خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 27

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 27

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 27
4.4 (88%) 5 votes

رمان عشق بی رحم جلد اول مستررمان مرجع کامل دانلود رمان

جلوی مطب پرهام که می ایستم به این فکر میکنم نکنه من با حضورم اذیتش کنم.‌.

 و از خودم می پرسم از کجا معلوم هنوز تورو بخواد؟

 منشی ازم میخواد بعد از اومدن بیمار از اتاقش برم داخل‌…

 روی صندلی میشینم و خیره ی مجله ی روبه روم میشم…

 در مطب که باز میشه سرم و بالا میبرم و با دیدن دختر جوونی که چهره ی خوبی هم داره از جا بلند میشم…

ضربه ای به در میزنم و وارد اتاق میشم…

 پرهام فنجون قهوه رو روی میز میزاره و بلند میشه…

با لبخند سمتم میاد:

– به به ببین کی اومده!

– سلام..مزاحم که نشدم؟

یکی از ابروهاشو بالا میده:

– برو بشین مزخرف نگو بچه!

روی کاناپه میشینم… اونم مقابلم میشینه….

– خب چه خبر؟

– هنوز هیچی یکم خسته شدم …

– طبیعی.. یکم دیگه صبوری کنی تمومه!

لبخند کمرنگی میزنم و می پرسم:

– تو چرا ازدواج نکردی؟

– شرایطش نبود…

بعد از اون سال و خواستگاری و جواب منفی از تو.‌

دیگه حس و حال نموند!

سر به زیر می پرسم:

– حتما فکر میکنی من خیلی پرروم که اینجام!

میخنده:

– نه فکر نمیکنم… نگران نباش…

اما خب احتمال داره با یکی از بیمارام به نتایجی برسیم!

با لبخند نگاش میکنم:

– واقعا؟

– آره… مشکلش شک و بدبینی به همه چیز و همه کَس…

 نزدیک یک سال که میاد پیشم…

گاهی بهتره گاهی نه…

 اما خب راستش گاهی بخاطر بیماریش مردد میشم!

– اره سخته… باید درست تصمیم‌بگیری!

دستاش و روی زانوهاش میزاره و سمتم خم میشه:

– خب تو قرار واسه ایندت چیکار کنی؟

– فعلا آینده تاریکه‌… سیاهه سیاه…

 میخوام زودتر همه چی تموم شه برم یه جایی و تنها باشم!

ضربه ای به در میخوره و منشی سینی قهوه رو روی میز میزاره و بیرون میره…

– آینده رو سیاه نبین…

از اولم بسازش مطمئنم که میتونی…

 تو همیشه یه دختر جسور و با عرضه بودی پس برگرد و بشو همونی که بودی!

– واسه همین اینجام… اومدم که با حرفات اروم شم اقای دکتر!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۲۱:۳۳]

می خنده… فنجون و مقابلم میزاره:

– حرفم میزنیم … ببین دل ارام…

قرار نیست چون این یک سال زندگیت سوخته بقیشم بسوزه…

باید سعی کنی زودتر خودت و جمع و جور کنی خب؟

– من همه ی سعی مو میکنم!

خوبه ای میگه و شروع میکنیم حرف زدن…

گاهی بغض میکنم…

گاهی لبخند میزنم‌…

و گاهی حس میکنم میتونم از اول شروع کنم اگه سایه ی هیولایی به اسم ارشام از روی زندگیم کنار بره!

وقتی ازش خداحافظی میکنم و بیرون میرم حس میکنم سبک ترم‌…

 دلم میخواد بعد از مدت هاواسه خودم بگردم…

 بچرخم‌….

خرید کنم‌…

 بدون اینکه فکر کنم من زن مردیم که الان به جرم تجاوز گوشه ی زندان‌…

 ۳ ماه به عید مونده و کاش میشد مثل قدیم ذوق کرد…

پارسال با ارتان ماهی خریدیم …

قدم میزنم و واسه خودم رژ صورتی دخترونه میخرم‌…

قدم میزنم و لباس رنگی میخرم…

 قدم میزنم و شال رنگی میخرم‌…

اره من باید به زندگی برگردم…

 اگه… اگه… اگه…

زندگی پا به پام بیاد…

به خونه که میرسم خریدام روی تخت میزارم‌…

سعی میکنم با مامان و بابا هم مهربون تر شم چون به قول پرهام اونو تحت تاثیر شرایط بودن‌…

 گوشیم و برمی دارم و با دیدن پیام ارتان حال خوبم تکمیل تر میشه:

– از پرهام اوضاع و احوالت و پرسیدم و گفت اراده کردی بهتر شی…

پیام دادم بگم همه جوره در خدمتم!

                   ***********

? #دو_ماه_بعد …

? #دادگاه_آخر

همه منتظریم که قاضی شروع میکنه :

–  بر اساس شواهد و مدراک و با توجه به شکایات خانم دل ارام کاویانی…

 اقایان ارتان کاویانی…

رسول کاویانی ولی دم دل ارام کاویانی…

 متهم آرشام کاویانی محکوم به اعدام است…!

ختم جلسه!

ارشام ساکت و مات ایستاده…

 زن عمو با گریه توی صورتش میزنه…

 ارتان سمتش میره…

 عمو فقط پشت هم میگه توکلت الی الله…

اشکام می ریزه…

 همه چی داغونه…قاضی و بقیه بیرون میرن…

مامور دستای ارشام و دستبند میزنه…

 ارشام سمتم میاد و می ایسته‌…

‌ از چشمای بی حس و خالیش می ترسم:

– اگه اعدام شدم که تا ته دنیا رو با خیال راحت نفس بکش… اگه نه… !

نگاش به زن عمو که زار میزنه می افته…

ادامه نمیده…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۲۱:۳۴]

بابام سمتش میاد…

– ببین کار و به کجا رسوندی!

با بغض میگه:

– حلال کن عمو!

و میره…

زن عمو سمتم میاد…

دستمو میگیره…

گیج نگاش میکنم…

زار میزنه:

– دل ارام… دل ارام تو نمیزاری نه؟

بگو نه… تورو…

ارتان کلافه میگه:

– بس کن مامان الان حالشو نمی بینی!

با کمک مامان بیرون میرم…

توی ماشین میشینم و بی حس بیرون و نگاه میکنم…

بابا پشت فرمون میشینه و حرکت میکنه…

فضا سنگین… سکوت مطلق…

همه چی تلخ.. همه چی زهر..‌.

حکم اعدام پسر عموم… شوهرم…

صادر شده‌.‌..

 کی باور میکنه شاکیش منم؟

کی باور میکنه مرگ و زندگیش دست من؟

بی جون سرم و به شیشه میزنم…

 سکوت و بابا می شکنه:

– فردا میریم همون محضری که عقد کردید واسه طلاق!

جواب نمیدم… مامان با بغض میگه:

– سیما داره دق میکنه… ببین به کجا رسیدیم!

بابا محکم و عصبی میگه:

– هر چیزی یه تاوانی داره!

اشکم میچکه…

من تاوان چی و دادم؟

 جلوی خونه ترمز میکنه و من بی حس و حال پیاده میشم‌…

 به اتاقم که میرسم خیره ی بخیه های روی مچم لب میزنم:

– کاش مرده بودی دل ارام!.

گوشیم زنگ میخوره… پرهام…

جواب میدم:

– بله؟

– دل ارام خوبی تو؟ متوجه ی رفتنت نشدم عموت حالش بد شد!

– خوبه الان؟

نفس خسته شو میشنوم؛

–  چی بگم… کسی خوب نیست ولی عموت میخواد نشون نده که خوب نیست!

– میدونم!

– گریه نکن…تموم‌میشه!

اشکام و پاک میکنم:

– بابت همه چی ممنون!

– باید برم مطب… بیمار دارم… دوست داشتی بیا حرف بزنیم!

– ممنون… صدات خیلی خستس بهتره استراحت کنی!

– اگه زندگی و ادماش بزارن!

– چیزی شده؟

سکوت میکنه‌.. حس میکنم اونم هزار جور مشکل داره… فقط میگه:

– نه خواستی بیا

نمیخوام اذیتش کنم …

– باشه ممنون

قطع که میکنه…

دراز میکشم و به ته این قصه ی بی سر و ته فکر میکنم…

و به جایی نمیرسم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۲۱:۳۶]

آخرین امضا رو پای طلاق نامه می کنم…

 و یه چیز سنگین از روی سینم برداشته باشه‌‌…

حس رهایی…

 حس آزادی…

 حس خلاص شدن از باتلاقی به اسم آرشام…

حالا من یه زن مطلقم…

یه زنی که نخواست ازدواج کنه که حالا…

بسه دلی… بهتره به هیچی فکر نکنی…

 بهتره فقط بگذره این روزا که روزای تو نیست…

 ارتان و بابا منتظر نگام می کنن…

محضر دار نامه را سمت بابا می گیره:

– اینم برسونید دست آرشام کاویانی تا متوجه ی این طلاق بشن!

بابا نامه رو میگیره منم شناسنامه هارو…

 بیرون که میریم هر سه سوار ماشین میشیم…

 ارتان اروم لب میزنه:

– خوبی؟

سرم و به علامت تایید تکون میدم و لبخند بی جونی میزنم…

 بابا برمی گرده و نگام میکنه:

– میخوای از اینجا بریم دل ارام؟ بریم شیراز یه مدت پیش عزیز؟

سرم و زیر می ندازم:

– نه… بابا من اینجا… با کمک ارتان…

 یه خونه گرفتم که …

 یعنی…

میخوام یه مدت و تنها زندگی کنم!

بابا آشفته میگه:

– دل ارام؟ ما که کاری نداریم باهات باباجان..آخه…

ارتان سعی می کنه ازم دفاع کنه:

– عمو دل ارام به این خلوت و ارامش نیاز داره…

شما نگران نباشید جای امنی‌..

 ساختمونش آدمای خوبی داره…

منم دورا دور مراقبم!

– آرتان جان من راضی شم مادرش‌…

– شما هم با زن عمو صحبت کنید و متوجش کنید !

بابا غمگین نگام میکنه:

– اجاره کردی؟

– بله!

– پول داشتی؟

لبم و گاز می گیرم…

 بازم ارتان میرسه به دادم:

– عمو من خودم ازش خواستم کمکش کنم!

بابا دستی به ته ریشش میکشه سکوت میکنه‌…

به خونه که میرسیم میگم:

– آرتان من امروز وسایلمو جمع میکنم… میرم اونجا…

 مشکلی نیست؟

– نه… فقط بگو خودم بیام ببرمت..

میرم اینو برسونم دست ارشام!

باشه ای میگم و با بابا پیاده میشیم…

 داخل خونه که میریم مامان سمتم میاد…

– تموم شد؟

تلخ لبخند میزنم:

– بله!

می دونه که نمیتونه بغلم کنه…

فقط اشکش می ریزه و خداروشکر میکنه…

گوشی بابا زنگ میخوره…

نگاش می کنم…

جواب میده:

– سلام داداش!

ابروهاش در هم میشه…

پیشونیشو میگیره…

روی مبل میشینه…

مامان نگران جلو میره…

 – باشه… یا حق!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۲۱:۳۶]

گوشی و قطع میکنه…

مامان می پرسه:

– چیشده؟

– حال رسول و سیما خوب نیست… نمیدونم چیکار کنیم . نمیدونم!

عقب میرم… پله ها رو بالا میرم…

 وارد اتاق میشم و چمدونم و برمیدارم…

 وسایلامو که جمع میکنم مامان میرسه:

– کجا دل ارام؟

به صورت نگران و متعجبش نگاه میکنم  بی حوصله میگم:

– بابا میگه بهت!

– با اعدام ارشام حالت خوب میشه؟

عصبی برمیگردم سمتش:

– آره!

روی تخت می شینم و سرم و با دستام میگیرم…

 بابا هم وارد اتاق میشه و همه چی و از خونه ای که ارتان گرفته واسه مامان میگه…

نزدیک ۷ شب که ارتان میاد دنبالم…

 مامان راضی نیست اما جرات مخالفتم نداره…

خدافظی میکنم و بیرون میرم…

سوار ماشین ارتان که میشم اون در سکوت حرکت میکنه‌…

میدونم فکرش درگیر دو روز دیگس‌…

– رسید به دستش؟

-اجازه ی ملاقات ندادن.. دادم مامور بهش بده!

– هیچ حس امنیتی ندارم‌‌… حس میکنم همش پشت سرم!

