگه صبر کنیم و بابا مثل سایه دنبالم بود که نه از خونه بیرون برم و نه به کسی تلفن کنم ..و می فهمیدم که اصلا دلش با این کار نیست و پریشون شده غصه می خوردم و کاری از دستم بر نمی اومد .
دیگه به صورتم نگاه نمی کرد حتی با مامان هم قهر کرده بود …

استرس گرفته بودم و دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و هر کدوم یک گوشه ی خونه غمگین و بی صدا نشسته بودیم که آذین زنگ زد و گفت : ما داریم میام خونه ی شما ..
مامان به هوای اونا بلند شد و یکم جمع و جور کرد و مرغ در آورد و برنج خیس کرد ..
منم کنارش بودم می خواستم فرصتی پیدا کنم تا دوباره سر حرف رو باز کنم ..ولی اونم بهم رو نمی داد …
داشتم سالاد درست می کردم که صدای زنگ در بلند شد ..
می دونستم که آذین اومده درو باز کردم ..و رفتم سراغ کار خودم ؛؛ که دوباره زنگ زدن ..
مامان گفت : مگه باز نکردی ؟ گفتم چرا پس حتما غریبه اس ….
آیفون رو بر داشت و پرسید کیه ..و گفت : بفرمایید ..
هولکی گفت : دلبر بدو اینا رو جمع کن فروغ خانم اومده ..
و رو کرد به بابا و گفت : پاشو لباست رو عوض کن ..یادت نره اون زن چقدر خانمه ..
مبادا ؛ مبادا حرفی بزنی که بهش بر بخوره ..ما بهشون مدیونیم …

بابا یک غری زد و رفت لباس بپوشه و من از لای در نگاه کردم دیدم وای پارسا هم اومد با گل و کیک ..
بدنم طوری بی حس شده بود که نمی تونستم از جام تکون بخورم …باید لباس عوض می کردم …
گفتم : مامان جونم تو رو خدا بهم کمک کن نزار بابا یک حرفی بزنه که من دیگه نتونم جبرانش کنم .
و دویدم توی اتاقم ..
مامان درو باز کرد و لای در ایستاد و ازشون استقبال کرد ..
برخلاف تصور من خیلی گرم و صمیمی باهاشون بر خورد کرد …دعا می کردم رامین و آذین زود تر بیان ..
اونا رگ خواب بابا رو بهتر بلد بودن …
صدای چند نفر رو می شنیدم ..انگار تعدادشون زیاد بود …
فقط دو زانو زدم رو به قبله و به خدا التماس کردم و قول دادم هم زن خوبی برای پارسا باشم هم مادر مهربونی برای پریا و پدرام …..
بعد مانتو پوشیدم و یک شال آبی سرم کردم و رفتم بیرون ..
سیما و مریم هم بودن ..
پارسا رسما اومده بود خواستگاری ..

نمی دونم چی شد و چی گفتن ..
مثل خواب و رویا بود هیچ مخالفتی در بین نبود ..
انگار بابا م با تمام سر سختی که نشون داده بود و همه اینو می فهمیدن زبونش بند اومده بود …
بالاخره آذین و رامین هم از راه رسیدن و در میون نا باوری من همه چیز به خیر و خوشی تموم شد و قرار و مدار گذاشته شد .
وقتی شب به گوشیم نگاه کردم دیدم پیام پارسا رو که نوشته بود ؛ وقتی آدم زن شجاعی داره باید شجاع باشه من میام برای خواستگاری به امید خدا ….
روز دوم عید جشن عروسی ساده ای برگزار کردیم و من به عقد پارسا در اومدم ..
قرار بود همون شب ما بریم شمال و دو روز تنها باشیم و بقیه روز سوم به ما ملحق بشن ….
به خاطر پریا و پدرام که با موضوع کنار بیان در حالیکه هر دوشون از اینکه من بعد از این با اونا زندگی می کنم خوشحال بودن و مدام دور و ورم می پلکیدن و راضی به نظر می رسیدن …

حدود ساعت دو شب بود که ما راهی شمال شدیم و قرار بود فروغ خانم و بچه ها رو با بابا و مامان من بیان …
وقتی افتادیم توی جاده ..پارسا زد کنار و دستشو طرف من دراز کرد و گفت : بیا بغلم تا شمال نمی تونم صبر کنم …
مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده بود خودمو در آغوشش جا دادم ..و فهمیدم عشقی که بین ما بود برای من اونقدر هیجان داشت که توصیفش برام سخته همین قدر می تونم بگم من پارسا رو از خودم بیشتر دوست داشتم …
مخصوصا وقتی برای اولین بار سینه و دست سوخته ی اونو دیدم و می دونستم که اون زخم عمیق و بد شکل به خاطر من اونجا نشسته ….
اونسال شمال برای ما چیزی ماورای رویا بود ..
روز ها با بچه ها توی ساحل بازی می کردیم و خوشحال بودیم ….
و در حالیکه همه منتظر بودن روزی صدای اعتراض منو بشنون و از زندگیم شکایتی بکنم ، در کنار پارسا و دوتا بچه هام و مادر مهربونش که توی نگهداری اونا با محبت بهم کمک می کرد زندگی خوبی داشتم ..
با اینکه مشکلات مالی فراوانی برام پیش اومد چند سال به خاطر پول نتونستم مطب بزنم ..و مشکلات دیگه ای که سر راهمون بود اما هرگز احساس نارضایتی نکردم ..و با جدیت پارسا و محبتی که به من داشت زندگی خوبی داشتیم .
بچه ها بزرگ شدن و هنوز با من دوست و رفیق هستن …
این روزا پریا هم سخت عاشق شده و رازش رو فقط من می دونم و خواهرش که ده سال از خودش کوچکتره …

پایان

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من5 (100%) 1 vote[s] رمان استاد خاص من  پارت1 پارت2 پارت3 پارت4 …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.