خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان عروس استاد پارت ۱۰

رمان عروس استاد پارت ۱۰

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر منتشر شده از (رمان عروس استاد)وارد شوید

فصل دوم رمان عروس استاد در کانال تلگرام ما ایدی کانال ما [email protected] رو در تلگرامتون کپی و پست کرده و وارد کانال شوید ویا مطمعن باشید که به تلگرام وصل هستید و روی بنر بالا کلیک کنید با سپاس

ناچارا لباس هامو در آوردم. یه دوش طولانی مدت بیشترین چیزی بود که اون لحظه می خواستم .

نیم ساعته دوش گرفتم نگاهی به اطراف انداختم،خبری از حوله نبود. 

ناچارا در زدم که صداش با تاخیر اومد: 

_تموم شد ؟ 

_حوله ندارم . 

سکوت کرد و چند لحظه بعد قفل و باز کرد. کنار رفتم دستم و دراز کردم و حوله رو ازش گرفتم و گفتم

_برو بیرون بیام لباس عوض کنم. 

چیزی نگفت با مکث بیرون اومدم .. خبری ازش نبود 

لباس هایی که اینجا داشتم و پوشیدم و حوله رو دور سرم پیچیدم. 

چند تقه به در خورد… نگاهی به خودم توی آینه انداختم و گفتم

_بیا تو . 

در باز شد و قامت مهرداد توی دیدم اومد . 

 

با دیدنم لبخند محوی زد،حس کردم صورتش گرفته ست.  

پرسیدم: 

_چی شده؟ 

در و بست و گفت

_یزدان به هوش اومد.  

نفس راحتی کشیدم و گفتم

_خداروشکر. 

اخماش در هم رفت و گفت

_کاش می مرد. 

_حواست هست چی می گی مهرداد؟ اگه می مرد تو چی می شدی؟ 

_مهم نبود… حاضر بودم تو زندان بمونم اما اون عوضی دیگه نفس نکنه. وای غمت نباشه… نمی ذارم دیگه توی این کشور بمونه. 

 

انقدر مصمم حرف می زد که ازش می ترسیدم. 

_ازت شکایت کرده؟ 

_نکرده. 

وقتی یزدان شکایت نکرده یعنی نقشه های دیگه ای داره. 

زمزمه کردم

_اون دست از سرم بر نمیداره.

تک خنده ای کرد و به سمتم اومد .. دستشو روی گونه م گذاشت و گفت

_فکر کردی جرئتش و داره؟ 

خندم گرفت

_فکر نکنم.آخه یه جوری زدیش که رفت تو کما . 

فکش قفل شد و با نفرت گفت

_بیشتر از اینا حقش بود لاشخور

 

 

چیزی نگفتم.توی صورتم کنکاش کرد و گفت 

_خوشگل شدی. 

لبخند کم جونی زدم و گفتم

_برمیگردی دانشگاه ؟ 

_برمی گردم،ولی روی تو یه نفر سختگیریم زیاد میشه.  

خندیدم

_باید بترسم؟ 

_بترس چون هیچ ارفاقی در کار نیست . 

خنده م شدید شد و گفتم

_به همه میگم .

معنی دار نگاهم کرد و گفت 

_چیو؟ 

سکوت کردم. 

سرش و نزدیک آورد و خمار گفت

_اینکه دیوونتم؟ 

نفسم از این همه نزدیکی گرفت،در این حالی که دلم براش تنگ بود اما کنارش معذب بودم… 

انگار حسم رو درک کرد که ازم فاصله گرفت و گفت

_امروز و استراحت می کنی از فردا فقط درس،باشه؟ 

سری تکون دادم که گفت

_الانم یه صبحانه ی مفصل انتظار شما رو می کشه خانم کوچولو . 

دستم رو کشید و به سمت در اتاق برد . شاید این هم شروع دوباره ی منو مهرداد بود .

* * * * * * 

سرم و بین دستام گرفتم… داد و بیداد مهرداد داشت از حد نرمال خارج میشد.  

_گه خورده مرتیکه ی حروم لقمه که طلاق نده.فکر کرده من اجازه میدم رنگ ترانه رو ببینه؟ 

 

می دونستم یزدان به این راحتی ها دست بردار نیست،اصلا ممکن نبود. نمی دونم وکیل چی میگه که فریاد مهرداد کل خونه رو می لرزونه 

_بره شکایت کنه،هر گهی که میخواد بخوره.ترانه تو خونه ی منه تا من نخوام پاش از این خونه بیرون نمیره.

 

نگاهش کردم،قیافه ی کبود شدش منو می ترسوند. حس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنه

بلند شدم خواستم به سمتش برم که گلدون روی میز پرت کرد و فریاد کشید :

_کدوم ماموری می تونه اونو از خونه ی من ببره؟فکر کردی می ذارم یه دقیقه با اون حرومی زیر یه سقف باشه؟

 

 

ترسیدم… یعنی ممکن بود یزدان منو ببره؟ 

نمی دونم وکیل چی گفت که مهرداد با عصبانیت تلفن و قطع کرد و کوبیدش به زمین.  

 

دستش رو با کلافگی لای موهاش فرستاد.با نگرانی گفتم

_چی شد؟ 

 

با فکی قفل شده گفت 

_اون عقد چون تو حامله بودی و نگفتی باطله اما منِ خر نمی تونم سینه سپر کنم و بگم از من حامله بودی چون صنمی با هم نداشتیم.مدرکی نیست.اون حروم لقمه هم همه جا گفته بچه مال خودش بوده. 

 

 

لبمو گزیدم با اینکه خودم نگران بودم اما گفتم

_آروم باش تا من نخوام کسی نمی تونه منو به زور ببره.ببین دانشگاه هم دیر شد… فکرشو نکن 

 

نگاهشو کلافه به ساعت انداخت و دوباره به موهاش چنگ انداخت. 

 

بدون حرف کلید و موبایلش و برداشت. پشت سرش رفتم… 

 

داشتیم می رفتیم دانشگاه که وکیل زنگ زد و با حرفاش مهرداد و دیوونه کرد. 

 

سوار ماشین شدیم،کل راه از عصبانیت فقط گاز می داد و منم از ترس جرئت حرف زدن نداشتم.  

بالاخره رسیدیم. 

 

ماشین و پارک کرد نفس عمیقی کشید و گفت

_به هیچی فکر نکن فقط روی درست تمرکز داشته باش.نمی خوام افت کنی 

 

سری تکون دادم. خواستم پیاده بشم که مچ دستمو گرفت .برگشتم،لبخندی زد و گفت

_با هم می ریم. 

نگران گفتم

 

_الان نه مهرداد.هنوز پرونده ی یزدان بسته نشده. بعدم تو تازه با الناز توی چشم بودی یه مدت بگذره بعد . 

 

_برای من مهم نیست. 

_برای من مهمه،خواهش می کنم یه مدت کوتاه .

مردد نگام کرد اما در نهایت سر تکون داد ..

 

زودتر از مهرداد پیاده شدم و به سمت دانشگاه رفتم . می دونستم پشت سرم میاد… صدای پچ پچ ها خیلی خوب به گوش میرسید همه از اومدن استاد آریا فر خوشحال بودم… 

 

برای لحظه ای سرم و برگردوندم اما با دیدن صحنه ی رو به رو خون توی رگم جوشید .

 

هفت هشت تا دختر دور مهرداد رو گرفته بودن و هر کدوم با لوندی چیزی می گفتن

 

نتونستم طاقت بیارم.به سمتش رفتم یکی از دخترا گفت

_رفته بودید ماه عسل استاد چرا برگشتید؟ 

نگاه مهرداد به من افتاد. 

خواست به سمتم بیاد که یکی دیگه از دخترا گفت

_حلقتون کجاست؟ 

با این حرف بینشون همهمه افتاد .

مغموم خواستم برگردم که صدام زد; 

_ترانه. 

مثل برق بهش نگاه کردم و با نگاه التماس کردم چیزی نگه. 

همه ی دخترا معنادار به من نگاه می کردن. 

لبخند مصنوعی زدم و گفتم

_بله استاد .

انگار التماس نگاهم رو خوند که سکوت کرد اما همون صدا زدنش هم برای همه شک برانگیز بود. 

 

_استاد خانمتون کجاست؟ 

مهرداد کلافه جواب همه رو داد 

_خانما لطفا! من عجله دارم . 

به هزار بدبختی از بینشون اومد بیرون. پشت سرش رفتم و با صدای ضعیفی گفتم

_خواهش می کنم کسی نفهمه. 

 

با همون کلافگیش گفت

_بالاخره که چی؟ 

_باید یه مدت آب ها از آسیاب بیوفته. 

 

خواست حرفی بزنه که به یکی از استادا برخورد کرد.استاد تهرانی که به خاطر ثروتش معروف شده بود و همه ی دخترا خودشونو کشته بودن تا این استاد گوشه چشمی بهشون بندازه.

هر چند از چند نفر شنیدم سر و گوشش می جنبه اما همیشه ی خدا اخمو بود و سر کلاسش کسی حق نفس کشیدنم نداشت.  

 

با دیدن مهرداد ابرو بالا انداخت و گفت

_برگشتی پسر! 

مهرداد خندید و گفت

_نرفته بودم. 

 

بقیه ی حرفاشونو نشنیدم چون از کنارشون رد شدم و به سمت کلاسم رفتم. 

امروز اولین کلاسم با استاد تهرانی بود و خدا خدا می کردم که صحبتشون با مهرداد طول بکشه چون سر کلاس اون کسی حق فکر کردن هم نداشت و همه باید شش دنگ حواسشونو به درس می دادن

 

آرزوم برآورده نشد و استاد بعد از پنج دقیقه با همون اخم و غضب همیشگیش وارد شد و همه طبق معمول نفساشونم با احتیاط می کشیدن

 

هر کاری می کردم حواسم پی حرفاش نمی رفت.مدادم رو بی هدف روی برگه ی سفید حرکت دادم و به مهرداد فکر کردم. 

یعنی یزدان راضی به طلاق میشد؟ ممکن بود با زور منو به خونه ش بفرستن؟

اگه شکایت کنه و منو به زور به خونش ببره چی؟ 

از این فکرا لرز به تنم افتاد . 

داشتم با درموندگی به آینده فکر می کردم که صدای خشن استاد تهرانی رو  شنیدم

_خانم شما تشریف ببرید بیرون . 

سرمو بلند کردم و با دیدن نگاه تندش رو به خودم هاج و واج نگاهش کردم و گفتم 

_چرا؟ 

_انگار فکرتون زیادی مشغوله بفرمایید بیرون هر وقت حواستون جمع بود می تونید تو کلاس شرکت کنید . 

 

اخمام از لحن تندش در هم رفت.  

بلند شدم و با عصبانیت وسایلمو جمع کردم و از کلاس بیرون زدم. با حرص قدم برداشتم و غریدم

_عقده ای. 

داشتم به سمت بیرون می رفتم که مهرداد و دیدم.  مشغول تدریس بود ولی در کلاس نیمه باز بود و می تونستم ببینمش . 

 

لبخند محوی زدم.برای من جذاب ترین استاد مهرداد بود… حتی تهرانی با اون تیپ و قیافه ی لاکچری و ثروت معروفش توی چشم من نمی تونست سر تر از مهرداد باشه .

 

برای لحظه ای سرش برگشت و نگاهش به من افتاد.  رشته ی کلام از دستش در رفت .. لبخندی زدم… بحث و رفع و رجوع کرد و به بهانه از کلاس بیرون اومد… 

نگاهی بهم انداخت و گفت 

_چیزی شده؟ 

سرمو به علامت منفی تکون دادم 

_پس چرا اینجایی؟

مغموم گفتم

_استاد از کلاس بیرونم کرد چون تو فکر بودم.  

متعجب گفت

_کی؟ آرمین؟ 

گیج گفتم

_اسمشو نمیدونم فامیلش تهرانی گند دماغِ خودشیفته ست. اه با اون اعتماد به سقفش فکر کرده کی هست الدنگ دو قرون پول صدقه سر ارث باباش داره فکر کرده رئیس جمهوره. 

 

لبخندی به غر زدنم زد و گفت

_زود قضاوت نکن کوچولو اتفاقا تمام ثروتش از زحمت خودشه.خیلی هم آدم شوخ و باحالیه ولی خوب به دانشجو جماعت نباید رو بدی 

 

چشمکی زد که چشم غره ای بهش رفتم 

با همون خنده گفت 

_عیب نداره برو توی بوفه یه چیزی بخور منم برم تا اینا کلاسو رو سرشون نذاشتن .

 

سری تکون دادم. خواستم برم که صدام زد. 

برگشتم.با لبخند محوی گفت

_مواظب خودت باش. 

پلکامو روی هم گذاشتم و بی حرف ازش دور شدم.

 

نگاهی به کتلت سرخ شده انداختم،به جبران بار قبل این بار تمام سعیمو کردم که خوب از آب در بیاد . 

فکر کنم بهتر از بار قبل شده بود،با یاد آوری اون روز که سه قاشق فلفل به خورد مهرداد دادم لبخندی روی لبم نشست. 

همون لحظه دستی دور شکمم حلقه شد. ترسیده ماهیچه های تنم و منقبض کردم.نفس هاش به کنار گوشم خورد و صداشو زمزمه وار شنیدم 

_چی کار کردی تو ؟با دستای خوشگلت برا من غذا درست کردی؟ 

 

لبخندی زدم و گفتم

_فکر کنم دیگه به دست پخت من اعتماد نکنی ولی این بار سعی کردم تندش نکنم . 

 

منو به سمت خودش برگردوند و دستشو دور کمرم حلقه کرد .. نگاهی به موهای خیسش انداختم و گفتم

_چرا موهاتو خشک نکردی؟

_آخه دلم برات تنگ شد . 

خندیدم

_تو همین فاصله ؟ 

مثل پسر بچه های مظلوم سر تکون داد.  

روی پنجه ی پا بلند شدم و زیر گلوشو عمیق بوسیدم. 

عطر نداشت و من قسم میخورم بوی تنش از هر عطری بهتر و مست کننده تر بود .

 

ازش فاصله گرفتم.با لبخند بهم نگاه کرد و گفت 

_خیلی دلبری می کنی . 

ریز خندیدم و خودمو توی بغلش انداختم. 

حلقه ی دستشو تنگ تر کرد. 

با آرامش چشمامو بستم و گفتم

_دوستت دارم.

نفس عمیقی کشید و خش دار گفت

_من می میرم برات.

_هیچ وقت تنهام نذار باشه؟ 

_معلومه که تنهات نمی ذارم ترانه،هنوز نفهمیدی همه جون منی؟ 

لبخندم پررنگ تر شد… خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ در اومد. 

متعجب از بغل مهرداد بیرون اومدم و گفتم

_منتظر کسی بودی؟ 

جواب داد 

_نه… نمی دونم کیه که نگهبان تا بالا راهش داده 

به سمت در رفت .پشت سرش رفتم و از پشت دیوار نگاه کردم. 

در رو باز کرد. با دیدن پلیس ها رنگ از رخم پرید . 

صدای جدی مهرداد رو شنیدم که گفت 

_بفرمایید. 

پلیس گفت 

_مهرداد آریا فر شما هستید ؟ 

_خودمم… امرتون؟ 

_باید با ما تشریف بیارید کلانتری ازتون به جرم آدم ربایی شکایت شده

 

خشکم زد،سریع یه روسری سرم انداختم و رفتم جلوی در. 

با استرس گفتم

_کی شکایت کرده؟ 

به جای مامور مهرداد جواب داد: 

_معلومه کی شکایت کرده. 

پلیس نگاهی به من انداخت و گفت

_شما ترانه زند هستین؟ 

سر تکون دادم و گفتم

_آره منم ولی با میل خودم اینجام کسی منو ندزدیده. 

_ شوهرتون از این اطلاع دارن؟ باید با ما تشریف بیارید کلانتری. 

مهرداد عصبی غرید: 

_به اون چی کار دارید؟ 

_ اگه ثابت بشه به جرم خیانت به همسر .. ایشون حق ندارن بدون اجازه ی شوهرشون تو خونه ی شما باشن.نسبتی با هم دارید؟؟ 

 

دو تامون ساکت شدیم.اما مهرداد با عصبانیت گفت: 

_ اون هیچ جا نمیاد اون نامردی که شکایت کرده یه لاشخوره که این دخترو تا حد مرگ زده. 

 

مامور با کلافگی گفت 

_همه ی اینا توی کلانتری مشخص میشه لطفا مجبورمون نکنید دستبند بهتون بزنید . 

 

با درموندگی نگاهی به مهرداد عصبانی انداختم و ناچارا به اتاق رفتم. داشتم مانتومو می پوشیدم که اومد .. با عصبانیت طول و عرض اتاق رو طی کردو کلافه گفت 

_من باید اینو می کشتم. 

با اینکه خودم استرس داشتم اما به سمتش رفتم و گفتم

_چیزی نمیشه مهرداد من بهشون میگم با من چیکار کرد نمی تونن به زور منو با اون بفرستن .

 

پوست لبش و کند و گفت 

_من حتی نمی خوام چشم اون عوضی به تو بیوفته حالیته؟به خدا از زندان نمی ترسم گه اضافه بخوره دهنشو صاف می کنم.

 

لبخندی زدم و گفتم

_بریم هامون . 

سری تکون داد. به کتش چنگ زد و پوشید. بی هیچ ترسی دست منو کشید و درو باز کرد

جلوی اون پلیس ها معذب بودم اما مهرداد دستمو ول نمی کرد.

پایین که رفتیم مهرداد در کمال یک دندگی با پلیس دهن به دهن گذاشتو آخر هم با قدرت کلامش پشت فرمون ماشین خودش نشست و پاشو روی گاز فشار داد .

 

جلوی کلانتری ماشین رو پارک کرد. تمام مدت پلیس ها پشت سرمون میومدن. پیاده شدیم… مهرداد خواست به سمتم بیاد که ناشیانه جلوتر ازش به راه افتادم مبادا باز دستمو بگیره. نمی خواستم بیشتر از این توی دردسر بیوفتیم. 

 

فهمید و اخم بین ابروهاش پررنگ تر شد.داخل دنبال مامور پلیس رفتیم،توی راهرو پیچید.از دور یزدان رو با سری بسته شده و صورتی کبود دیدم.هنوز زخماش خوب نشده بود. 

 

نتونستم جلوتر برم و همون جا خشکم زد،یاد کتکاش افتادم،یاد بچم… نفرت وجودمو پر کرد..اونم چشمش به من افتاد و بهم خیره شد… 

 

مهرداد با عصبانیت به سمتش رفت و بی ملاحظه داد کشید: 

_انگار کم زدمت که هنوز دمت قطع نشده.مرتیکه تو چه آدمی هستی آخه؟چه حروم زاده ای هستی؟ 

 

داشت بهش حمله می کرد که دو نفر جلوش و گرفتن.عصبانی تر داد زد: 

_پشیمونت می کنم عوضی.مثل سگ از گه خوریات پشیمون میشی.

 

یزدان بدون اینکه حرفی بزنه به من خیره شده بود و همین عصبانیت مهرداد و بیشتر تر کرد. 

همون لحظه در اتاق باز شد و پلیسی با عصبانیت گفت

_چه خبره اینجا؟ 

یکی از سربازا احترام نظامی گذاشت و گفت

_این آقا داد و هوار راه انداخته سرگرد.

سرگرد نگاهی به مهرداد انداخت و جدی گفت

_بفرمایین داخل .

رو کرد به یزدان و گفت

_شما منتظر باش. 

مهرداد نگاهی به من انداخت و با ابرو اشاره کرد که برم بیرون. سری تکون دادم،با تهدید نگاهی به یزدان انداخت و وارد اتاق شد. 

در که بسته شد بر خلاف خواسته ی مهرداد به سمت یزدان رفتم . 

 

نگاهی با نفرت بهش انداختم.لبخندی زد و گفت

_همسر عزیزم چطوره؟ 

عصبانی غریدم:

_ببند دهنتو یزدان،چرا این کارو می کنی؟ 

_برای پس گرفتن خانوم خوشگلم از یه دزد… 

حرفاش داشت عصبانی ترم می کرد. به زور جلوی فریادم و گرفتم و گفتم

_خفه شو…ازت متنفرم. 

لبخندی زد و گفت

_ولی من هنوز دوستت دارم عزیزم،محاله ولت کنم

 

خون خونمو می خورد باور نمی کردم یزدان تا این حد وقیح باشه،می گفت دوستت دارم اما من از چشماش می خوندم که دروغ میگه. توی چشماش چیزی بود که من و می ترسوند. انگار آتیش انتقام توی وجودش شعله می کشید 

اگه مجبور می شدم به خونه ی این آدم برم  قطعا این بار منو می کشت. 

انگار ترسم و فهمید که قدمی بهم نزدیک شد.بازومو گرفت و سرشو نزدیک آورد. کنار گوشم زمزمه کرد 

_هنوز خیلی کارا مونده که با هم نکردیم.من ولت نمی کنم،داغ اون استاد قلابی به دلت میمونه همسر عزیزززمم. 

 

لرز به تنم افتاد . ازش فاصله گرفتم و زیر نگاه سنگینش از کلانتری بیرون رفتم.توی هوای آزاد چند تا نفس عمیق کشیدم.. خدایا عاقبت چی میشد ؟ قرار بود چه اتفاقی بیوفته؟ 

روی صندلی نشستم…نمی دونم چقدر گذشت که حضور یه نفرو کنارم حس کردم. 

برگشتم.مهرداد بود که کلافگی از سر و روش می بارید . 

 

نگران گفتم

_چی شد ؟ 

هر دو دستش رو لای موهاش فرو برد و جواب نداد . نگران تر دستمو روی شونه ش گذاشتم و گفتم

_مهرداد با توعم چی شد ؟ 

به سمتم برگشت. با دیدن چشماش سکوت کردم.چشماش قرمز شده بود و نم اشک داشت . 

 

با صدای خش داری گفت 

_میخوان تو رو ازم بگیرن. 

 

رنگم پرید. با تته پته گفتم

_یعنی چی؟ 

_اون حروم لقمه گفته من با تو رابطه ی نامشروع داشتم.بهشون گفتم سگ کتکت زده اما از قبل فکرشو کرده بود .منکر نشده که کتک زده اما میگه چون فهمیدم زنم با یکی دیگه رابطه داره زدمش.اونا هم حق و به اون دادن… ولی خوب تحقیقات ادامه داره،قراره که دادگاه تشکیل بشه اما تا روز دادگاه تو نمی تونی بیای خونه ی من . 

 

اشکم در اومد و گفتم

_چیکار کنم؟ مهرداد من نمی خوام با یزدان برم . 

دستمو فشرد و گفت 

_نمیذارم با اون لاشخور بری ترانه،قول میدم.  

نگاهی به چشمای ترسیده م انداخت و گفت

_الان منتظر توعن. برو و همه ی لاشخوری های اون عوضی و بگو… 

سری تکون دادم و بلند شدم . 

مهرداد هم همراهم اومد و جالب اینکه یزدان این بار اصلا نگاهم نکرد معلوم بود با وجود همه چیز بد از مهرداد حساب می بره.

به اتاق سرگرد رفتم و نشستم.ازم پرسید که چرا با یزدان ازدواج کردم و آیا با مهرداد رابطه ای داشتم یا نه.منم بهش گفتم که برای دوری از مهرداد با یزدان ازدواج کردم ولی با هیچ کدوم هیچ رابطه ای نداشتم و کتک های یزدان از همون روز اول بوده و من فرصت بیرون رفتنم نداشتم . 

 

انگار قانع شد اما گفت که تا زمان تشکیل دادگاه نمی تونم خونه ی مهرداد بمونم بازم خداروشکر که به زور منو خونه ی یزدان نفرستاد . 

 

از اتاق بازجویی که بیرون اومدم خبری از یزدان نبود.  مهرداد با کلافگی از جاش بلند شد.  براش مختصر توضیح دادم که چی شده.انگار آروم گرفت که حداقل با یزدان نمیرم اما خوب تا تشکیل دادگاه حق رفتن به خونه ی مهرداد رو نداشتم .

 

 

* * * * * 

_یعنی چی استاد؟شما هنوز سه جلسه هم نمیشه که برگشتید می خواید امتحان بگیرید؟ 

مهرداد با اخم گفت

_ جلسه ی پیش گفتم . 

از اخم و تخمش مطمئن بودم اگه کسی حرفی بزنه فاتحش خوندس،راستش جلسه ی قبل مهرداد گفت امتحان داریم اما قطعی نگفت و یه جورایی گفت اماده باشید .

من که می دونستم برگه ی سفید میدم برای همین زیاد حرفی نزدم . 

 

یکی دیگه از دخترا گفت 

_استاد حالا چی میشه جلسه ی بعد بگیرید به خدا ما … 

حرفش با فریاد بلند مهرداد قطع شد 

_پس شما سر کلاس چه غلطی می کنید که مثل بچه های راهنمایی عرضه ی یه امتحان ساده رو ندارید؟مرتب بشینید برگه ها رو بدم نمره هم تاثیر مستقیم تو قبولی تون داره. 

 

این بار رسما همه لال شدن.منم ترسیدم از طرفی نگرانش بودم. دیشب بعد از کلانتری به خونه ی خودم رفتم و بهش زنگ زدم اما جواب نداد امروز هم انقدر عصبانی بود که جرئت نزدیک شدن بهش رو نداشتم

 

برگه ها رو که پخش کرد همه ساکت شدن… کسی جرئت تقلب نداشت برای همین رنگ از روشون پریده بود . 

نگاهی به سوالات انداختم،واقعا هیچی بلد نبودم،اون لحظه هم ذهنم تماما درگیر یزدان و آینده بود . 

سرمو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم،فوقش برگه رو سفید میدادم. 

داشتم به این فکر می کردم که یزدان چقدر آدم خطرناکی بوده،هنوز هم هست.هنوز هم وقتی می بینمش چهار ستون بدنم می لرزه. 

 

غرق افکارم بودم که دستی روی کمرم نشست.سرم و بلند کردم و اولین چیزی که دیدم چشمای مهرداد بود. 

مثل همیشه آخر کلاس نشسته بودم ولی اگه یه نفر سرش رو بر میگردوند بدبخت میشدم. 

 

با التماس نگاهش کردم که دست برداره اما اون خیره به چشم هام بود .

دستم رو که روی میز بود گرفت و به سمت لب هاش برد .چشماشو بست و عمیق دستم رو بوسید 

با ترس نگاهی به کل کلاس انداختم… همه روی برگه هاشون خیمه زده بودن.  

دستم و از دستش کشیدم.معنادار نگاهم کرد و همون جا ایستاد.

به ظاهر حواسم رو به برگه دادم اما درواقع تمام فکرم پیش مهرداد بود. فکر می کردم باهام قهره که دیشب جوابم رو نداد و امروز هم بهم نگاه نکرد.اما الان… 

 

متوجه ی دو سه میز جلوتر از خودم شدم که دختری به طرز ماهرانه ای داشت تقلب می کرد. 

از اونجایی که این دختر کسی بود که راه به راه برای مهرداد عشوه میومد تصمیم گرفتم که لوش بدم. 

 

سرم و بلند کردم و به مهرداد نگاه کردم.نگاهش با خونسردی روی همون دختر بود . 

معلوم بود مهرداد تیز تر از این حرفاست که کسی سر کلاسش تقلب کنه 

به سمتش رفت و برگه رو از زیر دستش کشید .

صدای دختره بلند شد که مهرداد با تحکم دستش رو روی بینیش گذاشت و به در کلاس اشاره کرد… 

دختره ناچار از جاش بلند شد و از کلاس بیرون رفت . 

مهرداد دوباره به سمتم اومد. 

برگه ی تقلب دختره رو روی میزم گذاشت… متعجب نگاهش کردم که چشمکی زد و محو خندید. 

چشمم به برگه ی تقلب افتاد… 

 

یه زمانی منم وقت می ذاشتم و یه تومار تقلب می نوشتم . 

گل از گلم شکفت،گاهی وقتا پارتی بازی هم بد نبود .. با خوشی روی برگه م خیمه زدم و تقلب های دختره رو رو نویسی کردم

 

همه برگه هاشونو تحویل دادن و یکی یکی بیرون رفتن،توی کلاس فقط  چهار پنج نفر دیگه مونده بودن منتظر موندم تا همه برن ولی انگار قصد بلند شدن نداشتن. 

بالاخره مهرداد اعلام کرد که تایمشون تموم شده .

آخرین نفر برگه ی منو گرفت. همه که از کلاس بیرون رفتن درو بست،با نگرانی گفتم 

_خوبی؟ چرا دیشب تلفن تو جواب ندادی؟امروزم انقدر عصبی بودی!  

بی حوصله گفت 

_دیشب و ول کن حالم خوش نبود.سرم داره می ترکه بخوامم نمی تونم خوش اخلاق باشم. 

 

حدس می زدم،از رگه های قرمز چشمش معلوم بود . گفتم 

_برو خونه استراحت کن . 

عمیق نگاهم کرد و گفت 

_تو نباشی اون خونه برام جهنمه .

لبخندی زدم.با دلتنگی بغلم کرد و گفت 

_تف به ذات اون حروم زاده که این طوری بی خوابم کرد . 

دستامو دور شونه هاش حلقه کردم و گفتم 

_غصه نخور دیگه. 

ازم فاصله گرفت ،عمیق پیشونی مو بوسید و گفت 

_مواظب خودت باش،شبا رو تو بپوشون،غذاتم کامل بخور.. 

سر تکون دادم،خواست چیزی بگه که موبایلش زنگ خورد.نگاهی به صفحه انداخت،با فضولی سرک کشیدم که دیدم روش اسم آرمین زدم.ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم ،همیشه از این بشر می ترسیدم. 

مهرداد جواب داد و انگار استاد بهش گفت توی اتاقشه که مهردادم گفت الان میام. 

تلفن و که قطع کرد و گفتم 

_تو با استاد تهرانی رفیقی؟

سری تکون داد و گفت 

_خیلی وقته چطور مگه؟ 

صدامو آروم کردم و گفتم 

_خلاف کاره؟آخه خیلی پولداره هر روز سوار یه ماشین میشه. خودشم ترسناکه. 

چشم غره ای به سمتم رفت و گفت

_اینا دلیل بر این میشه که اون خلافکاره 

ریز خندیدم و گفتم

_نه ولی خدایی خیلی ترسناکه.

دیدم همچنان بهم زل زده،قیافه ی متفکری گرفتم و گفتم

_اما خیلی خوشتیپه،مخصوصا هیکلش که… 

با یه دستش گونه هامو گرفت و با جدیت گفت 

_غیر از من به کسی نگاه کنی چشماتو در میارم ترانه. 

انقدر جدی گفت که یه لحظه دست و پامو گم کردم اما لبخندی زدم حسودی از قیافش می بارید.در حالی که به زور جلوی خندمو می گرفتم گفتم

_خوب استادمه چطور نگاهش نکنم؟ 

گونم و ول کرد و همون طور که به سمت در می رفت گفت 

_منم از این به بعد هر چی دانشجوی خوشکل دیدم به هیکلشون زل می زنم بالاخره دانشجومن دیگه. 

از کلاس بیرون رفت و به صدای بلند پر از حرصم گوش نداد

 

با سری پایین افتاده شروع به قدم زدن کردم.از امروز ظهر با مهرداد قهر بودیم،نه اون به من نگاه می کرد نه من به اون.  

هر دوتامونم سر یه موضوع کوچیک که حق با من بود.حالا من به هیکل استاد تهرانی نگاه کنم عیبی نداره چون اون مرده،اما اگه اون به هیکل دانشجوهاش نگاه کنه خیلی نامردیه. 

هر چند همچین کاری نمی کردی ولی خوب نباید به منم می گفت.  

توی عالم خودم بودم که صدای بوق ماشینی رو کنارم شنیدم 

برگشتم و با دیدن یزدان خشکم زد. 

چشمکی زد و گفت 

_سوار نمی شی خانمم؟ 

نمی دونم چرا تا این حد ازش می ترسیدم. بدون اینکه به حرفش توجه کنم با قدم های تند تری شروع به راه رفتن کردم..  صداشو شنیدم که می گفت :

_ببین این طوری فرار می کنی ولی یه روز دوباره به اون خونه برمی گردی. دعا کن برگردی چون اگه برگردی خوشبختی چون اون طوری حرصم و سر تو خالی می کنم اما اگه نیای اون استاد قلابی تقاص پس میده. یهو بهت زنگ می زنن می بینی یه ماشین بهش زد و… مهرداد پر . 

 

خشکم زد،یعنی ممکن بود آسیبی به مهرداد برسونه ؟ انگار ترسم و فهمید که گفت 

_سوار شو .قبل از اینکه یه بلایی سر عشقت بیاد با من راه بیا. 

 

به سمتش برگشتم. 

خواستم حرفی بزنم که ماشین مدل بالایی جلوی یزدان نگه داشت. با اینکه شیشه هاش دودی بود اما حدس زدم استاد تهرانی باشه چون اون بود که هر روز سوار یکی از این ماشین ها میشد . 

حدسم درست بود. از ماشین پیاده شد و با اخم نگاهی به یزدان انداخت که من به جای اون ترسیدم. 

 

به من نگاه کرد و گفت 

_مشکلی پیش اومده خانم زند ؟ 

لبمو گزیدم و گفتم

_نه… یعنی راستش آره. 

انگار در جریان همه چیز بود،نگاه بدی به یزدان انداخت و گفت 

_گورتو کم کن تا خودتو و لگنتو نفرستادم هوا . 

یزدان ساکت شد چون می دونست تهرانی می تونه با سه سوت از دانشگاه اخراجش کنه.دعوا راه ننداخت اما با مکث گفت 

_زنمه اختیار زنمم ندارم؟ 

پوزخندی روی لب تهرانی نشست . 

دستش رو روی سقف ماشین یزدان گذاشت و با لحنی متفاوت گفت 

_برو اینارو به کسی بگو که حروم زاده هایی مثل تو رو نشناسه. طلاقت و که میگیری هیچ،مثل سگ دمتو می ذاری رو کولت و از این مملکت فرار می کنی. هنو مادر نزاییده کسی که پا رو دم رفقای ما بذاره.مفهوم شد؟ حالا راه بنداز این ابوتیاره رو . 

 

یزدان نگاهی با خشم و تهدید به من انداخت و با عصبانیت پاشو روی گاز فشار داد.

 

با خجالت به استاد تهرانی نگاه کردم،نیم نگاهی با اخم بهم انداخت و بدون اینکه حرفی بزنه سوار ماشین شد و پاشو روی پدال گاز فشار داد . 

حرصم گرفت،حالا من نمی خواستم سوار بشم ولی اون که انقدر دم از رفاقت می زنه نباید یه تعارف بکنه؟

چپ چپ به مسیر رفتنش نگاه کردم و با حرص به راهم ادامه دادم .

 

* * * * * * * 

توی اتاقم داشتم درس می خوندم،این مدت انقدر نخونده بودم که الان کلا یادم رفته بود چی به چیه!  

نگاهم و روی اعداد و ارقام لعنتی انداختم و سعی کردم که ازش سر در بیارم اما هر کاری می کردم بلد نبودم. داشتم زیر لب به هر چی درس و کتابه فحش می دادم که کسی به پنجره م کوبید .

با ترس بلند شدم. پنجره ی من توی حیاط بود و محال بود یکی از کوچه سنگ انداخته باشه… 

وحشت زده داشتم نگاه می کردم که صدایی از پشت سرم گفت 

_اینجام کوچولو . 

بر ترس برگشتم و با دیدن مهرداد نفس حبس شدم آزاد شد . با عصبانیت به بازوش زدم و گفتم

_مریضی نصف شب این طوری میای تو؟

دستشو دور کمرم انداخت و زمزمه کرد 

_اومدم آشتی کنیم .

با اخم رو بر گردوندم و گفتم

_از آشتی خبری نیست برو با همون دانشجوهای دلبرت بپر . 

لبخند محوی زد و گفت 

_دانشجوی سوگلی من تویی وگرنه من به کسی جز تو تقلب نمی رسونم.

داشت خنده م می گرفت اما خودمو کنترل کردم و گفتم

_وظیفته. 

نگاهش رو روی لب هام سر داد و زمزمه داد :

_وظیفه ی تو چیه ؟ 

منظورش و فهمیدم و گفتم

_آدم در برابر شوهرش یه وظایفی داری مگه تو چکارمی؟ 

لبخند روی لبش ماسید تازه متوجه ی حرفم شدم خاک تو سرت ترانه با این حرفای مسخرت .یزدان هنوز شوهر من بود و من الان اینو توی سر مهرداد کوبیدم . 

 

دستش از زیر کمرم شل شد.  با نگرانی گفتم

_مهرداد من منظورم به اون نبود.  

روی صندلی اتاقم نشست.دستشو لای موهاش برد و گفت

_ به اندازه ی کافی واسه خودم سخت هست که اسم اون رو تو باشه،سخت ترش نکن. 

به سمتش رفتم دستشو گرفتم ،مجبوری سرش رو بلند کرد. لبخندی زدم و گفتم

_ببخشید .. اصلا منم می بخشمت یر به یر می شیم.حالا آشتی؟ 

 

لبخند محوی زد،دستم و کشید.روی پاش نشستم دستشو دور کمرم انداخت و سرش رو توی گردنم فرو برد و با نفس عمیقی که کشید گفت

_دلم برات تنگ شده… خیلی تنگ شده.

 

پسش زدم و گفتم

_مهرداد مگه بهت نگفتن تو این مدت رفت و آمدی با من نداشته باشی؟می خوای شرایط و سخت کنی؟ 

 

با اون چشمای خمارش بهم نگاه کرد و گفت

_کسی ندید نگران نباش.شاهدم دارم که بگه من امشب خونه ی خودمم نه اینجا. 

 

چپ چپ نگاهش کردم.لبخند جذابی زد و دوباره سرش رو توی گردنم فرو برد و کشدار گفت

_کی زن من میشی؟؟

 

ریز خندیدم و گفتم

_هیچ وقت،من قصد ازدواج ندارم میخوام ادامه تحصیل بدم. 

_بیخود از شر این یارو راحت بشیم به زور عقدت می کنم .

خنده م گرفت سرش رو بلند کرد و گفت

_به چی می خندی؟ 

خندم شدت گرفت و جواب دادم: 

_به این که هنوز عقد نکردیم اینجوری می کنی. اگه عقد کنیم می خوای چیکار کنی؟ 

 

اونم لبخند محوی زد و گفت

_اون وقت نمی ذارم یه نفس راحت بکشی،الان اوضاعت خیلی بهتره .

 

برای یه لحظه دلم براش ضعف رفت .. دستمو دور گردنش حلقه کردم و گفتم

_خیلی دوستت دارم… خیلی خیلی خیلی خیلی… 

_حواست هست خیلی دلبری می کنی ؟ 

با خنده ازش فاصله گرفتم که چشمم به جزوه م افتاد با یاد فردا از ترس پریدم و گفتم

_وای من هیچی نخوندم.بلند شو مهرداد بخدا باید این ترم و ببوسم بذارم کنار . 

 

نگاهی به جزوه م انداخت و گفت 

_شرط می بندم داشتی به دانشگاه بد و بیراه می گفتی من اومدم نه؟

نیشم شل شد و گفتم

_آره . 

با خنده گفت 

_بیا بشین من برات توضیح میدم. 

نگاهی به مهرداد که روی صندلی نشسته بود انداختم و گفتم

_دقیقا کجا بشینم؟ 

رو پاش زد و گفت 

_اینجا. 

با حرص گفتم

_به نظرت من اون مدلی درس حالیم میشه؟ 

شیطنت چشمهاشو پر کرد 

_یعنی میگی حواس تو پرت می کنم؟ 

چپ چپ نگاهش کردم. با خنده جزوه مو برداشت و روی تخت گذاشت،خودشم پایین تخت نشست و این بار به کنارش اشاره کرد و گفت 

_اگه مشکلی نداری بشین 

سر تکون دادم و نشستم مداد با یه کاغذ جلوش گذاشت و مشغول توضیح دادن شد . دستمو زیر چونم زدم و بهش خیره شدم… اما با چشم غره ای که بهم رفت مجبور شدم حواسم رو به درس بدم. چند بار هم که وسط حرفاش مزه پرونی کردم با تشر ساکتم کرد . جذبه ش موقع درس ستودنی بود… اونقدری که می تونستم بگم در نظر من بهترین استاد دنیاست

 

بی حوصله از کلاس بیرون اومدم. با اینکه دیشب مهرداد کلی برام توضیح داد اما بازم نتونستم به طور راضی کننده ای امتحان بدم . 

این ترم هم تموم بشه و من با خیال راحت کل تابستون رو استراحت کنم البته اگه یزدان اجازه بده.  

داشتم به سمت سلف می رفتم که صدای چند تا دختر توجهمو جلب کرد: 

_چقدر هم پروعه،عکسش در اومده تازه طلبکارم هست من که می دونم چی کارست دیگه.صیغه ی استادا میشه و ازشون میچاپه این تهرانی رو هم گیر آورده.فردا هم لابد نوبت استاد آریافر و استاد سرافرازه و لابد بعدشم می خواد بره تو کار استاد های مسن تر اول هم می چسبه به استاد یزدی چون از همه پولدار تره ببینید کی گفتم. 

 

دستی سر شونه ی دختره زدم و پرسیدم: 

_کیو میگی؟

اشاره ای کرد و گفت 

_همون دختره که سرش تو موبایلشه،چند وقت پیش تو دانشگاه پخش شد که صیغه ی استادا میشه و پول میگیره الانم با استاد تهرانی می پره.  

 

متعجب به دختره نگاه کردم،بهش میومد وحشی باشه اما نمیومد اون کاره باشه چون ظاهر آنچنانی نداشت و یه آرایش کمرنگ روی صورتش بود . 

از اونجایی که بوی بدی به مشامم میخورد به سمتش رفتم… کنارش ایستادم و گفت 

_سلام .

سرش و بلند کرد و با لحن نه چندان دوستانه ای گفت 

_علیک سلام… فرمایش؟ 

گفتم

_ من یه چیزایی شنیدم،اون جا داشتن می گفتن که تو… 

وسط حرفم پرید و گفت: 

_من چی؟ خرابم؟ 

از حاضر جوابیش خوشم اومد . لبخندی زدم و دستم و به سمتش دراز کردم و گفتم

_من ترانه زندم دانشجوی ترم دو..  

با تردید باهام دست داد و گفت 

_هانا مجد… ببینم واسه جاسوسی اومدی؟ 

خندیدم و گفتم

_نه ولی از اونجایی که گفتن تو سراغ همه ی استادا میری اومدم ببینم همچین دختری هستی یا نه ! 

تک خنده ای کرد و گفت 

_فرضا که باشم،گلوت پیش کدوم استاد گیر کرده که ترسیدی ازت بقاپمش؟ 

خواستم جواب بدم که نگاهم به ته سالن افتاد .. مهرداد و استاد تهرانی در حالی که مشغول حرف زدن بودن به این سمت میومدن. هانا رد نگاهم و دنبال کرد و گفت 

_نکنه خاطر خواه آرمینی آره؟اون چی؟ اونم خاطرخواهته؟ 

گیج گفتم 

_آرمین کیه ؟ 

مشکوک نگاهم کرد که تازه فهمیدم منظورش استاد تهرانیه. پس راسته که باهاش سر و سری داره ولی بازم نمیشد قضاوت کرد.مگه من و مهرداد عاشق هم نبودیم؟شاید اونو استاد تهرانی هم عاشق بودن کسی چه می دونست

 

خواستم جواب بدم که مهرداد صدام زد: 

_خانم زند. 

نگاهش کردم که اشاره کرد به اون سمت برم،به سمتش رفتم و استاد تهرانی هم گویا به سمت هانا رفت.

نگاه بعضیا به ما بود برای همین فاصله مو باهاش حفظ کردم و گفتم: 

_بله؟ 

_کلاسات تموم شد ؟ 

_آره،اما منتظرم یکی از دوستام کلاسش تموم بشه و جزوه شو بهم بده . 

سری تکون داد و گفت 

_جزوه  رو بیخیال شو! برو دم در قراره که چهار نفری بریم ناهار. 

متعجب گفتم 

_چهار نفری با کیا؟ 

اشاره ای به استاد تهرانی کرد و گفت 

_با آرمین و نامزدش. 

تعجبم بیشتر شد و گفتم

_مگه هانا نامزد آرمینه؟ 

مشکوک نگاهم کرد و گفت 

_هانا رو میشناسی؟ 

سری تکون دادم

_آره الان باهاش آشنا شدم . 

زیر لب با خودم گفتم پس همه چی شایعه بوده و هانا نامزد استاد تهرانی بوده. 

هر دو شون به سمتمون اومدن،هانا به نظر بی میل میومد،استاد هم که طبق معمول اخماش در هم بود.خطاب به مهرداد گفت 

_بریم داداش؟ 

مهرداد به من نگاه کرد که سری تکون دادم… 

اون دو تا جلو راه افتادن و منو هانا هم با فاصله ازشون رفتیم. هانا با غیظ گفت 

_ کوفت بخورم من جای ناهار ..آخه این آدمه که باهاش برم سیزده به در؟ 

متعجب نگاهش کردم،مگه نامزدش نبود پس چرا اینقدر ازش کینه به دل داشت؟ 

فضولی نکردم… کوچه ی بعد از دانشگاه مهرداد و استاد تهرانی توی ماشین منتظر ما بودن.اون طور که فهمیدم ماشین استاد تهرانی فقط جای دو سرنشین داشت… هر چند اون هر روز یه ماشین سوار میشد و آدم نمی تونست تشخیص بده امروز با کدوم ماشینش اومده .

 

من و هانا عقب نشستیم،کمی از مسیر رو که طی کردیم آرمین گفت

_این یارو منفگی،باباشم قال گذاشته،ولی من دادم سابقه ی جد و آبادش و در بیارن می دونی چیه؟ اینا خانوادتن روانین. مادرش که توی تیمارستانه خودشم که پرونده ی روانی داره ولی غمت نباشه وکیلی و برات رو کردم که با خاک یکسانش کنه 

 

حدس می زدم یزدان و میگه… مهرداد سری تکون داد و گفت 

_من مطمئنم،این یارو تنش بدجور میخاره،قبلا هم ادبش کردم اما از رو نرفته .

تهرانی گفت

_تو نگران نباش این بار دیگه جرئت نمی کنه تو ایران بمونه.

 

لبخندی زدم. الحق که این دو تا مکمل هم بودن،هر دوشون هم قلدر بودن ولی استاد تهرانی سبکش با سبک مهرداد فرق می کرد. مهرداد می خواست طرف و با کتک زدن آدم کنه اما تهرانی پول میداد و زندگی طرف رو مختل می کرد

 

بالاخره مهرداد جلوی یه رستوران لوکس نگه داشت.هانا گفت

_من باید یه چیزی بگیم. 

من و آرمین بهش نگاه کردیم،با کمی من و من گفت

_من اصلا نمیدونم اینجا قضیه چیه؟ شماها کی هستین؟فقط می دونم این ترانه ست خوب استاد آریا فر و هم می شناسم ولی نمی دونم ما چه دخلی به هم داریم که الان با هم اومد پیک نیک؟

 

آرمین چشم غره ی بدی به سمت هانا رفت و گفت

_فضولی نکنی بهتره. 

_فضولی نیست،حقمه بدونم دورم چه خبره.این بابایی که ازش حرف می زنین کیه؟

مغموم گفتم

_به ظاهر شوهر من 

اخمای در هم رفته ی مهرداد و دیدم. هانا با تمسخر گفت

_اینجا علیه شوهر تو نقشه می کشن و تو عارت نمیاد ؟ 

این بار مهرداد جواب داد

_خانم مجد،ترانه مال منه،اون ازدواجم به خاطر یه سری مشکلات بود که قراره تموم بشه.

 

_مال شماست ؟ 

تا خواست جواب بده کسی به شیشه کوبید… سرمو برگردوندم و با دیدن مامور پلیس رنگ از رخم پرید . مهرداد پنجره رو پایین داد و با اخم گفت

_بفرمایید.

پلیس نگاهی به من و هانا انداخت و گفت

_خانم زند کدومتونه؟ 

با تته پته گفتم

_ منم .

گفت 

_ شوهرتون ازتون شکایت کردن،گفتن که شما بدون رضایت ایشون با آقای آریافر قرار ملاقات میذارین.  

مهرداد و آرمین با عصبانیت از ماشین پیاده شدن با ترس نگاهشون کردم. 

هانا گفت 

_چه خبره؟ 

جوابی ندادم.مهرداد هر لحظه عصبانی تر میشد .

نمیدونم آرمین به کی زنگ زد که موبایل و داد به مامور و اون هم بعد از کمی حرف زدن قطع کرد و رفت . 

چشمم به یزدان افتاد که دور از ما با عصبانیت به این سمت نگاه می کرد . 

این بار من پیاده شدم و به سمت ماشینش رفتم در ماشینش و باز کردم و داد زدم

_چقدر تو آدم پست و عوضی هستی آخه؟

انگار آرمین و مهرداد هم متوجه شدن… یزدان پوزخندی زد و گفت

_پست؟ چرا؟ چون نخواستم زنم با مرد غریبه باشه؟

خونم به جوش اومد و گفتم

_ من طلاقمو ازت می گیرم یزدان بازیچه ی دست تو نمیشم 

_منم  تو رو دست یکی دیگه نمی سپارم… 

خواستم جوابشو بدم که مهرداد بازوشو کشید و گفت 

_تو باز تنت می خاره

رمان-عروس-استاد

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.