خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان عروس استاد پارت ۸

رمان عروس استاد پارت ۸

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر منتشر شده از (رمان عروس استاد)وارد شوید

فصل دوم رمان عروس استاد در کانال تلگرام ما ایدی کانال ما [email protected] رو در تلگرامتون کپی و پست کرده و وارد کانال شوید ویا مطمعن باشید که به تلگرام وصل هستید و روی بنر بالا کلیک کنید با سپاس

عصبانی خندید و گفت

_دیگه داری اون روی سگمو بالا میاری ترانه تو این مورد حتی نمی خوام شوخیشو بشنوم حالیته؟ یا جور دیگه حالیت کنم؟ هزاریم بگی اون بچه مال تو نیست من باور نمیکنم پس نه خودتو خسته کن نه گوه بزن به اعصاب من .

 

ساکت شدم… راست می گفت این مورد حتی دروغشم قشنگ نبود. مظلومانه گفتم

_بچمو ازم می گیری؟ 

قاطع جواب داد 

_معلومه که نه… 

ته دلم قرص شد اما گفتم

_زنت… 

وسط حرفم پرید و گفت 

_ترانه من و الناز… 

همون لحظه موبایلش شروع کرد به زنگ خوردن. 

کلافه نفسشو بیرون داد و موبایلشو برداشت . 

چشمم به صفحه ی گوشیش افتاد که عکس دلبرانه ی الناز روش خودنمایی می کرد… 

چقدرم حلال زاده بود.  مهرداد نگاهی به شماره انداخت… منتظر بودم قطع کنه اما تماس و وصل کرد و از ماشین پیاده شد . 

موج عجیبی از حسادت به دلم چنگ انداخت. پیاده شد که چی؟ حرف های عاشقانه شو نشنوم؟ 

یا شاید هم الناز نفهمه نامزدش الان کنار یه دختره… چقدر احمق بودم که با یه حرف مهرداد خر میشدم و فکر می کردم هنوز همون مهرداد گذشته است . 

بی توجه به نم نم بارون یک ربع تمام صحبت کرد و بالاخره دل کند و سوار شد .. با دلخوری صورتمو برگردوندم… 

صداش به گوشم رسید

_ترانه من ..

دستمو بالا بردم و گفتم

_میخوام برم خونه .

کلافه نفسی کشید و ماشینو روشن کرد .

انگار حرفی هم برای توضیح دادن نداشت… به زور داشتم خودمو کنترل می کردم تا نزنم زیر گریه . 

توی کل راه دوتامون سکوت کردیم… خواستم پیاده بشم که دستمو گرفت . 

برگشتم… به چشمام خیره شد و گفت

_دیگه نمیخوام توی این محله و این خونه زندگی کنی .بچه ی من تو شکمته میخوام بچم تو رفاه باشه . 

پوزخند زدم

_نگران نباش من بهت میرسم پولتم ببر خرج عروسیت کن لازم نیست حرومش کنی . 

نذاشتم چیزی بگه و از ماشین پیاده شدم… کلید انداختم و وارد خونه شدم . روز خیلی بدی بود اونقدر بد که دلم می خواست ساعت ها بشینم و گریه کنم. 

 

****

تازه خوابم برد که با صدای زنگ از جا پریدم . از بس گریه کرده بودم چشمام باز نمیشد… آیفون خراب بود و مجبور بودم طبق معمول برم توی حیاط درو باز کنم .

پشت در که رسیدم با صدای گرفته ای گفتم

_کیه؟ 

صدای مهرداد اومد 

_منم ترانه باز کن . 

اخمام در هم رفت 

_چی میخوای؟ 

بدون اینکه جوابمو بده گفت

_باز کن این لامصبو .

_باز نمی کنم الکی واینستا. 

_می دونی که اگه باز نکنی از دیوار میام بالا پس اگه میخوای آبروت جلوی همسایه هات نره باز کن . 

 

کلافه نگاهی به سر و وضعم کردم .. افتضاح بود .شونه ای بالا انداختم اصلا به درک افتضاح باشه بهتر. 

درو باز کردم که مهرداد بی تعارف با کلی پلاستیک خرید اومد داخل . بدون اینکه اهمیت بده رفت داخل… هاج و واج وایستاده بودم که اومد… 

نگاهش که به سر و وضعم افتاد یه تای ابروش بالا پرید نگاهش روی چشمام قفل شد کم کم اخماش در هم رفت و گفت

_واسه چی گریه کردی؟؟

 

بی توجه به سوالش حق به جانب گفتم

_برای چی اومدی؟

قدمی بهم نزدیک شد و با جدیت پرسید :

_ترانه… بهت گفتم چرا گریه کردی ؟ 

خواستم بگم مگه برات مهمه؟ که انگار فکرمو خوند که گفت 

_تو گریه کنی بچم آسیب می بینه. 

خندم گرفت چه بچمی هم میگه… جوگیر!  

_لابد اون خرت و پرتا رو هم برای بچت خریدی؟ 

لبخند موذیانه ای زد و گفت

_دقیقا همین طوره نکنه فکر کردی برای تو گرفتم ؟ 

به جای اینکه حرصم بگیره خندم گرفته بود اما با همون اخم گفتم 

_من به کمک جنابعالی هیچ احتیاجی ندارم . 

با همون خونسردیش گفت 

_تو نیاز نداری اما بچم که داره…من نمیخوام از الان کمبودی داشته باشه. با این خونه هم خداحافظی کن… یه خونه ی بهتر برات میخرم .

 

ابروهام بالا پرید 

_و فکر کردی منم قبول می کنم؟ 

_مجبوری که قبول کنی .

_هه… جهت اطلاعت بگم من به پول و خونه ی جنابعالی هیچ احتیاجی ندارم.برای این بچه هم خودم تصمیم می گیرم نه تو .. 

با جدیت تشر زد 

_ترانه… 

پریدم وسط حرفش 

_بس کن مهرداد اعصاب جنجال ندارم حرفمم دو تا نمیشه.خرت و پرتاتو دادی برو دیگه . 

نگاهی به ساعتش انداخت و گفت 

_برم؟یک ساعته دارم برات خرید می کنم. نمی خوای یه چای بهم بدی؟ 

حیرت زده موندم خدایا این بشر چقدر پرو بود . 

بدون اینکه بذاره از شوک در بیام رفت داخل خونه.  

با حرص دنبالش رفتم و گفتم 

_مهرداد برو بیرون حوصله تو ندارم… 

روی مبل لم داد کنترلو برداشت و گفت

_یه لیوان چای بده بعد میرم .خستم بخوام همین طوری پشت فرمون بشینم تصادف می کنما.

چشمامو چند لحظه بستم .. خدایا از دست کار های ضد و نقیض این اخر دیوونه میشم . 

یه روز محل نمیذاره خودتو جر بدی جوابتو نمیده . یه روز جلوی چشمت به یه دختر دیگه میگه عشقم یه روزم هر چی میخوای ازش دور بشی بدتر بهت نزدیک میشه. 

وقتی دید همون طور وایستادم با لبخند محوی گفت 

_هر چی زودتر چایی بدی زودتر میرم گفته باشم. 

با عصبانیت نگاهش کردم و ناچارا به سمت آشپزخونه رفتم… همون طوری که چای سازو به برق می زدم زیر لب هم اموات مهرداد رو مورد عنایتم قرار میدادم . 

پسره ی مغرور و خودخواه فکر کرده هر وقت هر کاری دلش بخواد میتونه انجام بده. 

چای که دم کشید توی یه لیوان ریختم اما دل خودمم خواست یه لیوان دیگه هم پر کردم و از آشپزخونه بیرون رفتم . 

مهرداد سرش توی گوشی بود و انگار داشت تایپ میکرد ..هه… لابد داشت به اون نامزد بدبختش دروغ می گفت که کاری براش پیش اومده .

چایی رو تقریبا کوبیدم روی میز که نصفش توی سینی چپه شد . 

مهرداد سرشو بلند کرد و با نگاه شیطنت باری گفت 

_اوه … چقدر خشن

 

کنارش نشستم و گفتم

_تا کی می خوای به این مسخره بازی ادامه بدی؟ 

خونسرد گفت

_تا هر وقت بچم بزرگ بشه اون وقت به جای تو با اون وقت می گذرونم .

چشمامو بستم،خدایا این بشر چرا انقدر منو حرص میداد ؟ 

نگاهی به چاییش انداختم و گفتم

_چاییت سرد شد زودتر بخور .

سرشو برگردوند و با همون خونسردیش گفت

_تا تو سفره رو بچینی من می خورم. 

حیرت زده گفتم

_قرار نشد بعد از چای خوردنت بری؟ 

متفکر گفت

_من که یادم نمیاد. 

_مهرداد من شام ندارم که بخوام باهات تقسیم کنم پس محترمانه برو. 

اشاره ای به یکی از پلاستیکا کرد و گفت

_نگران نباش برای دوتامون خریدم .

دیگه حس می کردم دود از سرم بلند میشه… دلم میخواست تمام موهامو بکشم… 

مهرداد لیوانشو برداشت و گفت

_اگه خواستی جیغ بزنی قلبش بگو گوشامو بگیرم.

از جام بلند شدم و گفتم

_میرم توی اتاقم شامتو خوردی برو من میل ندارم. 

 

بدون اینکه بهش اجازه ی حرفی بدم رفتم توی اتاق و درو محکم بستم .

روی تخت دراز کشیدم و با حرص بالشمو بغل کردم. 

احمق هر کاری که دلش می خواست می کرد آخه یه بشر چقدر می تونه زورگو باشهه؟؟

داشتم زیر لب فحشش میدادم که در اتاق باز شد .

دیگه ظرفیتم برای امشب تکمیل بود اگه قرار برد به همین رفتارش ادامه بده قطعا دیوونه میشدم. 

کنارم روی تخت نشست .. حتی برنگشتم که نگاهش کنم… تختم یک نفره بود اما مهرداد در کمال خونسردی کنارم دراز کشید .

حرصی گفتم

_اگه همین الان نری بیرون خودمو پرت می کنم زیر ماشین. 

بی توجه به حرفم با لحن آرومی گفت

_اینو نگاه ترانه! 

متعجب از لحن آرومش برگشتم . 

به گوشیش چشم دوخته بود،انقدر جا تنگ بود که  نمی تونستم صاف دراز بکشم.به سختی دستمو زیر سرم زدم و به بغل دراز کشیدم درست مثل مهرداد .

نگاهم به صفحه ی موبایلش افتاد. یه اتاق صورتی بچگونه… انقدر خوشگل بود که با لبخند خیره شدم به صفحه ی موبایل. 

صدای زمزمه وارش رو شنیدم

_به نظرت دختره یا پسر؟ 

_تو دختر دوست داری یا پسر؟ 

با لبخند گفت

_دختر 

اخم و گفتم

_اما من پسر دوست دارم. 

لبخند محوی زد و گفت

_کاش سه قلو بشن. 

جفت ابروهام بالا پرید

_رو داری مهرداد ،به خدا خیلی رو داری… سه قلو باشن به حال جنابعالی فرقی نداره.با زنت خوشی هر از گاهی هم میای با بچه ها بازی میکنی این منم که باید اون سه تا رو بزام تازه بخوامم ازدواج کنم کی منو با سه تا بچه میخواد ؟ 

زمزمه کرد

_من میخوام. 

_هه… نمیدونی بدون آقا دوره ی حرم سرا گذشت.

 

 خندید و چیزی نگفت… صفحه ی گوشیشو ورق زد و این بار یه اتاق پسرونه ی آبی آسمونی نشونم داد… ذوق زده نگاه کردم… تصور اینکه همچین اتاقی برای بچم بسازم هم ته دلمو قنج می برد.  

صدای مردونه ی مهرداد بلند شد 

_فکر کن ترانه یه بچه ی تپل مپل سفید مثل تو به دنیا بیاد.یه بچه مال دوتامون. 

با حرص نگاهش کردم و گفتم

_الان اینو گفتی که بهم بگی من چاقم؟

صورتمو آنالیز کرد و متفکر گفت

_همچین بگی نگی یه خورده تپل می زنی. 

چپ چپ نگاهش کردم که با خنده گفت

_باشه نخور منو باربی من! 

از لحنش خندم گرفت اما خودمو کنترل کردم و گفتم

_نمیخای بری؟ 

خونسردانه گفت

_نه میخوام برای بچم اتاق آماده کنم برای همین باید سلیقه ی مامان کوچولو هم در کار باشه. 

متعجب گفتم

_از همین الان؟

_اره پس فکر کردی برای چی دارم اینا رو برات نشون میدم؟ میخوام بچم حس کنه باباش چقدر منتظرشه. 

این بار نتونستم جلوی لبخند از ته دلمو بگیرم .

نگاهش روی لبخندم مکث کرد اما خیلی سریع چشماشو ازم دزدید و صفحه رو ورق زد .. این یه ست نارنجی و سبز بود همشون انقدر خوشگل بودن که ادم دلش همشو میخواست. 

ورق زد و این بار لباسارو کفش های کوچیک بچگونه بود. 

نتونستم جلوی ذوقمو بگیرم و گفتم

_ای جانممم این چقدر خوشگله. 

مهرداد هم با لبخند ریزی به لباس دامن صورتی نگاه کرد و گفت

_دلم از همین الان براش ضعف میره.ببینم اسمشو چی بذاریم؟ 

متفکر گفتم

_اوممم اگه پسر بود بذاریم آرات. 

سرشو به طرفین تکون داد 

_نه خیر آرات ابهت نداره باید یه اسمی بذاریم که وقتی بزرگ شد همه ازش حساب ببرن .

با تمسخر گفتم

_مثلا چی؟

یه کم فکر کرد و گفت 

_مثلا داریوش یا امیرسام. 

صورتم و جمع کردم و گفتم

_اه اه من عمرا همچین اسمی رو بچم بذارم. 

_بچمـــون .

_نه خیر بچم،سلیقته ت تو اسم افتضاحه من خودم قراره به دنیا بیارم خودم اسمشو میذارم و سلام.

مهرداد: پس یعنی من حقی ندارم؟ 

_نه خیر من مامانشم. 

حرصی نگام کرد و گفت

_خوشبختم منم عمشم. 

خندم گرفت،که با همون حرصش گفت

_یه جوری میگه من مامانشم انگار خودش تنهایی این بچه رو اورده. 

گوشی رو کنار گذاشت. خودشو پایین کشید و دستشو روی شکمم کشید و با محبت زمزمه کرد 

_بابایی خیلی دوستت داره .

حس کردم برق هزار ولت بهم وصل کردن.همونطوری که شکممو نوازش می کرد ادامه داد 

_به دنیا که بیای هیچ وقت نمی ذارم غصه بخوری عزیز دل بابا… هیچ وقت . 

اشکم از این همه محبتش در اومد،مخصوصا وقتی با عشق خم شدو روی شکممو بوسید .

 

خواب آلود وارد دانشگاه شدم. دیشب علارغم تلاش هام مهرداد نرفت که نرفت… به گفته ی خودش اینقدر ذوق زده بود که می خواست با بچش وقت بگذرونه. 

تا صبح انقدر شکممو نوازش کرد و حرف زد که دلم ضعف رفت از این همه حس پدری . 

داشتم به سمت کلاس می رفتم که یزدان جلوی راهم سبز شد. 

ناخودآگاه ازش فاصله گرفتم… به سمتم قدمی برداشت و با لبخند گفت

_صبح بخیر. 

_صبح بخیر ببخشید یزدان من باید برم. 

خواستم راهمو بکشم که دستشو جلوم گرفت و گفت 

_دیروز جوابی بهم ندادی.  

معذب نگاهش کردم و گفتم

_یزدان من… 

وسط حرفم پرید :

_اگه جوابت منفیه الان نگو ترانه… فکر کن یک هفته دو هفته یک ماه دو ماه من منتظر می مونم. 

در مونده گفتم

_اما آخه زمان چیزیو تغییر نمیده . 

_میده،خیلی چیز ها رو تغییر میده لطفا اگه جوابت منفیه نگو. 

سر تکون دادم و گفتم

_باشه نمیگم اما الان باید برم سر کلاسم دیرم شد . 

سر تکون داد به سمت کلاسم پا تند کردم،خداروشکر که یزدان این کلاس و بر نداشته بود اما من برای اینکه با مهرداد بیوفتم کلی واحد ازش برداشته بودم.  

در کلاس و باز کردم.انگار مهرداد هم تازه رسیده بود… همونجا وایستادم و گفتم

_می تونم بشینم .

زیر چشمی نگاهم کرد . یاد دیشب افتادم… مهربونی هاش… حرفاش… 

لبخند محوی روی لبم نشست که از چشم مهرداد دور نموند.چشماش می خندید اما صورتش جدی بود. با همون جدیت گفت

_خیر نمی تونید بشینید کنفرانس جلسه ی قبل رو بدید بعد می تونید بشینید .

لب گزیدم… جلسه ی قبل چون حوصله نداشتم نیومد سر کلاس و از کسی هم جزوه نگرفته بودم. 

درمونده گفتم

_اما من جلسه ی قبل نبودم.  

_جزوشو که گرفتید ؟ 

زمزمه کردم

_نگرفتم . 

_این سهل انگاری اونم برای درس من ؟ 

حرصم گرفت دلم می خواست داد بزنم… عوضی تو مگه برای آدم حس و حال درس خوندن می ذاری؟ گیریم امروز امتحان داشتم با ور ور های دیشب جنابعالی چطوری می خواستم بخونم؟ واقعا که بیشعوری مهرداد.

همه داشتم به من نگاه می کردن و همین خجالت زدم کرد. 

تا اینکه مهرداد گفت

_باشه این جلسه می تونید بشینید اما درس امروز رو با توضیحات کامل تر باید جلسه ی بعد کنفرانس بدید.ردیف جلو بشینید که حواسم بهتون باشه. ..دستمو مشت کردم دلم می خواست یه چیزی بهش بگم آبروش بره… با حرص ردیف جلو نشستم و تمام حواسمو به درس دادم

 

 

کلاس که تموم شد… زودتر از همه بلند شدم داشتم وسایلامو جمع می کردم که فریبا یکی از دخترای کلاس از اون طرف تیکه پروند :

_ترانه یه خورده چاق نشدی؟ 

تیز نگاهش کردم… مهدی خندید و گفت

_آره تپل شدی خبریه؟

چشمم به مهرداد افتاد در ظاهر حواسش به یکی از دانشجو ها بود اما از خنده ی محوش میشد فهمید داره به ما گوش میده . 

با حرص گفتم

_حرف الکی نزنید اصلانم چاق نشدم.  

باز فریبا گفت

_حالا از من گفتن… به همین روش پیش بری تا آخر دانشگاه هشتاد کیلو میشی.می ترشی ها کسی زن چاق دوست نداره . 

خواستم دهن باز کنم که مهرداد گفت

_اینم بحثه شما راه انداختین؟ 

فریبا: استاد دارم نصیحتش می کنم حیفه بترشه. 

مهرداد نگاهی به من انداخت و معنی دار گفت

_اگه یه مرد یکی و بخواد همه جوره میخواد،چاق بشه،کچل بشه،زشت بشه باز هم اون عشق از بین نمیره.

مهدی با خنده گفت

_اسـتاد یه جوری حرف می زنید انگار یه پا مجنونید برای خودتون. 

برخلاف همیشه که مهرداد جدی برخورد می کرد این بار خندید که باعث شد بچه ها پرو بشن و یکی از دخترای زبون دراز کلاس بگه: 

_من می دونم عاشق کی شدید… الحق که سلیقتون خوبه. 

قلبم شروع کرد به تند تپیدن که فریبا گفت

_آره استاد منم فهمیدم همون دختریه که از خارج برگشته تازه اومده دانشگاه ما .

دلم گرفت… کاش من جای اون دختر می بودم . مهرداد این بار جدی گفت 

_دیگه پرو نشید .

همون لحظه الناز وارد کلاس شد که صدای اوووووه گفتن همه بالا رفت . با تعجب به جمع کلاس نگاه کرد که مهدی گفت

_حالا کی شیرینی تونو بخوریم به سلامتی؟ 

نگاهم به نگاه مهرداد گره خورد . دلخور چشمامو دزدیدم .. الناز با تعجب گفت: 

_گفتی بهشون؟ 

با این حرف دلم هری پایین ریخت.یکی از دخترا گفت 

_پس حدسمون درست بود یه خبری هست . 

الناز خجالت زده خندید و گفت 

_آره انشالله دو هفته ی بعد.  

دستمو به میز بند کردم که نیوفتم صدای هیاهوی بچه ها بلند شد. 

یکی از ته کلاس گفت 

_استاد ما هم دعوتیم؟ 

قرار عروسیشم گذاشته بود و دیشب خونه ی ما بود.آخ مهرداد که تو چقدر بی وفایی.  

بی توجه به همه کیفمو برداشتم و به سمت در کلاس رفتم. 

اما نزدیک در بودم که سرم گیج رفت… خواستم بیوفتم که دستمو بند دیوار کردم.صدای ظریف الناز رو شنیدم 

_خوبی عزیزم؟

 

بدون اینکه چیزی بگم از کلاس بیرون رفتم و به سمت حیاط دویدم. 

اصلا بذار همه بفهمن مگه چی میشه؟ داشتم با عجله می رفتم که گوشیم زنگ خورد .. نگاهش کردم و با دیدن شماره ی مهرداد کلافه قطع کردم . 

لعنت بهت… به راهم ادامه دادم که صدای پیامکش اومد: 

_صبر کن حرف بزنیم . 

خونم به جوش اومد… با عصبانیت گوشی و پرت کردم به دیوار .

چند نفر با تعجب نگاهم کردن . بی اعتنا شروع کردم به لگد کردن موبایل… دیگه حتی اثری هم ازت نمی مونه. 

تاکسی گرفتم… تا خود خونه گریه کردم … 

درو باز کردم و رفتم داخل به سمت یخچال رفتم می خواستم چند تا قرص روی هم بخورم اما با یاد حامله بودنم منصرف شدم. 

خودمو روی تخت پرت کردم و انقدر زار زدم که نفهمیدم کی خوابم برد .

**

با سردرد شدیدی چشمامو باز کردم.نگاهی به ساعت انداختم و شتاب زده از جا بلند شدم… ساعت دوازده و نیم بود و من ده و نیم کلاس داشتم چطور موبایلم زنگ زد و متوجه نشدم؟  

دو تا کلاس دیگه هم داشتم که یکیش با مهرداد بود و اون یکی هم زیاد مهم نبود ..بیحوصله خودمو روی تخت پرت کردم . حالا یه روز نرم دانشگاه چی میشه؟ 

چشمام داشت گرم میشد که صدای باز شدن قفل با کلید ترس بدی به دلم انداخت. خدایا این کی بود که کلید داشت؟

آب دهنمو قورت دادم و بلند شدم… چاقوی دم دستمو برداشتمو گاماس گاماس جلو رفتم . 

پشت در مخفی شدم تا اگه کسی اومد داخل از پشت بهش حمله کنم.  گارد گرفته بودم که یه نفر خودش رو با نگرانی پرت کرد توی اتاق .

لبمو گاز گرفتم این که مهرداد بود ؟ 

متوجه ی من نشد… نگاهی به دور تا دور خونه انداخت و نگران و کلافه گفت

_پس کجایی لعنتی؟ 

روشو برگردوند… خواست از اتاق بیرون بره که چشمش به من افتاد که چاقو به دست بهش خیره شده بودم . 

با عصبانیت گفت

_هیچ معلوم هست کدوم گوری هستی؟ اون لامصبم که خاموشه. 

بی توجه به حرفش گفتم

_برو بیرون. یه بار دیگه هم این طوری وارد اینجا بشی میرم یه جایی که دیگه رنگمم نبینی حالا برو بیرون.  

پوزخند زد: 

_هه… می تونی بری جلوتو نگرفتم اما بعد از اینکه اون بچه به دنیا اومد.بچه رو بده به من خودت هر گورستونی می خوای بری برو . 

ناباور نگاهش کردم که گفت

_الانم ده دقیقه ای اماده ای به خاطر بچه بازی های تو کلاس قبلیو نفهمیدم چی تدریس کردم اینم که تایمش رفت .

از اتاق بیرون رفت و داد کشید 

_ده دقیقه ی دیگه آماده نشی با همون لباسا می برمت.

و پشت بند حرفش از اتاق بیرون رفت.  

پشت سرش رفتم و بی حرف وارد دستشویی شدم و بعد از شستن دست و صورتم رفتم توی اتاقم و زودتر از ده دقیقه اماده شدم . کولم رو روی دوشم انداختم و از اتاق بیرون رفتم . مهرداد با دیدنم به سمت در رفت . کفشامو پوشیدم و بی توجه به اون از خونه زدم بیرون و راه خیابونو در پیش گرفتم … هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدای بوق ممتد ماشینش اومد .

 

بدون اینکه نگاهش کنم به سمت خیابون پا تند کردم و خودم رو روی اولین ماشین انداختم و سوار شدم. 

هول هولکی گفتم

_فقط برو! 

ماشین حرکت نکرد.با عصبانیت برگشتم و با دیدن راننده حرف توی دهنم موند.قیافش زیادی آشنا بود. اون هم با حیرت داشت به من نگاه می کرد… کم کم از بهت در اومد و گفت

_ترانه! 

با شنیدن صداش انگار تازه فهمیدم،آرمان بود اما خیلی زیاد فرق کرده بود طوری که از یه پسر بچه به یه مرد کامل تبدیل شده بود. 

تا خواستم چیزی بگم در سمت من باز شد و بازوم توسط مهرداد کشیده شد. 

اون قدر اون لحظه تو کف آرمان بودم که دلم می خواست مهرداد گورشو گم کنه. 

با عصبانیت گفت

_شعور نداری تو سوار هر ماشینی نشی؟ 

قبل از من آرمان جواب داد

_سلام عرض شد مهرداد خان . 

مهرداد برگشت… اول کمی با اخم به آرمان نگاه کرد اما کم کم اخماش باز شد.با خنده و حیرت گفت

_تو اینجا چی کار می کنی پسر؟ 

و بعد همو در آغوش کشیدن… پشت چشمی نازک کردم و گفتم

_واقعا که آرمان. 

آرمان با خنده از بغل مهرداد بیرون اومد دماغ منو کشید و گفت

_چقدر بزرگ شدی فسقلی . 

ادای احترام کردم… که گفت

_این چه وضع پریدن وسط خیابون بود نمیگی خدایی نکرده ماشین بهت می زنه؟ 

مهرداد با حرص نگاهم کرد و گفت

_هنوز همون بچه ای که بود همونه.

با عصبانیت گفتم

_تو هم شدی یه آدم خودخواه و زورگو و بی منطق. 

مهرداد: هه… من بی منطقم یا تو؟ 

_معلومه که تو . 

آرمان وسط بحثمون پرید: 

_خوب  ..خوب.. خوب… چتونه مثل سگ و گربه به هم می پرید؟ 

تند گفتم

_تقصیر اینه اگه بدونی چه آدم بی شعوری شده به من حق می دی. 

مهرداد تشر گونه گفت

_ترانه مواظب حرف زدنت باش. 

_نباشم میخوای چی کار کنی؟ 

تا خواست جواب بده باز آرمان وسط بحث پرید: 

_خواهش می کنم بچه ها 

پوفی کردم که آرمان گفت

_تو یا دفعه کجا غیبت زد ترانه؟

لبخند تلخی زدم و گفتم

_بابام ورشکست شد از اون محله رفتیم شما همتون بچه پولدار بودین فکر می کردم من بین شما باشم معذب می شید. 

 

مهرداد: احمقی دیگه یه احمق به تمام معنا .

چپ چپ نگاهش کردم که آرمان گفت: 

_حق با مهرداده.این یه مورد رو حماقت کردی ما هممون دوستت داشتیم .. مخصوصا مهرداد هنوز یادم نرفته چه بلایی سرش آوردی .

نگاهی به مهرداد انداختم که با اخم سرش رو برگردوند. 

گفتم: 

_عوضش این آقا حسابی تلافی کرد تو جوش نزن 

خندید و گفت

_حالا جریان چیه؟ 

مختصر براش توضیح دادم مهرداد استاد دانشگاهمه و همین طور باباش قاتل بابای منه و منم برای انتقام وارد زندگیش شدم و اونم وقتی فهمید ترکم کرد و با الناز دو هفته ی دیگه عروسیشونه. 

حرفام که تموم شد آرمان با دهن باز مونده گفت

_فیلم ساختین این مدت؟

سرمو تکون دادم . این بار آرمان رو به مهرداد گفت

_ببین داداش قبول دارم ترانه اشتباه کرد حتی باید تنبیه میشد اما نه این مدلی که بزنی زندگی جفتتونو داغون کنی. آخه ازدواج با یه دختر دیگه چه صیغه ایه ؟ 

مهرداد پوزخندی زد و گفت 

_هیچی اون طوری که تو فکر می کنی نیست

 

پوزخندی زدم… آرمان معنادار نگام کرد.مهرداد گفت

_من باید برم کلاسم بیست دقیقه ی دیگه شروع میشه به خاطر بچه بازی این خانوم کلاس اولمم از دست دادم .

پشت چشمی نازک کردم و چیزی نگفتم. آرمان شمارشو به جفتمون داد و بعد از اینکه شمارمونو گرفت قول گرفت امشب یا فردا شب دور هم جمع بشیم که دو تامونم از خدا خواسته قبول کردیم. 

دلم نمیخواست با مهرداد برم اما چون کلاسم دیر شده بود چیزی نگفتم و بی لجبازی سوار شدم . 

ماشینو راه انداخت… طوری اخم کرده بود انگار یه چیزی هم طلبکاره .رومو سمت پنجره کردم و محل ندادم.  

نزدیک دانشگاه بودیم که گفت

_گوشیت چرا خاموشه؟ 

آروم گفتم

_گمش کردم. 

ساکت شد… نزدیک دانشگاه پارک کرد و گفت

_پیاده شو با هم نبیننمون .

با حرص نگاهش کردم… احمق… احمق… احمق… 

فکر کرد کیه؟واقعا فکر کرد کیه؟ 

با حرص خواستم پیاده شم که گفت

_صبر کن . 

برگشتم… خم شد و از توی داشبورد موبایلی بیرون کشید. خط دومش بود… به سمتم گرفت و گفت

_اینو بگیر… اصلانم حق نداری به دیوار بکوبیش. 

موبایل و گرفتم و پرت کردم توی بغلش و با عصبانیت گفتم

_ارزونی خودت . 

نذاشتم حرفی بزنه و پیاده شدم. با حرص به سمت ساختمون قدم برمی داشتم… دلم میخواست با دستای خودم خفش کنم . با اعصابی داغون به سمت کلاسم رفتم و نشستم هر چند یک کلمه هم نفهمیدم . 

**

کلاس که تموم شد بی حوصله وسایلامو جمع کردم . خواستم از کلاس برم بیرون که با الناز چشم تو چشم شدم . 

به دلم حسادت بدی چنگ زد… لبخند زورکی زدم خواستم از کنارش رد بشم که گفت

_میشه صحبت کنیم ؟

دلم هری پایین ریخت . خدایا من تحمل این یکیو دیگه ندارم . 

گفتم

_من کلاس دارم . 

_زیاد وقتتو نمی گیرم فقط ده دقیقه . 

توی رودروایستی قبول کردم… با لبخند گفت

_پس بریم توی سلف صحبت کنیم . 

سر تکون دادم و دنبالش رفتم .

توی سلف دو تا قهوه گرفت پشت یکی از میزها نشستیم . دست دست کرد و در آخر گفت

_بین تو نامزدم چیزی هست ؟ 

مات موندم .مصنوعی خندیدم و گفتم

_کی همچین حرفی زده؟

_خیلیا توی دانشگاه میگن… باور نکردم اما عکس تو و مهرداد دقیقا توی کیف پولش،توی موبایلش،توی ماشینش… همه جا هست… ترانه… هنوز با مهردادی؟

شوکه از سوالش نگاش کردم . لب هامو با زبون تر کردم و گفتم

 

_نه..من به خاطر یه سری مشکلات چند وقتی مجبور بودم مزاحم استاد بشم .بچه ها بد برداشت کردن .

 

معنی دار نگام کرد و گفت 

 

_باور کنم هیچی بین تو و مهرداد نیست؟

 

سرمو به علامت منفی تکون دادم که گفت

 

_اما مهرداد یه حسی بهت داره اگه بینتون چیزی هست بگو من عروسیو بهم بزنم نمیخوام بین عشق دو نفر باشم . 

 

جدی گفتم

 

_نه… اصلا همچین کاری گفتم که بین ما هیچی نیست.یعنی… هیچ وقت نبوده. 

سر تکون داد و بلند شد: 

_اوکی… حرفتو قبول می کنم،می دونی که 

 

مراسم ازدواجمون به زودیه.حالا که انقدر برای مهرداد مهمی که کمکت کرده منم می خوام

 دعوتت کنم حتما باید بیای وگرنه به حرف های امروزت شک می کنم . 

لبخند زورکی زدم و گفتم

_باشه .

سر تکون داد و بی حرف ازم دور شد .

سرمو بین دستام گرفتم… فقط همین مونده بود

 برای عروسیه مهرداد برم. 

توی فکر بودم که صندلی روبه روم کشیده شد

سرم و بلند کردم یزدان بود که معنادار داشت نگام می کرد .

خواستم بلند بشم که جدی گفت 

_بشین .

کلافه گفتم

_یزدان اگه می خوای همون حرفا رو… 

وسط حرفم پرید 

_نه ترانه بشین 

سری تکون دادم و نشستم .

_می خوای برای عروسیه مهرداد بری؟ 

اخمام در هم رفت و گفتم 

_حرفت همین بود ؟ 

سرشو به علامت منفی تکون داد و گفت 

_حالا که نمی خوای با من ازدواج کنی می تونم کاراتو ردیف کنم تا بری خارج کشور .پوزخند زدم و گفتم

_نه… پول خارج رفتن ندارم. 

_من میدم .

_چه اصراری داری منو بفرستی خارج؟ 

_چون اینجا داری عذاب می کشی… 

با حرص گفتم 

_خوب به تو چه ربطی داره؟ 

_من دوستت دارم نمی خوام عذاب بکشی .

خم شد روی میز و گفت

_ببین ترانه یه بار با حرف قلبت پیش رفتی حال و روزت اینه.من همه جوره می خوامت اوکی؟با بچه بی بچه صوری… واقعی کافیه تو باشی.برای یه بارم شده با عقلت پیش برو.من برای بچت بهترین پدر میشم تا وقتی نخوای دستمم بهت نمی خوره کافیه تو قبول کنی ازدواج کنیم . حالا که مهرداد رفته پی زندگیش تو هم برو… لطفا بیشتر از این خودت و داغون نکن . 

عمیق نگاهش کردم .حق با یزدان بود من یه بار دنبال قلبم رفتم و حال روزم اینه… من مهرداد میخواستم یزدانم منو می خواد. 

حداقل می تونم شانسمو امتحان کنم… خیره به چشم هاش بی اراده گفتم

_باشه

 

جلوی آینه موهامو بر انداز کردم… امشب شب ازدواج مهرداد بود و من هم دعوت بودم… انقدر پوست کلفت شده بودم که داشتم می رفتم عروسی مهرداد . 

الناز سه روز قبل کارت عروسیش رو بهم داد و گفت اگه می تونم برای همراهی خودم هر کسی و خواستم ببرم من هم به یزدان خبر دادم حداقل بهتر بود از تنهایی وایستادن مقابل مهرداد. 

مانتوم رو پوشیدم و شالم رو روی سرم انداختم . لباس امشبم هم هدیه ی یزدان بود دلم نمی خواست قبول کنم اما نخواستم با لباس های تکراری خودم برم .پولمم به خرید لباس آنچنانی نمی رسید . 

شالم رو روی سرم انداختم و بعد از پوشیدن کفش های پاشنه بلندم از خونه خارج شدم. 

یزدان توی ماشین آخرین سیستمش نشسته بود .. با دیدنم پیاده شد… به سمتش رفتم دستشو دراز کرد و دستمو توی دستش گرفت و بوسید .مسخ شده گفت 

_دیوانه کننده شدی . 

لبخند اجباری زدم در ماشین رو برام باز کرد . سوار شدم خودش هم سوار شد و ماشین رو به راه انداخت یه کم از راهو که رفتیم گفت 

_میشه انقدر تو لک نباشی؟حتی اگه شده تظاهر کن خوشحالی. 

پوزخندی زدم 

_وقتی نیستم چطوری تظاهر کنم؟

_مهرداد لیاقت تو رو نداشت… نمی خوام دیگه به خاطر اون خودتو داغون کنی . 

سکوت کردم و اونم فهمید که بی حوصلم چون آهی کشید و دیگه چیزی نگفت. 

یک ساعت بعد ماشین رو جلوی یه باغ لوکس و بزرگ نگه داشت . 

ماشین رو پارک کرد و پیاده شد در سمت من رو باز کرد و دستشو به سمتم گرفت . 

دستشو گرفتم و پیاده شدیم . پا به پای هم وارد شدیم… یکی از خدمه ها مانتو و شالم رو گرفت. 

توی آینه نگاهی به خودم انداختم. یه پیراهن قرمز با یقه ی قایقی… بلند با یه چاک بزرگ تا روی رون پاهام موهام هم تمام فر شده بود همون طوری که مهرداد دوست داشت .

پوزخندی زدم و همراه یزدان داخل رفتم.  چند تا از اساتید اونجا بودن بی توجه به همشون نزدیک جایگاه عروس و داماد نشستیم… 

سرمو پایین انداختم اصلا دلم نمی خواست به اون جمع نگاه کنم.  

توی افکار خودم بودم که یزدان دستمو گرفت و زمزمه کرد

_نگران نباش همه چی خوب میشه… 

لبخندی زدم همون لحظه اعلام ورود عروس و داماد شد .. دستم توی دست یزدان یخ بست . با تمام وجود به انتهای باغ خیره شدم… چشمم که به بابای مهرداد افتاد تمام وجودم از نفرت پر شد .

اگه الان بابام مرده بود اگه من برای انتقام وارد زندگی مهرداد شدم همش به خاطر این مردک عوضی بود واقعا از ته دل آرزو کردم بمیره.  

بالاخره مهرداد و دیدم… با اخم و جذبه دست توی دست الناز وارد باغ شد

صدای جیغ و داد همه بلند شد مهرداد با پدرش دست داد و صورت زن و مردی که حدس می زدم مادر پدر الناز باشن رو بوسید .

متوجه ی الناز شدم زیباییش نفس گیر شده بود… شاید مهرداد حق داشت اونو به من ترجیح بده . دست توی دست هم به سمت جایگاه عروس و داماد رفتن .

کنار هم نشستن… خیره به مهرداد بودم که انگار سنگینی نگاهم رو حس کرد.  برای یه لحظه صورتشو این طرف کرد و با بی تفاوتی نگاهشو ازم گرفت اما خیلی سریع گردنش به سمتم چرخید و ناباور نگاهم کرد و در آخر نگاهش روی دست های گره خورده ی من و یزدان ثابت موند

 

 

نگاهمو ازش گرفتم….یزدان خم شد و کنار گوشم گفت 

_محکم باش ترانه. 

سری تکون دادم و بی تفاوت به رو به رو چشم دوختم. 

سنگینی نگاه مهرداد و حس می کردم اما خونسردانه مشغول خوردن شیرینی شدم . 

بابای مهرداد به سمتش رفت.  از زیر چشم نگاهشون کردم دیدم مهرداد با عصبانیت یه چیزی به باباش گفت و باباشم به من نگاه کرد و پوزخند زد . 

خدایا چی میشد من همین الان جون این بشرو می گرفتم؟ 

یه چیزی زیر گوش مهرداد گفت که مهرداد با نفرت نگاهش کرد . 

نگاهمو ازشون گرفتم و به یزدان دوختم .. آهسته گفتم

_دلم می خواد فرار کنم . 

_هیش…امشب می تونی همه چیو تغییر بدی ترانه خودتو نباز. 

سرمو تکون دادم و مشغول خوردن شیرینیم شدم. توی افکار خودم بودم که گارسونی به سمتم اومد… همون طوری که لیوان خالی شربت رو بر می داشت کاغذی رو توی دامنم انداخت و بی حرف ازم دور شد .

نگاهی به یزدان انداختم و وقتی دیدم حواسش نیست کاغذ رو باز کردم :

_مهرداد خیلی عاشق تر از توعه. تو اونو فروختی اما اون تو رو نه.  

حیرت زده نوشته های روی کاغذ و خوندم این دیگه کی بود؟ 

به مهرداد نگاه کردم که دیدم با اخم های در هم به زمین چشم دوخته و انگار توی این دنیا نیست

پس این کاغذ و کی داده بود؟ بی خیال شدم و دوباره به فکر فرو رفتم .. همه اون وسط داشتن می رقصیدن…انگار فقط ما بودیم که توی فکر فرو رفته بودیم . من.. مهرداد.. یزدان… الناز ..

 

کم کم اهنگ شاد تموم شد و یه اهنگ ملیح برای رقص تانگو گذاشتن .. همه به مهرداد و الناز نگاه می کردن اما مهرداد با بی تفاوتی نشسته بود ..الناز خم شد و در گوشش چیزی گفت که مهرداد با اخم سرش رو به علامت نه تکون داد . 

یزدان دستمو فشرد و کنار گوشم گفت

_بریم برقصیم؟ 

سری تکون دادم.با هم بلند شدیم و وسط پیست رفتیم. 

دست یزدام دور کمرم حلقه شد .. دستمو دور گردنش حلقه کردم… یاد رقصم با مهرداد افتادم.برای اینکه کسی اشکامو نبینه سرمو توی سینه ی یزدان فرو بردم. نفس عمیقی کشیدم تا بغضم از بین بره .. 

حلقه ی دستای یزدان دور کمرم محکم تر شد چونه شو روی سرم گذاشت و سفت بغلم کرد . 

داشتیم می رقصیدیم که چشمم به مهرداد و الناز افتاد که اومده بودن وسط. 

با دیدن مهرداد اخم هام در هم رفت. چراغا خاموش بود اما می تونستم نگاه به خون نشسته شو روی خودم ببینم.از لجش رو به یزدان لبخندی زدم و با عشوه پشت چشم نازک کردم . 

یزدان یک دستشو روی گونم گذاشت و مسخ شده گفت

_خیلی خوشگلی .

لبخندم پررنگ تر شد 

_تو هم خیلی خوشتیپی. 

اونم لبخند زد سرشو نزدیک صورتم آورد و عمیق گونمو بوسید چشمامو بستم نه از روی لذت بلکه از روی عذاب .

هنوز وسطای آهنگ بود که یه دفعه صدا قطع شد. 

نگاهی به اطراف انداختم مهرداد ظاهرا دیگه نمی رقصید چون کنار دی جی و ایستاده بود و با تهدید به من نگاه می کرد . دی جی توی بلند گو گفت که مشکلی توی پخش به وجود اومده و همه بشینن. 

خوب می فهمیدم کار مهرداده . 

پوزخندی بهش زدم و ناچارا با یزدان به سمت میزمون رفتیم . 

به محض نشستن اس ام اسی از مهرداد برام اومد .

_بیا بالا . 

پوزخندم پررنگ تر شد و زیر لب گفتم

_به همین خیال باش

 

موبایلو گذاشتم سر جاشو خیره به نقطه ی نا معلومی شدم . دوباره صدای اس ام اسم اومد،می دونستم مهرداد به من خیره شده برای همین بدون اینکه به صفحه ی موبایلم نگاه کنم موبایلو خاموش کردم. 

 

حتی ندیده هم می تونستم بفهمم چقدر اعصابش داغون شده. لبخند محوی روی لبم اومد . یزدان خم شد و کنار گوشم گفت

_اگه حالت بد شد بریم توی باغ؟ 

سری تکون دادم و گفتم

_بریم .

هر دو بلند شدیم،یزدان دستش رو روی کمرم گذاشت و به جلو هدایتم کرد.

زیر سنگینی نگاه مهرداد دست تو دست یزدان به سمت باغ رفتیم . دستمو از دست یزدان بیرون کشیدم. 

زیر درخت بزرگی ایستادیم. چند تا نفس عمیق و پی در پی کشیدم تا بغضمو قورت بدم . دست یزدان روی بازوی برهنم نشست و منو به سمت خودش برگردوند . 

رو به روش ایستادم دستشو زیر چونم زد و مسخ شده گفت

_امشب خیلی خوشگل شدی می دونستی؟ 

معذب از نگاهش خواستم سرمو پایین بندازم که اجازه نداد. 

نالیدم: 

_یزدان .

خمار شده گفت 

_ترانه من خیلی دوستت دارم . 

حرفاش اذیتم می کرد

_خواهش می کنم ادامه نده . 

_نمی تونم،من نمی تونم از این همه عشق و زیبایی بگذرم.مگه قبول نکردی ازدواج کنیم؟ 

_یادت رفته با چه شرطی قبول کردم؟قول دادی دست بهم نزنی.قول دادی یزدان. 

بی توجه به حرفم سرشو نزدیک آورد. اگه منو می بوسید می مردم… 

دستمو روی سینش گذاشتم و گفتم 

_نکن .

دست دیگشو دور کمرم حلقه کرد و دستامو گرفت تا نتونم مانع بشم . 

اشکم در اومد… با گریه گفتم 

_یزدان خواهش می کنم نکن . 

سرش به سمت گردنم رفت لب هاش که به پوست گردنم خورد حس مرگ بهم دست داد . 

دیگه رسما به هق هق افتاده بودم که صداد عربده ای از پشت سرم بلند شد 

_بی نــــــــــاموس چه گهی می خوری هــــان؟ 

تا سرم برگشت مشت محکمی حواله ی صورت یزدان شد. 

بیشتر از اینکه از کتک کاری بترسم از صدای عربده های مهرداد می ترسیدم که محال بود به داخل نرسه.  

همون طوری که حدس می زدم الناز و پدر مهرداد و چند نفر دیگه بیرون ریختن . 

با ترس به مهرداد نگاه کردم .خون جلوی چشمشو گرفته بود انگار براش اهمیتی نداشت توی عروسی خودش سر یه دختر دیگه غیرتی شده . فقط با عربده به یزدان فحش ناموسی می داد و کتکش می زد . 

الناز به سمتمون دوید و با ترس گفت 

_مهرداد چی کار می کنی ؟ 

به سمت مهرداد رفت و بازوشو گرفت که مهرداد با خشم پسش زد و گفت: 

_من اگه امشب این حروم لقمه رو نکشم آدم نیستم . 

و دوباره مشت محکمی حواله ی صورت یزدان کرد .

چشمام سیاهی می رفت .دیدم که بابای مهرداد به سمتش رفت .دیدم که مهرداد فریاد می کشید دیدم که الناز خصمانه به من نگاه می کرد همه رو دیدم و طاقت نیاوردم و نقش زمین شدم که صداذ جیغ الناز بلند شد و آخرین تصویری که دیدم چهره ی خشن مهرداد بود

 

به سختی پلکامو باز کردم و خودمو توی محیط بیمارستان دیدم . 

تازه یادم افتاد عروسی مهرداد کتک کاری داد و فریاد های مهرداد… غش کردنم . 

دستمو روی شکمم گذاشتم خدایا بچم… حتی یه نفرم تو این اتاق لامصب نبود تا ازش درباره ی بچم بپرسم . 

صدای داد و فریاد آشنایی رو از بیرون اتاق شنیدم… صدای فریاد مهرداد رو خیلی خوب تشخیص دادم: 

_واسه چی پنج ساعت منو پشت در این سگ مصب نگه داشتی بهت می گم می خوام ببینمش حالیته؟ بکش کنار از جلوی در تا دک و پزتو بهم نریختم. 

پشت بند این فریاد در اتاق با ضرب باز شد و مهرداد پریشون حال داخل اومد پشت سرش هم یه پرستار با اعتراض داشت باهاش دعوا میکرد اما مهرداد بی توجه به سمت من اومد و با دیدن چشمای بازم با نگرانی دستمو گرفت و گفت

_باز کردی چشماتو. 

دل نگرون گفتم

_بچم؟

کلافه دستی به موهاش کشید و گفت 

_نمی دونم… انقدر فکرم درگیر تو بود از بچه نپرسیدم… خوبی مگه نه؟ 

دستمو از دستش کشیدم بیرون و سرد گفتم

_برو بیرون . 

پرستار هم پشت سرم با عصبانیت به مهرداد گفت 

_اقا مگه نمیگم برو بیرون؟ملاقات ممنوعه مگر بستگان نزدیک. 

مهرداد بی توجه به پرستار با غم به من خیره شد رومو ازش برگردوندم و با لحن سردی گفتم

_این اقا رو بفرستید بیرون نمی خوام اینجا باشه

پرستار با عصبانیت گفت

_شنیدید که خانم چی گفتن بفرمایید بیرون تا حراست خبر نکردم . 

مهرداد همون طوری که عقب عقب می رفت با حال خرابی گفت 

_ترانه من تنهات نذاشتم.پشت این در می شینم فکر نکن تنهایی خوب؟ یه هفته هم بستری بشی هر دقیقه باهاتم…

پوزخندی زدم . شاه دامادو باش . 

از اتاق که بیرون رفت بغضم شکست… چرا این کارو می کرد؟ مگه الان نباید پیش زنش باشه پس چرا اینجاست؟با این کارات می خوای منو دق بدی مهرداد . فقط می خوای منو دق بدی. 

دکتر اومد خداروشکر بچم سالم بود اما گفت خیلی باید مراقب خودم باشم… ساعت نزدیک پنج صبح بود و قرار بود بعد از تموم شدن سرمم مرخص بشم اما از چیزی که دلم گرفت نبودن مهرداد بود دیگه ازش خبری نشد نه مهرداد بود و نه یزدان… از این تنهایی خودم بغضم گرفت .. پرستار که سرم رو از رگم جدا کرد گفتم

_کجا باید حساب کنم؟ 

_پذیرش توی همین طبقه ست 

سری تکون دادم و بعد از صاف کردن مانتوم و برداشتن کیفم از اتاق بیرون رفتم… برخلاف تصورم مهرداد با فاصله از اتاق روی صندلی نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود. 

بی توجه به حضورش به آهستگی قدم برداشتم که برای یه لحظه سرشو بلند کرد و با دیدن من مثل برق پرید به سمتم اومد و بازومو گرفت

با سردی بازومو از دستش کشیدم و گفتم

_اگه دستت به من بخوره قسم می خورم خودمو از بالای این ساختمون بندازم پایین حسرت این بچه ای که به خاطرش جلز ولز می کنی به دلت بمونه . 

با کلافگی نگاهم کرد و گفت

_گور بابای بچه نفهمیدی درد من تویی؟

پوزخندی زدم و به راهم ادامه دادم که دنبالم اومد و دوباره بازومو گرفت و کنار گوشم گفت

_اگه حرف اضافه بزنی خودم اون بچه ی تو شکمتو می کشم تا بفهمی پاش بیوفته از خدا هم می گذرم اون بچه که سهله. 

با سرزنش نگاهش کردم که بازومو کشید

_ولم کن می خوام برم پذیرش .

بی توجه به حرفم دستم رو به سمت خروجی کشید

 

دلم نمی خواست سوار ماشینش بشم.دلم نمی خواست یه بار دیگه بازیچه ی دستش بشم. 

ایستادم… ایستاد نگاهم کرد که گفتم

_تشنمه میشه برام آب بخری؟ 

چند ثانیه عمیق نگام کرد و گفت 

_باشه…اما بیا بشین تو ماشین سر پا نمون

ناچارا سر تکون دادم و دنبالش رفتم در ماشین رو باز کرد و کمکم کرد بشینم خودش هم از خیابون رد شد تا آب بخره. 

به محض دور شدنش پیاده شدم و در ماشینو بستم به سمت خیابون دویدم و دستمو برای اولین تاکسی بلند کردم و قبل از این که مهرداد منو ببینه پریدم توی تاکسی و گفتم

_برو آقا 

پیرمرده نگاهی به سر و وضعم انداخت و ماشینو حرکت داد گفت

_کجا باید برم؟ 

خواستم آدرس خونه رو بدم اما مطمئن بودم مهرداد اولین جایی که می گرده اونجاست .. توی فکر فرو رفتم من که جایی و نداشتم…. مغموم به روبه رو خیره شدم که یاد یه نفری افتادم که می تونست کمکم کنه .

 

*

تاکسی جلوی یه ساختمون نگه داشت حساب کردم و پیاده شدم .زنگ طبقه ی چهارم و زدم طولی نکشید که در باز شد به سمت آسانسور رفتم. و دکمه ی چهار و فشار دادم توی آینه به خودم خیره شدم رنگم پریده بود و هیچی از آرایشم باقی نمونده بود .

آسانسور که نگه داشت پیاده شدم نیازی به گشتن نبود در واحدش رو باز گذاشته بود چند تقه به در زدم که گفت

_بیا داخل. 

وارد که شدم دیدمش پشت پیانوش نشسته بود و داشت با کلید هاش ور می رفت . 

سلامی کردم که گفت 

_معلومه عروسی خوش نگذشته. 

بی حوصله کیفمو پرت کردم و روی مبل نشستم

_مگه قرار بود خوش بگذره؟دارم از بیمارستان میام . 

خندید 

_لابد از دست مهرداد هم فرار کردی؟

_دقیقا .

_خوب چه فایده؟فردا می بینیش دیگه استاد دانشگاهته مثلا 

پوزخندی زدم

_آره اتفاقا شنبه کلاس اولم با خودشه

خندید

_خوب پس فرار کردنت چیه؟ 

شالمو از سرم کندم

_نمی دونم… خستم کرده مثلا امشب شب عروسیشه بست نشسته پشت در اتاق بیمارستان 

برگشت نگاهم کرد 

_شاید دوستت داره 

پوزخندی زدم: 

_آره از عشق زیادیشم ازدواج کرده

 

 

خندید از پشت پیانو بلند شد و به سمتم اومد . کنارم نشست و دستمو گرفت و گفت 

_همیشه اون طوری نیست که تو فکر می کنی.شاید مجبور شده 

کلافه دستمو کشیدم و گفتم

_چه اجباری آرمان؟ مگه بچه ست که به زور زنش داده باشن؟ 

خندید و شونه بالا انداخت 

_حالا به مهرداد نگم اینجایی ؟ 

با تهدید نگاش کردم

_نه نگو .

_از نگرانی می میره ها بره ببینه خونتون نیستی یه سکته ی کامل و رد می کنه .

از جام بلند شدم و گفتم

_نه،میره خونشون زنش آرومش می کنه جوش اونو نزن کن میرم بخوابم بیدارم نکن . 

با پرویی تمام به سمت اتاقش رفتم و خودمو روی تخت پرت کردم اینقدر خسته بودم که بی خیال فکر و خیال خوابم برد 

****

توی لیوان برای خودم و آرمان آبمیوه ریختم امروز روز دومی بود که خونه ی آرمان بودم مهرداد یک بار بهش زنگ زد و سراغ منو گرفت آرمان هم گفت بی خبرم. 

لیوان ها رو توی سینی گذاشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم که زنگ آیفون به صدا در اومد 

به سمت آیفون رفتم و با دیدن تصویر مهرداد سینی رو روی میز گذاشتم و با ترس گفتم

_آرمان مهرداد اومده.  

از جاش پرید و به سمتم اومد با دیدن مهرداد توی صفحه ی آیفون دکمه رو زد و گفت 

_برو توی اتاق سر و صدا هم نکن . 

سری تکون دادم و به سمت اتاق رفتم و درو نیمه باز گذاشتم تا بتونم ببینمشون .

چند دقیقه بعد در توسط آرمان باز شد با شیفتگی به مهرداد نگاه کردم .

باورم نمیشد همون بلوز دیروز تنش بود مهردادی که روزی سه دست لباس عوض می کرد. حالا با یه وضع نا مرتب جلوی چشمم بود .

آرمان با دیدنش گفت

_چه به روزت اومده رفیق از جنگ برگشتی؟

اومد داخل و خودشو روی مبل انداخت سرشو بین دستاش گرفت و کلافه گفت 

_دارم دیوونه میشم آرمان دارم دیوونه میشم… خونه نرفته کل شهرو گشتم نیست که نیست با اون حالش معلوم نیست کجا رفته. از شب عروسی خونه نرفتم غذا نخوردم حال و روزمو ببین… آخه این دختر چرا انقدر احمقه ؟ 

 

حرصم گرفت و زیر لب گفتم

_احمق خودتی بیشعور. 

به موهای بهم ریخته ش چنگ زد و گفت 

_کم مونده از دست این سر به تیمارستان بذارم. باورت میشه ؟ توی عروسی با اون پسره ی حروم لقمه اومده از لج من دست تو دست باهاش می رقصه اجازه میده لمسش کنه… نگاش کنه . رفتم توی باغ می خواست به زور… 

 

قیافه ش کبود شده بود با خشم ادامه داد

_اگه جلومو نمی گرفتن اون شارلاتان و می کشتم آرمان.دستایی که به تن ترانه خورده رو خودم قطع می کردم.ریده شد توی اون عروسی کوفتی رسما وسط مجلس ول کردم اومدم. توف تو این زندگی سگی.

 

 

آرمان زیر زیرکی نگاهی به من انداخت و گفت 

_یعنی انقدر روش غیرت داری؟ 

مهرداد خیره نگاش کرد و گفت 

_فکر کردی واسه ی چی دارم اینجا آتیش می گیرم ؟تو میگی غیرت؟من می خوام چشمای اونی که بهش نگاه می کنه رو در بیارم میگی غیرت؟ دو روز گم و گور شده می خوام همه رو بکشم میگی غیرت؟اگه امروزم پیداش نشه اگه فردا هم دانشگاه نیاد چی کار کنم؟ 

 

آرمان موزمار خندید و گفت 

_هیچی به خوبی و خوشی به زندگی با زنت ادامه بده .

با این حرف مهراد چنان نگاهی بهش انداخت که آرمان بدبخت از ترس خفه شد. 

خندم گرفت،خواستم از پشت در کنار برم که بلوزم گیر کرد به دستگیره و صدا داد .. سر مهرداد به این سمت برگشت ،سریع کنار رفتم و دستم و روی قلبم گذاشتم؟ یعنی دید منو؟

همون لحظه در اتاق با ضرب باز شد تکونی خوردم مهرداد با چهره ی کبود شده جلوی روم ایستاده بود. 

صاف ایستادم و سعی کردم خودم و نبازم. آرمان هم وارد شد و سرفه ی مصلحتی کرد و بامزه گفت

_عه؟ ترانه تو اینجا بودی؟

مهرداد بی توجه به حرف آرمان به سمتم هجوم آورد یقه م رو توی مشتش گرفت و کوبوندم به دیوار درد بدی توی کمرم پیچید با عصبانیت گفتم

_چته وحشی کمرم شکست ؟ 

 

از لابه لای دندون هاش غرید 

_کمرت که چیزی نیست.

بازومو توی مشتش گرفت و فشرد… انقدر محکم که آخم بلند شد آرمان به سمتون اومد و نگران گفت 

_مهرداد چی کار می کنی؟ کشتیش. 

مهرداد نگاه بدی به آرمان انداخت و گفت 

_تو دخالت نکن . 

رو کرد به من و با فکی قفل شده گفت 

_کارت به جایی رسیده منو قال می ذاری؟

محکم تر بازومو فشار داد 

_با اون توله ی تو شکمت فرار می کنی اونم از دست من؟

رفته رفته عصبی تر میشد 

_دعا به جون بچه ی توی شکمت کن که زنده ای ترانه

با وجود درد دستم باز خودمو نباختم و گفتم

_کاری نکن سقطش کنم . 

به حرفم خندید… 

_جرئتشو نداری. 

_چرا به این کارات ادامه بدی سقطش می کنم. هر چیزی که منو به تو وصل کنه رو از بین می برم 

هنوز حرفم تموم نشده بود دستشو با خشونت بالا برد نگاهم نا باور روی دستی خیره موند که کم مونده بود روی صورتم فرود بیاد. 

چند ثانیه نگاهم کرد و بعد دستش مشت شد و کنار صورتم روی دیوار کوبیده شد 

یک بار دو بار سه بار محکم به دیوار کوبید و عربده کشید که آرمان بازوشو گرفت 

_چی کار می کنی پسر ؟ 

نگاهم با نگرانی به دستش که خون مرده شده بود خیره موند دلم می خواست برم دستشو بگیرم و ببینم چی شده اما جلوی خودمو گرفتم .

به سمتم برگشت و گفت

_بپوش میریم

 

عصبی خندیدم :

_باشه دیگه چی؟من هیچ جا با تو نمیام مهرداد از اینجا برو. 

_نمیای؟ 

محکم گفتم :

_نه نمیام .

سری تکون داد… به مانتو و شالم که سر چوب لباسی آویزون بود چنگ زد و به سمتم اومد و شالو روی سرم انداخت .داد زدم

_چی کار می کنی روانی؟آرمان جلوی اینو بگیر 

آرمان با خنده دستشو بالا برد و گفت 

_من از پسش بر نمیام. 

مهرداد به زور مانتوم و تنم کرد و بی توجه به تقلا هام منو روی کولش انداخت.خدای من این پسر رسما زده بود به سرش.. 

به شونه ش مشت کوبیدم و داد زدم: 

_منو بذار زمین مهرداد بدجوری تلافی می کنم هر جا هم ببری منو فرار می کنم. 

صدای عصبیش به گوشم رسید 

_دهنتو ببند ترانه حوصله ندارم .

چشمام از پرویی این بشر گرد شد… در خونه رو باز کرد و بی توجه به جیغ و دادام به سمت پله ها رفت حتی واینستاد تا آسانسور بیاد 

به خاطر همسایه های آرمان نمی تونستم جیغ و داد کنم برای همین زیر گوش مهرداد تهدیدش می کردم. 

_اگه منو نذاری زمین هم خودمو می کشم هم تو رو مهرداد خستم کردی آخه دردت چیه؟کجا داوی منو می بری؟ لابد خونت منم بشم عضو حرمسرات ها؟ 

با پرویی جواب داد :

_نه الناز ناراحت میشه تو رو یه جای دیگه می برم عزیزممم.

عصبانیتم به اوج رسید هر کاری می کردم نمی تونستم از دستش خلاص بشم .

به سمت ماشینش رفت و منو نشوند روی صندلی درو باز کردم که با عجله نشست دستمو کشید و درو بست و قفل مرکزی و زد. 

با حرص چند لحظه چشمامو بستم… برگشتم به سمتش و شمرده شمرده گفتم

_چی از جونم میخوای؟ 

ماشین و روشن کرد و بدون اینکه نگام کنه گفت

_فقط می خوام آدمت کنم یاد بگیری منو قال نذاری.نترس مثل سابق نیست هر غلطی کردی هیچی بهت نگم.حالا که پا رو من گذاشتی باید منتظر عواقبشم باشی. 

عصبی داد کشیدم

_تو کی باشی ها؟آبروتو تو کل دانشگاه می برم حالا ببین!  

_هر غلطی دلت می خواد بکن با این کارات فکر کردی چی از من مونده هان؟نه اون دانشگاه کوفتی نه دانشجو ها هیچکی برام مهم نی حالیته؟ زده به سرم رد دادم. 

خیره به صورت عصبانیش گفتم

_مقصر خودتی مهرداد به خاطر یه اشتباه من ببین چی کار کردی؟حالا که ازدواج کردی و پا رو من گذاشتی دیگه چته؟برو ور دل زنت چی از جون من می خوای؟ دردت بچته؟نگران نباش مواظبش هستم… اونی که رفت تو بودی اونی که ازدواج کرد تو بودی اون وقت… 

حرفم با عربده ای که زد قطع شد :

_مجــــبور شدم لعنتی… به خاطر توعه عوضی مجبور شدم من.

تمسخر آمیز خندیدم… می خواستم بگم آره نه که هجده سالته مجبورت کردن.اما هیچی نگفتم خسته شدم از اینکه هر چی بگم و مهرداد طلبکار باشه.

ساکت نشستم تا ببینم باز چه بازی می خواد سرم در بیاره.چند دقیقه ای گذشت تا اینکه ماشینو پارک کرد سرمو بلند کردم و با دیدن یه هتل پنج ستاره ابروهام بالا پرید. مهرداد پیاده شد و سوئیچ رو به دست مردی که لباس فرم پوشیده بود داد .. به سمت من اومد و درو باز کرد. بهت زده نگاهش می کردم .بی توجه دستمو گرفت و به سمت هتل کشوند. 

ناباور گفتم

_زده به سرت؟ 

عصبی گفت

_هیششش… صدات در نیاد .

از پرویی این بشر داشتم دیوونه میشدم انگار نه انگار من آدمم.هر کار می خواست می کرد و تازه می گفت تو دخالت نکن .

بدون اینکه دستمو ول کنه به سمت پذیرش رفت و دو تا اتاق روبه روی هم گرفت هر چقدر هم بهش گفتم گوش نکرد حتی فشار دستشو کم نمی کرد نامرد. 

انگار صاحب هتل رفیق فابریک مهرداد بود که حتی نگفت شناسنامه هاتونو بدین و خیلی زود کلید اتاقامونو داد مهرداد هم بعد از تشکر کلید ها رو گرفت. دستمو کشید به سمت آسانسور و دکمه ی هشت رو زد. 

با حرص گفتم

_الان یعنی چی؟ خونه ی آرمان می موندم چرا منو آوردی اینجا؟ 

چپ چپ نگام کرد و گفت 

_به خاطر همون یک شبی که زیر سقف یه مرد دیگه خوابیدی حسابی قراره تنبیه بشی ترانه.

_وا… آرمان بود ها… 

_آرمان؟برو خداروشکر کن داداش نداری وگرنه داداشتم دستتو می گرفت دستشو قطع می کردم اوکی عزیزم؟ 

پوزخند زدم: 

_هه…آره.کاش اونقدر غیرت داشتی که راه به راه خودتم خیانت نکنی.تو از بس هوس بازی که بقیه رو هم به همون چشم می بینی .

چنان بد نگاهم کرد که از حرفم پشیمون شدم . آسانسور ایستاد. دستمو کشید و با عصبانیت منو به سمت اتاق کشوند.در رو با کلید باز کرد و تقریبا پرتم کرد داخل. 

بدون اینکه بیاد داخل با عصبانیت گفت

_امشبه رو بی مزاحمت بخواب که چوب خطم پره.فردا جواب همه ی حرفا و کاراتو می گیری. 

بعد از حرفش درو بست و روم قفلش کرد. 

نا باور به در بسته خیره موندم . احمق،رسما زندونیم کرد. 

نگاهی به اطراف انداختم و نیشم شل شد ولی خدایی خوب جایی زندانی شده بودم.این هتل هیچی کم نداشت. مهرداد هم عجیب رفیقایی داشت و رو نمی کرد. به همه جا سرک کشیدم و هر لحظه بیشتر کفم برید آخر هم با لبخند روی تخت گرم و نرم هتل خوابم برد

****

با صدای باز شدن چشمامو باز کردم.مهرداد با سر و وضع مرتب و شیک در حالی که توی دستش ساک لباس هام دستش بود اومد داخل. 

خواب آلود چشمامو مالیدم و گفتم

_بد نبود یه در بزنی. 

نیم نگاهی بهم انداخت و لباس هامو گوشه ی اتاق گذاشت

_برات صبحانه سفارش دادم بخور یک ساعت دیگه پایین آماده باش. پنج دقیقه هم منتظر نمی مونم ترانه به روش دیشب خودم آماده ت می کنم .

حرفش و زد و جلوی چشم های بهت زده ی من از اتاق بیرون رفت

 

لباسامو پوشیدم،چشمم به صبحانه ی دست نخورده افتاد. 

هنوز بیست دقیقه از زمانی که مهرداد بهم داده بود گذشته اما نمی خواستم وقتو تلف کنم. برای خودم یه ساندویچ درست کردم و توی کیفم گذاشتم از اتاق بیرون رفتم و با آسانسور خودم رو به طبقه ی همکف رسوندم.نگاهی به اطراف انداختم. با دیدن مهرداد که توی لابی پا روی پا انداخته بود و قهوه می خورد رومو برگردوندم .

احمق همین ژست های دختر کشو می گرفت که همه ی دخترا بهش زل زده بودن. 

با سری پایین افتاده به سمت در هتل به راه افتادم و فقط خدا خدا کردم که مهرداد منو نبینه. 

از هتل که بیرون رفتم لبخندی روی لبم نشست از تصور قیافه ی عصبانیش وقتی می رفت توی اتاق و جای خالیمو میدید لذت می بردم . 

شروع کردم به قدم زدن نمی دونستم ایستگاه اتوبوس کجاست،پول اضافی هم نداشتم.پس اندازمم رو به اتمام بود مجبور بودم صرفه جویی کنم . 

بی هدف برای خودم قدم می زدم و از تصور مهرداد لبخند می زدم که صدای بوق ماشینی به گوشم خورد .. سر برگردوندم و با دیدن مهرداد با تعجب نگاهش کردم.لبخند مکش مرگ مایی زد و گفت

_فکر کردی من از یه لونه مار دو بار گزیده میشم خانم کوچولو؟ 

دهنم از این همه تیز بینی این بشر باز موند… چطور منو دید؟ 

_زیاد تو شوک نرو،سوار شو ! 

چشم غره ای به سمتش رفتم اگه سوار نمیشدم باز به زور می خواست دستمو بگیره و سوارم کنه برای همین ترجیح دادم مثل بچه ی آدم بشینم. 

با لبخند نگاهی بهم انداخت و گفت

_نه،خوشم اومد داری بزرگ میشی .

نفسی با حرص کشیدم و جواب ندادم…بهترین کار بی محلی بود. ماشینو روشن کرد و بی حرف راه افتاد توی کل مسیر فقط صدای ضعیف آهنگ بود که سکوت و می شکست. 

یک کوچه بالاتر از دانشگاه ماشین و نگه داشت.دلم می خواست بهش تیکه بندازم اما چیزی نگفتم… دستم که به سمت دستگیره رفت ناگهانی پاشو روی پدال گاز گذاشت.  جیغی کشیدم و گفتم

_چی کار می کنی دیوونه؟ 

جواب نداد و این بار ماشین رو درست روبه روی دانشگاه پارک کرد . 

چند تا از دانشجو ها که مهرداد و میشناختن با تعجب به ما نگاه کردن… لبمو گزیدم و گفتم

_تو زده به سرت . 

_تو روانیم کردی . 

پوزخندی زدم و خواستم جواب بدم که چند تقه به پنجره ی مهرداد خورد .. سرمو برگردوندم و با دیدن الناز خجالت زده پیاده شدم… ماشین و دور زد و نگاه بدی بهم انداخت طوری که از خودم خجالت کشیدم .بی حرف به راه افتادم و زیر سنگینی نگاه بقیه وارد دانشگاه شدم اما دلم طاقت نیاورد و کنج دیوار ایستادم و مخفیانه نگاهشون کردم.  حالا الناز جای من نشسته بود… نگاهم به مهرداد افتاد… انگار داشت یکی از همون دادهای خوشگلشو سر الناز می کشید همیشه ی خدا هم مقصر بود هم طلبکار،بیچاره الناز شایدم بیچاره من

 

بی حوصله سر کلاس نشستم که یزدان وارد شد .. با دیدن صورت کبود شدش با ناراحتی بهش زل زدم.  نیم نگاهی بهم انداخت و بی تفاوت همون ردیف های اول نشست .. یکی از پسرا با خنده گفت

_یزدان کی کتکت زده؟ 

یزدان با عصبانیت غرید 

_ببند دهنتو. 

یکی دیگه از پسرا با تمسخر گفت 

_خوب راست میگه دیگه پسر طرف بد زده آش و لاشت کرده . 

یزدان با عصبانیت از جا پرید که همون لحظه مهرداد و پشت بندش الناز وارد شدن . با دیدنشون همه شروع کردن به دست زدن و هر کی یه جوری می خواست خودشیرینی کنه..  

الناز ردیف اول نشست و مهرداد با اخمای درهم و قیافه ی گرفته بدون اینکه جواب تبریکای بچه ها رو بده پاشا میزش رفت اما پوریا که هیچ وقت از رو نمی رفت با پرویی گفت 

_خوب استاد یه شیرینی خواستیم انقدر ترش می کنید،شام عروسیم که بهمون ندادین.  خون خونمو می خورد. 

مهرداد سر کیفش رو باز کرد و با جدیت گفت 

_آقای اسماعیلی نظم کلاسو بهم نزنید وگرنه مجبورم اخراجتون کنم .

پوریا بدبخت وا رفته سر جاش نشست.مهرداد با همون جدیت درس رو شروع کرد اون درس می داد و من دستمو زیر چونه م زده بودم و مات و مبهوت نگاش می کردم. 

برای یه لحظه سرشو بر گردوند و با دیدن من رشته ی کلام از دستش در رفت . 

نگاهمو ازش نگرفتم… دوباره شروع کرد اما معلوم بود اون تمرکز قبلی رو نداره.

با هر بدبختی بود کلاس تموم شد . زودتر از همه بلند شدم و وسایلمو جمع کردم… زیر نگاه سنگین مهرداد به سمت در رفتم… سرم پایین بود و داشتم می رفتم که همون لحظه یکی با عجله وارد شد و محکم خورد بهم .

همه ی جزوه هام پخش زمین شد خودمم به سختی تونستم تعادلمو حفظ کنم و پخش زمین نشم اما کتفم بدجوری درد گرفت.  

با عصبانیت گفتم

_چرا مثل یابو میای تو ؟ 

پسره انگار بهش برخورد

_خودت چی؟ کوری منو ندیدی ؟ 

از این پروییش صدام رفت بالا 

_معلوم بود کی کوره،مثل وحشی ها پریدی تو کلاس حالیتم نیست آدم داره رد میشه.  

نگاهی به سر تاپام انداخت و با تمسخر گفت 

_زیادی ریزی خانم کوچولو.  

خون خونمو میخورد مخصوصا اینکه همه به من زل زده بودن.

عصبی جواب دادم: 

_اگه ریزم حداقل با آمپول هیکل گنده نکردم. 

نگاهی به ابروهاش انداختم و با تمسخر ادامه دادم: 

_این ابروهاتم که از من نازک تر برداشتی داداچ. 

صدای شلیک خنده به هوا رفت. کارد می زدی خون پسره در نمیومد.بهم نزدیک شد دستشو  با تهدید تکون گفت 

_ببین با بد کسی در افتادی،اگه همین الان معذرت خواهی کردی که کردی اگه نکردی بلایی به سرت میارم که…

هنوز حرفش تموم نشده بود یکی مچ دستش رو گرفت. بر گشتم و با دیدن مهرداد لبخندی رو لبم نشست . اونم پوزخندی به پسره زد و گفت

_تو کیو داری تهدید می کنی؟ 

پسره ساکت شد… خاک تو سرش با اون هیکل آمپولیش. 

مهرداد نگاهی به سرتاپاش انداخت و گفت

_کدوم رشته درس می خونی؟ 

_پزشکی. 

سر تکون داد و گفت 

_پزشکی خوبه اما.… 

سرشو نزدیک پسره برد و آهسته گفت

_اگه همین الان از خانم عذرخواهی نکنی مجبوری باهاش خداحافظی کنی

 

بی حوصله سر کلاس نشستم که یزدان وارد شد .. با دیدن صورت کبود شدش با ناراحتی بهش زل زدم.  نیم نگاهی بهم انداخت و بی تفاوت همون ردیف های اول نشست .. یکی از پسرا با خنده گفت

_یزدان کی کتکت زده؟ 

یزدان با عصبانیت غرید 

_ببند دهنتو. 

یکی دیگه از پسرا با تمسخر گفت 

_خوب راست میگه دیگه پسر طرف بد زده آش و لاشت کرده . 

یزدان با عصبانیت از جا پرید که همون لحظه مهرداد و پشت بندش الناز وارد شدن . با دیدنشون همه شروع کردن به دست زدن و هر کی یه جوری می خواست خودشیرینی کنه..  

الناز ردیف اول نشست و مهرداد با اخمای درهم و قیافه ی گرفته بدون اینکه جواب تبریکای بچه ها رو بده پاشا میزش رفت اما پوریا که هیچ وقت از رو نمی رفت با پرویی گفت 

_خوب استاد یه شیرینی خواستیم انقدر ترش می کنید،شام عروسیم که بهمون ندادین.  خون خونمو می خورد. 

مهرداد سر کیفش رو باز کرد و با جدیت گفت 

_آقای اسماعیلی نظم کلاسو بهم نزنید وگرنه مجبورم اخراجتون کنم .

پوریا بدبخت وا رفته سر جاش نشست.مهرداد با همون جدیت درس رو شروع کرد اون درس می داد و من دستمو زیر چونه م زده بودم و مات و مبهوت نگاش می کردم. 

برای یه لحظه سرشو بر گردوند و با دیدن من رشته ی کلام از دستش در رفت . 

نگاهمو ازش نگرفتم… دوباره شروع کرد اما معلوم بود اون تمرکز قبلی رو نداره.

با هر بدبختی بود کلاس تموم شد . زودتر از همه بلند شدم و وسایلمو جمع کردم… زیر نگاه سنگین مهرداد به سمت در رفتم… سرم پایین بود و داشتم می رفتم که همون لحظه یکی با عجله وارد شد و محکم خورد بهم .

همه ی جزوه هام پخش زمین شد خودمم به سختی تونستم تعادلمو حفظ کنم و پخش زمین نشم اما کتفم بدجوری درد گرفت.  

با عصبانیت گفتم

_چرا مثل یابو میای تو ؟ 

پسره انگار بهش برخورد

_خودت چی؟ کوری منو ندیدی ؟ 

از این پروییش صدام رفت بالا 

_معلوم بود کی کوره،مثل وحشی ها پریدی تو کلاس حالیتم نیست آدم داره رد میشه.  

نگاهی به سر تاپام انداخت و با تمسخر گفت 

_زیادی ریزی خانم کوچولو.  

خون خونمو میخورد مخصوصا اینکه همه به من زل زده بودن.

عصبی جواب دادم: 

_اگه ریزم حداقل با آمپول هیکل گنده نکردم. 

نگاهی به ابروهاش انداختم و با تمسخر ادامه دادم: 

_این ابروهاتم که از من نازک تر برداشتی داداچ. 

صدای شلیک خنده به هوا رفت. کارد می زدی خون پسره در نمیومد.بهم نزدیک شد دستشو  با تهدید تکون گفت 

_ببین با بد کسی در افتادی،اگه همین الان معذرت خواهی کردی که کردی اگه نکردی بلایی به سرت میارم که…

هنوز حرفش تموم نشده بود یکی مچ دستش رو گرفت. بر گشتم و با دیدن مهرداد لبخندی رو لبم نشست . اونم پوزخندی به پسره زد و گفت

_تو کیو داری تهدید می کنی؟ 

پسره ساکت شد… خاک تو سرش با اون هیکل آمپولیش. 

مهرداد نگاهی به سرتاپاش انداخت و گفت

_کدوم رشته درس می خونی؟ 

_پزشکی. 

سر تکون داد و گفت 

_پزشکی خوبه اما.… 

سرشو نزدیک پسره برد و آهسته گفت

_اگه همین الان از خانم عذرخواهی نکنی مجبوری باهاش خداحافظی کنی

 

طوری با جدیت گفت که پسره خفه شد.ناچارا سری تکون داد و گفت

_معذرت میخوام. 

ذوق کردم از اینکه این طوری ضایع شد. مغرور نگاهش کردم و گفتم

_جزوه هایی که ریختی زمین و جمع کن بده دستم .

طوری نگاهم کرد انگار دلش میخواست همون جا منو بکشه اما خم شد و همه ی کاغذ ها رو جمع کرد و به دستم داد . 

سری تکون دادم… با تهدید نگاهم کرد و از کلاس بیرون زد… مهرداد هم نیم نگاه معناداری بهم انداخت.خواست از کلاس بیرون بره که صدای پچ پچ یه دختره اومد: 

_این استاده واسه چی تو کف این دخترست مگ زن نکرده؟ 

مهرداد متوقف شد و سرشو به سمت اون دو تا دختر برگردوند.الناز با قهر از کلاس بیرون رفت اما مهرداد بی اعتنا رو به دختره گفت

_زندگی خصوصی بقیه ربطی به شما نداره. 

این دختر و می شناختم یگانه بود و تو کل دانشگاه به زبون درازش معروف بود. کم نیاورد و گفت

_آخه استاد شما ماشالله الگوی مایی ولی شایعت هر روز با یه دختر تو دانشگاه می پیچه.یه بار استاد سماوات یه بار شایعه ی بوسیدن دانشجو یه بار ازدواج با دانشجوی تازه وارد… زندگی خصوصی بقیه ربطی به ما نداره اما تا زمانی که مثل بمب منفجر نشه. 

خجالت زده به مهرداد نگاه کردم.بقیه هم منتظر بودن تا ببینن جواب مهرداد چیه.حق هم داشت جوابی نداشته باشه . اخمم در هم رفت.همون لحظه یزدان دفتر دستکش و جمع کرد و با پوزخند گفت

_یگانه بهتره سوال نپرسی،یه عده از مردا ماشالله همه رو با هم می خوان .

بعد هم با همون پوزخند از کلاس بیرون رفت . کارد می زدی خون مهرداد در نمیومد .. با دلخوری نگاهش کردم و پشت سر یزدان از کلاس بیرون زدم .

صداش زدم که واینستاد پریدم جلوش… دلخور نگام کرد که گفتم

_من متاسفم یزدان.نمی خواستم این طوری بشه. 

معلوم بود عصبیه چون با لحن خشنی گفت: 

_ترانه متاسف نباش یه کم به خودت بیا.مگه قرار نبود ازدواج کنیم؟چرا هر بار می گم پشت گوش می ندازی؟گفتی بله پس باش! نترس و با من بیا.بذار به همه جار بزنم مال منی تا کسی جرئت گه خوردن نداشته باشه. 

درمونده گفتم

_نمی تونم یزدان نمی تونم تو رو هم بدبخت کنم. 

_ترانه من کنار تو خوشبختم.مطمئنم تو رو هم خوشبخت می کنم اون بچه رو هم خوشبخت می کنم.فقط کافیه تو یه کم سعی کنی تا از دست اون استاد قلابی نجات پیدا کنی اون وقت من واست همه کار می کنم.

_بذار بازم فکر کنم .

کلافه نفسشو فوت کرد و گفت 

_اوکی من که این همه صبر کردم بازم روش اما یادت نره ترانه هیچ کس مثل من این طوری به پای تو نمی مونه.مهرداد که اصلا… یه بار با قلبت جلو رفتی تکلیفت این شد به بارم با عقلت جلو بیا و بذار دو تامون از این عذاب خلاص شیم . قول میدی این طوری بهش فکر کنی؟ 

خیره نگاهش کردم و سری تکون دادم. به خودم که نمی تونستم دروغ بگم حق با یزدان بود

 

یک هفته از روزی که با یزدان حرف زدم گذشت تو این یک هفته خیلی فکر کردم من حامله بودم… پول خارج رفتن نداشتم اینجا هم نمی تونستم بمونم به خاطر بچمم شده باید با یه نفر ازدواج می کردم و کی بهتر از یزدان؟ 

آدمی که با وجود این همه اتفاق پام وایستاده بود مطمئنا بعد ازدواج هم پام وایمیستاد بعد از تموم شدن کلاسم به سمتش رفتم و گفتم

_باید صحبت کنیم

عمیق نگاهم کرد و سر تکون داد.کلاس تقریبا خالی شده بود روی یکی از صندلی ها نشستم و یزدان هم روبه روم نشست و گفت

_خوب؟فکراتو کردی؟ 

سرمو تکون دادم و بعد از نفس عمیقی گفتم

_قبول می کنم . 

ناباور نگاهم کرد ادامه دادم 

_ببین یزدان تو شرایط منو می دونی اگه دارم باهات ازدواج می کنم بیشتر به خاطر بچمه نمیخوام هر کی هر حرفی از دهنش در اومد به بچم بزنه… دوم اینکه می دونی من دلم هنوز با مهرداده شاید به این زودی نتونم باهاش کنار بیام برای همین میخوام بهم فرصت بدی و بعد از ازدواج تا وقتی اونو کامل فراموش کنم بهم مهلت بدی. ..سوم اینکه من عروسی نمی خوام یه عقد ساده هم کافیه تا اون روزم نمی خوام کسی چیزی بفهمه.  

 

لبخندی زد و بی مکث گفت

_همش قبوله. اما وقتو تلف نکنیم باشه؟ هر چی زودتر وقت محضر بگیریم. 

سری تکون دادم که هیجان زده از جاش بلند شد و گفت

_همه چیز خیلی خوب میشه بهت قول میدم. لبخند زورکی زدم که چشمکی حواله م کرد و از کلاس بیرون رفت. 

اون که رفت بغضم ترکید… سرمو روی میز گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن من دلم بابای بچمو میخواست نه یزدانو اما مجبور بودم هم به خاطر خودم هم به خاطر بچم . 

نمی دونم چقدر گذشت که توی کلاس اشک ریختم که صدای نگران و مردونه ای اسمم رو صدا زد .. سرمو بلند کردم و با دیدن مهرداد دستپاچه اشکامو پاک کردم. 

در کلاس رو بست و با نگرانی به سمتم اومد .بی تعارف کنارم نشست و گفت

_چرا گریه می کنی؟ 

اینو که گفت گریم شدت گرفت و بغض دار گفتم

_من خیلی بدبختم .

با تحکم بهم تشر زد

_هیششش تا من هستم تو بدبخت نیستی. 

_اتفاقا تو بدبختم کردی . 

مثل قدیم بهم نزدیک شد و اشک های روی گونمو پاک کرد و مهربون گفت 

_درست میشه… کم کم داره همه چیز درست میشه اون وقت منم که یه دنیا حرف باهات دارم قول می دم همه ی این روزای سختو فراموش کنی قول میدم .

می خواستم بگم دیگه دیره اما نباید می گفتم چون مطمئنم باز با زورگویی می خواست مانعم بشه. با چشمای اشکی نگاهش کردم که بی طاقت بغلم کرد و زمزمه وار گفت

_صد دفعه بهت نگفتم نریز اون اشکای لامصبتو؟فکر کردی چیزی عوض شده؟ من هنوزم با دیدن اشکات جون میدم

 

 

خواستم خودمو از بغلش بیرون بکشم که محکم تر فشارم داد :

_دلم برات تنگ شده.

سرشو توی گردنم برد و عمیق بو کشید. 

نالیدم

_نکن مهرداد،الان یکی میاد انگار فراموش کردی ازدواج کردی!  

انگار حرفامو نمی شنید هر لحظه حلقه ی دستش تنگ تر می شد،بی قرار گفت 

_امشب منم بیام اتاقت؟

یاد این یک هفته افتادم که هامون اجازه نداد به خونم برگردم خونم و مجبورم کرد توی هتل بمونم و خودش هم درست اتاق روبه رویی من موندگار شد انگار نه انگار زن و زندگی داره .

از حرفش جا خوردم… سکوتم و که دید گفت 

_دست بهت نمی زنم قول میدم،فقط مثل گذشته برام غذا بپز. 

خندم گرفت 

_من کی غذا پختن بلد بودم؟ 

_یادت رفته یه بار اون ماکارانی که درست کردی؟ 

_اونو که نتونستی بخوری.  

_عوضش موقع پختنش یه دل سیر نگات کردم . 

خواستم بخندم و باز با یادآوری الناز و یزدان داغ کردم و گفتم

_ولم کن مهرداد با این کارات فقط جفتمونو عذاب میدی .

با اکراه ازم جدا شد. خواستم بلند بشم که مچ دستمو گرفت برگشتم که گفت 

_کسی حرفی زد که داشتی گریه می کردی؟ 

چشمام ازش دزدیدم… 

_نه همین طوری گریه می کردم.  

_اگه کسی اذیتت کرد بگو . 

_تو اذیتم می کنی. 

دلخور نگام کرد… دستم و از دستش بیرون کشیدم،داشتم به سمت در کلاس می رفتم که گفت 

_وایستا با هم بریم . 

بی اعتنا به حرفش از اتاق بیرون رفتم… از دانشگاه بیرون زدم که چشمم به ماشین مهرداد افتاد که الناز کنارش ایستاده بود. پوزخندی زدم چند نفرو برای ماشینش وعده می گرفت؟

از دانشگاه بیرون اومد و با ابرو به ماشینش اشاره کرد رومو ازش گرفت مطمئنا از الناز جونش یادش رفته بود. 

با صدای بوق ماشینی سرمو بلند کردم و با دیدن یزدان لبخند مصنوعی زدم . شیشه رو پایین داد و گفت 

_سوار شو عزیزم. 

سر تکون دادم و سوار شدم… 

ماشینو راه انداخت و با لبخند گفت 

_یکی از دوستای بابام محضر داره بهش گفتم گفت هر وقت بخوایم می تونه کارمونو راه بندازه. منتها من گفتم دو روز دیگه تا تو کاراتو ردیف کنی ..

ترس به دلم افتاد اما چیزی نگفتم به جاش پرسیدم

_خانوادت چی؟ 

_لازم نیست بهشون بگم… مامانمو میشناسم بفهمه مجبورمون می کنه بساط عروسی و راه بندازیم… تو هم که گفتی نمیخوای عروسی بگیری برای همین خودمون عقد می کنیم بعد یواش یواش بهشون می گیم . 

سری تکون دادم 

_همه چی خیلی خوب میشه مطمئن باش . 

لبخند مصنوعی زدم،داشت به سمت خونه می رفت که آدرس هتل رو دادم و در جواب سوالاش فقط گفتم خونه رو دادم بنایی کنن برای همین هتل می مونم . 

ماشین رو که جلوی هتل نگه داشت تشکر کردم و بی خداحافظی پیاده شدم.

داشتم به سمت هتل می رفتم که ماشینی با سرعت زیاد به سمتم اومد .. انگار هدفش من بودم که این طوری گاز می داد… سر جام خشکم زد هر لحظه نزدیک تر شد و توی یک قدمیم به طرز ماهرانه ای راهشو کج کرد

 

 

با ترس دستمو روی قلبم گذاشتم،من مطمئنم هدف این ماشین من بودم.چون تا من خواستم از خیابون رد بشم با سرعت خیلی زیادی مستقیم به سمت من اومد.

انقدر شوک زده شده بودم که نمی تونستم قدم از قدم بر دارم.دستمو روی شکمم گذاشتم،اگه بهم می خورد و بلایی سر بچم میومد… 

نفسم قطع شد ،خدایا کی با من انقدر دشمنی داره که بخواد منو بکشه. 

با قدم های سست به سمت هتل رفتم،توان رفتن تا بالا رو نداشتم برای همین همون جا توی لابی نشستم. 

خیلی سرعت داشت و اگه لحظه ی آخر راهشو کج نمی کرد قطعا می مردم. 

ده دقیقه ای همون جا هاج و واج نشسته بودم که مهرداد وارد هتل شد،با عجله داشت به سمت آسانسور می رفت که چشمش به من افتاد.بهت زده نگاهم کرد و بعد با نگرانی به سمتم اومد و کنارم نشست.بازوهامو گرفت 

_خوبی ترانه؟ 

گنگ گفتم

_هان؟ 

_طوریت که نشد؟خیلی ترسیدی؟

به خودم اومدم و اشکم در اومد،با گریه گفتم

_خیلی ترسیدم .

برای دومین بار توی امروز سفت بغلم کرد و کنار گوشم گفت 

_هیششش،تموم شد دیگه همچین چیزی پیش نمیاد.من پیشتم. 

_می خواست منو بکشه مهرداد،من به درک بچمون… 

فشار دستاش بیشتر شد

_بهش فکر نکن .

_چطور فکر نکنم؟اونا کی بودن؟چی از جون من می خواستن؟

سکوت کرد،تازه متوجه شدم. خودمو از بغلش بیرون کشیدم و گفتم

_تو از کجا فهمیدی؟نگران بودی،پرسیدی خوبی،این یعنی تو می دونستی؟

سکوت کرد… با عصبانیت گفتم

_حرف بزن مهرداد اونا کی بودن؟

_ترانه مسئول هتل به من خبر داد . 

عصبانی تر شدم: 

_داری دروغ میگی مهرداد،داری دروغ میگی.من مطمئنم اون ماشین به قصد جون من به سمتم اومد تو هم اینو می دونستی. 

توی چشمام نگاه کرد و کلافه سرش رو بین دستاش گرفت. 

_نمی خوای حرف بزنی؟ 

سرش رو بلند کرد و با تردید گفت

_اونا آدمای بابام بودن ترانه. 

بهت زده نگاهش کردم،پس این عوضی هنوز دست از سر من برنداشته بود. 

نالیدم: 

_چی از جون من می خواد؟

کلافه نفسشو فوت کرد و گفت 

_از جون تو نه،از جون من… 

سردرگم گفتم

_یعنی چی؟ 

از جاش بلند شد و گفت 

_بهتره بری اتاقت استراحت کنی. 

عصبی بلند شدم. گفتم: 

_اون می خواست منو بکشه اون وقت تو حاضر نیستی بگی چرا؟جون من انقدر بی ارزشه که ..

وسط حرفم پرید 

_هیششش ترانه،ساکت.قول می دم دیگه همچین اتفاقی نیوفته،بهت قول میدم.

 

 

با اخم نگاهش کردم و راهمو کشیدم رفتم.نفسشو صدادار بیرون فرستاد و اسممو صدا زد: 

_ترانه… 

حتی برنگشتم تا نگاهش کنم،دکمه ی آسانسورو زدم و منتظر موندم.به محض باز شدن در رفتم تو و دکمه ی طبقه ی خودمو زد. در آسانسور داشت بسته میشد که مهرداد نگهش داشت و خودشم اومد تو . 

کلافه نفسمو فوت کردم و رومو ازش برگردوندم. در مونده گفت 

_حس بدی دارم وقتی این طوری نگاه تو ازم می دزدی. 

پوزخندی زدم که بازوم اسیر دستش شد،خصمانه نگاهش کردم که باز گفت

_بهت قول دادم همچین اتفاقی دیگه نیوفته،قول دادم ترانه باشه؟دیگه اخماتو باز کن. 

_اگه از ترس بلایی سر بچم میومد چی؟ 

دستم و کشید به سمت خودش .. دقیقا روبه روش ایستادم.لبخند محوی زد و گفت

_اون بچه مگه جرئت داره بلایی سرش بیاد . 

دلم می خواست از این زورگوییش دهنمو باز کنم و هر چی لایقشه رو بارش کنم ،خواستم ازش فاصله بگیرم که دستشو دور کمرم حلقه کرد و بدون فرصت صورتش و خم کرد و گونه م رو عمیق بوسید .

برق گرفته نگاهش کردم،همون لحظه آسانسور ایستاد.چشمکی حواله م کرد و از آسانسور بیرون رفت.. دنبالش رفتم و گفتم

_خیلی پستی . 

خونسردانه گفت 

_نظر لطفته عزیزم . 

_تو یه بیشعور به تمام معنایی. 

_فدای تو عزیزم .

با حرص زدم به کتفش و گفتم

_چرا به من نزدیک میشی مهرداد؟ 

جلوی اتاق خودش ایستاد.کارت زد و درو باز کرد. رفت داخل… با عصبانیت همون جا ایستاده بودم که غیر منتظره دستم و کشید و آورد توی خونه و قبل از اینکه به خودم بیام در رو پشت سرم بست .

با عصبانیت گفتم

_چیکار می کنی؟ 

درو قفل کرد،شونه بالا انداخت و گفت

_قرار بود برام غذا درست کنی.. 

_اما ما که همچین قراری نذاشتیم.  

کتش رو در آورد و گفت

_من گذاشتم تو هم باید درست کنی خودتم زیاد خسته نکن در قفله،حرف منم که میدونی ؟دو تا نمیشه. 

خدایا دلم میخواد موهامو از دست این بشر بکشم .. با حرص گفتم

_مگه من آشپزتم؟ 

با جوابی که داد خشکم زد: 

_نه… تو زندگیمی .

هاج و واج نگاهش کردم،چشمکی زد و روی مبل نشست 

_خوب حالا که حالتو خوب کردم تو هم یه غذای با عشق بپز. 

لبخندی زدم و گفتم 

_باشه عزیزم،تو جون بخواه .

یه تای ابروش بالا پرید .

به سمت آشپزخونه رفتم و زیر لب غریدم: 

_حالا وایستا،یه آشی بپزم یه وجب روغن روش باشه

رمان-عروس-استاد

مطلب پیشنهادی

 رمان شاه صنم

۵٫۰ ۰۱  رمان شاه صنم زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.