خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان عروس استاد پارت 5

رمان عروس استاد پارت 5

رمان عروس استاد پارت 5
4.8 (95%) 40 vote[s]

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر منتشر شده از (رمان عروس استاد)وارد شوید

فصل دوم رمان عروس استاد در کانال تلگرام ما ایدی کانال ما [email protected] رو در تلگرامتون کپی و پست کرده و وارد کانال شوید ویا مطمعن باشید که به تلگرام وصل هستید و روی بنر بالا کلیک کنید با سپاس

تا خواست حرف بزنه دکتر اومد و بعد از پرسیدن حالم از مهرداد خواست بیرون بره تا معاینه ام کنه.. 

 

چند روز بیهوش بودم اما وضعیتم خوب بود و دستور مرخصی ام بعد دو روز صادر شد .

توی این دو روز مهرداد جز مواقعی که کلاس داشت و به ناچار می رفت از پشت در اتاقم تکون نخورد . 

هر بار میومد که توضیح بده اما من با ترش رویی پسش میزدم اونم بهم زمان داده بود تا یه کم آروم بشم . 

 

بالاخره امروز مرخص میشدم. سرم باندپیچی بود و دستم خراش برداشته بود جز این آسیب جدی ندیده بودم اما همین ها هم درد طاقت فرسایی بود. 

 

به سختی لباس پوشیدم و از تخت پایین اومدم. سرم گیج می رفت برای همین دستمو به دیوار گرفتم و به سختی از اتاق بیرون رفتم .

 

مهرداد داشت با دکترم صحبت می کرد .. با باز شدن در با نگرانی به سمتم اومد و بازومو گرفت.  

با خشم خواستم بازومو بکشم که محکم تر گرفت.  

دکتر با لبخند به من گفت: 

_من توصیه های لازم و به شوهرت کردم ، تا یه هفته استراحت کن سعی کن زیاد راه نری . مواظب خورد و خوراکتم باش .

 

با اخم گفتم: 

_این آقا نسبتی با من نداره نیازی نبود بهش توصیه کنید ایشون فقط استاد دانشگاه منن .

 

دکتر متعجب گفت: 

_اما این آقا گفتن که شما زنشی. 

 

از این همه پروییش اعصابم بهم ریخت . نگاه بدی حواله اش کردم و بازومو از دستش کشیدم . و بی حرف و آهسته در حالی که سعی می کردم نیوفتم به راه افتادم . 

 

هنوز چند قدم نرفته بودم که بازوم کشیده شد برگشتم و با دیدن مهرداد با تشر گفتم: 

_دست به من نزن . چند بار بگم اطراف من نپلک ها؟ جای تو کنار مادر بچه اته نه یه دانشجوی ساده و احمق که گول تو رو خورده .

 

با کلافگی موهاشو چنگ زد و گفت: 

_ترانه حق داری ، اما اینجا جاش نیست.  برسیم خونه قسم می خورم حاضرم تمام دلخوری هاتو گوش کنم اما این جا نه . بیشتر از این نمیخوام سر پا بمونی خانمم. 

 

 

خشکم زد ، با اون صدای مردونه اش انقدر قشنگ گفت خانمم که همه چیز و از یاد بردم. اگه دستمو به دیوار نگرفته بودم قطعا همونجا غش می کردم . 

 

از سکوتم استفاده کرد و دستش محکم دور کمرم حلقه شد.  

تا خواستم اعتراض کنم با تحکم گفت : 

_هیش ! حرف بزنی مثل اون دفعه بغلت می کنم و تا ماشین می برمت .

 

 

دیگه چیزی نگفتم و اجازه دادم تا ماشین منو ببره. 

کمکم کرد که سوار بشم و خودشم نشست پشت فرمون .

نمیدونستم کجا قراره بریم برای همین تا نشستیم گفتم : 

_منو ببر خونه ی خودم .

جوابی نداد.  توی سکوت ماشینو به راه انداخت.  به خاطر تاثیر مسکن ها بی رمق بودم و سکوت ماشین باعث شده بود ناخودآگاه چشمام روی هم بیوفته و بدون حرف بخوابم . 

 

… .

خواب آلود چشمامو باز کردمو اولین چیزی که دیدم چهره ی غرق در خواب مهرداد بود. 

متعجب نگاهش کردم. من کجا بودم ؟ چشم چرخوندم و فهمیدم توی اتاق خواب مهردادم . 

 

خصمانه محکم به شونه اش کوبیدم که خمار چشماش و باز کرد . با اخم گفتم : 

_منو چرا آوردی اینجا ؟ اون به کنار چرا ور دل من خوابیدی .

 

خونسردانه با صدای خش داری گفت : 

_آوردمت همون جایی که باید باشی .

 

دوباره به شونه اش کوبیدم : 

_بلند شو ، نمی خوام اینجا باشم .

 

خواب آلود با یه حرکت بغلم کرد . طوری که توان تکون خوردنم نداشتم .

معترض گفتم : 

_چیکار میکنی زده به سرت ؟ 

 

مهرداد: هیشششش… به خاطر تو چند شبه نخوابیدم ، کمبود خواب دارم مثل دختر خوب تو بغلم آروم بگیر تا عطرتو نفس بکشم. 

 

تقلا کردم ازش فاصله بگیرم که نتونستم چون حلقه ی دستش محکم تر شد. 

 

_نمی‌خوام اینجا بخوابم مگه زوره ؟ 

 

مهرداد: آره زوره ، انقدر داغونم کردی که الان مجبوری آرومم کنی .

 

دود از کلم بلند میشد این بشر هر وقت هر کاری که می خواست می کرد .

 

 

اما این بار من دیگه تسلیم نمی شدم . دستمو روی سینه ی ستبرش گذاشتم و فشار دادم . خواب آلود گفت : 

_به نفعته آروم بگیری .

_نمی خوام نمی فهمی؟ تو رو نمیخوام . وقتی نزدیک منی عذاب می کشم . ازت متنفرم… متنفر .

چشماش باز شد  . انگار خواب و از سرش پروندم. کلافه نگاهم کرد و گفت : 

_تو به خاطر عصبانیت… 

 

وسط حرفش پریدم : 

_عصبانیتم خوابیده مهرداد . من واقعا دیگه می خوام فراموشت کنم ، خریت های خودمو فراموش کنم نمی خوام نزدیک تو باشم این ترم که تموم بشه اصلا واحدی بر نمیدارم که استادش تو باشی. 

 

صورتش از عصبانیت قرمز شد . رهام کرد و از روی تخت بلند شد چشمم و از بالاتنه ی برهنه اش گرفتم و با اخم به صورتش نگاه کردم . دستشو لابه لای موهاش برد و گفت : 

_حق داری ، من آدم بدیم لایق تو نیستم . گناهم قابل بخشش نیست ، باشه به همین زودی نبخش اما با این حرفات آتیشمم نزن .

 

با ترش رویی بلند شدم. سرم درد می کرد اما به روی خودم نیاوردم .

مهرداد با نگرانی به سمتم اومد و خواست بازومو بگیره که مانع شدم:  

_دست به من نزن مهرداد نمی خوام چرا نمی فهمی؟

_نشنیدی دکتر چی گفت ؟ گفت باید استراحت کنی توی خونه کی ازت مراقبت می کنه ؟ 

 

با یاد بی کسیم اشک توی چشمم جمع شد اگه بابام نمی مرد شاید الان اوضاع خیلی بهتر بود . انقدر بهم فشار وارد شد که بی هوا زدم زیر گریه .

 

مهرداد بهم نزدیک شد و با نگرانی پرسید : 

_ترانه گریه می کنی ؟ 

 

با دست صورتمو پوشوندم : 

_من هیچ کسو ندارم… از همه تو دنیا تنها ترم .

 

 

با خشونت به آغوشم کشید و کنار گوشم گفت : 

_مگه من مُردم ؟ هوم ؟ چیکار کنم حالت خوب بشه ؟ ازدواج کنیم ؟ توی دانشگاه اعتراف کنم چقدر عاشقتم ؟ برم تو خیابون داد بزنم و از عشق استاد و دانشجوی ترم اولی بگم ؟ 

 

میون گریه خنده ام گرفت . دستاشو کنار سرم گذاشت و دیوانه وار اشکامو بوسید .

باز دلم لرزید 

باز تسلیم شدم .

باز وا دادم . 

دستامو دور شونه هاش حلقه کردم و خودم و توی آغوشش انداختم . جا خورد اما حریصانه دستاش دور کمرم حلقه شد. 

کنار گوشم زمزمه کرد : 

_خیلی می خوامت ترانه . خیلی دوستت دارم. 

زبونم چرخید تا بگم منم همین طور اما صدای زنگ پی در پی آپارتمانش ساکتم کرد . 

ازم فاصله گرفت و با اخم گفت : 

_این دیگه کیه؟ 

شونه بالا انداختم. با همون بالاتنه برهنه از اتاق بیرون رفت. کنجکاو شدم و دنبالش رفتم و با فاصله ایستادم. در رو که باز کرد با دیدن کسی که بی تعارف داخل اومد سر جام خشکم زد .

 

مینا بود، بی تعارف داخل اومد و گفت: 

_باید حرف بزنیم .

مهرداد دستپاچه به بیرون هدایتش کرد: 

_الان نمیتونم حرف بزنم مینا برو بعدا صحبت می کنیم .

خودمو قایم کردم تا منو نبینن .

مینا خودشو توی بغل مهرداد انداخت و گفت: 

_چرا منو پس می زنی ؟ اونم الان که بچه ی تو توی شکممه . همش به خاطر اون دانشجوی ترم اولیه مگه نه ؟ به خاطر اون داری منو از سرت وا می کنی .

 

مهرداد: چرت نگو مینا بهت گفتم برو بیرون بعدا صحبت می کنیم. 

با خشم به اتاق برگشتم و مانتومو پوشیدم و رفتم بیرون .

دو تاشونم متوجه ی من شدن .. مهرداد به سمتم اومد :

_ترانه اجازه بده توضیح بدم… 

 

بدون اینکه اجازه ی حرف زدن بدم کفشامو پام کردم و گفتم: 

_شما راحت باشین من مزاحم نمیشم .

پشت بند حرفم بیرون زدم و در رو بستم .

انگار به من نیومده بود برای یه دقیقه خوش باشم . 

 

***

بعد یه هفته امروز استراحتم تموم شد و به دانشگاه اومدم.  از شانس بدم امروز اولین کلاسم با مهرداد بود . چون جواب تلفنشو نمیدادم نمی دونست من امروز میام .

مثل همیشه آخر کلاس نشستم . مغرور و جدی وارد کلاس شد و طبق عادت نیم نگاهی به ته کلاس انداخت.  فکر نمی کرد من اونجا باشم اما وقتی منو دید برای چند لحظه خشک شده ایستاد اما خیلی زود به خودش اومد و مشغول تدریس شد. 

هر بار با تاکید درس میداد چون جلسه ی بعد یه امتحان خیلی مهم داشتیم . 

دقیقا توی اوج درس بودیم که کاغذی جلوی پام افتاد . 

متعجب کاغذ جلوی پامو برداشتم و بازش کردم .

_اگه یه فرصت بهم بدی قول میدم همه ی این ناراحتیا یادت بره.

چشم چرخوندم و با دیدن یزدان که بهم خیره شده بود فهمیدم کار اونه .

پایین جمله اش با خودکار نوشتم: 

_من یه بار به یه نفر شانس دادم جوابم حال و روز الانمه امیدوار نباش .

با اخم کاغذ و دولا کردم و به سمتش پرت کردم .

برای لحظه ای توجه مهرداد به ما جلب شد اما نفهمید و با اخم مشغول درس دادن شد. 

یزدان کاغذ رو خوند و سگرمه هاش در هم رفت .

پشت برگه چیزی نوشت و به سمتم پرت کرد. 

 

کاغذ رو از جلوی پام برداشتم و پشتشو خوندم: 

_اما من خیلی بیشتر از بقیه دوستت دارم .

منظورش از بقیه مهرداد بود ؟ 

خیره به نوشته اش بودم که کاغذ با خشونت از دستم کشیده شد . ترسیده سرمو بلند کردم .

مهرداد با اخم کاغذ رو گرفت و مشغول خوندن شد . 

قیافش طوری در هم رفت که مثل مجرما ترسیدم .

نگاه وحشتناکشو به یزدان دوخت و دستشو مشت کرد.  به زور جلوی خودشو گرفته بود تا یقه ی یزدان رو نچسبه .

 

 

کل کلاس به ما خیره شده بودن.  خدا خدا می کردم مهرداد باز از کوره در نره و رسوامون کنه . 

پوریا دوباره خوشمزگیش گل کرد : 

_استاد وسط لاو ترکوندن دستگیرشون کردین ؟ 

 

کل کلاس زدن زیر خنده . اینبار نگاه عصبانی مهرداد به پوریا افتاد چنان بد نگاهش کرد که بدبخت از ترس خنده اش پرید . 

 

کاغذ رو مچاله کرد و توی سینه ی یزدان پرتش کرد. طوری خشن شده بود که کل کلاس لال شدن. 

به سمت میزش رفت و با عصبانبن ماژیک

 رو برداشت و دوباره مشغول تدریس شد . منتهی این بار انقدر خشن کلمات رو می گفت که فکر نکنم کسی چیزی فهمیده باشه .

 

بعد از یه درس دادن بی وقفه ماژیک رو روی میز پرت کرد و گفت : 

_جلسه ی بعدی امتحان. 

صدای اعتراض همه بلند شد که با داد بلند مهرداد همه رسما خفه شدن : 

_مگه شما سر کلاس چی کار می کنید که از پس یه امتحان بر نمیاید ؟ کسی سوال نپرسه. امتحان بعدی هم تو نمره ی اصلی تاثیر داره کسی حق غیبت و تنبلی نداره. 

 

پشت بند حرفش بی توجه به اعتراضات از کلاس بیرون زد . فری متفکر کنارم نشست و گفت : 

_این مشکوکه ، غلط نکنم چشمش تو رو گرفته . 

چپ چپ نگاهش کردم : 

_چرت نگو. .

 

فری: آره واقعا ، انگار ما نمی دونیم با استاد میناسماوات جیک و پوکش یکیه.  تازه بچه های کلاس سماوات می گفتن چند بار عق زده غلط نکنم استادمون کارشو ساخته. 

 

با اعصابی داغون بلند شدم : 

_بسه دیگه فری خفه شو کم دماغت تو کفش اینو و اون باشه . پاشو بریم بوفه یه چیزی کوفت کنیم .

 

با اطاعت بلند شد ، به محض اینکه از کلاس بیرون رفتم مینا سر راهم سبز شد . با نفرت نگاهی به سر تام انداخت و به داخل کلاس سرک کشید . قبل از من فری با پررویی گفت : 

_اگه دنبال استاد آریا فرد می گردید باید عرض کنم کلاس تموم شد تشریفشونو بردن . 

 

مینا سر تکون داد و زیر چشمی به من نگاه کرد و طوری که صداش به گوش اونایی که دورمونن برسه گفت : 

_بچه ها گفتن باهاشون دعوا کرده.  لابد استرس ازدواجمونو داره . هر چند من بهش گفتم یه عقد ساده کافیه اما اصرار داره عروسی بگیریم .

 

یکی از دخترا با هیجان گفت : 

_قراره با استاد آریا فرد ازدواج کنید ؟ 

مغرورانه سر تکون داد انگار هدفش همین بود که همه بفهمن :

_جالبه که تعجب کردی کل دانشگاه فهمیده بود استاد آریا فر عاشق من شده البته جز یه عده چون چشمشون استادشونو گرفته برای خودشون خیالبافی کرده بودن .

 

خون خونمو میخورد فقط خودم منظورشو فهمیدم . دختره رو به کل کلاس داد زد : 

_شنیدین ؟ استاد آریافر و استاد سماوات قراره ازدواج کنن . 

 

با نفرت به مینا که با پیروزی نگاهم می کرد نگاه کردم شیطونه می گفت یه لگد به شکمش بزنم تا اون توله سگی که توش پرورش می داد سقط شه اما فقط دستمو مشت کردم و با غیض گفتم: 

_مبارک باشه.  

سری تکون داد و با عشوه گفت : 

_ممنون عزیزم.

 دست فری رو کشیدم و با غیض از اونجا دور شدیم .

 

 

همزمان که از جلوی در اساتید رد می شدیم در باز شد و مهرداد و یکی از استادا بیرون اومدن . 

خواستم بی اهمیت رد بشم که فری وایستاد و با خنده ی معنا داری گفت : 

_استاد مبارک باشه .

 

نگاه مهرداد روی من متوقف شد و در نهایت با جدیت از فری پرسید : 

_چی مبارک باشه ؟ 

 

فری: ازدواجتون دیگه ، استاد سماوات گفتن قراره ازدواج کنید خیلی خوشحال شدیم.  

 

خون خونمو می خورد. دلم می خواست انقدر سر مهرداد جیغ بزنم که کر بشه. 

تعجب کرد انگار بی خبر بود… هر چند اون عادت داشت به نقش بازی کردن. 

_کی همچین حرفی و به شما زده ؟ 

فری: به من نه ، کل دانشگاه می دونن قراره با استاد سماوات ازدواج کنید .

 

نگاه مهرداد به نگاه دلخورم گره خورد . خیره به من به فری جواب داد : 

_مزخرفه،من قرار نیست با استاد سماوات ازدواج کنم اینو به همه بگو!

 

پوزخندی زدم و با طعنه گفتم : 

_شما عادت دارید زیر قول و قراراتون بزنید ؟ 

با حرفم آتیشش زدم . اما سکوت کرد چون نمی تونست چیزی بگه… فری که مونده بود چی بگه با تعجب خواست دهن باز کنه که یکی از دانشجو ها کنار کشیدش تا یه سوال درسی ازش بپرسه . 

اون که رفت مهرداد از فرصت استفاده کرد و قدمی بهم نزدیک شد : 

_تو که این مزخرفاتو باور نکردی ؟ 

_باور کردن یا نکردن من برای شما مهمه استاد؟ 

دندوناشو با غیض روی هم فشار داد : 

_رو اعصاب من راه نرو ترانه.  توی کلاس به زور جلوی خودمو گرفتم تا یزدان رو لت و پار نکنم . چرا بهش رو میدی که بهت نامه ی عاشقانه بده ؟ هوم ؟ 

 

نگاهی به اطرافم کردم. حس می کردم خیلی ها زیرزیرکی دارن نگاهمون می کنن. چند تا دختر به ما خیره بودن و پچ پچ می کردن یه عده هم به ظاهر خودشونو مشغول نشون میدادن اما حس می کردم حواسشون به منه . 

نذاشتم حرف سر دلم بمونه و با عصبانیت گفتم : 

_چرا به یزدان گیر میدی هان؟ چون اون عرضه داره پای احساسش وایسته و جار بزنه از کسی هم ترسی نداره . مثل جنابعالی با همه تیک نمیزنه و از ترس بقیه عشقشو پنهان نمی کنه.  دردت یزدانه چون راحت جار زد عاشقمه اما تو چی ؟ تو چی استاد آریافر ؟ نتونستی به کسی بگی با همیم چون با نصف دخترا و استادای دلبر دانشگاه سَر و سِر داری… تو فقط… .

 

حرفم با قرار گرفتن خشونت بار لب های داغش روی لب هام قطع شد و من موندم و با یه چشم های گرد شده در حالی که سنگینی نگاه همه رو روی خودم حس می کردم .

 

هنوز باورم نمیشد مهرداد وسط دانشگاه منو بوسیده بود . 

هاج واج مونده بودم که لب هاشو از روی لب هام برداشت . 

عصبانی بود اینو از نفس زدن هاش می فهمیدم . 

با صدای خش داری گفت: 

_ثابت شد من می خوامت؟

قدرت حرف زدن نداشتم .. از هر طرف صدای پچ پچ میومد . جمعیت کسایی که دورمون بودن هر لحظه زیادتر میشدن .

ناباور گفتم: 

_تو دیوونه ای . 

زمزمه کرد :آره دیوونه ی تو . 

از خجالت دلم می خواست آب بشم . مهرداد دوباره با زمزمه گفت: 

_از دانشگاه برو بیرون و کنار ماشین وایستا لزومی نداره از خجالت قرمز بشی .

 

بدون اینکه سرمو بلند کنم از دانشگاه بیرون زدم اما به جای اینکه منتظر مهرداد وایستم سوار تاکسی شدم و دوباره برای خودم مرور کردم .

کاش زبونم لال می شد و اون طوری باهاش حرف نمی زدم … می دونستم مهرداد دیوونه است و اگه به سرش بزنه براش مهم نیست چی کار می کنه . 

الان رسوا شدم توی کل دانشگاه رسوا شدم . ترک تحصیل می کنم دیگه پامو توی اون خراب شده نمیذارم . 

خودمم از این افکارم تعجب کرده بودم. 

 

صدای زنگ موبایلم از هپروت بیرونم آورد . مهرداد بود با کلافگی وصل کردم که صدای عربده اش بلند شد :

_کدوم گوری رفتی هان ؟ مگه بهت نگفتم همونجا بتمرگ تا بیام؟ 

مثل خودش داد زدم: 

_حرف دهنتو بفهم مجبور نیستم هر کاری تو بگی انجام بدم به خاطر گند جنابعالی من روم نمیشه سرم و تو دانشگاه بلند کنم . آخه تو چقدر بی فکری ؟ چطور تونستی جلوی همه… 

 

ساکت شدم به خاطر نگاه سنگین راننده. 

_هنوز نفهمیدی تا حد مرگ روت غیرت دارم وقتی اون طوری از عشق یزدان میگی چطور ساکت بمونم ترانه ؟ چطور ؟ 

 

چیزی نگفتم با ملایمت ادامه داد : 

_مینا بچه اشو سقط می کنه. بچه ای که از تو نباشه رو نمی خوام فقط تمومش کن برگردیم به همون روزا الان همه می فهمن استاد عاشق دانشجوش شده .

 

در لپ تاپ و بستم و کلافه نفسم و فوت کردم. بی توجه به زنگ های پی در پی مهرداد و تمام حرفاش تصمیمم رو گرفته بودم. به وکیل سابق بابام زنگ زدم و گفتم برای رفتن به خارج کشور کارهام و اوکی کنه. 

دیگه نمیخواستم اینجا بمونم برای رفتن به خارج پول نداشتم اما می تونستم از مهرداد بگیرم .بدهیش به من خیلی بیشتر از این حرفا بود اون دخترونگی هامو ازم گرفته بود احساسمو… غرورمو… از جا بلند شدم و سر سری مانتو و شالی پوشیدم و بی توجه به ساعت 10شب از خونه زدم بیرون .

وکیل برای شروع کردن کارها پول می خواست منم نمی خواستم لفتش بدم .

 

از سر کوچه یه تاکسی گرفتم و آدرس خونه ی مهرداد و دادم. 

وقتی رسیدم تازه به خودم اومدم .. من داشتم چیکار می کردم ؟ برم و با بی شرمی بگم پول بده؟ اگه نده ؟ اگه ضایعم کنه ؟ اصلا با کدوم غرور ازش پول بخوام .

 

کرایه ی راننده تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم. روی رفتن به برج هامون رو نداشتم . ناچارا سرمو پایین انداختم و شروع به راه رفتن کردم .

درمونده مونده بودم این وسط و نه راه پس داشتم و نه راه پیش.

 

توی فکر و خیال خودم بودم که ترمز ماشینی رو کنار خودم حس کردم . سرم و برگردوندم با دیدن دو تا پسر جوون وحشت زده نگاهشون کردم : 

 

_خوشگله تنها تنها راه میری؟

محل ندادم و با قدم های تند به راهم ادامه دادم : 

_ناز نکن سر قیمت باهات کنار میایم. 

این منو با چی اشتباه گرفته بود ؟ با حرف دوستش پاهام به زمین قفل شد:  

_اگه دختر باشی و پایه ی سرویس دهی چند نفره باشی پنج میلیون میدم. 

پیشنهاد خوبی بود . پول وکیل جور میشد . با یادآوری اینکه به خاطر مهرداد دبگه دختر نیستم اخمام در هم رفت و دوباره به راهم ادامه دادم . کنه تر این حرفا بودن که دست از سرم بردارن : 

_ای بابا بیشتر می خوای ؟ نازنکن دیگه بپر بالا .

 

با اعصابی داغون به طرفشون برگشتم که همزمان صدای فریادی رو از پشت سرم شنیدم

برگشتم و با دیدن مهرداد که دکمه های بلوزش تا نیمه باز بود و با سر و وضع نا مناسب و صورتی کبود شده از خشم به این سمت می دوید نفسم بند اومد .

 

 

پسره که متوجه ی مهرداد نشده بود دوباره گفت: 

_چقدر ناز داری تو خوشگله رضایت بده سوار شو من تا صبح توی تخت نازتو می خرم 

 

 

همزمان با تموم شدن حرفش صدای عربده ی مهرداد چهار ستون بدنمو لرزوند:  

 

_می کشــــــــــــمت کثافـــت .

پسره تا به خودش بیاد مهرداد در ماشینو باز کرد و از یقه اش گرفت و مشت محکمی به صورتش زد .

 

جیغ زدم و پریدم جلوش : 

_مهرداد چی کار می کنی؟ 

بدون اینکه صدامو بشنوه مشت محکمشو محکم تر زد که پسره پرت شد روی زمین .

راننده ی ماشین پیاده شد و با عجله خواست مهرداد و متوقف کنه که اینبار مهرداد عصبانیتشو سر اون خالی کرد . از صدای فریاداش چند تا ماشین ایستادند و دورمون شلوغ شد . 

 

قبل از اینکه پسره زیر کتک های مهرداد جون بده چند نفر دست هاش رو گرفتن اما هیچ رقمه دست از فریاد کشیدن بر نداشت : 

_می کشمت بی ناموس.  چطور جرئت می کنی نصف شب وسط راهشو بگیری اون حرفای بی شرمانه رو بزنی هان ؟؟؟ 

 

پسره لنگون از جاش بلند شد و بدون اینکه جواب بده سوار شد و در رفتن. 

 

اونا که رفتن مهرداد دستشو آزاد کرد و با ناملایمت بقیه رو رد کرد .

طول کشید که دورمون خلوت شد . تا خواستم حرفی بزنم با خشونت بازومو گرفت : 

_راه بیوفت .

 

سعی کردم بازومو از دستش بیرون بکشم : 

_دیونه شدی ؟ من نمی خوام با تو جایی بیام .

 

محکم تر هلم داد : 

_اون روی منو بالا نیار . گفتم راه بیوفت !

با عصبانیت بازومو از دستش بیرون کشیدم : 

_نمیااام خواستم بیام خونه ات اما پشیمون شدم الانم می خوام برم کمک گرفتن از تو خریت محضه .

 

با اخم پرسید:  

_چه کمکی ؟ 

فقط نگاهش کردم که اینبار فریاد زد : 

_بهت میگم چه کمکی ؟ از پنجره دیدمت اومدی فقط نمی فهمم چرا سعی داری انقدر عذابم بدی ؟ چرا می خوای منو بکشی ؟ چرا هر کاری می کنم باورم نمی کنی ؟ هان ؟ چرا؟ 

نفسم رو بیرون فرستادم : 

_دیگه مهم نیست . با وجود من خیلی اذیت میشی اما تموم شد . می خوام برای همیشه از ایران برم. 

 

تکون شدیدی خورد و ناباور بهم خیره موند .

 

از سکوتش استفاده کردم و بر خلاف جهتش شروع به حرکت کردم اما هنوز دو قدم بیشتر نرفته بودم که با خشونت از پشت توی آغوش کسی فرو رفتم، دستشو محکم جلوی دهنم گرفت : 

_حرفتو یه بار دیگه تکرار کنی تمام دندون هاتو توی دهنت خورد می کنم.  

انقدر عصبانی اینو گفت که ازش ترسیدم. 

حلقه ی دستاشو محکم تر کرد و با خشونت بیشتری ادامه داد : 

_اگه الان به حال خودت می ذارمت دلیل نمیشه هر فکر احمقانه ای که به سرت زد رو عملی کنی… تو مال منی تا من نخوام نمی تونی قدم از قدم برداری .

 

دهنمو گرفته بود وگرنه حتما جوابشو میدادم . دست و پا زدم اما فایده ای نداشت تا خودش نمی خواست ولم نمی کرد. 

مهرداد: بهت میگم اون شب حالم خراب بود ، چون فکر می کردم بین تو و یزدان رابطه ای هست.مست بودم حتی یادم نمیاد چطور تونستم به یکی غیر از تو دست بزنم و حامله اش کنم .

 

اشکی از چشمم سرازیر شد و روی دستش چکید… فهمید دارم گریه می کنم و بیشتر به خودش فشارم داد : 

_لمس کسی به جز تو برای من حرومه ترانه اینو بفهم! 

دستشو از جلوی دهنم برداشت اما ولم نکرد. مثل خودش با لحن تندی گفتم : 

_کاش اون شب تن به نزدیکی با تو نمیدادم. احمق بودم برای اثبات خودم گذاشتم دست کثیفت به من بخوره. من علاوه بر تو تا آخر عمر از خودمم متنفرم. از اینکه بهت اجازه دادم راحت به بازیم بگیری از خودم متنفرم.  

 

 

انگار حرفام بدجوری آزارش میداد .

مهرداد: اما برای من اون شب بهترین شب زندگیم بود.

خواستم خودمو از بغلش بیرون بکشم اما اجازه نداد و کنار گوشم زمزمه کرد : 

_عطر تنت ، نفس هات ، گرمای وجودت ، لب هات… طعم چشیدنت لذتی نبود که قبلا تجربه کرده باشم . قبلا هم بهت گفتم لذتی که در آغوش گرفتن تو بهم میده رابطه با هیچ دختر دیگه نمیده . 

پوزخند زدم : 

_برای همینه یه دختر دیگه ازت حامله است .

کلافه ازم فاصله گرفت : 

_دیگه بهم اعتماد نداری. اما یه چیزو توی گوشت فرو کن. ته ته دنیا هم بشه آسمون هم به زمین دوخته بشه تو مال منی. تا من نخوام خارج کشور که هیچ حتی حق نداری پاتو از این شهر هم بیرون بذاری . پس کمتر این فکر های بیخودت و توی سرت راه بده. 

 

ساکت شدم اما اون دست برنداشت و بازومو گرفت و دنبال خودش کشید : 

_من نمی خوام باهات بیام . 

 

مهرداد: نترس قرار نیست ببرمت خونه ام . فقط می خوام برسونمت تا یه عده لاشخور دهنشونو وا نکنن زر بزنن و نگاه چپ بهت بندازن .

 

از این غیرتی بودنش لبخندی به لبم اومد. 

در ماشینش رو پارک کرد و مجبورم کرد که بشینم . 

خودش هم ماشین رو دور زد و سوار شد.

نیم نگاهی بهم انداخت و با جدیت گفت : 

_کمربندتو ببند . 

با لحبازی جواب دادم : 

_لازم نکرده . راحتم… 

کلافه نفسشو بیرون فرستاد و بی پروا به سمتم خم شد . خودمو کمی جمع کردم اما همین که بدنش رو نزدیک به خودم حس کردم قلبم دیوانه وار طپش گرفت . 

سرشو برگردوند. صورتش بدون فاصله رو به روی صورتم بود و نفس های داغش لب هامو می سوزوند .

آب دهنشو قورت داد و نگاهش از روی چشم هام به روی لب هام سر خورد.  

چشم هاش قرمز و نفس هاش کشدار شده بود. 

بدجوری داغ کرده بودم مخصوصا اینکه صدای ضربان قلب مهرداد رو به خوبی می شنیدم.  

انگار غافل شده بود که صورتش نزدیک و نزدیک تر شد.  

لب هاش مماس با لب هام بود که به خودم اومدم و وحشت زده پسش زدم : 

_نکن .

چشم هاشو با کلافگی بست و زمزمه کرد : 

_دیوونم می کنی آخر .

نفسشو فوت کرد و صاف نشست… ماشین و به راه انداخت . سرمو به شیشه ی ماشین چسبوندم و کل راه سکوت کردم . 

به زور داشتم تحمل می کردم تا نزنم زیر گریه . حرف های مینا… حامله بودنش چیزی نبود که بشه تحمل کرد. دلم می خواست یه عالمه حرف به مهرداد بزنم اما چه فایده ای داشت ؟ 

ماشین رو جلوی خونم پارک کرد. 

بدون اینکه نگاهش کنم خواستم پیاده بشم که صداش مانع شد :

_ترانه؟

توقف کردم اما برنگشتم 

مهرداد: من دیگه طاقت دوری ازتو ندارم. قبل از این اتفاقات حلقه خریده بودم .. خواستم ازت خواستگاری کنم .. به خیالم خیلی زود سر خونه زندگیمون می رفتیم اما الان کجاییم ؟ 

 

پوزخند زدم : 

_از من می پرسی؟ قبل از اینکه یه دختر دیگه رو حامله کنی باید فکر اینجاشو می کردی نه الان که یه بچه از تو داره توی شکم یه دختر بدبخت رشد می کنه . به جای اینکه اینجا باشی برو وظیفه ی پدریتو به جا بیار . 

 

مهرداد: با حرفات می خوای نابودم کنی نه ؟ 

اخم کردم و جواب ندادم . در ماشین و باز کردم و با تمام حرصم به هم کوبیدمش .

به محض پیاده شدن شاهین یکی از پسرای لات محله سوت زنان به سمتم اومد : 

_به به… می بینم که با مایه دارها میپری،همونه سر نخ ما رو نمی گرفتی نگو تو بالا بالا ها سیر می کردی. 

 

تمام عصبانیتمو سر اون خالی کردم : 

_ببند فکو تا نبستمش .

همزمان با تموم شدن حرفم مهرداد با عصبانیت از ماشین پیاده شد و بدون اینکه بخواد بفهمه قضیه چیه به سمت شاهین حمله کرد : 

_چشمای لعنتی تو از کاسه در میارم تا به خودت جرئت ندی نصف شب سر راهش سبز بشی و اینطوری نگاهش کنی .

امون نداد و مشت محکمی به صورت لاغر شاهین زد . 

امشب چندمین بار بود که دعوا می کرد ؟ بعد هم شاهین عادت داشت فضولی زندگی بقیه رو بکنه .

شاهین که نقش زمین شده بود گفت:  

_افسار پاره نکن بچه سوسول.این دختره همچین مالی هم نیست بخوام به خاطرش باهات دعوا کنم . فوقش برای یه شب… 

 

حرفش با مشت محکم دیگه ای که به صورتش خورد قطع شد .

مهرداد این بار خون جلوی چشمهاشو گرفته بود. نشسته بود روی شاهین و بی امون می زد .

به سمتش رفتم و با التماس گفتم : 

_مهرداد جون من تمومش کن .

 

دستش که مشت شده بود تا روی صورت شاهین فرود بیاد همونجا متوقف شد . برگشت و به چشمای ملتمسم خیره موند . 

عصبانی نفسش رو بیرون داد و بلند شدو با لحن بدی گفت : 

_گورتو گم کن تا رو دستم نموندی . 

شاهین به سختی از جاش بلند شد و با دو پای اضافه فرار کرد ..

 

اون که رفت با اخم به مهرداد تشر زدم : 

_چه خبرته با همه دعوا داری ؟ 

کلافه دستشو لای موهاش فرو برد:  

_برو داخل ترانه . برای امشب ظرفیتم تکمیله.  

چپ چپ نگاهش کردم اما چیزی نگفتم… کلید انداختم و وارد شدم و در رو بستم . همون جا وایستادم تا صدای استارت زدنش رو بشنوم اما هیچ صدایی نیومد .

شونه انداختم بالا و رفتم داخل . انقدر خوابم میومد که بدون فکر کردن به امروز ولو بشم روی تخت و بخوابم . 

**

امروز اولین جلسه ام با مهرداد بود و از شانس بدم میونم باهاش شکراب بود و نمی تونستم به خاطر امتحان سختی که داریم ازش تخفیف بخوام . 

از کلاس که وارد شد مثل میرغضب بدون حرف برگه ها رو پخش کرد. 

حتی نگاهمم نمی کرد چه برسه به اینکه بخواد تقلب برسونه. 

ناچار سرمو روی برگه انداختم و مشغول حل کردن سوال ها شدم اما تقریبا اکثرشون بی جواب مونده بودن. 

سرمو خم کردم روی برگه ی فری اما اونم از من خنگ تر فقط به برگه زل زده بود .

کلافه نفسمو فوت کردم که چشمم به مهرداد افتاد. 

همون طوری که داشت به بچه ها نگاه می کرد به سمت عقب کلاس میومد .

فورا روی برگه ام خیمه زدم تا دست گلم رو نبینه.  

خودم رو مشغول نوشتن نشون دادم که حضورش رو بالای سرم حس کردم . 

ضربان قلبم به طرز دیوانه واری بالا رفت.  منتظر بودم از بالای سرم بره اما همچنان حضورش رو حس می کردم . 

سرمو کمی کج کردم . با اخم ریزی به من زل زده بود.  

خصمانه نگاه ازش گرفتم که دستش رو روی کمرم حس کردم.

 

جریان برق قوی ازم رد شد . 

خونسرد ایستاده بود و دستش رو نوازش گرانه روی کمرم می کشید.  

چشم هام ناخوداگاه بسته شد . حس آشنای نوازش هاش بدجوری از خود بیخودم کرد اما اینجا جاش نبود.  

 

سرمو بلند کردم و چشم غره ی وحشتناکی بهش رفتم . 

لبخند جذابی زد.  دستشو روی میزم گذاشت و به سمتم خم شد .

برگمو از نظر گذروند.  مداد و برداشت و خیلی کمرنگ گوشه ی کاغذ جواب دو تا سوالی که ننوشته بودم و نوشت.  

 

چشمام گرد شد اما نتونستم حرفی بزنم . مداد و روی کاغذ رها کرد و طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ازم فاصله گرفت . 

از خدا خواسته جواب ها رو نوشتم و خوشحال خواستم از جا بلند بشم که دیدم ضایع میشه برای همین نشستم چون من همیشه اخر همه برگه امو میدادم . 

 

ناچارا تا اخر تایم کلاس نشستم که مهرداد برگه ها رو از همه گرفت . 

دوباره همهمه شروع شد و همه از سختی امتحان می گفتن . یه دفعه یکی از دخترا از جاش بلند شد و با داد گفت: 

_استاد بین شما و خانم زند یه چیزی هست . چند نفر از بچه ها گفتن شما رو نزدیک به هم دیدن…امروز هم ته کلاس شما به خانم زند تقلب رسوندی . 

 

نفسم بند اومد . همه ساکت شده بودن و به من و مهرداد نگاه می کردن… 

برعکس من مهرداد خیلی خونسردانه دستش رو توی جیبش کرد و گفت : 

_روابط من به شما ربطی داره ؟ 

 

دختره مثل چی ضایع شد اما از رو نرفت : 

_اما شما به اون تقلب رسوندی . 

 

مهرداد با همون خونسردیش جواب داد : 

_جایگاه خودت رو بدون.  من استادم و اگه صلاح بدونم برگه رو با جوابا جلوی دانشجو هام بذارم.  اما محض اطلاع شما بین من و خانم زند جز یه ارتباط دانشجویی و استاد چیزی نیست. 

شما هم تا سه جلسه حق ورود به کلاس رو نداری . 

صدای اعتراض دختره بلند شد.  نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم.  یه جوری زهر چشم گرفت که کسی جرئت نکنه حرف بزنه.  

 

صدای اس ام اس گوشیم بلند شد . برش داشتم و با دیدن اسم مهرداد دوباره قلبم به لرزه در اومد.

 

 

با هیجان اس ام اسو باز کردم : 

_اگه گفتم چیزی بین ما نیست به خاطر تو بود… وگرنه من ترسی از جار زدن عشقم ندارم . 

 

لبخندم پررنگ تر شد. با نیش باز زل زدم به صفحه ی موبایل که یه نفر محکم زد سر شونه ام . 

خصمانه سرمو بلند کردم و با دیدن فری چپ چپ نگاهش کردم.  

روبه روم نشست و گفت : 

_این استاده هم عجب چیزیه . دیروز جلوی چشم همه با تو لب تو لب شد الان می گه بین من و خانم زند فقط یه رابطه ی شاگرد و استاده . آخه کدوم استادی از لب و لوچه ی دانشجوشو می بوسه . 

 

سریع دستمو جلوی دهنش گرفتم و تشر زدم : 

_خفه شو فری.  می شنون. 

 

دستمو پس زد و گفت : 

_خوب حالا . گوش بده ببین چی میگم امشب تولدمه کل خونه رو تخلیه کردم کل بچه ها و استادای دانشگاه و هم دعوت کرد.  فقط دو تا از استادا قبول کردن . الان هم میرم به استاد آریافر بگم… اگه بگم تو میای با کله میاد. میای دیگه مگه نه ؟ 

 

با خونسردی گفتم : 

_نه .

 

دوباره زد توی سرم : 

_غلط کردی.  حالا که اینو گفتی به جای شب از همین الان باید باهام بیای . اول لباس می خریم برات. بعد تو برام کادو بخر بعد میریم آرایشگاه . 

 

بی حوصله گفتم : 

_ول کن جان ما . من الان حوصله ی خودمم ندارم. 

بلند شد و گفت : 

_عذر و بهانه قبول نیست. تا تو به خودت تکون بدی من برم مخ استاد آریا فر و بزنم امشب بیاد .

 

پشت بند حرفش از در کلاس بیرون رفت . هنوز بلند نشدم که یزدان روبه روم نشست . درست جای قبلی فری. 

 

لبخند محوی زد و گفت :

_صدای دوستتو شنیدم . احتمالا استاد آریا فر همراه استاد سماوات بیاد . شنیدم دارن ازدواج می کنن. 

 

اخمام در هم رفت اما چیزی نگفتم.  

یزدان: امشب می خوام همراهیت کنم . البته اگه تو بخوای . 

 

ساکت شدم. برای در اوردن حرص مهرداد و تلافی کار هایی که باهام کرد یزدان بهترین گزینه بود. 

 

سر تکون دادم و گفتم : 

_جلوی آرایشگاه بیا دنبالم . آدرس رو برات اس ام اس می کنم.  

 

از خدا خواسته بلند شد و با لبخند جذابی گفت : 

_باشه. میام دنبالت

 

با تک زنگ یزدان فهمیدم که رسیده و پشت دره. 

جلوی آیینه قدی آرایشگاه وایستادم و نفس عمیقی کشیدم . 

موهام خیلی ساده دورم ریخته شد بود و فقط یه فر کم خورده بود . 

لباسی که با فری خریدیم کاملا فیت تنم بود . رنگ آبی نفتی که حسابی به پوست سفیدم میومد. 

 

آرایشم یه کم پررنگ تر از همیشه بود . خصوصا اینکه آرایشگر ابروهامم تمیز کرده بود و چهره ام از اون حالت دخترونه در اومده بود. 

 

فری خصمانه نگاهم کرد و گفت :

_کثافت تو که از منم خوشگل تر شدی اگه می فهمیدم نمیاوردمت . 

بدجنس خندیدم و مانتومو روی پیراهنم پوشیدم .

خم شد و در و گوشم گفت : 

_با این سر و صورت سوار ماشین یزدان میشی حواست به خشم استادمونم باشه.  

 

با این حرفش دوباره ته دلم خالی شد . می دونستم همراه یزدان به مهمونی رفتن یعنی یه جنگ بزرگ با مهرداد . 

 

خودمو خونسرد نشون دادم . بین من و اون چیزی نبود که بخواد به خاطرم غیرتی بشه . 

شالم و روی سرم انداختم و بی توجه به فری پول آرایش خودمو حساب کردم و از آرایشگاه بیرون زدم . 

 

همون لحظه چشم تو چشم یزدان شدم . با کت شلوار مشکی خیلی خوشتیپ شده بود.  با دیدنم بدون پلک زدن بهم نگاه کرد . 

 

از نگاه خیره اش هیچ حسی بهم دست نداد . به زور خندیدم و بدون حرف سوار ماشین اخرین سیستمش شدم . 

طولی نکشید که خودشم سوار شد. 

از زیر چشم نگاهی بهم انداخت و گفت : 

_می خوام بگم خیلی زیبا شدی اما نمیگم چون این زیبایی برای من نیست . 

سکوت کردم و چیزی نگفتم.  آهی کشید و ماشین و روشن کرد. تقریبا یک خیابون با خونه ی فری فاصله داشتیم برای همین خیلی زود رسیدیم . 

دست و پام از هیجان یخ بسته بود. 

یزدان از ماشین پیاده شد و در رو برای من باز کرد. 

سر تکون دادم و از ماشین پیاده شدم. همون لحظه ماشین بزرگ سیاه رنگی کنار ماشین یزدان پارک کرد. 

دلم به تلاطم افتاد… از فکر اینکه الان مهرداد دست تو دست مینا پیاده بشه داشتم دیوونه میشدم اصلا نمی دونستم چطور می تونم جلوشون وایستم .

در ماشین باز شد و بر خلاف تصورم مهرداد تنها با قیافه ی میرغضب از ماشین پیاده شد. 

نگاه بدی به من و یزدان انداخت و به یزدان گفت : 

_تا اینجا رسوندیش. از اینجا به بعد دور و برش نپلک ، نذار بزنم به سیم آخر… سالم از این در میری تو اما اگه پات از گلیمت دراز تر بشه تضمین نمیدم سالم بیای بیرون .

 

اخمام در هم رفت و به جای یزدان جواب دادم: 

_بهتره شما حواستون به مادر بچه اتون باشه ، روابط من به شما مربوط نیست .

 

با چهره ی کبود شده غرید : 

_چه رابطه ای؟ 

 

این بار یزدان با خنده ی کجی گفت : 

_حق با ترانه است استاد. به نظرم به جای اهمیت دادن به دانشجو هاتون به مادر بچه اتون توجه کنید . 

 

عمدا رو کلمه ی دانشجو تاکید کرد انگار خواست بگه ترانه هیچ نسبتی جز یه دانشجو با تو نداره.

 

 

مهرداد با عصبانیت به سمت یزدان خیز برداشت که سریع پریدم جلو: 

_تموم کن مسخره بازی تو فقط به همه میخوای زور بازو نشون بدی توی دانشگاه به خاطر تو همه زیرزیرکی نگاهم میکنن و پچ پچ میکنن نمیخوام امشب رو هم بهم کوفت کنی . 

 

نگاه بدی بهم انداخت قبل از اینکه چیزی بگه به راه افتادم و بی توجه به دوتاشون وارد خونه شدم .

اکثرا اومده بودن، فری هم بعد از من با دوست پسرش اومد . رفتم طبقه ی بالا و مانتومو در آوردم . 

جلوی آیینه نفس عمیقی کشیدم و خداروشکر کردم که مهرداد با مینا نیومد چون اصلا نمی تونستم تحمل کنم کنار مهرداد وایسته. 

 

آرایشمو تازه کردم و از اتاق بیرون رفتم . به محض بیرون رفتن چشمم به چشم مهرداد افتاد ، با اخم و ترش رویی روی صندلی کنار دو سه تا از استاد های دیگه نشسته بود… نگاهمو که دید روشو برگردوند و خودشو مشغول گوش دادن به استاد پناهی کرد. 

با حرص نگاهمو ازش گرفتم . سعی کردم کل شب بهش فکر نکنم تا شبم زهر مار نشه . 

حتی به یزدان هم نزدیک نشدم و یک راست به سمت فری رفتم و بی توجه به مهرداد توی جمع دخترونه اشون نشستم. 

خیلی نگذشت که یکی از دخترا گفت : 

_راسته که استاد آریا فر تو رو بوسیده ؟ 

یه عده میگن شایعه است اما چند نفر میگن با چشم خودشون دیدن.  

 

مصنوعی خندیدم :

_معلومه که شایعه است ، من دانشجوی سال اولی با یه استاد متاهل چیکار دارم ؟ 

 

یکی دیگه از دخترا گفت : 

_پشت سر این استاد حرف زیاده ، فقط نمیدونم چرا به ما محل نمیاد… هزار رقمه عشوه ریختم اگه اون کاره بود حداقل خر یکی از عشوه هام میشد . 

 

از اینکه مهرداد محلش نداده توی دلم خنده ام گرفت.  بحث داغشون بین استاد ها بود که روی گوشیم اس ام اس اومد . برش داشتم یه پیام از مهرداد که نوشته بود : 

_بیا بالا . 

سرمو برگردوندم و نگاهم به نگاهش افتاد که با اخم به من نگاه میکرد . با چشم و ابرو اشاره کرد برم بالا. فقط یک کلمه براش تایپ کردم : 

_نمیام. 

خیلی زود جواب داد: 

_اون روی سگمو بالا نیار… نشستی اونجا هر هر کر کر می کنی حالیت نیست چشم چند نفر بهت دوخته شده.  اگه بلند بشم نه به تو رحم می کنم نه به اون چشمایی که زل زده بهت . 

 

متعجب پیامشو چند بار خوندم . سرمو چرخوندم… یزدان بی پروا زل زده بود به من و با لبخند نگاهم می کرد. 

دوباره پیام داد : 

_بیا بالا تا یه بلایی سرت نیاوردم . 

مردد بودم که برم یا نرم.  آخر هم براش تایپ کردم : 

_فقط به خاطر اینکه باز هم دروغاتو بشنوم میام . 

از جام بلند شدم و رفتم طبقه ی بالا . هاج و واج ایستاده بودم و نمی دونستم توی کدوم اتاق باید برم که دستم کشیده شد و تا به خودم بیام توی یکی از اتاقا پرت شدم . 

کمرم انقدر محکم به دیوار خورد که از درد نفسم بند اومد . 

با عصبانیت گفتم : 

_وحشی کمرم شکست . 

تند تند جلوم راه می رفت و پوست لبشو میجوید آخرم طاقت نیاورد و منفجر شد : 

_این چیه پوشیدی مثل زنای خراب ؟

 

چشمام گرد شد. با جرئت می تونم بگم لباسم از کل دخترای اون جمع پوشیده تر بود . 

از این لحنش اخمام در هم رفت :

_حرف دهنتو بفهم حق نداری با من اینطوری حرف بزنی . 

 

کلافه به موهاش چنگ زد : 

_نمی خوام کسی زل بزنه و همه جاتو نگاه کنه .

_به تو چه ربطی داره ؟ بعدشم لباس من خیلی هم مناسبه .

 

نگاهی به سر تاپام انداخت و نالید : 

_پس چرا انقدر خوشگل شدی ؟ 

 

از تعریفش قند توی دلم آب شد ، قدمی بهم نزدیک شد : 

_دلم خیلی هواتو کرده ترانه .

میخ شدم سر جام ، قدم دیگه ای نزدیک شد : 

_دلم برات تنگه… 

نگاهش رفت پایین تر : 

_برای عطر تنت.  

دستش روی بازوهای برهنم نشست : 

_برای لمس کردنت . 

انگشتشو نوازش وار روی لبم کشید : 

_برای بوسیدنت . 

دستشو دور کمرم حلقه کرد و خودشو بهم چسبوند…

_تو تنها دختر توی سرنوشت منی… از اول مال من بودی ، از همون زمانی که یه دختر دبیرستانی بودی تا الان که دانشجومی و تا ابد… تو مال منی . همه چیزت .

 

و خیلی نرم و آهسته لب های داغش رو روی لب هام گذاشت و چشم هاشو بست . 

قدرت هیچ کاری نداشتم . من خیلی وقت بود دلمو بهش باخته بودم . نمی تونستم انکار کنم . 

بدون خشونتی با لب هام بازی می کرد ، انگار با چسبوندن لبهاش به لب هام می خواست عمق احساسش رو بهم برسونه . 

دستش به سمت بندینه های لباسم رفت و اونا رو با انگشت هاش پایین داد.  

سرشو به سمت گردنم برد و این بار لب های داغش رو روی پوست گردنم گذاشت. 

نالیدم : 

_نکن مهرداد .

_هیششششش… باید آروم بگیرم . 

چیزی نگفتم . در واقع منم به این آرامش احتیاج داشتم. 

بهم نزدیک تر شد .ناخودآگاه قدمی به عقب رفتم و اون دوباره جلو اومد. انگار با حرکت قدم هاش می خواست من رو به عقب بکشونه.  

اونقدر عقب رفتم که روی تخت افتادم. خیمه زد روم و دوباره لب هامو بوسید این بار عمیق تر از بار قبل. 

دستم رو به سمت موهای پرپشتش بردم که حریص تر شد . کنار گوشم با خشونت زمزمه کرد: 

_تمام زیبایی هات جز من نمیتونه برای کسی باشه .

هم از این نزدیکی لذت می بردم هم می ترسیدم تا کسی بیاد و ما رو توی اون وضع ببینه.. برای همین دستم رو روی سینه ی پهنش گذاشتم و خش دار نالیدم:  

_کافیه.

 

 

چشمای خمارشو به چشم هام دوخت : 

_امشب بیا پیشم . 

از خدام بود اما با نمیشد ، برای همین با صدای ضعیفی گفتم : 

_نمیشه…

_چرا نمیشه ؟ مگه قبلا نبودی باهام ؟ 

اخمام در هم رفت : 

_قبلا نمی دونستم بهم خیانت کردی. 

_نکردم ،من از اون شب چیزی یادم نمیاد جز یه حال خراب… صبح بیدار شدم و دیدم مینا کنارمه .. من حتی یادم نمیاد دستم بهش خورده باشه. 

 

_اما اون ازت حامله است. 

پوزخند زد : 

_باور نمی کنم و بهت ثابت می کنم اون بچه مال من نیست . 

_اگه باشه چی ؟ 

سکوت کرد… جوابی نداشت که بده . مثل خودش پوزخند زدم و به عقب هلش دادم.  

از جام بلند شدم و گفتم : 

_با این زورگویی هات فقط صبر منو تموم می کنی . کاری نکن مثل دفعه ی قبل طوری برم که داغم روی دلت بمونه . این بار اگه برم حتی اتفاقی هم منو نمی بینی . 

 

حرفمو زدم و بند لباسم و مرتب کردم و از اتاق بیرون زدم . 

خودمو توی دستشویی پرت کردم و توی آیینه به چشمای اشکیم نگاه کردم . دستم بالا اومد و روی لبهام نشست.  

نمی تونستم منکر لذتی که از بوسه اش بردم بشم . وقتی مهرداد نزدیکم بود به اوج می رفتم و اسم خودمو هم فراموش می کردم . 

سر و وضعمو درست کردم و رفتم طبقه ی پایین . مهرداد سر جاش نشسته بود و با اخم به جمعیت نگاه می کرد 

بقیه هم نمی دونم چرا جیغ و داد می کردن .

رفتم کنار فری و گفتم : 

_چه خبره ؟ 

با هیجان گفت : 

_به دختر و پسر سالسا رقصیدن همه انقدر خوششون اومد اینطوری جیغ می زنن . 

یه تای ابروم بالا رفت. سالسا رو زمانی که پولدار بودیم تمرین می کردم .. در واقع کلاس رقص می رفتم و اکثر رقص ها رو بلد بودم اما تا الان نشده بود که توی یه جمع و با یه پسر سالسا برقصم چون حرکات نزدیکی داشت که آدم رو خجالت زده می کرد. 

 

یکی از پسرای کلاسمون داد زد : 

_بابا من استاد سالسام یه دختر بلد نیست اینجا با هم هنر نمایی کنیم ؟ 

نگاهم روی مهرداد سر خورد .. با اخم به من خیره شده بود . خوب می دونست من کلاس سالسا می رم و بلدم. اون زمانا زیاد راجع به این موضوع صحبت می کردیم . 

یه فکر شیطانی به ذهنم اومد که پاشم با این پسره برقصم… چون خوب می دونستم با این کارم مهرداد دیوونه میشه همون موقع می گفت دوست ندارم با یه زن همچین رقصی و بکنی چه برسه به مرد. انگار فکرمو خوند که با نگاهش برام خط و نشون کشید و توی گوشیش چیزی تایپ کرد و همون لحظه گوشی من توی دستم لرزید.

 

پیامش رو باز کردم و با خوندن متنش خنده ام گرفت :

_اگه فکر توی سرت و عملی کنی اینجا رو روی سرت خراب می کنم . 

چقدر خوب می دونست توی سرم چی می گذره . 

منم می دونستم اگه به حرفش گوش نکنم واقعا اینجا رو روی سرم خراب می کنه پس مثل بچه ی آدم نشستم سر جام . 

 

کم کم تولد فری شروع شد و بعد از بریدن کیک همه کادوهاشونو دادن و و زدن و خوردن .. تا آخر شب اتفاقی نیوفتاد .. همه کم کم داشتن می رفتن . رفتم بالا و مانتومو پوشیدم و دوباره برگشتم… یزدان جلوی در منتظرم بود .

از فری و بقیه خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون . 

خواستیم سوار بشیم که یزدان با تعجب گفت: 

_لاستیک پنچر شده . 

دور ماشین چرخید و گفت :

_هر چهار تا چرخ پنچر شده . 

یه تای ابروم بالا پرید . ممکن نیست همه ی چرخ ها با هم پنچر بشه مطمئنا یکی همه رو با هم پنچر کرده . 

 

همون لحظه ماشین سیاه و بزرگ مهرداد کنارمون نگه داشت. 

شیشه رو پایین داد و نگاهی به یزدان و من انداخت و با اخم پرسید :

_چی شده ؟ 

یزدان با کلافگی گفت :

_یه مردم آزار هر چهار تا چرخ رو با هم پنچر کرده . 

مشکوک به مهرداد نگاه کردم . با همون جدیت جواب داد: 

_این وقت شب نمی تونی پنچر گیری کنی . سوار شین من می رسونمتون.  

یزدان ناچارا سر تکون داد. در عقب رو باز کردم و سوار شدم .. هنوز در رو نبسته بودم که ماشین از جاش کنده شد.  

با داد گفتم: 

_یزدان سوار نشد .

جوابمو نداد… بلند تر داد زدم: 

_با توعم چرا پاتو گذاشتی روی گاز ؟ 

باز هم جواب نداد . عصبانی گفتم : 

_تو لاستیک های ماشینشو پنچر کردی مگه نه ؟ گاهی وقتا فراموش می کنم استاد دانشگاهی .. به خاطر خودخواهی خودت همه رو زیر پا له می کنی.  

 

انگار سکوتش آرامش قبل از طوفان بود که یهو چنان عربده کشید که توی صندلی جمع شدم : 

_آره خودخواهم،زده به سرم .. از اینکه هر کاری می کنم نمی تونم بهم برسم زده به سرم . می خوام همه رو نابود کنم فقط به تو برسم . فهمیدی منطقم کجا رفته؟؟؟؟ 

 

داد می کشید و سرعتش هر لحظه بالا تر می رفت . بی جواب نذاشتمش :

_مقصر همه چیز خودتی . 

بیشتر آتیش گرفت و بلند تر داد زد: 

_آره…آره… مقصر همه چیز منم… اگه چند سال قبل نمی رفتی الان وضعمون این نبود.  

پوزخند زدم . می خواست همه چیز و بندازه گردن من

چیزی نگفتم . کمی که گذشت به اطراف نگاه کردم و متوجه شدم داره از شهر خارج میشه. ترس برم داشت .

 

 

خودمو بین صندلی کشیدم و خیره به نیم رخش گفتم : 

_کجا داری برای خودت میری ؟ 

جواب نداد. بیشتر حرصم گرفت داد زدم : 

_با توام… چرا داری از شهر خارج میشی . 

نیم نگاهی بهم انداخت و خونسرد گفت: 

_دارم میرم جایی که دست کسی بهمون نیوفته.  

 

چشمام گرد شد : 

_داری منو می دزدی ؟ 

 

مهرداد: دقیقا .

 

صدای دادم بلند شد: 

_نگه دار وگرنه خودم و می ندازم پایین.  

انگار به دیوارگفتم. با حرص به سمت در هجوم آوردم که قفل مرکزی و زد .

چشمامو با حرص بستم… 

_کجا داری منو می بری ؟ 

 

مهرداد: گفتم که… جایی که دست کسی بهمون نرسه یادت که نرفته ؟ این ترم تموم شد .. برای ترم بعد تصمیم میگیرم که همچنان استادت باقی بمونم یا نه 

 

باورم نمیشد. انگارجدی جدی زده بود به سرش .

با همون خونسردیش گفت: 

_راهمون طولانیه .. با حرف زدن خودتو خسته نکن .. هر وقت رسیدیم بیدارت می کنم .

حس می کردم دود از کلم بلند میشه .دلم می خواست موهاشو با دستم بگیرم و بکشم . یا اونقدر جیغ بزنم تا کربشه .. اما به قول خودش این کارها فقط خودمو خسته می کرد .. برای همین نشستم یه گوشه و بی حرف به تاریکی شب زل زدم .

نمی خواستم بخوابم اما علارغم تمام تلاشم چشم هام گرم شد و نفهمیدم کی خوابم برد .

**

لبخندی زدم،خواستم به بدنم کش و قوس بدم که حس کردم دست و پاهام بسته است.  

به سختی لای پلکم و باز کردم و یه اتاق نا آشنا رو دیدم. 

سرمو برگردوندم و چشمم به مهرداد افتاد . غرق خواب بود…تازه یادم افتاد منو دزدیده. 

دستش و دور گردنم انداخته بود و سرشو توی موهام فرو برده بود . با پاهاشم پاهام رو قفل کرده بود .

می خواستم بدون اینکه بیدار بشه فرار کنم برای همین با احتیاط دستش رو برداشتم و خیلی آروم از تخت پایین اومدم .

پاورچین پاورچین به سمت در اتاق رفتم و دستگیره رو فشار دادم اما با دیدن در قفل شده آه از نهادم بلند شد .

نگاهمو دور تا دور اتاق چرخوندم چشمم به پنجره ی بزرگ افتادم . با شوق و ذوق به سمتش رفتم اما هر کاری کردم باز نشد. 

آه از نهادم بلند شد . ناچارا به سمت مهرداد رفتم و کنارش روی تخت نشستم.غرق خواب بود. معلوم بود دیشب رو کلا رانندگی کرده.  

دلم نیومد بیدارم کنم . دستم و زیر سرم گذاشتم و مشغول نوازش موهاش شدم …توی خواب انقدر دوست داشتنی بود که وسوسه ی بوسیدنش به سرم زد . 

صورتم و جلو بردم و لبامو به گونه اش نزدیک کردم .. خواستم گونه اشو ببوسم که با شنیدن صداش هول شدم :

_محکم ببوس.

رمان-عروس-استاد

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.