خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان عروس استاد پارت 12

رمان عروس استاد پارت 12

رمان عروس استاد پارت 12
4.8 (96.19%) 21 votes

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر منتشر شده از (رمان عروس استاد)وارد شوید

فصل دوم رمان عروس استاد در کانال تلگرام ما ایدی کانال ما [email protected] رو در تلگرامتون کپی و پست کرده و وارد کانال شوید ویا مطمعن باشید که به تلگرام وصل هستید و روی بنر بالا کلیک کنید با سپاس

نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: 

_ خشن نشو،خودم تا آخر شب نمیام با خیال راحت درستو بخون ببینم چیکار می کنی. 

خون خونمو می خورد،گفتم: 

_می خوام برم خونه ی خودم… 

_خوب منم دارم می برمت خونه ی خودت،مگه تو خانوم خونه ی من نیستی؟ 

چپ چپ نگاهش کردم،ماشین و جلوی آپارتمانش پارک کرد و گفت 

_فرار نکنی که آمارتو دارم!  

چپ چپ نگاهش کردم،خواستم پیاده بشم که مچ دستم و گرفت و گفت

_ خانم بداخلاق نمی خوای عشقتو یه بوس ناقابل بکنی بعد بری؟ 

مچ دستمو کشیدم و گفتم

_ نه نمی خوام شب هر چقدر دیر تر بیای بیشتر ممنونت میشم. 

پیاده شدم و درو محکم به هم کوبیدم،همچنان لبخندش روی لبش بود.چشم غره ای مهمونش کردم و به سمت آپارتمان رفتم… 

* * * * * *

با صدای زنگ پی در پی کلافه بلند شدم،یکی نیست بهش بگه تو که کلید داری مریضی زنگ می زنی؟

با حرص در و باز کردم اما کسی پشت در نبود،متعجب نگاهی به اطراف انداختم و خواستم درو ببندم که نگاهم به پاکتی افتاد. 

برش داشتم،درو بستم و نگاهی به پاکت انداختم… هیچ اسمی نداشت.

 

خواستم باز نکنم اما نتونستم و بازش کردم…اول نگاهم به یه کاغذ افتاد که نوشته بود:فکر نکن تو و اون استاد تهرانی عزیز هر غلطی بکنید از چشم همه به دوره…به زودی گند همه ی کاراتونو رو می کنم. 

 

کاغذ رو پس زدم و با دیدن عکس رو به روم نفسم برید

عکس یزدان بود که دستاش به زنجیر وصل شده بود و صورتش غرق در خون بود. 

ورق زدم،توی عکس بعدی استاد تهرانی هم بود که داشت با دو مرد قوی هیکل حرف میزد… 

عکس بعدی باز هم از یزدان غرق در خون بود.  

با ترس عکس ها رو انداختم،خدایا مهرداد چنین آدمی بود؟؟؟

 

کنار دیوار سر خوردم،درست که یزدان آدم خوبی نبود اما این همه شکنجه حقش بود؟ 

اون منو کتک زد اما الان آش و لاش و غرق در خون بود،یعنی مهرداد هم به همون اندازه خطرناکه… 

 

من با چه آدمی زندگی می کردم؟یه آدم بی رحم؟ 

از جا پریدم و به اتاق رفتم،مانتو و شالم رو پوشیدم و تمام وسایلم رو توی کیفم ریختم و از خونه ی مهرداد بیرون زدم. 

واقعا نمی دونستم کجا باید برم…دفعه قبل به خونه ی آرمان رفتم اما معلوم نبود اون هنوز ایرانه یا نه… 

تاکسی گرفتم و ناچارا آدرس خونه ی خودم رو دادم…کل راه فقط به اون عکس ها فکر کردم و قیافه ی مهربون مهرداد… 

به خونه که رسیدم هم زمان موبایلم هم زنگ خورد… 

رد تماس دادم و خواستم گوشی و خاموش کنم که پیامکی از مهرداد روی گوشیم اومد.بازش کردم،نوشته بود: 

_ جواب بده ترانه،بهت توضیح میدم.

 

خودم بهش زنگ زدم،با اولین بوق جواب داد: 

_کجا رفتی؟ 

صدام از ترس می لرزید،گفتم

_اون شب بهت گفتم کاری با یزدان کردی یا نه،تو چشمام نگاه کردی و بهم دروغ گفتی… 

تند گفت

_ خوب بذار توضیح بدم

عصبی داد زدم: 

_چیو توضیح بدی؟مهرداد تو چه فرقی با بابات داری؟این کارا رو اونم می کرد…تو هم داری جا پای اون می ذاری،خیلی راحت دروغ گفتی… 

 

صدای عربده ش باعث شد گوشی و از گوشم فاصله بدم: 

_ آره اصلا من عوضیم…قسم خوردم اون بی شرف و بکشم…چون سختمه یادم بیاد چجوری با لب های کثیفش داشت تو رو می بوسید حالا راحت شدی ؟ اگه من قاتلم بشم به خاطر توئه ترانه اما انقدر خری که نمی فهمی… 

 

با عصبانیت گفتم 

_منت سرم می ذاری؟من حالم از آدمایی که به بقیه آسیب می زنن بهم میخوره چون بابای خودمم همین طوری مرد . 

 

کلافه نفسش رو فوت کرد و گفت 

_کجایی؟ 

به دروغ گفتم

_خونه ی یکی از دوستامم،علی الحساب نمی خوام حرفی باهات بزنم مهرداد قطع می کنم. 

 

صداش رو شنیدم که گفت قطع نکن اما تماس و قطع کردم و موبایلم و خاموش کردم.

 

نگران یزدان بودم،نکنه مرده باشه؟اگه خانوادش بفهمن چی؟ 

کنار دیوار سر خوردم،خیلی بده یه روز بفهمی عزیز ترینت به دست کسی کشته شده. ..

 

یه حسی می گفت همش زیر سر استاد تهرانیه وگرنه مهرداد هر چی که بود آدمی نبود که مافیا بازی در بیاره. 

ولی من باید جلوشونو می گرفتم،نباید اجازه میدادم یزدان بمیره

 

 

از جا پریدم و از خونه بیرون زدم،اگه پلیس خبر میدادم مهرداد توی دردسر میوفتاد،اگه خبر نمی دادم ممکن بود یزدان بمیره… 

 

سردرگم بودم که یاد استاد تهرانی افتادم… با عجله تاکسی گرفتم… فقط خدا خدا می کردم که هنوز توی دانشگاه باشه… 

 

به محض اینکه تاکسی نگه داشت حساب کردم و پیاده شدم،خواستم به سمت ساختمون برم که چشمم به استاد افتاد که داشت سوار ماشینش می شد 

به سمتش دویدم و قبل از اینکه راه بیوفته خودمو جلوی ماشینش انداختم. 

 

با اخم نگاهم کرد و پیاده شد…با لحن خشکی پرسید 

_چی شده؟ 

نفس بریده گفتم

_یزدان کجاست؟ 

با لحن خشکی گفت 

_متوجه نشدم؟ 

عصبانی صدام بالا رفت 

_خیلیم خوب فهمیدی چی گفتم،گفتم یزدان کجاست؟ می دونم دزدیدینش خودم دیدم صورتش غرق خون بود،من نمی خوام اون بمیره استاد لطفا بهم بگید کجاست… 

 

انگار براش روضه خوندم،هیچ واکنشی نشون نداد،به سمت ماشینش رفت و گفت 

_ ممنون میشم از جلوی ماشین برید کنار. 

سوار شد،هاج و واج نگاهش کردم. 

یعنی حاضر نبود بهم کمکی بکنه؟معلومه که نه ترانه ی احمق… طرف که نمیاد دو دستی آدرس یزدان و بهت بده… 

از جلوی ماشینش کنار رفتم و اونم پاشو روی گاز فشار داد و رفت… 

 

درمونده به رفتنش نگاه کردم… خدایا یزدان نباید بمیره…

تصمیم گرفتم برم سراغ مهرداد،حداقل اون مثل استاد تهرانی بی رحم نبود. 

دوباره تاکسی گرفتم و خودم و به آپارتمان مهرداد رسوندم،سوار آسانسور شدم و وقتی پیاده شدم دیدم مهرداد هم همزمان از خونه ش بیرون اومد ..

با دیدن من اخمی کرد و گفت

_اومدی حرفای سنگینتو بارم کنی؟ 

نفسمو فوت کردم و گفتم

_اومدم حرف بزنیم… 

سری تکون داد و به داخل اشاره کرد… وارد شدم و روی مبل نشستم،کنارم نشست و گفت

_خوب؟

با نگرانی گفتم

_یزدان کجاست مهرداد؟ 

اخماش در هم رفت و گفت

_نگرانشی ؟ 

_نباید باشم؟ پای جون یه آدم در میونه. 

کلافه نفسش رو فوت کرد و گفت

_ من نخواستم یزدان و بکشم،وقتی هم این حالتو دیدم گفتم بندازنش جلوی بیمارستان ولی تو چرا رفتی سراغ آرمین ؟

 

 

تند نگاهش کردم و گفتم

_ اون یه آدم عوضیه که داره تو رو مثل خودش می کنه… 

عصبی شد و غرید

_حرف دهنتو بفهم ترانه. 

_دروغه؟نمی خوام دیگه با استاد تهرانی رابطه ای داشته باشی. 

حرصی گفت 

_یعنی من مثل یه نوجوان چهارده ساله با هر کی بخوام بگردم رو تو باید تایید کنی آره؟من سی سالمه ترانه. 

 

_ اون عکسا کاملا نشون از یه باند خلافکار بزرگ بود،تو که همچین تشکیلاتی نداری. 

_از کجا می دونی آرمین داره؟ 

حرصی گفتم

_از اونجایی که عکسش بود… 

_ هه…اون عکسی که من دیدم آرمین بود و دو تا مرد انقدر بقیه رو گناهکار نکن.اونی که یزدان و آش و لاش کرده منم پشیمونم نیستم بره خداروشکر کنه نکشتمش.اینم بشه درس عبرتی واسه بقیه…وضع همینه ترانه،هر کی نگاه چپ بهت بکنه رو به حال خودش نمی ذارم .

 

_آخه اینجوری؟ 

جواب داد 

_دقیقا همین جوری…مشکلی داری ؟ 

فقط تیز نگاهش کردم،از جاش بلند شدو گفت 

_دیدی اگه منم نباشم تو درس نمی خونی پس بلند شد بیا یه خورده ماساژم بده که اعصابم داغونه… 

 

پوزخندی زدمو گفتم

_هنوز نبخشیدمت…پرو نشو. 

با خونسردی توی اتاقش رفت و گفت

_آخر ترمه،بخوام نمره هاتو جمع ببندم مجبوری واحدتو حذف کنی پس با دلم راه بیا که تلافی نکنم.. 

 

توی اتاقش رفت .

کلافه نفسم رو فوت کردم و گفتم

_خیلی بیشعوری. 

اونقدر عصبانی بودم که حتی به نمره هم فکر نکردم… از جا بلند شدم و به سمت در رفتم،خواستم برم بیرون که صداش اومد 

_مگه من اجازه دادم بری؟

برگشتم و با اخم گفتم

_کسی ازت اجازه نخواست،می تونی بندازی ولی با مدرک ثابت می کنم که چقدر بهم تقلب رسوندی اون وقت یر به یر می شیم… حالا خداحافظ… 

 

نموندم جوابی ازش بشنوم و درو محکم بهم کوبیدم… 

پرو فکر کرده بود من هر کاری بخواد باید انجام بدم

 

 

از دادگاه بیرون اومدم و نفس راحتی کشیدم… یک هفته ی سختی رو پشت سر گذاشته بودم،به خاطر جریان یزدان با مهرداد سرسنگین بودم و خونش نمی رفتم. 

 

بالاخره امروز روزی بود که از یزدان جدا شدم…خودش نیومد و به جاش وکیلش با وکالت تام توی دادگاه حاضر شد و بالاخره این کابوس وحشتناک تموم شد .

 

حس می کردم دنیا یه جور دیگه قشنگ شده… 

سوار تاکسی شدم و آدرس دانشگاه رو دادم،مهرداد خبر نداشت امروز دادگاه دارم باهام سرسنگین بود و نمی دونستم اگه بهش بگم چه واکنشی نشون میده. 

 

به خاطر دادگاه از کلاس اولم افتاده بودم اما می تونستم به کلاس دومم برسم… 

تاکسی که جلوی دانشگاه نگه داشت پیاده شدم… وارد ساختمون که شدم نگاهم به مهرداد افتاد که داشت به سمت کلاس میرفت… 

پا تند کردم،چشمش به من افتاد… برای چند لحظه به صورت شادم نگاه کرد و بعد سر تکون داد .

مثل خودش سرم و تکون دادم و وارد کلاس شدم… 

برعکس همیشه ردیف اول نشستم مهرداد که وارد شد مثل همیشه بدون حرف اضافه شروع به تدریس کرد… 

جزوه م رو بیرون آوردم و روی یه صفحه ی سفید با ژر قرمزم نوشتم 

_ از یزدان جدا شدم. 

جزوه رو یه کم بالا گرفتم… طوری که انگار دارم می خونمش… 

برای یه لحظه سرش رو برگردوند و نگاهش رو به نوشته ی روی کاغذ دوخت… 

رشته ی کلام از دستش در رفت و مات و مبهوت به من نگاه کرد… 

سرمو انداختم پایین و سرفه ی مصلحتی کردم که به خودش اومد… 

دست و پاشو گم کرده بود و معلوم بود به کل یادش رفته چه درسی میداده… 

ریز خندیدم 

یه کاغذ دیگه برداشتم و نوشتم :

_ می خوام باهات ازدواج کنم. 

 

دوباره کاغذ رو طوری که کسی نفهمه صاف گرفتم… با اینکه نگاهشو ازم می دزدید اما نتونست مقاومت کنه و چشمش به نوشته افتاد .

 

 

نفسش حبس شد و دوباره رشته ی کلام از دستش در رفت… همه به طرز مشکوکی به من و مهرداد نگاه می کردن . 

کتش رو در آورد و گره ی کروباتش رو شل کرد و روشو ازم برگردوند و به سختی رشته ی کلامش رو در دست گرفت هر چند کاملا معلوم بود حواسش پرته… 

به سختی جلوی خندمو گرفتم… 

پا روی پا انداختم و به مهرداد خیره شدم،دلم می خواست تلافی تمام سردی هاش رو در بیارم… 

پا روی پا انداختم و با نگاهی خاص بهش زل زدم… هر چقدر تلاش می کرد نگاهش رو ازم بدزده اما باز چشماش روم زوم می شد و دستپاچه میشد… 

 

آخر هم ده دقیقه زودتر درس رو تموم کرد… 

از اینکه این طوری روی استاد مغرور دانشگاه تاثیر می ذاشتم ذوق مرگ بودم ..

 

همه ی بچه ها با پچ پچ به من و مهرداد و نگاه می کردن و یکی یکی بیرون می رفتن. 

دیگه برام مهم نبود اگه کسی هم بفهمه که بین من و مهرداد چیزی هست . 

 

یه عده انگار قصد رفتن نداشتن،از جام بلند شدم… همون طوری که وسایلم و جمع می کردم نگاهم به پیامک مهرداد افتاد . 

نوشته بود: 

_ برو توی آخرین کلاس،این ساعت خالیه. 

لبخندی روی لبم اومد… تند تند وسایلمو جمع کردم و به سمت آخر راهرو رفتم… 

همون طوری که مهرداد گفته بود کلاس خالی بود،چند دقیقه ای منتظر موندم تا اینکه در باز شد و مهرداد اومد.  

 

نگاهی به من که روی صندلی نشسته بودم انداخت و با اخم گفت

_این چه کاری بود سر کلاس ترانه؟ 

چشمکی زدم و گفتم

_حواست پرت شد آره؟ 

_معلومه که پرت میشه،به اندازه کافی دلم تنگت بود با اون دلبریات به زور جلوی خودم و گرفتم وسط کلاس خودم و لو ندم… 

 

خندیدم و گفتم

_لو دادی دیگه… یه جوری یقه تو باز کردی همه فهمیدن گرمت شده . 

 

دستشو روی میز گذاشت و به سمتم خم شد،نگاهش رو به لب هام دوخت و گفت 

_تو همیشه گرمم می کنی،حالا بگو ببینم اون حرفایی که نوشتی واقعیت بود؟ یا اونم جزئی از دلبریاته؟ 

 

سرم و به علامت منفی تکون دادم و گفتم

_نه به خدا مهرداد امروز از یزدان جدا شدم… 

چشماش برق زد و گفت 

_واقعا ؟

سرمو به علامت مثبت تکون دادم. 

صاف ایستاد،ناباور دستش و جلوی صورتش گرفت و گفت 

 

_دیگه می تونیم ازدواج کنیم؟ 

 

ابرو بالا انداختم: 

_نمیشه.

با اخم ساختگی گفت: 

_بیخود،همین فردا عقدت می کنم. 

 

پشت چشمی نازک کردم و گفتم

 

_خیلی بیشعوری مهرداد…من دلم یه خواستگاری درست حسابی می خواد .

خیلی زود گفت

_خوب امشب با دسته گل می رسم خدمتتون دیگه؟

ابرو بالا انداختم و گفتم

_نمیشه،من از اون سوپرایز های دیوونه کننده می خوام مثل تو فیلما… 

 

کلافه گفت 

 

_دست بردار ترانه،من همینجوریشم روز شماری اون روزی و می کنم که تو زنم بشی اون وقت تو دنبال خواستگاری می گردی؟ 

 

_وا مهرداد خوب منم دلم می خواد یه خاطره ای داشته باشم که دو روز دیگه برای نوه هامون تعریف کنم بعدشم،باید سه ماه از طلاقم بگذره تا بتونیم عقد کنیم… توی این سه ماه اگه بتونی یه خاستگاری درست و حسابی تدارک ببینی که راضی بشم بله رو میدم وگرنه تا یک سال دیگه هم خبری از ازدواج نیست. 

 

ناباور نالید

_ترانه من بلد نیست. 

بلند شدم و گفتم

 

_ یاد میگیری،فقط وقتی خواستی سوپرایز کنی به یکی بگو فیلم بگیره می خوام نگه دارم و به نوه هامون نشون بدم استاد مغرور دانشگاه رو به چه روزی انداختم

 

چشمکی به قیافه ی مات بردش زدم و از کلاس بیرون رفتم،از کارم راضی بودم،در کل می تونستم بگم روز خیلی خوبی بود

 

 

خواب آلود از جام بلند شدم…یک هفته از روزی که با مهرداد حرف زدم می گذشت و توی این مدت فقط باهاش تلفنی حرف زدم و توی دانشگاه دیدمش… 

بارها اصرار کرد به خونش برم اما نرفتم،دلم می خواست یه کم فاصله بندازم تا بعد از ازدواجمون رابطه ی بینمون تازگی داشته باشه… 

از اون گذشته واقعا کنجکاو بودم ببینم مهرداد چه سوپرایزی برای خواستگاری من تدارک می بینه.

حاضر شدم و بعد از پوشیدن کفش هام به سمت در حیاط رفتم… 

به محض باز شدن در دسته گلی جلوم قرار گرفت . 

 

یک تای ابروم بالا پرید… از پشت دست گل چشمم به مهرداد افتاد… 

گل و گرفتم و بهش نگاه کردم…کت شلوار پوشیده بود و قیافش بیداد می کرد چقدر این کارا براش سخته. 

نگاهم به یه پسر جوون افتاد که با یه دوربین داشت ازمون فیلم می گرفت . 

مهرداد دست توی جیب کتش کرد و جعبه رو بیرون آورد… در جعبه رو باز کرد و خیره به چشمام زمزمه کرد 

_ترانه… با من ازدواج می کنی؟ 

نگاهش کردم و بعد پقی زدم زیر خنده،طوری می خندیدم انگار کمدی ترین فیلم سال رو دیدم… 

شرط می بندم ساعت ها با خودش فکر کرده و آخر همچین فکری به ذهنش رسیده.

 

بریده بریده گفتم

_خیلی بامزه ای مهرداد 

 

به تندی نگاهم کرد،سری به طرفین تکون دادم و گفتم

_متاسفانه غافلگیر نشدم،سوپرایزت اصلا اونی که مد نظرم بود نیست… 

رسما وا رفت و گفت

_ مگه همه جا همین طوری خواستگاری نمی کنن؟ 

سری به علامت منفی تکون دادم. 

 

دستش و روی قفسه ی سینم گذاشت… هلم داد داخل و درو بست… دستمو گرفت و گفت

_عشقم ببین چه حلقه ای برات خریدم.فیلمم که ازمون گرفتن برات گلم که خریدم دیگه چی می خوای؟ 

 

نیشم شل شد و گفتم

_سوپرایزی که نفسم و بند بیاره. 

وقتی دید از موضعم کوتاه نیومدم فقط نگاه چپ چپی بهم انداخت و چیزی نگفت.

 

 

خواب آلود از جام بلند شدم…یک هفته از روزیکه با مهرداد حرف زدم میگذشت و توی این مدت فقط باهاش تلفنی حرف زدم و تویه دانشگاه دیدمش…

بارها اصرار کرد به خونش برم اما نرفتم.

دلم میخواست یکم فاصله بندازم که بعد از ازدواجمون رابطیه بیمون تازگی داشته باشه

از اون گذشته واقعا کنجکاو بودم ببینم مهرداد چه سوپرایزی برایه خواستگاری من تدارک میبینه.

حاضرشدم و بعد از پوشیدن کفشام به سمت در حیاط رفتم.

به محض باز شدن در دسته گلی جلوم قرار گرفت.

یک تای ابروم بالا پرید…از پشت دست گل چشمم به مهرداد افتاد…

گل و گرفتم و بهش نگاه کردم…کت و شلوار پوشیده بود و قیافش بیداد میکرد چقد اینکارا براش سخته.

نگاهم به پسر جوونی افتاد که با یه دوربین داشت ازمون فیلم میگرفت

مهرداد دست تویه جیب کتش کرد و جعبه رو بیرون اورد…در جعبه رو باز کرد و خیره به چشمام زمزمه کرد

ترانه… با من ازدواج میکنی.؟

نگاهش کردم و بعد پقی زدم زیرخنده،طوری میخندیدم انگار کمدی ترین فیلم سال رو دیدم.

شرط میبندم که ساعت ها با خودش فکر کرده و آخر همچین فکری به ذهنش رسیده

بریده بریده گفتم

_خیلی بامزه ای مهرداد

 

به تندی نگاهم کرد،سری به طرفین تکون دادم و گفتم

متاسفانه غافلگیر نشدم،سوپرایزت اصلا اونی که مد نظرم بود نیست…

رسما وا رفت و گفت

_مگه همه جا همینطوری خواستگاری نمیکنن؟

سری به علامت منفی تکون دادم.

دستش رو رویه قفسه سینم گذاشت…

هلم داد داخل و درو بست…دستمو گرفت و گفت

_عشقم ببین چه حلقه ای برات خریدم.فیلمم که ازمون گرفتن گلم که برات خریدم دیگه چی میخوای؟

نیشم شل شد و گفتم

_سوپرایزی که نفسم و بند بیاره.

وقتی دید از موضعم کوتاه نیومدم فقط نگاه چپ چپی بهم انداخت و چیزی نگفت*****

خوب شام امشب به چه مناسبته؟

دستمو تویه دستش گرفت و بوسید…گفت

مگه باید مناسبتی داشته باشه؟خواستم عشقم و بیارم شام بیرون موردی داره؟

 

پشت چشمی نازک کردم و گفتم

_بله داره…من درس دارم آخر ترمه.

خیره به چشمام گفت

_حالا یک شبم برایه من وقت بزاری چی میشه؟بخاطر این شرط و شروط سختت جفتمونو از هم دور کردی…

چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم

_به من چه که تو بلد نیستی یک سوپرایز درست حسابی بکنی…

نفسش رو فوت کرد و گفت

_دیگه باید چیکار میکردم که نکردم؟یک ماهه هر روز سر راهتو میگیرم و ازت خواستگاری میکنم و فیلم میگیرم ولی باز تو غاقل گیر نمیشی …

خونت شده باغ گل اخه من تاحالا واسه کسی یک شاخه گلم گرفتم؟نگرفتم دیگه اما برایه تو هر روز گل میفرستم  دیگه چیکار کنم که راضی بشی؟

به یاد این چند وقت لبخندی زدم…یک روز مهرداد با یک وانت گل اومد درخونمون و دوباره خواستگاری کرد اما بازم من قبول نکردم

فردایه اون روز وقتی از دانشگاه میومدم یه پسر بچه یه دسته گل بهم داد و هرچی جلوتر میرفتم بچه هایه زیادی بهم گل میدادن…آخر سر رسیدم به مهرداد و دوباره خواستگاری کرد…

اما اینم اون چیزی نبود که من میخواستم…این چرخه ادامه داشت تا امشب که مطمن بودم از رویه یکی از فیلم ها ایده گرفته تا باز خواستگاری کنه…

از این تقلاهاش خوشم میومد…دلم میخواست تا یک سال دیگه هم خواستگاری کنه  و من بگم نه ولی می ترسیدم که یهو قاط بزنه و بگه گور بابات اصلا نخواستیم…

انقدر توی فکر بودم که وقتی گارسون غذا رو جلومون گذاشت به خودم اومدم

مهرداد خیره نگاهم کرد و گفت .

_توفکر نباش،اینو بهت بگم اگه غافلگیرت کردم یه لحظه هم صبر نمی کنم دستتو میگیرم و میبرم سر خونه زندگیمون 

خندیدم و چیزی نگفتم …

شام رو با حرف زدن درباری ه دانشگاه و درس و استادها گذروندیم…

هر لحظه منتظر بودم تا ببینم این بار  مهرداد میخواد چی کار کنه…

چون خیلی خوب فهمیدم با چشم و ابرو اومدنش به گارسون یه نقشه ای داره

بی طاقت گفتم

_مهرداد واقعا کنجکاوم ببینم این بار  نقشت چیه ؟تو که نمی خوای مثل فیلما تو کیک انگشتر بزاری؟

قیافش وا رفت…به زور جلوی خندمو گرفتم…حدس می زدم نقشش همینه…خیلی واضح خودشو به اون راه زد و گفت

_معلومه که نه عزیزم آخه این چه فکریه که تو میکنی؟؟

سر تکون دادم و گفتم 

_آره فکر بیخودی کردم  اصلا مگه ممکنه بخوای همچین سوپرایز تکراری رو برایه خواستگاری در نظربگیری؟حتی فکرشم بده.

 

 

به سختی خودمو کنترل کردم تا  نزنم زیر خنده…

واقعا قیافش خنده دار بود…

گارسون که دسر رو آورد مهرداد از جاش بلند شد،به سمتم اومد و دستمو گرفت و تند گفت دسر نمیخوایم…بریم

گارسون هاج و واج به ما نگاه میکرد،لابد پیش خودش فکر میکرد مگه قرار نبود اینجا یه خواستگاری راه بیفته؟

حتی نذاشت کسی حرفی بزنه دستم و دنبال خودش کشید و از رستوران بیرون رفتیم 

سوار ماشین که شدیم گفتم

_یک ماه دیگه این ترمم تموم میشه…به نظرت ترم تابستونه وردارم؟

ابرو بالا انداخت و گفت

_نه،میریم ماه عسل.

پشت چشمی نازک کردم و گفتم

_اگه تا اون موقع بتونی بله رو بگیری.

سری تکون داد و استارت زد

_میگیرم نگران نباش،فوقشم نگرفتم به زور عقدت میکنم چون تحمل منم حدی داره.

_عقد زورکی؟نمیشه من واسه خودم یک آرزوهایی دارم.

_تو زن من بشو،من هر روز آرزوهاتو برآورده میکنم خوبه؟

با نیش باز سری تکون دادم و گفتم 

_آره خوبه ولی قبلشم یک جوری خواستگاری کن  نفسم بند بیاد…

نگاهی انداخت بهم و گفت

_بریم خونه ی من؟فقط بغلت میکنم،آره عشقم بریم؟

ابرو بالا انداختم و گفتم

_نه.

با کلافگی گفت

_خیلی بی رحمی…

خندیدم و دیگه چیزی نگفتم* * * *

یک هفته بود که مهرداد نه خواستگاری میکرد نه حرفی میزد .دیگه هیچ اصراری هم نمیکرد که برم خونش…

توی دانشگاه منو میدید و فقط یک لبخند کوتاه بهم میزد.کل حرفامون خلاصه شده بود توی همون چند پیامک اخرشب .

یه حس بدی تو ی دلم می گفت نکنه بیخیال شده؟

اما یه حس دیگه می گفت مهرداد انقد دوستت داره  که به همین راحتی بیخیال نشه.‌..

امتحانات آخر ترم بود و امروزم یه روز مزخرف دیگه …

مثل همیشه آخرین نفر برگه مو دادم و بیرون اومدم…کاری توی دانشگاه نداشتم.حتی رابطم با مهردادم مثل قبل نبود.دیگه داشت به سرم میزد  بیخیال خواستگاری بشم  و تا نپریده بله رو بگم…

داشتم از در ساختمون بیرون می رفتم  که یکی از پشت صدام زد 

برگشتم،یه دختر ناآشنا بود.

نفس بریده بهم نزدیک شد و گفت

_شما خانم زند هستین؟

سری تکون دادم که گفت 

_استاد آریافر گفتن بهتون بگم تا پایان زمان کلاسا منتظرشون بمونید.

 

 

یه تای ابروم بالا پرید و گفتم 

_چرا؟

شونه بالا انداخت و رفت…

نفسم و فوت کردم و راه رفته رو برگشتم،روی صندلی نشستم و با موبایلم سرگرم شدم…غرق بازی بودم که صدایی تویی بلندگو گفت:

_سلام خدمت همه ی دانشجو هایه عزیز و اساتید محترم،امیدوارم خستگی این روزها به حال دلتان لطمه نزده باشه .

من استاد آریافر هستم،با خیلیاتون  کلاس داشتم  و ممکنه که منو بشناسید.از گوشه و کنار  شنیدم که به من میگن استاد مغرور دانشگاه…حالا من به عنوان استاد مغرور دانشگاه امروز کاری و بکنم که شاید هیچ استادی نکرده باشه.

من خاطرخواه یکی از دانشجو هایه خودم شدم ،میدونم حق این کار و نداشتم ولی وقتی پای دل وسط باشه حتی من مغرور هم کم میارم.من قلبمو باختم و اینجا در حضور همه می خوام از خانم ترانه زند خواستگاری کنم.

ترانه عزیزم،نمی دونم این بار دیگه  میتونم ازت جواب بله رو بگیرم یا نه 

ولی اینو بدون اگه  بخوای حاضرم تا هروقتی که تو بخوای ازت خواستگاری کنم .

ببخشید اگه وقتتونو گرفتم…صدای دست و سوت بلند شد…بعضیا که منو میشناختن  و به بقیه نشونم میدادن…

از هر طرف صدای پچ پچ میومد اما من فقط مات مونده بودم …

چشمم به همون پسری که همیشه فیلم میگرفت افتاد…با خنده دوربین به دست گرفته بود و فیلم میگرفت…

حتی به عقلمم نمی رسید مهرداد این کار رو بکنه…

با دهنی باز مونده فقط اطرافم و نگاه می کردم.

انگار مغزم قفل کرده بود…مهرداد و دیدم که از ته راهرو به این سمت میاد،اکثرن بهش تبریک میگفتن و اونم با لبخند جواب همه رو میداد.

روبه روم ایستاد،چشمکی زد و گفت

_عقل از سرت پرید؟

درحالی که تو چشمام اشک جمع شده بود  سری تکون دادم 

جعبه ی حلقه رو برای هزارمین بار از جیبش در اورد.

روبه روم زانو زدو گفت 

_حالا با من ازدواج می کنی ؟

 

 

صدای سوت و دست کر کننده  بلند شد…

همه داشتن با موبایلشون فیلم می گرفتن…اشک از چشمامم جاری شد و سر تکون دادم…

لبخندی زد،بلند شد و حلقه رو از جعبه در آورد.دستم و جلو بردم و بالاخره اون حلقه تویه انگشتم جا خوش کرد…

دوباره صدای دست و سوت ها بلند شد…

سرش و خم کرد و کنار گوشم گفت

_دیدی بله رو گرفتم.

با خنده دیونه ای بهش‌ گفتم که چشمکی حوالم کرد.

با این کارش رسما روی ابر ها راه می رفتم ،این فراتر از اون چیزی بود که من میخواستم

* * * * * * *

داد زدم:

_واقعا که مهرداد،به خدا اگه منو بندازی زنت نمیشم.

خندید و گفت

_به من چه؟این مدت که خونه ی منم نمیای پس باید قبول بشی.

_آخه من درسایی که باتو داشتم و نخوندم تمرکزمو گذاشتم رو بقیه ی واحدام‌.

_خوب دیگه پس منم همون نمره ای  بهت میدم که حقته تا یاد بگیری درس خوندن به پارتی بازی نیست…مخصوصا الان که همه میدونن ما با همیم دیگه هر نمره ی اضافی که بدم همه می فهمن…

دیگه داشت اشکم در میومد،گفتم

_حداقل منو ننداز،یا دوتا از سوال ها رو سر امتحان برام جوابشو بفرست.

ابرو بالا انداخت و گفت

_نمیشه عسلم،نمیشه.

رومو برگردوندم و گفتم 

_دیگه با من حرف نزن.

گرمای دستش‌روی دستم نشست و گفت 

_فدای قهر کردناتون،به جا این حرفا بگو ببینم عروسیمون کجا بریم.

با اخم گفتم

_من با تو عروسی نمی کنم،هدف از اون نمره گرفتن بود که تو نمیدی.

قهقه ای زد و گفت

_پس برای نمره قبول کردی که زنم بشی؟

_آره چی فکر کردی پس؟فکر کردی عاشق سینه چاکتم؟

_حیف شد،پس منم دانشجو هایی که خاطرخواهمن  و نپرونم.

چشم غره ای  به سمتش رفتم و گفتم

_روی سگمو بالا نیار.

_چیشد؟تو که واسه نمره بله دادی،پس چرا حسودیت شد؟

به سمتش برگشتم و گفتم

 

 

_واسه خاطر نمره هم که باشه، مال منی.پس غلط می کنی اسم دانشجوهای دیگه رو بیاری.اونا هم غلط میکن چشمشون دنبال تو باشه. از ایت به بعدم با سر پایین افتاده درس میدی..خارج از کلاسم جواب هیچ کدوم از دخترا رو نمیدی

قهقه ای زد و گفت

_چشم هرچی شما امرکنید.منم زن ذلیلم قبول میکنم‌

 

ماشین و پارک کرد،گفتم:

_ببین مهرداد سر جلسه منو تنها نزار،من میز آهر می شینم راحت می تونی بهم برسونی.

با لبخند موذیانه سر تکون داد و چیزی نگفت‌‌‌‌…باهم وارد دانشگاه شدیم،اون به سمت دفتر اساتید رفت منم رفتم توی کلاسم‌‌‌‌…

مثل این چند روز به محض وارد شدنم هرکسی یه چیزی می گفت‌‌‌…بعضیا تبریک می گفتن و بعضی ها هم تیکه می پروندن…

صندلی آخر نشستم و لای جزومو باز کردم و تند تند شروع به خوندن کردم خدا خدا میکردم مهرداد دیر بیاد اما هنوز پنج دقیقه نگذشته بود سر و کله ش پیدا شد.‌..

اول حضور غیاب کرد و بعد برگه ها رو داد که یه نفر پخش کنه،نگاهب به موسوی دختر ریزه میزه ای که همیشه اول می شست انداخت و گفت:

_شما برو دو ردیف بالاتر بشین.

دختر چشمی گفت و وسایلاشو جمع کرد…این بار مهرداد به من نگاهی کرد و گفت

_خانم زند شما تشریق بیارید جلو بشینید.

وا رفتم…

تو چشماش برق پیروزی رو می دیدم با حرص بلند شدم و رفتم جلو نشستم.

امتحان که شروع شد.تمام حواسم رو دادم روی سوالات،همه حواسشون به ما بود و مهرداد حتی جرئت نمی کرد تا نگاهم کنه.

ته دلم هرچی فحش بلد بودم نثارش کردم.بعضی سوالات رو بلد بودم اما بعضیا رو نه.فقط شانس آوردم که کنار کسی نشستم که از بهترین ها بود و تونستم با زیرکی نصف دیگه ی سوالات رو از روش بنویسم

نگاهی به برگه م انداختم،میشه گفت راضی بودم…حداقل قبول میشدم…

بلندشدم و بعد از تحویل برگه م از کلاس بیرون رفتم…

همون لحظه اس ام اس مهرداد روی گوشیم اومد:

_جایی نری منتظرم بمون…

گوشی و توی جیبم گذاشتم و با حرص گفتم

_به همین خیال باش…

خواستم از در دانشگاه بیرون برم که کسی اسمم و صدا زد…برگشتم،باز هم یه دختره ی غریبه بود.

با کمی من و من گفت

_شما با استاد آریافر نامزد کردین؟

سر تکون دادم که گفت

_راستش من…

رمان-عروس-استاد

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.