خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان عروس استاد پارت 7

رمان عروس استاد پارت 7

رمان عروس استاد پارت 7
Rate this post

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر منتشر شده از (رمان عروس استاد)وارد شوید

فصل دوم رمان عروس استاد در کانال تلگرام ما ایدی کانال ما [email protected] رو در تلگرامتون کپی و پست کرده و وارد کانال شوید ویا مطمعن باشید که به تلگرام وصل هستید و روی بنر بالا کلیک کنید با سپاس

با جدیت گفت:

_حد خودتونو بدونید خانم زند . 

از سردی کلامش وجودم لرزید… مهرداد عوض شده بود خیلی زیاد !

_یعنی میخوای بگی همه چی تموم شده؟ آره؟

_تموم شده و نمیخوام با من احساس صمیمیت کنید. 

_یعنی دیگه دوستم نداری؟ 

اخماش بیشتر در هم رفت… 

_ندارم .

کاملا معلوم بود دروغ میگه سری تکون دادم و گفتم:

_باشه .

و این باشه کلی حرف نهفته در خودش داشت .. هر چه قدر هم انکار کنی تو هنوز عاشق منی مهرداد من اینو بهت ثابت میکنم . 

 

همراه لبخند شیطانی بیرون رفتم .

***

اون روز به بعد دیگه مهرداد رو ندیدم مگر اینکه از دور و چیزی که خیلی اذیتم میکرد این بود که هر بار که دیدمش اون دختره کنارش بود . 

دیگه کم کم داشتم دیوونه میشدم دلم میخواست اون دخترو از موهاش بگیرم و از سقف آویزونش کنم . فکر اینکه مهرداد دل به یه دانشجوی دلبر ببنده داشت دیوونه ام میکرد . 

در هفته  سه جلسه با مهرداد کلاس داشتم .. هر واحدی که مهرداد استادش بود رو برداشته بودم .

امروز هم یکی از اون روزایی بود که با مهرداد کلاس داشتم.  

 

در کلاس باز شد و اول الناز و پشت بندش مهرداد وارد شدن.  

خون خونمو میخورد. باید سر در میاوردم رابطه ی مهرداد با اون دختر چیه!  

پوفی کردم کلاس شروع شد و مهرداد با جدیت مشغول درس دادن شد.  

دلم میخواست مثل قبل نگران و غیرتی بشه دلم عصبانیتشو میخواست . چهره ی کبود شده اشو این قیافه ی بیخیال داشت آزارم میداد. . 

مونده بودم چی کار کنم که فکر شیطانی به ذهنم رسید.

یزدان ردیف کنارم یک صندلی جلوتر از من نشسته بود… 

کاغذی برداشتم و روش نوشتم : 

_بعد کلاس بریم کافه؟ 

کاغذ رو مچاله کردم و درست وقتی مهرداد صورتش رو برگردوند انداختم جلوی یزدان . 

اخماش در هم رفت اما خیلی زود به خودش اومد و دوباره مشغول شد . 

یزدان کاغذ رو برداشت و با خوندنش لبخندی روی لبش نشست . چیزی نوشت و به سمت من پرتش کرد بازش کردم نوشته بود:

_چرا که نه شما جون بخواه.  

زیر زیرکی حواسم به مهرداد بود ماژیک رو روی میز پرت کرد و به سمتم اومد . طوری وانمود کردم که انگار ندیدمش و تند نوشتم : 

_امروز خیلی خوشتیپ شدی حسابی دل می بری… 

قصد نداشتم اون کاغذو به یزدان بدم فقط میخواستم مهرداد بخونه . که همینطورم شد سرم پایین بود که کاغذ با خشونت از زیر دستم کشیده شد . با خونسردی سرم و بالا بردم . 

مهرداد با اخم هایی در هم به کاغذ نگاه میکرد. همون طوری که می خواستم چهره اش قرمز شده بود ته دلم گفتم دیدی هنوز منو میخوای مهرداد خان . 

کاغذ رو توی دستش مچاله کرد و طوری که فقط من بشنوم با خشونت گفت : 

_بعد کلاس هیچ قبرستونی نمیری. بمون کار دارم باهات .

 

از خدا خواسته سر تکون دادم . 

کلاس که تموم شد… این بار برعکس همیشه مهرداد به سوال هیچ کس جواب نداد و خودشو سرگرم کرد . 

یزدان به سمتم اومد و با لبخند گفت :

_خوب… بریم ؟ 

سنگینی نگاه مهرداد و حس میکردم . لبخند پهنی زدم و گفتم: 

_آره بریم . 

سر تکون داد و به سمت در کلاس به راه افتاد . عمدا کنار به کنارش راه رفتم . حتی ندیده هم می تونستم بفهمم چهره ی مهرداد کبود شده… 

فقط این وسط نمی دونستم قراره چه حرفی با یزدان بزنم . 

توی فکر بودم که چطوری بپیچونمش که موبایلم زنگ خورد .با دیدن اسم فری چشمام  برق زد تلفن رو جواب دادم و گفتم: 

_جانم ؟ 

_جونت به گور بلا گرفته ؟ کجایی گمشو بیا ریخت نحستو ببینم . 

زیر چشمی نگاهی به یزدان کردم و با قیافه ی نگران و متعجب گفت : 

_تو چی داری میگی ؟

فری: چیزی نگفتم که فقط میگم بیا سلف یه چیزی کوفت کنیم . 

دستمو جلوی دهنم گذاشتم : 

_باشه گریه نکن من فورا خودمو می رسونم . 

فری: کی گریه کرد نکبت ؟ خبرت نیا کشت مردت که نیستم.  

یزدان ایستاده بود و به من نگاه می کرد. 

با قیافه ی ترسیده گفتم : 

_فورا خودمو می رسونم نگران نباش چیزی نمیشه . 

و تلفن رو قطع کردم … 

یزدان با کنجکاوی پرسید : 

_چی شده ؟ 

با نگرانی گفتم : 

_یکی از دوستام تصادف کرده یزدان ببخشید اما باید برم…ان شالله قرار باشه برای یه روز بعد .

بدون اینکه بهش اجازه ی حرف زدن بدم از دانشگاه زدم بیرون . 

نفس راحتی کشیدم و از تصور عصبانیت مهرداد لبخند زدم اما لبخندم با دیدن صحنه ی روبه روم خشک شد. الناز داشت سوار ماشین مهرداد میشد و در نهایت هر دو با هم رفتن . 

 

بدون فکر تاکسی گرفتم و دنبالشون رفتم . توی تمام مسیر از حرص فقط گریه کردم… مخصوصا وقتی متوجه شدم مسیر خونه ی مهرداده . 

یعنی این دانشجوی فرنگی انقدر زود جامو پر کرد که مهرداد اونو به خونش ببره ؟ 

ماشین رو جلوی برج پارک کرد. میخواستم پیاده بشم اما نمیخواستم بیشتر از این خورد بشم . ناچار از دور نگاهشون کردم که چطور وارد برج شدن. 

از تصور اینکه مهرداد دست تو دست اون دختر وارد خونش میشن و عشق بازی می کنن داشتم به جنون می رسیدم همش اونا رو توی صحنه های نزدیک بهم تصور می کردم. 

بی طاقت به در برج زل زده بودم که مهرداد با کلافگی ازش بیرون اومد . 

چشمام برق زد . موبایلشو برداشت اما زود پشیمون شد و اونو توی جیبش گذاشت . سوار ماشینش شد… به راننده گفتک دوباره تعقیبش کنه . 

در کمال تعجب به سمت دانشگاه برگشت و ماشینو جلوی کافه ی کنار دانشگاه پارک کرد. .

قلبم شروع کرد به تبیدن . می دونست من با یزدان توی این کافه قرار دارم… می دونست و برای همین اومده بود.  

با عصبانیت از ماشین پیاده شد و به سمت کافه رفت. فورا کرایه رو حساب کردم و پشت مهراد وارد کافه شدم . با سردرگمی ایستاده بود و اطرافو نگاه می کرد. 

بدون اینکه متوجه ی من بشه به سمت دست شویی ها رفتم می خواستم طوری وانمود کنم که انگار دستشویی بودم و تعقیبی در کار نبوده.  از پشت دیوار سرک کشیدم… درست زمانی که برگشت همون طوری که خودمو مشغول بستن زیپ کوله ام کرده بودم از پشت دیوار بیرون اومدم.  

سنگینی نگاهش و حس می کردم اما طوری وانمود کردم که انگار ندیدمش. داشتم به سمت در می رفتم که بازوم توی دستش فشرده شد.

 

برگشتم و طوری وانمود کردم که از دیدنش متعجب شدم . یک تای ابروم و بالا دادم و گفتم : 

_سلام استاد . 

اخماش بیشتر در هم رفت… با پرویی گفتم : 

_چیزی شده ؟ 

خشن غرید :

_بشین! 

این بار واقعا یک تای ابروم بالا پرید. 

_چرا؟ 

_ترانه اون روی سگ منو بالا نیار گفتم بشین !

با سرکشی گفتم : 

_شرمنده استاد دیرم شده باید برم.  

کلافه چند لحظه چشماشو بست و وقتی باز کرد با عصبانیت گفت: 

_خودت خواستی . 

و دستمو کشید و از کافه خارج شد . با جیغ و داد گفتم: 

_چیکار میکنی ؟ واسه چی دستمو میکشی ؟ میگم کار دارم نمیخوام باهات بیام . 

بی توجه در ماشینشو باز کرد و پرتم کرد توی ماشین . خودشم سوار شد و قفل مرکزی و زد و پاشو روی پدال گاز فشرد . 

لبخند محوی روی لبم اومد اما زود جمعش کردم و با اخم گفتم: 

_معنی این کاراتونو نمیفهمم … 

ماشینو توی یه کوچه ی خلوت پارک کرد. برگشت به سمتم و گفت: 

_من معنی کاراتو نمیفهمم! اینکه مدام سعی داری توجهمو جلب کنی… بهت گفتم برو خارج کشور نرفتی . بهت گفتم همه چی بین ما تموم شده نفهمیدی… 

 

از لحنش دلگیر شدم و مثل خودش تند گفتم : 

_زندگی من به خودم مربوطه در ضمن من گذشته رو فراموش کردم ..

_برای همین داری با من بازی میکنی؟ فکر کردی نفهمیدم داری تعقیبم می کنی؟ فکر کردی نفهمیدم اون نامه نگاری احمقانه فقط برای اینه که منو عصبانی کنی ؟ 

 

حس کردم قلبم از کار افتاده… دلم خوش بود دارم مهرداد و گول میزنم اما یادم رفته بود مهرداد خیلی تیز تر از این حرفاست . نمیخواستم خودمو ببازم برای همین هر حرفی که به ذهنم اومد و گفتم: 

_آره اومدم چون میخواستم مطمئن بشم انقدر زود دل به یه نفر دیگه بستی اومدم تا عذاب وجدان نداشته باشم ولی حالا که فهمیدم تو تختت خالی نمیمونه منم میتونم با خیال راحت به پیشنهاد یزدان جواب مثبت بدم .

 

_حرف دهنتو بفهم ترانه… 

_خودت شروع کردی !

_چون میخوام بگم این مسخره بازیا رو تموم کن .

 

دیگه نزدیک بود اشکم در بیاد . با حرص خواستم درو باز کنم که دیدم قفله… بیشتر عصبانی شدم کوبیدم به در و گفتم: 

_باز کن این درو میخوام پیاده بشم. 

صاف نشست و با اخم گفت: 

_می رسونمت . 

_لازم نکرده برو خونت دوست دختر دلبرت منتظر نمونه . 

برای یک لحظه حس کردم چشماش خندید اما فقط یک لحظه چون سریع اخماش در هم رفت و با اون زبون نیش دارش گفت: 

_نگران نباش ! الناز خونه ی من می مونه وقت برای با هم بودنمون زیاده . 

 

ناباور نگاهش کردم . باورم نمیشد به این راحتی گفت . دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم . رومو برگردوندم تا اشکامو نبینه… انقدری که امروز خورد شده بودم توی کل عمرم نشدم. 

بدون اینکه چیزی بگه حرکت کرد و به سمت خونمون روند . ماشین رو جلوی خونه نگه داشت . 

دستم به سمت دستگیره رفت که صدام زد : 

_ترانه؟

برنگشتم،اما منتظر موندم. مردد گفت : 

_یزدان آدم درستی نیست… نمیخوام بهت آسیب برسونه . 

پوزخند زدم:  

_مگه برات مهمه؟ 

_آره من تمام دانشجوهام برام مهمن… سمت آدم درستی نرفتی . 

دیگه منتظر نموندم حرفی بزنه و با دلخوری پیاده شدم .

 

با بی حوصلگی وارد دانشگاه شدم… از وقتی مهرداد باهام اون طوری برخورد کرده بود نه انگیزه داشتم نه چیزی… 

مثل روح میومدم و می رفتم و از دیدن مهرداد با اون دختره حرص می خوردم.  

پامو که توی ساختمون گذاشتم مهرداد رو دیدم طبق معمول با الناز مشغول حرف زدن بود … بغضمو قورت دادم داشتم راهمو میرفتم که یه نفر محکم بهم تنه زد اونقدر محکم که نتونستم تعادلمو حفظ کنم و از شانس بدم چون دقیقا کنار راه پله ی زیر زمین بودم قل خوردم و از چهار پنج تا پله افتادم پایین و آخم بلند شد . 

 

درد بدی زیر دلم پیچید انقدر زیاد که ناخودآگاه ناله ای کردم . همه دورم جمع شده بودن… زودتر از همه مهرداد با نگرانی از پله ها پایین اومد و کنارم زانو زد . 

 

سرم و توی دستش گرفت و درست مثل گذشته ها نگرانم شد : 

_ترانه خوبی ؟ 

نای حرف زدن نداشتم .. گرمای خون رو بین پام حس کردم… لعنتی چند وقت بود عادت ماهیانه ام عقب افتاده بود و از شانس گندم همین امروز باید روزش میبود . 

 

_ترانه جون به لبم کردی ؟ بگو ببینم کجات درد میکنه . 

تا خواستم حرف بزنم یزدان از پله ها پایین اومد و بی توجه به مهرداد با نگرانی گفت : 

_ترانه… عزیزم… خوبی ؟ از یکی شنیدم افتادی جون به لب شدم. 

 

اخمای مهرداد در هم رفت . رهام کرد و با ترش رویی بلند شد … یکی از دخترا از اون عقب گفت:  

_رنگش پریده باید زودتر برسونیدش بیمارستان . 

 

این حرفو که زد دوباره مهرداد با نگرانی نگاهم کرد .. خواست یه قدم به سمتم بیاد که یزدان دست انداخت و بلندم کرد. همه با نگرانی چیزی می گفتن اما مهرداد فقط با اخم نگاهم میکرد . 

 

یزدان با قدم های تند خودش رو به ماشین رسوند و سوارم کرد . هر لحظه دردم بیشتر میشد . خداروشکر که یه بیمارستان نزدیک دانشگاه بود اما از اونجایی که من زیادی خوش شانسم اونقدر ترافیک بود که تا برسیم امونم بریده شد. 

 

یزدان ماشین رو بی احتیاط جلوی بیمارستان پارک کرد و دوباره در آغوشم گرفت و همونطوری که مدام دلداریم میداد به سمت بیمارستان رفت.  علارغم تلاشم نتونستم بیشتر از این دردو تحمل کنم و در نهایت چشمام بسته شد . 

 

چشم که باز کردم پرستاری با لبخند داشت چیزی به سرمم تزریق میکرد.  

همه چیز خیلی سریع یادم اومد… با صدای خش داری گفتم : 

_آب… 

پرستار که دید به هوش اومدم با مهربونی گفت : 

_سلام خانم خواب آلود. 

لیوانی آب کرد و به دستم داد . 

بیشعور نمیدونه من تازه به هوش اومدم خودش باید آبو بهم بده . چشم غره ای بهش رفتم که گفت : 

_خداروشکر که زود به هوش اومدی.  شوهرت خیلی نگرانت بود منم بهش گفتم نگران نباش مادر و بچه هر دو سالمن… 

 

تا این حرفو زد آب پرید توی گلوم و به سرفه افتادم.  با نگرانی به پشتم کوبید و گفت : 

_نباید نشسته آب بخوری.  

بی توجه به حرفش به سختی گفتم : 

_تو چی گفتی ؟ 

گیج گفت:  

_گفتم نباید نشسته آب بخوری . 

_نه قبلش .

یه کم فکر کرد و گفت : 

_آها اینکه به شوهرت گفتم مادر و بچه ها دو سالمن خیلی شانس آوردی که زود رسیدی و بچت طوریش نشد .

حتی نفس کشیدن هم یادم رفته بود. با تته پته گفتم : 

_مگه حاملم؟ 

_نمیدونستی؟ به نظر نمیاد ماه های اولت باشه چطور متوجه نشدی ؟

 

نالیدم: 

_نمی دونستم . 

_برای همین هم شوهرت انقدر تعجب کرد.

با ترس گفتم : 

_مهرداد… ؟ 

سر تکون داد : 

_آره همش منتظر بود به هوش بیای.الان بهش میگم بیاد با هم جشن بگیرید خداروشکر که بخیر گذشت . 

 

حرفشو زد و بدون توجه به قیافه ی مات برده ی من از اتاق بیرون رفت.  

خیره شدم به سقف… من باردار بودم؟ چطور متوجه نشده بودم حاملم؟ چطور انقدر احمق بودم که نفهمیدم ؟ مهرداد چی؟ وقتی فهمید چیکار کرد ؟ 

 

صدای باز شدن در باعث شد قلبم از حرکت وایسته. زل زده بودم به در که با دیدن یزدان نفسم و با آسودگی بیرون دادم .. الان تحمل رویارویی با مهرداد رو نداشتم . 

 

یزدان با چهره ای غمگین و آشفته به سمتم اومد. لبخند تلخی زد و گفت : 

_سلام . 

به سختی جواب دادم : 

_سلام .

با غم ولی با لبخند گفت:  

_تبریک میگم مامان کوچولو .. اون بچه خیلی خوشبخته که مادرش تویی . 

 

درمونده گفتم:  

_من نمی دونستم.  

قدمی بهم نزدیک شد : 

_فکرشو نکن. 

_چطور فکرشو نکنم یزدان؟من هیچ آمادگی نداشتم مهرداد هم که توی صورتم نگاه نمیکنه . 

_بهش میگی؟ 

سرم و تکون دادم:  

_نمیدونم… ولی خواهش میکنم به کسی نگو یزدان… 

سر تکون داد : 

_خیالت راحت.  

پرسیدم: 

_نمیدونی کی مرخص میشم ؟ 

_کارای ترخیصتو انجام دادم . سرمت تموم شد می تونی بری . 

با خجالت گفتم:  

_چقدر شد ؟ 

_تو به اونش فکر نکن . 

_اینطوری نگو یزدان نمیخوام مدیون کسی باشم. درسته کسیو ندارم اما بابام یه پس اندازی برام گذاشته.  

اخم کرد و با جدیت گفت:  

_دیگه حرفش و نزن . 

ناچارا سکوت کردم . 

سرمم تموم شد و بعد از کارای بیمارستان به سختی بلند شدم… دلم گرفت از اینکه مهرداد حتی پیام نداد تا حالمو بپرسه . 

انگار اصلا نگرانم نشد . 

توی طول راه جواب های یزدان و فقط با تکون دادن سرم دادم . 

انقدر فکرم درگیر بود که میخواستم زودتر برسم . ماشین که جلوی خونمون نگه داشت . تشکری کردم و خواستم پیاده بشم که یزدان صدام زد . برگشتم و منتظر نگاهش کردم که گفت: 

_مطمئنی تنهایی از پس خودت بر میای ؟ 

سر تکون دادم… 

_اگه یه وقتی به کمکم احتیاج داشتی هر وقت که بود بهم زنگ بزن. 

تشکری زمزمه کردم و از ماشین پیاده شدم.  

 

زیر نگاه سنگینش کلید انداختم و وارد خونه شدم . با خستگی خواستم برم داخل که صدای در بلند شد . با فکر اینکه یزدانه درو باز کردم اما با دیدن مهرداد خشکم زد .

 

با صدای ضعیفی سلام کردم که سرش رو تکون داد . زل زدم بهش حالا که فهمیده بودم یه بچه از وجود مهرداد دارم عشقم نسبت بهش هزار برابر شده بود .

 

با جدیت گفت : 

_میتونم بیام داخل؟ 

مسخ شده از جلوی در کنار رفتم … درو بستم زود تر از مهرداد داخل خونه رفتم… پشت سرم اومد و بدون حرف روی مبل نشست.  

خواستم به سمت آشپزخونه برم که گفت:  

_چیزی نمیخوام بشین!  

 

سر تکون دادم و نشستم… با اخم بهم زل زد و گفت:  

_خوبی؟ 

آروم گفتم: 

_خوبم. 

زمزمه کرد: 

_نگرانت شدم… 

قلبم شروع کرد به تند تپیدن می خواستم بگم اگه نگران شدی چرا نیومدی بیمارستان که انگار فکرمو خوند چون خودش زودتر گفت:  

_یزدان یه لحظه هم ازت جدا نمیشد .

براش مهم بود ؟ 

_نخواستم اتفاقات قبل دوباره تکرار بشه . 

پوزخندی زدم…بگو نخواستم دیگه اسیرت بشم… 

مهرداد: دکتر چی گفت ؟ 

 

بهش زل زدم… میشد بگم ؟؟ بگم داره بابا میشه؟ اگه مثل مینا بهم بگه اون بچه مال من نیست یا بگه سقطش کن اون وقت چی؟ اون وقت حتی نمیتونم از جام بلند شم . 

 

با صدای ضعیفی گفتم:  

_هیچی… 

 

بدون حرف از جاش بلند شد… بهش خیره شدم که دیدم زل زده به اتاقم… درست جلوی در همین اتاق من رو با اشتیاق بوسید… درست توی همین اتاق برای اولین بار باهاش یکی شدم .. انگار اونم داشت به همون شب فکر می کرد که دستش رو به سمت گردنش برد و با صورتی قرمز شده گفت: 

_دیگه برم.  

 

سر تکون دادم و به سختی گفتم: 

_ممنون که اومدی. 

ته دلم داشتم عربده میکشیدم نرو ! بمون که اندازه ی کل دنیا باهات حرف دارم اما چیزی نگفتم . به سمت در رفت… دنبالش رفتم … دستپاچه برگشت و گفت:  

_ترانه؟ 

با تمام وجود بهش گوش دادم. 

این پا و اون پا کرد و در آخر گفت:  

_هیچی خدافظ ! 

و از در رفت بیرون خواستم بدرقه اش کنم برای همین کفش هامو پوشیدم اما انقدر محو مهرداد بودم که حواسم از پادری پرت شد و سکندری خوردم و با وضع فجیعی خوردم زمین. 

مهرداد برگشت و با دیدن من با نگرانی کنارم نشست . دستمو گرفت و با ترس گفت: 

_خوبی ؟ 

با درد سر تکون دادم:  

_خوبم فقط فکر کنم زانوم قطع شد .

 

_آخه حواست کجاست؟ 

بهش زل زدم… درد پام فراموشم شد داشتم می مردم برای این فاصله ی کم . اون هم غافل از همه جا بهم خیره شده بود. داشتم تحملمو از دست میدادم که با یه حرکت بلندم کرد و برد توی خونه… 

با صدای گرفته ای گفتم:  

_ممنون منو بذار روی مبل. .

بدون اینکه نگاهم کنه خش دار جواب داد : 

_میبرمت روی تختت… باید ببینم پات چیشده! 

سر تکون دادم… پاش که به اتاق رسید دوباره یاد و خاطرات اون شب زنده شد. داغ شدن بدنشو حس می کردم اونم مثل من حالش خراب بود ؟ 

با احتیاط منو روی تخت گذاشت… کاملا خم شده بود روم و داشت بالشمو مرتب می کرد . 

نفس کشداری کشیدم که توجهش جلب شد و بهم خیره موند… قسم میخورم حتی نفس هم نمی کشید .

انگار هر دومون خشکمون زده بود… نگاهم به مهرداد و فکرم حوالی اون شب می گذشت.  فقط یک بار دیگه.  

سرش نزدیک تر اومد… نفس توی سینم حبس شد. چشمامو بستم و منتظر بودم تا هر لحظه گرمای لبش رو حس کنم که شتاب زده از روم بلند شد و چنان از اتاق زد بیرون که حتی نتونستم پلک بزنم . 

یعنی رفت ؟ خوب چرا؟ یعنی انقدر ازم متنفر شده ؟ حتی پام رو هم فراموش کرد . 

بغض کردم… چقدر تنها بودم که حتی یک نفر نبود تو این شرایط کمکم کنه.  

دستمو روی شکمم گذاشتم و چشمامو بستم… چقدر خوب که این بچه بود . لبخند محوی زدم… به خاطر تو هم شده بابات منو می بخشه وروجک . 

**

با یه عالمه حس خوب وارد دانشگاه شدم امروز هیچی نمی تونست حالمو بگیره… همش هم به خاطر خبری بود که شنیده بودم… دیشب تصمیم گرفته بودم به مهرداد بگم مطمئنا باور می کرد بچه ی خودشه… 

قبل از اینکه کلاسم شروع بشه می خواستم باهاش حرف بزنم.به سمت دفتر اساتید رفتم… در نیمه باز بود سرکی کشیدم که با دیدن مهرداد که در حال جمع کردن وسایلشه چشمام برق زد . 

خداروشکر که تنها بود .. بدون در زدن رفتم داخل… با دیدنم دست از جمع کردن برداشت و با اخم نگاهم کرد و گفت : 

_چیزی شده؟ 

سر تکون دادم : 

_آره باید باهات حرف بزنم.  

با جدیت گفت:  

_کار دارم بذار برای بعد. 

_اما خیلی مهمه… باید بدونی… 

_ترانه گفتم بعدا! 

_دارم بهت میگم مهمه . 

کلافه پوفی کرد و با جدیت گفت:  

_میشنوم .

لبامو تر کردم و مردد گفتم : 

_من… در واقع دیروز که… 

با باز شدن در حرف تو دهنم نصفه موند . 

برگشتم و با دیدن الناز اخمام در هم رفت…اما اون بی تفاوت نیم نگاهی به من انداخت و رو به مهرداد گفت:  

_مهرداد مامان پیله کرده عکس حلقه هامونو براش بفرستیم… خواهش می کنم امروز کاراتو ردیف کن بریم حلقه بخریم . مامی سه هفته ی دیگه اینجاست . 

 

مهرداد بدون توجه به من جواب داد : 

_ببخش عشقم… امروز تماما در اختیارم… 

یه تای ابروی دختره بالا پرید و معنا دار به من نگاه کرد . 

حس می کردم هر لحظه ممکنه پس بیوفتم . بهش گفت عشقم… گفت حلقه…

اشک تو چشمام جمع شد… مهرداد بی تفاوت نگاهم کرد و گفت:  

_کارتون چی بود خانم زند ؟ 

حتی نمی تونستم حرف بزنم . به سختی گفتم:  

_ه… هیچی!چیز مهمی نبود . 

خواست لب باز کنه که اجازه ندادم و با سرعت از اتاق خارج شدم .

 

دلم می خواست فرار کنم… مهرداد داشت ازدواج می کرد… آره داشت ازدواج میکرد… با اون دانشجوی دلبر خارجی. با اون دختره که خوشگلیش چشم آدمو کور میکرد… با اون دانشجوی تازه وارد… هم خوابش نبود… دوستش نبود… قرار بود ازدواج کنن.

من چی ؟ من یک عمر به پاش بودم چرا به من پیشنهاد ازدواج نداد ؟ چرا منو نخواست ؟ 

 

نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم. بی خیال کلاسم به سمت در ساختمون دویدم… درست جلوی در محکم به یه نفر برخورد کردم . بی اعتنا خواستم برم که بازوم کشیده شد . 

 

برگشتم… یزدان بود! متعجب به چهره ی اشکیم نگاه کرد… تا خواست حرف بزنه بازومو از دستش کشیدم و شروع کردم به دویدن. صداشو از پشت سرم می شنیدم اما برام مهم نبود… مهرداد داشت ازدواج میکرد… پس من چی ؟ این بچه چی ؟ 

 

خودم رو به پارک کنار دانشگاه رسوندم و روی نیمکت نشستم و از ته دل زار زدم.  کاش اون دختره ی لعنتی انقدر خوشگل نبود تا می گفتم مهرداد برای فراموش کردن من میخواد عذابم بده اما حیف… حق داشت با اون ازدواج کنه. آخه من چی بودم ؟ 

 

حضور یه نفرو کنارم حس کردم.  برگشتم… یزدان بود. بغض دار گفتم:  

_میخوام تنها باشم .

_چی شده که اینطوری زار میزنی ؟ بازم مهرداد ؟ نکنه قبول نکرد بچه مال اونه؟ 

نالیدم: 

_اصلا بهش نگفتم . 

_پس دلیل گریه کردنت چیه؟  

_داره ازدواج میکنه . 

ساکت شد… فقط با اخم نگاهم کرد… نه تعجب کرد نه چیزی فقط زمزمه کرد : 

_اون از اولشم بی لیاقت بود… اگه مال من بودی …

پریدم وسط حرفش: 

_بس کن یزدان . 

کلافه نفسشو فوت کرد و گفت: 

_باشه لال میشم بگو ببینم با این بچه چیکار میکنی؟ از زمان سقطشم گذشته. 

_نگهش میدارم .

+لابد میخوای بی پدر بزرگش کنی؟اگه هم ازت پرسیدن بگی مثل مریم مقدس خود به خود حامله شدی؟ میخوای چیکار کنی با شکم پر بیای سر کلاس بشینی و زر زرای بقیه رو گوش کنی ؟ 

 

صداش رفته رفته اوج می گرفت. حرفاش بیشتر داغ دلمو تازه میکرد… 

_بسه یزدان .

_باشه… من خفه میشم… اصلا گم میشم اما تو بشین فکر کن تا کی میخوای تو فلاکت مهرداد دست و پا بزنی؟ با یه اشتباهت پرتت میکنه تو آشغال دونی و یکی دیگه رو میشونه جات تو هم هر بار مثل احمقها براش زار میزنی . متاسفم ترانه ولی دیگه شورشو در آوردی اون استاد کوه غرور به درد تو نمیخوره . 

 

خیره نگاهم کرد و بدون حرف رفت… به خودم که نمیتونستم دروغ بگم… حق با یزدان بود. ..من یه احمق بودم که هر بار بازیچه ی مهرداد میشدم و باز هم مثل دیوانه ها دنبالش میرفتم اما کافی بود .. دیگه مهرداد مال من نیست داره ازدواج میکنه . یادگاریش هم میشه این بچه که هیچ وقت نباید بفهمه مال اونه… هیچ وقت.

 

بی حوصله سر کلاس نشسته بودم… ساعت اخر بود و با مهرداد کلاس داشتم .

از صبح که فهمیده بودم داره ازدواج میکنه تا الان اخمام از هم باز نشده بود… یزدان هم راه به راه بهم چشم غره می رفت و اخم میکرد . انگار تقصیر منه که مهرداد انقدر نامرده… 

در کلاس باز شد و اول الناز داخل اومد،دستام ناخودآگاه مشت شد.  

تیپش،چهره اش همه و همه فوق العاده بود.بی تفاوت به بقیه ردیف های اول نشست طولی نکشید که مهرداد وارد شد.  

مغرورانه قدم بر میداشت . دستمو روی شکمم گذاشتم . یعنی ممکن بود بچم یه پسر باشه مثل خودش ؟ 

مهرداد تا خواست حرف بزنه یکی از بچه ها گفت :

_استاد موضوع آزاد بدید یه خورده حرف بزنیم. 

مهرداد با اخم جواب داد:  

_لازم نکرده… درساتون عقبه!  

همون لحظه صدای الناز بلند شد: 

_راست میگه استاد!همش که نشد درس… اینطوری بچه ها از کلاس زده میشن… حداقل نیم ساعت درسو تعطیل کنید حرف بزنیم . 

 

نگاه عمیق مهرداد به الناز داشت دیوونم میکرد… مخصوصا وقتی گفت:  

_فقط نیم ساعت.  

 

صدای ایول گفتن بچه ها بلند شد… تحمل اونجا موندنو نداشتم…از جام بلند شدم و گفتم:  

_اگه اجازه بدید این نیم ساعت رو برم بیرون.  

بدون حرف بهم خیره شد و در آخر فقط گفت:

_برو .

سر تکون دادم و وسایلمو جمع کردم و جلوی سنگینی نگاهشون از کلاس زدم بیرون .

هنوز چند قدم نرفته بودم که صداش از پشت سرم اومد  

_صبر کن . 

دستامو مشت کردم… لعنتی دیگه چی از جونم می خواست ؟ 

اومد و مقابلم وایستاد .. با اخم گفت:  

_قبل از کلاس یزدان یه سری چرت و پرت می گفت .

رنگ از رخم پرید . با تته پته گفتم:  

_چ… چی می گفت ؟ 

موشکوفانه نگام کرد و گفت : 

_چرا رنگت پرید ؟ 

دستمو به صورتم کشیدم.

_رنگم ؟ نه… رنگم چرا بپره؟ 

با شک نگام کرد و گفت : 

_ممکنه اینجا سوتفاهمی بشه… بریم اتاق اساتید حرف بزنیم.  

حتی حال مخالفت کردنم نداشتم. 

دنبالش رفتم… وارد اتاق شد و وقتی من هم وارد شدم در رو بست .

با فاصله ی کم مقابلم وایستاد و با اخم گفت: 

_یزدان دوست پسرته؟ 

نگاهی به قیافه ی عصبانیش انداختم و خودمو زدم به خریت : 

_متوجه ی منظورتون نمیشم ؟ 

خشن تر شد : 

_اون روی سگ منو بالا نیار ترانه پرسیدم یزدان دوست پسرته؟ 

پوزخندی زدم : 

_باشه یا نباشه؟چه فرقی به حال تو داره ؟ تو که داری ازدواج می کنی . 

به بازوم چنگ زد و غرید: 

_حق نداری به خاطر این موضوع به اون بی همه چیز رو بدی. هیچی اون طوری که تو فکر می کنی نیست . منو الناز… 

 

پریدم وسط حرفش و گفتم : 

_بهم میاین .

غرید: 

_مزخرف نگو.

_مزخرف رفتار توعه که با وجود نامزدت داری منو بازخواست میکنی… من با یزدان باشم یا نباشم به تو چه؟ 

_حق نداری باشی… تو مال منی احمق میفهمی؟ مال من .

با عصبانیت خندیدم :

_جالبه… داری ازدواج میکنی و این حرفو به من میزنی… نامزدت میدونه ؟ 

 

با دندون های بهم فشرده بهم نزدیک شد و گفت:  

_سوال منو جواب ندادی؟ 

یه قدم رفتم عقب… از اینکه هر بار مهرداد برام جایگزین پیدا کنه و من همیشه باشم خسته شده بودم.. با پوزخند گفتم:  

_آره… دوست پسرمه… 

رگ های گردنش کاملا مشخص شده بود… با چهره ای سرخ شده بهم نزدیک شد… چسبیدم به دیوار… فاصله اش باهام کم شده بود… خیلی کم . 

غرید: 

_می دونه؟ 

گیج گفتم: 

_چیو؟ 

چونمو گرفت و توی صورتم با نگاه معناداری زمزمه کرد : 

_اون شبو! میدونه مال منی؟ 

زبونم از این نزدیکی بند اومده بود . مثل خودش زمزمه کردم: 

_تو چی ؟ نامزدت میدونه ؟ اینم میدونه داری منو بازخواست میکنی؟ من احمق بودم… من عاشق بودم و هر بار می بخشیدمت… دخترا تحمل خیانت ندارن پس به خاطر عشق جدیت برو عقب. 

 

_الناز میدونه،بهش گفتم… بهش گفتم عاشق یه دانشجوی آشنا شدم… گفتم یه دروغگوی خائنی. 

 

با عصبانیت نگاهش کردم… خونسرد گفت:  

_از اون شارلاتان جدا میشی .

_نمیشم… 

_تو مال منی.  

_آخرش که چی ؟ یزدان منو همه جوره قبول داره.

خشن غرید : 

_خفه شو! 

پوزخندی زدم:  

_هنوز منو دوست داری نه ؟ هنوز نتونستی منو فراموش کنی فقط به خاطر غرور مسخرت جفتمونو عذاب دادی . 

 

دستشو از زیر چونم برداشت و به کمرم چنگ زد و خونسرد گفت:  

_دوستت ندارم.فقط… 

نگاهی به لبام کرد و ادامه داد : 

_میخوامت… مزت هنوز زیر زبونمه… میخوام قبل ازدواج یه بار دیگه طعمتو بچشم… 

 

ناباور نگاهش کردم. چی داشت میگفت؟

سرشو آورد نزدیک صورتم،چشمای خمارشو دوخت بهم و زمزمه کرد: 

_فقط یه شب. 

با عصبانیت هلش دادم عقب و گفتم: 

_هیچ معلوم هست چی میگی؟ زده به سرت ؟ من بمیرمم دیگه گول تو رو نمیخورم .

خونسردانه شونه بالا انداخت: 

_میل خودته… اگه نیای… 

مکث کرد و گفت: 

_اگه نیای قید سه تا درسی که با من داری و بزن.

زبونم بند اومده بود… خدای من چی داشت می گفت؟

با تته پته گفتم: 

_مزخرف میگی… 

با همون خونسردیش گفت: 

_نه… خداروچه دیدی شاید اگه نیای بی رحم تر بشم و اسمتو برای همیشه از این دانشگاه خط بزنم . می دونی که می تونم ؟ 

_تو این کارو نمیکنی . 

 

_نمیکنم در صورتی که امشب بیای…

خدای من این مهرداد رو نمیشناختم… از من چی می خواست ؟ 

لبخند محوی زد و گفت:  

_زودتر از شوک در بیا و بیا سر کلاست… من زیاد بخشنده نیستم که از غیبت غیر موجه بگذرم . 

حرفش و زد و در کمال خونسردی از اتاق بیرون رفت و منو با یه بهت و ناباوری تنها گذاشت .

 

با قیافه ی وا رفته به سمت کلاس رفتم . اصلا نمی دونستم با چه انرژی میخوام سر کلاس بشینم . 

پیشنهاد مهرداد بدجوری داغونم کرده بود… منو فقط برای یک شبش میخواست… همیشه همین بود…

با قیافه ی نزار در کلاس رو باز کردم… مهرداد با جدیت مشغول تدریس بود… نیم نگاهی بهم انداخت و بی توجه دوباره مشغول شد… سر جام نشستم و خیره به تخته به حرفاش فکر کردم… میخواست قید درس خوندنمو بزنم؟ که به خواستش عمل کنم و برای یک شب بیخیال غرورم خودمو به دستش بسپرم؟ 

که بعد هم مثل یه اشغال پرتم کنه و با الناز ازدواج کنه مثل هر بار که ازم سوءاستفاده میکرد.  

کل اون ساعت رو خیره به مهرداد بودم… جذاب بود،مغرور بود… لابد من رو هم در حد یک شب هم خوابی میدید! 

نه از درس اون ساعت فهمیدم نه از درس ساعت های بعد فقط مثل مجسمه سر کلاس ها نشستم و بلند شدم… ساعت آخر هم با حالی خراب راهی خونه شدم. 

وقتی رسیدم بی حال خودم رو روی تخت پرت کردم و بدون اینکه چیزی بخورم به عقربه های ساعت خیره شدم… 

ساعت نه شب شد و من همچنان خیره به ساعت بود… یازده شد و من همچنان داشتم به این فکر میکردم که چرا ؟ چرا مهرداد من رو واسه ی خودم نخواست؟ هیچ وقت… حتی یه بارم ازم خواستگاری نکرد . 

ساعت یازده و نیم شد که صدای زنگ موبایلم بلند شد.  به صفحه اش نگاه کردم… با دیدن اسم مهرداد پوزخندی زدم و تماس و وصل کردم و قبل از اینکه اون حرف بزنه گفتم:  

_فردا انصراف میدم آقای آریافرد… به لطف شما بیخیال دانشگاهمم میشم . 

حرفمو زدم و تماسو قطع کردم .فکر کرد من کیم؟ یه هرزه که هر بار بخواد میرم توی تختش و سرویسش می کنم ؟ 

لعنت به تو مهرداد… لعنت به تو… 

 

**

صبح زودتر از همیشه بیدار شدم… تصمیمم برای انصراف جدی بود دلیل مهمشم بچه ی توی شکمم بود نمیخواستم مهرداد اونو ازم بگیره یا بهم لقب هرزه بودن رو بده.  ترجیح میدادم بچه رو قایم کنه تا هیچ وقت نفهمه. 

حاضر شدم و بدون خوردن صبحانه عزم رفتن کردم .کفشامو پوشیدم… در حیاطو باز کردم خواستم برم بیرون که یه نفر هلم داد داخل و در رو بست . 

چشمامو با حرص بستم… حدس اینکه کیه سخت نبود… چشمامو باز کردم و با قیافه ی برزخی مهرداد روبه رو شدم . 

بازومو فشار داد و غرید: 

_حالا کارت به جایی رسیده که برای من دم در اوردی؟ 

_دم در نیاوردم تصمیم گرفتم قید دانشگاه رفتنو بزنم خودت اینو گفتی.. 

_یعنی بودن با من انقدر برات سخت شده ؟ نکنه میخوای به اون دوست پسر شارلاتانت خیانت نکنی؟ 

_من فقط نمیخوام بازیچه ی دست تو بشم . 

_یه مدت من بازیچه ی تو بودم حالا جامون برعکس بشه چی میشه؟ 

_من هیچ وقت اینطوری عذابت ندادم مهرداد مزخرف نگو .

 

_آره راست میگی تو همیشه از پشت خنجر زدی منه احمقم هر بار بخشیدمت… 

 

_عوضش کم نذاشتی،با یه اشتباهم یه دختر دیگه رو آوردی به جام راحت خیانت کردی… 

_من تا وقتی با تو بودم بهت خیانت نکردم اینو بفهم احمق… 

 

کلافه گفتم: 

 

_آره… مینا چی؟ یادت رفته؟ 

پوزخند زده: 

 

_بهت ثابت کردم توله ی شکمش مال من نیست . 

_اما باهاش رابطه داشتی نداشتی؟ 

 

_قرار نیست من با هر دختری باشم بیاد ادعا کنه ازم حامله ست.  

 

انقدر عصبانی بودم که از دهنم در رفت و گفتم: 

_یعنی اگه بهت بگم حاملم باور نمیکنی؟ 

چشماش برق زد و ناباور نگاهم کرد… تازه فهمیدم چی گفتم… زبونم بند اومد و با تته پته گفتم: 

 

_مثال زدم جدی نگیر .

بی توجه به حرفم بازوهامو گرفت و با هیجان پرسید : 

 

_حامله ای؟ 

ترسیده گفتم: 

 

_چرا مزخرف میگی مهرداد فقط مثال زدم . 

هیجانش پر کشید و جاش رو به یه اخم غلیظ داد… پسش زدم و گفتم: 

 

_مگه تو کلاس نداری؟ برو به کلاست برس منم انصراف میدم نگران نباش… 

غرید: 

 

_حق همچین کاری رو نداری . 

با پوزخند گفتم: 

 

_خودت گفتی جناب استاد… دو راه پیش روم گذاشتی منم این راهو انتخاب کردم… بمیرمم نمیذارم دستت بهم برسه .

 

لبخند جذابی زد و با چشمای خمار بهم خیره شد… با یه حرکت دستش رو دور کمرم حلقه کرد و قبل از اینکه قصدش رو بفهمم نرم لب هاشو روی لب هام گذاشت . 

 

شوک زده نگاهش کردم… چشماشو بسته بود و با ملایمت لبامو به بازی گرفته بود .با عصبانیت دستمو بالا بردم و پسش زدم… لباش که از روی لبام برداشته شد با حرص گفتم:  

_چطور جرئت میکنی؟ 

 

با چشمای خمار شده جواب داد : 

_به من خیلی بدهکاری خانم زند… خیلی بیشتر از اینا .. 

 

و دوباره لبهاشو روی لبهام گذاشت ..این بار با یه خشونت بیشتر.. 

 

دستمو بالا بردم که هر دو دستمو گرفت و هلم داد داخل خونه… هر چه قدر سعی میکردم نمیتونستم از دستش خلاص بشم انقدر محکم گرفته بودتم که نمی تونستم تکون بخورم. ..

 

همون طوری که مشغول بوسیدنم بود به سمت اتاق خواب رفت پرتم کرد روی تخت… فرصتو غنیمت شمردم خواستم فرار کنم که خیمه زد روم و خش دار گفت: 

 

_بهت گفته بودم بیشتر از اینا بهم بدهکاری ..

 

سرم رو توی بالش فرو بردم و اشک ریختم… صدای مهرداد بیشتر اعصابمو بهم می ریخت: 

_گریه نکن!  

داد زدم : 

_خفه شو برو بیرون . 

دستشو سر شونم گذاشت و وادارم کرد برگردم . 

برگشتم و با چشمای اشکی به قیافه ی خونسردش نگاه کردم. خم شد و با پشت دست اشکامو پاک کرد و گفت: 

_معذرت میخوام .

_معذرت خواهی تو به دردم نمیخوره مهرداد… نمیخوام ببینمت نشنیدی چی گفتم ؟ 

بی توجه به حرفم دستشو روی شکم برهنم کشید و گفت: 

_درد داری؟ 

_هه برات مهمه؟ 

_آره مهمی برام… 

_مهم بودم که به زور اینکارو کردی نه؟ 

_بهتر بودم خودت باهام راه میومدی . 

از این همه پروییش حیرت زده شدم و نالیدم: 

_داری انتقام میگیری نه؟ 

_نه دارم سعی می کنم خودمو آروم کنم . 

_اون وقت برات مهم نیست من داغون میشم؟ 

پوزخند زد: 

_چرا مگه بار اولته؟  

با حرص گفتم: 

_خیلی بیشعوری…

_نه نیستم فقط میخوام فکرت انقدر درگیر من بشه که اطراف اون پسره ی حروم زاده نپلکی. 

_اون وقت تو هم راحت به زن و زندگیت برسی؟ 

خنده ی محوی روی لبش اومد که بیشتر عصبانیم کرد . 

خواستم بلند بشم که متوجه ی وضعیتم شدم . با خشم گفتم: 

_برو بیرون . 

معنادار گفت: 

_کی لختت کرد ؟ من حالا از کی میخوای رو بگیری ؟ من ؟ 

_خیلی پستی . نامزدت برات مهم نیست؟ 

با لبخند گفت: 

_مهمه،خیلی هم مهمه!  

_پس چطور بدون عذاب وجدان بهش خیانت می کنی؟

با همون شیطنت گفت: 

_می دونه . 

حیرت زده گفتم: 

_میدونهه؟ 

سر تکون داد :

_آره نامزدم زیادی روشن فکره مثل تو حسود و لوس کوچولو نیست. 

حس میکردم دود از سرم بلند میشه… این بار طاقت نیاوردم و جیغ کشیدم :

_تمومشششش کن . 

خنده اش به هوا رفت… 

_حتی الانم حسودیت شد….

انقدر عصبانی بودم که بدون فکر گفتم: 

_حسودیم نشده… میفهمی حسودیم نشده… اونی که باید حسادت کنه تویی چون من دارم ازدواج می کنم شنیدی؟ دارم ازدواج میکنممم. 

لبخند روی لبش ماسید. کم کم اخماش در هم رفت و با قیافه ی کبود شده از خشم گفت:  

_مزخرف نگو… 

تازه فهمیدم چی گفتم اما نمیشد حرفمو عوض کنم. با تته پته گفتم: 

_مزخرف نمیگم یزدان ازم درخواست ازدواج کرد منم… 

با عربده ای که کشید صدام خفه شد : 

_ببنــــــــد دهنـــتو… 

با خشم از جاش بلند شد و به موهاش چنگ انداخت… کلافه دور اتاق راه می رفت و زیر لب با خودش هذیون میگفتم .

هم از دروغی که گفتم مثل سگ پشیمون بودم چون بالاخره گندش در میومد هم خوشحال بودم چون مهرداد داشت احساس منو تجربه میکرد . بکش آقا مهرداد بیشتر از اینا حقته

 

 

با کلافگی وایستاد و گفت: 

_بهمش بزن.  

متعجب گفتم :

_چی؟ 

عصبی به سمتم یورش آورد و موبایلم و از کنارم برداشت و به سمتم گرفت تند تند گفت: 

_زنگ بزن هر قول و قراری که باهاش گذاشتیو کنسل کن . 

پوزخند زدم: 

_که چی بشه؟ 

_ترانه اون روی سگ منو بالا نیار گفتم بهش زنگ بزن… 

با غرولند بلند شدم و همونطور که ملافه رو جلوم گرفته بودم لباس بلند کنارمو برداشتم و زیر سنگینی نگاه مهرداد پوشیدمش .

از جام بلند شدم… زیر دلم تیر می کشید اما جرئت نداشتم بگم چون مهرداد پیله می کرد بریم بیمارستان و من نمیخواستم بفهمه حاملم .

با خونسردی ظاهری به سمت در اتاق رفتم که از جا پرید و بازومو گرفت.  

برگشتم و گفتم: 

_خودتو خسته نکن مهرداد به اندازه ی کافی تو زندگیم سرک کشیدی.

_سرک میکشم چون مال منی.  

عصبی فریاد زدم: 

_نیـــــستم من مـــــــــال کســــــی نیـــستم… اما تو نه،تو به یه دختر دیگه تعهد داری میفهمی اینو ؟ میفهمی یعنی چی؟ میفهمی خیانت کردن چه دردی داره؟ من که فراموشت کردم من که از زندگیت رفتم پس دردت چیه؟ دردت چیه که هر بار یه شکلی؟ منم باید بشم عروسک خیمه شب بازی تو و هر سازی زدی برقصم . برو بیرون هم از این خونه هم از زندگیم گورتو گم کن نمیخوووامت میفهمی ؟ دیگه نمیخواااامت .

با خشم چند دقیقه نگام کرد… صورتش رسما به کبودی میزد .

یه جوری نگاهم میکرد انگار که بی لیاقتم اما خوب منم حق داشتم.  

بدون اینکه چیزی بگه به کتش چنگ زد و با همون دکمه های باز پیراهنش از خونه زد بیرون . 

پشیمون شدم از حرفام عصبانی بودم اما در هر حال دوست داشتم نزدیکم باشه… نه اینکه اخم و تخم کنه… حیف… حیف که داری ازدواج میکنی مهرداد وگرنه با هر ترفندی بود نگهت میداشتم و می گفتم که قراره بابا بشی . 

از تصور بابا شدن مهرداد لبخندی روی لبم نشست و بیخیال تمام اتفاقات لبخندی زدم 

**

بی حوصله وارد ساختمون دانشگاه شدم. زودتر از کلاسم اومده بودم چون حوصله ی خونه رو نداشتم. داشتم برای خودم قدم می زدم که با دیدن یزدان و مهرداد برق از سرم پرید. مهرداد داشت با عصبانیت حرفی به یزدان میزد و یزدان هم با لبخند محوی روی لباش گوش میداد . 

به سمتشون پا تند کردم اول یزدان متوجهم شد و بعد مهرداد که با دیدن من حرفش رو قطع کرد. دیگه مطمئن شدم مهرداد از دروغم به یزدان گفته . 

وای خدایا آبروم رفت. هم جلوی مهرداد هم یزدان… لب گزیدم که یزدان با مهربونی گفت: 

_صبح بخیر عزیزم . 

متعجب از لحنش به مهرداد نگاه کردم .. طوری به یزدان خیره شده بود که انگار میخواست گردنش رو بشکنه. یزدان اما با همون لبخندش دست دور کمر من حلقه کرد و گفت: 

_خوبی خانمم؟ 

آب دهنمو قورت دادم و باز به مهرداد خیره شدم… نگاه به خون نشسته اش به دست یزدان قفل شده بود . چشمم به دست مشت شدش افتاد بعید نبود اگه هر لحظه اون مشتو تو صورت یکیمون می کوبید و آبروریزی راه می نداخت. از یزدان فاصله گرفتم و ضعیف گفتم: 

_مرسی .

یزدان با همون لبخندش برگشت سمت مهرداد و گفت: 

_خوب استاد… میدونم نگران دانشجو هاتون بودید ولی منو ترانه انقدر بهم علاقه داریم که دل همو نشکنیم . 

چشمکی زد و دست منو گرفت و بی توجه به قیافه ی بهت زدم زیر سنگینی نگاه به خون نشسته ی مهرداد من رو به سمت کلاس کشوند.

 

 

وارد کلاس شدیم که دستمو از دستش کشیدم و با عصبانیت گفتم

_هیچ معلومه چیکار می کنی؟ 

لبخند محوی زد و معنا دار گفت

_همون کاری که تو می خوای بکنم… خودت به مهرداد گفتی قرار نامزد من باشی .

جا خوردم… 

_م… مگه چی بهت گفت؟

_گفت محترمانه گورمو گم کنم گفت میدونه من شارلاتانم لیاقت تو رو ندارم… 

_تو چی گفتی؟ 

با شیطنت گفت

_منم گفتم محاله نامزد عزیزمو ول کنم. 

خجالت زده گفتم

_متاسفم یزدان خیلی تحت فشارم گذاشت مجبور شدم دروغ بگم.  

با حالت خاصی نگام کرد و گفت

_دروغ قشنگی گفتی

دستپاچه شدم

_ببخشید لازم نیست نقش بازی کنی من کم کم خودم به مهرداد میگم دروغ گفتم . 

بی توجه به حرفم با جدیت گفت

_ترانه… ؟ 

_هوم ؟

دستی به گردنش کشید و گفت

_بعد کلاس باید باهات حرف بزنم

_راجع به؟ 

با مکث گفت 

_خودمون… 

گیج نگاهش کردم که با اصرار گفت

_خواهش می کنم بیا… 

خودمم کنجکاو بودم چی میخواد بگه! برای همین سر تکون دادم که لبخندی زد و از کنارم گذشت. مثل همیشه ردیف آخر نشستم… استاد اومد و درس داد اما من تمام فکرم پیش مهرداد بود . 

*

روی صندلی که یزدان برام کنار کشید نشستم .روبه روم نشست و گفت 

_چی می خوری؟ 

زمزمه کردم

_قهوه .

سر تکون داد و سفارش دو تا قهوه و یه کیک داد. 

گارسون که رفت پرسیدم 

_باهام چی کار داشتی یزدان؟ 

خودشو جلو کشید و جدی شروع کرد 

_می دونی که چقدر دوستت داشتم و برای به دست اوردنت هر کاری کردم؟ 

ساکت شدم از این حرفاش به کجا می خواست برسه؟ ادامه داد 

_من هنوز دوستت دارم ترانه.  

حیرت زده نگاهش کردم 

_هر بار که با مهرداد دیدمت سوختم و دم نزدم… فهمیدم مال اون شدی اون شبم فهمیدم ازش حامله ای دنیا رو سرم خراب شد… ترانه؟ مهرداد لیاقت تو رو نداره اینو از روز اول بهت گفتم. 

 

ساکت شدم… مهرداد بی لیاقت بود ؟ پس چرا انقدر می خواستمش؟

_الانم که داره ازدواج می کنه به بچه ی تو شکمت فکر کردی ؟ قراره چیکار کنی با اون بچه؟ 

زمزمه کردم 

_نمی دونم . 

_هه اره با شکم پر بدون حلقه ی ازدواج بشین سر کلاس هر کی هم ازت پرسید بگو از استادم حاملم فکر کردی اگه مهرداد بفهمه چی کار می کنه؟ 

نالیدم

_نمی‌دونم… 

_من می دونم مثل همیشه خوردت میکنه نهایتش اینه باور کنه و بچه رو ازت بگیره تا با زنش بزرگش کنه . 

سرمو بین دستام گرفتم 

_تمومش کن یزدان.  

_در واقع اونی که باید تمومش کنه تویی… تمومش کن 

_اما آخه چطوری ؟ 

دستشو خم کرد و چونمو گرفت وادارم کرد نگاش کنم و با لحن خاصی زمزمه کرد 

_با من ازدواج کن!

 

بهت زده نگاهش کردم که گفت

_نمیگم همه رقمه چون میدونم دلت گیر یکی دیگست… صوری یا هر شکلی تو بخوای… به خاطر بچه ی توی شکمت ترانه… نمیخوام بعد از این همه عذاب کشیدن زر مفت بقیه رو هم گوش بدی .. با من ازدواج کن تا هر وقت که تو بخوای کاری باهات ندارم فقط میخوام تکیه گاهت باشم… می خوام… 

 

هنوز حرفش تموم نشده بود از جا بلند شدم انقدر سریع که صندلی زیر پام با صدای بدی عقب رفت و همه بهم نگاه کردن. 

 

تحمل اونجا موندنو نداشتم برای همین بدون اینکه چیزی بگم از کافی شاپ زدم بیرون… 

 

بهت زده راه افتادم و بدون اینکه حواسم به مسیر باشه قدم زدم. یعنی من به خاطر بچم باید کسی ازدواج می کردم که هیچ حسی بهش ندارم؟

آخه چرا؟ 

 

پیشنهاد یزدان منطقی بود اما تصور اینکه به کسی جز مهرداد بله بگم برام درد اور بود…. خدایا من نمیتونستم .

 

نمیدونم چقدر برای خودم راه رفتم فقط میدونم بارون گرفته بود و من انقدر حالم بد بود که بی خیال خیس شدن لباسام به راهم ادامه دادم . 

 

با صدای بوق ماشینی سرم رو برگردوندم . دوتا پسر جوون توی ماشین مدل بالا به من نگاه میکردن .

یکیشون با نگاه هیزی که بهم انداخت گفت

_آخی کوچولو زیر بارون موندی؟ بپر بالا خودم گرمت می کنم. 

بی خیال نگاهمو ازشون گرفتم و به راهم ادامه دادم… لامصبا دست بردار نبودن کنار به کنارم میومدن و حرف های خجالت آوری می زدن . 

متوجه ی ویبره ی موبایل توی جیبم شدم… از جیبم بیرون آوردمش شماره ی مهرداد بود… انقدر حالم خراب بود که دیدن شمارش هیچ حسی بهم نداد .

خنثی تماس و وصل کردم و به صدای عصبانیش گوش دادم

_کدوم گوری هستی؟

 نگاهم رو به خیابون نااشنا دوختم و زمزمه کردم. 

 

_نمی‌دونم. 

ولوم صداش بالا رفت

_اون روی سگ منو بالا نیار ترانه بهت گفتم کجایی؟

همون لحظه پسره توی ماشین گفت

_ای بابا ناز نکن سر قیمت باهات کنار میایم .

انگار صدا به گوش مهرداد رسید که عصبانی عربده کشید

_آدرس اون جهنم دره ای که هستی وبده ترانه بده وگرنه اگه من پیدات کنم زندت نمیذارم …نگاهمو دور تا دور خیابون چرخوندم و با دیدن تابلو آدرس دادم که بی حرف قطع کرد. 

بارون هر لحظه شدید تر میشد . رفتم یه گوشه وایستادم اون دو تا پسر هم که دیدن من بی بخارم دست از مزاحمت برداشتن و رفتن .

 

ده دقیقه ای همونجا و ایستاده بودم که ماشین مهرداد با سرعت جلوی پام ترمز زد . 

تکیه مو از دیوار گرفتم از ماشینش پیاده شد و با خشم به سمتم اومد و وقتی بهم رسید چنان بازومو توی دستش فشرد که اخم در اومد .

بدون حرف منو به سمت ماشینش کشوند و پرتم کرد داخل. خودشم سوار شد…

 

حالم بدجوری خراب بود و این رفتار مهرداد اوضاع و خراب تر کرد . 

بی توجه به حالم فریاد زد :

_تا الان کدوم قبرستونی بودی هان؟ 

پوزخندی زدم… امروز حتی غیرتی شدنشم برام مهم نیست… وقتی ولم کرد و رفت… وقتی یه نفر دیگه برای حفظ آبروم بهم پیشنهاد ازدواج داد پس غیرت مهرداد به چه دردم می خورد؟ 

 

سکوتم عصبانیتشو به اوج رسوند طوری که تقریبا عربده کشید 

_با توعم کری ؟؟؟؟ 

زمزمه کردم

_نگران نباش… با یزدان بودم. 

به یک باره ساکت شد… سکوت ماشین رو فقط صدای نفس های نامنظمش می شکست . 

با فکی قفل شده نگاهم کرد و غرید

_پس چرا خیس از آبی؟ چرا اینجایی؟چرا اون مزاحما اون چرت و پرتا رو بهت می گفتن؟ هوم ؟ چرا؟ 

_چون بعد از صحبت با یزدان پیاده اومدم اینجا . 

حیرت زده گفت 

_از دانشگاه؟ 

سر تکون دادم .. با خشم فرمون رو توی مشتش فشار داد و غرید

_چرا؟ 

لبخند تلخی زدم و گفتم 

_چون داشتم به این فکر می کردم که مجازاتم رو چقدر سنگین بریدی… اره واسه ی انتقام از اون بابای پست فطرتت بهت نزدیک شدم اما دیدی که… 

 

پرید وسط حرفم 

_تموم کن این مزخرفات تکراری رو.

ساکت شدم و دیگه چیزی نگفتم… چند دقیقه ای سکوت کرد و بعد به سختی گفت

_قصدت با یزدان جدیه؟ 

 

با پوزخند زمزمه کردم

_نمی دونم ولی شاید جدی بشه… چون تنها کسی که منو با بچه ی توی شکمم قبول داره اونه… 

 

سرش چنان به سمتم برگشت که حس کردم استخونهای گردنش خورد شد .

حیرت زده لب زد :

_چی گفتی ؟ 

ساکت بهش زل زدم که به سختی گفت

_ح… حامله ای؟

_بگم آره باور می کنی؟ 

ناباور به رو به رو خیره شد… هر چند لحظه بر می گشت و نگاهم می کرد و دوباره بدون اینکه چیزی بگه زل می زد به رو به رو… 

بالاخره به حرف اومد: 

_چند وقته ؟

زمزمه کردم

_سه ماه… 

_چرا نگفتی؟ 

_می گفتم که چی بشه؟ الان هم توقعی از تو ندارم به هر حال داری ازدواج می کنی.من… 

نذاشت حرفمو تموم کنم و با خشونت در آغوشم کشید . 

 

مات موندم. خش دار گفت

_باورم نمیشه… 

یعنی الان خوشحال شد ؟ من فکر می کردم مثل مینا میگه برو سقطش کن یا حداقل می گفت بچه مال من نیست اما الان حتی نپرسید… یعنی بهم اعتماد داره؟

 

پسش زدم و به سختی گفتم

_دست به من نزن .

برعکس چند دقیقه قبل لبخند زد… کم کم لبخندش تبدیل به قهقهه شد… با شادی می خندید .

سرشو به عقب پرت کرده بود و بی وقفه می خندید. 

متعجب نگاهش کردم که گفت

_یعنی من دارم بابا میشم؟ 

برام قابل باور نبود این خوشحالیش… 

از ماشین پیاده شد و بی توجه به بارون شدیدی که میومد دستاشو از هم باز کرد .

 

منم پیاده شدم و گفتم

_چیکار میکنی دیوونه؟ 

بی توجه به حرفم داد زد :

_خدایـــــــــــــا شکــــــــــــــــــرت .

ناباور لب زدم

_عقلشو از دست داده 

برگشت سمتم و با نفس نفس گفت

_خواب که نمی بینم نه؟ 

_هه… یعنی انقدر خوشحال شدی؟؟؟امروز و فردا زنت برات بچه میاره بچه ی منو میخوای چیکار ؟ 

به سمتم اومد و دوباره بغلم کرد و زمزمه وار گفت

_حســود کوچولو . 

با حرص گفتم

_ولم کن مهرداد فکر کردی اوضاع فرقی کرده؟ 

ازم فاصله گرفت اما ولم نکرد. دستشو زیر چونم گذاشت و معنادار گفت

_اره فرق کرده الان دیگه مامان بچمی… 

دلم از این حرفش زیر و رو شد… گفتم

_فکر کردم وقتی بفهمی مثل مینا میخوای بچه رو سقط کنم یا میگی مال من نیست .

انگشتشو روی لبام گذاشت :

_هیشش…حواست باشه خودتو با کی مقایسه می کنی.اون توله ی توی شکمت مال منههه.. مال کسی جز من نمی تونه باشه .

ته دام داشتن قند آب می کردن از این نزدیکی از حرفاش کم مونده بود پس بیوفتم… انگار فهمید حالمو که سرشو خم کرد و کنار گوشم گفت

_تو تنها دختری هستی که دلم میخواست منو بابا کنه. 

حس کردم قلبم از کار وایستاد. مرزی تا باختن نداشتم که یاد الناز افتادم… یاد مهرداد وقتی بهش گفت عشقم… 

یاد اینکه الناز قراره به زودی زنش بشه .

با حالی خراب از آغوشش بیرون اومدم و قبل از اینکه اجازه بدم حرف بزنه شروع کردم به دویدن. 

صداشو پشت سرم می شنیدم که با نگرانی اسممو صدا می زد. 

بی توجه فقط می دویدم… چرا گفتم؟ چرا گفتم حاملم؟ اگه بچمو ازم بگیره چی؟ اگه بره با الناز بزرگش کنه چی؟ 

داشتم می دویدم که ماشینش جلوی پام ترمز کرد . از ماشین پیاده شد و بازومو گرفت… تقلا کردم که بی توجه در ماشینو باز کرد و وادارم کرد بشینم خودشم سوار شد و قفل مرکزی و زد .. با گریه گفتم

_ولم کن مهرداد. 

_ولت کنم که خودتو به کشتن بدی؟؟چت شد یهو ؟ 

_حرفمو فراموش کن این بچه مال تو نیست هنوز یه ماهشه. 

در کسری از ثانیه صورتش کبود شد و غرید

_مزخرف نگو ترانه تضمین نمیدم دست روت بلند نکنم.  

بی توجه گفتم

_دروغ نمیگم بچه مال تو نیست من یه ماهه حاملم اون موقع رابطه ای با تو نداشتم.

رمان-عروس-استاد

مطلب پیشنهادی

رمان-رحم-اجاره-ای

رمان رحم اجاره ای پارت 6

رمان رحم اجاره ای پارت 65 (100%) 1 vote رمان رحم اجاره ای فصل اول …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *