خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان عروس استاد پارت 6

رمان عروس استاد پارت 6

رمان عروس استاد پارت 6
4.8 (95%) 16 votes

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر منتشر شده از (رمان عروس استاد)وارد شوید

فصل دوم رمان عروس استاد در کانال تلگرام ما ایدی کانال ما [email protected] رو در تلگرامتون کپی و پست کرده و وارد کانال شوید ویا مطمعن باشید که به تلگرام وصل هستید و روی بنر بالا کلیک کنید با سپاس

سریع عقب رفتم و گفتم : 

_کی خواست بوست کنه خودشیفته ؟ 

خواب آلود پلکشو باز کرد : 

_اما من حس کردم می خوای بوسم کنی .

مشتی به بازوش زدم و با حرص گفتم: 

_نه اتفاقا دلم میخواد تا می خوری کتکت بزنم . چرا در و پنجره رو قفل کردی ؟ 

 

به جای اینکه جوابمو بده دستمو گرفت. تعادلمو از دست دادم و صورتم صاف به سینه ی سنگ و صفتش برخورد کرد .

آخی گفتم ، دستاشو دورم حلقه کرد و گفت : 

_الانم تو بغلم زندانیت می کنم .

به دست و پا افتادم: 

_ولم کن… شاید من نخوام نزدیکم بشی . چطور می تونی انقدر زور گو باشی ؟ 

با خونسردی جواب داد: 

_فعلا خوابم میاد… سعی نکن بدخوابم کنی که بهت خودخواهی و نشون میدم.  

_منظورت چیه ؟

 

مهرداد: منظورم و وقتی بیدار شدم بهت میگم . فعلا بخواب دانشجو کوچولو که استادت خوابش میاد.

ساکت شدم. اما فقط پنج دقیقه چون خوابم نمی برد و دست دقیقا روی گردنم بود و داشت خفه ام می کرد .

دستشو پس زدم و با کلافگی بلند شدم . توی اون اتاق هیچ چیز جذابی نبود. حوصلم بدجوری سر رفته بود. نگاهی با حسرت به مهرداد که غرق خواب بود انداختم . طاقت نیاوردم و بیدارش کردم : 

_مهرداد… پاشو حوصله ام سر رفت. 

با صدایی خمار از خواب گفت : 

_هوم… 

محکم تر تکونش دادم: 

_در اتاقو باز کن برم بیرون دارم می گم حوصله ام سر رفت. 

انگار به دیوار گفتم .. هیچ عکس العملی نشون نداد .

چشمم به کتش افتاد که بالای سرش گذاشته بود .

خم شدم روی مهرداد و دستم و دراز کردم تا کتش را بردارم شاید کلید اتاق توش باشه. کم مونده بود دستم برسه. یه کم دیگه به خودم کش دادم که تعادلم از دست رفت و افتادم روی مهرداد و تمام موهام توی صورتش پخش شد .

شوکه شدم ، خواستم بلند بشم که دستش با قدرت دور کمرم حلقه شد و تا به خودم بیام جای خودشو با من عوض کرد. حالا اون روی من بود .

با چشمای خمار که جذابیتش هزار برابر شد با بی قراری نگاهم کرد و زمزمه کرد : 

_حالا که خوابو از سرم پروندی خانم کوچولو چطوری تلافی کنم؟

 

 

هلش دادم اما اصلا تکون نخورد : 

_بلند شو مهراد کل هیکلت روی منه نفسم گرفت .

 

یه کم عقب نشینی کرد اما پاهاش هنوز قفل پاهام بود .

پرو پرو نگاهش کردم و با چشمای دریده گفتم:  

_تو دانشگاه به همه میگم چقدر خودخواهی .

 

بعد از مدت ها خندید. 

مهرداد: اینم بگو که فقط برای تو خود خواهم. 

اخمام در هم رفت : 

_خدا عالمه ، اما مهرداد چه بخوای چه نخوای بهت اعتماد ندارم.قبول که هنوز دوستت دارم اما دوست داشتن کافی نیست ، با وجود بچه ی توی شکم مینا ما نمی تونیم … 

 

انگشتشو روی لبم گذاشت : 

_هیشش… ادامه نده. 

 

_در واقع اینو من بهت میگم مهرداد .. ادامه نده برو دنبال زندگیت منم میرم دنبال زندگیم .

 

موهام و از صورتم کنار زد و گفت: 

_من الان دنبال زندگیمم دیگه .

 

 

ساکت شدم…به من بود دلم می خواست کل روز رو باهاش خوش بگذرونم اما نمیشد. 

پسش زدم… این بار بدون مخالفت بلند شد… از روی تخت بلند شدم و گفتم : 

 

 

_قفل در رو باز کن می خوام برگردم .

 

ابرو بالا انداخت : 

 

_برنمیگردی.من دزدیدمت تا وقتی هم من نخوام نمی تونی جایی بری .

 

 

 

دوباره شدم همون ترانه ی لجباز و یک دنده به سمت مبل گوشه ی اتاق رفتم و دست به سینه روش نشستم و گفتم : 

 

_باشه… منم مثل هر زندانی دیگه اینجا می شینم. نه آب می خورم نه غذا.

 

 

اشک تو چشمم جمع شد… لعنتی.

بدون اینکه بفهمم بهش حمله کردم . با داد به سینه اش مشت زدم و گفتم: 

_به چه حقی ؟ هان ؟ به چه حقی ؟ چطور جرئت می کنی به من سیلی بزنی عوضی ؟ چطور جرئت می کنی منو بدزدی ؟ 

 

حس کردم پشیمون شد . مچ دست هامو گرفت اما من همچنان به سینه اش مشت می کوبیدم .. کم کم اشک از چشمام جاری شد .. انقدر بی کس بودم که الان که مهرداد منو دزدیده بود و سیلی به گوشم زد کسی و نداشتم تا برم پیشش یا نگرانم بشه. 

 

دستام دو طرف بدنم افتاد. نگاه مهرداد مات روی اشک هام موند. کم پیش میومد کسی گریه کردن منو ببینه. 

عجیبه که توی اون حال نگران مهرداد شدم ، چنان مات من شده بود که از نگاهش حس کردم دنیا روی سرش خراب شده . 

 

نگاه خیرمو که دید با خشونت در آغوشم کشید و دیوانه وار کنار گوشم گفت: 

_بشکنه دستم… دستم بشکنه… 

 

می خواستم بگم ان شالله اما دلم نیومد . به جاش با دلخوری گفتم: 

_ولم کن . 

دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و حریصانه اشک هامو بوسید و گفت: 

_گریه نکن ترانه ، مرگ مهرداد گریه نکن . غلط کردم دستم و روت بلند کردم… 

 

اشک هام پیراهنشو خیس کرد… 

به چشماش نگاه کردم و گفتم : 

_از من چی می خوای مهرداد ؟ 

زمزمه کرد : 

_خودتو… 

پوزخند زدم : 

_تو که به خواستت رسیدی،دخترونگیمو ازم گرفتی . دردت چیه ؟ رابطه ی دوباره ؟ 

 

ساکت موند و پر از حرف نگاهم کرد . 

بهش نزدیک شدم و دکمه ی پیراهنشو باز کردم : 

_من یک بار صیغه ات شدم به خاطر پول،الان هم میشم اما نه به خاطر پول… فقط برای اینکه ثابت کنم درد تو من نیستم.  

دکمه های دیگه ی بلوزشو باز کردم و از تنش در آوردم.  مات به من نگاه می کرد.  

روی پا بلند شدم و لبامو با خشونت روی لب هاش گذاشتم . 

چشماش بسته شد و همینو می خواستم.  تسلیم بشه تا بهش ثابت کنم دردش من نیستم رابطه است.  

 

باهام همراهی کرد… دکمه های مانتومو باز کردم و از تنم بیرون آوردمش. دستش به سمت کمرم رفت و بهش چنگ انداخت . به سمت تخت هدایتم کرد.… افتادم روی تخت . خیمه زد روم و همونطور می بوسید. 

 

دستش به سمت پایین بلوزم رفت.  لب هاشو از روی لب هام برداشت و با چشمای قرمز بهم نگاه کرد و گفت : 

_اگه دردم رابطه بود همون وقتی که صیغه ام بودی کارتو تموم میکردم . اگه دردم تصاحب کردنت بود همون شبی که سر چهارراه با سر و وضع ناجور دیدمت کارتو یک سره می کردم . 

 

معنا دار نگاهم کرد و از روم بلند شد. به بلوزش که وسط خونه بود چنگ زد برگشت به سمتم و گفت : 

_منو خیلی بد شناختی ترانه . خیلی بد…

 

 

مات به در بسته خیره موندم . خیلی منطقی حرف زد .. من صیغه اش بودم و قبول کرده بودم در ازای پول تمکینش کنم اما اون هیچ کاری باهام نکرد . 

بار ها و بارها تنها بودیم اما هیچ کاری باهام نکرد.  .. اون شب هم مست بود و من هوشیار من خواستم برای ثابت کردن خودم باهاش رابطه داشته باشم. 

 

حقیقتا مهرداد هیچ وقت منو به خاطر رابطه نخواسته بود . 

کلافه پوفی گفتم و بلند شدم مانتوم که وسط افتاده بود رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم . از راه پله رفتم پایین.  

 

یه ویلای بزرگ و شیک . چشمم به مهرداد افتاد که روی مبل نشسته بود… به سمتش رفتم درسته که حق با اون بود اما نباید فراموش می کردم مهرداد به من خیانت کرده. 

 

دلم براش پر می کشید اما اخم کردم و گفتم : 

_می خوام برگردم. 

 

بر خلاف تصورم سر تکون داد : 

_باشه .

دلخور شدم دلم می خواست اصرار کنه که نرو اما خیلی راحت گفت باشه . چند چند بودم با خودم ؟ 

 

بهم نگاه کرد و گفت : 

_قبلش بشین می خوام باهات حرف بزنم . 

 

این بار سر تقی نکردم و با فاصله ازش نشستم. از کنارش برگه ای برداشت و به سمتم گرفت. با کنجکاوی برگه رو گرفتم که گفت : 

_آزمایش دی ان ای که ثابت می کنه بچه ی توی شکم مینا مال من نیست.  

 

نفسم بند اومد. حتی نمی تونستم حرف بزنم… همونطوری خیره شده بودم به برگه ی جلوم . 

_بهت گفتم چیزی یادم نمیاد ،گفتم به یاد تو حالم خراب بود. اما هر چی باشه من به تو خیانت نمی کنم… می دونستم یه جای کار می لنگه ، برای همین مینا رو بردم برای تست مخالفت کرد همینم بیشتر منو به شک انداخت. 

الانم که می بینی بچه ی توی شکمش مال من نیست یعنی این مدت بی انصافی کردی ترانه خانم.  

 

دستمو جلوی دهنم گرفتم… دلم می خواست جیغ بزنم آخر هم نتونستم طاقت بیارم و جیغ بنفشی کشیدم که چهره ی مهرداد در هم رفت و گوشاشو گرفت.  

 

باورم نمی شد مهرداد به من خیانت نکرده.  جیغ زدنم تموم شد با خنده به مهرداد نگاه کردم که با اخم روشو ازم گرفت معلوم بود حالا حالا ها باید منتشو می کشیدم اما من راهشو بلد بودم . 

 

گوشیشو چنگ زدم رمزشو بلد بودم سریع از داخل موزیک هاش یکی و پلی کردم و از جام پریدم .همونطوری که قر می دادم گفتم : 

_بیا وسط تنبل خان قهر کردنو بذار برای بعد فعلا باید جشن بگیریم. 

 

خندید و از جاش بلند شد . بغلم کرد که متوقف شدم با خیال راحت دستامو دورش حلقه کردم و گفتم : 

_حالا که منو دزدیدی دیگه برنگردون باشه ؟ 

 

خندید:  

_کم توی این مدت منو حرص دادی؟الان وقت جبرانه خانم کوچولو باید آرومم کنی .

 

 

یه مدت باهاش قهر بودم برای همین الان از حضورش نزدیک به خودم معذب شده بودم .

با ناز دستمو روی سینه ی پهنش گذاشتم و عقب رفتم. 

 

با شیطنت نگاهم کرد. یه کم خجالت کشیدم: 

_اون طوری نگاه نکن . 

قهقهه زد : 

_آخه وقتی این طوری قرمز میشی دلم می خواد بخورمت خانم کوچولو. 

 

بیشتر خجالت کشیدم و برای اینکه از دستش فرار کنم گفتم : 

_گشنمه… 

مهرداد: منم.  

_خوب بریم صبحانه بخوریم نکنه اینجا چیزی برای خوردن پیدا نمیشه؟ 

 

اینو که گفتم یکی زد به پیشونیش: 

_کلا یادم رفت.  

چپ چپ نگاهش کردم : 

_آدم می دزدی اما یادت میره واسه خوردن چیزی بگیری ؟ 

سه دکمه ی بالای بلوزش که باز بود و بست و گفت: 

_الان یه دقیقه ای میخرم .. فقط فرار نکنی که هر جا بری زندانی منی .

با اعتراض گفتم:  

_منم میام اما لباس ندارم . 

با شیطنت گفت : 

_می بینم که طاقت دوری منو نداری .

پشت چشمی نازک کردم که گفت : 

_همون مانتوی دیشبت رو بپوش.الان که رفتیم بازار برات لباس هم می خریم… مانتو هم می خریم… لباس زیر هم… 

 

وسط حرفش با داد گفتم: 

_مهردااااااد. 

 

 

_باشه من تسلیم .برو بالا زود حاضر شو خانم کوچولو خوابو که به کل پروندی الانم با قرمز شدنات می خوای بیخیال شکم هم بشیم . 

خندیدم و رفتم بالا شالمو سرم کردم و دست و صورتم و شستم مهرداد توی ماشینش منتظرم بود. 

سوار که شدم بی تعارف خم شد و دستمو گرفت.  لبخندی زدم که به راه افتاد .. وقتی بیرون رفت تازه فهمیدم اینجا شماله . پس دلیل خستگی مهردادم این بود که بی وقفه رانندگی کرده . دلم سوخت نذاشتم بچم بخوابه.  

 

 

به مرکز خرید رسیدم باز هم مهرداد بدون اینکه دستمو ول کنه پابه پام وارد مغازه شد . با هیجان به سمت سبد های چرخ دار خرید رفتم و یکیشو برداشتم از همون اول هر چی دم دستم رسید و ریختم توی سبد مهرداد هم با یه لبخند فقط نگاهم می کرد و هر ازگاهی خم میشد و گونمو می بوسید .

چشمم به لواشکای بالای قفسه افتاد با هیجان به سمتشون رفتم و دستمو دراز کردم اما هر کاری که می کردم دستم نمی رسید .

حضور کسی و پشت سرم حس کردم… لبخند روی لبم اومد اما وقتی دیدم طرف کاملا از پشت بهم چسبیده و دستش به سمت جاهای ممنوعه رفته ترسیدم. با خیال اینکه مهرداده برگشتم که چشمم به یه پسر قد بلند افتاد که با لبخند بدی داشت نگاهم می کرد . 

سرخ شدم و بی اختیار داد زدم : 

_احمق بیشعور چی کار کردی ؟ 

پسره جا خورد فکرشو نمیکرد داد بزنم. نگاهم به مهرداد افتاد اون طرف تر داشت تاریخ انقضای یه شکلات صبحانه رو نگاه می کرد که با صدای من سرش با شدت به این طرف برگشت از دادی که زدم پشیمون شدم چون مهرداد با اخم بهمون نگاه کرد و به سمتم اومد. 

مطمئنا الان قیامت میشد از شانس بدم همون لحظه پسره ی بی چشم و رو گفت : 

_اندامت از پشت عالیه،جون میده سرتو بذاری… 

حرفش با گرفتن یقه اش توسط مهرداد خفه شد

 

 

محکم کوبیدش به قفسه ها و عربده کشید: 

_چه گهی خوردی هان ؟ 

 

پسره رسما خفه شد . دستشو دور گردنش انداخت و دوباره فریاد زد : 

_چه گهی خوردی بی شرف؟؟؟ 

 

پسره سعی می کرد دست مهرداد و از دور گردنش باز کنه اما نمی تونست .. تا حالا توی عمرم مهرداد و این طوری ندیده بودم. 

یه طوری کبود شده بود که من از ترس همونجا خشکم زده بود .

 

_خفه ات کنم حرومزاده ؟ آره ؟

چند نفر از صدای داد و بیداد به سمت مهرداد رفتن و بازوهاشو گرفتن به سختی کنار کشیدنش . 

می خواست دوباره حمله کنه اما محکم گرفته بودنش. همون طوری داد زد : 

_دستتو به سمت زن من دراز می کنی مرتیکه؟ بی شرف حرومزاده با دستای خودم می کشمت . 

 

پسره ی ترسو فرار و به قرار ترجیح داد و فلنگو بست اون که رفت کم کم دست های مهرداد و رها کردن. 

با اخم و تخم به سمت من اومد و غرید: 

_مجبوری مانتویی بپوشی که همه دم و دستگاهت بریزه بیرون ؟ 

 

دلخور شدم اما چیزی نگفتم. اعصابش خیلی خورد بود . کلی چیز دیگه لازم داشتیم اما سبد رو هل داد و همه رو حساب کرد . با عصبانیت همه رو توی ماشین گذاشت و خودشم سوار شد. 

پوفی کردم و سوار شدم. یه کم از مسیر رو که رفتیم با خشم گفت: 

_فکر کنم باید ببندمت به تخت تا چشمت به آفتاب و مهتاب نیوفته .

خندم گرفت: 

_تو خیلی غیرتی هستی می دونستی ؟ 

بهم نگاه کرد: 

_تو هم خیلی لجباز و یک دنده ای .

پشت چشمی نازک کردم و گفتم: 

_اعتراف کن عاشق همین اخلاقام شدی . 

 

اخماش باز شد اما چیزی نگفت . خودمو لوس کردم و گفتم: 

_مهرداااد ؟ 

بی هوا جواب داد: 

_جان مهرداد . ترانه آخر از دست تو دیوونه میشم . 

دلم زیر و رو شد: 

_میشه بگی چه حسی به من داری ؟ 

_مگه نمیدونی ؟ 

خودمو زدم به اون راه: 

_نه نمیدونم. 

 

ماشین رو کناری پارک کرد. یه جای بی رفت و آمد مثل یه کوچه ی خاکی . 

برگشت طرفم و عمیق نگاهم کرد.  دستشو کنار صورتم گذاشت و با صدای مردونه اش گفت: 

_ترانه من خیلی دوستت دارم.

 

 

نفسم بند اومد… اون دوباره گفت: 

_اون قدر میخوامت که کم کم دارم می ترسم کم مونده چاقو بردارم هر کی از کنارت رد میشه رو بکشم.  

 

_اگه بهت دروغ گفته باشم چی؟ یه دروغ بزرگ؟ 

لبخند محوی زد :

_تو دروغ نمیگی . 

_حالا اگه گفته باشم ؟ 

اخم کرد :

_من توی زندگیم از هر دروغی بیزارم ترانه . پدرمو فقط به خاطر اینکه دروغ گفت برای همیشه گذاشتمش کنار. 

 

بهترین فرصت گیرم اومد: 

_بابات کجاست ؟ 

صورتش در هم رفت :

_نمیدونم بهم زنگ میزنه .. هر شب ایمیل میده تا برم ملاقاتش اما نمی خوام ببینمش . هیچ وقت … 

پرسیدم: 

_چرا؟

بهم نگاه کرد انگار خیلی مشکوک سوال پیچش کردم که جوابی نداد . 

اما من جای اون بابای عوضیش رو پیدا می کردم و با دستای خودم می کشتمش . 

خیلی آشکار بحث رو عوض کرد: 

_ببوسمت؟ 

چشمام گرد شد . قبلا ازم سوال نمی کرد. 

ابرو بالا انداختم: 

_نه.  

خودشو به سمتم کشید و خمار گفت: 

_فقط یه کوچولو .

ساکت شدم … بعد از مدت ها بوسیده شدن از طرف مهرداد . 

دستشو زیر چونه ام گذاشت . چشمامو بستم… صورتش هر لحظه جلو تر میومد . لباش دقیقا روبه روی لبام بود که صدای تق هایی که به شیشه ی ماشین خورد دو تامون از جا پریدیم

 

 

سرمو برگردوندم و با دیدن مامور پلیس رنگ و روم پرید.  توی این کوچه ی خلوت این از کجاش پیدا شد؟ 

 

با اخم اشاره کرد شیشه رو بده پایین . برعکس من مهرداد خونسرد بود… با خونسردی شیشه رو پایین داد .

مامور پلیس نگاهی به ما انداخت و گفت : 

_چه نسبتی باهم دارید ؟

مهرداد خیلی جدی و خونسرد گفت : 

_زنمه .

 

انقدر جدی گفت که من یه لحظه شک کردم که زنشم یا نه. 

انگار حرف مهرداد و باور نکرد. آخه به قیافه ی مهرداد میومد اهل دختر بازی باشه؟ 

از نیم رخ نگاهش کردم و اعتراف کردم که آره بهش میومد .

 

_شناسنامه همراهتونه؟ 

باز هم مهرداد با خونسردی جواب داد: 

_نه کی شناسنامه دستش میگیره که من دستم بگیرم؟ 

 

انگار پلیسه از این جواب های مهرداد بیشتر لجش می گرفت. می خواست به هر طریقی شده کوفتمون کنه. دوباره گفت : 

_توی خیابون جای این کارا نیست.  

مهرداد: چرا؟ حق ندارم زنمو ببوسم؟ 

پلیسه رسما خفه شد هیچی نداشت بگه آخر هم مدارک مهرداد رو چک کرد و وقتی چیزی پیدا نکرد با اخم رفت. 

نفس راحتی کشیدم: 

_اوف قلبم ریخت. 

مهرداد نیم نگاهی بهم انداخت :

_تا با منی از چی می ترسی؟ 

با خنده اسمشو صدا زدم: 

_مهردااااد . 

چشمکی زد و ماشین و راه انداخت. چون گرسنه امون بود نشد بریم برای من لباس بخریم .

از راه رسیدیم. بیشتر از اینکه دلم غذا بخواد دلم میخواست برم دوش بگیرم . 

مهرداد که وسایل رو توی آشپزخونه گذاشت مردد گفتم: 

_مهرداد میشه من اول برم حموم؟ 

سر تکون داد: 

_برو عشقم من سفره رو آماده میکنم.  

خشک شدم اولین بار بود بهم می گفت عشقم .

به روی خودم نیاوردم و گفتم: 

_اما لباس ندارم .

مهرداد: من دارم برات می ذارم .

سرمو تکون دادم و رفتم بالا. خودمو توی حموم انداختم توی یه ربع دوش گرفتم ..به بیرون سرک کشیدم. مهرداد برام حوله رو آویزون کرده بود پشت در… برش داشتم و دور خودم پیچیدمش .

روی تخت لباس گذاشته بود… داشتم به سمت لباسا می رفتم که در اتاق باز شد .

نگاه گرد شدم به نگاه هاج و واج مهرداد گره خورد . توی دستش یه شلوار بود لابد فکر نمی کرد من به این زودی بیام بیرون . 

دو تامون خشکمون زده بود. مسخ شده قدمی بهم نزدیک شد .. همونجا قفل کرده بودم . 

مهرداد هر لحظه بهم نزدیک تر می شد .روبه روم ایستاد نگاهی به شونه های برهنه ام انداخت و دستشو روی گردنم گذاشت

 

 

دستش که به تن برهنه ام خورد داغ شدم . ناخودآگاه قدمی بهش نزدیک شدم . دستشو دور کمرم پیچید و کنار گوشم زمزمه کرد : 

_با موی خیس خواستنی تری . 

 

نفسای داغش که به گوشم خورد آتیش گرفتم .سخت بود اما خواستم مانع بشم: 

_مهردادمن … 

لب های مهرداد حریصانه روی لبهام نشست و خفه ام کرد. 

بی طاقت به موهاش چنگ زدم که وحشی تر شد .. با ولع می بوسید… هلم داد به سمت تخت روی تخت افتادم. مهرداد دست از بوسیدنم برنمیداشت توی این مدت انگار زیادی تشنه شده بود .

 

دکمه های بلوزشو باز کرد و پرتش کرد اون طرف. دستشو روی حوله ام گذاشت .چشمای تب دارشو به چشمام دوخت و خمار گفت: 

_ترانه؟

 

انگار ازم اجازه می خواست.  من قبلا تسلیمش شده بودم الان هم بیشتر از هر زمان بهش نیاز داشتم پس با بستن چشمام بهش اجازه دادم .

سرشو خم کرد و کنار گوشم زمزمه کرد: 

_خیلی دوستت دارم ترانه ی من . 

 

**

همینطور وایستاده بودم و به میز صبحانه نگاه می کرد مهرداد حموم بود… دلم داشت ضعف میرفت نمی دونستم بخورم یا منتظرش بمونم . 

آخر هم طاقت نیاوردم و نشستم پشت میز و مثل آمازونی ها شروع کردم .

از همه چی خوردم… لپام پر بود که صدای مهرداد از پشتم بلند شد: 

_میبینم که انرژی عشقمو تحلیل بردم.  

با شنیدن حرفش لقمه توی گلوم پرید به سرفه افتادم . 

مهرداد چند ضربه به پشتم زد که راه نفسم برگشت. با اخم نگاهش کردم وگفتم : 

_مهرداد یاد بگیر بی هوا نیای من ترسوعم یهو دیدی سکته ام دادی . نشست پشت صندلی و دستمو کشید. بلند شدم که منو روی پاش نشوند و دستشو دور کمرم حلقه کرد .

معنا دار به چشمام خیره شد و گفت:  

_درد نداری؟ 

سرمو به علامت منفی تکون دادم. لبخندی زد و برام لقمه ی کره و عسل گرفت… با اعتراض گفتم : 

_خودت بخور مهرداد من از اون موقع دارم میخورم.  

اخمی کرد و جدی شد : 

_حالا هم از دست من میخوری . نمی خوام ضعیف بشی. 

با شیطنت گفتم

_اما اگه زیاد بخورم چاق میشم دیگه دوستم نداری. 

خندید و گفت

_من چی؟ من اگه چاق بشم یا کچل دوستم داری؟ 

یه لحظه مهرداد و چاق و کچل تصور کردم و پق زدم زیر خنده : 

_عمرا… 

مهرداد: حالا فکر کن چاق بشم موهامم بریزه . 

اخم کردم : 

_من دوست پسر چاق نمیخوام . 

_شوهر چاق چی میخوای؟

پرو پرو جواب دادم : 

_بازم نه نکنه فکر کردی من از اون دختراییم که لنگ شوهر باشن ؟ از الان بهت گفته باشم من نه شوهر چاق و کچل می خوام نه دوست پسرش و… یه ذره شکمت بیاد بالا ترکت می کنم . 

 

خنده اش گرفت : 

_اما اگه تو چاق بشی ،زشت بشی من بازم دوستت دارم . 

با ناز خندیدم و گفتم : 

_وظیفته .

لقمه ی دیگه ای برام گرفت که از جا پریدم و گفتم : 

_من دارم می ترکم مهرداد. مثلا منو دزدیدی اما تا یه هفته بعد که بخوای برم گردونی من کلی اضافه وزن کردم .

 

مهرداد: آدم رباییم جذابه مگه نه ؟ مثل استاد بودنم.  

تا گفت استاد دوباره سرجام نشستم و گفتم:  

_منو که ننداختی ؟ اگه منو بندازی ترم بعد یه واحد هم باهات برنمیدارم .

با شیطنت ابرو بالا انداخت : 

_اگه بوسم کنی شاید یه نمره ی اضافی بهت بدم . 

پریدم و گونه اشو بوسیدم و عجول گفتم : 

_حالا بگو . 

 

مهرداد: ننداختمت اما نمره ای بهت دادم که حقت بود . 

نفس اسوده ای کشیدم… همیشه فقط برام مهم بود که نیوفتم … خداروشکر که ترم اولم به خوبی تموم شد البته از باقی استاد ها خبر نداشتم.

از جام بلند شدم و رفتم طبقه ی بالا موهام رو خشک کردم اما هاج و واج همونجا وایستادم من هیچی لباس نداشتم .

در مونده برگشتم طبقه ی پایین و با قیافه ی آویزون رو به مهردادی که داشت سفره رو جمع می کرد گفتم: 

_من لباس ندارم مهرداد حوصله ام سر رفته می خوام برم کنار دریا.

نگاهی به سرتاپام انداخت : 

_لباسای منو بپوش . 

چشمام گرد شد همین الانشم لباس مهرداد تنم بود و بهم زار میزد . قیافمو که دید با خنده گفت: 

_یه سویشرت دارم با شلوار ورزشی اونا رو بپوش شال هم که خودت داری. بشین توی ماشین میریم مرکز خرید لباسی که میخوای برات می خرم .

ناچارا سر تکون دادم و رفتم طبقه ی بالا سویشرت مهرداد رو پوشیدم اما به تنم زار میزد . تیپم دیدنی بود . همون لحظه در اتاق باز شد و مهرداد با دیدن من پقی زد زیر خنده . 

از خنده اش بیشتر حرصم گرفت به زمین پاکوبیدم و گفتم: 

_آدم وقتی یه نفر و میدزده فکر لباساشم می کنه . 

به زور جلوی خنده اشو نگه داشت : 

_خداییش یه عکس الان واجبه.  

کارد میزدی خونم در نمیومد. مهرداد با سرخوشی گوشیشو در آورد و بهم نزدیک شد و بی توجه به قیافه ی آتیشی من مشغول سلفی انداختن شد. 

توی همه ی عکس ها داشتم با قیافه ی برزخی به مهرداد نگاه می کردم اما کم کم زوم کردم روی خنده هاش و آروم گرفتم . 

استاد مغرور من عجیب با من مهربون بود .

 

 

روی مبل لم داده بودم… یک هفته از روزی که مهرداد منو دزدیده بود می گذشت… توی این یک هفته انقدر به دوتامون خوش گذشته بود که نمیتونستیم از اینجا دل بکنیم.  

مهرداد برای خرید بیرون رفته بود و من هم بیخیال روی مبل نشسته بودم .

 

صدای بهم خوردن در باغ رو شنیدم. با این فکر که مهرداد اومده لبخندی به لبم اومد اما از جام بلند نشدم. حالت پذیرایی طوری بود که اگه از در وارد میشد من رو نمیدید مخصوصا اینکه من روی مبلی بودم که تاج بلندی داشت و پشت به در ورودی بود . 

در باز شد با لبخند منتظر ورود مهرداد بودم که صدای یه مرد غریبه رو شنیدم : 

_امشب ساعت 3 تمام محموله ها از مرز گمرک به ایران وارد میشن در ظاهر کارتون پنیر و لبنیات هست اما مواد مخدر توشون طوری جاسازی شده که هیچ کس هیچ بویی نمیبره. 

همونطوری که خواسته بودید ترتیب تیموری رو دادیم و پرتش کردیم یه گوشه… اسناد مهم هم توی کیف توی گاو صندوقه جاشون امنه رئیس.  

 

خشکم زده بود اینا دیگه کی بودن ؟ صدای خشن یه مرد دیگه رو شنیدم : 

_حواست باشه کوچکترین اشتباهی نمی خوام .

 

از ترس زبونم بند اومده بود . خدایا اینا کی بودن ؟ این حرفا چی بود که میزدن ؟ 

خواستم بی صدا بلند بشم که حواسم از ظرف تخمه ای که روی شکمم بود پرت شد و تا به خودم اومدم دیدم ظرف روی زمین چپه شده و صدای شکستنش همه جا پیچید . 

 

با ترس پریدم و چشم تو چشم دو تا مرد قوی هیکل شدم. 

یکی میانسال اما با جذبه و یکی جوون و غول پیکر. 

مرد میانسال خشن غرید : 

_کی هستی ؟ 

 

انقدر ترسیده بودم که نمی تونستم جواب بدم .

با تته پته گفتم : 

_م… من .. 

وسط حرفم عربده کشید : 

_تو ویلای من چه غلطی می کنی ؟ 

یه قدم به عقب پریدم… اینجا مگه ویلای خانوادگی مهرداد نبود ؟ پس این مرد کی بود ؟ 

 

مرد جوون با جدیت گفت : 

_رئیس این دختره تمام حرفامونو شنیده .

 

صورت مرد میانسال به کبودی میزد . هر لحظه داشت عصبانی تر میشد.به سمتم اومد و صورتم و توی دستش گرفت : 

_بنال ببینم تو ویلای من چی کار می کنی ؟ 

 

با تته پته گفتم 

_م… من… نمیدونستم… اینجا ویلای شماست . 

عصبی صورتمو ول کرد که به عقب پرت شدم . رو به مرد جوون بدون رحم گفت : 

_کارشو تموم کن . 

چشمام گرد شد. کار منو تموم کنن ؟ به همین آسونی؟ از ترس حتی نمی تونستم گریه کنم.  

مرد جوون سر تکون داد و مثل طعمه به من نگاه کرد.  

 

توی دلم اسم مهرداد و فریاد زدم و با ترس به مردی که دست به کمر برد تا اسلحه اشو در بیاره خیره شدم

 

حس میکردم روح از تنم جدا شده… ته دلم اسم مهرداد رو صدا میزدم. انگار همه ی اینا یه کابوس غیر منتظره بود . 

مرد اسلحه اش رو به طرف من گرفت. صدا خفه کن داشت و اگه تیر میزد کسی روحشم خبر دار نمیشد… یعنی من الان می مردم ؟ زندگیم تا همینجا بود ؟ 

مرد ماشه رو کشید توی دلم داشتم اشهدمو میخوندم که مرد میانسال گفت:  

_دست نگه دار.  

نفسم با آسودگی رها شد اما با حرف بعدیش سنگ کوپ شدم:  

_وقتی یه غریبه توی ویلای منه یعنی این ویلا لو رفته ببرش انبار بگو به حرف بیارنش یه نفر هم پیدا کن بشینه توی این ویلا تا کسی شک نکنه اینجا مال منه. 

 

مرد جوون سر تکون داد و به سمت من اومد. بازومو گرفت و بدون ملایمت منو به سمت در کشوند 

جفتک پروندم و شروع کردم به فریاد زدن: 

_ولم کن عوضی… چیکار به من داری؟ من چیزی نشنیدم آدم کسی هم نیستم دست کثیفتو بکش از روم . 

 

هر چی دست و پا می زدم فایده نداشت توی حیاط یه ماشین بزرگ سیاه با پنجره های دودی بود عین گونی پرتم کرد و همونطوری که دستمو گرفته بود در یه کیف رو باز کرد و سرنگی از توش بیرون آورد . 

با ترس گفتم :

_میخوای چیکار کنی ؟ 

انگار اصلا منو نمیدید سرنگ رو از یه مایع قرمز پر کرد و با وجود فریاد هام اون رو توی دستم تزریق کرد . 

 

کم کم حس سستی بهم دست داد .همونطوری که داشتم فحش به جد و ابادش میدادم صدام ضعیف و ضعیف تر و در نهایت قطع شد و بیهوش شدم 

 

****

چشم که باز کردم دستام به یه صندلی بسته شده بود و وسط یه انبار نمور و بد بو بودم.  

تمام بدنم کرخت بود طوری که پاهام رو حس نمی کردم . می خواستم داد بزنم اما رمق داد زدن هم نداشتم . 

به ذهنم فشار اوردم و کم کم همه چیز یادم اومد.  

اون ادمای خلاف کار اسلحه بیهوش کردنم مهرداد … 

با فکر مهرداد و اینکه ممکنه بلایی سرش آورده باشن ترس به دلم افتاد . 

بی توجه به حال خرابم شروع به داد زدن کردم : 

_کسی اینجا نیستتتتت؟ دستامو باز کنید لعنتیا من چیزی نمیدونم . 

هیچ صدایی نمیومد .اشکم جوشید بلند تر داد زدم : 

_یکی کمک کنه… 

باز هم صدایی نیومد. نا امید سرمو پایین انداختم .. چشمام داشت روی هم میوفتاد اما نباید میخوابیدم. من هنوز نمیدونستم اینا کین و ممکنه چه بلایی سرم بیارن . 

توی همین فکر ها بودم که در باز شد

 

وحشت زده سرمو بلند کردم که همون مرد میانسال وارد شد.  

داد کشیدم:  

_چی از جون من میخوای عوضی؟ منو برای چی بستی به صندلی ؟ 

قیافش در عین خوشتیپ بودن ترسناک بود حس بدی به ادم میداد. 

صندلی کشید و روبه روم نشست.  

به چشمام نگاه کرد و با اخم گفت:  

_پس تو دختر منصوری.  

 

چشمام گرد شد این بابای منو از کجا می شناخت ؟ پوزخندی زد و گفت : 

_به مهرداد نزدیک شدی تا انتقام باباتو بگیری مگه نه ؟ 

 

با تته پته گفتم : 

_چرا دری وری میگی ؟ 

عصبانی از جا پرید که صندلی زیر پاش افتاد : 

_اگه من دری وری میگم تو نزدیک پسر من چیکار می کنی ؟ 

 

چشمام گرد شد : 

_من به پسر تو چی کار دارم ؟ 

 

پوزخندی زد : 

_مثل اینکه نشناختی خانم کوچولو؟ من همونم که به خاطرش به مهرداد نزدیک شدی همون که بابا تو کشت. 

 

در کسری از ثانیه صورتم پر از نفرت شد .. انگار فهمید که گفت : 

_پس شناختی ؟ 

آب دهنمو تو صورتش تف کردم و گفتم : 

_آره شناختم پست فطرت عوضی دستمو باز کن تا نشونت بدم . 

قهقهه زد : 

_زیادی برای در افتادن با من کوچولویی . 

عصبانی داد زدم:  

_باز کن تا بفهمی انقدر ازت متنفرم که بکشمت . 

خندید : 

_باشه باز می کنم.  

خصمانه نگاهش کردم که ادامه داد : 

_اما قبلش یه سوال دارم . 

ساکت موندم که پرسید : 

_به مهرداد نزدیک شدی تا انتقام پدرتو بگیری مگه نه ؟ نزدیک شدی تا به من برسی مگه نه ؟ 

 

پوزخند زدم و گفتم:  

_برای کشتن توعه پست فطرت مهرداد که هیچ همه ی آدمای دنیا رو هم زیر پا می ذاشتم و یه گلوله تو اون مغز کثیفت خالی می کردم . 

_پس قبول داری برای انتقام وارد زندگی پسرم شدی ؟ 

 

_آره برای پیدا کردن تو به مهرداد نزدیک شدم برای انتقام خون بابام . 

 

دوباره قهقهه زد و گفت : 

_شنیدی پسر عزیزم ؟ دختری که انقدر سنگشو به سینه میزدی تو رو نه،منو می خواسته . 

 

و خنده اش شدید تر شد. گیج و گنگ داشتم نگاهش می کردم که در اتاق باز شد .. با دیدن مهرداد خشکم زد . 

خدای من چشماش از نفرت پر شده بود.

 

بابای مهرداد که می دونستم اسمش فرامرزه با خنده گفت : 

_حالا به حرف بابات رسیدی ؟ این دختری که انقدر سنگشو به سینه میزدی به خاطر انتقام بهت نزدیک شده . 

 

مهرداد مات برده داشت به من نگاه میکرد حتی نمیتونستم از خودم دفاع کنم . 

دستش رو مشت کرد و با جدیت گفت : 

_بابا برو بیرون . 

 

فرامرز بی حرف از جاش بلند شد فکر کردم مثل آدم می خواد بره اما اسلحه ای از کمرش در اورد و به سمت مهرداد رفت و اسلحه رو تری دست مهرداد که ثانیه ای نگاه از من نمی گرفت گذاشت و با لحن اغوا کننده ای گفت : 

_جزای آدم خیانتکار مرگه. یاد بگیر پسرم یاد بگیر راحت روی آدم خیانتکار پا بذاری و از روش رد بشی. 

 

حرفشو زد و در نهایت از اتاق بیرون رفت.  نگاهم قفل اسلحه ای شده بود که توی دست مهرداد می لرزید. یعنی واقعا می خواست منو بکشه ؟ 

 

قدمی به سمتم اومد و بالای سرم ایستاد.  

خواستم حرف بزنم که گفت : 

_راسته؟ 

تند گفتم : 

_مهرداد به خدا من… 

پرید وسط حرفم و گفت : 

_دلیل نزدیک شدن یهوییت بعد مرگ بابات فقط انتقام بود ؟ 

 

دوباره گفتم : 

_مهرداد باید به حرفام گوش بدی… 

_فقط یک کلمه بگو ترانه آره یا نه ؟ 

 

اشکم در اومد این بار هم خواستم حرف بزنم که عربده کشید: 

_فقط بگو آره یا نه ! 

 

تحملم از دستم رفت و داد کشیدم:  

_آره آره آره . بعد از مرگ بابام به خاطر انتقام بهت نزدیک شدم چون بابای پست فطرت تو بابای منو کشته بود می فهمی؟ لعنتی من تنها کسی که توی این دنیا داشتم بابام بود . 

 

طوری نگاهم می کرد که انگار دنیا رو روی سرش خراب کردم . اسلحه رو بالا برد با ترس نگاهش کردم هر لحظه منتظر بودم اسلحه رو به سمتم نشونه بگیره که با کاری که کرد روح از تنم جدا شد.  

 

اسلحه رو روی شقیقه اش گذاشت . وحشت زده فریاد زدم : 

_مهرداد نه … به خاطر خدا این کارو نکن … مهرداد قسم میخورم من همون موقع که به خاطر انتقام نزدیکت شدم هم دوستت داشتم. همین الانشم دیوونتم قسم می خورم پشیمون شدم . 

 

با عصبانیت اسلحه رو روی شقیقه اش فشار داد و گفت : 

_اگه الان شلیک کنم من ازت انتقام گرفتم ترانه

 

زبونم از ترس بند اومده بود . پوزخندی زد و اسلحه رو آورد پایین . هنوز نفس راحت نکشیده بودم که با نعره ای که زد چند تا تیر به هوا شلیک کرد . 

 

از ترس جیغ کشیدم اما جلوی چشمشو خون گرفته بود. 

با التماس گفتم:  

_مهرداد به خدا من برات نقش بازی نکردم همون روزای اول عشقم بهت بیشتر شد این اواخرم کلا منصرف شده بودم . من خیلی دوستت دارم مهرداد قسم می خورم . 

 

اسلحه رو به طرفی پرت کرد و به سمتم اومد تند تند طناب های دست و پاهام رو باز کرد و بازوم رو کشید. نمیدونم اون آمپول لعنتی چی بود که تا روی پام ایستادم آخی گفتم و زانو زدم . 

 

_پاشو نقش بازی نکن .

اشک از چشمم اومد حس فلج شدن داشتم . به سختی گفتم:  

_نمی تونم . 

صدای یه کم نگران شد:  

_یعنی چی که نمیتونی ؟ پاشو بهت میگم . 

جواب ندادم. روی زانو نشست و دستشو گذاشت زیر چونم و وادارم کرد سرمو بلند کنم . 

وقتی چشمای خیس از اشکمو دید دووم نیاورد و با نگرانی پرسید: 

_ترانه چت شده؟ 

نفس بریده گفتم : 

_نمیدونم توی خونه یه چیزی بهم تزریق کردن حس می کنم کل بدنم خواب رفته . 

چشماش ناباور شد. با ترس از جا پرید و از اتاق بیرون رفت . 

 

به سختی خودمو کنار دیوار رسوندم.  درد نداشتم اما تنم مور مور میشد و پاهام رو حس نمیکردم . 

چند دقیقه بعد مهرداد شتاب زده وارد شد و به سمتم اومد. .. با یه حرکت بلندم و کرد و گفت : 

_پست فطرت بهم نمیگه چی بهت تزریق کرده باید بریم دکتر . 

چیزی نگفتم و سرمو به سینه اش تکیه دادم . از اتاق بیرون رفتیم در کمال تعجب توی ویلا بودیم اما عجیب بود که من متوجه ی این اتاق نشده بودم .

 

تند تند از پله ها رفت پایین . فرامرز با دیدن ما اخم کرد و گفت : 

_حق نداری پاتو از این خونه بذاری بیرون . 

مهرداد همون طور که به سمت در رفت گفت :

_هیچ غلطی نمی تونی بکنی. 

 

تا خواست پاشو بذاره بیرون فریبرز گفت : 

_اگه از این در بری بیرون اون دختر و برای همیشه از دست میدی چون درمان این دارو فقط پیش منه

پاهای مهرداد به زمین قفل شد.  نگاهش رو به من دوخت و با اخم نگاهم کرد.  مردد بود بره یا نه آخر هم نفسشو فوت کرد و برگشت با عصبانیت گفت : 

_میکشمت عوضی .

_با پدرت درست حرف بزن . 

_با پست فطرتی مثل تو بدتر از اینا باید حرف زد .

_پست فطرت اون دختریه که توی بغلت گرفتی .

نفسش رو کلافه بیرون داد و دوباره به سمت راه پله رفت و این بار من رو به اتاق دو نفره ی خودمون برد .. با احتیاط روی تخت گذاشتتم . 

خواست برگرده که صداش زدم : 

_مهرداد…

 

 

متوقف شد .. به سختی نشستم و گفتم : 

_میشه برگردی ؟ 

با مکث گفت:  

_که دوباره با دیدن چشمات همه چی از یادم بره؟

با بغض گفتم : 

_خواهش می کنم.  

نالید :

_بس کن ترانه… منو خوب میشناختی با هر چی کنار بیام با دروغ نمیتونم .

_اما من بهت دروغ نگفتم مهرداد من فقط… 

پرید وسط حرفم : 

_هیچی نگو. 

و از اتاق بیرون رفت. گریه ام گرفت فکر می کردم روزی که فریبرز رو ببینم کارم با مهرداد تموم میشه انتقاممو از اون پست فطرت میگیرم و راحت میشم اما الان فریبرز هم برام مهم نبود . فقط مهرداد مهم بود..  

 

حس می کردم هر لحظه پاهام بهتر میشه دیگه خبری از سستی و بی حالی نبود .

صدای داد و فریاد میومد می دونستم مهرداد داره با پدرش دعوا میکنه .

گوشامو گرفتم تا نشنوم. نمی دونم چقدر گذشت که مهرداد با قیافه ی داغون وارد اتاق شد.  

 

با دیدنش بلند شدم که گفت: 

_اونی که بهت تزریق کردن فقط یه داروی بیهوشی قوی بوده.نگران نباش چیز مهمی نیست . 

چیزی نگفتم که دوباره گفت:  

_باید فرار کنی ترانه .

 

چشمام گرد شد :

_اگه فرار نکنی بابام می کشتت . 

متعجب گفتم : 

_اگه فرار کنم هم میکشه.  

+نمیکشه ساعت سه بلیط داره از ایران میره .

_چطوری فرار کنم ؟ 

در بالکن رو باز کرد و گفت : 

_باید بپری . 

ترس برم داشت اما انگار چاره نداشتم . 

_نترس من میرم نگهبانا رو دست به سر میکنم حواست باشه صدات کردم بپر می میگیرمت .

 

وقتی مهرداد می گفت نترس ناخودآگاه دیگه نمی ترسیدم .

سر تکون دادم که از اتاق بیرون رفت . لب پنجره وایستادم و خدا خدا کردم بلایی سرش نیاد. 

بعد از یک ربع صدای سوت ریزی رو شنیدم.  

از پنجره بیرون و نگاه کردم مهرداد با اشاره بهم گفت بپرم. حتی نگاه کردن هم منو می ترسوند چه برسه به پریدن . 

صدای آروم مهرداد به گوشم رسید : 

_زود باش ترانه زیاد وقت نداریم.  

آب دهنمو قورت دادم و پامو اون طرف نرده گذاشتم . از ترس داشتم قبض روح میشدم. چشمامو بستم و بعد از خوندن اشهدم شروع به شمردن کردم . 

یک… 

دو… 

سه… 

تو می تونی ترانه . با یه حرکت پریدم منتظر شکستن دست و پام بودم که دست های مهرداد با قدرت منو گرفت و سفت دورم حلقه شد .

هر دو نفس نفس میزدیم . مسخ شده به چشمام گفت : 

_این چه طرز پریدنه چرا چشماتو بستی؟ 

جواب ندادم… می خواست منو بذاره زمین که نالیدم :

_مهرداد پاهام هنوز درد داره نمی تونم راه برم.  

دروغ می گفتم فقط می خواستم توی بغلش باشم .

 

عمیق نگاهم کرد و چیزی نگفت . قدم هاشو تند کرد و به سمت در باغ رفت نفس نفس میزد. غرق فک مردونه اش و اخم های درهمش شدم انگار فراموش کرده بودم کجام ! 

 

با صدای داد یه مرد از پشت سرم مثل برق پریدم طوری که مهرداد هم نتونست نگهم داره . 

پام پیچ خورد اما سریع بلند شدم یکی از آدمای فریبرز داشت به سمتمون میومد . مهرداد دستمو کشید : 

_بدو ترانه .

دنبالش دویدم هم پام درد میکرد هم بی حس بود .. هر لحظه دستم بیشتر تو دستش فشرده میشد .. لعنتی انقدر تند می دوید که نمیتونستم دنبالش برم . در باغ رو باز کرد مرد اسلحه اشو بیرون اورد و شلیک کرد که به کنار سرم برخورد کرد . جیغی کشیدم و سکندری خوردم از درد اشک تو چشمام جمع شد . 

 

مهرداد خم شد کنارم و نگران گفت : 

_ترانه خوبی؟ 

تا خواستم جواب بدم بازوم کشیده شد مرتیکه ی عوضی بهمون رسیده بود . 

مهرداد از کنارم بلند شد و مشت محکمی به مرده زد . تا خواست اسلحه اشو بیاره بالا دستشو پیچوند و اسلحه رو از دستش کشید بدون اینکه فرصت بده چنان کوبیدش به در که مرده پخش زمین شد . از فرصت استفاده کرد و اینبار بغلم کرد و به راه افتاد … 

 

خنده ام گرفت عادتم بود تو شرایطای بحرانی می خندیدم . مهرداد با اخم نگاهم کرد و گفت : 

_بایدم بخندی همه چیو خراب کردی. 

_به این میخندم که بعد از این باید تا یه مدت منت کشی کنم . 

 

اخماش بیشتر درهم شد :

_مگه نمیخواستی بری خارج کشور؟ خودم کاراتو ردیف میکنم از ایران برو . 

خنده از لبم پر کشید . یعنی انقدر از من متنفر شده بود ؟ حرفش و گذاشتم پای شوخی و گفتم: 

_من نباشم این ترم قراره به کی نمره اضافه بدی ؟ 

 

_کافیه ترانه.همین که گفتم دیگه نمیخوام تو زندگیم باشی تمام مخارج تو میدم از ایران برو.  

 

این دفعه بدجوری دلم شکست . بغض کردم و از بغلش پایین پریدم. خواست دستمو بگیره که ازش فاصله گرفتم و خودم لنگون لنگون راه افتادم .

نه حرفی زد نه چیزی گفت انگار واقعا براش تموم شده بودم . 

ماشین رو جایی دور از اینجا پارک کرده بود وقتی رسیدیم نفس راحتی کشیدم اما دلم نمیخواست سوار بشم .

اما خوب چاره ای هم نداشتم . سوار شدم و سرمو به شیشه چسبوندم استارت و با جدیت گفت: 

_کمربندتو ببند سرتو هم از روی شیشه بردار میوفتیم تو دست انداز سرت ضربه میخوره . 

پوزخند زدم و گفتم: 

_نه که برات مهمه؟ 

 

با حرص ماشین و راه انداخت و گفت: 

_هر غلطی دلت میخواد بکن .

 

اشکم در اومد. مهرداد خیلی بی رحم بود خیلی !. 

مسیرمون طولانی بود اما یک لحظه هم نخوابیدم و فقط اشک ریختم مهرداد صدای گریه کردنم رو شنید اما حتی یک کلمه هم نگفت و فقط سرعتشو بیشتر کرد بدون اینکه وایسته تا تهران رانندگی کرد . 

صبح شده بود که رسیدیم. یک راست من رو جلوی خونم رسوند و ماشین و نگه داشت. 

آهی کشیدم و بی حرف پیاده شدم اون هم بدون حرف پاش رو روی پدال گاز فشار داد و بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه رفت .

 

سه ماه بعد: 

با هیجان وارد دانشگاه شدم و به اطراف نگاه کردم . 

ترم دوم شروع شده بود و من تا حد ممکن کلاس هامو با مهرداد برداشته بودم چون جز کلاس نمیتونستم جایی ببینمش.  

 

توی این سه ماه حتی یک بار هم جواب تماس هامو نداد و هر بار رفتم دم خونش به در بسته خوردم . 

 

اما امروز بالاخره می دیدمش.  بعد از سه ماه… 

تا شروع کلاس ده دقیقه مونده بود… به سمت فری رفتم از دور متوجهم شد و با جیغ جیغ به سمتم اومد و به جای اینکه بغلم کنه یکی محکم زد پس کلم و گفت: 

_خیلی بیشعوری.  

چپ چپ نگاهش کردم. 

_کل این سه ماه با استاد آریا فر لاو میترکوندی مگه نه ؟ 

لبخند تلخی روی لبم نشست و گفتم: 

_جدا شدیم.  

هینی گفت : 

_یعنی چی؟ انقدر همو دوست داشتین حالا جدا شدین ؟ 

دلم نمیخواست راجع به مهرداد با کسی حرفی بزنم برای همین بی حوصله سر تکون دادم و گفتم: 

_آره… فری من کلاسم شروع شده باید برم. 

و قبل از اینکه اجازه حرفی بهش بدم وارد ساختمون شدم و به سمت کلاسم رفتم . 

 

به محض وارد شدن چشمم به چشم یزدان افتاد.. لعنتی از همین روز اول باید کلاسم با این یکی باشه . 

سر تکون داد که منم سر تکون دادم و آخر کلاس نشستم.  ساعت بعد با مهرداد کلاس داشتم و دل توی دلم نبود.  دلم میخواست زودتر این ساعت های لعنتی بگذرن… 

استاد اون ساعتمون یه مرد چهل ساله ی پر حرف بود که کل ساعت رو حرف های بیخود می زد .. دیگه داشتم دیوونه میشدم 

که بالاخره ساعت کلاس تموم شد .مثل زندانی ها از کلاس زدم بیرون و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. 

 

قلبم از دیدار دوباره مهرداد بدجوری توی سینم می کوبید . 

جلوی آیینه وایستادم و چند مشت آب به صورتم زدم .

چند تا نفس عمیق کشیدم و با قدم های لرزون به سمت کلاس بعدیم رفتم . 

کلاس تقریبا خلوت بود و هنوز کسی نیومده بود

 

یاد ترم اول افتادم که میخواستم حال مهرداد رو بگیرم اما با دیدنش هول شدم و رفتم زیر میز . اصلا چی میشد اگه همه چیز از اول شروع می شد ؟ 

من برم زیر میز و مهرداد با اخم بیاد بالای سرم و بگه اونجا چه خبره؟ پوفی کشیدم بالاخره بعد یک ربع کلاس پر شد .. با استرس داشتم ناخنامو میجویدم که در کلاس باز شد و مهرداد با ابهت به سمت میزش رفت . 

ته ریشش بلند شده بود اما مثل همیشه مرتب بود.

با اخم و جدیت شروع ترم جدید رو تبریک گفت و بدون هیچ حرفی شروع به درس دادن کرد .

قدمو بلند کردم تا منو ببینه اما دریغ از یه نیم نگاه مطمئن بودم می دونست منم توی این کلاسم .. بالاخره لیست دانشجو ها رو بهش داده بودن شاید برای همین جز تخته به هیچ جا نگاه نمیکرد. 

خسته شدم از اینکه اینطور بی محلی میکنه . از جام بلند شدم و با قدم های محکم رفتم جلو

 

 

مهرداد متوجهم شد… اخماش چنان در هم رفت که نزدیک بود غش کنم اما خودمو نباختم . با جدیت گفت: 

_کجا؟

_میرم آب بخورم . 

خواستم برم که با تحکم گفت:  

_لازم نکرده بشینید سر جاتون تا کلاس تموم بشه.  

 

دلم از این همه سردی گرفت… اعتراض کردم: 

_اما من… 

پرید وسط حرفم و اینبار جدی تر گفت: 

_بشینید سر جاتون نظم کلاس رو هم بهم نزنید . 

 

دلخور نگاهش کردم و ناچار سر جام نشستم و تا آخر ساعت بغ کرده فقط به دیوار نگاه کردم. 

کلاس تموم شد… همه کم کم بیرون میرفتن و طبق معمول چند تا دختر دور مهرداد رو پر کرده بودن و ازش سوال های بیخود می پرسیدن .

 

با حرص داشتم نگاهشون میکردم که یزدان به سمتم اومد. متوجه ی نگاهم شده بود لبخندی زد و گفت : 

_باز میونه اتون شکرآبه؟ 

اخم کردم… 

_خیلی وقته جدا شدیم . 

ابرو بالا انداخت و من نفهمیدم خوشحال شد یا ناراحت ! 

همون لحظه سام نزدیک ترین دوست یزدان صداش زد و اون هم بعد از گفتن ببخشید از کلاس بیرون رفت.  

 

دور میز مهرداد تقریبا خلوت شده بود فقط دو تا دختر روبه روش ایستاده بودن.  کیفم رو روی شونم انداختم و به سمتشون رفتم… مهرداد مشغول صحبت کردن با یه دختر قد بلند و خوش استیل بود . با دیدنش اخمام در هم رفت . انقدر جذاب بود که زنگ خطر توی گوشم صدا زد.  

 

طاقت نیاوردم و به سمتشون رفتم . 

صدای نازک دختره به دلم چنگ انداخت: 

_مهرداد اذیت نکن دیگه چی میشه من تو هتل بمونم ؟ 

 

رنگ از روم پرید این کی بود که انقدر با مهرداد صمیمی بود ؟ تا خواست جواب بده چشمش به من افتاد و باز قیافش اخمو شد.  همون طوری که در کیفش رو می بست گفت : 

_اینجا جای بحث کردن نیست الناز حرف منم دو تا نمیشه.  

دختره پوفی کرد و دست دوستش رو کشید و از کلاس بیرون رفت.  

تا خواستم لب باز کنم مهرداد بی تفاوت از کنارم گذاشت . دیگه داشت اشکم در میومد حتی نمیخواست حرفامو بشنوه . 

 

دنبالش از کلاس بیرون رفتم فکر کردم میره دفتر اساتید اما رفت توی آبدارخونه ی انتهای راهرو .

لبخندی روی لبم نشست و دنبالش رفتم.… 

 

داشت برای خودش توی لیوان آب جوش میریخت.  

پریدم توی آبدار خونه و در رو بستم . اتاق خیلی کوچیکی بود که اون هم پر شده بود از وسایل . 

سر مهرداد به سمت من چرخید و با دیدنم با اخم نگاهم کرد . 

 

قدمی جلو رفتم و با حرص آشکار گفتم:  

_این دختره کیه؟ 

با شنیدن لحنم اخماش بیشتر در هم رفت.

رمان-عروس-استاد

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.