– پس چه جوری میخوای تنها زندگی کنی؟

– نمیدونم!

جلوی آپارتمان که ترمز میکنه پیاده میشم از صندوق عقب کلی پاکت خرید بیرون میاره‌…

 متعجب میگم:

– اینا چیه؟

– یخچال خالیه!

– خب خودم خرید میکردم!

چمدونمم با یه دست برمی داره و میگه”

– باز کن در و دستم افتاد!

وارد خونه که میشیم چمدون و توی اتاق میزاره…

 پاکتای خرید و روی کانتر…

نگام می کنه:

– این شماره ی سوپر مارکت‌… این رستوران‌… !

فکر همه جارو کرده…

 لبخند میزنم و کارت و می گیرم:

– هر موقع روز و شب… دقت کن.. هر ساعتی… کاری داشتی…از چیزی ترسیدی… به خودم زنگ میزنی… حله؟

سرم و به علامت مثبت تکون میدم… با حسرت نگام میکنه.. و من نمیتونم بگم این خلوت دو نفره داره پوستمو از استرس و حال بد میکنه‌…

سمت در میره:

– درارو یادت نره قفل کنی!

– باشه!

– مراقب خودت باش!

– تو هم!

در و باز می کنه اما مکث میکنه… سمتم برمیگرده:

– دل ارام؟ هفته دیگه حکم اعدام اجرا میشه!

– میدونم!

– اگه مامانم باهات تماس گرفت و حوصله…

جلو میرم:

– تو دوست نداری رضایت بدم؟

گیج و متعجب نگام میکنه:

– واسه من ارامش تو مهمه… نه مردن و نمردن کسی که اینجا و اینجا واسم مرده!

دستش و روی شقیقه و قلبش میزنه… و بعد از کمی مکث بیرون میره…

 در و می بنده…

و من می مونم و هیولای فکر و خیال!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۲۲:۱۰]

آرشام

خیره ی پاکت توی دستم موندم…

نه اینکه از مهر و آرم‌ روش نفهمم چیه ولی…

نمیخوام باور کنم.‌.

 نمیتونم باور کنم‌…

پاکت و باز میکنم و با دیدن برگه ی طلاق دود از سرم بلند میشه…

نفسم بالا نمیاد..

 کاغذ و توی دستم مچاله می کنم…

مشتم و توی دیوار پشت سرم میزنم… یه بار … دو بار…

 داد میزنم:

– اااااااه!

بازم میزنم…

صدای شکستن استخون انگشتم و میشنوم…

سمتم میان…

بازوهامو می گیرن…

 نعره میزنم:

– کثافت…. نامرد عوضی… عادلانه نیست… من اینجا دستم به جایی بند نیست..!

پیرمرد نگام میکنه:

– بشین بابا جان بشین‌… شکوندی دستتو..!

روی زمین می شینم…

 رامین لیوان آب و سمتم میگیره…

 پیرمرد میگه:

– برو بگو مامور بیاد دستش و باید ببینه دکتر!

– چشم حاج کاظم!

خیره ی زمین موندم..

– اون نامه چی بود بابا جان؟

– زنم طلاقشو گرفت!

هی بلندی میگه و با درد میگه:

– بعضی زنا خیلی بی وفان بابا!

درد دستم داره بیشتر و بیشتر میشه…

 هم سلولی که یه مرد زیادی هیکلی و رو مخه میگه:

– چه خبرته بابا… اخر عاقبت هممون اون دنیاست زن میخوای واسه کجات؟ که حالا بمونه؟

میخوام سمتش حمله کنم که پیرمرد میگه:

– برو اکبر اقا… برو نمی بینی بنده خدا بهم ریخته!

داد میزنم:

– بیا برو گمشو شرت و کم کن تا همه چی و…

مامور با عجله سمتمون میاد:

– چه خبره باز ؟

حاج کاظم بلند میشه:

– دستش انگار شکسته بابا … ببرید بیمارستان!

کلافه سمتم میاد… انگشتم به طرز فجیعی بد شکل شده و از درد دیگه نمیتونم داد نزنم…

بلندم میکنه و بیرون میریم… بعد از دکتر و عکس و کچ گرفتن باز برمیگردم به سلول لعنتی…

دو ساعت خودم و با مسکن اروم میکنم که اسمم و میخونن…

بازم بیرون میرم…

این بار وارد یه اتاقک میشم و با دیدن بابا حالم بدتر میشه بابا نگام میکنه… جلو میرم‌.. می شینم‌‌‌…

خیره ی دستم می مونه:

– دستت چیشده؟

– کاری دارید؟

خیره ی چشمام میگه:

– هفته دیگه حکم اجرا میشه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۲۲:۱۵]

ثابت و ساکتم‌… بی حرکت‌…

 خشک و یخ… سرد و بی روح…

اما ته دل جوری خالی میشه که حس میکنم با سر سقوط کردم کف اسفالت:

– دل ارام رضایت نمیده!

تلخند میزنم:

– همین؟

– نمیخوای زنده بمونی؟

گلوم سخت میشه…

– زنده بمونم که چی بشه؟

 که زنم بشه زن داداشم؟ که آه و نفرین پدر و مادر تا ته عمر باهام باشه؟

 نه نمیخوام!

میخوام بلندشم که دستم و میگیره:

– همیشه کله شق بودی.. مغرور..‌ خودخواه…سربه هوا!

– تموم شد تعریفاتون؟

– با کی لج کردی ارشام؟ چرا زره ای پشیمونی نمی بینم توی چشمات؟

حالیت شده چی کار کردی با یه دختر؟

– از همه ی دنیا فقط یه چیز حالیمه بابا… اونم اینکه من میخوامش…

نه اون قدری ک تو مامان و میخوای… نه اون حدی که ارتان میخواستش‌.. نه اندازه ی علاقه ی هیچ مردی به هیچ زنی…

من یه جوری دلی و میخوام که به خاطرش همه چی و گذاشتم زیر پاهام… شرف مو..‌ انسانیت مو… داداشمو…

فکر میکنی من دلم نسوخت اون روز؟ فکر میکنی مثل یه حیوون حال کردم باهاش و بعدم…

 اگه من هدفم هوس بود و خوابیدن باهاش بعدش ولش میکردم نمیکردم؟

 من اون راه و رفتم نه واسه اینکه هوس باز بودم و کثیف… فقط چون راه دیگه ای نبود..‌

 اما اره… حالیمه باهاش چی کار کردم… زره زره کشتمش‌.. جوری ازم میترسه که صدام نفساش و به تقلا می ندازه ولی… واقعا دنیای بدون اون و نمیخوام بابا…

 میدونم که از اعدام من کسی ناراحت نمیشه… پس با خیال راحت برو خونه…  جنازمو تحویل بگیر.. برو بابا!

می بینم که چشماش پر میشه از اشک …. بلند میشم…

پاهام و بی جون روی زمین می کشم…

 وارد سلولم میشم و روزای اخر زندگی مو می گذرونم!

                *****************

دلارام

امشب اولین شبیه که توی این خونه تنهام…

 از تنهایی نمیترسم ولی از فکر و خیالم خیلی…

 روی کاناپه مچاله میشم و شماره ی پرهام و می گیرم‌…

دلم نمیخواد حالا که همه چیز تموم شده

 بی معرفتی کنم در حقش و یه حالیم نپرسم…

ساعت ۱۰ شب و من نمیدانم زمان

 مناسبی و برای تماس گرفتن انتخاب کردم یا نه‌…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۱۱]

صدای خستشو میشنوم :

– جانم دل ارام؟

– خواب بودی؟

صدای رگه های خنده داره:

– خوابیدن اونم ساعت ده واسه قدیما بود…خوبی تو؟

کمی خودم و بالا می کشم و میگم:

– خوبم… زنگ زدم حالتو بپرسم!

– خوبم دلی جان… ارتان گفت رفتی خونه گرفتی اره؟

– آره… تنهایی ارومترم!

تک سرفه ای میزنه و میگه:

– خداروشکر… !

– پرهام حس میکنم زیاد روبه راه نیستی!

– نه… خوبم فقط خستم!

و من میدونم که دروغ میگه‌…

این صدا اصلا صدای یه ادم با حال خوب نیست…

اما میدونم که نمیخواد حرفی بزنه…

 خداحافظی میکنم که میگه:

– دل ارام؟

– بله؟

– قرار برگردی با ارتان ادامه بدی؟

بلند میشم و کلافه میشینم.‌.

خسته به زمین چشم می دوزم…

– نه اون حرفی زده نه من فکری کردم… من حتی اگه بخوام نمیتونم به ازدواج مجدد فکر کنم!

– چرا؟ بخاطر ارشام یا..

– بخاطر اوضاع روحیم‌‌… حال بدم‌…

 نفرتم از لمس شدن و …

بگذریم پرهام!

– باشه … بعد حرف بزنیم.. شب بخیر!

خداحافظی میکنم و گوشیمو روی میز میزارم که زنگ و میزنن…

با ترس به در نگاه میکنم… بلند میشم و آیفون و برمیدارم …

 با دیدن ارتان شاسی و میزنم و در و باز میکنم…

 منتظر به اسانسور نگاه میکنم و به این فکر می کنم که ارتان این موقع شب اینجا چیکار داره…

 از اسانسور که بیرون میاد…

با دیدن ظرف غذای توی دستش لبخند میزنم:

– کار مامانمه؟

لبخند میزنه:

– آره …شام نخوردی که؟

– نه میل نداشتم‌!

ظرف و سمتم میگیره که میگم:

– خودت غذا خوردی؟

– میرم خونه‌… برو مزاحمت نمیشم!

– مزاحم نیستی… بیا غذا زیاده دوتایی میخوریم!

و دیره واسه پشیمون شدن‌..

من از خلوتای دو نفره میترسم اما دیگه دیر‌…

 پشت کانتر میشینه و منم داخل اشپزخونه میرم‌…

 بشقابا رو روی میز میزارم و ظرف لوبیا پلو رو باز میکنم…

توی بشقابا که می ریزم نگاه خیرشو حس میکنم…

 نگاش میکنم و لرزش دستام شروع میشه‌…

کاش نفهمه حالم بد…

– این لحظه هارو مفت از دست دادیم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۱۲]

سخت لبخند میزنم:

– فراموشش کن… بخور غذاتو خودت و اذیت نکن!

– حالت بهتره؟

– بهتر میشم… نگران من نباش تو حالت از من بدتره!

موهاش و چنگ میزنه و میگه:

– اره خوب نیستم!

– کمکی ازم برمیاد؟

لبخند میزنه:

– فقط مراقب خودت باش!

بلند میشه… متعجب نگاش میکنم:

– نخوردی که!

– به لرزش تن و بدنت و استرست نمی ارزه این غذای دو نفره!!

خجالت زده سرم و زیر می ندازم…

 اون همیشه حالم و میفهمه و این خیلی سخته که نمیشه چیزی و پنهون کرد…

 میخوام حرفی بزنم که میگه:

– من میفهممت دلی… ناراحتم نیستم… در و قفل کن… شبت بخیر!

بغض سختی گلوم و میگیره…

بیرون میره و با گفتن مراقب خودت باش در و میبنده!

                         ******************

نمیدونم ساعت چند… صبح یا شب…

 نمیدونم اما صدای مکرر زنگ خونه روی اعصابمه…

 تموم تنم از وحشت می لرزه…

از جا می پرم… هوا روشن شده…

چشمام و به زور باز میکنم و ساعت و می بینم… ۸ صبح‌…

 بلند میشم‌و از چشمی بیرون نگاه می کنم و با دیدن زن عمو و ارتان آه از نهادم بلند میشه..

 موهامو مرتب می کنم…

 مانتو و شالم و می پوشم و در و باز می کنم..

زن عمو با یه حال بد میاد سمتم…

ارتان توضیح میده:

– واقعا شرمندم دل ارام… نتونستم ارومش کنم این موقع اومد!

داخل میان و در و می بندن… زن عمو نگام میکنه:

– باید از تو رضایت بگیرم دل ارام؟

سرم و زیر می ندازم… جلوتر میاد… کاش دستش نخوره بهم…

– دل ارام؟ واقعا میخوای ارشام بمیره؟

پر بغض و خسته نگاش میکنم…

جون میکنم:

– من نخواستم زن عمو…

خودش خواست…

خودش با من و زندگیش اینجوری کرد!

اشکاش می ریزه و دلم از جاش کنده میشه:

– تو گذشت کن.. تو ببخش…

 اون غلط کرد…

من غلط کردم…

 بخاطر من بخاطر عموت… !

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۱۳]

ارتان جلو میاد:

– مامان بسه توروخدا… بیا بریم!

– بابات گفت یه هفته دیگ حکم اجرا میشه… میفهمی اینو؟

مهمه واست؟

صدای اروم و پر از خش ارتان و میشنوم:

– نه..مهم نیست!

بغض زن عمو می شکنه‌…روی مبل میشینه و زار میزنه…

و من این میون نمیدونم باید چه غلطی کنم..‌ حق داره… مادر…

 حق داره بچش و هر چقدر بد بخواد.. اما منم حق دارم… ندارم؟

 زن عمو نگام میکنه:

– اون هر کاری کرده از روی عشق بوده نه هوس‌… نمیخوام کارش و توجیه کنم ولی دل ارام بخدا پشیمون!

نیشخند تلخی میزنم:

– پشیمون و هنوز من و تهدید میکنه؟

نگاه مات و عصبی ارتان سمتم برمی گرده‌…

بی جون روی مبل می شینم و زن عمو با بهت میگه:

– تهدید؟ چه تهدیدی؟

– از زندون زنگ زد گفت اگه طلاقم و بگیرم یکی و اجیر میکنه که بکشتم.‌.

و من همش منتظرم بمیرم زن عمو!

رگ ورم کرده ی گردن ارتان بهم میفهمونه تا چه حد عصبیه‌..‌

و زن عمو که مات من مونده…

– من به چیه این ادم دل خوش کنم و رضایت بدم؟

 اگه بیاد بیرون شما تضمین میکنی باز بلایی سرم نیاره؟

 با گریه میگه:

– اره.. من تضمین‌میکنم… اصلا میفرستمش بره…

 نمیزارم ایران بمونه و…

صدای عصبی و کلافه ی ارتان باعث میشه ساکت شه:

– بسه مامان‌.. اون حیوون هنوزم بیخیال این طفلک نشده…

 الانم که پشت میله هاس بیخیال نشده!

زن عمو با گریه سمتش میره و مشتاش و توی سینش می کوبه:

– داداشاته بی رحم… میفهمی؟ هم خونته…هر چقدر بد..

ادم به مردن دشمنشم راضی نیست اون وقت تو…

– دشمن؟ دشمن ادم با ادم اینجوری میکنه که داداش من کرد؟

با گریه میگم:

– بسه ..توروخدا تنهام بزارید من حالم بد!

ارتان دست زن عمو رو میگیره و میگه:

– دلت واسه هیچکس نسوزه… اگه با اعدام ارومی سفت و سخت وایسا پای حرفت!

زن عمو دستش و از دست ارتان بیرون میکشه و با گریه بیرون میره…

 ارتان سمتم میاد…

مقابلم روی پاهاش میشینه:

– واقعا نمیشه فهمید من چی کشیدم که مامانم نمیفهمه؟

با گریه نگاش میکنم:

– فکر میکنه میخوام بمیره چون بی رحم و بی وجدانم ؟

هق میزنم:

– میفهمه ولی… مادر… جفتتون واسش عزیزید… حق بده بهش!

با یه حال بد و خونه خراب کن میگه:

– کی به ما حق میده دلی؟

اشکام پشت هم می ریزه:

– کی روزای رفته ی من و پس میده دلی؟

– هیچکس!

– اره … هیچکس… حتی خدا هم نمیتونه روزای رفته ی من وپس بده…

چطوری بگذرم ازش؟

 چطوری میخواد بگذری ازش؟

اشکام و پاک میکنم:

– ازش میترسم.. اگه بیاد من و میکشه!

– مگه من مردم؟

تلخ میخندم….

– دلبری نکن دیر شده!

اونم میون اشوب و اشک میخنده:

– اب گل الود بود ماهی گرفتم!

هر دومون تلخ می خندیدم… و من نمیدونم یک هفته دیگه قرار این کابوس بره زیر خاک یا نه!

جلد اول رمان عشق بی رحم
جلد اول رمان عشق بی رحم

مطلب پیشنهادی

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 6

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 63.8 (76.67%) 6 votes جلد دوم رمان عشق بی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *