خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 26

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 26

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 26
4.5 (90%) 2 votes

رمان عشق بی رحم جلد اول مستر مرجع کامل دانلود رمان

چشمام و می بندم… نمیدونم چقدر توی کابوس و خواب و بیداری دست و پا میزنم… نمیدونم چقدر می گذره… صدای گریه و جیغ مامان… صدای بلند یا امام حسین گفتن بابا‌… صدای من شرمندم عمو‌.. باعث میشه از جا بپرم… هراسون بیرون میرم و پله هارو پایین میرم… به پله ی اخر که میرسم با دیدن حال و مامان و بابا خشکم میزنه… مامان با گریه سمتم میاد:

– الاهی مادرت بمیره… الاهی من بمیرم واسه اون دلت!

بغلم می کنه… اما دیر… خیلی دیر… حالم بد میشه

– چرا نگفتی؟ چرا نپرسیدم؟ خدا لعنتم کنه که مادری نکردم.!

دستام واسه بغل کردنش بالا نمیاد… من پرم از کینه… بابا میزنه روی قلبش… قلبم میسوزه:

– اتیش گرفتم… سوختم.. سوختم داداش!

مامان ازم جدا میشه‌… صورتم و قاب می گیره… فقط نگاش می کنم….

– یه چیزی بگو… میخوام بشنوم صدات و… دل ارام؟

عمو شونه های بابارو ماساژ میده‌… مامان با گریه میگه:

– چرا فقط نگاه میکنی؟

تلخ میگم:

– من خیلی وقته فقط نگاه میکنم!

مامان توی پله می شینه و زار میزنه…بابا بلند میشه:

– کجاست پسرت؟

عمو سرش و زیر می ندازه:

– گفتم بیمارستان نگهش دارن!

– من و ببر پیش اون کثافت!

جلومیرم..پر بغض و درد میگم

– من دیگه نیازی به این کارا و حمایتا ندارم بابا!

بابا پیر میشه… می بینم که پیر میشه… انگار کمرش می شکنه…عمو تذکر میده

– دل ارام؟

– تا اینجاشو… تو اوج جهنم زندگیمو… بی پشت و پناه جنگیدم… بازم میتونم!

مامان با گریه سمتم میاد… دستمو عقب می کشم:

– من از بغل و لمس شدن بدم میاد..لطفا برو عقب!

بالا میرم و نگاه دلواپس بابا رو جا میزارم… مانتو و شال می پوشم و بیرون میرم… صدام میزنن اما نمیشنوم‌.. عمو بلاخره بهم میرسه‌.. ناچار سوار ماشینش میشم… میگم بره تا بابا نرسیده… به کلانتری که میرسیم نفس توی سینم می میره… !

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۴۷]

نمیدونم چند ساعت توی کلانتری هستیم… نمیدونم چیا گفتم… چیا شنیدم… سرم سنگین… چشمام داغ‌… حالت تهوع دارم از این زندگی نکبتی… هیچکس نیست به دادم برسه… هیچکس… پرهام از راه رسید و مدارک لازم و به عنوان شاهد به پلیس داد… عمو جانانه ازم دفاع کرد و ارشام و کوبید… و در اخر من در جواب سوال سرگرد که پرسید …میخوای جدا شی؟

محکم و بی معطلی گفتم …بله!

همراه مامور سوار ماشین میشیم تا به بیمارستان بریم… عمو مدام زنگ میزنه و میگه به انتظامات بگید حواسشون باشه‌… حواسشون باشه که پسرش فرار نکنه؟ عمو دلش نمی لرزه سر ارشام بره بالای دار؟ عمو هم مثل من داغدار… پره… بی حس… به اتاق ارشام که میرسیم می میرم‌… دو تا مرد بالای سرش ایستادن… پیداست درگیر شده چون یقه اش مچالس… عمو که سمتشون میره نگاشون میکنه:

– می تونید برید!

میفهمم اونارو عمو اجیرکرده… مامور سمتش میره نگاه ارشام اما فقط خیره ی من…

– ارشام کاویانی؟

ارشام سرش و به علامت مثبت تکون میده… بغض گلوم و خفه می کنه‌…

– شما شاکی خصوصی دارید… بازداشتید باید با من بیایید!

از روی تخت بلند میشه و می ایسته… ناخوداگاه از ترس عقب میرم… دلم داره می ترکه‌… میخواد سمتم بیاد که عمو مقابل می ایسته:

– سعی کن دیگه چشمتم نیفته توی چشماش!

لبم و گاز می گیرم… ارشام به طرز عجیبی ساکت و اروم… و شاید این ارامش قبل طوفان… ارتان که میرسه می بینم دست ارشام مشت میشه… دستشو به پهلوش گرفته و اخماش و توی هم… کنارم می ایسته… مامور که به دست ارشام دستبند میزنه ارتان جلو میره:

– منم شاکیم… کجا رو باید بیام امضا کنم!؟

– بیایید کلانتری رسیدگی میشه!

دست ارشام و می کشه… ارتان باز کنارم می ایسته… ارشام که جلوی در می رسه مقابلم می ایسته…

– پس بگیر شکایتت و دلی!

اشکم می ریزه… سخت و تلخ به ارتان میگه:

– از کنار زن من گمشو اون طرف!

خودم فاصله می گیرم‌… فاصله می گیرم تا بدونه باهام کاری کرده که دیگه از شنیدم اسم عشق و مرد بالا میارم… مامور دستش و می کشه و اون خیره ی چشمام میگه:

– نزار ببرن من و دل ارام!

فقط نگاش می کنم… مامور دستشو می کشه… داد میزنه:

– با توام!

پر از بغض رفتنش و توی راهرو نگاه میکنم..

– دلی با تو دارم حرف میزنم… نزار ببرن منو… نزار بدترشم!

دهنمو با دستم می گیرم… عمو هم بیرون میره… به دیوارای سرد تکیه میدم و سقوط میکنم… کف زمین که می شینم ارتان میگه:

– دل ارام؟ تموم شد دیگه‌… اروم بگیر… پاشو بریم خونه!

بلند میشم و همراهش میرم…

– مرخص شدی؟

– اره خوبم!

تاکسی می گیریم و به خونه که میرسیم زن عمو دلواپس سمتمون میاد

– چیشده ؟ صورتت چیشده تو؟چرا یکیتون واقعیت و به من نمیگید؟

ارتان خسته میگه:

– چیزی نیست مامان..یکم درگیرشدیم. شکایت کردیم…. ارشام و بردن!

میفهممش… نمیدونه خوشحال باشه یا زار بزنه… می فهممش بین خواستن و نفرت پسرش مونده… بغلم میکنه و من باز می لرزم:

– ببخش دلی… ببخش عزیزدلم… من شرمندتم!

ارتان میگه:

– مامان اجازه بدید بره استراحت کنه… از

زن عمو ازم جدا میشه‌… پله هارو همراه ارتان بالا میرم و این بار علاوه بر اتاق عمو اتاق ارشامم مثل تیزی به قلبم میره… برمی گردم و ارتان میگه:

– برو اتاق من بخواب‌… یا اتاق مامان!

چشمام میسوزه… گلوم و می گیرم… نگران جلو میاد:

– چیشد دل ارام؟

خیره ی در اتاق می مونم:

– من توی اون اتاق مردم!

مات نگام می کنه‌… جلو میرم…. یقه شو می گیرم… زار میزنم”

– من و برگردون به روزای خوبمون آرتان!

سیب گلوش سخت بالا و پایین میشه:

– من و ببر از این جهنم‌..من و برگردون… رویاهامو پس بدید… ارزوهامو پس بدید…. توروخدا!

زار میزنم… زن عمو با عجله بالا میاد…اشک ارتان می ریزه… زن عمو میخواد سمتم بیاد ارتان میگه:

– نیا مامان… بزار خالی شه!

و من هیچی نمی فهمم… محکم می کوبم توی سینش…جیغ میزنم”

– من داد زدم … من التماس کردم… من صدات زدم … چرا نبودی… چرا نبودید؟

زن عمو زار میزنه…‌

– از اون اتاق متنفرم!

– باشه دل ارام باشه!

– خرابش کنید… دیواراش نحس…اکسیژن نداره… بوی مرده میده!

– خرابش میکنم!

زانو میزنم… میفهمم جلوی زن عمو نمیخواد نشون بده چاقو خورده… اروم میگه:

– پاشو بریم اتاق خودم.. پاشو یکم بخواب دلی جان!

بی جون بلند میشم‌… روی تخت دراز میکشم… ارتان لیوان اب و سمتم می گیره…

– تموم میشه… روزای خوب میرسه… قول میدم!

صدای زنگ می پیچه و زن عمو میگه:

– دلی مامانته!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۴۹]

دراز می کشم و پتو روی سرم میکشم… زن عمو بیرون و ارتان کنارم می شینه…

-نمیخوای ببینیشون؟

دردناک میگم:

– من دیگه هیچکس و نمیخوام ببینم … اگه اینجام از سر بی جایی… !

پتو و از صورتم کنار میزنه… چشمام و می بندم… این همه نزدیکیش بهم داره روانیم میکنه… و لعنت به تموم ارشامای دنیا که روح و میکشن!

– حتی من و؟

تلخند میزنم… بگم حتی تورو خیلی پستم؟ چرا نمی فهمه؟ چه جوریه هیچکس عمق فاجعه ای که سرم اومده رو نمی فهمه…

– دلی؟ ببین من و!

نگاش می کنم… زخم صورتش اتیش میزنه قلب مو… اما من خالیم… پوچ… بی حس… بی حس… بی حس…

– اگه لطف کنی و یکم بهم پول بدی واسه گرفتن یه خونه… قول میدم زود پست بدم فقط…

با بهت میگه:

– دل ارام؟

– من احتیاج دارم تنها باشم… دور از همه ی آدما… دور از همه مردا… میفهمی؟

– رفتم بخاطرت یه ادم و اتیش بزنم… رفتم که برادرمو زنده به گور کنم… بعد تو…

– کی و اتیش بزنی؟

– نازگل و… بوی بنزین نپیچید توی بینیت؟

لبم و گاز می گیرم… چی بگم… چی کار کردی با من ارشام… باهام چیکار کردی که هیچ حسی به هیچکس ندارم…

– بری تنها زندگی کنی که افسرده تر شی؟ داغون ترشی؟ من میزارم مگه؟

– من میخوام برم‌… ولی پول می خوام… نمیخوام از بابام بگیرم… یه بار ازت یه چیزی خواستم!

کلافه میگه:

– دل ارام… تنهایی خفت میکنه… من…

– من و تو چشمامون و بستیم و نمی خوایم قبول کنیم گذشته همراه با ارزوهامون مرده… اره ارتان مرده… ببین من و… من دیگه یه دختر سرخوش و عاشق و شاد نیستم… من یه زن مطلقه میشم که بچش و از دست داده و به بدترین شکل ممکن عروس شده… من و تو الان جز کینه هیچی از هم نداریم… نگو نه که خندم می گیره… تو ازم پری ولی مراعات حالم و میکنی… پری چون بهت نگفتم همون اول چرا دارم ردت میکنم…. پری چون پنهون کاری کردم… منم پرم… پرم چون باور کردی عشقی بهت ندارم در حالی که اگه زل میزدی تو این چشمای کوفتی می فهمیدی من چی میخوام و نمی خوام… من از همه مردا بدم میاد… از اینکه بهم دست بزنن… از اینکه عشقم صدام بزنن!

سرش و با دستاش می گیره… و من بی رحمانه ادامه میدم:

– وقتی اون روز داشت همه ی دنیا مو میسوزوند توی گوشم گفت عشقم‌… و من دیگه حالم از عشق و عاشقی بهم میخوره… وقتی می خواست اون کار و بکنه گفت چون دوسم داره… و من دلم میخواد دیگه هیچکس دوسم نداشته باشه… ارشام من و نکشت… زنده به گور کرد… تا حالا زنده به گور شدی؟

نگام می کنه… دستشو جلو میاره تا اشکام پاک کنه ولی دستش مشت میشه و عقب میره…

– تا حالا زیر یه خروار خاک نفس نفس زدی و از بی هوایی جون کندی؟

– من تسلیمم!

– زندگی با ارشام درست مثل زنده به گور شدن بود… من از کتکاش نمردم… من از توهین و فحشاش نمردم… من مردم چون تو رو ازم گرفت!

اشکش می ریزه… اشک من دیگه خشک شده…

– ولی این نقطه از زندگیم دیگه دلم نه داشته هامو میخواد نه نداشته هامو… میفهمی من و؟

– می فهمم!

خیره نگام می کنه:

– بعد از طلاق واست هرجا بگی خونه می گیرم خوبه؟

– به من هیچ حسی نداشته باش !

میسوزم… می سوزونم:

– من از حس مردا بدم میاد… !

با درد چشم می بنده…

– باشه!

صدای گریه‌ی مامان و از پشت در میشنوم… ارتان بلند میشه و در و باز میکنه… مامان جلو میاد‌.. کنارم می شینه:

– انقد من خاک برسر غریبه شدم که نمیای خونه؟

– خونه ی من خیلی وقته اونجا نیست… من از اونجا پرت شدم بیرون!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۴۹]

روسری شو جلوی دهنش می گیره و بلند بلند گریه می کنه..‌ ارتان سمتش میاد و دستش و می گیره:

– پاشو زن عمو… پاشو بریم بیرون… دلی خوب نیست!

– چرا اینجوری شده بچم؟چرا مثل سنگ شده!؟

ارتان بیرون می برتش و من می مونم با یه مشت خاطره… با یه مشت فکر و خیال… تا شب زل میزنم به دیوار که بلاخره در باز میشه و عمو و بابا میان داخل… عمو نگام می کنه:

– این غذا هاکه همش دست نخورده مونده عمو جان!

نگام به بابام.. چقدر پیر شده‌..

– میل ندارم!

بابا جلو میاد:

– فردا صبح دادگاه داریم… بیا و از حقت دفاع کن !

می خندم… بلند‌…عصبی … هیستریک…

– حق؟ حق من و خوردن یه ابم روش… کدوم حق؟ از کدوم حق حرف می زنید؟

ارتان با عجله وارد اتاق میشه… کنارم می شینه:

– چیشده دلی… داد نزن… چیشده؟

داد میزنم… زار میزنم… بابا و عمو سر به زیر موندن:

– اون قاضی میتونه زندگی رفته ی من و برگردونه؟ می تونه؟ می تونه رویاها و ارزوهامو پس بده‌؟ می تونه؟ میتونه روح مرده مو زنده کنه؟

با مشت میزنم توی سینم:

– اینجا سوخته… بیام و بگم می تونید خوبش کنید؟

ارتان مشتام و می گیره‌.. و من چه بدبختم که حتی با اغوش اروم نمیشم…

– چیکار کنم واست دل ارام؟

جیغ میزنم:

– من فقط می خوام ارشام بمیره… آره بمیره!

عمو زانو میزنه‌…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۵۱]

بابا دستش و روی شونش میزاره… دل من از جاش کنده میشه..‌ و ارتان فقط نگام می کنه… خدا این جور وقتا کجاست؟ اون لحظه که می بری و دل میکنی از عالم و ادم… کجاست با اون وسعت مهربونیش؟ من کجا خدارو گم کردم؟ من گمش کردم یا اون دستمو ول کرد؟ عمو سخت بلند میشه‌… سمتم میاد‌… و من فکر می کنم این پدر لایق این همه سختی نیست… زار زدن زن عمو رو از پشت در میشنوم‌… عمو نگام می کنه:

– هر چی تو بگی‌… هر چی تو بخوای همون میشه عمو جان!

یه پدر به کجا میرسه که واسه از دست ندادن جیگر گوشش دست و پا نمیزنه؟ زن عمو گریون میاد داخل … سمت عمو میره…

– چی داری میگی؟ اون بچته… هر چقدر بد هرچقدر پست ولی…

– یه نگاه به این دختر بکن بعد اگه روت شد دفاع کن!

زن عمو گریون نگام میکنه… عقب میره… ارتان سمتش میره:

– مامان جان هنوز که چیزی مشخص نیست حکمی نیومده… اروم بگیر چرا قیامت درست کردید اخه؟ دلی الان ارامش میخواد !

عمو ساکت بیرون میره… ارتان همراه زن عمو اتاق و ترک می کنه… و من می مونم و پدر و مادری که خیلی وقته پشتمو خالی کردن… مامان کنارم می شینه:

– تو باردار بودی؟

می خندم… تلخ و خسته:

– دیگه چه فرقی میکنه ؟

– چرا همون روز اول جای خودکشی کردن نیومدی بهم بگی؟ مگه من مادرت نبودم مگه…

من جوری تلخ شدم که خودم از خودم می ترسم:

– به فرض که می اومدم می گفتم… می دونید چه جوابی و پیش بینی میکردم؟ این که کرم از خود درخته… این که خودت رفتی سمتش … این که خودت خواستی … ته تهش می گفتید اتفاقی که افتاده پس بهتره بی سر و صدا زنش شی!

بابا عصبی روی پیشونیش میزنه:

– د اخه لامروت نسوزون مارو با این حرفات!

سرم و زیر می ندازم… مامان با گریه میگه:

-بزار بگه… بزار خالی بشه… مگه خودش کم سوخته بچم؟ راست میگه ما مادر و پدر خوبی نبودیم… راست میگه بچم… خدا ازش نگذره که چی به روز چشمای شادت اورد… تو رو پا بند نبودی… تو پر از انرژی بودی… خدا بگم چی کارش کنه !

بابام سمتم میاد… دستشو روی سرم میکشه‌.. توی خودم جمع میشم و چشم‌می بندم… سریع دستشو عقب میکشه:

– چیشد دل ارام؟

– دارم بدتر میشم… دارم روز به روز بدتر میشم… نمیخوام کسی بهم دست بزنه.. نمیخوام!

بابا سرش و با دستاش می گیره و مامان با گریه میگه:

– باشه عزیزم باشه… دست نمیزنیم بهت… فقط پاشو بریم خونه… پاشو مامان جان!

– اگه بیام قول میدید تنهام بزارید؟ من از اینجا و از اتاق عمو بدم میاد… میام فقط..

– قول میدیم..فردام خودمون می بریمت دادگاه… پاشو مامان!

– باشه… برید شما من میام!

وقتی بیرون‌میرن بلند میشم و شالمو روی سرم می ندازم… در باز میشه و ارتان دستشو به پهلوش می گیره:

– کجا میری؟

– درد داری؟

ابروهاش از درد جمع میشه:

– چیزی نیست… پرسیدم کجا؟

– خونه… اونجا راحترم… شاید دیگه هیچ وقت پامو توی این خونه نزارم مگه اینکه اون اتاق خراب شه یا خونتون عوض شه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۵۲]

نفس دردناکی می کشه… می خوام برم که روبه روم می ایسته:

– روزی که اومدم جلوی محضر تا ازدواجت و تبریک بگم یادته؟

اخ ..اخ…اخ…

– وقتی اونجوری با ترس و حال بد بودی… یه حسی تا گلوم رسید که نفهمیدمش… فکر کردم تو نمیتونی از من گذشته باشی… ولی هرچی گشتم هیچی پیدا نکردم… یه دلیل… یه روزنه… یه امید… که بهم بگه تو مجبور شدی بری… پاهات نبردتت!

اشکم می چکه…‌

– خیلی با خودم کلنجار رفتم… ولی فقط بن بست بود دل ارام… فقط بن بست!

– می دونم!

– اون روزی که از بدحالی رفتم خونه ی ارشام و گردنبدت و زیر بالشت پیدا کردم…

– نگو ارتان… نگو… نمیخوام دوره کنم… نمیخوام مرور شه… ارشام فقط یه متجاوز نبود… یه ادم عقده ای پر از کینه بود.. یه مریض روانی… یه شکنجه گر حرفه ای!

– قد همه ی روزای خوب رفتمون متاسفم دل ارام!

قلبم میسوزه… گلوم میسوزه…

– قد همه ی روزایی که باید بودم و نبودم شرمندم دل ارام!

قلبم کند میزنه:

– قد همه ی تلاشایی که باید می کردم و نکردم… قد همه ی حرفایی که توی چشمات بود و نخوندم… مدیونتم دل ارام!

– داری خفم میکنی… دارم میسوزم… بسه ارتان!

عقب میره:

– اره بسه… فقط یه چیزی و یادت بمونه… هیچ وقت بخاطر سکوتت نمی بخشمت… تو هم میتونی من و نبخشی ولی… وقتی تونستم حالت و خوب کنم و کامل سرپا شی… واسه سکوتت باید جواب پس بدی بهم… !

لبخند تلخی میزنم:

– اون روز که من سرپاشم هیچ وقت نمیرسه… خدانگهدار!

بیرون میرم… چشمم به اتاق عمو می افته و باز زالو ها به جون مغزم می افتن… پله هارو پایین میرم و همراه مامان و بابا خداحافظی میکنم… سوارماشین که میشم سکوت و سکوت… سکوت و مامان می شکنه:

– دل ارام؟ ارشام واقعا دوست داشت؟

– آره… مثلا  داشت!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۵۵]

– اذیتت می کرد؟ کتکت میزد؟

سرم و به شیشه میزنم و خیره ی خیابون میگم:

– با وجدانتون نکنید این کارو… بیخیال… گذشته گذشته… منتها از روی من!

بغض مامان می شکنه … بابا زیر لب ذکر میگه… و من فکر میکنم فردا که باهاش توی دادگاه روبه روشم قراره چه اتفاقی بیفته؟ منی که وحشت دارم از چشماش…از صداش… قرار چیا بگم و چیا بشنوم؟ به خونه که میرسیم بی حرف وارد اتاق میشم… در و قفل میکنم تا  کسی نیاد… اروم روی تختم می خوابم و چشم می بندم.. نمیدونم چقدر طول می کشه تا چشمام گرم شه اما دستی که روی دهنم می شینه باعث میشه با وحشت چشم باز کنم… دیدن ارشام اینجا جز محالات و بی شک من دچار توهم شدم… می خوام جیغ بزنم اما من حتی نمیتونم نفس بکشم…

– این بار بلایی سرت میارم که بعدش نفس نمونه توی سینت!

با چشمای گشاد شده نگاش می کنم… دستشو بیشتر روی دهنم فشار میده:

– صدات در بیاد دودمانت و به باد میدم دلی!

دستش و برمی داره و سمت دکمه های لباسم و می بره ومن میون تب و بی نفسی و وحشت جیغ میزنم… پشت هم.. پی در پی… با ضربه های محکمی که کسی به در می کوبه پلکای سنگینم باز میشه و وهم جاشو به واقعیت میده… از جا می پرم… گلوم میسوزه… و کابوس محو میشه…

– دل ارام؟ چیشده مامان جان؟ دلی چرا جیغ میزنی؟ دلی باز کن تورو قران!

خیس عرقم و نفس نفس زنان سمت درمیرم‌… قفل و باز می کنم و مامان با دیدن قیافم وحشت زده میگه:

– یا امام حسین… چت شده دلی… رنگت مثل گچ‌شده!

میخواد بغلم کنه… عقب میرم.. سرمو با دستام می گیرم:

– دست نزن بهم‌.. چیزی… نیست… کا…کابوس بود!

گریه کنون نگام می کنه و بابا با لیوان اب و قرص مسکن سمتم میاد… قرص و میخورم و یکم اب میخورم…

– ساعت …چنده؟

– هفت صبح … حال داری اماده شی واسه دادگاه؟

من تحمل و جرات رو به رو شدن با اون هیولا رو ندارم اما… جز این چاره ای ندارم:

– اره!

مامان لباسام و میاره و کمک می کنه تنم کنم… تنم می لرزه و مامان با گریه دکمه های مانتومو می بنده:

– الاهی مادرت بمیره!

اشکش که روی صورتش می افته بغض می کنم:

– الاهی من بمیرم و تورو توی این حال نبینم!

بی حال میگم:

– خدا نکنه!

هر سه سوار ماشین میشیم و نزدیک ساعت ۹ به دادگاه می رسیم… راهرو دادگاه زیادی شلوغ و من تحمل این همه سرو صدا رو ندارم… ارتان و عمو همراه پرهام که سمتم میان یکم نفس کشیدن راحتر میشه… پرهام با دیدنم سمتم میاد:

– خوبی تو؟

بلند میشم… نگاش می کنم… و برای نمیدونم چندمین بار ارزو میکنم کاش اون روز بهش جواب مثبت میدادم…

– خوب؟

– درست میشه دلی!

ارتان گوشی مو سمتم می گیره:

– اینو از خونه ی ارشام اوردم… لازمت میشه… اون فیلمم دست وکیلته… همه چی و مو به مو بگو دلی و از هیچی نترس!

لبخند تلخی میزنم و نمیگم موضوع اینجاست من از خود نامردش می ترسم… اسممو که صدا میزنن وارد اتاق میشیم… روی صندلیا می شینیم تا ارشام و بیارن.. دارم جون میدم… جونم دارم میاد بالا… پرهام خم میشه و توی گوشم میگه:

– نلرز انقد دختر… اینجا ته خط واسه ارشام.. اونی که باید بلرزه اونه نه تو..تو ابروی رفته تو به دست اوردی!

در باز میشه و مامور همراه ارشام وارد میشه… دستنبدی که به دستاش خیالم و راحتر می کنه… لباسای زندان زیادی زار و پریشونش کرده… ته ریشش بلندتر شده و موهاش پریشون  و بهم ریخته‌.. سریع با چشم‌پیدام می کنه … انگار چشماش اسید داره… انگار لیزر… میسوزم… نیشخند میزنه و پشت میز می ایسته… منم صدا میزنن… پشت میز روبه رو ارشام می ایستم… دست و پاهام طوری می لرزه که بعید می دونم بتونم خودم و کنترل کنم و سقوط نکنم… قاضی شروع به خوندن می کنه و وکیل من کنارم می ایسته… قاضی ارشام و نگاه می کنه:

– طبق شواهد و مدارک موجود..‌ شما آقای ارشام کاویانی… خانوم دل ارام کاویانی رو حدود ۹‌ماه پیش مورد تعرض و ازار و اذیت قرار دادید… اون زمان طبق مدارک و شواهد… و تاریخ ازدواج… هیچ نسبتی جز نسبت فامیلی با هم نداشتید… فیلم این اتفاق موجود و خانم دل ارام کاویانی با شکایتشون و امضاشون این اتفاق و تایید کردن… حرف و دفاعی هست میشنویم!

ناخونام و روی میز فرو می کنم… ارشام با دقت نگام می کنه… بعد قاضی و نگاه می کنه و سرد میگه:

– دفاعی ندارم!

قلبم نمیزنه… قاضی ادامه میده:

– شما این اتهام و قبول می کنی؟

نگاش می کنم… نگام می کنم… لبش و گاز می گیره… و میون جهنم نگاهش میگه؛

– بله!

باورم نمیشه… باورم نمیشه این قدر اسون اعتراف کنه…

– چرا این کارو کردید؟

یخ و بی حس میگه:

– خودش میدونه!

قاضی محکم و عصبی میگه:

– ما هم باید بدونیم توصیحات شما لازمه!

– دوسش داشتم.. راهی نبود واسه به دست اوردنش…مجبور شدم… اما در هرحال اون الان همسر قانونی منه… درسته؟

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۵۵]

قاضی نگاهی به پرونده های جلوی دستش می ندازه و میگه:

– درخواست طلاق دادن!

نگاه ماتش روی چشمام می مونه… صدای نفس نفس زدن بابا رو میشنوم… سمتش برمی گردم… ارتان محکم دستش و گرفته و توی گوشش میگه که اروم باشه… آرشام محکم میگه:

– من طلاقش نمیدم!

نگام میکنه و پر خشم میگه:

– من طلاقت نمیدم!

مامان گریه میکنه و بابا کنترل شو بلاخره از دست میده… بلند میشه و سمت ارشام حمله می کنه… ارتان سمتش می دوه و مامور از جلوی در سمتش میاد… یقه ی ارشام و می گیره… ارتان و مامور بازوش و می گیرن… بابا داد میزنه:

– چه طوری تونستی بی شرف… اون ناموس خودت بود… ناموس من… ناموس بردارت… چطوری تونستی بی وجود!

داد میزنه و ارشام فقط چشم می بنده… من مات تصویر مقابلمم… بلاخره بابا رو کنار می کشن و قاضی میگه:

– اگه می خواید نظم دادگاه رو بهم بریزید بیرون باشید اقای کاویانی!

ارتان بابا رو کمک میکنه تا روی صندلی بشینه‌.. قاضی نگاهی به من می ندازه…

– خب دخترم… حرفای شما رو میشنویم!

پر بغض نگاه می کنم… نگاه خیره و اعصاب خورد کن ارشام داره روانیم می کنه:

– من پای شکایت و درخواست طلاقم هستم… به هیچ عنوان نمیخوام با این مرد زندگی مو ادامه بدم!

دست ارشام مشت میشه و مطمئنم شاکی که نمیتونه من و همین وسط له کنه…

– دستم روت بلند می کرد؟

نگاه غمگین ارتان خیره ی چشمام می مونه…

– بله!

– جای ضرب و شتم هنوز روی بدنتون هست؟

– نه… مربوط به چند وقته پیش… !

ارشام کلافه پوفی می کشه و قاضی میگه:

– پزشکی قانونی نرفتی دخترم؟

– من تقریبا حبس بود اقای قاضی!

عینکشو از چشم برمی داره و نگاهی به ارتان می اندازه:

– قبل از اون اتفاق و دست درازی این اقا نامزدت بود!؟

نگاش می کنم… اشکم می چکه…

– بله!

قاضی پرونده رو می بنده و میگه:

– همه چی بررسی می کنیم و توی دادگاه بعد حکم و اعلام می کنم…ختم جلسه!

چشمام و با درد می بندم و مامور سمت ارشام میره تا ببرتش…

– بزار یه دقیقه زنمو ببینم… حرف دارم باهاش!

– نمیشه اقا… !

– میشه چرا نشه؟ ور دل من وایسادی دیگه… دستامم که بستس کاری نمیتونم بکنم!

بی جون همون کف می شینم…ارتان با عجله سمتم میاد.. بازوم و می گیره که ارشام میرسه:

– دستت و بکش!

ارتان نیشخند میزنه و مامور میگه:

– شلوغ نکن!

ارتان میگه:

– پس معتقدی و دست کثیفت و زدی به نامزد من؟

– گذشته ها درو کنی و نکنی اسم این الان توی شناسنامه ی من!

– اره اما اسمت توی قلبش نیست!

ارشام نگام می کنه‌.. جلو میاد.. پشت ارتان می ایستم:

– درخواست طلاق تو پس بده… واسه جرمم زندونی می کشم تا دلت خنک شه خوبه؟

ارتان با تمسخر میگه:

– مطمئنی حکم اعدام نیست؟

ترس و می بینم توی چشماش اما این مرد هیچ وقت کم نمیاره لعنتی:

– اعدامم باشه طلاقش نمیدم… بیوه بشه بهتره!

اشکم و پاک می کنم… مامور دستش و می کشه و میگه که بریم… ارشام نگام میکنه:

– دلی نکن با من این کارو!

سرم و زیر می ندازم… ارشام و که می برن ارتان نگام می کنه:

– خوبی تو؟

– چشماش خود جهنمه!

مامان گریون سمتم میاد و میگه:

– بیا بریم عزیزم.. بیا بریم استراحت کن رنگ نیست توی صورتت!

همراهش که میرم ارتان صدام میزنه‌.. سمتش برمی گردم:

– شب بیام دنبالت؟

– برای چی؟

– برای دیدن یه خونه… مگه نگفتی خونه میخوای!؟

با قدردانی نگاش میکنم:

– اره.. بیا!

– چشم!

لبخند میزنم و تشکر می کنم… وقتی به خونه میرسیم بی حال باز روی همون تخت ولو میشم و گوشی و برمی دارم… پروفایل ارشام روانیم میکنه…پیام نازگل میرسه:

– دلی؟ دادگاه چیشد؟ من نتونستم بیام و شهادت بدم اما دادگاه بعد و حتما میام خب؟

– باشه!

– حکمش اعدام؟

لبم و گاز می گیرم…

– نمیدونم!

– اگه اعدام باشه رضایت نمیدی؟

کلافه گوشی و روی عسلی کنار تختم می اندازم و چشم‌می بندم… باید بخوابم… بخوابم تا همه چیز سریع تر بگذره… کاش زودتر از این دادگاه و طلاقم رد شیم تا بتونم از اول شروع کنم… از اول میتونم شروع کنم؟ با این کابوسی که همیشه باهامه… با این حال بد و نفرتی که به لمس تن و دستم دارم؟ با حسی که به هرچی عشق و علاقه ی جنس مخالف دارم؟میتونم؟ میتونم با اون چشمهایی که خود جهنم از اول بی ترس شروع کنم؟نمیدونم‌چقدر می خوابم که با صدای گوشیم بیدار میشم… خواب الود گوشی و چنگ میزنم و تماس و وصل میکنم:

– بله؟

– سنگ بود تا حالا آب شده بود سگ مصب!

مثل برق گرفته ها از جا می پرم… به گوشی نگاه می کنم… صدای ارشام می پیچه تو گوشم و می لرزم:

– نکن این کاراو.. نزار این‌ رزل تر شم… نزار ادم اجیر کنم ته مونده ی نفستونم بگیره… فکر می کنی کم ادم دارم اون بیرون؟فکر میکنی بریدن نفستون واسم سخته چون پشت میله هام؟

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۵۷]

نفس نفس میزنم و باز صداش می پیچه تو گوشم:

– گوشات و وا کن دلی… به خداوندی خدا اگه طلاق بگیری زندت نمیزارم… حتی اگه سرم بره بالای دار تو زنده نمیمونی.. این همه جون نکندم و از چشم همه نیفتادم که تهش هیچی نشه!

لرزان لب میزند:

– آرشام؟

– ارشام نداریم… ارشام مرد… دلی اگه جون خودت و ارتان مهمه رضایت بده بریم دنبال زندگیمون!

– دوست ندارم لعنتی… ازت میترسم… بخدا حتی از چشمات میترسم.. از صدات میترسم… ارشام؟ بزار برم.. طلاقم بده… من نمیخوام لج کنم ولی پیشت به حال مرگ می افتم‌… ارشام بگذر ازم… تورو خدا!

نفسش سخت بیرون میدم… تماس قطع میشه با گریه صورتم و با دستام می گیرم…صربه ای به در می خوره… اشکامو سریع پاک میکنم…مامان وارد اتاقم میشه…

 – بیدار شدی عزیزم… ارتان اومده دنبالت میگه قرار داشتید!

یاد قدیما می افتم و قلبم میسوزه… سینی و می گیرم و تشکر می کنم… بلند میشم صورتم و اب میزنم…. لباسام و عوض می کنم که ارتان وارد اتاقم میشه:

– سلام!

برمی گردم و نگاش می کنم:

– سلام… خوبی؟

جلو میاد اما فاصله شو حفظ میکنه:

– خوبم تو خوبی؟

– من امادم ولی در مورد پول…

کلافه میگه:

– بس کن دل ارام…من این قدر غریبه شدم؟

– نه ولی … به عنوان قرض باشه پس میدم!

می خنده:

– باشه بیا بریم!

سوار ماشین میشیم و حرکت میکنه.. با استرس می پرسم:

– جلسه ی بعدی دادگاه کی؟

– سه روز دیگه!

– اگه.. اگه حکم اعدام باشه… مامانت و عمو…

– به هیچی و هیچکس جز خودت و ارامشت فکر نکن!

وقتی جلوی یه اپارتمان بزرگ و شیک ترمز می کنه سمتش برمی گردم:

– بابا من این قدرام بزرگ و بالاشهر نمیخوام‌… یه دونه اتاق بسمه!

– بیا پایین غر نزن!

همراهش میرم… وارد ساختمون میشیم و هر دو داخل اسانسور میریم”

– اینجا واسه کیه؟

– دوستم… رفته اون طرف… بهم سپرده بدم اجاره… کی بهتره از تو؟

– کدوم دوستت؟

نگام می کنه… لبخند میزنه:

– سوال جوابات مثل قبلا شده ها.. هی راه به راه گیر می دادی!

دلم می ریزه… سرم و زیر می ندازم:

– ببخشید گیر دادم!

– زهرمارو ببخشید… فکر کرده من ارشامم!

نگاش می کنم… می خنده‌… مهربون میگه:

– من نه دست بزن دارم… نه ناراحت شم وحشی میشم نترس!

از اسانسور بیرون میایم… کلید میندازه و وارد خونه میشیم… الحق که جای خوشگلیه… نورپردازی… دکوراسیون… چیدمان… دلبازیش..نگام میکنه:

– دو تا خواب داره… اون ته یه تراس… نمای خوبی داره… اونم اشپزخونه‌… اگه می پسندی …

مکث می کنه… حس میکنم حالش خوب نیست …سمتش میرم:

– چیزی شده؟

لبش و گاز می گیره… نفس کلافه ای می کشه:

– نه فقط یکم سختمه تنها زندگی کنی!

– درارو قفل میکنم… اینجام که نگهبان داره!

لبخند میزنه:

– پس پسندیدی؟

– عالیه… چرا این قدر همه چی نو و تمیز؟ انگار هیچکس زندگی نکرده !

لبخند میزنه:

– رفیقم  بیشتر اون ور اب… پس بعد از تموم شدن همه چی بیا همینجا… اینم کلید!

– نمیشه از همین امشب بمونم؟

– دلی.. فعلا خوب نیست تنها باشی..‌ گوش بده به من!

لبم و با زبون تر میکنم و میگم:

– باشه…بریم!!

بیرون میریم و سوار ماشین میشیم که میگم:

– ارتان؟

– جو…بله؟

خندم و میخورم… دلم میخواد از تلفن امروز ارشام بگم اما دلم نمیاد حالش و بگیرم:

– هیچی!

جلوی مغازه ی بستنی فروشی ترمز میکنه و میگه:

– الان میام!

لبخند میزنم… میفهمم میخواد چی بگیره… میدونه که من عاشق بستنی شکلاتیم… وقتی برمی گرده و ظرف بستنی و سمتم می گیره با دیدن چشمای اشکیم کلافه میگه:

– دلی خواهش میکنم!

– من زن برادرتم الان… باورت میشه؟

بستنی و روی داشبورد می ندازه و عصبی میگه:

– من برادر ندارم!

مشتش و روی فرمون می کوبه:

– من برادری ندارم لعنتی!

با بغض میگم:

– باشه… اروم باش… مرسی بابت بستنی!

موهاش و چنگ میزنه‌…

– معذرت میخوام… حالم خوش نیست!

حرکت میکنه و ضبط و روشن میکنه… صدای اهنگ می پیچه تو ماشین و بغضمون و بزرگ تر میکنه:

خجالت میکشم از تو ؛ از این روزای تکراری

از این تاریکی مطلق ؛ از این قولای اجباری

تو رو پیش خودم زندونی کردم من گنه کارم

کنارم هستی اما من یه دنیا دلهره دارم…

تو رو آزردم اما تو فقط با عشق خندیدی

کنار من چه روزایه پر از دلشوره ای دیدی

کنار من ولی تنها چه روزایی رو سر کردی

واسه موندن پای حرفت چقدر عشقم خطر کردی…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۵۷]

جلوی خونه که میرسیم سمتش برمی گردم:

– ممنونم.. بابت همه چی!

دیگه لبخند نداره… حالش خوب نیست و اینو منی که خوب میشناسمش از چشماش می فهمم:

– زندگی چی کار کرد با ما دلی؟

غده ی لعنتی توی گلوم بزرگتر میشه:

– تاوان کدوم گناه نکرده رو پس دادیم؟

سرم و زیر می ندازم. لبم و محکم گاز می گیرم… صداش خش داره:

– من که به کسی بد نکردم… من که دل نشکستم… من که فقط صراط المستقیم رفتم!

اشکم می چکه…

– خدا ندید؟ یا نخواست کاری کنه؟

شوری خون و زیر دندونم حس میکنم:

– اینجوریم و نگاه نکن… من مردم دل ارام.. میدونی واسه یه مرد چقدر سخته؟ هر شب و هرشب اون فیلم و مرور میکنم… هرشب اینجا جنگه…

به شقیقش اشاره می کنه…

– هر شب ده هزار بار ارشام و اینجا به هزار روش می کشم!

نگاش می کنم‌… اشکش سر میخوره:

– پس اون داداشی که من بچگی داشتم چیشد دلی؟ اونی که خوردم زمین و سرم و شکافت… اونی که تا بیمارستان واسم اشک ریخت… اونی که خونه تا صبح بالا سرم بود و باهام حرف زد که دردم و یادم بره و خوابم بره… ارشام ۹‌ساله کجاست دل ارام؟

نفسش و سخت بیرون میده… غم منو داره مثل باتلاق با خودش پایین می کشه:

 – ارشام بد نبود… هیچ وقت بد نبود… چیشد که یهو…

صورتش و با دستاش می گیره و شونه هاش تکون میخوره… گلوم و چنگ میزنم… نفس ندارم…

– ارتان؟ من…

من چی؟ چی بگم؟ چی دارم بگم به مردی که هم قد من شکسته… سوخته… درد کشیده…با چشمای خیسش نگام می کنه:

– هیچکس جز مامانم دست و پا نمیزنه حکمش اعدام نباشه… می بینی دلی؟ کاری کرده که به مردنش راضی باشم… کاری کرده…

از ماشین پیاده میشه و در و محکم می کوبه… به در تکیه میده… سرم و با دستام می گیرم و زار میزنم… نمیدونم چقدر می گذره که سوار میشه… نگاش می کنم:

– بابام همیشه میگفت ادمیزاد توی یه لحظه خطا میکنه… راه و کج میره… چشماش و می بنده و از ذاتش فاصله می گیره… چشماشو می بنده روی خدا و دستش و میزاره توی دست شیطون… آرشامم…

– بد کرد.. یه جوری سوزوندم که خاکسترمم نموند!

در ماشین و باز میکنم که با صدای گرفته میگه:

– دلی… جلسه های مشاورت و با پرهام ادامه بده…بهش نیاز داری!

سمتش برمیگردم:

-تو نیاز نداری؟

سرد میگه:

– نه… من باید همه چی و اول توی خودم حل و باور کنم!

باشه ای می گم و خداحافظی می کنم… پیاده که میشم به رفتنش نگاه می کنم… وارد خونه میشم که صدای گریه زن عمو می پیچه تو گوشم:

– اگه… اگه حکمش اعدام باشه…

زار میزنه و مامان سعی می کنه ارومش کنه”

– سیما جان… هنوز هیچی معلوم نیست!

– بخداروم سیاس… فکر نکن پرو پرو اومدم و…

– تو که تقصیری نداری!

– کاش اون روز از خونه نمی رفتم… کاش پام قلم میشد و نمی رفتم… ولی چی کار کنم… بچمه… جیگر گوشمه… بخدا ازادم بشه نگاش نمیکنم… تف می ندازم توی صورتش… ولی… ولی نمیره… نمیره سیما… داغ جوون سخته… داداشم بس بود… دیدم مامانم دیگه سرپا نشد!

زانوهام شل میشه‌… روی پله ها میشینم… مامان با گریه میگه:

– خدا رحمت کنه اقا محسن و… سیما بزار اول ببینیم حکم چیه شاید…

– میگن حکم تجاوز اعدام… خودم خوندم‌… مگه اینکه شاکی رضایت بده… دلی رضایت نمیده که… بچم زندگیش سوخته حق داره… ای خدا… ای خدااین چه مصیبتی بود… این چه برزخیه… خدا !

کیفم که از دستم می افته مامان و زن عمو از سالن سمت راهرو میان… بلند میشم.. زن عمو با دیدنم سمتم میاد… می خواد بازوهام و بگیره که عقب میرم… مامان میگه:

– حساس شده سیما… نباید دست کسی بهش بخوره!

زار میزنه و میشینه تو پله:

– ارشام باهات چیکار کرد عروس من… چیکار کرد قشنگم؟

جلو میرم…

– زن عمو؟

نگام میکنه… چقدر چین کنار چشماش بیشتر شده:

– جان زن عمو.. عمر زن عمو… ببخش… ببخش که اگه نبخشی تا عمرمون میسوزیم!

زانو میزنم مقابلش:

– توروخدا با خودت اینجوری نکن… من نمیخوام خشک و تر با هم بسوزن… شما .. عمو … ارتان… گناهی ندارید ولی…

– کم گذاشتم… کم گذاشتیم واسه بچم… راست میگه… همه ی حواسمون رفت پی ارتان… سر به راه تر بود.. حرف گوش تر بود… اروم تر بود… یادم رفت ارشام چی میخواد فکر میکردم اون قدر تخس و زرنگ که خودش از پس خواسته هاش برمیاد… بخدا من کم گذاشتم… من و ببرید زندون.. من و اعدام کنید… بچم و بالای دار ببینم می میرم دل ارام.. به مظلومیتت قسم دق میکنم!

مامان با گریه سمت اشپزخونه میره و من مات زن روبه رومم… مادر شدن چقدر بزرگ… شاید فقط چند وقت حسش کردم ولی… من این قدرا خوب نبودم‌… چیزی ندارم بگم… چون من دلم میخواد ارشام مجازات شه‌… چه جوریش فرقی نداره واسم وقتی هنوز پشت تلفن تن و بدنمو می لرزونه…بلند میشم و پله ها رو بالا میرم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۷:۵۸]

**** ارشام ****

بودن توی این چهار دیواری و حبس شدن اندازه ی دوری از دل ارام درد نداره… باورم‌نمیشه حتی قد سر سوزن من و نخواد… گاهی فکر میکنم حق داره… بد کردم… حق داره ازم بترسه… چه بلایی بود و موند که سرش نیاوردم؟روی تخت نشستم و زل زدم به دیوارای پر از خط و خطوط بند… صدای داد و بیداد هم سلولیام میگه که باز دعواشون شده… دستی به پیشونی دردناکم میکشم… فردا دادگاه داریم و من نمیدونم قرار چه حکمی ببرن… از مردن میترسم یا از زندگی بدون دلی؟ چقدر با خودم رو راستم؟ چقدر می تونم باشم و دلی و کنار ارتان ببینم؟ حتی فکرشم روانیم می کنه… صدای هم بندم افکارم و خط  میزنه:

– بابا داداش پاشو بیا جذبه داری این سگ و گربه رو جدا کن از هم!

نگاش میکنم:

– مامور نداره این خراب شده؟

– مامور برسه که می فرستتشون انفرادی!

– به درک!

ای بابایی میگه و بیرون میره… پیرمرد مقابلم واسم یه علامت سوال بزرگه‌… توی این سن چیکار میتونی بکنی که عاقبتت اینجاشه؟ نفس خستمو بیرون می دم که صدای مامور از ته سالن میاد:

– اکبر نعیمی…خسرو جهانی… نادر سالم… آرشام کاویانی… سیروس داد… ملاقاتی دارید!

از تخت پایین میرم‌… کی دلش دیدن من و میخواد؟ بیرون که میرم مامور در و بازمیکنه… من و چند تا مرد دیگه بیرون میریم… به سالن ملاقات که میرسم از پشت شیشه زنی و می بینم که نمیشه با اون چادر مشکی و صورت داغون و بی روح باور کرد که مادرمه… یخ میزنم… پاهام دیگه نمیاد…می بینم که تلفن و برمیداره‌..‌ مامور تذکر میده‌.. جلو میرم… روی صندلی می شینم و از پشت شیشه خیره ی چشمای اشکیش می مونم… چیشده که اینجاست؟چیشده که حق و نداده به عزیز دردونش؟ یا شاید حق داده و اومده لهم کنه… تلفن و بی حس میزارم به گوشم و اولین چیزی که میشنوم صدای هق هق کردنش… چشمام و می بندم… صدای پر بغضش می پیچه توی گوشم:

– آرشام؟ خوبی مامان؟

نگاش می کنم… سرد… اما ازش خجالت میکشم:

– چرا اومدی؟

– اومدم ببینمت… اومدم…

– میترسی نفسای اخرم باشه؟

شونه هاش می لرزه… سخت و سرد میگم:

– نترس… اومدی اون دنیا می بینمت!

– تو قلب نداری بچه؟ نداری پسر؟

– برو مامان‌… برو رو اعصابم …

– فردا رو این قدر مغرور نباش ارشام… تورو به خدا… تو رو جون من… سر تو بنداز زیر و عذرخواهی کن… بیفت به پای عموت… به پای دلی… به پای ارتان… بگو ببخشنت… این قدر سرد و خودخواه نباش.. شوخی نیست اعدام ارشام!

موهام و چنگ میزنم… تلفن و پشت هم به پیشونیم میزنم…

– ارشام؟ من نمیخوام بمیری !

نگاش میکنم…

– میخوای نمیرم کاری کن اون توله سگ طلاق نگیره!

– نمیشه مامانم… اونو خودت طلاق بده… اونام رضایت بدن بیا و ما بفرستیمت اون ور اب… فوقش دو سه سال زندانی داره که میکشی و…

– بدون دلی اعدام واسم زندگیه!

می خوام تلفن و بزارم که با گریه میگه:

– ارشام..بخاطر من… توروجون من!

مکث میکنم… نگاش میکنم…اشکاش می ریزه…

– مامان من زنمو دوس دارم چی کار باید بکنم؟ بد کردم ولی میخوام جبران کنم… چ غلطی بکنم؟

مامان هق هق میکنه:

– جبرانش طلاق… بزار ارامش بگیره… بزار ببینه پشیمونی… شاید بعد طلاق باز رجوع کرد!

– اونم دلش با ارتان!

– نیست..ارتان گفت دلی خونه گرفته تنها زندگی کنه!

گیج نگاش میکنم

– واقعا؟

برق امید و می بینم توی چشماش:

– آره.. باور کن راست میگم… فقط تو فردا سر به زیر و پشیمون باش بد رفتاری نکن باشه؟

خستم… خودمم خستم… انگار کوه روی شونه هامه:

– باشه!

میخنده… تلخ لبخند میزنم:

– دلی خوبه؟ بابا خوبه؟

– نه… هیچکس خوب نیست مامان جان!

– من بمیرم همه خوب میشن!

با گریه میگه:

– نگو عزیزم… نگو… چرا ارشام… چرا این کار و با ما و خودت کردی؟

– بیخیال مامان حرفای تکراری غما رو بیشتر میکنه فقط… برو اینجا جای شما نیست… خدافظ!

تلفن و میزارم و بلند میشم..‌ کاش میشد از اول شروع کرد… یه جور بهتر!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۲.۰۸.۱۸ ۲۱:۰۵]

دل آرام

وکیل آرشام که حرفا و دفاعیاتش تموم میشه …

 وکیل من شروع به حرف زدن و دفاع میکنه…

من کنار ارتان و پرهام نشستم‌…

دستام جوری می لرزه که ارتان چند بار خواست من و بیرون ببره و نزاشتم…

 نازی هم اومده…

به عنوان شاهد…

 با همه ی کینه و ناراحتیم از ارتان خواستم ازش شکایت نکنه…

حرفای وکیلم تموم میشه و قاضی این بار نازگل و صدا میزنه…

اونم با دلشوره و استرس میره توی جایگاه و دستش و میزاره روی قران مقابلش:

– قسم میخورم جز حقیقت چیزی و نگم!

دستشو برمی داره و ادامه میده:

– یه روز رفتم خونه ی دوستمم دل ارام و دیدم خیلی داغون و بهم ریختس…

اونجا گریه کرد و واقعیت و بهم گفت

 ولی گفت چون ارشام ازش فیلم داره و گفته ابروش و میبره میترسه چیزی بگه!

مامان گریه میکنه…

بابا قلبش و چنگ میزنه…

دستای ارتان مشت میشه…

پرهام پاش و عصبی تکون میده…

عمو سرش و فشار میده…

 قاضی میگه:

– ممنون بفرمایید!

نازگل میشینه و قاضی این بار پرهام‌ و صدا میزنه

 اونم قسم میخوره و میگه که من پیشش رفتم و همه چیز و گفتم…

بلاخره قاضی میخواد همه سکوت کنند و خیره ی پرونده های مقابلش میگه:

– با توجه به شواهد و مدارک موجود… تحقیقات صورت گرفته…

اظهارات شاهدین و شاکی ها…

 دل ارام کاویانی فردی که مورد تعرض قرار گرفته اجازه داره بدون رضایت قلبی و کتبی آقای آرشام کاویانی طلاق غیابی بگیره!

نفس حبس شده مو بیرون میدم…

دست ارشام مشت میشه اما واسم عجیبه که چیزی نمیگه…

دومین دادگاه هم گذشت …

خستم‌..

 دلم یه استراحت طولانی میخواد‌..

یه خواب عمیق…

و شاید حتی همیشگی…

 دلم میخواد زودتر همه چیز تموم بشه

اما به قول ارتان همه چیز مراحل قانونی خودش و داره…

تا خونه قدم میزنم و فکرم درگیره …

وارد خونه که میشم مستقیم میرم آشپزخونه و مسکن میخورم بلکه سردردم آروم شه ‌…

از آشپزخونه که بیرون میام مامان رو با چشمایی که از گریه زیاد ورم کرده میبینم اما من حتی حوصله خودمم ندارم …

سمت اتاقم میرم و خودم رو روی تخت میندازم…

همه چی باز برام مرور میشه ‌‌‌‌…

باز فکرای لعنتی ‌…

باز فکر کردن به تهدیدایی که نمیدونم قراره آخرش چی بشه و به کجا برسه …

فکر دادگاه و حکم ‌…

فکر آرتان…

دلم میخواد راجبه همه ی اینا با پرهام حرف بزنم

شاید اون بتونه کمکم کنه

شاید بتونه با حرفاش آرومم کنه

تصمیم میگیرم فردا برم پیشش و حرف بزنم باهاش

انقدر به همه چی فکر میکنم که کم کم چشام گرم خواب میشه

جلد اول رمان عشق بی رحم
جلد اول رمان عشق بی رحم

مطلب پیشنهادی

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 6

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 63.8 (76.67%) 6 votes جلد دوم رمان عشق بی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *