خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان عروس استاد پارت ۴

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر منتشر شده از (رمان عروس استاد)وارد شوید

فصل دوم رمان عروس استاد در کانال تلگرام ما ایدی کانال ما [email protected] رو در تلگرامتون کپی و پست کرده و وارد کانال شوید ویا مطمعن باشید که به تلگرام وصل هستید و روی بنر بالا کلیک کنید با سپاس

ازم فاصله گرفت ، دستی لای موهاش برد و گفت : 

_یعنی میخوای بگی زندگی خودته و الان میخوای با یکی دیگه ازدواج کنی ؟ 

 

سکوت کردم… بحث بینمون خیلی بیخود بود .

نفسم و کلافه بیرون دادم و گفتم : 

_ازدواجی در کار نیست ! فری شک کرده بود بین منو تو چیزیه برای همین اینطوری گفت. 

 

یه تای ابروش بالا پرید : 

_از کجا شک کرد ؟ 

 

چپ چپ نگاهش کردم : 

_تو کل کلاس چشماتو زوم کردی رو من چرا شک نکنه ؟ 

 

لبخندی زد که محو و مات موندم. این بشر وقتی میخندید خیلی جذاب تر میشد .

با شیطنت گفت : 

_آخه اسمت ترانه است تو رو که میبینم یاد خانومم میوفتم واسه همین به تو نگاه میکردم .

 

مشت محکمی به سینه اش زدم که خندید و گفت : 

_امشب با من میای ؟ 

 

کنجکاو گفتم : 

_کجا بیام؟

 

مردد بود که بگه یا نه بالاخره دلو به دریا زد و گفت : 

_امشب میخوام یه چیزی بهت بگم .

+خب الان بگو ! 

 

مهرداد: الان نمیشه ، امشب نامزدی نزدیکترین دوستمه. آماده باش میام دنبالت… اونجا همه چیز و بهت میگم باشه ؟ 

 

با هیجان گفتم : 

_نامزدی ؟ آخ دلم لک زده بود واسه یه جشن حسابی .

 

زیر لب زمزمه کرد : 

_نفر بعدی خودتی .

 

جوری وانمود کردم که نشنیدم . اخمی کرد و گفت : 

_مثل اون شب لباس با نیم وجب پارچه نپوشی تا کل شب اعصابم خراب بشه. 

 

کل کل اضافه نکردم و فقط سر تکون دادم . 

 

کیفش و برداشت چشمکی زد و گفت :

_پس شب ساعت هفت منتظرم باش.

 

 

با لذت نگاهی به آیینه قدی انداختم. 

لباس بلند و نگین کار شده ای که مدل فوق العاده ای داشت رو به تن کرده بودم .

 

همون طوری که مهرداد خواسته بود… هر چند این لباس زیباییم رو دو برابر کرده بود .

 

تمام موهام رو فر کرده بودم که به طرز دیوانه واری بهم میومد 

 

آرایشم جیغ نبود اما اون ژر قرمز بدجوری قیافه ام رو عوض کرده بود هاج و واج به آیینه نگاه میکردم که صدای اس ام اسم اومد .

 

جیغ بلندی کشیدم و پیام مهرداد و باز کردم:  

_پشت درم بیا بیرون .

 

لاک نزده بودم و اصلا نمیخواستم بدون لاک پامو توی اون مهمونی بذارم . برای همین براش تایپ کردم : 

_بیا تو بشین من ده دقیقه ی دیگه آماده میشم .

 

پشت بند حرفم به سمت آیفون رفتم و درو باز کردم. دویدم توی اتاقم و لاک مشکی رنگو باز کردم و با دقت مشغول لاک زدن شدم .

 

اونقدر حواسم پرت تمیز در اومدن لاک هام بود که هیچی نفهمیدم.  

وقتی سرم رو بلند کردم توی آیینه مهرداد و دیدم که پشت سرم دست به سینه وایستاده و با لبخند من و تماشا میکنه. 

 

با ترس از جا پریدم : 

_آدم یه صدایی از خودش در میاره ، کم مونده بود سکته کنم آخه چرا بدون اینکه بگی میای تو اتاقمم ؟ من گفتم منتظرم باش نه اینکه مثل جن بیای پشت سرم. 

 

با عصبانیت نگاهش میکردم . انگار اصلا حرفامو نشنید ، وقتی ساکت شدم با لبخند محوی زمزمه کرد : 

_دیوونه کننده شدی. 

 

ساکت شدم. 

 

تکیه اش و از دیوار گرفت ، خواست به سمتم بیاد که سریع به مانتوم چنگ زدم شالمو روی سرم انداختم و گفتم : 

_من کارم تمومه بریم. 

 

چیزی نگفت فقط خیره نگاهم کرد و سر تکون داد .

با هم از خونه بیرون زدیم و سوار ماشین شدیم . توی کل راه نه من حرف زدم و نه اون. 

جفتمون عمیقا توی فکر بودیم تا اینکه مهرداد ماشین رو جلوی باغ بزرگی پارک کرد .

 

یکی با لباس فرم در ماشین رو برامون باز کرد و وقتی پیاده شدیم رفت تا ماشینو برامون پارک کنه .

 

چشمم به باغ افتاد که به محض ورود صدای کر کننده ی موزیک رو داشت. 

 

اکثرا وسط داشتن می رقصیدن . از همین اول کاری قر طوری به جونم افتاد که دوست داشتم هنوز مانتومو در نیاوردم بپرم وسط و حسابی خودمو تخلیه کنم . 

 

یکی اومد مانتو و شالم و ازم گرفت . از خدا خواسته خواستم برم وسط که دست داغ مهرداد محکم دستمو گرفت. 

 

منتظر بهش نگاه کردم که گفت:  

_قبلش باید یه چیزی بهت بگم .

 

با عجله گفتم : 

_خوب بگو. 

 

اشاره ای به ته باغ کرد و گفت : 

_اینجا نمیشه بریم یه جای خلوت .

 

پشت بند حرفش دستم رو کشید و دنبال خودش منو به سمت ته باغ برد

 

 

زیر یه درخت بزرگ بالاخره متوقف شد . اینجا ته صدای آهنگ میومد نه کسی به ما دید داشت. 

 

با کنجکاوی پرسیدم: 

_برای چی اومدیم اینجا مهرداد ؟ 

 

هر دو دست هام رو گرفت و به چشم هام خیره شد 

مهرداد:_آخرین باری که بهت گفتم دوستت دارم یک هفته قبل از اینکه منو ترکم کنی بود . اون موقع تو یه دختر دبیرستانی بودی منم دانشجوی سال آخری.  

 

گیج نگاهش میکنم.  منظورش رو از این حرف ها نمیفهمیدم: 

_وقتی ترکم کردی قسم خوردم دیگه تا آخر عمر اسمت رو نیارم . اما وقتی دوباره باهات روبه رو شدم با وجود اختلاف سنی که داریم… با وجود همه ی بدی هایی که در حقم کردی نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بهت نزدیک نشم . 

 

یکی از دست هامو رها کرد و به کمرم قفل کرد و منو به خودش چسبوند . 

خیره به چشم هام زمزمه کرد : 

_من دوستت دارم ترانه. 

 

نفسم بند اومد . حرفی که می شنیدم و باور نداشتم . 

با چشمهای گرد شده خیره موندم بهش که گفت : 

_نمیخوام دوباره ترکم کنی چون این بار رسما نابود میشم . 

اما یه حسی بهم میگه تو هم دوستم داری .

 

لبخند روی لبهام خشک میشه.  من این بار هم مهرداد و ترک میکردم چه بسا بدتر از بار قبل .

 

اما نمیتونستم بیخیال قاتل بابام بشم و راحت با پسرش دل خوش کنم . 

 

لبخندی زدم و گفتم : 

_دیگه هیچ وقت ترکت نمی کنم مهرداد… منم دوستت دارم. اما تو… 

 

میخواستم بگم تو دوست دختر داری که حرفم با لبهای داغی که روی لبهام نشست توی گلوم خفه شد

 

بوسه این بارش برعکس همیشه طعم عشق می داد.  

نرم و عاشقانه می بوسید و دلم رو به بازی می گرفت. 

ازم فاصله گرفت . لبخندی زدم که گفت : 

_خیلی وقته دیوونه ی همین خنده هات شدم. 

 

خنده ام پر رنگ تر شد … مهرداد هم یکی از اون لبخند های نادر و جذابش رو تحویلم داد و دست تو دست هم به جشن برگشتیم .

 

همزمان با ما عروس و داماد هم اومدن. با دیدنشون ذوق زده ایستادم و نگاهشون کردم .

 

جفتشون اینقدر دوست داشتنی بودن که آدم نمیتونست چشم از روشون برداره.  

 

معلومه خیلی عاشق همن.  از چشم هاشون… از دست هاشون. 

 

جلوی هیجانمو نگرفتم و گفتم : 

_خیلی عروس داماد خوشگلین .

 

مهرداد با لبخند بهم نگاه کرد و گفت : 

_ولی به نظر من تو خوشگل ترین عروس دنیا میشی .

 

 

چشم هام برق زد . اما با فکر اینکه من هیچ وقت نمیتونم با مهرداد خوشبخت بشم لبخند از روی لبم پر کشید. 

 

مهرداد دستمو گرفت و گفت : 

_بریم بهشون تبریک بگیم .

 

با هم به سمت عروس داماد رفتیم. فهمیدم که داماد صمیمی ترین دوست مهرداده چون خیلی با هم رفتار خوبی داشتن . بعد از تبریک گفتن مهرداد دو تا سکه از طرف هر دو تا مون بهشون هدیه کرد. 

 

خواستیم ازشون فاصله بگیریم که آهنگ تانگو دو نفره ای پخش شد و فرزاد دوست مهرداد ازمون خواست تا ما هم بریم وسط .

 

از خدا خواسته دست تو دست مهرداد رفتیم وسط .

علاوه بر ما عروس داماد و دو تا زوج دیگه هم اومدن .

چراغ ها خاموش شد و همزمان دستهای مهرداد دور کمرم حلقه شد .

خودشو کاملا بهم چسبوند… دستهامو دور گردنش حلقه کردم و سرمو روی سینه اش گذاشتم.

همراه آهنگ خودمون رو تکون میدادیم. در گوشم آروم زمزمه کرد : 

_خیلی میخوامت. 

 

خندیدم و چیزی نگفتم… دوباره گفت : 

_کارم از خواستن گذشته دیوونه اتم دختر ! 

 

باز هم خندیدم دوباره گفت : 

_خیلی عجیبه که یه استاد اینطوری عاشق دانشجوش بشه ؟ 

 

با خنده گفتم : 

_اگه اون دانشجو من باشم نه عجیب نیست . 

 

این بار اون سکوت کرد با شیطنت گفتم : 

_پس نونم تو روغن افتاده کل این واحد و پاسم .

 

 

بینی شو به بینیم زد و گفت : 

_از این فکر ها نکن وروجک من به کسی نمره ی الکی نمی دم .

 

با حالت قهر خودمو بیشتر تو بغلش مچاله کردم که تکونی خورد و کنار گوشم گفت : 

_داری منو به کشتن میدی. 

 

خندیدم و چیزی نگفتم با یاد امتحان فردا با ترس گفتم:  

_مهرداد من هیچی نخوندم. زودتر بریم خونه وگرنه امتحان فردا رو صفر میگیرم .

 

بهش نگاه کردم . لبخند زد و با شیطنت گفت : 

_بریم خونه ی من تا بهت کلی تقلب برسونم .

 

چشم هام برق زد :

_راست میگی ؟ 

 

مهرداد: راست میگم اما شرط داره .

 

_چه شرطی ؟

 

مهرداد : کنارم بخوابی منم تا صبح محکم بغلت کنم و تلافی اذیت هایی که منو کردی در بیارم .

 

خندیدم و از خدا خواسته سر تکون دادم. 

 

آهنگ تموم شد و چراغ ها روشن شد . با مهرداد به سمت میزی رفتیم و نشستیم . در کل میشه گفت یکی از بهترین شب هایی بود که این اواخر گذروندم .

 

 

مهرداد در اپارتمان رو باز کرد . انقدر خسته بودم که کفش هامو همون اول راه در آوردم.  گفتم درس کار کنیم اما چشم هام از زور خواب باز نمیشد و کم مونده بود سر پا بخوابم .

 

تلو تلو خوران دو قدم رفتم که نتونستم تعادلمو حفظ کنم و پام پیچ خورد .

داشتم میوفتادم که مهرداد از پشت کمرمو گرفت و زمزمه کرد : 

_پرنسس من خوابش گرفته ؟ 

 

از اینکه اینطوری باهام حرف میزد تو دلم کیلو کیلو قند آب کردن . با نیش باز سر تکون دادم که بی هوا بلندم کرد و به سمت اتاق خواب برد. 

 

با چشمهای گرد شده گفتم:  

_چیکار میکنی دیوونه ؟ 

 

بدون اینکه جوابمو بده منو گذاشت روی تخت و بی تعارف دستش رو به سمت زیپ لباسم برد.  

 

خواب آلود گفتم : 

_چیکار میکنی مهرداد ؟ 

 

آروم زمزمه کرد : 

_هیشش فقط میخوام لباستو عوض کنم با این نمیشه بخوابی .

 

سکوت کردم چون اینقدر خوابم میومد که حال بلند شدن رو نداشتم فقط فهمیدم که مهرداد لباسم رو با یکی از بلوز های خودش عوض کرد و خودش هم بی تعارف کنارم دراز کشید و همون طوری که گفت محکم بغلم کرد.

 

 

هاج و واج به برگه ی جلوم نگاه میکردم . این مهرداد مارموز انقدر سوال های سخت آورده بود که یه دونه اشم بلد نبودم .

 

 

لبخند محو گوشه ی لبش یعنی کاملا فهمیده دردم چیه . چشم غره ای به سمتش رفتم و اشاره کردم که بیاد اما با بدجنسی روشو اون طرف کرد .

 

سرک کشیدم تا ببینم فری نوشته یا نه … کثافت تند تند داشت جواب میداد .

بیشتر سرمو بردم جلو که صدای جدی مهرداد از جا پروندم : 

_خانم زند مشکلی هست ؟ 

 

نگاه همه به سمت من برگشت . با پرویی گفتم : 

_بله هست . من درس نخوندم از این سوالا هم نمیفهمم. 

 

مهرداد داشت خنده اش میگرفت اما با اخم و جدی گفت : 

_چرا درس نخوندین؟ 

 

با شیطنت گفتم : 

_عروسی بودم جای شما خالی . 

 

نمی دونست باید چی بگه برای همین اخم کرد و گفت : 

_کافیه همه به امتحانشون برسن. 

 

دوباره همه روی برگه افتادن فقط منه بدبخت بودم که اون آخر تک و تنها به برگه ام نگاه میکردم .

 

ده دقیقه بعد مهرداد در حالی که داشت همه رو چک میکرد به سمت من اومد .

من آخرین صندلی بودم و کسی جز من ردیف آخر ننشسته بود . 

خودش و خم کرد به طرفم و به برگه ی خالیم نگاه کرد. 

 

کنار گوشم آروم زمزمه کرد : 

_می بینم که خانم خوشگلم حسابی گیر کرده .

 

دلخور بدون اینکه جوابشو بدم سکوت کردم . نگاهی به کل کلاس انداخت و ناگهانی خم شد و گونمو بوسید .

چشم هام گشاد شد آخه توی کلاس ؟؟

تا خواستم حرف بزنم گفت : 

_خستگیم در اومد .

 

چشم غره ای بهش رفتم و دوباره به برگه ام نگاه کردم ، آروم کنار گوشم گفت :

_اگه قول بدی امشب هم مثل دیشب بیای و مثل فرشته ها تو بغلم بخوابی منم نمره اتو یه کم دستکاری میکنم باشه؟ 

 

چشم هام برق زد اما گفتم : 

_نمیشه ! 

 

سر تکون داد و گفت : 

_باشه پس ، با توجه به جواب هایی که نوشتی نمره میگیری .

 

حرفش و زد صاف ایستاد و با صدای بلندی گفت : 

_وقت امتحان تمومه .

 

پشت بند حرفش برگه ی منو گرفت و به ترتیب برگه ی همه رو جمع کرد

 

 

همه ی دخترها دور میزش جمع شدن و به بهانه ی جواب درست هی واسش عشوه میومدن .

 

با حرص نگاهشون می کردم که یزدان کنارم ایستاد و گفت : 

_ترانه یه کم صحبت کنیم ؟ 

 

چشم مهرداد روی یزدان زوم شد… با صورت سرخ شده نگاهمون می کرد .

تمام عصبانیتمو سر اون خالی کردم : 

_چیه یزدان؟ 

 

دستشو توی موهاش برد و گفت : 

_هفته ی دیگه قراره ازدواج کنم .

 

متعجب نگاهش کردم که ادامه داد : 

_توی این مدتی که عاشق تو بودم مدام برات هدیه می خریدم ، کل اتاقم پر شده از عکس هایی که از تو کشیدم . اما میخوام قبل ازدواجم همه رو بدم به تو چون دلم نمیاد دور بندازمشون . 

 

_خوب برام بفرستشون. 

 

سرشو به علامت منفی تکون داد : 

_نمیشه باید ببینی چی به حال و روزم آوردی نگران نباش کاری نمیکنم ازدواجم بهم بخوره فقط میخوام کامل از تو دل بکنم همین .

 

مردد بودم از یه طرف هم کنجکاو بودم هدیه ها و نقاشی ها رو ببینم برای همین دو دل گفتم : 

_باشه امشب ساعت هفت میام ولی اگه مثل اون بار… 

 

پرید وسط حرفم : 

_نگران نباش فقط یه دقیقه میای و میری قول میدم بهت. 

 

مردد سر تکون دادم لبخندی زد و بدون حرف اضافه رفت.  کلاس تقریبا خالی شده بود جز دو سه تا دختر که همچنان به مهرداد چسبیده بودن اون هم با اخم و تهدید به من نگاه میکرد .

 

از غفلت دختر ها استفاده کرد و با ابرو اشاره کرد تا از اتاق برم بیرون. 

می دونستم منظورش اینه که برم اتاق اساتید چون معمولا تمام استاد ها این ساعت برای ناهار میرفتن. 

 

با فاصله از مهرداد به سمت اتاق اساتید رفتم اون هم پشت سرم اومد .

در اتاقو باز کردم خداروشکر کسی توی اتاق نبود. 

 

مهرداد با عصبانیت در و بست و قفلش کرد و گفت : 

_اون حروم زاده چی بیخ گوشت وز وز می کرد ؟ 

 

می دونستم همینو میپرسه برای همین گفتم : 

_هیچی… فقط گفت که داره ازدواج میکنه .

 

اخماش در هم رفت : 

_ده دقیقه نزدیکت و ایستاده بود همین دو کلمه رو گفت؟

 

+نه خوب گفت که کلا فراموشم کرده و ازم خواست ببخشمش فقط همین .

 

با اخم سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت . دست به کمر گفتم : 

_خودت چی ؟ اون دخترها یه ساعت چی می گفتن بهت چسبیده بودن ؟ 

 

لبخند بدجنسی زد و با یه حرکت دستشو دور کمرم حلقه کرد : 

_عشق خوشگل من حسودیش شده ؟ 

 

لب برچیدم و سرمو تکون دادم. 

 

با لذت لپمو بوسید و زمزمه کرد :

_مگه چشم این استاد جز دانشجوی کوچولوی خودش کس دیگه رو هم میبینه؟

 

_اگه ببینه که من چشم های استاد و همه ی دانشجو ها رو در میارم. 

 

خندید و با عشق بغلم کرد . 

با ترس گفتم: 

_مهرداد ولم کن مثل اون سری یکی میاد در هم که قفل کردی بهمون شک میکنن .

 

ازم فاصله گرفت . تا خواستم برم اون طرف لب هاشو محکم روی لب هام گذاشت و بعد از یه بوسه ی عمیق گفت :

_حالا میتونی بری

 

 

با استرس زنگ خونه ی یزدان رو زدم… نمیدونستم کار درستی کردم که اومدم یا نه اما از همین اول دلشوره داشت خفه ام میکرد 

 

در بدون هیچ پرسشی با صدای تقی باز شد. 

 

رفتم داخل و بعد از عبور کردن از حیاط وارد خونه شدم. 

 

چشم تو چشم یزدان شدم ، لبخندی به روم زد و گفت : 

_خوش اومدی ! 

 

سری تکون دادم : 

_زیاد وقت ندارم .

 

به مبل اشاره کرد و گفت : 

_باشه زیاد نمون اول یه قهوه بخوریم بعد برو. 

 

با اعتراض گفتم : 

_نه… اون امانتی ها رو بده گفتم که زیاد وقت تو نمی گیرم. 

 

با اصرار گفت : 

_باشه ولی اول یه قهوه بخور .

 

ناچار سری تکون دادم و به سمت مبل ها رفتم.  طولی نکشید که یزدان با قهوه ها به سمتم اومد و کنارم با فاصله ی کم نشست. 

 

خودم و اون طرف کشیدم که دست و پاشو جمع کنه . به روی خودش نیاورد و گفت : 

_خوب… رابطه ات با مهرداد به کجا کشید. 

 

با یادآوری مهرداد ناخودآگاه لبخندی زدم و گفتم :

_با همیم… گفت دوستم داره .

 

با لحن مصنوعی گفت : 

_چقدر خوب… 

 

چون سینی قهوه روبه روی من بود خم شد تا قهوه اش و  برداره که دستش به زانوم گیر کرد و تمام قهوه ی داغ روی شلوارم ریخت و تا عمق وجودم سوخت. 

 

یزدان دست پاچه جلوم زانو زد و دستش به سمت رون پاهام رفت .

فورا از جا بلند شدم… انقدر میسوخت که خواستم جیغ بزنم اما ناچارا گفتم : 

_خوبم زیاد نسوخته.

 

 

با نگرانی گفت : 

_اما این طوری نمیشه ببین نامزدم از الان وسایلاشو آورده اینجا لباس هاتو عوض کن با این جین تنگ سوختگیت بدتر میشه. 

 

حق با اون بود ، پام بدجوری می سوخت باید یه کاری می کردم. 

سری تکون دادم که گفت : 

_دنبالم بیا ! 

 

دنبالش رفتم… لعنتی آخه آب جوش هم داغیش باید تا یه حدی باشه این رسما داشت وجودمو می سوزوند .

 

در یه اتاقو باز کرد و اشاره کرد برم تو… با تردید رفتم داخل که با تته پته گفت : 

_اگه اشتباه برداشت نکنی میخام یه چیزی بگم .

 

منتظر بهش نگاه کردم… گوشه ی اتاق یه در بود… به اون اشاره کرد و گفت: 

_اونجا حمومه… اگه میخوای روی سوختگیت آب بریز .

 

متعجب نگاهش کردم . فورا یه کلید به دستم داد و گفت : 

_این کلید اتاق من میرم تو درو قفل کن . از نگرانی می میرم با این سوختگی این طوری بذاری بری. 

 

با اخم نگاهش کردم . کلید رو روی قفل در گذاشت و بدون اصرار اضافه از اتاق رفت بیرون. 

 

به محض بیرون رفتنش مثل ترقه پریدم و به سمت بالش روی تخت رفتم .

 

صورتم و به بالش فشار دادم و با تمام توان جیغ زدم. 

بدجوری می سوخت . الهی دستت بشکنه یزدان دست و پا چلفتی ببین چطوری ناقصم کرد. 

 

در کمد و باز کردم و پر از لباس های نو و دخترانه.  جالبه که سایزش با سایز من یکی بود. 

 

یه شلوار دامنی خوش دوخت با یه مانتو بهاره برداشتم و بعد از قفل کردن در لباس هامو در آوردم .

 

جای سوختگی بدجوری قرمز شده بود . اصلا نمیتونستم روی پا وایستم. چشمم به حموم افتاد . 

 

الان آب سرد بد داشت وسوسه ام میکرد .

با این فکر که پنج دقیقه ای بیرون میام پریدم توی حموم و آب سرد رو تا آخر باز کردم. 

 

بالاخره سوزش کمتر شد.  نفس عمیقی کشیدم و زیر آب سرد حسابی به خودم حال دادم . 

انگار حق با یزدان بود… واقعا نیت بدی نداشت . نه نگاهش بد بود نه رفتار بدی کرد. 

 

 

حوله ی سفید رو از توی کمد در آوردم و مثل لنگ دور خودم بستم.  

روی تخت نشستم و به پام نگاه کردم.  سوختگیش هی داشت بدتر و بدتر می‌شد . رسما کبود شده بود.  

 

با غصه داشتم به پام نگاه می کردم که در با شدت باز شدو به دیوار برخورد کرد

وحشت زده سرمو برگردوندم . فکر کردم یزدانه اما با دیدن مهرداد نفسم بند اومد. 

 

من هاج و واج به اون نگاه می کردم اونم به من .

مهرداد اینجا چیکار میکرد ؟ 

از اون گذشته من که درو قفل کرده بودم. 

 

تا خواستم حرف بزنم یزدان با موهای خیس و بالاتنه ی برهنه در حالی که یه شلوارک پاش بود اومد توی اتاق. 

 

مثل چی خشکم زده بود تنها کاری که تونستم بکنم این بود که مانتومو جلوم بگیرم تا یزدان تنم رو نبینه. 

 

مهرداد با نفرت نگاهم کرد و یه تف به طرفم انداخت و با لحن بدی گفت : 

_لعنت به اون ذات خرابت. برای بار دوم بهت اعتماد کردم اما برای بار دوم صورت واقعیت معلوم شد .

 

رنگ پریده گفتم : 

_نه… نه… نه.… مهرداد اون طوری نیست که می بینی به خدا من بهت خیانت نکردم .

 

رو به یزدان فریاد زدم : 

_حرف بزن لعنتی .

 

نگاه نفرت بار مهرداد به یزدان افتاد : 

_نکنه مثل بار قبل خواستی به زور دست کثیفتو بهش بزنی؟ 

 

منتظر به یزدان نگاه کردم که همه چیزو بگه اما با خونسردی گفت :

_تو توی چهره ی این دختر اجبار می بینی؟ با پای خودش اومد… هوشیار… هوشیار…

 

 

نا باور گفتم : 

_دروغ میگه… حرفش و باور نکن مهرداد قسم میخورم دروغ میگه .

 

مهرداد با عربده گفت : 

_پس تو حموش چی گهی می خوردی توو؟؟

 

موندم چه جوابی بدم . همش تقصیر این یزدان بود احمق برام نقشه کشیده بود و منه ساده هم باورش کردم .

 

 

مهرداد با صورت کبود به من نگاه کرد و وقتی دید جوابی نمیدم با نفرت گفت : 

_خدا لعنتت کنه ترانه… تو چطور تونستی انقدر راحت خیانت کنی؟ هر چند تقصیر تو نیست تقصیر منه که هر بار به توعه خراب اعتماد می کنم . 

 

 

اشکم در اومد با گریه گفتم : 

_مهرداد به خدا همه ی اینا نقشه ی این کثافته من بهت خیانت نکردم. 

 

رو به یزدان که با لبخند به ما نگاه میکرد داد زدم : 

_لال شدی ؟؟ بگو بین من و تو هیچی نیست.  بگو برای چی اینجام بگو داری ازدواج می کنی .

 

یزدان با تعجب ساختگی گفت : 

_عزیزم حالا که همه چیزو دید چرا دروغ بگیم ؟ صبح توی کلاس بهت پیشنهاد دادم بیای خونه ام تو هم قبول کردی الحق هم که خیلی خوب و ها*ت بودی .

 

با چشم های گرد شده نگاهش می کردم . مهرداد نتونست طاقت بیاره و با تمام توان مشت محکمی به صورت یزدان زد. 

 

جیغ خفه ای کشیدم و بهشون نگاه کردم.  اونقدر محکم زد که یزدان پرت شد روی زمین . با نفرت نگاهش کردم. سریع مانتو شلوار رو پوشیدم و به سمتشون رفتم. 

 

مهرداد لگدی به پهلوی یزدان زد و بعد از اینکه نگاه بدی حواله ام کرد از اتاق بیرون رفت .

 

دنبالش رفتم و با التماس بازوشو گرفتم و گفتم:

_مهرداد به خدا اشتباه می کنی اون عوضی برامون نقشه کشیده وگرنه من بهت خیانت نکردم .

 

محکم بازوشو از دستم کشید و با خشم گفت : 

_دیگه اصلا… اصلا اسم منو به زبون نجست نیار . از این به بعد جز یه شاگرد نفرت انگیز هیچی برای من نیستی ! هیچی… 

 

حرفشو زد و بی رحمانه از کنارم گذشت . باورم نمیشد به این راحتی تموم شد.  باورم نمیشد مهرداد از من متنفر شد . 

حضور یه نفرو حس کردم و وقتی برگشتم با یزدان مواجه شدم.  

با نفرت نگاهش کردم… یه طرف صورتش از مشت مهرداد قرمز شده بود. 

دستمو بالا بردم و محکم ترین سیلی عمرش و به صورتش زدم .

هیچی نگفت با عصبانیت جیغ زدم : 

_الکی گفتی؟ ازدواجتو همه چیزو… فقط خواستی رابطه ی من و مهرداد و بهم بزنی نه ؟ 

 

کلافه نفسشو بیرون داد و گفت : 

_من آدم بدی نیستم ترانه.  اما طاقت ندارم ببینم تو و مهرداد همدیگرو دوست دارید چون من بیشتر از اون دوستت دارم . اونی که لایقته منم نه اون .

 

دلم میخواست با جفت دست هام خفه اش کنم . احمق چه فکری پیش خودش کرده بود. 

نگاه بدی به سمتش حواله کردم و به سمت اتاق رفتم لباس هامو برداشتم. لعنتی حتی سوختگی پام هم یادم رفت.  معلومه اونم جز نقشه اش بوده. 

کاش قلم پام می شکست نمی رفتم توی حمومش . 

با خشم لباسامو جمع کردم و بی توجه به یزدان

از خونه زدم بیرون

 

 

جلوی دفتر اساتید مثل مرغ پر کنده راه می رفتم. 

از شانس گندم امروز با مهرداد کلاس نداشتم و از صبح هر کاری کردم نتونستم ببینمش. 

 

مدام با چشم دنبالش بودم اگه بچه ها نمیدیدنش شک می کردم که امروز نیومده. 

یزدان هم به این حالم نگاه می کرد و هر بار می خواست به سمتم بیاد چنان نگاه بدی بهش می انداختم که پشیمون میشد. 

 

فری به سمتم اومد و سقلمه ای به پهلوم زد و گفت: 

_چرا اینجا لونه کردی ؟ تا کلاس شروع نشده بیا بریم یه چایی بزنیم شارژ شی. 

 

ناچارا سری تکون دادم و جلوتر ازش راه افتادم.  خدا میدونه مهرداد چقدر ازم متنفر شده… همش هم زیر سر این یزدان بیشعور بود یه جوری نقشه کشید که منم بهش شک نکردم .

 

مغموم سرم پایین بود و داشتم راه می رفتم که شونه ام محکم به شونه ی یه نفر خورد و تا به خودم اومدم دیدم همه ی جزوه های دستم ریخته رو زمین .

 

با عصبانیت دهنمو وا کردم که با دیدن مهرداد حرف تو دهنم ماسید .

گوشی اونم افتاده بود رو زمین بدون اینکه نگاهم کنه خم شد منم همراه باهاش خم شدم اما با دیدن عکس مهرداد که روی زمین افتاده بود آه از نهادم بلند شد. 

 

از دیشب تا الان داشتم با عکسش حرف میزدم که اون هم همین طوری لای جزوه ام مونده بود .

 

همه ی دانشجو هایی که اونجا بودن چشمشون به اون عکس افتاد الا مهرداد. گوشیشو برداشت و بلند شد خواست بره که یکی از دخترا گفت: 

_عه عکس استاد آریافرد از لای جزوه ی دختره افتاد. 

 

اشکم در اومد تا خواستم جمعش کنم نگاه تند مهرداد به اون عکس و بعدشم به چشمای اشکی من افتاد. 

 

روی چشمهام مکث کرد اما خیلی زود نگاهش و ازم گرفت و بی توجه رفت .

 

صدای پچ پچ ها بلند شد ، تند تند برگه های روی زمین و جمع کردم و بلند شدم . 

همه یه طوری نگاهم میکردن و همش می گفتن این دختر عاشق استادآریا فرد شده. 

 

به درک بذار بگن مگه دروغه که عاشق استادم شدم ؟ 

تا خواستم برم یکی از دخترا با دوستاش بلند خندیدن و یکیشون گفت: 

_طفلی عاشق استادش شده اونم محل سگ بهش نذاشت. 

 

همگی زدن زیر خنده ، یکی دیگه از دخترا گفت: 

_اون بدبخت سر کلاس درس میداده خبر نداشته یه عده بی جنبه ان زود عاشق میشن. 

 

حرف هاشون خنده هاشون بدجوری رو مخم بود. 

یکی دیگه گفت : 

_آخه لقمه ی گنده تر از دهنشم برداشته تو رو چه به استاد آریا فر؟ 

 

تا خواستم حرف بزنم صدای دادی از پشت سرم بلند شد : 

_صداتون و ببرین!  

 

هیجان زده برگشتم به امید اینکه مهرداد ازم دفاع کرده اما با دیدن یزدان تمام بادم خالی شد. 

با نفرت نگاهش کردم. به سمتم اومد و همون لحظه مهرداد هم وقتی داشت با یکی از اساتید حرف میزد از اتاق استاد ها اومد بیرون. 

 

نگاهم بهش دوختم که یزدان بی مقدمه گفت : 

_منو خانم زند همدیگه رو دوست داریم . اون عکس هم فقط یه مدل برای نقاشی بوده انقدر شایعه درست نکنید. 

 

ناباور داشتم به یزدان نگاه میکردم.  بدتر از من مهرداد بود که با خشم داشت به جفتمون نگاه میکرد

 

 

با عصبانیت برگشتم سمت یزدان و داد زدم: 

_چه دوست داشتنی هان ؟ تعریف تو از دوست داشتن چیه؟ 

 

 

رو به تمام بچه ها داد زدم :

_این آدمی که دم از دوست داشتن می زنه به بهانه ی اینکه داره ازدواج میکنه و نخود سیاه منو کشوند خونش. 

 

همه انگار که دارن فیلم سینمایی نگاه می کنن به من خیره شده بودن.  برام مهم نبود آبروم بره اما نمیخواستم همه فکر کنن من با آدم عوضی مثل یزدان رابطه دارم. 

 

بدون اینکه به مهرداد نگاه کنم دوباره داد زدم :

_این آدم با نقشه منو از کسی که دوستش داشتم جدا کرد اما اینجا دم از عشق و عاشقی میزنه. 

 

برگشتم سمت یزدان که با چهره ی کبود شده نگاهم میکرد.  با نفرت جلو پاش تف انداختم و گفتم : 

_من اگر بمیرمم عاشق آدم پستی مثل تو نمیشم .

 

پشت بند حرفم خواستم از دانشگاه بزنم بیرون که حراست دانشگاه جلومو گرفت. 

معلومه وقتی همه رو دور خودت جمع کنی می گیرنت.

 

ازم خواستن تا برم اتاق مدیر حراست. 

 

لحظه ای که داشتم دنبالشون می رفتم چشمم به چشم مهرداد افتاد و برای یک لحظه ی کوتاه حس کردم نگاهش مثل گذشته است اما فقط حس کردم چون خیلی زود اخم کرد و نگاهشو ازم گرفت. 

 

 

وارد اتاق حراست که شدم دیدم مدیرش پای تلفن داشت می گفت استاد آریا فر رو هم بفرستید. 

نمی دونستم با اون چیکار داشتن ! من که بین داد و بیدادام اسمی از اون نبردم. 

 

طولی نکشید که مهرداد وارد اتاق شد و بعد از سلام کردن بدون اینکه نگام کنه روی صندلی نشست. 

 

اما من همون طوری وایستادم و مغموم چشممو به مهرداد دوختم که اصلا بهم توجه نمی کرد. 

مدیر رو کرد به مهرداد و بی مقدمه پرسید : 

_بین شما و خانم زند چیزی هست؟ 

 

از خجالت سرخ شدم و سرمو انداختم پایین . مهرداد قاطع و محکم جواب داد : 

_اما چند تا از دانشجو ها دیدن که شما با خانم زند توی یه اتاق تنها شدین.  یا مثلا توی کلاس به ایشون بیشتر توجه می کنید.

 

مهرداد بدون اینکه خودشو ببازه جواب داد : 

_خانم زند دانشجوی منه… بعدشم شما خوب می دونی بین دانشجو ها این شایعه های بی اساس زیاده. 

 

مردک سری تکون داد و گفت : 

_بسیار خوب حرف شما رو قبول میکنم. 

 

رو کرد به من و گفت : 

_شما چرا وسط دانشگاه داد و هوار می کردی ؟ 

 

نگاهمو با دلخوری به مهرداد دوختم و گفتم: 

_یه آقایی قصد مزاحمت داشت برای همون دعوا کردم .

 

تا خواست حرف بزنه تلفنش زنگ خورد.  انگار بین دو تا از استادا اختلاف افتاده بود و کلاس هاشون بهم ریخته بود. 

از جاش بلند شد و رو به من گفت : 

_تو منتظر باش تا تکلیفت معلوم بشه .

 

پشت بند حرفش از اتاق بیرون زد . 

 

سرمو انداختم پایین . حضور مهرداد با من توی یه اتاق داشت خاطرات خوبمونو یادم می نداخت. 

 

 

از جاش بلند شد و طولی نکشید که حضورشو رو به روم حس کردم .

 

_وسط  دانشگاه با داد و هوار چیو میخواستی ثابت کنی؟ 

 

با خشم نگاهش کردم . حتی الانم باورم نداشت و می خواست تحقیرم کنه. 

 

با فکی قفل شده دستش و بالا آورد و روی صورتم گذاشت .

قلبم تند تند شروع به تپیدن کرد . یعنی منو بخشیده بود ؟

 

 

چشممو لمس کرد و گفت : 

_فکر می کردم این چشمها معصوم ترین چشمهای عالمن اما اشتباه میکردم. 

 

دستشو از صورتم برداشت و دوباره با نفرت گفت : 

_چرا ؟ واقعا برام سواله چرا ؟ چرا تا میخوام باور کنم پاکی گند میزنی به تصوراتم ؟ یزدان چی داشت که من نداشتم ؟ پول بهت داد ؟ می گفتی من میدادم . یا نه اون از شب اول توی تخت ازت پذیرایی کرد منه احمق تو رو صیغه کردم و بهت دست نزدم .

 

دردت این بود نه ؟؟من راضیت نکردم نه ؟

 

چقدر راحت قضاوت می کرد . بغض کردم اما خودمو نباختم. قبول منو تو وضع بدی دید اما حق نداشت انقدر راحت قضاوت کنه. حتی یه بار هم ازم نپرسید .

 

بدون گریه گفتم : 

_پس فکر می کنی من یه ### ام آره ؟ 

 

پوزخندی زد : 

_فکر نمی کنم مطمئنم. اون شب هم اگه من سر نرسیده بودم سر چهارراه داشتی هرزگی می کردی . تو از مردا توقع عاشقی نداری. توقع داری اون طوری باهات برخورد کنن که لیاقتته چون تو شغلت هرزگیه .

 

حرف هاش بدجوری داشت قلبمو می شکست . با دلخوری گفتم : 

_باشه… حالا که تو میگی من ### ام پس هستم . پس امشب می خوام برای اولین بار بهت نشون بدم ### ی واقعی چقدر راحت خودشو تسلیم استادش می کنه . 

 

بهم خیره موند. انگار باور نمی کرد منم که دارم این حرفا رو میزنم .

اما من غرور داشتم… نمیتونستم تحمل کنم اینطوری بهم انگ ### بودن رو بزنه . 

می خواستم ثابت کنم تا شرمنده بشه… بفهمه چطور قلبمو شکسته .

 

برای همین زد به سرم و گفتم:  

_میخوام یه شبم واسه استادم هرزگی کنم . 

 

صورتش کبود شد و با عصبانیت نگام کرد.  دستمو نوازش وار روی گردنش کشیدم و زمزمه کردم : 

_حالا که توی تخت همه بودم یه بار هم استادم و سرویس بدم نمیشه ؟ 

 

نفس هاش تند شد اما همچنان از اینکه اینطوری حرف میزدم عصبانی بود .

 

روی انگشت پام بلند شدم و گردنشو بوسیدم که تکون خفیفی خورد اما عصبانیتش به اوج رسید.  

به عقب هلم داد و با صورت کبود شده گفت : 

_تموم کن این مسخره بازیاتو

 

_چرا ؟ مگه دلت از همین نمی سوزه ؟ منه ### با همه خوابیدم الا تو . همه ازم بهره بردن الا تو… همه رو سرویس… 

 

حرفم با سیلی محکمی که به گوشم خورد توی دهنم ماسید . 

در حالی که از خشم نفس نفس میزد گفت : 

_اگه به این مزخرفات ادامه بدی ، قسم می خورم جنازه ات از این اتاق میره بیرون. 

 

با اینکه سیلیش خیلی درد کرد اما ته دلم لبخند زدم . هنوز روم غیرت داره این یعنی هنوز دوستم داره. 

اما با حرف بعدیش لبخند تبدیل به گریه شد : 

_من حاضر نیستم زنی و که همه طعمش رو چشیدن به خلوتم راه بدم .

 

 

دلخور نگاهش کردم . یه روزی می فهمید بی گناهم اون روزم من دلشو می شکستم .

 

سر تکون دادم :

_پس منو برای یه شبم نمیخوای؟ فکر کردی با همه بودم الا تو اما من جز تو عاشق هیچ مرد دیگه ای نشدم . 

دیشب هم اگه یزدان بهم دروغ نمی گفت کاری باهاش نداشتم …

 

پرید وسط حرفم و جدی گفت: 

_حرفتو باور نمیکنم.  الکی خودتو خسته نکن . تو با اون حوله لخت توی اتاق خواب یه مرد غریبه بهم خیانت کردی توقع داری باور کنم پاکی و جز من با هیشکی نبودی ؟؟

 

اینا رو میگفت و دم به دم کبود تر میشد . لعنت به تو یزدان.  هر کس دیگه ای هم جای مهرداد بود همین فکر و میکرد. 

 

سر تکون دادم و گفتم: 

_باشه حالا که این طوری میگی منم دیگه خودمو بهت ثابت نمیکنم . 

 

با تموم شدن حرفم در اتاق باز شد و مدیر اومد . 

مهرداد هم نگاه بدی به من انداخت و از کلاس بیرون رفت .

حوصله ی توضیح دادن به اون مردک خیکی رو نداشتم اما ناچارا سر ته قضیه رو هم آوردم . اون هم زیاد بهم گیر نداد و زود گذاشت برم .

 

………

کلافه توی خونم قدم میزدم . ساعت ۱۲شب بود اما من از ناراحتی نه خوابم میبرد نه میتونستم تلویزیون ببینم . فقط مثل دیوونه ها توی خونه راه می رفتم .

 

 

دلم میخواست یه معجزه بشه و مهرداد باور کنه من بی گناهم .

 

روی تخت دراز کشیدم. موبایلم و برداشتم و روی اسم مهرداد مکث کردم . اگه زنگ میزدم شاید جواب نمیداد شاید هم الان با دوست دخترش بود و دوباره آشتی کردن . 

 

کلافه خواستم موبایلم و بذارم روی میز که صدای زنگش بند دلمو پاره کرد .

 

شماره ی مهرداد بود که داشت بهم زنگ میزد.  با نفس حبس شده تلفنو جواب دادم که کشدار گفت : 

 

_بــاز کن این در لامصبــــو. 

 

بعد از اون صدای تقه های محکمی که به در حیاط خورد . از جا پریدم هم خوشحال بودم هم از صداش ترسیدم .

 

 

از اتاق زدم بیرون و در حیاط و باز کردم.  به محض باز شدن مهرداد به داخل هلم داد و در رو محکم بست . 

 

نگاهش کردم.  چشم هاش قرمز و سر و وضعش آشفته بود . 

برعکس همیشه هم لباساش چروک و یقه ی بلوزش تا نصفه باز بود .

 

وقتی شروع به حرف زدن کرد فهمیدم که بدجوری مسته:  

_تــو ز… زنیکــه ی خراب به من خیــانت کردی . من… به خاطر تو همه کار کردم اما تو… 

 

از لحنش ترسیدم و یه قدم رفتم عقب 

_مهرداد تو مستی ؟ 

 

خندید :

_آره مستم… به خاطر تو تا همین الان خوردم. 

 

بهم نزدیک شد… سرشو کنار گوشم آورد و کشدار گفت: 

_همون طوری که داغونم کردی باید آرومم کنی .

 

 

با تته پته گفتم : 

_منظورت چیه؟ 

 

بدون اینکه بهم گوش بده هلم داد داخل خونه و خمار گفت : 

_صبح مگــه نگفتی یه شبم به من سرویس م… میدی. تو که همه طعمتو چشیدن… یه بار هم مزه ات زیر زبون استادت بره. 

 

از چشمهای قرمزش خیلی ترسیدم و همون طوری که عقب می رفتم گفتم : 

_مهرداد نیا جلو… تو مستی. 

 

###که ای کرد : 

_نــه… مست نیستــم امـــا تو باید مستم کنی .

 

پشت بند حرفش به سمتم حمله کرد و کمرمو محکم گرفت . با گریه گفتم : 

_مهرداد این کارو نکن به خدا اشتباه می کنی .

 

سرشو توی گردنم فرو برد : 

_چرا نکنم ؟ نترس پولتو میدم. واست کم نمیذارم ### خانم .

 

با دندوناش گاز محکمی از گردنم گرفت که جیغم در اومد .

انگار همین جیغ جری ترش کرد که دست انداخت و پیراهنمو وحشیانه توی تنم پاره کرد… 

 

لب هاشو روی لب هام گذاشت و با ولع بوسید.  عقب عقب رفتم که محکم به دیوار خوردم . 

 

انگار داشتم از هوش می رفتم . صبح خودم بهش پیشنهاد داده بودم اما الان انقدر غیر منتظره شده بود که نمی تونستم باور کنم . 

 

لبهاشو از روی لبهام برداشت و نفس زنان گفت : 

_نمیخوام به زور کاری بکنم از کجــا معلوم فردا وبال گردنم نشی از کجا معلوم از یکی دیگه حامله نباشی بندازی گردن من ؟ 

 

دلخور نگاهش کردم . تصورش راجع به من انقدر خراب بود . 

توی تصمیم ناگهانی شروع به باز کردن دکمه هاش کردم و گفتم :

_نترس وبال گردنت نمیشم .

 

 

به سختی چشمامو باز کردم… خبری از مهرداد نبود . 

اونقدر خوابم میومد که خواستم دوباره چشمامو ببندم اما با دیدن ملافه ی خونی برق از سرم پرید و خاطرات دیشب به یادم اومد .

 

سر جام نشستم که مهرداد در حالی که دکمه های بلوزش رو می بست با اخم وارد شد .

 

نگاهم به خودم افتاد. لباس تنم بود اما یادم نمیومد کی پوشیدمشون .

 

از خجالت سرمو انداختم پایین که بهم نزدیک شد و کنارم روی تخت نشست . 

زمزمه کرد : 

_پات چرا کبود شده ؟ 

 

پوزخندی زدم و گفتم : 

_اگه گوش میدادی بهت گفته بودم که یزدان روی پام قهوه ی داغ ریخت منم رفتم توی حمومش تا آب سرد رو پام بریزم و گرنه من هر… 

 

دستشو روی لبام گذاشت و گفت : 

_هیشش… می دونم .

 

خصمانه گفتم : 

_چیو میدونی ؟ انقدر بهت گفتم گوش ندادی الان خیالت راحت شد ؟ بعدشم مگه دیشب نگفتی فقط همین امشب بعد میذاری و میری خوب برو چرا وایستادی ؟ چرا… 

 

محکم بغلم کرد که صدام خفه شد . کنار گوشم آروم زمزمه کرد:  

_می تونی منو ببخشی؟ 

 

می تونستم اما خواستم اذیتش کنم برای همین با جدیت گفتم: 

_نه!  

 

مهرداد :چیکار کنم ببخشی ؟ ازدواج کنیم ؟ 

 

از بغلش بیرون اومدم و دلخور گفتم: 

_تو خیلی حرف بارم کردی مهرداد نمی تونم ببخشمت. 

 

_وقتی یکی بهم اس ام اس داد گفت خونه ی یزدانی باور نکردم وقتی اومدم اون عوضی رو برهنه دیدم وقتی بهم گفت با هم حموم بودید وقتی تو رو با حوله توی خونه ی اون دیدم دیوونه شدم می تونی بفهمی؟ هر کس دیگه ای هم جای من بود همین کارو می کرد .

 

بهش حق میداد.  اون شب منو توی یه وضعی دید که خودمم نمی تونستم توجیه اش کنم .

 

سکوت کردم . لبخند معناداری زد و گفت :

_اما بالاخره طعمتو چشیدم ، مال من شدی. 

 

با حرص بالشو برداشتم و به شونه اش زدم که خندید و بالشو از دستم گرفت و با یه حرکت پرتم کرد روی تخت و خیمه زد روم .

 

تره ای از موهامو به بینی ام کشید و با شیطنت گفت : 

_نگفته بودی انقدر خوشمزه ای. 

 

با خجالت قرمز شدم که با لذت نگاهم کرد . انگار خوشش میومد منو حرص بده.

 

 

خواستم بلند بشم که نذاشت و بیشتر خودشو بهم نزدیک کرد و زمزمه وار گفت : 

_می دونی من الان خوشبخت ترین مرد دنیام ؟ 

 

باتعجب گفتم : 

_چرا ؟ 

 

_چون فهمیدم تو مال منی بهم دروغ نگفتی ، خیانت نکردی .

 

لبخند رو لبم ماسید… اگه می فهمید من فقط به خاطر انتقام بهش نزدیک شدم نابود میشد .

 

به زور خندیدم و از جا بلند شدم و گفتم: 

_کلاسم دیر شد مهرداد. 

 

_مگه اولین کلاست با من نیست ؟ پس اشکال نداره .

 

خندیدم: 

_جناب استاد تنها دانشجوی شما من نیستم توی اون کلاس کلی دانشجو انتظارتو میکشه .

 

با بی میلی بلند شد . اون که حاضر بود. من هم حاضر شدم و بعد از خوردن صبحانه با هم از خونه بیرون رفتیم .

 

وارد کلاس شدم و مهرداد هم قرار شد بعد از من بیاد .

از همون اول یزدان جلوی راهمو گرفت . پسش زدم که دوباره جلوم سبز شدو گفت: 

_باید حرف بزنیم ترانه .

 

با اخم گفتم :

_من هیچ حرفی با تو ندارم .

 

خواستم برم که مچ دستم رو گرفت و همون لحظه مهرداد وارد کلاس شد .

 

 

 

با دیدن دست یزدان که دور دست منه اخماش چنان در هم رفت که از من از ترس غالب تهی کردم و دستمو کشیدم .

 

یزدان چون فکر می کرد رابطه ی منو مهرداد شکرآبه خودش رو بیشتر بهم نزدیک کرد که با اخم ازش رو گرفتم و سر جام نشستم . 

 

یزدان هم خواست سر جاش بشینه که مهرداد با اخم گفت : 

_آقای سپهری بعد از اتمام کلاس تشریف داشته باشید. 

 

خنده ام گرفت. با این شکلی که مهرداد گفت یعنی فاتحه ی یزدان خونده است. 

بی چاره فقط سر تکون داد و سر جاش نشست . مهرداد هم با جدیت شروع به درس دادن کرد .

 

دلم ### شیطنت کرد ، از توی کیفم آیینه و رژ قرمز رو در ٱوردم و بی توجه به مهرداد مشغول آرایش شدم .

 

همون طوری که داشت توضیح میداد نگاهش به من افتاد و رشته ی کلام از دستش در رفت. 

 

با اون لبای قرمز بوس نامحسوسی براش فرستادم که دست به یقه ی پیراهنش کشید و نگاهشو از روم کنار زد. 

 

روی کاغذ با رژ قرمز بزرگ نوشتم : دوستت دارم

و برگه رو بالا گرفتم.  

 

سعی می کرد بهم نگاه نکنه اما بالاخره تسلیم شد و وقتی چشمش به برگه افتاد با مکث چند ثانیه نگاهم کرد. 

 

خندیدم و چشمکی زدم که کلا فراموش کرد چی داشت می گفت . 

کروباتش رو شل کرد و نفسی تازه کرد و دوباره شروع به درس دادن کرد. 

دلم نیومد دیگه اذیتش کنم . هر دو دستم رو زدم زیر چونه ام و با لبخند خیره شدم بهش .

سنگینی نگاهم و حس می کرد و رشته ی کلام از دستش در می رفت.  آخر هم طاقت نیاورد و کلاس رو ده دقیقه زودتر تموم کرد. 

 

همه دخترا طبق معمول دورش جمع شدن که با سیاست همه رو بیرون کرد فقط من موندم و یزدان و مهرداد .

 

در کلاس رو بست ، من سر جام نشسته بودم اما یزدان رفت نزدیک و از مهرداد پرسید: 

_چرا منو نگه داشتی ؟ 

 

مهرداد خیره نگاهش کرد ، لبخند کمرنگی زد و در نهایت با مشت چنان به صورت یزدان کوبید که یزدان نقش بر زمین شد .

 

با نیش باز نگاهش کردم ، لعنتی کتک زدنش خیلی جذاب بود.

 

رو به یزدان که پخش زمین بود خشن غرید : 

_اینو زدم تا یادت بمونه دیگه هیچ وقت به پر و پای من و دختر مورد علاقم نپیچی . 

 

یزدان به سختی بلند شد و خون کنار لبشو پاک کرد : 

_اون دختری که میگی همه ی زندگی من شده ، من به خاطرش همه کار می کنم ، اما تو چی ؟ محض اطلاع بگم آدم دختری که دوست داره رو صیغه نمی کنه تا… 

 

مهرداد نذاشت حرفش تموم بشه و مشت دوم رو محکم تر زد و فریاد کشید:  

_دهن نجستو الکی باز نکن ، الان هم گمشو از کلاس بیرون تا جنازتو نفرستادم .

 

یزدان با تهدید خون رو لبشو پاک کرد و گفت: 

_اما اینجا تموم نمیشه، هیچی اینجا تموم نمیشه. 

 

حرفشو  زد و از کلاس بیرون رفت .

 

با نیش گشاد به مهرداد نگاه کردم و گفتم: 

_وقتی خشن میشی جذاب تر میشی. 

 

 

اخم کرد و با عصبانیت ساختگی گفت: 

_بیا اینجا با تو هم کار دارم .

 

از خدا خواسته بلند شدم و به سمتش رفتم .. رو به روش ایستادم که با اخم گفت: 

_این رژ قرمز رو چرا زدی ؟ 

 

لبامو جمع کردم و با حالت متفکری گفتم :

_اوممم شاید خواستم استادمو از راه به در کنم .

 

با خشونت به کمرم چنگ زد و زمزمه کرد : 

_از راه به در کردن عواقب داره ، نگاه نمی کنم سر کلاسیم ، میام و این دانشجو شیطون رو یه لقمه ی چپ می کنم .

با تعجب ساختگی گفتم : 
_استاد مغرور دانشگاه ، دانشجو شو یه لقمه ی چپ کنه ؟ مگه ممکنه .
 
سرشو به سمت صورتم خم کرد و گازی از لپم گرفت که جیغ خفه ای کشیدم ، کنار گوشم زمزمه کرد : 
_اونا که ندیدن این استاد مغرور دیشب چطور از عشق زیاد به دانشجوش مست کرد و نصف شب یه لقمه ی چپش کرد. 
 
از خجالت رنگم عوض شد و با تشر گفتم : 
_مـــهرداد… 
 
با لذت نگاهم کرد: 
_عاشق خجالت کشیدنتم . 
 
بیشتر خجالت کشیدم و سرمو توی سینه اش پنهون کردم . 
خندید و محکم تر بغلم کرد . با اعتراض گفتم : 
_مهرداد الان کلاس بعدیم شروع میشه قصد نداری ولم کنی ؟ 
 
_همین جوریشم دل کندن از تو سخت بود ، بعد از دیشب که غیر ممکن شده . 
 
_میشه هی دیشب و به یادم نیاری؟ 
 
با شیطنت گفت : 
_نه نمیشه ، اتفاقا تند تند باید یادآوری بشه. 
 
با حرص پسش زدم و گفتم : 
_به همین خیال باش، اتفاق دیشب دیگه تکرار نمیشه .
 
یه تای ابروش بالا پرید : 
_حتی اگه زنم بشی ؟ 
 
چشمام گرد شد . داشت ازم خواستگاری می کرد ؟ 
هیجان خودمو کنترل کردم و گفتم : 
_یـ.. یعنی چی ؟ 
 
ابرویی بالا انداخت:  
_اونو به وقتش می فهمی .
 
سکوت کردم. من باید تا قبل از ازدواج بابای مهرداد رو می دیدم و می کشتمش نباید با ازدواج مهرداد رو پاسوز خودم می کردم . 
اگه ازم خواستگاری کرد اولین کاری که می کنم از خانواده اش می پرسم .
 
مهرداد: چرا رفتی تو فکر ؟ 
 
مصنوعی خندیدم و گفتم : 
_هیچی همین طوری من باید برم مهرداد کلاسم دیر میشه ، بعدم خیلی خطرناکه این همه وقت اینجاییم .
 
صورتشو جلو آورد و گفت : 
_اول بوس کن ، بعد میرم.  
 
ناچارا روی پا بلند شدم و خواستم گونه اشو ببوسم که صورتش و چرخوند و لب هام روی لب هاش قرار گرفت .
 
 
با گریه به کتاب های روبه روم نگاه کردم ، این روزا انقدر حواسم پرت مهرداد بود که از تمام درس ها افت کردم. 
 
فردا هم سخت ترین امتحان عمرمو داشتم و یه کلمه هم بلد نبودم.  
کتابو ورق زدم اما هر چی بیشتر می خوندم کمتر می فهمیدم . 
حتی یادم نمیومد استاد اینا رو کی درس داده. 
با درموندگی تلفنمو برداشتم و به مهرداد زنگ زدم ، بعد از سه بوق جواب داد: 
_جانم عشقم؟ 
 
هول کردم، اولین بار بود این طوری جوابمو می داد . یادم رفت چی می خواستم بگم . با تته پته گفتم : 
_اوممم… سلام… منم ! 
 
صدای خنده اش میاد : 
_می دونم تویی عزیزم ، مگه میشه شماره ی تو رو نشناسم. 
 
نیشم تا بناگوش باز شد و خودمو لوس کردم : 
_یه کم بیشتر حرف عاشقانه بزن استاد. 
 
_چی دوست داری بشنوی شاگرد ؟ 
 
_نمی دونم هر چی… 
 
دوباره خندید : 
_بیام رو در رو بهت بگم ؟  
خواستم بگم آره که یاد امتحانم افتادم برای همین با استرس داد زدم : 
_نه نیا… اصلا حرف نزن من فردا امتحان دارم اما بلد نیستم . کمک می خوام . 
 
انگار حوصله اش سر رفته بود که الان داشت لذت می برد : 
_باشه پس من الان تصویری زنگ می زنم ، تو هم سوالاتو بگو تا جواب بدم باشه ؟ 
 
چشمم به آینه افتاد و آب دهنمو قورت دادم . اگه منو با این وضع تو گوشی می دید دیگه سراغمم نمی گرفت .
 
با تته پته گفتم : 
_اوووممم نه ، همین طوری صوتی بگو .
 
یهو یه صدایی کنار گوشم گفت : 
_اما دیدن این موهای به هم ریخته یه لذت دیگه داره . 
 
چشمامو بستم و جیغ بنفشی کشیدم که دستی جلوی دهنم و گرفت . 
با چشمای گشاد شده برگشتم و به مهرداد نگاه کردم . خندید و دستشو از جلوی دهنم برداشت:  
_تو چطور اینجایی؟ 
 
کنارم نشست و گفت : 
_وقتی زنگ زدی من پشت در بودم ، خواستم هیجانش زیاد شه برای همین از رو در پریدم پایین .
 
پقی زدم زیر خنده ، استاد دانشگاه با اون غرور و جذبه از دیوار من رفته بالا. 
 
با لبخند به من نگاه کرد ، یهو یاد سر و وضع و لباسام افتادم.
 
 
با جیغ و داد رفتم زیر پتو طوری که فقط چشمام از زیر پتو بیرون بود. 
با دیدن حالم مهرداد قهقهه ای زد و با خنده گفت: 
_من که دیدمت. 
 
با ناله گفتم: 
_هر چی دیدی فراموش کن !
خنده اش شدید تر شد :
_نمیشه اتفاقا تا آخر عمر یادمه. 
 
جیغم به هوا رفت: 
_مهـــرداد .
 
خم شد و پتو رو کنار زد. لب برچیدم و گفتم: 
_آبروم رفت!
 
موهامو از صورتم کنار زد و با لذت گفت: 
_کی از شوهرش خجالت می کشه ؟ 
 
با این حرفش مثل لبو سرخ شدم . متعجب نگاهش کردم که گفت: 
_وقتی کلید می ندازم میرم توی خونه دلم می خواد تو رو ببینم ترانه. 
 
نیشم تا بناگوش باز شد :
_تو که شبو صبح منو میبینی استاد . 
 
گونمو نوازش کرد و گفت : 
_به زودی همه چی عوض میشه .
 
یه تای ابروم بالاپرید : 
_منظورت چیه؟ 
 
با شیطنت گفت : 
_سوپرایزه .
 
مثل ترقه پریدم بالا : 
_چه سوپرایزی؟ لطفا بگو! 
 
جفت ابروهاشو با بدجنسی بالا داد : 
_سوپرایزی که عقل از سرت می پرونه. 
 
جیغ خفه ای کشیدم . همین الانشم عقل از سرم پریده .
 
خودمو لوس کردم ، دستم و دور گردنش حلقه کردم و خودم بهش چسبوندم : 
_یه راهنمایی بکن !
 
مهرداد: اون طوری دیگه سوپرایز نمیشه .
_خوب یه کوچولو !
باز هم ابرو بالا انداخت . با حرص پسش زدم و گفتم: 
_اصلا نخواستم راهنمایی کنی ، قهرم !
 
با لذت خندید و بغلم کرد ، اینقدر محکم که نتونم تکون بخورم. 
مشکوک گفتم:
_راستشو بگو ، میخوای این واحد منو بندازی ؟ اگه بندازی به همه میگم عاشق منی .
 
مهرداد: خوب مگه عیبی داره همه بفهمن عاشق توعم؟ 
 
متفکر گفتم: 
_آره ، اومدیم و دو روز دیگه یه دانشجو داشتی که از من خوشگل تر بود عاشق اون شدی منو ول کردی اون وقت همه مسخره ام می کنن .
 
دستشو زیر چونم زد و بهم نگاه کرد. متفکر گفت: 
_راست میگی ، ممکنه! 
 
با حرص مشتی به سینه اش کوبیدم که خندید و به عادت همیشگیش هلم داد روی تخت و خیمه زد روم… اعتراض کردم :
_اصلا سعی نکن به من دست بزنی ، حالا حالا ها نمی بخشمت.
 
 
با پشت دست موهایی که توی صورتم بود و کنار زد و بی توجه به حرفم گفت: 
_شاگرد کوچولو ، مگه نمی دونی استادت دیوونه ات شده؟ 
 
توی دلم کیلو کیلو قند آب شد اما به روی خودم نیاوردم.  دلم میخواست منتمو بکشه ، با اخم سر برگردوندم و گفتم: 
_شاگرد کوچولو قهر کرده. 
 
فهمید دردم چیه ، یه تای ابروش بالا پرید و گفت: 
_می خوای ناز کنی ؟ 
 
جوابشو ندادم. سری تکون داد و از روم بلند شد :
_متاسفم خانم زند ولی من غرور دادم ، نمی تونم منت بکشم. 
 
چشمام گرد شد ، این بشر چقدر پرووو بود ؟
 
با حرص گفتم: 
_باشه استاد آریافر از الان تا زمانی منتمو نکشیدی باهات قهرم . 
 
خنده اش گرفت ، اما با جدیت گفت: 
_باشه ، تو به قهر کردن ادامه بده ولی اگه یه دانشجوی خوشگل و لوند به چشمم خورد بهت قول نمیدم که عاشقش نشم .
 
مثل ترقه پریدم و بالش زیر سرم و محکم توی سرش زدم. این بار اون با حرص نگاهم کرد.  انگشت اشاره امو تهدید وار جلوش تکون دادم و گفتم: 
_اگه ببینم چشمت زوم روی دانشجویی غیر از من شده نگاه نمی کنم استادمی جفت چشماتو از کاسه در میارم.  اونم جلوی همه .
 
این بار نتونست خنده اشو کنترل کنه. خندید و گفت: 
_عمرا !
خصمانه گفتم: 
_اگه میخوای امتحان کن .
_من غلط بکنم ، اگه هم خواستم نگاه کنم زیر زیرکی نگاه می کنم تو نفهمی. 
 
از سرم دود بلند میشد ، با حرص جیغی زدم دوباره روی تخت دراز کشیدم :
_مهرداد برو از خونم .
 
مهرداد_مگه ازم سوال درسی نداشتی ؟ 
 
با حرص به بالش کوبیدم، اما یاد استاد ضیایی افتادم که استاد همین درسمون بود و یکی از خوشتیپ ترین استاد ها بود . تنها ایرادش این بود که با همه ی دانشجو ها می پرید .
با بدجنسی گفتم: 
_تو برو، من زنگ می زنم به استاد ضیایی به سه سوت میاد اینجا .
 
صدایی از مهرداد نشنیدم ، سرمو به طرفش برگردوندم که دیدم با چهره ی کبود شده و دست مشت شده به من خیره مونده.
 
 
به روی خودم نیاوردم اما بدجور از این غیرتی شدنش خوشم میومد.  
از لای دندون هاش غرید : 
_منظورت چیه ؟ 
با بدجنسی گفتم : 
_نمی دونم ، خیلی استاد خوشتیپیه ، با منم خوب برخورد می کنه . تازه گفت هر وقت شب اگ به کمکش نیاز داشتم بهش زنگ بزنم .
 
انگار توی آتیش انداختمش ، با چهره ی کبود از جا بلند شد : 
_من با دستای خودم اونو خاکش می کنم .
 
راست راستی داشت می رفت که فوری گفتم : 
_صبر کن .
 
برگشت و با خشم نگاهم کرد. موهای آمازونی مو خاروندم و گفتم : 
_دروغ گفتم .
 
ناباور نگاهم کرد ، خودمو زدم به خنگی و گفتم : 
_تلافی حرفت بود ، تا تو باشی اسم یه دانشجوی دیگه رو نیاری .
 
کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت : 
_من با تو چی کار کنم دختر؟ کم مونده بود منو قاتل کنی .
 
پشت چشمی نازک کردم : 
_استاد قبول کن از عشق من داری می میری . 
 
کنارم روی تخت نشست و زمزمه کرد : 
_تو هم سواستفاده کن ! 
 
_وقتی بلد نیستی با عشقت چه طور رفتار کنی پس حقته ، نازمو که نمی کشی هیچ ، یه دوستت دارم خشک و خالی هم نمی گی. 
 
لبخندی زد و به تلافی گفت: 
_تو چی ؟ یه بوس خشک و خالی به استادت نمیدی ، اونقدر هم حرصش میدی که یه روزه از دستت پیر بشه .
 
نیشم تا بناگوش باز شد : 
_دوست دارم وقتی حرص می خوری .
 
دستشو رو گونم کشید و گفت : 
_منم خجالت کشیدنتو دوست دارم. وقتی بهت نزدیک میشم و تو قرمز میشی رو دوست دارم . 
 
خنده ام شدید تر شد ، نگاهش به سمت لب هام رفت. با این نگاه خمارش و خیره اش ناخودآگاه سرخ شدم که از چشمش دور نموند. 
با لذت سرشو پایین آورد لب هاش فاصله ی کمی با لب هام داشت که چشمم به دفتر کتابام افتاد ، با استرس سرمو عقب کشیدم . 
چشمهای خمار مهرداد بهم دوخته شد. 
نگاهش تب خواستن رو فریاد میزد، بعد از اون شب سخت بود بخوام خودمو کنترل کنم اما نمی خواستم دوباره تسلیم بشم برای همین ازش فاصله گرفتم 
_من فردا امتحان دارم مهرداد .
 
ناچارا عقب کشید انگار فهمید دردم چیه اما به روی خودش نیاورد و گفت:  
_کجا رو مشکل داری ؟ 
از خدا خواسته گفتم : 
_همشووو… 
جدی شد و مداد رو برداشت و شروع کرد به توضیح دادن .
 
با اعصابی داغون از کلاس زدم بیرون . با اینکه مهرداد دیشب کلی باهام کار کرد اما امتحانم و بدجوری خراب کرده بودم .
 
با لب و لوچه ی آویزون به سمت دفتر اساتید رفتم ، می دونستم مهرداد الان کلاس نداره و توی دفتر تنهاست. 
 
توی دلم حرف هایی که باید بهش می گفتم آماده کردم ، در اتاق رو باز کردم که صدای ظریفی مانع شد تا داخل برم :
_یعنی چی که بندازش؟ داریم راجع به یه بچه حرف می زنیم. 
 
ابروهام بالا پرید یعنی کی بود که داشت راجع به بچه حرف می زد؟ 
خواستم در رو ببندم که صدای مردونه ی آشنایی دنیا رو روی سرم خراب کرد : 
_من تو حال خودم نبودم ، تو پیله کردی ، الانم نمیتونم مطمئن باشم بچه ی تو شکمت مال منه .
 
دنیا رو سرم خراب شد . این مهرداد بود ؟ 
 
_چی داری میگی ؟ من به زور باهات رابطه داشتم؟ درست حالت خوب نبود اعصابت خراب بود اما با من آروم شدی ، من آرومت کردم. حالا که حامله ام نمی تونی بزنی زیر همه چی. 
 
دستمو به دیوار گرفتم تا نیوفتم . این مینا استاد جوون و دلبری ک یه مدت با مهرداد می پرید و من فکر نمی کردم رابطه اشون تا این حد جدی باشه. 
 
مهرداد: من نمی تونم زندگیمو به خاطر اون بچه به هم بزنم ، بندازش. 
 
با حالی خراب داشتم گوش میکردم که یه نفر محکم به کتفم زد ، فری بود که با صدای بلندی گفت:  
_چرا خشکت زده اینجا .
 
با شنیدن صدای فری حرف مهرداد نصفه موند و بعد در اتاق به شدت باز شد و مهرداد با ناباوری به چشمای اشکی من خیره موند .
 
دلخور نگاهش کردم و عقب عقب رفتم.
 
 
رنگ از روش پرید ، قدمی به سمتم اومد و گفت : 
_ترانه من… 
 
چشمام سیاهی رفت… فری با تعجب به ما نگاه می کرد ، مینا هم که خبر نداشت استاد مغرور دانشگاه با دانشجوی سال اولی رابطه ی عاشقانه دارن گیج با چشمای ملتهبش به ما نگاه می کرد. 
 
نمی تونستم بیشتر از این اونجا بمونم . 
به سمت در خروجی دویدم ، صدای ترانه گفتن و دویدن مهرداد پشت سرمو می شنیدم ، اکثرا کلاس داشتن اما تک و توکی که داشتن راه می رفتن با دیدن ما با تعجب نگاهمون کردن. 
 
از دانشگاه بیرون زدم ، نمی دونستم کجا باید برم. 
به خاطر مکثی که کردم مهرداد بهم رسید و بازومو کشید. 
وادارم کرد برگردم و نگاهش کنم. 
همون طوری که تقلا می کردم بازومو در بیارم بدون اینکه نگاهش کنم با دلخوری گفتم : 
_ول کن مهرداد . 
 
محکم تر بازومو چنگ زد : 
_ولت نمی کنم میشنوی؟ هر چی که بشه ولت نمی کنم. 
 
اصلا توان نداشتم سر پا وایستم . با اینکه از همون اول از خودم قول گرفتم حسی به مهرداد نداشته باشم و فقط به بابام فکر کنم اما الان با فکر اینکه یه دختر دیگه از مهرداد حامله است دلم می خواست بمیرم. 
دلخور نگاهش کردم و گفتم: 
_الان نمی خوام چیزی بشنوم ، ولی اینو بدون امروز آخرین روزیه که با این فاصله ی کم نزدیک به من ایستادی . وقتی به من انگ ### بودن رو می چسبودی خیلی راحت یه دختر رو به تختت راه دادی . یه دختر که الان از تو حامله است .
 
با کلافگی گفت: 
_این طوری به من نگاه نکن ، من اون شب… 
 
پریدم وسط حرفش و بی رمق گفتم: 
_نمی خوام از معاشقتون بشنوم و توجیه بیخود گوش کنم که اون دختر چطور حامله شده ، فقط می خوام دور بشم از اینجا . لطفا ولم کن .
 
با غم نگاهم کرد و حلقه ی دستش شل شد ، هنوز دو قدم نرفته بودم که محکم از پشت بغلم کرد و کنار گوشم زمزمه وار گفت :
_چطور بذارم بری ؟ هوم؟ هنوز نفهمیدی چقدر دوستت دارم؟ 
 
از مهرداد بعید بود بخواد جلوی در دانشگاه اینطوری حریصانه منو بغل کنه اما این بغل هم دیگه آرومم نمی کرد . 
با تمام توانم از آغوشش بیرون اومدم و به سمت خیابون دویدم اما صدای بوق ممتدد و صدای فریاد مهرداد باعث شد از ترس وایستم و ثانیه ای نگذشت که برخورد سنگین ماشین و بعد هم تاریکی مطلق ..
 
به سختی لای پلکم و باز کردم ، مثل کسی که سالها خوابیده کسل و بی رمق بودم .
خواستم سرمو بچرخونم که درد عمیقی توی سرم پیچید .
آخی گفتم و نگاهم و به اطراف دوختم .. روی صورتم ماکس اکسیژن بود و کلی دستگاه دورمو احاطه کرده بود .
چشمامو بستم و سعی کردم به یاد بیارم .
کم کم یادم اومد ، داشتم از خیابون رد می شدم که تصادف کردم .
 
با یادآوری مهرداد اشکم سرازیر شد ، کاش به هوش نمیومدم . من که کسی و نداشتم که منتظرم باشه . 
فقط یه بابا داشتم که اون هم به لطف پدر شارلاتان مهرداد مرده بود . 
مهرداد هم حتی نتونست بهم وفادار بمونه و یه دختر دیگه رو حامله کرده بود تا به ذهنم میومد از انتقامم بگذرم بدتر میشد. 
این بار دو تا آتیش روی دلم افتاده بود از طرفی عاشق مهرداد بودم و از طرفی ازش متنفر شده بودم .
اما می دونستم ،نباید خون پدرمو فدای مرد خائنی مثل مهرداد می کردم. 
این بار دیگه نمی ذارم قلبم جلوش ببازه ، این بار یه ترانه ی جدید میشم .
پرستاری وارد شد و با دیدن من لبخند زد: 
_بالاخره به هوش اومدی ؟ 
با صدای گرفته ای گفتم: 
_سرم خیلی درد می کنه. 
+به خاطر تصادف شدیدی که داشتی الان دکتر و صدا می زنم . اما قبلش باید معاینه بشی. 
با اخم گفتم: 
_چه معاینه ای ؟ 
+باید از وضعیت سلامتی و حافظه ات مطمئن بشیم . 
ساکت شدم ، پرستار رفت و دکتر و صدا زد . دکتر بعد از کلی معاینه ی بیخود پرسید : 
_ببینم اسمت یادت میاد ؟ 
سر تکون دادم: 
_ترانه .
لبخند زد :
_می دونی چند سالته ؟ 
بیست سالم بود اما ناخوداگاه زمزمه کردم: 
_هفده .
متعجب شد ، متعجب ترش کردم: 
_بابام کجاست ؟ من خیلی درد دارم ، بهش بگید بیاد .
با نگرانی نگاهم کرد و گفت: 
_اول یه مسکن بهت میزنم تا دردت آروم بشه و بخوابی بعد درباره ی باقی چیزها حرف می زنیم .
 
سر تکون دادم ، هر چه قدر که حرف بزنی بی فایده است دکتر ، این ترانه دیگه ترانه ی قدیم نیست. 
بذار یه کمم من بازی کنم .
به سرمم مسکن تزریق کرد و من هم علارغم نقشه های توی ذهنم کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد. 
 
بار بعدی که بیدار شدم توی اتاق سفید رنگ بودم این بار تا نگاهمو چرخوندم چشم تو چشم مهرداد شدم .
 
 
از نقشه ای که کشیده بودم یادم رفت با دیدنش همه چیز یادم رفت . 
چقدر شکسته شده بود… چقدر داغون شده بود ! 
یعنی به خاطر من ؟ 
چشمم به زخم کنار سرش خورد نتونستم جلوی خودمو بگیرم و نگران پرسیدم : 
_خوبی ؟  
 
انقدر حواسش پرت بود که متوجه ی به هوش اومدنم نشد گذرا نگاه کرد و یه دفعه به خودش اومد . 
مثل برق از جا بلند شد و با نفس نفس به من نگاه کرد . 
 
با صدای گرفته ای گفتم : 
_سرت چی شده ! 
دیوانه وار به سمتم خم شد و پشت هم چشمامو بوسید.  
پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و خش دار گفت : 
_منو کشتی ! با این بی هوشی چند روزه ات منو کشتی ترانه . داغون شدم.  اندازه ی تمام دنیا داغون شدم. دیگه حق نداری چشماتو ببندی شنیدی ؟ حق نداری .
 
با دلخوری گفتم : 
_کاش می مردم… 
 
عصبانی لب هاشو روی لب هام گذاشت. نفسم بند اومد . 
بعد از یه بوسه ی عمیق لب هاشو جدا کرد و خشن گفت : 
_هیش ! با اینطوری حرف زدن بیشتر آتیشم نزن تو همین چند روز به اندازه ی کافی داغون شدم . تو نباشی منم نیستم شنیدی ترانه ؟ 
 
_برای همین بهم خیانت کردی ؟ 
 
صورتشو ازم فاصله داد : 
_بهش فکر نکن . فقط خوب شو بعد حرف می زنیم . 
با جدیت گفتم : 
_حرفی نمونده.  دیگه نمی خوام ببینمت… 
 
ساکت موند با این لحن سردم حتی یک کلمه هم نتونست بگه . 
ناباور نگاهم کرد تا خواست لب از لب باز کنه در اتاق باز شد و یزدان داخل اومد .
 
 
حرف مهرداد توی دهنش ماسید و اخماش به طرز فجیحی در هم رفت. 
یزدان بی توجه به مهرداد با چشمای ملتهب قدمی بهم نزدیک شد و با صدای گرفته ای گفت: 
_خیلی ترسیدم. الان که به هوش اومدی دیگه چیزی از زندگی نمی خوام. 
 
مهرداد با اخم بهش تشر زد :
_این جا چی کار می کنی ؟ گمشو بیرون .
 
با لحن بدی گفتم: 
_اونی که باید بره تویی ، چون فقط حضور تو عذابم میده. 
 
خشن غرید :
_حق نداری برای مجازات من به این لاشخور رو بدی . 
 
_تو هم حق نداری برای من تایین تکلیف کنی ، برو به بچه ات برس .
 
ابروی یزدان بالا پرید انگار از این دعوا رضایت داشت.
برعکس مهرداد از عصبانیت انگار کم مونده بود سکته کنه.  با خشم غرید: 
_ترانه حق نداری بدون اینکه گوش کردی قضاوت کنی .
 
رو کرد به یزدان و با لحن بدی گفت: 
_برو بیرون ، نمیخوام بین صحبت های منو نامزدم باشی. 
 
یزدان انگار از موضعش کوتاه اومده بود . سری تکون داد و رو به من گفت: 
_حتی اگه به من علاقه نداشته باشی فراموش نکن جایگاهت پیش من چیه! از اینکه خوب شدی خیلی خوشحالم ، خیلی !
 
با لبخند سری تکون دادم مهرداد از عصبانیت پوست لبشو می جوید. .
 
یزدان عقب گرد کرد و از اتاق بیرون رفت . 
 
مهرداد با عصبانیت مشتی به دیوار کوبید و با صدای نسبتا بلندی داد زد :
_خدا لعنتت کنه . 
بی تفاوت نگاهمو ازش گرفتم به سمتم برگشت و با لحن متفاوتی گفت: 
_ترانه ، من اون شب حالم خراب بود ، اصلا نفهمیدم. تو رو جای اون گذاشتم مست بودم چهره ی تو رو جای اون دیدم. 
 
با نفرت گفتم: 
_اگه جامون برعکس می شد چی کار می کردی ؟ تو صرفا به خاطر یه توطئه چندین و چند بار به من گفتی ###. چند بار به ناحق غرورمو شکستی .اگه من از یه مرد دیگه حامله… 
 
میون حرفم عربده کشید: 
_خفه شو…. 
 
ساکت شدم ، اما بعد گفتم: 
_من تا آخر نمی بخشمت مهرداد بی خودی با اینجا موندنت عذابم نده بین ما همه چی تموم شد .

رمان-عروس-استاد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.