خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان عروس استاد پارت 9

رمان عروس استاد پارت 9

رمان عروس استاد پارت 9
5 (100%) 1 vote

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر منتشر شده از (رمان عروس استاد)وارد شوید

فصل دوم رمان عروس استاد در کانال تلگرام ما ایدی کانال ما [email protected] رو در تلگرامتون کپی و پست کرده و وارد کانال شوید ویا مطمعن باشید که به تلگرام وصل هستید و روی بنر بالا کلیک کنید با سپاس

رفتم توی آشپزخونه… نمی دونستم چی باید بپزم،زیاد مهمم نبود. همون وسط ایستاده بودم که مهرداد وارد شد.روی یکی از صندلی های ناهار خوری لم داد و گفت

_می تونی فسنجون یا قورمه سبزی درست کنی.  

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم

_بلد نیستم. 

_برنج و مرغ چی؟ یا زرشک پلو؟ 

طوطی وار گفتم

_بلد نیستم. 

متفکر گفت: 

_کبابی کتلتی؟کوکویی؟ 

_بلد نیستم. 

نفسشو فوت کرد و گفت 

_پس تو غذا چی می خوری تو خونتون؟ 

_هر چی همسایمون بیاره. 

_خوب اگه همسایتون نیاره چی؟ 

_میرم ساندویچی. 

چپ چپ نگاهم کرد 

_چقدر تنبلی ترانه. 

با حاضر جوابی گفتم

_مشکلی داری؟

توی سکوت نگاهم کرد.چشامو ازش گرفتم و گفتم

_یه سرچ بزن تو اینترنت ببین کتلت چطوری درست می کنن… 

با این حرفم از ته دل خندید و میون خنده گفت

_همینم مونده تو اینترنت دنبال دستور پخت کتلت باشم. 

_وقتی از من کار می کشی باید فکر این چیزا رو هم بکنی. 

خندشو جمع کرد و گفت

_من مثل تو تنبل نیستم،بهت یاد میدم انجام بده .

_چرا خودت انجام نمیدی اون وقت؟ 

با دلخوری ساختگی گفت

_ای بابا یه بار خواستی یه ناهار به ما بدی دیگه.من میگم تو انجام بده. 

دستامو مشت کردم و با غیض بهش خیره شدم در حالی که سعی می کردم آروم باشم گفتم

_باشه ،بگو .

بهم دستور پخت داد و منم بی دقت گوش دادم و مشغول شدم.اونم با یه لبخند ریز تمام مدت به من نگاه می کرد. 

انقدر نگاهش خیره بود که همش دست و پامو گم می کردم و یه چیزی از دستم میوفتاد و باعث میشد لبخند مهرداد پررنگ تر بشه. 

مواد کتلت رو که آماده کردم دور از چشم مهرداد سه قاشق پر فلفل توش ریختم و کلی هم نمک اضافه بهش زدم و با یه لبخند شیطانی مشغول سرخ کردم شدم که بماند بلد نبودم بهشون شکل بدم و همشون وا رفتن.آخر هم یه چیز عجیب غریب سر سفره گذاشتم و گوجه هم کنارش. 

لبخندی زدم و گفتم

_اینم ناهار شما استاد.

یه نگاه به من و یه نگاه به بشقاب انداخت.لبخند زورکی زد و گفت

_ممنون ظاهرش که خیلی خوبه. 

از خنده در حال منفجر شدن بودم اما ظاهر خودمو حفظ کردم و روی یکی از صندلی ها نشستم و به مهرداد که داشت دست دست می کرد گفتم

_چرا نمی خوری؟ 

_میخورم. 

با هزار سختی یه لقمه خورد. با اشتیاق بهش خیره شدم.کم کم قیافش سرخ شد سرفه ی کوتاهی کرد که گفتم

_ چی شد خوشت نیومد؟ 

معلوم بود نمی تونست لقمه رو قورت بده.با صدای دو رگه ای گفت

_چرا،چرا… فقط یه خورده تند شده. 

_یه خورده؟

_آره یه خورده. 

به هزار بدبختی لقمه رو قورت داد و یه لیوان آب پشتش خورد.معلوم بود خیلی خودشو کنترل کرده

 

لبخند حرصی زدم و گفتم

_خوب اینم ناهارت درو باز کن من برم.

بشقاب و پس زد و گفت 

_عمدا تندش کردی نه؟ 

_مگه نگفتی من هر چی بپزم می خوری؟بفرما پختم بخور. 

_من بگم تو باید شیشه ی فلفل و بریزی تو غذا؟ 

کلافه از جام بلند شدم و گفتم 

_کلید و بده مهرداد . 

با خونسردی لم داد و گفت 

_نمیدم .

سرکی به بیرون کشیدم.کتش روی مبل بود و از اونجایی که احتمال می دادم کلید هم توی جیب اون کت باشه گفتم

_خودم پیدا می کنم. 

به سمت کتش رفتم که پشت سرم اومد.

_دست به جیب من زدی نزدیا .

برو بابایی نثارش کردم و کتش رو برداشتم،همین که دستم به کلید رسید مهرداد دستمو گرفت و کلید و از دستم کشید و با شیطنت بالا نگهش داشت . 

دلم می خواست از دستش جیغ بزنم.قد بلندی کردم تا کلید و از دستش بگیرم اما هر کاری می کردم نمی تونستم دستشو گرفتم که کلید و توی دست دیگش گرفت و برد پشتش.اومدم برم پشت سرش که پام به پای مهرداد گیر کرد داشتم میوفتم که دستم و بند یقه ی مهرداد کردم اونم که انتظار نداشت نتونست تعادلشو حفظ کنه و در کمال بدبختی با وضع بعدی افتادم روی مبل و مهرداد هم افتاد روی من اما لحظه ی آخر دستش رو به لبه ی مبل گرفت . 

آخه مرد هم انقدر سست؟من شل و ولم اون که باید بتونه خودشو نگه داره. 

خواستم یه چیزی بارش کنم که متوجه ی فاصله ی کممون شدم. 

نگاه مهرداد عوض شده بود.یاد گذشته ها افتادم،یاد شبی که با هم بودیم…تمام تنم داغ شد وقتی بدن مهرداد رو انقدر نزدیک به خودم حس کردم. 

چشمای نیمه بازش رو به لب هام دوخت و سرش رو آروم نزدیک کرد… 

قلبم با بی قراری می تبید بین دو حس گیر کرده بودم.یه حس که مدام یادم می نداخت این مرد متاهله و منم قراره پس فردا متاهل بشم یه حس سرکشی هم می گفت برای آخرین بار فقط آخرین بار ببوسمش.بعد که با یزدان ازدواج کردم حتی قید دانشگاه و می زنم تا دیگه مهرداد و نبینم .

صورتش هر لحظه نزدیک تر میومد و من هنوز سر درگم بودم. 

لب هاش کاملا نزدیک لبام شد.مسخ شده نگاهش می کردم.توی چشمام نگاه کرد و زمزمه کرد: 

_فردا دیگه توی زندگیت نیستم ترانه.امروز برای آخرین بار می خوام حس کنم مال منی.برای آخرین بار .

حتی نذاشت فکر کنم حرفش چه معنایی داره و با قدرت لب هاش و قفل لب هام کرد و بوسید.

انگار برق هزار ولتی بهم وصل کردن. پسش زدم خمار نگاهم کرد.مجبورش کردم بلند بشه. یه کم که به خودش تکون داد شتاب زده بلند شدم و به سمت در رفتم .. انقدر تند دویدم که پام سکندری خورد اما خودمو نگه داشتم. 

با دیدن در قفل شده آه از نهادم بلند شد،داشتم به این فکر می کردم که چطور تو چشم مهرداد نگاه کنم که دستی از پشت سرم کارت زد و در باز شد. 

مثل زندانی از قفس آزاد شده بدون اینکه برگردم از اتاقش بیرون رفتم و وارد اتاقم شدم. 

قلبم تند تند می زد.دستمو روی لبام گذاشتم .حس یه آدم پست فطرت و داشتم که با یه مرد متاهل روی هم ریخته بود و داشت زندگی یه نفر دیگه رو خراب می کرد. 

با حال خراب همون جا نشستم و دستمو روی صورتم گرفتم و از ته دل اشک ریختم. 

خدایا دیگه وقتشه از قلبم بیرونش کنم… دیگه این عشق ناممکن کافیه

 

بی حوصله وارد ساختمون دانشگاه شدم،از همون اول متوجه ی پچ پچ بعضی از دانشجو ها شدم،توی هر چند قدم چند نفر ایستاده بودن و از یه موضوع حرف می زدند.

داشتم رد میشدم که از زبون یکیشون اسم استاد آریافر رو شنیدم.قلبم بی قرار شروع به تپیدن کرد … یعنی اتفاقی برای مهرداد افتاده بود ؟ 

اگه آره اینا انقدر خونسرد حرف نمی زدن.به خودم دلداری دادم که همچین چیزی نیست.از اون گذشته همین ساعت با مهرداد کلاس داشتم.

قدمامو تند تر کردم و وارد کلاس شدم،هنوز نیومده بود .مثل همیشه صندلی آخر نشستم و به در خیره شدم.چند دقیقه بعد یه مرد حدودا سی ساله ی ناآشنا وارد شد و در کمال تعجب به سمت میز مهرداد رفت. 

یکی از بچه ها پرسید: 

_شما کی باشی؟

مرد لبخندی زد و گفت 

_صبور باشید خودتون می فهمید. 

کیفش رو روی میز گذاشت…رو به کل کلاس با صدای رسایی شروع کرد به حرف زدن: 

_من،مهدی مهدوی هستم،جایگزین استاد آریافر.همون طوری که شنیدید ایشون برای رفتن به خارج کشور از کارشون استعفا دادن.از این… 

دیگه صداش رو نشنیدم.مهرداد رفته بود ؟؟خدای من مهرداد رفته بود؟ هم منو هم بچمون و ول کرد و رفت… 

اشکم در اومد… چطور می تونست ول کنه بره؟دیروز برای همین گفت برای آخرین بار چون می خواست بره. 

گوشیمو برداشتم و رفتم توی پیامام.با اشک براش تایپ کردم: 

_ازت متنفرم مهرداد… متنفر ! 

گوشیو لای کتابم پرت کردم،فکر نمیکردم اما جواب اس ام اسم اومد :

_منو ببخش و منتظر باش!  

دندونامو روی هم فشار دادم،منتظر باشم تا هر وقت از زنت خسته شدی بیای سراغ من؟

لعنت بهت… گوشیمو خاموش کردم.بعد از اینکه به دیوار کوبیدمش مهرداد برام پیداش کرد و بعد از درست کردنش اورد اما اون لحظه واقعا دلم میخواست دوباره به دیوار بکوبمش .

کیفمو برداشتم و بی توجه به زر زدن های استاد جدید از کلاس زدم بیرون.از دانشگاه بیرون زدم و یک راست تاکسی گرفتم و رفتم هتل.می خواستم وسایلامو جمع کنم تا از اونجا برم.داشتم به سمت آسانسور می رفتم که مسئول پذیرش صدام زد :

_خانم زند ؟ 

برگشتم… که اشاره کرد به سمتش برم. 

نزدیکش که شدم یه پاکت روی میز گذاشت و گفت 

_این برای شماست . 

_از طرف کی ؟ 

_از طرف آقای آریا فر. 

خشکم زد،دستم رو دراز کردم و پاکت رو برداشتم. 

بدون اینکه برم طبقه ی بالا همون جا روی مبل های لابی نشستم و به پاکت خیره شدم.دلم می گفت بازش کنم اما عقلم اجازه نمیداد 

آخر هم تسلیم شدم و با گریه پاکت رو باز کردم.

 

یه عکس دونفره که قبلا گرفته بودیم.نمی فهمم این عکس رو فرستاده بود تا داغ دلم رو تازه کنه؟

عکسو برگردوندم و نوشته ی پشتش رو خوندم: 

_اگه هیچ وقت منو ندیدی این عکس و نگه دار،نمی خوام از یادت برم. 

بغضم ترکید.آخه این چه کارایی بود که می کرد 

توی اون پاکت یه نامه و یه کلید هم بود.نامه رو باز کردم و بازم دست خط خودش رو دیدم 

_می دونم الان از من متنفری ولی اگه دلیلم رو بدونی بهم حق میدی.خونه،ماشین،هر چیزی که داشتم رو سپردم به وکیل تا به اسم تو و بچمون بزنه.لجبازی نکن.اون کلید ،کلید خونه ایه که برای تو خریدم.یک نفر هم هر روز میاد تا هر چیزی که احتیاج داشتی برات تهیه کنه.من به امید اینکت دوباره ببینمت می جنگم.اگه موفق نشدم بدون دوستت دارم .

با عصبانیت کاغذ رو مچاله کردم.دوست داشتن چه فایده وقتی ترکم کرد؟آدم که میخواد بره لحظه ی آخر این حرفا رو نمی زنه مهرداد 

هم کاغذ رو هم کلید و عکس رو برگردوندم توی پاکت و پاکت رو توی سطل آشغال انداختم.حتی نخواستم به ادرسی که مهرداد نوشته برم. 

گوشیمو برداشتم و شماره ی یزدان رو گرفتم،بعد سه بوق جواب داد: 

_جانم عزیزم؟

اون چه گناهی کرده بود که همیشه منو در حال ناله و گریه ببینه؟ در حالی که سعی می کردم صدام نلرزه گفتم

_چه خبر از کارای عقد ؟ 

_همه چیز آمادست فقط منتظر یه بله ی عروس خانم،ببینم لباس داری با بیام دنبالت بخریم؟

ذهنم به گذشته ها پر کشید،یه مانتوی بلند سفید با کفش سفید که با مهرداد خریده بودیم برای روز عقدمون.انقدر خوشگل بود که چشممو گرفت و مهردادم فهمید و خیلی زود برام خریدش و کنار گوشم گفت :اینو روز عقدمون بپوش 

نمی دونم چرا ولی بی اراده گفتم

_دارم،فردا ساعت دوازده بیا جلوی خونه ی خودمون دنبالم .

_مگه هتل نبودی ؟ 

_الان می خوام برگردم.

_پس میام دنبالت همون طرفام. 

باشه ای گفتم و تماس و قطع کردم.رفتم بالا و بی انگیزه لباسام رو جمع کردم و کلید رو تحویل دادم.رفتم بیرون و همون لحظه ماشین یزدان از دور پیدا شد.جلوی پام پارک کرد.پیاده شد و چمدونم رو گرفت و گفت

_سلام عـــروس خانم. 

لبخند مصنوعی زدم و جوابش رو دادم. 

چمدون رو توی صندوق عقب گذاشت و در رو برای من باز کرد. سوار شدم و خودشم سوار شد. 

به محض نشستن گفت 

_انگار خسته ای!  

_آره،یه کم!  

با لبخند گفت 

_امروز خوب استراحت کن که فردا مثل امروز خواب آلود نباشی .

لبخند محوی زدم من تو چه فکری بودم اون تو چه فکری. انگار برعکس من اون زیاد دوست داشت حرف بزنه که گفت

_راستی حلقه هامونو خریدم توی داشبورته ببین اندازه ی دستت هست .

بی حوصله در داشبورت رو باز کردم،جعبه ی سورمه ای رنگ رو برداشتم .

توی دو تا حلقه بود یکی تک نگین یکی هم مردونه. خدایا این حلقه ها می تونست برای منو مهرداد باشه 

_دستت کن اگه اندازه نبود عوض کنم. 

حلقه رو برداشتم و توی انگشتم کردم.با فکر اینکه من فردا باید برای همیشه تعهد بدم و با یکی غیر از مهرداد ازدواج کنم اشک تو چشمام جمع شد

خدایا خودت بهم صبر بده

 

بالاخره اون مسیر طی شد،ماشین رو جلوی خونم پارک کرد،تشکری کردم و خواستم پیاده بشم که صدام زد.برگشتم که با لبخند گفت

_خیلی خوشبختت می کنم. 

لبخند اجباری زدم و بی حرف پیاده شدم. 

دستی برام تکون داد و رفت… کلیدم رو از کیفم در آوردم،خواستم در رو باز کنم که صدای نا آشنایی از پشت سرم اومد: 

_خانم زند؟ 

برگشتم و به مرد غریبه نگاه کردم،با اخم گفتم

_خودمم . 

_من از طرف آقای آریافر اینجا هستم،بهم گفتن اجازه ندم این جا بمونید،لطفا با من بیاید برسونمتون منزل. 

پوزخندی زدم: 

_خودش کجاست؟ 

فقط نگام کرد و لال شد .. با حرص گفتم

_برو بهش بگو نیازی به صدقه ی تو ندارم،فردا هم دارم ازدواج می کنم نمی خوام دیگه رد و نشونی ازش اینجا باشه . 

مرده ساکت شد اما برای چند لحظه :

_ولی من دستور دارم مراقبتون باشم. 

دستم رو به علامت برو بابا تکون دادم،درو باز کردم و بی توجه به حرف زدناش در رو به روش بستم. 

حتی نمی خواستم به مهرداد فکر کنم،فردا روز عقدم بود و تنها چیزی که مهمه عقدمه نه چیز دیگه ای 

**

نگاهی به تابلوی سر در انداختم،ته دلم آشوب بود و پام جلو نمی رفت. 

هاج و واج ایستاده بودم که یزدان دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت

_برو عزیزم.

برای اینکه ازش فاصله بگیرم سر تکون دادم و رفتم داخل… 

پشت سرم اومد،حس می کردم توی کابوسم نه چشمام می دید و نه گوشام می شنید. فقط فهمیدم عاقد خیلی زود تایید کرد،نشستم کنار یزدان و چشم به آینه دوختم و توی آینه چشمای سیاه و دلخور مهرداد رو دیدم. 

عاقد داشت می خوند و من نمی شنیدم چی می گه حتی نمی دونستم مهریه م چقدره .

بخون عاقد 

یک بار نه،صد بار بخون 

صد بار هم بگم بله،باز دلم پیش اونه. 

با قرار گرفتن دست یزدان رو دستم گیج سرم رو بلند کردم. لبخندی زد و گفت

_منتظر جواب توییم عزیزم. 

ساکت شدم… یه دلم می گفت بلند شم و فرار کنم یه دلم می گفت بله رو بگم مهرداد رو فراموش کنم… 

لب هام تکون خورد،قبل از اینکه صدایی ازم در بیاد در محضر باز شد…

 

نگاهم رو با بی قراری به در دوختم.انگار منتظر مهرداد بودم که هر لحظه بیاد و نذاره ازدواج کنم. 

با دیدن همون مردی که مهرداد به عنوان بادیگارد برام گذاشته بود چشمام پر از نفرت شد.

حتی امروزم نیومد تا نجاتم بده.مرد در حالی که گوشیش کنار گوشش بود معنادار به من نگاه کرد. 

صدای عاقد رو این بار واضح شنیدم: 

_برای بار چهارم عرض می کنم بنده وکیلم؟ 

نگاه مرد هشدار دهنده به من دوخته شد،سرش رو به علامت منفی تکون داد. 

نگاهم و ازش گرفتم،اگه مهرداد میومد شاید بیخیال گذشته میشدم اما وقتی نیومد یعنی ارزشی براش ندارم .

نگاهم رو از مرد گرفتم و با سر پایین افتاده گفتم 

_بله. 

همزمان با گفتن این بله اشکی از چشمم جاری شد،سرمو پایین انداختم و لبم رو گزیدم .

دست یزدان که روی دستم نشست تمام وجودم رو ترس فرا گرفت .

بلند شد و من هم به اجبار بلند شدم،دستشو زیر چونه م گذاشت و سرم رو بلند کرد.

با لبخند صورتش رو نزدیک آورد و پیشونیم رو بوسید و زمزمه کرد: 

_می دونستم یه روز مال من می‌شی. 

چیزی نگفتم،دستم رو محکم گرفت…سرم رو برگردوندم. خبری از اون مرد نبود. 

آهی کشیدم،بالاخره کارهای عقد هم تموم شد… از محضر بیرون اومدیم و سوار ماشین یزدان شدیم. 

توی ماشین دستام رو زیر کیفم بردم تا به وقت به سرش نزنه باز دستم رو بگیره. 

باید راجع به این مسئله هم باهاش حرف می زدم،من نمی خواستم تا زمانی که مهرداد کامل از قلبم پاک نشده رابطه ای بینمون باشه. 

ماشین رو جلوی خونه ی ناآشنایی پارک کرد،پرسیدم: 

_این جا… 

_خونه ی مجردیم بود،دادم دستی به سر و روش بکشن،بعضی وسایلا رو هم عوض کردم… بقیه رو هم تو به سلیقه ی خودت عوض کن .

_مگه با مادر پدرت زندگی نمی کردی؟ 

خیلی علنی نگاهشو ازم گرفت و گفت 

_نه. 

دیگه سوالی نپرسیدم،پیاده شدیم.برام عجیب بود آدمی مثل یزدان چرا باید یه خونه ی دربست داشته باشه می تونست بره توی آپارتمان .

زیاد کنجکاوی نکردم،در رو که با کلید باز کرد وارد شدم. یه حیاط نه چندان بزرگ .. داخل هم همین طور زیاد بزرگ نبود .

وارد شدم و یزدان هم پشت سرم اومد.داشتم اطراف و از نظر می گذروندم که متوجه شدم در قفل شد.

متعجب گفتم

_چرا درو قفل می کنی یزدان؟ 

لبخندی زد که اصلا به دلم ننشست. لحنش هزار درجه فرق کرد 

_نترس عزیزم…چیز مهمی نیست.این در چه قفل باشه چه نباشه خلوت زناشویی ما بهم نمی خوره مگه نه؟

 

ترسیدم و یه قدم رفتم عقب با تته پته گفتم

_منظورت چیه یزدان؟قرارمون که یادت نرفته؟

بی توجه از کنارم رد شد و گفت

_نه یادم نرفته ولی تو هم یادت نرفته که ؟ من دیگه شوهرتم. 

روی مبل نشست.از این تغییر رفتارش اعصابم خورد شد و داد زدم: 

_اما می دونی من عاشق مهردادم دیگه مگه نه؟ 

با شنیدن این حرف مثل برق از جاش پرید به سمت من هجوم آورد و سیلی محکمی به گوشم زد. 

ناباور دستم رو روی گونه م گذاشتم. خدایا این جا چه خبر بود؟ 

موهام رو توی مشتش گرفت و کشید… اشکم در اومد اما اون بی توجه توی صورتم غرید: 

_فکر کردی من می خوامت که عقدت کردم؟یه زن ج.نده رو می خوام چیکار؟هه… فکر کردی اون قدر عاشقتم که توله ی توی شکمتو نگه دارم.اگه الان این جایی واسه اینه که تقاص تمام کارایی که باهام کردین و پس بدین.اون مهرداد لاشخور باید بفهمه عاقبت دست بلند کردن رو من چیه… اندازه ی تمام گه خوریای اون تو قراره کتک بخوری. 

پرتم کرد روی زمین .. دستمو روی شکمم گذاشتم و با ترس نگاهش کردم.دستش به سمت کمربندش رفت.

جیغی کشیدم و از جام پریدم… 

رفتم توی اتاق،خواستم در رو ببندم که پاشو لای در گذاشت. 

با ترس عقب عقب رفت به سمتم اومد اما از کنارم رد شد،از بغل کمد یه دوربین و پایه برداشت و وسط اتاق تنظیمش کرد. 

گریه م گرفت و با هق هق گفتم

_می خوای چی کار کنی؟ 

پوزخندی زد: 

_می خوام اون استاد بی همه چیز هم ببینه چطوری مثل سگ کتکت می زنم. 

ترسم بیشتر شد،با گریه گفتم

_خیلی پستی،منِ احمق باورت کردم . 

_تو همه رو باور می کنی.ولی من امروز بهت یاد میدم دیگه به کسی اعتماد نکنی،هر چند خیلی دیره. 

به سمتم اومد. با گریه گفتم

_به بچه م آسیب میرسه.

با بی رحمی گفت 

_یه حروم زاده بهتره که بمیره… 

باورم نمیشد این یزدانه،انگار که ماسکش رو برداشته بود و حالا داشت روی واقعیشو نشونم میداد .. خدایا من چقدر احمق بودم. 

با کمربند به سمتم اومد،عقب عقب رفتم تا این که پام به لبه ی تخت گیر کرد و روی تخت افتادم 

پوزخندی زد و دستش رو بالا برد سریع برگشتم و اولین ضربه ی کمربندش روی کمرم فرود اومد

با داد اسم مهرداد رو صدا زدم که عصبی شد و فریاد زد: 

_اون احمق ولت کرده تو هنوز داری صداش می زنی؟فکر کردی الان مثل سوپر منا میاد و نجاتت میده؟ نه عزیزم. این جا فقط منم و تو .. اما تو هم احمقی ها… یه تحقیق نکردی ببینی استاد دل باخته چرا یهو از این رو به اون رو شد…

 

 

از درد کمربند نفسم بریده شده بود… بی رحم ضربه ی دوم کمربند رو زد.صدای جیغم رو توی بالش خفه کردم.مگه من چه گناهی داشتم که با من این کار و می کرد؟ 

هر چند من خریت کردم به ادمی اعتماد کردم که می دونستم چقدر لاشخوره.

انقدر کتکم زد که خودش خسته شد و در نهایت از اتاق بیرون رفت. 

**

صدای بسته شدن در که اومد چشمام رو باز کردم .

دیروز بعد از کتک زدنم از اتاق بیرون نیومدم اونم سراغم و نگرفت. 

بی شک اجازه نمی داد دانشگاه برم… منم انقدر درد داشتم که نخواستم بیشتر به پر و پاش بپیچم .

از جام بلند شدم و به سمت کیفم رفتم،موبایلم رو برداشتم هر چند ناامید بودم اما شماره ی مهرداد رو گرفتم و با شنیدن صدای ضبط شده ی زن نا امید اشکم در اومد .

معلومه که خارج کشور با همین خطش نمیره .

خواستم گوشی رو پرت کنم ته کیفم که نگاهم به تماسا افتاد .

دیشب یک تماس نا موفق از یه شماره ی ناشناس داشتم .

دستم روی شماره لغزید و زنگ زدم.بعد از پنج بوق با شنیدن صدای گرفته ی مهرداد هوش از سرم پرید 

_بله .

چشمام پر اشک شد،با گریه گفتم

_مهرداد…

صدای سردش رو که شنیدم دلم بیشتر گرفت

_چی می خوای؟ 

با مظلومیت گفتم

_مهرداد من خیلی پشیمونم .

عصبانی شد :

_از چی؟ از این که یه روزم منتظرم نموندی؟ از این که یه روز بعد رفتنم با اون شارلاتان ازدواج کردی؟ حتی یه ماهم واینستادی ترانه حتی یه ماه. این بود عشقت؟ 

گریه م شدید تر شد هق زدم

_مهرداد بیا نجاتمون بده،هم منو هم بچمونو.کتکم زد.دیروز منو با کمربند زد مهرداد یه بلایی سر بچم میاره

 

 

صداش پر شد از نگرانی: 

 

_چی داری می گی ترانه؟

 

_انگار انتقام چشمش و کور کرده.مهرداد من خیلی می ترسم.ازم کتک خوردنم فیلم گرفت . 

بهت زده گفت

 

_پس اون سی دی… 

 

ساکت شد و از صدای پشت تلفن فهمیدم که بلند شده و چند دقیقه بعد صدای جیغ و داد های من بود.پس یزدان اون سی دی رو برای مهرداد فرستاده و حدس می زدم مهرداد هم دیدنش رو پشت گوش انداخته.

 

طولی نکشید که صدای مهیب شکستن و بعد از اون عربده ی بلند مهرداد توی گوشم پیچید; 

 

_می کشــــــــــــــمت کثـــــــافت .

 

نفس بریده و با خشم گفت

_کجایی الان؟ 

با هق هق گفتم

 

_ن… نمی دونم… من دقت نکردم… 

از صدای نفس زدناش فهمیدم که داره می دوه

_پیدات می کنم فقط گریه نکن.

با دلی پر گفتم

 

_چطوری گریه نکنم؟ من خیلی ازش می ترسم،اگه تو نمی رفتی اگه ولم نمی کردی وضعم این نبود 

 

فهمیدم که سوار ماشینش شده.همزمان با صدای استارت صدای داد بلندش رو هم شنیدم: 

 

_مجبور بودم می فهمی ؟ مجبور… اون مرتیکه ی عوضی تو رو با جون من تهدید کرد.مجبور شدم منم تو گند کاریاش شریک بشم و اون دختره ی هرزه رو عقد کنم تا بتونن گنداشونو لاپوشونی کنن.می فهمی لنز اسلحه ش رو تو بود   فیلم برام فرستاد چه حالی شدم؟می فهمی تا مرز مرگ رفتم و به امید تو برگشتم؟ اینا رو نفهمیدی و رفتی عقد یه سگ سفت لاشخور شدی…

 

صدای هق هقم اوج گرفت. انگار از داد و بیدادش پشیمون شد که لحنش رو آروم تر کرد: 

 

_گریه نکن ترانه،مرگ مهرداد گریه نکن.از خونه بیا بیرون ببین کجایی بگردم پیدات کنم. 

 

_درو قفل کرده. 

 

با عصبانیت نفس کشید و گفت

 

_باشه،خودم پیدات می کنم.همه چی تموم میشه،سه نفری خوشبخت میشیم،بهت قول میدم. 

میون گریه خندیدم ،تا خواستم حرف بزنم گوشی از دستم کشیده شد .

با ترس سرمو بلند کردم و با دیدن یزدان رنگ از رخم پرید .

 

تلفن رو پرت کرد و از موهام گرفت و بلندم کرد.عصبی توی صورتم غرید: 

 

_داشتی چه گهی می خوردی؟ 

 

چیزی نگفتم که بیش تر موهام رو کشید و عربده زد :

 

_چه غلطی می کردی هان ؟

 

از ترس لال شده بودم،پرتم کرد و به سمت موبایلم رفت.کوبیدش به زمین و زیر پا لهش کرد .

 

با عصبانیت گفت

 

_بدبختت می کنم ترانه حالا دیگه منو دور می زنی؟

 

دوباره به سمتم هجوم آورد و موهامو کشید.سیلی محکمی به گوشم زد که چشمام تار شد .

 

نذاشت بیوفتم و با حرص گفت 

 

_زنگ زدی به اون آره ؟ فکر کردی میاد نجاتت میده؟ احمق جون تو زن منی زن من تا من طلاقت ندم کسی نمی تونه هیـچ کاری واست بکنه.اما دیگه تموم شد. 

نه تلفن در کار هست نه مهرداد… توی این خونه تا آخر عمرت زندانی می مونی . 

 

بی توجه به درد موهام داد زدم: 

 

_نه،مهرداد میاد و نجاتم میده تو هم هیچ غلطی نمی تونی بکنی یزدان. شنیدی؟من زندانی تو نمی مونم همین امشب از شرت راحت میشم. 

 

عمیق نگاهم کرد و کم کم زد زیر خنده. چنان قهقهه می زد که آدم ازش می ترسید. 

 

با تعجب نگاهش می کردم که پرتم کرد روی زمین و لگد محکمی به شکمم زد. 

 

درد بدی توی کل وجودم پیچید و از ته دل داد زدم. 

 

خدایا بچم.داد و بیداد می کرد اما من نمی شنیدم فقط به فکر بچم بودم. 

 

با حس جاری شدن خون از پاهام با درد گفتم

_یزدان التماست می کنم نذار بچم بمیره. 

 

پوزخندی زد :

_هم خودت هم بچه توی این اتاق انقدر بمونید تا ببینی تهش این منم که باید التماسم کنی.برای اون مهرداد ناچیزی هم ارزش نداری. 

 

بعد از زدن حرفش از اتاق بیرون رفت و بی توجه به التماس هام در رو قفل کرد .

 

دستمو روی شکمم گذاشتم،حس می کردم برای بچم اتفاقی افتاده،با گریه چشمامو بستم.به خاطر درد زیاد کتک هایی که خوردم و از همه بدتر درد شکمم نتونستم تحمل کنم،چشمام و بستم و بین ناله هام نفهمیدم کی توی دنیای بیهوشی فرو رفتم .

**

با صدای دعوا به سختی لای پلکم رو باز کردم،مهرداد و یک مردی با لباس فرم پلیس بالای سرم بودن. 

حتی حضور مهرداد هم برام مهم نبود،فقط می خواستم بدونم بچم چی شد اما صدای ضعیفم بین داد و بیداد مهرداد گم شد 

_گفتم که تا به هوش نیاد هیچ جا نمیام،می خوای می تونی دستم و به همین تخت دستبند بزنی اما من نمیام.تا وقتی خوب نشه یه میلی متر هم از این اتاق فاصله نمی گیرم. 

 

مامور پلیس با کلافگی گفت

_این طوری نمیشه آقای محترم ما هم ماموریم باید با ما بیاید کلانتری. 

مهرداد با عصبانیت سرش رو چرخوند و با دیدن من نگاهش روم قفل شد . 

به سمتم اومد و نگران گفت :

_خوبی؟ 

نگاهم روی مامور پلیس مونده بود،گیج شده بودم و نمی دونستم چه خبره!  

مهرداد رد نگاهم رو دنبال کرد و رو به اون مرد گفت 

_چند لحظه بیرون تشریف داشته باشید،میام الان. 

مرد ناچارا سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت . نگاهم رو به مهرداد دوختم و با صدای ضعیفی گفتم

_بچه م؟ 

ساکت شد،ترس برم داشت. خواستم بلند بشم که دستشو روی شونه هام گذاشت و اجازه نداد.

_بلند نشو ترانه.بچه خوبه. 

نمی دونم چرا توی چشمام نگاه نمی کرد.با گریه گفتم

_دروغ میگی بچم و از دست دادم مگه نه؟ 

نگاهم کرد و گفت

_نه.گفتم که!  

با این که نگاهش این رو نمی گفت اما حرفش رو باور کردم. تازه متوجه ی سر و وضعش شدم،از آخرین باری که دیده بودمش تا الان خیلی عوض شده بود،موهاش رو کم کرده بود و ریش در آورده بود. 

یاد یزدان افتادم و گفتم

_چه طوری منو نجات دادی؟ یزدان کجاست ؟ 

دستم و گرفت و گفت

_به این چیزا فکر نکن باشه؟ 

_اون داشت منو می کشت چطور فکر نکنم؟ 

با دست دیگش موهام رو از صورتم کنار زد و زمزمه کرد :

_تموم شد،دیگه بهش فکر نکن،چون دیگه دستش بهت نمی رسه.

 

 

متعجب گفتم

_منظورت چیه مهرداد ؟ چرا درست حرف نمی زنی؟من چرا اینجام؟ یزدان کجاست ؟ 

کلافه نفسشو فوت کرد و گفت

_تو اول خوب شو،بعد حرف می زنیم .

عصبی از جام بلند شدم و سوزن سرم رو از دستم کشیدم. مهرداد با نگرانی گفت

_چی کار می کنی ترانه؟ 

به سختی از تخت پایین اومدم و همون طور که به سمت در می رفتم گفتم

_حالا که تو نمی گی خودم می فهمم. 

پرید جلومو روبه روم ایستاد.نگاهم به چشمای قرمز و تب دارش افتاد. 

ناخودآگاه زمزمه کردم

_این چه حالیه مهرداد ؟؟

لب هاش تکون خوردن،جوابی نداد و به جاش بغلم کرد.متعجب از کارش خشکم زده بود.

کم کم داشتم می ترسیدم ،یه اتفاقی افتاده بود که به من نمی گفت .

ازش فاصله گرفتم و نگران گفتم

_خواهش می کنم بگو چی شده!  

به چشمام زل زد قبل از اینکه چیزی بگه در اتاق باز شد و پرستاری داخل اومد.با دیدن من متعجب گفت

_چرا ایستادی عزیزم؟باید استراحت کنی. هنوز دو ساعتم از سقط بچه ت نمی گذره. 

 

نفسم بند اومد ناباور به پرستار نگاه کردم،مهرداد با نگرانی بازومو گرفت و گفت 

_ترانه،خواهش می کنم آروم باش.به خدا اشکات داغون ترم می کنن

 

انگار صداش رو نمی شنیدم .. روی زانو خم شدم و صورتم پر از اشک شد . نالیدم :

_بچم .

دستاش دورم پیچیده شد و صداش کنار گوشم زمزمه کرد

_گریه نکن ترانه،اون بی شرف جزای کارش رو می کشه فقط گریه نکن . 

از بغلش بیرون اومدم. یقه ش رو گرفتم و با گریه گفتم

_همش تقصیر توعه مهرداد همه چی تقصیر توعه،اگه نمی رفتی اگه ولم نمی کردی بچه ی من الان زنده بود… ولی الان مرده،تنها امیدم بود من دیگه خیلی تنها شدم،خیلی بی کس شدم . 

 

اشک تو چشماش جمع شده بود با خشونت در آغوشم کشید و گفت 

_دیگه ولت نمی کنم ترانه قسم می خورم هر چی بشه دستتو ول نمی کنم 

بی رمق تر از اون بودم که پسش بزنم اما با گریه گفتم

_هیچ وقت نمی بخشمت مهرداد هیچ وقت . 

حلقه ی دستش دورم تنگ تر شد و کنار گوشم گفت 

_منم هیچ وقت ولت نمی کنم. 

دیگه حس می کردم نفسم بالا نمیاد،انگار پرستار حالم رو فهمید که به مهرداد گفت

_آقای محترم اجازه بدید مریضمون استراحت کنن.

مهرداد به ناچار ولم کرد،پرستار کمکم کرد روی تخت دراز بکشم،با ملافه چشمام رو پوشوندم. دلم خوش بود یه بچه دارم که تنهاییم رو پر می کنه اما اونم از دستم رفت . اونو هم از دست دادم . 

نمی دونم پرستار چی بهم تزریق کرد که بین غم و غصه تقریبا بی هوش شدم. 

 

چشمام رو به سختی باز کردم،هوا تاریک شده بود و توی اتاق فقط خودم بودم. 

گنگ نگاهم رو به اطراف گردوندم،با یادآوری بچم اشک دوباره به چشمم هجوم آورد.طاقت خوابیدن نداشتم،بلند شدمو و سرم رو از دستم کشیدم .به سمت لباسام که آویزون بود رفتم و به سختی عوضشون کردم . 

کلاه پالتوم رو توی سرم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم،خبری از مهرداد نبود ،فقط یه پلیس جلوی در اتاقم بود که از شانس خوبم داشت با تلفنش ور می رفت . 

کلاه رو بیشتر روی سرم کشیدم و از بیمارستان بیرون زدم .

هوا بدجوری سرد بود،لرزم گرفت اما بی اهمیت رفتم… از همه چی خسته شده بودم،از این زندگی از خودم حتی از مهرداد . 

انقدر رفتم که گذرم رو به یه خیابون شلوغ دیدم .. نگاهم به ماشین هایی افتاد که با سرعت میان و میرن .

قدمی به جلو برداشتم ،این زندگی تا الان فقط ساز مخالف با من زده بود. همون بهتر که تموم میشد .

یک قدم دیگه برداشتم ،من حتی لایق مادر شدن هم نبودم،نه مهرداد با اون همه عاشقی منو خواست نه یزدان با اون همه ادعا .

یک قدم دیگه برداشتم،حالا درست وسط خیابون بودم،ماشینی به سرعت به سمتم میومد.بدون اینکه تکون بخورم همون جا ایستادم و به صدای بوق ممتدش گوش کردم . 

چشمامو بستم و هر لحظه آماده ی مردن بودم که صدای ترمز وحشتناکی اومد .

ماشین درست توی یک قدمیم نگه داشت . مردی با عصبانیت پیاده شد و داد زد :

_می خوای خودتو بکشی برو یه جای دیگه بکش می خواستی ما رو بدبخت کنی؟وسط خیابون ایستادی اگه می زدم بهت بدبخت می شدم.مریضی؟ از تیمارستان فرار کردی؟

از صدای داد و فریادش همه دورمون جمع شدن،یه زن بازوم رو کشید و بقیه هم سعی کردن اون مرد رو آروم کنن 

کنار پیاده رو که رفتیم زن با مهربونی گفت

_خوبی؟ 

بدون اینکه جواب بدم بازوم رو از دستش کشیدم و به راهم ادامه دادم . حتی مرگ هم منو نمی خواست . بی پناه تر از همه جا رفتم توی پارک بزرگ اونجا و روی صندلی نشستم،هیچ جایی برای رفتن نداشتم.انگار به سیم آخر زده بودم،چشمام رو بستم و روی نیمکت دراز کشیدم.  فقط دعا کردم که از شدت سرما بمیرم. 

***

با حس نوازش دستی چشمام رو باز کردم،با دیدن مهرداد لبخند محوی روی لبم نشست. 

 

 

با حس نوازش دستی چشمام رو باز کردم،با دیدن مهرداد لبخند محوی روی لبم نشست. 

با دیدن چشمای بازم زمزمه کرد: 

_صبحت بخیر خانمم. 

یه لحظه حس کردم دارم رویا می بینم. چشمام رو مالیدم،دستش رو روی گونه م گذاشت و گفت

_می دونی دیشب چقدر منو ترسوندی؟ 

تازه یاد دیشب افتادم. نگاهم رو به اطراف انداختم و با دیدن خونه ی مهرداد مثل برق نشستم. 

رو به روم نشست و بازوهام و گرفت.  

نگاهم و ازش دزدیدم و گفتم

_ولم کن مهرداد من که بهت گفتم… 

هنوز جمله م تموم نشده بود لب هاش با قدرت روی لب هام نشست . نفسم حبس شد… بعد از مدت ها طعم آشنای لب هاش رو می چشیدم و این برای دل تنگم زیادی بود . 

حریصانه لب هاش رو روی لب هام حرکت می داد ..می خواستم جلوش رو بگیرم اما توانش رو نداشتم .

دستش رو از زیر لباسم روی شکمم کشید و به بالا حرکت داد.لباش رو از روی لبام برداشت و سرش رو توی گردنم فرو برد . 

نالیدم :

_معلومه داری چی کار می کنی؟ 

خش دار جواب داد :

_فقط دنبال آرامشمم. 

نفس عمیقی کشید و ادامه داد 

_من انقدر دلم تنگته که نمی دونم باید چی کار کنم تا دلتنگیم از بین بره . 

پوست گردنم رو بین لب هاش گرفت و فشار داد .

صدام در اومد

_نکن مهرداد،حالیت نیست من ازدواج کردم؟

با صدای خفه ای گفت 

_اون عوضی مرد.  

ناباور گفتم 

_چی؟؟؟

سرش رو بلند کرد و چشمای تب دارش رو به چشمام دوخت و زمزمه کرد 

_فکر کسی که دست رو تو بلند کنه و بخواد بچه م رو ازم بگیره رو می بخشم؟ 

توی شوک رفتم ،با تته پته گفتم

_کشتیش؟

 

 

کلافه نفسش رو بیرون داد و گفت

_اگه بمیره… 

گیج گفتم

_منظورت چیه؟ چرا درست حرف نمی زنی مهرداد؟ نه از ازدواجت می گی نه از رفتن یهوییت نه از برگشتنت،حتی نمی گی چطوری پیدام کردی،چطوری نجاتم دادی؟ 

 

بی توجه به سوالم دوباره سرش رو توی گردنم فرو برد و زمزمه کرد

_ترانه من انقدر دلم تنگته که نمی خوام به هیچی فکر کنم. 

 

برعکس همیشه دلم این نزدیکی و نمی خواست ،تن گرمش روی تنم بود اما راضی نبودم . 

پسش زدم و گفتم

_نکن. 

بی اعتنا به حرفم سرش رو بین موهام برد.  کلافه دستم رو روی سینه ش گذاشتم و گفتم

_نکن مهرداد… 

خودش رو کنارم روی تخت پرت کرد و گفت

_باشه .

بلند شدم،خواستم به سمت در اتاق برم که پرید جلوم و گفت 

_کجا؟ 

با عصبانیت گفتم

_برو کنار مهرداد،این سری میرم یه جایی که دستت تا ابد بهم نرسه. 

دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت 

_واقعا فکر می کنی یه بار دیگه ولت می کنم؟ 

مثل خودش جواب دادم

_واقعا فکر می کنی یه بار دیگه بهت اعتماد می کنم؟تو ازدواج کردی مهرداد،منم ازدواج کردم.بچمون از بین رفت می فهمی؟ 

تو چشماش زل زدم و گفتم

_دیگه دوستت ندارم.  

حبس شدن نفسش رو خیلی خوب متوجه شدم. ناباور نگام کرد و گفت 

_دروغ میگی،وقتی اون حروم زاده اذیتت کرد به من زنگ زدی . 

_زنگ زدم چون یه چیز مشترکی بینمون بود،اون بچه… اونم دیگه نیست حالیته؟ 

دستش رو دور کمرم سفت تر کرد و گفت

_من ولت نمی کنم ترانه. 

خیره نگاهش کردم،لبخند محوی زد و گفت 

_دلم برای بغل کردن دانشجوی کوچولوم تنگ شده بود. 

دلخور گفتم

_چرا از دانشگاه رفتی؟ 

لبخندش از بین رفت،سرم رو روی سینه ش گذاشت و گفت 

_برای محافظت از تو مجبور شدم برم.

 

زمزمه کردم: 

_یعنی چی؟ 

اشاره ای به تخت کرد و گفت 

_بشین توضیح بدم. 

مردد نگاهش کردم و ناچارا سر تکون دادم و نشستم .

کنارم نشست و شروع کرد:

_وقتی فهمیدم بهم دروغ گفتی واقعا از خودم متنفر شدم که بهت اعتماد کردم،خواستم برای همیشه از زندگیم پاکت کنم،برای همین سراغ تو نگرفتم اما بابام مصمم بود تو رو بکشه چون تو حرفاشو شنیده بودی،از اون گذشته قصد جونش رو کردی. فکر می کردم از ایران میره اما نرفت.یک هفته بعد از اون شب آدم هاشو فرستاد جلوی خونت تا بکشنت،خواست خدا بود که فهمیدم و به موقع خودم و رسوندم و سگاشو از جلوی خونت جمع کردم،رفتم یقه ی بابام رو گرفتم،تهدیدش کردم اما حرفش همون بود. می دونی بیشتر هدفش از کشتن تو این بود که من دوباره سمتت نیام. این قانون بابام بود که باید یا پولدار تر از خودت بپری. وقتی بهش گفتم با ترانه کاری نداشته باش اسلحه رو دستم داد و گفت،یا باید بکشیش یا از زندگیت بندازیش بیرون،بهش گفتم من دیگه با ترانه کار ندارم اما راضی نشد و گفت باید ازدواج کنی. 

 

پوزخندی زدم: 

_تو هم قبول کردی؟ 

_نه،قبول نکردم اما شبش برام یه فیلم فرستاد،چهار طرف خونت چهار نفر آدم مسلح بودن،یکیشون از روی پشت بوم داشت فیلم می گرفت. تو توی حیاط بودی و لنز اسلحه درست روی سرت! بابام آدمی نبود که حرفش دو تا بشه،آسون ترین کار براش آدم کشتن بود… وقتی لنز اون اسلحه رو روی تو دیدم… 

 

سکوت کرد،از یادآوری اون روزا چهره ش قرمز شده بود .

ادامه داد: 

_من اون روز دیوونه شدم ترانه،داشت سر جون تو برام شمارش معکوس می کرد،ناچار شدم به قبول کردن. 

 

سکوت کردم،حرفاش بدجوری رنگ و بوی صداقت داشت،ادامه داد :

_الناز معشوقه ی بابام بود،برای پوشوندن گند کاریاش خواستن وانمود کنن زن منه تا با من بتونه از کشور خارج بشه،من به پلیس همه چیزو گفتم اما باید باهاشون می رفتم تا شک نکنن.خودم می دونستم کسی که درگیر کثافت کاریای بابام بشه باید هر لحظه منتظر مرگ باشه،منم مطمئن نبودم سفرم برگشتی داشته باشه برای همین تو رو امیدوار نکردم و رفتم.رفتم ولی همه چیزو به نامت زدم تا اگه برنگشتم کمبود نداشته باشی،اما روز دوم بهم خبر رسید داری ازدواج می کنی. 

 

رگ های گردنش بیرون زده بود و چهره ش رفته رفته کبود میشد .. با فکی قفل شده گفت

_وقتی من داشتم می جنگیدم تا برگردم و با تو باشم تو ازدواج کردی.با شنیدن این خبر داغون شدم .

 

داشتم نگاهش می کردم که در کمال تعجب اشکی از گوشه ی چشمش چکید،سریع پاکش کرد و گفت

_فکر این که اون کثافت با دستاش لمست می کنه منو کشت،دیگه برام مهم نبود بمیرم.خودم رو زیر تیر گلوله انداختم اما بهم نخورد.دقیقا وقتی داشتیم قاچاقی از کشور می رفتیم پلیس ها سر رسیدن… 

 

 

پرسیدم: 

_بابات چی شد ؟ 

سرش رو بین دستاش گرفت و گفت 

_وقتی داشت فرار می کرد مرد،الناز هم دستگیر شد . 

ناباور نگاهش کردم،پس بالاخره اون لاشخور به سزای کارش رسید . 

هر دو مون سکوت کرده بودیم تا اینکه پرسیدم :

_چطوری پیدام کردی؟ 

_آدرس خونه ی یزدان و از دانشگاه گرفتم . 

_الان کجاست؟ 

عمیق نگاهم کرد و گفت 

_تو کما .

ناباور دستمو جلوی دهنم گذاشتم که گفت

_وقتی تو رو توی اون حال دیدم دیوونه شدم،انگار چشمم چیزیو نمیدید،اون قدر زدمش که نفهمیدم کی پرت شد سرش خورد به سنگ بازم دست برنداشتم فقط وقتی به خودم اومدم که آمبولانس رسیده بود و یه جسم آش و لاش هم زیر دستم بود. 

 

از تعجب حتی نمی تونستم پلک بزنم… 

_اگه بمیره؟ 

لبخند تلخی زد :

_میرم زندان

ترس برم داشت،تند تند سرمو تکون دادم و گفتم

_نه… نه… نه… نباید بری زندان مهرداد تو نمی تونی بری زندان . 

 

لبخندش پر رنگ تر شد،دستشو دورم حلقه کرد و گفت 

_چطور توقع داری نخورمت وقتی انقدر مظلومی. 

این بار بدون هیچ مانعی بغلش کردم و با دلتنگی خودمو بهش چسبوندم،کنار گوشم زمزمه کرد

_خیلی دوستت دارم.

لبخند روی لبم نشست و گفتم

_منم دوستت دارم . 

_کی بود ده دقیقه پیش گفت دیگه دوستت ندارم ؟ 

با مظلومیت گفتم

_خوب اون موقع دوستت نداشتم الان دارم،اگه اذیتم کنی دیگه دوستت ندارم.  

 

حلقه ی دستش دورم محکم شد و خش دار گفت 

_دلبریت زیادی شده. 

دستشو زیر چونه م گذاشت و سرمو بالا گرفت و زمزمه کرد 

_یه ناخنک بهت بزنم خانم کوچولو؟ 

با لبخند رضایتم رو اعلام کردم و بعد از مدت ها من موندم و مهرداد عاشق 

 

 

صحنه های این قسمت به خاطر ماه محرم حذف شد ❌❌❌

 

پسش زدم،نفس بریده نگاهم کرد. بلند شدم،خودش رو روی تخت پرت کرد و خش دار گفت

_ضد حال زدی. 

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم

_خیلی نفهمی. 

با خماری خندید… بالش رو روی تنش کوبیدم و با حرص گفتم

_منم وادار می کنی گناه کنم…از اون گذشته من یه بچه سقط کردم حالیته مهرداد؟ 

 

دستم رو کشید و گفت 

_باشه،فقط بخواب.هوم ؟ 

 

نذاشتم یه بار دیگه پیشروی کنه،بلند شدم و گفتم

_می خوام برم خونم.باید برم حموم

_اینجا خونته. 

 

معنادار نگاهش کردم و گفتم

_خونه ای که یه زن دیگه توش بوده؟ 

 

زده بود به بی خیالی که هر چی می گفتم می خندید. بین خنده هاش گفت

_حسود خانم من آدرس این جا رو هم به الناز ندادم.زن؟چه زنی وقتی دستشم نگرفتم. 

 

ته دلم مالش رفت اما به روی خودم نیاوردم،گفتم

_برام یه تاکسی خبر کن .

 

بازم خندید: 

_نمیشه.برو همین جا حموم،لباساتم مثل سابق تو کمده،فقط با یکی دوتاش من شبا خوابیدم. 

 

لبخند محوی زدم و گفتم

_نمیشه… 

کلافه بلند شد و گفت :

_مجبورم کردی به زور متوسل بشم. 

به سمتم اومد و قبل از اینکه بفهمم چیکار می خواد بکنه کولم کرد و به سمت حموم رفت. 

    

با جیغ گفتم

_چی کار می کنی دیوونه؟ 

داخل حموم گذاشتتم و درو قفل کرد و بی توجه به سر و صداهام گفت

_کارت تموم شد بگو درو باز کنم . 

با عصبانیت به در کوبیدم و زیر لب گفتم 

_خودخواه

رمان-عروس-استاد

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.