خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت آخر

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت آخر

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت آخر
4.1 (82.22%) 18 votes

رمان عشق بی رحم جلد اول مستررمان مرجع کامل دانلود رمان

نمیدونم باید چی کار کنم…

دوش می گیرم و لباس می پوشم تا مطب برم و با پرهام حرف بزنم…

دلم میخواد جلسه های مشاوره رو مرتب برم تا شاید این تنش ها و کابوس ها و حال بدم کمتر شه‌..‌.

 بیرون میرم و سوار اژانس میشم به مطب که میرسم ساعت ۶ ..

به منشی سلام میکنم و روی صندلی به انتظار میشینم…

 نیم ساعت بعد منشی صدام میزنه‌…

 وارد اتاق که میشم پرهام و مثل همیشه با تیپ رسمی می بینم…

با لبخند بلند میشه و میگه:

– خوبه که مرتب و سر موقع میای!

– لازم دارم باهات حرف بزنم!

لبخند میزنه و میگه که بشینم…

 مقابلم روی مبل میشینه…

– خب میشنوم دلی خانوم!

نگاش میکنم و بغض سخت مو قورت میدم:

– امروز صبح زن عموم اومد و ازم رضایت میخواست!

پارو پا می ندازه و میگه:

– اینا یه واکنش و عکس العمل طبیعی عزیزمن…

توقع نداری که تا اجرا حکم صبر کنن و بعدش گریه زاری؟

– نه ولی…من خیلی بهم ریختم!

– ببین دل ارام بدون شک تو دنبال ارامشی نه انتقام درسته؟

سرم و زیر می ندازم و خسته میگم:

– من جون انتقام گرفتن دارم؟

– پس هدفت از اعدامش چیه؟

با چشمای درشت شده نگاش میکنم:

– مجازات نه انتقام!

– با مردنش پدر و مادرشو مجازات میکنی نه خودشو….

 خودش که میمیره خلاص….

 من نه مخالف اعدامم نه موافق… اما‌…

 دارم روشنت میکنم‌…

شاید با اعدام اون اون ارامشی که میخوای و هیچ وقت پیدا نکنی!

کلافه لبم و گاز می گیرم…

– نمیدونم…ذهنم خالیه‌‌… نمیدونم باید چیکار کنم!

– حق داری… تو فقط به زمان احتیاج داری…

یکم بگذره نمیگم این زخم از بین میره اما کهنه میشه!

بعد از اینکه جلسه ی مشاورم با پرهام تموم میشه بیرون میرم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۱۳]

دلم قدم زدن میخواد…

 دلم دوره کردن روزای سخت و تلخمو با ارشام نمیخواد…

اما نمیدونم چرا داره مرور میشه…

 روزی که شمال رفتیم…

 کتکایی که ازش خوردم‌… هنوز صدای جیغام توی گوشمه….

 روزی که رفتم توی حموم تا رگ مو بزنم و همراهم اومد‌..

 وقتی آب سرد و روی سرم باز کرد… هنوز لرز اون سرما توی تنمه…

چه طوری میشه فراموش کرد؟

 به خودم که میام جلوی خونش ایستادم…

دلم میخواد همه ی وسایل مو از اینجا جمع کنم و ببرم…

دلم میخواد هیچ ردی از من نمونه توی زندگیش…

حتی اگه بمیره… بمیره؟

کلید و از توی کیفم در میارم و وارد ساختمون میشم…

 کلید می ندازم و وقتی وارد خونه میشم

 موجی از خاطرات تلخ و و درد اور توی صورتم میخوره…

 عطر تلخ ارشام می پیچه زیر بینیم…

 کمرم و به در میزنم و پر بغض میبارم..

 منم دلم میخواست به اینجا نمیرسید ولی رسید…

دلم میخواست هم من خوشبخت بودم هم ارشام هم ارتان‌..

اما…

اما هیچ کدوم زره ای ارامش نداریم چه برسه خوشبختی…

 وارد اتاق میشم و خیره ی تخت می مونم…

یاد شب نامزدی ارتان و نازی می افتم…

اون شبی که خوند واسم …

صداش می پیچه توی گوشم….

– من واست میخونم تو اروم بخواب…

 هیچیم خوب نیست قبول ولی صدام خوبه…

هیچ جا به دردت نخوردم قبول امشب و بزار ارومت کنم… بخواب…

گوش کن و بخواب!

به دیوار تکیه میدم و اشکم می چکه…

دنیامی… تو مثل نفس میمونی هر جا همرامی..

میدونی تموم زندگیمی دنیامی..دیگه چی بگم بمونی و نری؟

شاید شد…

شاید موندی و دوباره هر چی باید شد

نگو هیچی روبه راه نمیشه شاید شد دیگه چی بگم بمونی و نری؟

نگاهم کن… یه نگاه تو میتونه زندگیم باشه

تو که بودنت میتونه دلخوشیم باشه

بزار حس کنم همیشه دارمت!

چمدون و برمیدارم و وسایل مو جمع میکنم…

 نشد ارشام… نشد…

 چمدون و برمیداره و برای همیشه از این خونه میرم…

برای همه عمر از آغوش اجباری این مرد فرار میکنم…

دل به خیابون که میزنم تازه نفسام بالا میاد…. !

به خونه که میرسم تلفن و روی پیغامگیر میزارم و صدای مامان و میشنوم:

– دل ارام؟ سلام مامان جان

زن عموت حالش خوب نیست دوست داشتی بیا بهش سر بزن اومدم پیشش!

کلافه دستی به صورتم میکشم و فکر میکنم جهنم من هنوز تموم نشده…!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۱۵]

آرشام

وقت هوا خوری توی این سگ دونیه…

 هوا خوری؟ کدوم هوا  وقتی حتی زندگی اینجا از جریان افتاده؟

یک هفته دیگه طناب دار گلوم و می بوسه و من به عمق نفرت و کینه ی دل ارام پی می برم…

نمیدونم مرگ چه شکلیه…

نمیدونم خفگی چقدر عذاب اور …

اما خوب می دونم نفرت دل ارام چقدر درد اوره…

به بقیه که مشغول والیبال بازی کردن هستند نگاه میکنم‌…

 روی نیمکت میشینم و به حاجی که سمتم میاد نگاه میکنم‌‌.‌.

 هنوز جرمش و نمیدونم.‌. علاقه ای هم ندارم بدونم…

بزارفکر کنم ادم حسابیه که اشتباهی اینجاست..

 کنارم میشینه:

– دستت بهتره بابا جان؟

به گچ دستم نگاه می کنم…

– بهترم!

– خانوادت تونستن رضایت بگیرن؟

سرد و بی حوصله میگم:

– نه!

– ایشالا که رضایت میدن و از اینجا میری بیرون!

نیشخند میزنم:

– من اون بیرون کاری ندارم حاجی!

دستاش و بغل میکنه و خیره ی یه نقطه ی دور میگه:

-کافیه بفهمی نفسای اخرته…

کلی کار نکرده میاد توی ذهنت…

کلی ذوق زندگی!

– ذوق من و کورکردن!

به نیم رخم نگاه میکنه و میگه:

– کی و کشتی؟

سرم و سمت اسمون میگیرم:

– دختر عمومو… زنمو… زن سابقمو!

ابروهاش در هم میره:

– زنت که گفتی جدا شدی ازش؟

چه طور ممکنه کشته باشیش؟

تلخند میزنم و با خودم فکر میکنم چقدر دلتنگشم…

 دلتنگ چشمای روشن خوشگلش…

که همیشه خیس و اشکی بود… دلتنگشم…

به حدی که دلم میخواد داد بزنم… دلتنگ صداشم…

اون قدر که نمیفهمم حاجی چی میگه بلند میشم  و میرم تا اجازه ی تلفن زدن بگیرم…

میخوام باهاش حرف بزنم حتی اگه این اخرین نفس و اخرین مکالمم باشه…

شماره ی گوشیش و میگیرم و طول میکشه تا صدای نازش بپیچه توی گوشم:

– بفرمایید؟

سرم و به دیوار میزنم و خسته میگم:

– خوبی دل ارام؟

صداش می لرزه:

– تو..تویی؟

نفس نفس میزنه:

– از پشت تلفن که کاریت ندارم چته؟

بغض سختش می شکنه:

– خواب میدیدم… داشتی تو خواب می کشتیم!

تلخ می خندم:

 – نترس… کابوس من به زودی تموم میشه… !

گریه میکنه و با درد میپرسم:

– طلاق تو گرفتی اره؟

– حق داشتم!

– اره حق داشتی… اصلا همه ی حقا با شماها…

فقط سر حرفت وایسا و سرمو ببر بالای دار!

با گریه میگه:

–  حتی ازم نمیخوای ببخشمت؟با این همه غرور میخوای به کجا برسی ؟

قلبم درد میگیره:

– چرا میخوام… ببخش منو… اگه میتونی من و ببخش… ولی از اعدام نگذر!

صدای هق هقش حالم و بدتر میکنه و میون گریش اروم میگم:

– دوست دارم … دیدار به قیامت!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۱۵]

ارتان

قرص ارامبخش و به مامان میدم…

زن عمو نگران نگام میکنه:

– تبش خیلی بالاست!

– از بس داره خودشو داغون میکنه!

اشکم زن عمو می ریزه…

دستمال مرطوب و روی پیشونیش میزاره…

بابا که میرسه نگاش میکنم… اونم خستس‌… داغون… بهم ریختس… نگران…

 اما هیچ کدوما رو نمیخواد به روش بیاره…

حتی یه بار به دلی یا عمو نگفت رضایت بدید…

به شدت نگرانشم و نمیدونم اخر و عاقبت این قصه قرار چی بشه…

سلام میکنیم و سمت مامان میره:

– بهتری خانوم؟

مامان پر بغض نگاش میکنه:

– این هفته تموم شه داغ جوون می بینیم رسول!

بابا با درد چشم می بنده… زن عمو با گریه بیرون میره…

 بابا کنارش میشینه:

– خدا بزرگه !

گریه ی مامان شدید تر میشه:

– شماها نمیخواید هیچ کاری واسش بکنید؟

خسته نفسمو فوت میکنم و میگم:

– اگه ادم کشته بود میرفتم میگفتم من و به جاش اعدام کنید… اما الان…

بابا اروم میگه:

– ارتان جان مراعات کن… مادر… حالش بد!

دستی دور دهنم میکشم و سکوت میکنم…

 بیرون که میرم می بینم زن عمو ایفون و میزاره و سمتم برمیگرده:

– دل ارام!

چنگی به موهام میزنم ودر و باز میکنم.. از پله ها بالا میاد…

 به نظر میرسه باز گریه کرده…

– چیزی شده باز؟

– نه اومدم مامانت و ببینیم.. خوبه؟

– چرا گریه کردی؟

لبخند مصنوعی میزنه:

– خواب بودم بابا… برو عقب!

عقب میرم..‌وارد خونه میشه و به مادرش سلام میکنه..

– کجاست زن عمو؟

جلوش می ایستم:

– تو همون اتاقی که تو نمیتونی بری!

دو قدم عقب میره و میگه:

– اهان…خب…خب میشه بگی اون بیاد؟

– برو بشین پیش مادرت… ببینم خواب نبود میگم!

تشکر میکنه و عقب میره… روی صندلی که میشینه…

برمیگردم تا پله هارو بالا برم که بابا پایین میاد و میگه:

– خوابید!

سمت دلی میره و سلام می کنند… بابا در مورد ارشام و اعدام چیزی نمیگه فقط میپرسه:

– خوبی عمو جان؟ حالت بهتره؟

– بله عمو خوبم!

– مشاورتو میری؟

– بله!

بابا سری تکان میده و خوبه ای میگه…. و سکوت مطلق …

می بینم که هرکسی توی افکارش دست و پا میزنه…

 سوال بابا غافلگیرمون میکنه:

– دل ارام؟اون روز که واسه سیما سوپ اوردی ارشام نگفت کسی خونه نیست؟

– اگه میگفت که من بالا نمی اومدم… اونم نقشش اجرا نمیشد!

بابا سکوت میکنه‌… حس میکنم دنبال یه راه…

واسه اروم کردن دلش:

– ما رفته بودیم گچ پای سیمارو باز کنیم درسته؟

کلافه میگم:

– بابا همه ی اینارو هزار بار توی دادگاه ها گفته!

دل ارام تلخ میگه:

– عمو دنبال چی هستی؟

بابا با درد میگه:

– یکم امید… یکم امید به پسرم‌… اما نیست!

دل ارام چشماش پر میشه و زن عمو آه میکشه…

 دلی بلند میشه و میگه:

– با اجازه من میرم دیگه… به زن عمو سلام برسونید!

– بمون شام و همینجا دلی!

– نه ممنون… خدافظ!

زن عمو میگه:

– نمیای خونه دل ارام؟

– نه ممنون مامان!

بیرون که میره همراهش میرم..‌. توی کوچه صداش میزنم … گیج و غرق فکر…

– بشین من می رسونمت!

– نه …خودم…

– تعارف نکن!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۱۵]

دل ارام

توی ماشینش که میشینم بینیم پر میشه از بوی عطرش…

عطری که همیشه و همیشه عاشقش بودم…

نگام میکنه… یه نگاه سنگین‌..

 یه نگاه طولانی… یه نگاه پر از فکر‌… و من نمی دونم چی باید بگم…

چرا حرکت نمیکنه؟

 قرار تا فردا توی همین کوچه و ماشین زل بزنه به نیم رخ پر از استرسم و به کجا برسه؟

اروم سمتش برمیگردم‌‌…نگام که به نگاش می افته دلم بیشتر اشوب میشه:

– چرا نمیری پس؟

– با یه گردش کوتاه دو نفره چطوری؟

کاش قرار نباشه توی این گردش دو نفره حرفی از گذشته ای باشه که از اون و همه ی قول و قرارهای عاشقونش فقط دو تا ادم داغون مونده با کلی رویا و ارزو سوخته…

نمیدونم چی بگم…

ماشین و روشن میکنه و حرکت میکنه…

 و من هنوز نگفتم موافقم یا مخالف..‌

 توی سکوت رانندگی میکنه… غرق فکر …

به خودم که میام جاییم که همیشه دوتایی باهم وقت می گذروندیم.‌‌…

 دربند‌‌….

نگام میکنه…

– اخرین باری که اومدیم اینجا یادته؟

از شیشه ی ماشین بیرون و نگاه میکنم…

 اره یادمه…

 یادمه که چقدر گفتیم و خندیدیم و جفتمون دلمون میخواست اون روز شب نشه…

تموم نشه… غافل از اینکه قرار بود روزای خوبمون ته بکشه‌…

 پیاده میشم… اونم پیاده میشه….

 راه می افتیم بین هزار جور مغازه ی ترشی فروشی که من همیشه عاشق لواشکاش بودم…

شونه به شونه ی هم قدم میزنیم که میگه:

– دل ارام؟

– بله؟

– بخرم لواشک؟

دلم میخواد بایستم مقابلش و بپرسم که داره باهام چی کار میکنه؟

 که میخواد کدوم خاطره و رویا رو یادم بیاره؟

– نه!

روی نیمکت همون کنار میشینم و سرم و با دستام فشار میدم…

کنارم میشینه…

– اگه اینجا اذیتت میکنم بریم!

نمیدونم چرا عصبی میشم:

– اینجا نه… تو داری اذیت میکنی…

 مگه نگفتم ما از هم پریم؟

 مگه نگفتی ازم دلخوری؟

 مگه نگفتم ما ادمای سابق نیستیم؟

 این کارا واسه چیه؟

– دادم نزنی میشنوم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۱۵]

خجالت زده نگاهی به اطرافم میکنم و بعد سر به زیر میگم:

– من نمیفهمم چمه…

نمیفهمم چی میگم چی میخوام چی کار میکنم…

من و بزار به حال خودم ارتان!

– تا کی؟

مثل برق گرفته ها سمتش برمی گردم…

– یعنی چی تا کی؟

– تا کی قرار از اینجا به بعد زندگی تو این شکلی داغون کنی؟

 فکر کردی چند سال جوونی؟ هان؟

 زندگی صبر نمیکنه ما سرپاشیم دلی… می گذره…

 از رومونم می گذره…

 به خودت بیا… !

بلند میشه و سمت همون مغازه میره و من و با دنیای فکر تنها میزاره…

 و من فکر میکنم باید چیکار کنم تا این همه غم و زخم‌و یادم بره؟

لواشک و که سمتم میگیره نگاش میکنم… لبخند میزنه…‌

 چشماش برعکس چشمای ارشام مهربون…

لواشک و میگیرم و تشکر میکنم…

 بازم پا به پای هم قدم میزنیم:

– تصمیمت در مورد ارشام چیه؟

بازم وجودم پر میشه از نفرت… از حس بد…

یاداوری تلفن امروزش حالم و به جنون میرسونه:

– همیشه بلد کاری کنه که تو حتی بخاطر کاری که حق داری انجامش بدی از خودت متنفرشی!

– چیشده؟

– امروز زنگ زد… گفت ببخشمش ولی… از اعدام نگذرم!

می ایسته…

گیج و متعجب نگام می کنه‌…

 منم می ایستم…

– گفت بزاری اعدام شه؟

– آره!

– اون واقعا مشکل روانی داره!

پر بغض میگم:

– از خودم بدم میاد… اگه من نبودم هیچ کدوم…

انگشتاش که روی لبام میزاره یه چیزی مثل صاعقه از تنم رد میشه…

چشامو محکم روی هم فشار میدم‌…

 متوجه میشه اما میگه:

– دیگه از نبودنت نگو خب؟

انگشتش و برمیداره و کلافه میگه:

– بریم!

سوار ماشین میشیم و لواشک و روی داشبورد میزارم…

هیچی مثل گذشته ها نیست… حتی شاید طعم این لواشکا… !

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۱۸]

به خونه که میرسم کلید می ندازم تا وارد شم …

 دستی روی شونم میخوره‌…

 با وحشت برمی گردم…

و با دیدن نازگل متعجب نگاش میکنم و نفس مو فوت میکنم:

 ترسوندیم!

به حدی بهم ریخته و داغون که از دیدن چهره ش دلم میسوزه:

– تو اینجا رو چه جوری پیدا کردی؟

– از ارتان… التماس دنیارو کردم تا داد ادرس و…

میخوام باهات حرف بزنم دلی …!

– بریم بالا!

وارد خونه که میشیم اروم روی مبل میشینه..

 مظلوم و اروم شده…

و با وجود اینکه توی نابودیم نقش بزرگی داشته اما حس میکنم اونم یه قربانی..

‌قربانی خودخواهی ارشام… قربانی غرورش…

قربانی فریب و انتقام‌..

مقابلش میشینم:

– چی شده نازی؟ چرا این قدر بهم ریخته ای؟

– دلی من حالم خیلی بد… پشیمونم…

 نفهمیدم با زندگیت چی کار کردم..

انتقام چشمام و کور کرده بود…

بخدا پشیمونم!

هق هق میکنه و من پر بغض میگم:

– دلم تنگ شده واسه روزای دانشگامون!

با چشمای اشکی نگام میکنه…

– میشه ببخشی منو؟

– میشه اگه جواب یه سوالمو بدی!

– چی؟

– تو میخواستی از ارشام انتقام بگیری…

 گناه من چی بود این وسط؟

زار میزنه:

– من فقط کور و کر شده بودم… همین‌… همین… توروخدا ببخش!

– اروم باش… همه چی گذشته نازگل…

 نگاه کن….

 من یه زن مطلقم که چند روز دیگه شوهر سابقشو اعدام میکنن!

با چشمای اشکی نگام میکنه:

– رضایت نمیدی؟

تلخند میزنم:

– رضایت بدم باید تا ته عمر از سایمم بترسم!

– عمو و زن عموت چی؟ ارتان چی؟ اونا راضین؟

– معلومه که نه… اما… بیخیال نازی… برم چای اماده کنم!

دستمو می گیره…

کلافه دستمو بیرون میکشم…

– ببخشید حالم بد میشه!

– دکتر نرفتی؟

– میرم پیش روانشناس… تو هم برو … حالت بد..

لرزش دستات زیاده!

نگاهی به دستاش میکنه و میگه:

– اون شبی که ارتان من و برد تویه بیابون و‌…

هق میزنه…

کاش میشد بغلش کنم واسه اروم شدنش…

حرف که ندارم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۱۹]

– خیلی ترسیدم… خیلی‌..

اون شب با همه ی وجودم درکت کردم دلی…

که تو هم یه روز با ارشام تک و تنهابودی و کسی نبود کمکت کنه… !

بینی شو بالا میکشه و ادامه میده:

– وقتی روی تنم بنزین ریخت قالب تهی کردم…

مردم دل ارام‌.. مردم!

– اروم باش نازی… اونم حالش خوب نبوده…

اما حالا دیگه تموم شده‌…

 بهتره زندگی کنیم!

– نمیخوای ازم شکایت کنی؟

دستم میبرم و اشک شو پاک میکنم:

– نه… میخوام ببخشمت تا لااقل تو زندگی کنی…

خیلی زندگیا نابود شده… من…

 ارتان…ارشام… تو… اما میخوام از اول زندگی کنیم… هر سه تامون!

– ارشام اعدام شه حالت خوب میشه یا بدتر؟

– نمیدونم… فقط می دونم دلم اون قدری ازش پره که نمیتونم بگذرم!

– حق داری… دل ارام؟

نمیخوای برگردی پیش ارتان؟ به قول خودت از اول شروع کنید و‌..

– نمیتونم نازی… به همه مردا و ابراز علاقشون الرژی پیدا کردم!

– واسه همین تنها زندگی کردن و انتخاب کردی؟

– آره… خیلی ارومترم!

تلخ میخنده:

– یاد اون نامزدی مزخرفم با ارتان می افتم دلم میخواد بمیرم!

منم میخندم:

– از بس خلی!

– ولی ارشام و خوب دق دادم!

میخندم:

– اره خوب حرص خورد تو شمال!

– بعد رفتن ما چیشد برگشتید؟

بلند میشم و مانتو و شالمو در میارم‌‌…

 نگاش روی بخیه های مچ دستم می مونه:

– برم یه چیزی بیارم بخوریم!

سر تکون میده‌…وارد اشپزخونه میشم و چای ساز و روشن میکنم…

ظرف میوه رو از یخچال بیرون میارم و با بشقاب و چاقو جلوش میزارم‌…

– ممنون.. داشتم دق میکردم بخدا..‌ گفتم بیام میزنی تو گوشم میگی گمشو!

– تو اون شب با اون گلدونی که خورد کردی تو سر ارشام کلی جبران کردی بابا!

میخنده… منم میخندم‌‌..

– دلت خنک شدا!

– جیگرم حال اومد!

– دلم میخواد تو و ارتان و بازم کنار هم ببینیم دلی!

– خیلی چیزا عوض شده…

حتی خودمون…

ما ادمای گذشته نیستیم…

فقط چهرم همونه!

– ولی اون عاشقته هنوز… تو نیستی؟

– میوه بخور!

– با کی لج کردی دیونه؟

– با هیچکس… فقط نمیخوام همین قدر ارامشمون بهم بریزه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۱۹]

دل ارام

تلفن همراهم که زنگ میخوره مسواک و میشورم و دهنمو آب میکشم…

 از دستشویی بیرون میرم و گوشی و برمیدارم…

 با دیدن شماره ی زن عمو زانوهام شل میشه و همونجا میشینم…

– سلام زن عمو… بهترید؟

صدای گرفته و پر بغضش سینم و میسوزونه:

– دل ارام؟ فقط سه روز مونده…

تو رو به خدا…

صدای کلافه ی عمو رو میشنوم:

– بس کن سیما… بزار اروم بگیره اون دختر!

– من‌مثل تو سنگ و بی رحم نیستم… بچمه… بچم!

صدای فریادش تنمو می لرزونه….

هوار میکشه:

– به مرگ پسرت راضی شدی؟ اره؟ اره رسول؟

با گریه صدام میزنه:

-دل ارام؟

– بله زن عمو؟

– تو رو جون ارتان بگذر ازش…

بخدا بعد از زندانیش میبرمش..

از ایران میریم… نمیزارم ببینیش…

خب؟ دل ارام؟

– ارشام گفت از اعدام نگذرم!

سکوت میکنه…

صدای نفس نفس زدنش نگرانم میکنه…

– زن عمو؟

– ارشام زده به سرش…

زده به سرش بچم… دیونه شده…

 تو گوش..

صدای عمو می پیچه تو گوشم:

– دل ارام جان؟

– سلام عمو!

– سلام دخترم… خوبی؟

ببین سیما خیلی بهم ریختس…

 اگه فکر میکنی ارامشتومیگیره جواب شو نده چون‌..

– دارید خودتون تنبیه میکنید؟

صداش می گیره:

– اره… چون اون بچه ی ناخلف منه…

 تاوانشم‌باید جفتمون بدیم!

– عمو من خوب میشم..  با خودتون اینجوری نکنید!

– روم نمیشه تو چشمای داداشم نگاه کنم…

 بعد بیام رضایت بگیرم؟

نه عمو… اگه با اعدام ارومی…

صدای جیغ زن عمو حالم و بد میکنه:

– یه مو از سرش کم بشه واسه همیشه از این خراب شده میرم!

چشمام و با درد می بندم‌..

عمو کلافه میگه:

– سیما جان؟

– طلاق میگیرم و میرم که میرم!

بی جون میگم:

– عمو سربه سرش نزار…

وانمود نکن واست مهم نیست..

 معلومه که اتیش میگیره!

گوشی و کلافه قطع میکنم و سرم و با دستام میگیرم…

خودمم نمیدونم تصمیم درست چیه…

 فنجون چای مو برمیدارم و وارد تراس میشم…

زل میزنم به ساختمونا…

 و چقدر بد که دلم این قدر گرفته…

 اشکم می ریزه که باز تلفن زنگ میخوره…

مامان…

– سلام!

– سلام مامان جون… خوبی دل ارام؟

اروم میگم:

– بله خوبم شماخوبی بابا خوبه؟

-خوبیم… شام خوردی؟

لبخند میزنم به نگرانی های بی مورد این روزاش:

– اره خوردم!

– مراقبت خودت باش…نمیدونم چرا این قدر دلشوره دارم!

نمیگم منم دارم… میگم:

– نگرانی تون بی مورد … من خوبم‌..الانم میخوام بخوابم!

– بخواب عزیزم… شب بخیر!

– شبخوش!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۰]

گوشی و قطع میکنم که پیام ارتان میرسه:

– تنهایی میشه زندگی کرد…

 میشه مرد…

ولی نمیشه اروم شد…

میشه بی معرفت؟

اشکم می چکه… تایپ میکنم:

– نمیشه!

– این خونه ارامش نداره…

جنگ روانیه… جنگ جهانی…

بیام پیشت نمی لرزی از ترس؟

سخت نفس مو فوت میکنم…

سخت تر تایپ میکنم:

– لرزیدنم دست خودم نیست!

– لعنت بهش!

مردد تایپ میکنم:

– بیا ولی… یه پاکت سیگارم واسه من بیار…

یه ساعت بعدشم برو!

– سیگار؟ امر دیگه؟ باز کن درو!

خندمو میخورم و از تراس بیرون میرم‌…

در و که باز میکنم می بینمش…

داخل میاد و در و میبنده…

نگام میکنه…

چشماش سرخ و اون قدر بی حال که نگران میشم…

– خوبی که؟ یا باز مامانم ریختت بهم؟

– می گذره…خوبی؟

– یه چای به من میدی؟

اهومی میگم و روی مبل میشینه..

 سمت اشپزخونه میرم و با دو تا فنجون چای برمیگردم و کنارش میشینم‌‌…

 فنجون و برمیداره..‌

چشماش به حدی سرخ که من نگران میشم:

– سردرد داری؟

– تبم دارم!

صداش بی حال و بی رمق‌..‌.

سرش و به مبل تکیه میده…

نگران میگم:

– خب بریم دکتر!

چشماش و می بنده…

نگران جلوتر میرم:

– ارتان؟

جوابی نمیده‌… دستمو مردد جلو میبرم‌..

 نگرانم…

 میترسم و نمیتونم بهش دست بزنم….

– چت شده ارتان؟

بی حال و بی رمق میگه:

– از بحث و جنگ و جدل خسته شدم.‌. حالم ناخوش!

دست جلو میبرم و روی پیشونیش میزارم…

به حدی داغ که با ترس دستمو پس میزنم…

وحشت زده نگاش میکنم:

– تبت خیلی بالاست دیونه… مریض شدی؟

– دوش اب سرد گرفتم کمتر از مخم دود بلندشه!

– وای وای از دست تو ارتان!

بلند میشه و ظرف و پر از اب ولرم میکنم…

 دستمال تمیزی برمی دارم…

 وتوی اتاقم میبرم…

با مسکن و لیوان اب سمتش برمیگردم:

– این مسکن و سرماخوردگی و بخور بعد بریم پاشویت کنم!

– نترس!

– نترسم؟ صدات در نمیاد..پاشو!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۰]

بی جون روی تخت دراز میکشه و من فکر میکنم بلاخره زانو زد…

 بلاخره افتاد…

بلاخره تظاهرش تموم شد و کم اورد…

 صورتش خیس از عرق…

و لحظه به لحظه حالش بدتر میشه…

 ظرف و پایین پاهاش میزارم…

 حالم بد… نمیتونم بهش دست بزنم…‌

 دیگه داره اشکم در میاد…

 بی جون و بی حال یه چیزایی که نمیشنوم…

نمیدونم شاید داغ برادرش اینجوریش کرده…

شاید بلایی که ارشام سرمون اورد و شاید گریه های زن عمو و ارامش عمو…

 پاهاش و بلند میکنم ت توی ظرف اب میزارم…

اخم ابروهاش یکم باز میشه…

دستمال مرطوب و روی پیشونیش میزارم…

قرص تب بر و به خوردش میدم…

 ناله هاش کمتر شده…

کنارش میشینم:

– ارتان؟ خوبی؟

– دارم میسوزم !

اشکم می ریزه…

– پاشو ببرمت بیمارستان… میتونی؟ میتونی بلندشی؟

– گریه نکن خوب میشم!

– الان زنگ‌میزنم عمو بیاد… من نمیتونم بلندت کنم!

میخوام برم که مچ دستمو میگیره…‌

حالم بدمیشه اما به روش نمیارم…

فقط لبم و محکم گاز میگیرم…

– بمون پیشم!

– ارتان؟

دستمو میکشه…

صورتش خیس از عرق…

بی حال و مدام هذیون میگه…

میفهمم توی حال خودش نیس…

دستمو میکشه… تعادلم و از دست میدم و پرت میشم توی آغوشش…

و انگار ازتنم برق رد میشه…

می لرزم… تنش اون قدر داغ که میسوزم…

– دلی خودتی؟

پر بغض میگم:

– ارتان بزار من برم به عمو…

– ارشام مرده؟

با گریه نگاش میکنم:

– خونمون جهنمه!

– ارتان؟

سرم و روی سینش میزاره و محکم بغلم میکنه…

 حالم… حالم گفتن نداره…

دارم میمیرم…‌

 تموم زورم و میزنم تا از آغوشش بیرون بیام ولی نمیشه…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۰]

یکم بی حرکت میمونم…

صداش نفساش که منظم میشه میفهمم‌خوابیده…

 اروم خودم و از اغوشش جدا میکنم…

 از اتاق بیرون میرم… صورتمو پشت هم اب میزنم‌….

حالم بد..نفسم بالا نمیاد… من چیکار کنم با این مشکل…

 چیکار کنم با این حس که تا مرز خفگی می برتم… باز وارد اتاق میشم…

دست لرزونم و روی پیشونیش میزارم… تبش پایین اومده…

گوشه ی اتاق روی مبل میشینم و نگران نگاش میکنم…

زخمای صورتش خیلی بهتر شده… اما زخم دل و قلبش فکر نکنم…

فکر نکنم به این زودی ها حالش خوب بشه… مثل حال من… مثل زندگی من…

 نمیفهمم چقدر طول میکشه که چشمام گرم میشه و خوابم میبره…

با حس چیزی روی تنم از خواب بیدار میشم…

چشم باز میکنم و چشمای تب دار ارتان و مقابلم می بینم:

– من شرمندم!

از جا می پرم و نگران میگم:

– وای خوابم برد.. خوبی تو؟

لبخند میزنه:

– خوبم..خیلی بهتر از دیشب… ولی فکر میکنم تورو خیلی اذیت کردم!

بلند میشم و دستی به موهای بهم ریختم میکشم:

– نه… برم یه چیزی اماده کنم بخوری!

مقابلم می ایسته:

– اذیتت کردم دیشب؟ خودم که توی خواب و بیداری چیزی یادم نیست!

– اذیت نه… فقط… بغلم کردی!

می خنده… سرم و زیر می ندازم…

– نفهمیدم باور کن… ببخشید!

– دیگه تب نداری؟

– نه خوبم… الانم میرم سرکار… چیزی نمیخوام… باز بابت دیشب شرمنده!

تلخند میزنم:

– اون اغوش یه روزی زندگیم بود…

اما این روزا از هر اغوش و دست نوازشی میترسم!

– میدونم… کاش نمی اومدم دیشب‌..

 ولی نمی اومدم خداییش تبم بی بغل پایین نمیرفت!

میخندیم… خنده ی مصنوعی و بی حس…

 وقتی میره تازه میتونم نفس حبس شدمو بیرون بدم…

فقط دو روز تا اجرای حکم مونده…

و من نمیدونم باید چی کار کنم…‌با حال عمو و زن عمو چی کار کنم….

گوشیم زنگ میخوره و با دیدن شماره ی بابا جواب میدم

– سلام بابا!

– سلام عزیزم خوبی بابا جان؟

– ممنون شما خوبی؟

– خوبم… دلی جان میتونی بیای خونه!

موهامو پشت گوش می فرستم و میگم:

– چیزی‌شده؟

– نه فقط میخوام حرف بزنیم!

– چشم میام!

قطع میکنم و حاضر میشم و در حالی که دیشب و اتفاقاتش تموم ذهنم و درگیرکرده!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۰]

حالا روبه روی بابا و مامان نشستم….

 نمیخوام فکر کنم که توی این اتفاق چقدر شکسته و داغون شدن…

چقدر خستن… چقدر ناامیدن…

بابا خیلی توی حرف زدن باهام ملاحظه میکنه:

– دل ارام…

هر تصمیمی در مورد ارشام بگیری ما احترام میزاریم بهش ولی…

این ولی یعنی خیلی حرفا…

و من واقعا توانش و ندارم…

– عمو و زن عموت دارن از دست میرن… عموت با خودخوری و غد بازی…

زن عموت با گریه و زاری …‌!

مامان میگه:

– سیما دیگه جون توی تنش نیست از بس گریه کرده ولی…

تو هم حق داری دل ارام…

تو هم خیلی اشکا ریختی…

تو هم خیلی غصه ها خوردی!

بی تفاوت میگم:

– اره … منم خیلی غصه خوردم!

بابا جدی نگام میکنه:

– حرف اول و اخرت اعدام؟

بی رحمانه و پر از نفرت میگم:

– آره!

– عمو و زن عموت چی؟

– چیکارکنم بابا؟

بلاخره هر گناهی یه تاوانی داره… نداره؟

 قرار نیست به خاطر پدر و مادر متهما اونا رو مجازات نکرد!

بابا متفکر نگام میکنه…

مامان دستی به صورتش میکشه:

– اخه این چه مصبیتی بود خدا…

ما دو تا خونواده که همش پیش هم بودیم…

حالا باید دنبال قصاص باشیم!

اشکش می ریزه…

 بابا میگه:

– پس فقط و فقط اعدام!

– بله!

ساعت مو نگاه می کنم و میگم:

– من باید برم جلسه ی مشاور دارم… کاری ندارید باهام؟

بابا ناامید نگام میکنه:

– برسونمت؟

– نه خودم میرم مرسی!

خداحافظی میکنم و میخوام بیرون برم که بابا سویئچ شو سمتم میگیره :

– با ماشین راحتری… شامم بیا همینجا!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۰]

مامان با لبخند سری تکون میده…

سوییچ و میگیرم و تشکر میکنم…

بیرون که میرم‌سوار ماشین میشم و حرکت میکنم…

 آهنگ و پلی میکنم‌…

و صدای خواننده می پیچه توی گوشم….

به مطب که میرسم نوبتم که میشه وارد اتاق میشم..

پرهام مشغول صحبت با تلفن…

واسم سری تکون میده…

-چی داری میگی عزیز من.. من اون ساعت خونه بودم!

چشماش و می بنده … پیداست عصبیه…

 کلافه میگه:

– باشه من فعلا کار دارم… باشه بعد حرف میزنیم… خدافظ!

گوشی و قطع میکنه و نگام میکنه

– چرا ایستادی؟ بیا بشین!

مقابلش می شینم…

– خب چه خبر؟

از دیشب و ارتان …

از امروز و حرفای پدرم…

از حال و روزم واسه دست زدن به ارتان…

 میگم و میگم …

با حوصله گوش میده و با لبخند دلگرمی میده :

 – ببین دلی همون‌طور که قبلا گفتم به زمان احتیاج داری

 تا با تماس دستی و حرفای عاشقانه کنار بیای…

در مورد حرفای پدرتم قبلا بهت گفتم…

 فکر کن ببین اعدام و مرگ ارشام حالت و بهتر میکنه یا بدتر…

– من خودمم نمیفهمم چی میخوام..

اما میدونم ارشام باید تقاص بده…

حتی اگه واسه همیشه از اینجا برم تا چشمم نیفته تو چشم عموم اینا!

– ارتان چی؟ اونم قرار حذف کنی؟ اگه نه که بخوای نخوای تو عروس شونی!

کلافه سرم و میگیرم:

– از این همه فکر خستم!

– میدونم اما تو با تصمیمات قرار ایندتم بسازی…

پس خوب فکر کن…

ارشام بزرگترین تقاصش از دست دادن تو..‌

زندانشم میکشه… ته همه چی مرگ نیست..

گاهی یه چیزایی از مردن بدتره!

زمان حرف زدنمون که تموم میشه ازش خداحافظی میکنم و سوار ماشین میشم…

شماره ی ارتان و میگیرم…

صدای ضعیف و خستش نگرانم میکنه:

– جانم دلی؟

– بهتری؟

– خوبم تو خوبی؟

– خوبم… دیگه تب نداری؟ کجایی این قدر شلوغه!

– بیمارستانم… مامانم و اوردیم… !

با ترس میگم:

– چیشده؟

– سردرد و فشار پایین… جز گریه کاری دیگه نمیکنه!

لبم و گاز میگیرم که میگه:

– فردا حکم اجرا میشه‌… حالش خیلی بد!

نمیدونم چی بگم‌..

واقعا نمیدونم‌…

صدای گریه ی زن عمو رو که میشنوم ناخوداگاه میترسم و قطع میکنم

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۰]

به خونه که میرسم هر چی زنگ و میزنم کسی نیست…

نگران شماره ی بابا رو میگیرم که میگه اومدن پیش زن عمو سیما…

 میگن صبر کنم تا برسن…

 اما من بی حوصله تر از این حرفام ..

 میگم میرم خونه و سوار ماشین میشم…

 حرکت که میکنم ارتان تماس می گیره…

 – سلام!

– دلی جان؟ کجایی؟

پشت چراغ قرمز ترمز میکنم:

– تو خیابون دارم میرم خونه!

– پاشو بیا خونه ی ما… همه اینجا جمعن!

– دل دیدن مامانتو ندارم ارتان!

– مامان من همیشه همینه اگه ارشام و از دست بده!

چراغ که سبز میشه حرکت میکنم و میگم:

– نیام بهتره!

– نیای من میام … دیشب کیف داد!

خندمو میخورم و کلافه میگم:

– تو که گفتی یادت نیست!

– تو واسم گفتی دیگه…

حالا قاطی نکن واقعا عمدی نبود..

اما میخوام بیام پیشت تنها نباشی!

– واسه چی نباید تنها باشم؟

– امشب ارشام و بردن قرنطینه…

فردا صبح حکم اجرا میشه…

حواست هست!؟

جلوی خونه ترمز میکنم…

حواست هست… حالمم بد…

اون قدر بد که حس میکنم خودم فردا قرار جون بدم‌…

و چقدر بد که رسیدیم به اینجا…

– چیشد دل ارام؟

– حق داره مامانت… ولی…

– حالش بد … مامانت بالای سرش… مدام کابوس می بینه و ارشام و صدا میزنه!

فرمون و توی دستم فشار میدم:

– چی کار کنم؟ چی کار کنم؟

– هر کاری ارومت میکنه… این حق و داری!

– حالا چرا نباید تنها باشم؟

– چون نگرانم…

میترسم اون دیونه این بیرون کسی و بفرسته سراغت…

دیگه نمیخوام ریسک کنم‌..

خب؟

پیاده میشم‌…

کوچه تاریک و خلوت‌…وحشتم بیشتر میشه…

وارد ساختمون میشم و میگم:

-آره… بیا!

– میام… فقط رسیدی برو خونه درم قفل کن!

– باشه!

خداحافظی میکنم و وارد اپارتمان میشم‌…

 در و که قفل میکنم میخوام سمت آشپزخونه برم که ضربه ای به در میخوره…

 با ترس به عقب برمیگردم…

 ضربه ی دوم…

خیره ی در می مونم…

 تموم عضلاتم منقبض میشه…

 تموم تنم عرق میکنه…

 ضربه ی سوم…

 لب میزنم:

– کیه؟

صدایی اما نیست…

جلوتر میرم و از چشمی نگاه میکنم… تصویری اما نمی بینم…

 ترس تموم جونمو پر میکنه… بازم ضربه…

بازم می پرسم کیه…

و صدای ضعیفی میگه:

– منم!

این صدا رو نمیشناسم…

اما صدای بچس… در و باز میکنم…

دختر بچه ی هفت هشت ساله ای و می بینم که کاسه ی آش توی دستشه…

– سلام خاله… اینو مامانم داد!

روی پاهام میشینم‌…

‌دستام می لرزه اما لبخند میزنم و کاسه رو میگیرم:

– ممنون عزیزم!

می خنده و پله ها رو سریع پایین میره…

 قلبم بی وقفه می کوبه…

 بلند میشم و می خوام در و ببندم که یه کفش مردونه بین در میمونه…

 هین بلندی میکشم که ارتان میگه:

– نترس..نترس منم!

در و رها میکنم و نفسمو سخت بیرون میدم:

– مردم از ترس!

– ببخشید… شرمنده!

کاسه ی اش و روی میز میزارم و روی مبل میشینم…

کنارم میشینه:

– خوبی؟

– آرتان؟

– جونم؟

نگاش میکنم:

– تو دوست داری ارشام اعدام بشه؟

– من هرچی تو دوست داشته باشی دوست دارم!

عصبی از حالت حرف زدن و حس و حالش میگم:

– یادت نره که من دیگه به درد تو نمیخورم!

پر از بهت نگام میکنم…

خودمم نمیفهمم چی میگم…

 زده به سرم… اره زده به سرم… خستم…

 من پای مرگ یه ادم و امضا کردم…

من قرار پسر عمومو… شوهر سابق مو … بکشم…

 قرار داغ جوون بزارم روی دل عمو و زن عموم…

 چرا خوب باشم؟

من دیگه کی خوب میشم؟

– چی میگی تو؟

– من و نشنیده بگیر… من و ندیده بگیر… من و بکش راحتم کن ارتان!

اشکام می ریزه…

 نگران میخواد بغلم کنم که عقب میرم…

 زار میزنم:

– دست نزن بهم‌… نزن… بد میشه حالم!

کلافه نفسش و فوت میکنه:

– باشه… باشه اروم باش!

– چرا به اینجا رسیدیم؟

بلند میشم… راه میرم…

موهامو چنگ میزنم

– چهار تا جلسه ی مشاوره حال من لعنتی خوب نمیکنه!

چشماش و با درد می بنده…

 زار میزنم:

– دارم دق میکنم ارتان!

موهام و چنگ میزنم:

– دارم خفه میشم !

زانو میزنم:

– دارم یه ادم و میکشم و عین خیالم نیست!

پیشونیم و روی زمین میزارم:

 – دارم داغ میزارم رو دل عموم… رو دل بابام… رو دل تو… ککمم نمیگزه!

دستش روی موهام میشینه…

صدای اونم بغض داره:

– دل ارام؟

– چرا باهام یه کاری کرد که به مرگش راضی شم ارتان؟

– پاشو من ببینمت!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۰]

– چرا باهام کاری کرد که که دلم زنده بودنش و نخواد؟

– دل ارام.. چت شده پاشو ببینمت!

بلند میشم…

نگاش می کنم…

اشکام تا زیر گلوم میره…

– گوش کن دل ارام…

تو کار بدی نمیکنی… اعدام حق اونه… !

– ببین با خودش و ما چیکار کرده…

 ببین به کجا رسوندنتمون که مرگ

 برادرت واست مهم نیست!

بازومو میگیرم:

– میدونم حالت بد میشه ولی چاره ای نیست…

بلندشو بریم توی تراس بشینیم یکم باد بخوره به سرت!

بلند میشم…

وارد تراس میشیم…

همون کف میشینم و زانوهامو بغل می کنم‌…

اونم کنارم میشینه…

سیگار و فندک میزنه و سمتم میگیره:

– بکش!

اشکام و پاک می کنم و میخوام سیگار و بگیرم که میگه:

– تو دست خودم بکش!

مات و گیج نگاش میکنم…

لبم و جلو میبرم و پک عمیقی میزنم…

 سرفم میگیره…

میفهمم میخواد حواس مو پرت کنه‌…

پک دوم و میزنم …

پک سوم راحتر میشه…

دود و از دهنمو بینیم بیرون میدم و میگم:

– چه ساعتی حکم  اجرا میشه!

– ۵ صبح!

لبم و گاز میگیرم..

پک عمیقی به سیگار میزنه…

 درست همونجا که رژ لبی شده…

– مامانم از ۳ صبح میره در زندون میشینه میدونم!

سرم و روی زانوهام میزارم:

– ارتان؟ مامانت چرا دیگه نیومد سراغم؟ ازم ناامید شد؟

– بابام قسمش داد ارامش تو نگیره…

چرا میخوای که بیاد؟

اشکام بازم میریزه:

– چون دلم میخواد یکی راضیم کنه تا دلم نرم شه!

خم میشه و روی موهام و می بوسه…

 بدنم می لرزه…

 عصبی نچ کلافه ای میگه:

– ببین چیکار کرده باهات اخه!

– پرهام گفت فکر کن ببین با اعدام اروم میشی یا نه!

– خب؟

– حس میکنم اروم نمیشم!

سرش و به دیوار میزنه و خیره ی اسمون میگه:

– تحت تاثیر احساسات نباش دل نازک!

– تو چرا ازم نمیخوای رضایت بدم؟

– چون میخوام کاری که ارومت میکنه و دلت میخواد و انجام بدی!

سکوت میکنم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۰]

من خودمم نمیدونم دلم چی میخواد…

– دلی؟

نگاش می کنم:

– میدونی اینجا کجاست؟

متعجب نگاش میکنم:

– کجا؟

با درد و حسرت میگه:

– این خونه!

– گفتی واسه دوستته!

تلخ میخنده:

– دروغ گفتم که بمونی!

سمتش برمی گردم… پر بهت نگاش میکنم:

– کجاست اینجا؟

نگام میکنه…

سیب گلوش سخت بالا و پایین میشه:

– خونه ای که گرفتم تا توش خوشبختی و زندگی کنیم!

قلبم از جاش کنده میشه و می افته زیر پاهاش…

– آرتان؟

– اینجا رو گرفتم غافلگیرت کنم…

اما دو روز بعد نامزدی و بهم زدی!

چشمام و با درد می بندم:

– چرا بهم نگفتی دیونه؟

– وقتی پسندیدی خیالم راحت شد که سلیقه تو بلدم!

اشکم می ریزه‌..

 دو طرف صورتم و می گیره…

بازم تنم می لرزه…

– نلرز لامصب…

 منم…

 ارتان‌…

 کاریت ندارم…

نترس… از من لااقل نترس  تورو قران!

– دست خودم نیست!

– دل ارام؟

دیگه نمیخوام از دستت بدم میفهمی؟

لرزش بدنم چند برابر میشه…

این دیونه چی داره میگه:

– ولم کن ارتان..‌ گفتم من دیگه به درد تو نمیخورم!

– چرا نمیخوری لعنتی؟

اشکامو پاک میکنه…

اروم تر میگه:

– فقط یه راه داره که دست از سرت بردارم…

 اونم اینکه توی چشمام زل بزنی و بگی دیگه من و نمیخوای!

چشمام و با درد می بندم:

– توروخدا بس کن!

– بگو!

– فردا روز اعدام بعد تو نشستی‌…

وا رفته نگام میکنه…

 حرفمو میخورم‌…

لبم و گاز می گیرم..

سرد میگه:

– اون ادم واسه من ذره ای اهمیت نداره…

 اما اگه واسه تو داره برو رضایت بده… زندگیتم ادامه بده!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۱]

بلند میشه و بیرون میره…

تازه میفهمم چی گفتم..

چی کار کردم..بلند میشم و می بینم که کتش و برمی داره و سمت در میره…

 ارتان دیر ناراحت و عصبی میشه اما وقتی میشه…

جلوی در می ایستم

 – ارتان من…

– نمیفهمم دارم جوش چی و کی و میزنم وقتی نمیدونم حسی از من توی دلت مونده یا نه!

– نرو!

کلافه میگه:

– نرم که بشینی واسه ارشام زار بزنی؟ شایدم میخوای …

– نگو… مزخرف نگو!

اه بلندی میگه و کتش و کف زمین پرت میکنه…

 ازم فاصله می گیره…

 موهاش و چنگ میزنه و قدم میزنه…

– اونجوری که من تا الان فهمیدم علاقه ای به ارشام نداری درسته ؟

گیج و خسته نگاش میکنم…

داد میزنه:

– درسته یا نه؟

– خب معلومه که درسته…

چی میگی ارتان..

دوسش داشتم که جدا نمیشدم!

جلو میاد… بهم ریخته…

داغون:

– من و چی…من و دوست داری؟

فقط نگاش میکنم…

بدترین زمان و انتخاب کردن واسه گفتن این حرفا…

– تو همیشه واسم مهم و عزیز بودی ولی…

من دیگه به دردت نمیخورم!

– چرا نمیخوری؟

عصبی دادمیزنم:

– واقعا نمیفهمی؟ نمی بینی؟

من روح و روان ندارم‌…

حوصله و شوق زندگی ندارم!

– مگه من دارم؟

اونم داد میزنه:

– مگه فقط تو مردی؟مگه من نسوختم؟

زار میزنم:

– من یه زن دست خوردم که بچه سقط کرده!

هوار میکشه:

– خفه شو… خفه شو دلی!

لیوان و روی میز برمیداره و توی دیوار می کوبه:.

– نگو اینو لامصب… نگو!

گوشام و میگیرم‌..

 روی در سر میخورم…

نگام میکنه… اونم خستس…

اونم بریده…

من منکر این نشدم… شدم؟

گوشیش که زنگ میخوره کلافه دستی به موهاش میکشه و جواب میده:

– جانم عمو؟… بله… ای خدا….

باشه اومدم… اره میارمش…

خدافظ!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۱]

قطع میکنه نگران بلند میشم:

– چیشده؟

– بابام قلبش درد گرفته بیمارستان‌…

 بلاخره اون همه خودخوری نتیجه داد… برو بپوش بریم!

– من نمیتون…

– بحث نکنم با من توی این اوضاع دل ارام!

سرم و زیر می اندازم و سمت اتاق میرم‌.. اماده میشم و برمیگردم…

سوار ماشین میشیم و حرکت میکنه…

– هرچی مامانم گفته نشنیده بگیر!

سرم و به شیشه می چسبونم:

– هر چی گفتن سکوت کن!

– ازشون خجالت میکشم!

– اونی باید خجالت بکشه فردا اعدام میشه!

از این همه تلخی و سردی ارتان دلم میگیره….

سکوت میکنم… جلوی بیمارستان ترمز میکنه…

پیاده میشیم…

 به بخش قلب که میرسیم میبینم زن عمو توی بغل مامانم زار میزنه…

بالا کلافه قدم میزنه…

 ارتان سمت بابا میره:

– چیشد عمو؟ خوبه بابا؟

– بهوش اومد خداروشکر‌.‌.. سکته رو رد کرده!

زن عمو از آغوش مامان جدا میشه‌…نگام میکنه…

 سرم و زیر می اندازم و میگم:

– سلام!

صداش در نمیاد:

– عموت داره میمیره دل ارام!

لبمو گاز میگیرم…

ارتان عصبی تذکر میده:

– بسه مامان!

– بیا و خانومی کن رضایت بده‌..

فقط تا فردا وقت داریم دلی…

۵صبح اعدامش میکنن!

زار میزنه‌…

بی جون روی صندلی میشینم…

پرستار سمتمون میاد:

– دکتر میخوان دل ارام خانوم و ببینن!

نگاش میکنم بلند میشم:

– منم!

-بیا عزیزم… بقیه هم لطفا بیرون باشید!

همراهش میرم…

عمو و روی که توی اون حال می بینم حالم بد میشه…

ماسک اکسیژن و برمیداره با بغض میگم:

– خوبی عمو؟

– میخوام واسه دل زنم ازت بخوام بگذری دل ارام…!

بند دلم پاره میشه….

– اگه میتونی بگذر عمو!

اشکم می ریزه…

نگاش میکنم و میگه:

– الان نمیخوام چیزی بگی…

میخوام بخوابم و صبح بفهمم چی شده و نشده…

بیداری جون مو میگیره…

 ارشام دیگه پسرم نیست ولی…

کاش این ریشه محبتم خشک میشد!

دلم می گیره…

– عمو اروم باشید و استراحت کنید…

همه چی درست میشه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۱]

آرشام

این چهاردیواری سوت و کور…

این انفرادی خفقان اور…

یعنی زندگی تمومه!

تا این نقطه و این قرنطینه باورم نمیشد…

 اما حالا‌… حالا که چه بخوام چه نخوام ترس ریخته توی وجودم‌‌…

باورم شده ته زندگیه…

باورم شده من خواستم و نشد… باورم شده دل ارام اندازه ی ادعاش ازم متنفره‌..

باورم شده نمیشه با زور و قلدری چیزی و به دست اورد…

 من دل ارام و که به دست نیاوردم هیچ‌… خیلی چیزای دیگه هم از دست دادم…

 و حالا درست توی نقطه ای قرار گرفتم به اسم مرگ…

ساعت ۱ و خرده ای و کمتر از ۴ساعت دیگه من میرم که نفس مو ببرن…

تلاشی نکردم… دستی و پای نزدم…

 خواهش و التماسم نکردم‌…

 اما حالا که خودمم و یه تنهایی وهم انگیز اعتراف میکنم نمیخوام بمیرم‌..‌.

 حداقل اینجوری..با طناب دار..با خفگی…

 به کاغذ توی دستم نگاه میکنم… وصیت نامه…؟

چی بنویسم؟ چی میتونم بنویسم؟ کاغذ و مچاله میکنم‌…

این سکوت‌..این تنهایی… این همه فکر و خیال…

و انتظار برای مردن… داره خود به خود نفسمو می بره…

 وعجیب که صدای جیغ و التماسای دلی توی گوشمه…

– آرشام… توروخدا…کمک..‌ یکی کمک کنه… ولم کن …

– خفه شو سرم رفت…

کاریت ندارم فقط دارم شب عروسی مون و میندازم جلو!

گوشامو می گیرم‌…

 اما صدای دلی ولم نمیکنه:

– ازت متنفرم.. زندگی مو گرفتی.. همه چی و خراب کردی!

روی زمین دراز میکشم… سرم و با دستام میگیرم..

داره میترکه… هیچ وقت دلم نمیخواست از روز مرگم باخبر باشم…

صدای لعنتیش ولم نمیکنه:

– کی میتونه متجاوزش و دوست داشته باشه؟

تمومی نداره… هیچ چیز تمومی نداره…

 شاید با مرگ من همه چیز تموم شه.. دلی اروم شه…

مامان و بابا بتونن نفس راحت بکشن…

 ارتان سبک شه… دل عمو خنک شه… اره… بی شک با مرگ من همه چی حله…

 لرزش دستام و عرق دوی پیشونیم و ندید میگیرم و چشم می بندم‌..

سعی میکنم بخوابم…

بخوابم و صبح یکی بیاد در گوشم بگه:

– اقا پاشو اعدام داری!

هه… به همین مضحکی.. به همین مسخرگی..

چشم می بندم اما…

 با خودم فکر می کنم من از ۵ صبح فردا تا ته دنیارو میتونم بخوابم‌…

 الان بهتره بشینم و فکر کنم چه مفت باختم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۱]

همه راهی زندانیم… به جز عمو که موند روی تخت بیمارستان…

 نخواست بیاد..نخواست ببینه… نخواست کمرش خم شه…

نخواست مجبور شه به من التماس کنه… خوشحالم که نیست…

زن عموم اما با چشماش میگه بگذر.. مامانم میگه بگذر…

 بابا میگه بگذر..‌

 اما هیچ کدوم واسه ارشام نمیگن…

 واسه دلشون میگن… واسه عمو میگن…

 ارتان اما بی تفاوت… یخ… سرد…

انگار نه انگار میریم که برادرش و اعدام کنیم…

 و من بهش حق میدم…

توی محوطه ی زندان می ایستم… خیره طناب دار و چهارپایه می مونم…

خیره ی دو تا مرد پرونده به دست… خیره ی مامورا…

زن عمو جیغ میزنه… زار میزنه‌… مامان بغلش میکنه…

 ارتان سرد و خشک کنارم ایستاده…

بابا با زن عمو حرف میزنه…

اما من..

من منتظرم در باز میشه و ارشام و بیارن…

منتظرم التماس و ترس و ببینم توی چشماش…

 دلم‌.. دلم و انگار روش اسید ریختن…

  زن عمو داره میسوزنتم…

 در باز میشه…

 دو تا مامور ارشام و میارن…

 چشمام سرخ …

 اما با دیدنم می ایسته…

 زن عمو سمتش میره…

 یقه شو چنگ میزنه

– بهش بگو غلط کردی… بگو ببخشتت … ارشام حرف بزن… !

بغض سنگیم و قورت میدم…‌

ارتان سمت زن عمو میره:

– بیا این طرف مامان کشتی خودت و!

بازم زن عو یقه شو چنگ میزنه:

– به پاش بیفت نفستو نگیره ارشام…

 جون من…

تو رو روح دایی محسن!

ارشام نگاش میکنه‌…

صداش و هیچ وقت این‌قدر ضعیف و بی جون نشنیده بودم:

– اروم باش مامان سیما…

تو ارتان و داری… نگاش کن …

از من اقا تر… !

– ارشام…بسه… بس کن انقد دق نده منو!

صداش می لرزه…

– بابا نیومد؟

– بیمارستان!

ارشام چشماشو می بنده…

سرش و زیر می ندازه…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۲]

زن عمو سینشو چنگ میزنه:

– بخاطر ما!

– بزار بمیرم مامان… بزار تموم شه!

مامور هلش و میده و میگه:

– برو اقا..!

زن عمو میگه:

– بگو بهش…بگو شاید دلش به رحم بیاد!

– گفتم قبلا… گفتم کارمو ببخشه!

نگام میکنه…

– نگفتم بهت؟ الان میگم…

ببخش دلی خانوم… ببخشید عمو…

 ببخشید زن عمو!

ارتان و نگاه میکنه:

– ببخش ارتان… حلال کنید!

زن عمو و نگاه میکنه:

– حله دیگه؟ میزاری برم بمیرم؟

زن عمو همون کف میشینه…

ارتان و سمت چهارپایه می برن…

 روی چهارپایه که می ایسته دلم می ریزه…

زن عمو زار میزنه‌… دستاش و از پشت دستبند میزنن‌…

 طناب و گردنش میندازن…

زن عمو جیغ میزنه:

– یا فاطمه ی زهرا… یا امام رضا!

زانوهام شل میشه.. عقب میرم‌..

من نمیتونم این تصویر و توی ذهنم ثبت کنم…

ارتان بازومو میگیره…

خوشبحالش که این قدر محکمه…

– چیه دلی؟

مرد کنار دستش شروع به خوندن میکنه…

 قلبم بی وقفه می کوبه… مامان از پس زن عمو برنمیاد…

 ارشام چشماشو محکم می بنده‌…

 خوندن مرد که تموم میشه پای مرد میره که چارپایه رو بکشه…

 چشم می بندم‌..‌ تاوانش و پس داد؟

 این ترس از مرگ‌‌.‌.

 اون طناب ‌‌…

اون خفگی…

زن عمو جیغ میکشه

– دل اراااام؟

و من ناخوداگاه داد میزنم:

– می بخشم!

مرد مامور و عقب میزنه…

چشمای پر از بهت ارشام باز میشه…

همه نگام می کنن…

 زن عمو خودش و از زمین جمع میکنه…

 ارتان از همه شوکه تره…

و من فقط لب میزنم:

– بخشیدم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۴]

همه مات من موندن..

حتی ارشام…

مرد پرونده رو می بنده و بلند میگه:

– صلوات بفرستید!

آرشام خیره و گنگ نگام میکنه..

. از چهارپایه میارنش پایین…

 میخوان باز سمت زندان ببرنش که سمتم میاد…

خیره ی چشمای خیسم می مونه‌…

بی حال لب میزنه:

– چی کار کردی؟

و دلم… دلم دیگه دل نمیشه…

تا قیام قیامت… تا ابد… تا اخر دنیا…

 مامور می برتش…

زن عمو بغلم میکنه و اهمیتی به لرزش تنم نمیکنه:

– الاهی دورت بگردم که این قدر بزرگ و خانومی!

عقب میره و من گلوم و چنگ میزنم و از اونجا بیرون میرم…

 نفس مو سخت بیرون میدم… و باز ارتان که صدام میزنه… اما نمیشنوم…

فقط میرم… میرم تا یه جایی  و پیدا کنم تا فریاد بزنم… از ته دل…

داد بزنم و بگم شدنی نیست که من باز بتونم از ته دل بخندم و زندگی کنم…

 بازوم کشیده میشه:

– دل ارام؟ کجا داری میری؟

نگاش میکنم… نگاش میکنم و هیچ حسی جز نگرانی از این اتفاق توی چشماش نمی بینم…

 من و سمت ماشینش میبره… میشینم و حرکت میکنه‌..‌

و دلم برای خودم بد میسوزه…خیلی بد…

– حرف بزن!

حرف ندارم… هیچی ندارم بگم…

– دل ارام؟

کاش میفهمید دیگه به دردش نمیخورم….

– د یه چیزی بگو لعنتی… گریه کن… داد بزن!

– من و ببر یه جای خلوت… که بشه از ته دل جیغ کشید!

عصبی میگه:

– رضایت دادی که به این‌روز بیفتی؟

– ناراحتی؟

– چرند نگو… من نگران حال و روز توام!

– نتونستم… نتونستم مردنش و ببینم… نمیشد!

توی یه جاده ی خلوت ترمز میکنه… پیاده میشم… به در تکیه میدم… چشم می بندم…

کنارم حسش میکنم:

 – آیییییییییی!

بلند تر داد میزنم:

– آاااااخ!

تنم می لرزه… جیغ میکشم:

– خداااااااااااااایاااااااا!

دستم کشیده میشه … سرم توی سینش میخوره‌… بغلم میکنه..‌

محکم فشار م میده… اروم توی گوشم لب میزنه:

– اروم بگیر… هیش… اروم!

– بغلم نکن لعنتی!

– باید عادت کنی!

با گریه به سینش مشت میزنم:

– ارتان؟

– جون دلم!؟

– ولم کن… حالم بد میشه!

کمرم و نوازش میکنه:

– عادی میشه  کم کم!

– من و تو نمیتونیم ما شیم… دیگه نمیشه!

– کی میگه نمیشه؟

– من میگم!

با لبخند میگه:

– تو غلط کردی عزیزم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۴]

نگاش میکنم…

خیره… پر از درد…

پر از بهت…

گیج لب میزنم:

– آرتان؟

من و از آغوشش جدا میکنه:

– نمیخوای خوب تموم شه؟

– نمیشه… شدنی نیست… من و ببر خ…

دو طرف صورتم و قاب می گیره‌…

تموم تنم می لرزه و توجه نمیکنه

– به این دستا عادت کن… نلرز!

– ارتان؟

– بهت گفتم… زل بزن تو چشمام و بگو دیگه دوسم نداری…

 نامردم اگه مزاحمت شم!

اشکم که می ریزه با انگشت شصت پاکش میکنه و میگه

– از هم خیلی دلخوریم و پر ولی…

 همون قدر عاشق همیم… نیستیم؟

– الان وقت این حرفا نیست لعنتی!

 – هست… همه چی تموم شد‌..

 ارشام حبس شو میکشه…

همه میرن سر زندگیشون…

 بازم من موندم و تو!

خسته نگاش میکنم…

جلوتر میاد…

 تپش قلبم بالا میره..

کف دستم و روی سینش میزارم:

– ارتان؟

لباش و  روی پیشونیم میزاره…

 عمیق و طولانی می بوسه… تنم می لرزه… لب میزنه:

– ممنون که بخاطر مامان بابام گذشتی ازش!

اشکم می چکه…

در ماشین و باز میکنه…

 اروم میشینم…

 در و می بنده و سوار میشه..

چشم می بندم…

خم میشه و صندلی و می خوابونه…

– تا برسیم یکم بخواب… همه چی تموم شد!

حرف شو گوش میدم…

 میخوابم تا شاید وقتی بیدار میشم یکم ارامش بیشتری داشته باشم…

تموم شد…

گذشتم…

بخشیدم…

رد شدم….

فقط به امید یکم ارامش…

کاش خدا دریغ نکنه…

کاش ارتان …

 کاش حسمو میفهمیدم… خستم…

اندازه ی کوه کندن خستم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۴]

ارتان

نگاش میکنم… اروم خوابیده…

 اروم و معصوم…

حقش نبود این همه درد… این همه غم…

 حقش نبود… خیابان رو بالا و پایین میکنم تا شاید یکم اروم بخوابه….

 یک ساعت بی وقفه رانندگی میکنم…

از دیشب تا الان هیچ کدوم نخوابیدیم… جلوی بیمارستان که ترمز میکنم اروم سمتش برمی گردم…

پشت دستمو روی صورتش میکشم:

– دلی جان؟

پلکاش تکون میخوره‌‌‌…

چشماش و بازمیکنه و نگام میکنه:

– چیشده؟

– نترس… هیچی نشده…اومدم پیش بابام… میخوام بهش خبر بدم که گذشتی!

لبخند میزنه و بلند میشه‌… شالشو درست میکنه و پیاده میشیم… وارد بیمارستان که میشیم…به اتاق بابا میریم…  اوردنش بخش… قران توی دستش و می بنده و نگامون میکنه… اما نمیخواد به روش بیاره حالش بد:

– تموم شد؟

این حجم از ناامیدیش حالم و داغون میکنه… دل ارام جلو میره…دست بابا رو میگیرم:

– تموم شد اما بد تموم نشد!

بابا مردد نگامون میکنه:

– یعنی چی؟

دست دل ارام و می گیرم:

– گذشت دل ارام!

بابا چشم می بنده … ذکر میگه زیر لب… خداروشکر میکنه…

چشم باز میکنه و دست دل ارام و میگیره و میکشه … دستش و رها میکنم… دل ارام غرق میشه توی آغوش بابا… میدونم اذیت میشه اما باید کنار بیاد..

– تا اخر عمر شرمندتم عمو جان!

– دشمنتون شرمنده عمو!

پیشونیش و میبوسه:

– ممنون عمو جون… ممنون… پیرشی!

از آغوش بابا بیرون میاد

– کی مرخصی بابا؟

– منتظرم دکتر صدر بیاد!

– من میرم دلی و برسون خستس… برمیگردم پیشتون!

– برو بابا… برید به سلامت!

از بیمارستان که بیرون میایم دل ارام نفسشو سخت بیرون میده… سوار ماشین میشیم … نگاش میکنم:

– ببرمت صبحونه بخوری؟

نگام میکنه لبخند میزنه:

– نه ممنون… به خواب بیشتر احتیاج دارم!

جلوی آب میوه فروشی ترمز میکنم و میگم:

– یه اب میوه کیک بخوریم لااقل!

حرفی نمیزنه… پیاده میشم و بعد از خرید آب طالبی و کیک برمی گردم پیشش… اب میوه و کیک و دستش میدم و خودمم شروع به خوردن میکنم… خیره خیابون میگم:

– راستش فکر نمیکردم بعد اون همه مصیبت رضایت بدی!

پر بغض میگه:

– دلم سوخت.. حتی واسه خود نامردش!

– ادمای مهربون همیشه چوپ مهربونیاشون و میخورن!

– تو میگی اشتباه کردم؟

لبخند میزنم:

– تو کاری  و کردی که دلت خواست… این خوبه!

– اره… اما مطمئنم از زندان خلاص شه نمیتونم نفس راحت بکشم!

با اخم نگاش میکنم:

– من مردم مگه؟

– عه خدا نکنه!

لبخند میزنم و حرکت میکنم به خونه که میرسیم پیاده میشه و تشکر میکنه…. رنگش حسابی پریده… میدونم که خوب نیست.‌.. در خونه رو باز میکنه … صداش میزنم:

– دل دل؟

سریع سمتم برمیگرده… خیلی وقته اینجوری صداش نزدم…

– امشب میام دنبالت بریم رستوران!

میخواد حرفی بزنم که حرکت میکنم و میگم:

– ۸ شب!

و دور میشم…

 میدونم دلیل مخالفتاش و‌..حال بدش و… اما یه چیزم خوب میدونم…

 اینکه هنوز دوسم داره… اینو حس میکنم‌….

 و خدا خدا میکنم غلط نباشه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۴]

خستم… فکر و روحم خستس…فقط احتیاج دارم بخوابم… و اصلا هم به حرفهای امروز ارتان فکر نمیکنم… به کاراش… به بوسش… و حتی قرار اخر شبش…روی تخت دراز میکشم.. اینجا قرار بوده خونه ی من و ارتان بشه؟ دلم میگیره… چشم می بندم تا فقط بخوابم… و شاید هنوز باورم نمیشه از ارشام گذشتم… کم کم چشمام گرم میشه … نمیدونم چقدر خوابیدم‌..چقدر گذشته… چند ساعت… که دستی روی صورتم می شینه‌… جیغ میزنم و با دیدن ارتان وحشت زده نگاش میکنم:

– نترس نترس منم…نترس لعنتی… هرچی زنگ زدم جواب ندادی نه خونه رو نه تلفن و.‌‌.. مجبور شدم … نگرانت شدم… بیهوش شدی تو؟

نفس نفس میزنم… میشینم و میگم:

– اصلا نفهمیدم!

– ساعت ۹ شب… چقدر میخوابی؟

نگاش میکنم… نمیشه از این چشمها ترسید… نمیشه به این‌مرد بی اعتماد بود… نمیشه که نمیشه… بلند میشم… سمت سرویس بهداشتی میرم و صورتم و آب میزنم…‌بیرون که میام باز وارد اتاق میشم… روی تخت نشسته… کاش نمی اومد…

– آماده شم؟

– بیا اینجا!

جلو میرم… نگام می کنه…

– بچرخ!

– اذیت نکن ارتان… من…

بازومو میگیره و می چرخونه… میدونم میخواد چی بگه:

– باز با موی خیس خوابیدی؟

لبه ی تخت می شینم:

– میشه حرفای گذشته رو تکرار نکنی؟

موهامو سمت بینیش میبره و میگه:

– رستوران دیر شد…سشوار بده اینا رو خشک کنم بریم!

– خودم انجام میدم!

– میخوام خودم انجام بدم!

بلند میشم و سشوار وشونه رواز کشو واسش میارم… روی تخت پشت بهش میشینم.. موهامو خشک میکنه و تن من باز یخ میزنه.. می لرزه‌… اروم موهامو شونه میزنه… بعد شروع به بافتنش میکنه… کارش که تموم میشه خم میشه و توی گوشم میگه:

– یخ کردی که باز!

– دست خودم نیست!

– باشه… نلرز این قدر.. تموم شد!

میخواد از تخت پایین بره که مکث میکنه‌… بازوم و میگیره… برمیگردم و اخمای درهمش و می بینم…

– چیشده؟

– این کبودی جای چیه؟

– من ندیدمش اما حتما جای کتکای ارشا…

کلافه بلند میشه و از اتاق بیرون میزنه… نفس خسته مو فوت میکنم… حتما حالا حالاها اسم و سایش از زندگیم نمیره…اماده میشم و بیرون که میرم می بینم مشغول گوشیشه… نگام میکنه:

– بریم؟

سرمو تکون میدم… سوار ماشین که میشیم میگه:

– به مامانت زنگ بزن اونم نگرانت بود!

باشه ای میگم و گوشی و برمیدارم باهاش تماس میگیرم‌و میگم که خواب بودم… تماس که قطع میکنم ارتان میگه:

– میریم جای همیشگی!

چشمام و با درد می بندم… نمیدونم هدفش چیه ولی می دونم میخواد خیلی چیزارو یادم بیاره که یادم رفته…. حلوی رستوران که ترمز میکنه موجی از خاطرات سمتم میان… و دق میکنم‌… پیاده میشم… هر دو وارد رستوران نسبتا شلوغ میشم… پشت میز می شینیم و بعد از سفارش و رفتن گارسون خیره ی چشمام میگه:

– آوردمت اینجا که هم شلوغه هم تو راحتی… میخوام هیچ استرسی نداشته باشی تا درست به پیشنهادم فکر کنی!

گیج نگاش میکنم:

– کدوم پیشنهاد؟

– خواستگاری!

گیج نگاش میکنم… زمان می ایسته و نفسم میره… دستام مشت میشه… سمتم خم میشه:

– میخوام از اول شروع کنم.. از اول اول… فک کن هیچ اتفاقی نیفتاده!

پر بغض لب میزنم:

– ارتان؟

– میدونم روحت خستس…

دستشو روی سینش میزنه:

– من درستش میکنم!

لبم و گاز می گیرم…

– گوش بده…

– دلیل درست بیار واسه این بغض و حال!

– چرا میخوای با یه سیب گاز زده…

عصبی می غره:

– دل ارام؟

سرم و زیر می ندازم… گارسون غذاها رو روی میز میزاره… نگاش میکنم

– تو میتونی با یه دختر که از نظر روحی سالم و دست خورده و مطلقه هم نیست ازدواج کنی نه منی که…

– چرند نگو!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۴]

– شاید عشق و دوست داشتن سابق باشه اما خیلی چیزای دیگه نیست… چه جوری بهت بفهمونم ارتان؟

– من چه جوری بهت بفهمون مهم نیست؟

خسته میگم:

– الان میگی مهم نیست… چهار روز دیگه که حتی نتونی درست و بدون حال بد دستمو بگیری و…

چنگی به موهاش میزنه:

– درستش میکنیم… درست میشه دل ارام!

– من نمیخوام خستت کنم… نمیخوام وارد رابطه ی شم که فقط عشق گذشتمه… نمیخوام همون عشقم از بین بره..نمیخوام اون قدر ازم خسته شی که…

– نمیشم روانی نمیشم… بس کن…من خودم و مسئول میدونم خودم کم گذاشتم واست خودم زود جا زدم… خودمم باید حالتو خوب کنم!

ناامید میگم:

– حال من خوب نمیشه.. بخدا نمیشه!

دستمو میگیره:

– میشه… بهم فکر کن اگه هنوز عشقی هست!

– هست ولی من… دیگه هیچ حس خوبی به هیچ مردی ندارم  ارتان..‌از همتون میترسم… فکر میکنم فقط و فقط واسه یه هدف میایید سمتمون!

– ای وای!

سرم و زیرمی ندازم که میگه:

– من بهت دستم نمیزنم خوبه؟

متعجب سرمو بالا میارم و نگاش میکنم:

– چرا میخوای اینجوری زن بگیری؟

– چون عاشقتم!

– ولی ازم دلخوری… خودت گفتی!

– هستم ولی تا خوب نشی به روت نمیارم!

سکوت میکنم….اروم میگه:

 – تو خسته نشدی از این دوری؟ از این همه نبودن و نداشتن؟ از این همه بی عشقی؟!

سرم و زیر می ندازم… اروم تر و ملایم تر میگه:

– من خسته شدم… خستم از اینکه واسه خودم بودی و مفت از دستت دادم… خسته شدم از نداشتنت… من میفهمم دلی… میفهمم حال جفتمون بد…تو بدتر… اما بلاخره باید خوب شیم… باید سرپاشیم… زندگی صبر نمیکنه تا ما به خودمون بیاییم!

– من فقط میگم…

– من خسته نمیشم‌… بهت قول میدم!

پر بغض و خسته میگم:

– وقتی خودم از خودم خستم.. تو هم خسته میشی… ارتان هر چیزی یه زمانی داره‌..‌ وقتش که بگذره…

کلافه نفسمو فوت میکنم:

– بخدا من تنهایی راحترم… تنهایی حالم بهتره چون … چون از ازدواج و رابطه زده شدم!

– باشه… غذاتو بخور!

ناراحت به چهره ی بهم ریختش نگاه میکنم و میگم:

– ارتان؟

– گفتم غذاتو بخور!

سکوت میکنم و با غذای مقابلم بازی میکنم… شاید دارم دیونگی میکنم اما نمیخوام خودخواهی کنم و بدبختش کنم… از رستوران که بیرون میایم سوار ماشین میشیم… هنوز ناراحت و ساکته… نگاش میکنم:

-ارتان؟

– فکر میکردم تو هم قد من مشتاقی!

– دلایل من منطقی نبود؟

– نه!

– من …

– واسه امشب بسه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۵]

میدونم دلخورشده‌.. حق داره… اما من واقعا به خاطر خودش میگم…

 نگاش میکنم و میگم:

– ارتان؟ میشه ازم دلخور نشی؟

– دلخور نیستم عزیزم!

سکوت میکنم…

 جلوی خونه که ترمز میکنه سمتم برمیگرده:

– یه امشب و بهم فکر کن!

پر از بغض میگم:

 – من شبی نیست که بهت فکر نکنم…

روزی نیست که با فکر کردن بهت نگذره ارتان ولی…

– من به این حالت حق میدم ولی…

به دوری و فرارت از من نه…

 اگه بخاطر من میگی نگو!

– بخاطر دلخوریامونم میگم!

نفس مو سخت بیرون میدم که میگه:

– میشه حلش کنیم!

– ارتان… تو زود ازم گذشتی…

 خیلی زود باور کردی که نمیخوامت‌..‌

 شاید اگه یکم بیشتر پافشاری میکردی و…

– بی انصاف هر کسی تو اون شرایط بود می باخت خودش و…

تو و ارشام اون قدر خوب نقش بازی کردید که حتی پدر و مادرها هم شک نکردن!

– من توقعی که از تو داشتم از اونا نداشتم ولی…

– من که گفتم حق داری دلخور باشی‌…

مثل من که حق دارم از سکوتت دلخور باشم…

حالام برو خونه استراحت کن…

 بعد حرف میزنیم!

سرمو تکون میدم و با گفتن خدافظ پیاده میشم…

وارد خونه میشم و خسته روی مبل میشینم…

بازم قرص خواب میخورم که بخوابم و هیچی نفهمم…

 نفهمم داره با خودم و زندگیم چیکار میکنم…

‌با کسی که عاشقشم اما…

 نمیتونم شروع کنم… نمیتونم خوشبختش کنم…

 نمیتونم حالشو خوب کنم…

حق اون خوشبتختیه…

خیلی بیشتر از من…

 اما من‌.. پرم از غم…

درد…

 کینه…

بغض…

 روی تخت دراز میکشم و چشم می بندم.. کم کم قرص اثر میکنه و به خواب میرم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۵]

دو هفته بعد

ارشام

دو سال حبس واسم بریدن…

و من هنوزم گیجم و باورم نمیشه دل ارام من و بخشیده باشه…

 هنوز باورم نمیشه زندم‌… زندم و بی هم نفس… زندم و تنها… زندم و بی عشق‌…

 سر سنگین مو روی بالشت میزارم و سعی میکنم به هیچی فکر نکنم…

به اینده… به دل ارام… به ارتان… به اینکه ممکنه باز برگردن سمت هم؟

اگه برگردن چی میمونه از من؟ وقتی از این خراب شده برم بیرون…

وقتی اونارو یه لحظه کنار هم ببینم… میشه که دووم بیارم؟ میشه که تحمل کنم؟ سرم سنگین… درد داره…

 دستم بیشتر… چشمامو می بندم و سعی می کنم بخوابم‌… اما نمیشه…

فکر و خیال نمیزاره… لحظه ی اعدام قلبم خالی شد اما سعی کردم کم نیارم…

گریه های مامان داشت روحمو میخورد اما سعی کردم کم نیارم…

نبود بابا داشت آبم میکرد اما سعی کردم محکم باشم…

نگاه مات و خسته ی دل ارام‌… نشد بهش بگم خیلی دل تنگش بودم…

نشد بگم اصلا مهم نیست که جدا شدی… مهم اینکه عاشقتم… اما خفه شدم…

 سکوت کردم… لحظه ای که داد زد بخشیدم قلبم مرد… واقعا مرد…

 و حالا….نمیدونم دو سال دیگه برم بیرون باید با چه امیدی برم…

چی دارم که واسش بجنگم… کاش رضایت نمیداد لعنتی…

کاش رضایت نمیداد!

*

دل ارام

از پرهام خداحافظی میکنم و از مطب بیرون میام…

فردا عید و من نه حال و انگیزه دارم نه کاری کردم…

حتی دعوت مامان و رد کردم… دو روز از خواستگاری ارتان گذشت و من هنوز دارم با خودم می جنگم…

می جنگم و تموم نمیشه..

 می جنگم و به هیچ کجا نمیرسم…

دلم میخواد ماهی گلی بخرم… دلم سبزه میخواد… دلم سفره ی هفت سین میخواد اما حوصلش و ندارم…

به خونه که میرسم در و باز می کنم و بی حس وارد خونه میشم…

میخوام سمت اتاق برم که با دیدن میز کنار کانتر خشکم میزنه… جلو میرم…

 سفره ی هفت سین… ماهی گلی… سبزه… همه چیز هست… بی نهایت خوشگله… بی نهایت…‌

دستی دو طرف پهلو و میگیره… هین بلندی میکشم…

صدای نفساش و میشنوم…

اروم میگه:

– نترس این قدر!

می نالم:

– برو کنار!

– پسندیدی؟

سمتش برمی گردم… فاصله می گیرم…

 با لبخند میگم:

– خیلی قشنگه ولی خیلی بد که کلید اینجارو داری!

می خنده:

– خونه ی مشترک بودا!

– ممنون… واقعا حالم عوض شد!

– بیا حال منم عوض کن!

میخندم و میخوام سمت اتاق برم که دستمو میگیره:

– جواب میخوام ازت!

– ارتان!

– فقط جواب مثبت!

– زورگو نشو بدم میاد!

میخنده؛

– لطفا فقط جواب مثبت!

با حرص نگاش میکنم:

– تو وضع من و نمی بینی؟ زن روانی میخوای چیکار؟

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۵]

جلو میاد.. با یه انگشت چونمو بالا میاره

– من روانیتم عاشقم… چیکار کنم؟

– خسته میشی!

چشماش و می بنده:

– نمیشم!

– ما از اون رابطه مون فقط دوست داشتن مونده ارتان… و این کافی نیست!

– بقیش درست میشه!

اشکم می ریزه”

– زنی که حتی نتونی با خیال راحت دستشو بگیری…

– خوب میشی لعنتی خوب میشی!

– میخوای همه بگن زن داداشو گرفت!

دستاش و روی سرش میزاره و پشت بهم می ایسته… نفس نفس میزنه:

– اینا چیه میگی؟

– نمیگن فک و فامیل؟

با ضرب سمتم برمیگرده و عصبی میگه:

– به درک … بگن تا بمیرن!

– من زن برادرت بودم ارتان… میتونی کنار بیای؟

داد میزنه”

– بسه… بسه انقد زنم زنم نکن… حالمو بهم نزن دلی… اره میدونم… وجب به وجب تنتو لمس کرده… کتک زده‌… بوسیده… نوازش کرده…‌

داد میزنه:

– میدونم… تو نگو!

اشکم می ریزه… جلو میاد…‌

– از گفتن واقعیتایی که سعی میکنم ازش فرار کنم قرار به چی برسی؟

– ارتان؟

دستشو توی جیبش میبره و دو تا بلیط بیرون میاره:

– قرار بود عید بریم سفر… حالمون عوض شه… دو تا بلیط گرفتم واسه پاریس… اما …

بلیط و سمتم میگیره:

– من زوری نمیخوامت‌.. میتونی پارش کنی بریزی دور!

– ببخشید!

کلافه بلیطا رو روی میز می ندازه:

– چی کار کنم از دست تو؟

– درکم کن!

– تو درک میکنی منو؟ دنبال هزار و یک دلیلی که با هم نباشیم… یه دلیل بگو که باید با هم باشیم لعنتی!

– بزار فکر کنم!

– چقدر؟

خسته روی مبل میشینم:

– ساعت تحویل سال … بهت جواب میدم!

– اگه جوابت مثبت بود بخدا قسم کاری میکنم روزای تلخ تو یادت بره… اما اگه جوابت منفی بود…

نگاش میکنم… مکث میکنه… نگام میکنه…

– دیگه نمی بینیم… تا ابد!

عقب میره و لب میزنه:

– نیم ساعت مونده به سال تحویل بهت زنگ میزنم فردا!

و من فقط گیج نگاش میکنم:

– خدافظ!

بیرون که میره… در و که می بنده… بغض سختم میترکه… نمیدونم چیکار کنم… واقعا نمیدونم… درموندم..

 خستم… کلافم… و بین یه دو راهی مزخرف!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۵]

تموم دیشب و امروز و فکر کردم.. فکر کردم دنیام بدون ارتان قشنگتره یا با اون و مشکلاتش… و فقط یه صدایی تو سرم بود … اونم اینکه تو بدون ارتان بودی اما زنده نبودی… فقط نفس کشیدی… فکر کردم واقعا بدون اون نمیشه… شاید ازم خسته شه اما…میدونم دیگه رهام نمیکنه… فقط یه ترس مثل خوره داشت مخم و میخورد…اونم این بود ارشام ازاد شه چی میشه؟ و این ترس همه تنم و می لرزوند… ساعت هشت و نیم شب سال تحویل میشد… به مامان گفتم مهمون دارم و فکر کردم خودش فهمید چه خبره…. ساعت ۸ گوشیم زنگ میخوره‌.. چند تا نفس عمیق میکشم و جواب میدم:

– سلام !

– سلام خانوم!

دلم می ریزه…

– من دم درم… برم که برم یا در و باز میکنی؟

لبخند میزنم… لعنت بهت ارتان‌….

– الان باز میکنم!

میخنده… بلند… بی وقفه… از ته دل… قلبم ارومه…

– عاشقتم!

در و باز میکنم… گوشی و از گوشش پایین میاره… جلو میاد… تلفن و قطع میکنم‌.. داخل میاد  و در و می بنده… سمتم میاد و میگه:

– مبارکه؟

– ارتان؟

– مبارکه؟

– اره… فقط…

می ترسم… حتی از گفتنش می ترسم… نگران میگه:

– چیشده دل ارام؟

– وقتی از زندون ازادشه و..

– نترس… من هستم … بخدا هیچی نمیشه!

سخت و بی نفس و میگم:

– باشه!

– بیا بغلم!

– اذیت نکن… نمیتونم … بزار واسه بعد!

دستمو میکشم و پرت میشم تو بغلش:

– واسه اخرین بار… میخوام کلی تبریک بگم بابا!

دستشو توی جیبش میبره و جعبه ی حلقه رو بیرون میاره:

– عیدت مبارک‌…. ازدواجمونم مبارک!

میخندم:

– با یه تیر دو تا نشون زدی؟

– نه عیدی تو خونه میدم بهت… بریم همه خونه ی ما جمعن… منتظر جواب مثبت!

متعجب میگم:

–  واقعا؟

– اره… من حتی این قدر مطمئن بودم عاقد خبر کردم!

با دهن باز نگاش میکنم؛

– ارتان؟

– جون؟

– عقد؟الان؟

– الانم دیره… دیگه تحمل ندارم…بپوش بریم!

اماده میشم و با هم خونه ی عمو میریم… همونجا که ارزوهام مرد…این بار میریم تا به ارزوهام جون بدیم… همه بغلم میکنن و تبریک میگن بهم… همه اشک شوق می ریزن… و چقدر تلخ که دلیل جای خالی ارشام… هوف…بهتره بهش فکر نکنم… حاج اقا مسعودی بعد از تعیین مهریه خطبه رو میخونه…. و من با صدای لرزون… اما دل قرص… میون اشکا و لبخندای جمع لب میزنم:

– بله!

و این بله رو با هزار تا امید و رضایت از ته دل میگم..

کاش روزای خوب ما هم برسه…‌صدای بله گفتن ارتانم میشنوم و گریه ی زن عمو و مامان‌… و اشکی که میچکه از چشمم… ارتان حلقه رو دستم میکنه و میگه:

– تا ابد مال خودمی!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۵]

بعد از اتمام مهمونی و بگو بخندهایی که همه سعی میکردن از ته دل باشه زن عمو پیشنهاد جشن داد و من گفتم نه… کیارو دعوت کنم؟ دعوت کنم بیان چی بگن پشتم؟ اونا که از جایی خبرندارن… بگن یک سال نشده از اون طلاق گرفت زن داداشش شد؟ بگن چشمش از اول دنبال این بود؟ بگن مگه اینا قبلا نامزد نبودن؟ مگه میتونم واسه همشون توضیح بدم؟ از همه خداحافظی میکنیم و برمی گردیم خونه…و من تازه میفهمم‌چه خبره… چیشده… تو چه اوضاعیم… وسط سالن می ایستم و واقعا نمیفهمم چیکار کنم… نمیدونم قرار امشب چه طور بگذره… نمیدونم ارتان قرار بعد از این همه دوری و جدایی و نداشتن حالا چه برخوردی کنه… اما میدونم من وحشت دارم… هراس دارم.. می میرم اگه امشب اتفاقی بینمون بیفته… از اتاق که بیرون میاد لباساش و با ست راحتی کرمی رنگ  عوض کرده… گرمکن و تی شرت… واقعا ما محرم شدیم؟ فردا اسممون میره توی شناسنامه ی هم؟ سمتم میاد:

–  چرا وایسادی تو؟

با خودم فکر میکنم نکنه میخواد تلافی سکوتی و که کردم و الان سرم در بیاره… نکنه ازم دلخور و عصبی باشه و الان خودش و خالی کنه… نکنه مثل ارشام زورگو باشه‌..

وای بی شک من دیونه شدم… قاطی کردم… این همه فکر و خیال روانیم میکنه… جلوتر میاد:

– نمیخوای لباسات و عوض کنی؟

– میرم!

جلوتر میاد… ناخوداگاه عقب میرم…

– سخت نگیر این قدر!

این یعنی چی؟ یعنی قرار بینمون چیزی بشه که میترسم؟

– ارتان؟

– جان؟

جلوتر میاد.. کمرم به دیوار میخوره… و پشیمون میشم از این وصلت… واقعا پشیمون میشم… نمیدونم با این حال و روز ازدواجم چی بود… دستش که سمت صورتم میاد چشمام و می بندم… شاید کنار ارتان بودن ارزوم بود اما..

 میترسم… خم میشه و توی گوشم میگه:

– از من نترس!

توی خودم جمع میشم… دستمو میگیره و سمت اتاق میبره..

 نمیدونم قرار چی بگذره بهم‌… اما با همه ی وجودم می ترسم… این رسیدن و دوست دارم اما… خدا کنه امشب مثل ارشام نابودم نکنه…کنار گوشم لب میزنه:

– میدونی که چقدر عاشقتم؟

و در اتاق و می بنده..

من میمونم و نامزد و عشق سابقم… و سرنوشتی که نمیدونم این بار قرار به کجا ببرتم…!

پایان فصل یک…

#آهنگ پایانی فصل #اول

اندازه ی صد ساله رفتی/ گرشا رضایی❤️

ویرایش آخر رمان 1, [۱۳.۰۸.۱۸ ۰۰:۲۶]

پارتی از آینده فصل دوم

از خونه که بیرون میام کنار خیابون می ایستم و منتظر ارتان می مونم… توی کیفم دنبال گوشیم می گردم که  ماشین جلوی پاهام ترمز می کنه… از شیشه ی دودی چیزی پیدا نیست‌.. شیشه که پایین میاد قلبم خالی میشه… این امکان نداره.. ارشام؟

– بچه دارم شدی؟

چهرش عوض شده… پخته تر … ریشش بلند شده… اما چشمای لعنتیش همون قدر ترسناکه… عقب میرم… با ابرو به ساختمون اشاره میکنه:

– اینجا زندگی میکنید پس!

گیج و پر ترس میگم:

– کی…ازاد شدی؟

میخنده… پیاده که میشه قلبم نمیزنه… پس کجاست ارتان؟ سمتم میاد… عقب میرم… به در میخورم…

– خوبی زن داداش؟

جلد اول رمان عشق بی رحم
جلد اول رمان عشق بی رحم

مطلب پیشنهادی

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 6

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 63.8 (76.67%) 6 votes جلد دوم رمان عشق بی …

2 دیدگاه

  1. سلام ممنون بابت رمان خوبتون وتشکرازسایت عالیتون ویه خواهش داشتم لطفا ادامه رمان هزارچم بذارین بازم ممنون❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *