خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان عروس استاد پارت ۱

رمان عروس استاد پارت ۱

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر منتشر شده از (رمان عروس استاد)وارد شوید

فصل دوم رمان عروس استاد در کانال تلگرام ما ایدی کانال ما [email protected] رو در تلگرامتون کپی و پست کرده و وارد کانال شوید ویا مطمعن باشید که به تلگرام وصل هستید و روی بنر بالا کلیک کنید با سپاس

روی صندلی لم دادم و مثل کارگاه به در کلاس خیره شدم . 

 

میخواستم ببینم این کیه که جای استاد حسامی اومده و نصف بچه های کلاس به و به چه چه قد و قامتشو میکنن .

 

یکی از علایقم این بود که بقیه رو با خاک یکسان کنم 

الان هم منتظر بودم استاد تازه وارد بیاد تا  اون غرورش و که بچه ها ازش تعریف میکردن و خورد کنم و ته دلم لذت کارم و ببرم .

 

یکی از پشت محکم زد رو شونم و گفت

_چته؟؟ غرق شدی؟ 

 

بدون این که برگردم گفتم:  

_خفه تا بلند نشدم… تمرکزمو بهم میریزی نمیتونم  حال این استاد جدید رو بگیرم .

 

آب و از لب و لوچه اش آویزون شد و گفت : 

_ترانه نمیدونی چی جیگریه عین این هنرپیشه ها میمونه مثل اون پسره چی بود اسمش؟ 

 

یکم به کله ی پوکش فشار آورد و با هیجان گفت: 

_آها کوزی… مثل اونه… حتی خوشتیپ تر از اون 

 

با چندش پسش زدم و گفتم

_جمع کن خودتو عقده ای پسر ندیده 

 

تا خواست حرف بزنه در کلاس و باز شد 

با دیدن مهرداد که با یه تیپ رسمی و کیف به دست اومد داخل رنگ از رخم پرید 

 

حق با فری بود زیادی از حد خوشتیپ شده بود 

اون وقت هایی که من میشناختمش خبری از این هیکل و قیافه نبود اما الان… 

 

با ترس از این که منو ببینه فوری رفتم زیر میز 

فری با دیدنم خندید و گفت:  

_چی شد پس افتادی؟ 

 

دستم و روی دماغم گذاشتم و گفتم:  

_خفه احمق این مهرداده فکر کنم باید کل این واحد و بردارم تا چشمم به چشمش نیوفته 

 

با تعجب گفت

_میشناسیش؟ 

 

تا خواستم بگم من یه زمانی دوست دختر این استاد تازه وارد بودم صدای مهرداد بلند شد 

 

_اون جا چه خبره؟

 

 

هول شدم و تا خواستم بلند بشم سرم محکم خورد به میز .

انقدر دردم گرفت که مهرداد و فراموش کردم و یه ریز شروع به غر زدن کردم :

_اوف بر پدر سازنده ی دانشگاه لعنت که از روزی که من پامو گذاشتم توی این خراب شده یه روز خوش ندیدم 

 

صدای یواش فری و شنیدم 

_ترانه خفه شو کل کلاس ساکت شدن دارن غر غر های تورو گوش میدن .

 

با یاد آوری مهرداد یکی زدم تو سرم و گفتم: 

_فری یه جوری سرشو گرم کن نیاد این ور 

 

زیر لبی گفت:  

_دیگه دیره چون داره میاد 

 

قلبم اومد توی دهنم ، فوری کتابم و از روی میز برداشتم و گرفتم جلوی صورتم 

صدای قدم های مردونه ی مهرداد و پشت بندش عطر تلخش و حس کردم 

 

لبم و گاز گرفتم… دقیقا بالای سرم وایستاده بود. 

بدون عکس العمل منتظر موندم تا ببینم چطوری رسوا میشم تا این که صداش اومد:  

 

_خانم محترم شما اونجا چیکار میکنید ؟ 

 

خندم گرفت… یه زمانی عشقش بودم الان بهم گفت خانم محترم .

البته اون از کجا میخواست بدونه منم!  

 

در کمال پررویی و خونسردی بدون اینکه کتابو از جلوی صورتم کنار بدم گفتم

 

_دارم درس میخونم. 

 

حرصی گفت : 

 

_زیر میز جای درس خوندنه؟ 

 

مثل همیشه نتونستم جلوی زبونم و بگیرم: 

_پ ن پ روی میز جای درس خوندنه. 

 

از نفس های بلندش فهمیدم عصبانیش کردم 

بیشعور زد به سیم آخر و با یه حرکت کتاب و از دستم چنگ زد 

 

دهنم باز موند و مثل احمقها بهش خیره موندم .

مهرداد هم با دیدن من…

 

 

مهرداد هم با دیدن من بدون نفس کشیدن بهم خیره موند .

مطمئنم اونم مثل من متعجب شده .

حقم داره ، از دوران دبیرستان که دوست دخترش بودم تا الان زیادی تغییر کرده بودم. 

 

کل بچه های دانشگاه با تعجب به ما خیره شدن تا این که مهرداد به خودش اومد… اخمی کرد و با جدیت گفت 

_همه سرجاشون بشینن .

بعد بدون اینکه نگاهم کنه به سمت میزش رفت .

 

حالا که منو دید قصد داشتم اذیتش کنم اما جوری که نتونه حرفی بزنه 

برای همین دو دستم و زدم زیر چونم و بهش خیره موندم .

 

تمام دو ساعت کلاس و بی وقفه بهش نگاه کردم 

گاهی اوقات رشته ی کلام از دستش در می رفت .

 

گرمش میشد و کلافه دستی به یقه اش میکشید 

ریزریزکی می خندیدم و به صورت سرخ شده اش نگاه میکردم .

 

اما از حق نگذریم انقدر با جذبه بود که هیچ کس جرئت نفس کشیدن هم نداشت .

از اون بدتر دخترای کلاس بودن که به جای گوش دادن درس رسما با نگاهشون داشتن مهرداد و می خوردن

 

کلاس که تموم شد همه از جا بلند شدن و یکی یکی از کلاس رفتن بیرون .

منم کوله ام و برداشتم… داشتم با فری از کلاس بیرون میرفتم که صداش متوقفم کرد 

 

_خانم زند شما تشریف داشته باشید

 

 

مثل برق گرفته ها وایستادم .

کلاس خالی خالی بود 

مهرداد به سمتم اومد و در کلاس و بست 

چسبیدم به دیوار… با اخم نگاهم کرد و گفت:  

_پس بالاخره آدم به آدم رسید 

 

با تته پته گفتم: 

_چه آدمی؟؟؟ م… من اصلا تو رو نمیشناسم .

 

دستشو کنار سرم روی دیوار گذاشت و خمار گفت:  

_پسری که سال باهاش دوست بودی و بی هوا ترکش کردی و نمیشناسی؟؟

 

خیلی دروغ تابلویی گفتم… مثل خنگ ها پشت کلمو خاروندم و با تعجب ساختگی گفتم : 

_عه مهرداد تویی؟ .

 

پوزخندی زد و گفت:  

_خوب… تمام این سال ها دنبالت گشتم تا بپرسم چرا؟ 

باز هم با خنگی پرسیدم : 

_چی چرا؟ 

 

عصبانی داد کشید : 

_خودتو به اون راه نزن ترانه… من عاشقت بودم به خاطر تو روی خانواده ام وایستادم چرا یهو ول کردی و رفتی؟ 

 

از دادش مثل موش شدم. 

با دستش دو طرف صورتم و گرفت و توی صورتم غرید 

_حتی خونتم عوض کردی … چراشو نمیدونم ترانه اما بد تلافی میکنم ، استاد… بدجوری حال دانشجوی بی وفا شو میگیره حالا می بینی . . 

 

تا خواستم حرفی بزنم وحشیانه لب هاشو روی لب هام گذاشت .

با چشم های گرد شده به مهرداد عصبانی که چشم هاشو بسته بود نگاه کردم .

به چه حقی منو بوسید؟ 

با مشت به سینه اش کوبیدم که جری تر شد و با ولع بیشتری لب هام و به بازی گرفت .

کم کم داشتم به وسیله ی لب های داغش جون میدادم که صدای پایی که هر لحظه نزدیک تر میشد متوقفش کرد

 

 

 

بلافاصله ازش فاصله گرفتم… هر دو با نفس نفس به هم خیره شده بودیم که در کلاس باز شد و شیدا یکی از دخترای آویزون و رو مخ اومد تو .

 

با دیدن من و مهرداد با شک نگاهمون کرد و گفت 

_استاد باهاتون کار داشتم رفتم دفتر اساتید نبودید 

 

مهرداد با اخم جواب داد 

_سر کلاس هر سوالی دارید بپرسید من الان کار دارم باید برم .

 

رسما دختره رو قهوه ای کرد و از کلاس زد بیرون .

شیدا با حرص به من نگاه کرد و گفت:  

_همین اول کاری چشمت گیر کرد به استاد؟ لقمه گنده تر از دهنت بر نداشتی؟ 

 

مثل مگس پسش زدم و گفتم 

_برو کنار باد بیاد بابا .

بعد هم بدون اینکه آدم حسابش کنم از کلاس زدم بیرون 

خداروشکر کلاس آخرمون بود داشتم تند تند می رفتم که یزدان جلوی راهمو گرفت .

خوش تیپ ترین پسر کلاس که از شانس خوبم عاشق من شده بود و برای همین امثال شیدا با من لج افتادن 

اما مطمئنم با اومدن مهرداد همین اول کاری همه یزدان و فراموش کردن. 

با نگاه عاشقش بهم خیره شد و گفت 

_چه خبر ترانه؟ 

 

مثل لات ها جواب دادم 

_چه خبری میخواستی باشه؟ گشنمه اگه اجازه بدی میخوام برم خونه به درد دل این شکم بی صاحاب برسم .

 

لبخند زد و گفت

_من می رسونمت. 

از خدا خواسته میخواستم بگم باشه که کسی کنارم ایستاد. 

برگشتم و با دیدن مهرداد عصبانی دست و پام و جمع کردم 

چنان چشم غره ای به سمتم رفت که تا فیها خالدونم از ترس خاکستر شد و ناخودآگاه گفتم:  

_اومم…نه یزدان من خودم میرم. 

 

حرفمو زدم و مثل برق ازشون فاصله گرفتم اما انگار شروع بدبختیام بود چون نرسیده به در دانشگاه مهرداد با عصبانیت خم شد و در گوشم گفت:

_کوچه پشتی وایسا خودم میرسونمت

 

 

نذاشت اعتراض کنم و با قدم های مغرور و بلند به سمت ماشین آخرین سیستمش رفت و سوار شد. 

 

اون زمانی که با من دوست بود یه پسر دانشگاهی بود که فقط یه موتور داشت. منم یه دختر دبیرستانی ساده و احمق

 

با یاد اون روزا سری تکون دادم و از دانشگاه خارج شدم .

کوچه پشتی منتظرم بود اما نمیخواستم برم .

قرار نبود هر کاری که میگه انجام بدم… 

فوری به سمت خیابون رفتم و از شانس خوبم همون لحظه اتوبوس اومد. 

 

سوار شدم و خداروشکر کردم که مهرداد و قال گذاشتم .

چون اگه میومد و زندگیمونو می دید حتما مسخره ام میکرد… شایدم دیگه کاری به کارم نداشت .

 

بدبختیام و پشت سر ریختم و به پسری که خیره به من بود چشمک زدم .

خوش خوشانش شد و با پررویی برام بوس فرستاد 

 

با چندش صورتم و برگردوندم که مطمئنم حالش گرفته شد .

ایستگاه آخر خونه ی ما بود، پیاده شدم و همون لحظه اکبربشکه رو دیدم 

همیشه ی خدا سر کوچه مشغول خوردن بود و هیچ کاری نمی کرد جز این که آمار این و اون و بگیره .

 

به سمتش دویدم و داد زدم 

_بشکه به بابام سر زدی؟ 

با دهن پر گفت

_آره خوابیده. 

 

تند تند به سمت خونمون رفتم و کلید انداختم .

حق با بشکه بود بابام خوابیده. 

بابایی که یه روز پولدارترین مرد شهر بود حالا پول عمل خودش و نداره .

اما من جور میکنم .

به هر قیمتی که شده بابام و نجات میدم حتی اگه شده به قیمت فاحشگی

 

 

 

برای بابام غذا درست کردم و داروهاش و دادم و رفتم توی اتاقم 

روی تخته زوار در رفته ام نشستم و به این فکر کردم اگه بابام تا یه ماه دیگه عمل نشه اونو از دست میدم و تک و تنها میمونم .

 

فکرای بدی تو سرم بود .

میتونستم تحمل کنم؟ دخترونگی امو پیش کش آدمای هوس باز کنم تا بهم پول بدن؟ 

جز این راه دیگه ای به ذهنم نمی رسید. 

همه ی راه ها رو امتحان کردم اما جواب نداد. 

سرنوشت منم این بود ، اینکه تا آخر عمرم تنها بمونم. 

 

با این فکر بلند شدم و رفتم حموم وقتی از حموم اومدم بیرون ست خوشگلم و بعد کوتاه ترین مانتومو پوشیدم 

یه مانتوی قرمز با ساپورت 

موهامو فر کردم و ریختم دورم و در آخر آرایش غلیظی روی صورتم پیاده کردم 

 

هه منی که اصلا آرایش نمیکردم حالا مجبورم تا مثل فاحشه ها خودم و آرایش کنم. 

 

بابام خواب بود چادرم و انداختم سرم تا توی محل نفهمن .

با کفش های پاشنه بلندم توی تاریکی شب زدم بیرون و وقتی سوار تاکسی شدم چادرم و از سرم در آوردم .

 

تاکسی طبق خواسته ام منو توی محله ی عیونی پیاده کرد .

با ترس و لرز کنار خیابون ایستادم. 

همون لحظه ماشین مشکی و بزرگی جلوی پام نگه داشت 

 

 

یه مرد با چشمهای خمارش بهم نگاه کرد و کشیده گفت : 

_در خدمت باشیم خانم کوچولو .

 

تمام تنم لرزید همین اول کاری جا زدم و باترس گفتم 

_نه ممنون .

بدتر شد چون مرتیکه عین مست ها کشیده گفت

_جووووون پس خانم ناز داره… خودم نازتو میخرم کوچولو. 

 

پشت بند حرفش از ماشین پیاده شد . فرار و به قرار ترجیح دادم 

تند تند خواستم ازش دور بشم که پشت سرم اومد و بازومو گرفت. 

جیغ زدم : 

_ولم کن خرمگس 

 

سرسو تکون داد و دستمو پیچوند و گفت :

_آخی پشیمون شدی ؟؟؟ خودم راهت می ندازم پولتم میدم . 

 

اشک تو چشمام جمع شد بیشتر از قبل داد زدم :

_لعنتی ولم کن نمیخوام باهات بیام .

 

نخواست صدای جیغام به گوش کسی برسه. این دفعه محکم بازومو کشید و بی توجه به جیغ جیغ هام منو به سمت ماشینش برد. 

خودم و محکم به در ماشین گرفتم و داد زدم 

_بهت میگم ولم کن عوضی من این کاره نیستم .

 

همراه با صدای جیغم ماشین سیاه و بزرگی با شدت جلومون ترمز کرد. 

با ترس به اون ماشین نگاه کردم. 

اگه اینم همدست این مرتیکه باشه چی؟ 

 

در ماشین سیاهه با شدت باز شد ، با دیدن مهرداد استاد دانشگاهمون . .

 

 

با دیدن مهرداد استاد دانشگامون مثل یخ آب شدم 

با این سر و وضع منو می دید چه فکری پیش خودش میکرد ؟ 

بدون این که بهم نگاه کنه با عصبانیت به سمت مردک حمله کرد و داد کشید : 

_داری چه غلطی میکنی؟ به زور میخوای ببریش؟ 

 

مرده با اون هیکلش ترسید و دستم و ول کرد قبل از این که مهرداد منو ببینه پشتم و بهش کردم و با قدم های تند و بلند به راه افتادم 

 

صدای داد و بیدادشون و می شنیدم و با ترس تند تر می رفتم تا اینکه از شانس بدم یه ماشین دیگه جلوی پام ترمز کرد .

 

لب گزیدم 

خودت خواستی ترانه… 

راننده این بار یه پسر جوون بود نگاهی به سر تا پام کرد و گفت

_واسه یه شب چند میگیری؟ 

بین دو راهی موندم .

برم و خرج عمل بابامو در بیارم؟ یا خودم و حفظ کنم و اجازه بدم بابام بمیره .

با یادآوری بابام تردید و گذاشتم کنار دستم و به سمت دستگیره ی در بردم 

خواستم سوار بشم که آستینم کشیده شد 

_خانم شما… 

با برگشتنم حرف مهرداد قطع شد. 

اول شک کرد اما کم کم فهمید منم… چهره اش رفته رفته کبود شد  و… .

 

 

 

 

با خشم و تعجب از لای دندون های کلیک شده اش گفت: 

_ترانه  

با تته پته گفتم 

_ترانه کیه یارو؟ اشتباه گرفتی من اصلا اسمم ترانه نیست … حتی تو زندگیم ترانه نمیشناسم .

 

با خشم نگاهم کرد و مچ دستم و گرفت و عصبانی گفت 

_دهنتو ببند تا خودم نبستمش. 

حرفش و زد و مچ دستم و کشید رو به اون یارو با صدایی که رسما غالب تهی کرد داد زد 

_تو هم گورتو گم کن تا یه بلایی سرت نیاوردم .

 

پسره از خدا خواسته پاشو روی گاز گذاشت و در رفت 

من موندم و مهرداد… از خشم رگ های پیشونیش باد کرده بود و صورتش قرمز قرمز شده بود. 

 

طوری دستم و کشید که جرات اعتراض نکردم و دنبالش رفتم در ماشینو باز کرد و پرتم کرد توی ماشین 

پاشو روی پدال گاز گذاشت و با سرعت حرکت کرد 

طوری تند رانندگی میکرد که عین بختک چسبیدم به صندلی 

آخرهم نتونستم طاقت بیارم و گفتم 

_از آمازون فرار کردی اینقدر وحشی شدی؟ اون از ظهر توی کلاس اینم از الان… 

حرفم تموم نشده نعره زد 

_ببند دهنتو ترانه… 

دستی لابه لای موهاش خوش فرمش کشید و با همون عصبانیت ادامه داد : 

_این چه سر و ریختیه؟ هوم؟ از کی تاحالا؟ از کی تا حالا هرزه شدی و مردای شهر و سرویس میدی هان؟ 

حرفای بدی بهم زد جلوی خودم و نگرفتم و مثل خودش داد زدم 

_به تو چه؟ فکر کن هرزه شدم… فکر کن هرشب ز*ی*ر یه نفرم تو چی کاره ی منی ؟ 

 

حرفم با سیلی محکمی که به گوشم خورد قطع شد 

اصلا باورم نمیشد مهرداد بهم سیلی زده باشه 

از خشم نفس نفس میزد نیم نگاه بدی بهم انداخت و گفت

_پس اون موقعی که با من دوست بودی هم با همه بودی جز من آره؟ من فکر میکردم تو پاک و معصومی نگو خانم شهر و آباد کرده… حالا که همه رو سرویس میکنی چرا من جا بمونم؟ 

امشب بیا پیش خودم… پولتم ها چه قدر بشه بهت میدم… غصه نخور کم از اون عوضیای دورت نیستم. 

 

چشم هام سیاه رفت… زیادی جدی حرف میزد با تته پته گفتم 

_چی میگی تو؟  

سرعتش و بیشتر کرد و گفت

_میریم خونه ی من .

خودم و به در کوبیدم و داد زدم : 

_لعنتی درو باز کن نمیخوام با تو بیام .

 

به حرفم توجه نکرد و با سرعت به راهش ادامه داد

رسما به غلط کردن افتادم… مهرداد استاد دانشگاهم بود… دوست پسر دوره ی دبیرستانم بود حالا ازم میخواست باهاش بخوابم؟؟؟ 

تمام این سالها بهش خیانت نکردم اون چه فکری راجع به من کرده بود ؟ 

فکر میکرد گولش زدم… 

اصلا به قیافه ی ترسیده ی من نگاه نمی کرد… انگار خونشون همون حوالی بود که به ده دقیقه نرسید ماشین رو جلوی یه برج لوکس نگه داشت 

 

 

 

از ماشین پیاده شد و در سمت من رو باز کرد .

بازومو گرفت و محکم کشید و وادارم کرد پیاده بشم .

 

خودم و سفت گرفتم و گفتم 

 

_مهرداد دستم درد گرفت لعنتی چرا هار شدی؟ 

خشن برگشت سمتم :

 

_من هار شدم؟ هاری و بهت نشون میدم ترانه این همه سال دنبالت گشتم تا بپرسم چرا یهو ول کردی و رفتی؟ الان فهمیدم برات کم بودم… اینکه بهت دست نمیزدم راضیت نمیکرد اما امشب جبران میکنم نگران نباش.   

 

دوباره بازومو کشید و به سمت آسانسور رفت.

 

 رسما به غلط کردن افتادم 

 

_ببین مهرداد اون طوری که تو فکر میکنی نیست .. من هر جایی نیستم. 

 

توجه نمیکنه و در آسانسور که باز میشه پرتم میکنه داخل 

 

قیافش اونقدر عبوس و درهمه که نمیتونم جیک بزنم فقط امیدم اینه وقتی رفتیم بالا با یه چیز محکم بزنم تو سرش و فرار کنم 

 

آسانسور نگه داشت و مهرداد درباره  بازومو کشید … برای آخرین بار تقلا کردم و گفتم

 

_آبروتو توی دانشگاه میبرم . بلایی سرم بیاری به همه ی استادا و دانشجو ها میگم بهم تجاوز کردی. 

 

پوزخند سردی زد و در و با کلید باز کرد و پرتم کرد داخل 

 

تا خواستم مثل موش از زیر دستش فرار کنم صدای نازک و دخترونه ای متوقفم کرد و  گفت : 

 

_مهرداد ؟؟؟؟ این دختره کیه؟

 

 

 

مهرداد اومد تو و با دیدن اون دختر خشکش زد 

ته دلم حسادت کردم… خیلی هم زیاد .

 

من مجبور شدم مهرداد و ترک کنم اما همیشه عاشقش موندم .

اما الان ، این دختر یعنی دوست دخترشه؟ 

 

صورتم و اون طرف کردم تا اشک چشمام دیده نشه . 

صدای خشن و عصبانی مهرداد و شنیدم که رو به اون دختره گفت 

_بی اجازه برای چی اومدی خونه ی من؟ 

دختره با لحن لوس و ننری گفت 

 

_وا؟ مگه من دوست دخترت نیستم ؟ حق ندارم عشقمو سوپرایز کنم؟ 

 

با دلخوری مهرداد و پس زدم و گفتم 

_من مزاحم نمیشم 

 

محکم و با قدرت بازومو گرفت و رو به اون دختره گفت : 

_سحر برو بیرون همین الان جل و پلاستو جمع کن و گمشو 

 

پشت بند حرفش خم شد و خمار کنار گوشم گفت 

_تو هیچ جا نمیری خانم کوچولو. 

 

سحر با عصبانیت مانتوشو پوشید و از کنار جفتمون رد شد و از خونه بیرون زد .

 

اون که رفت مهرداد در و بست و با کلید قفلش کرد 

عقب عقب رفتم تک خنده ای کرد و کت و کرباتشو و در آورد و شروع به باز کردن دکمه هاش کرد. 

ترسیده پا به فرار گذاشتم و خودمو توی اولین اتاق پرت کردم. 

خواستم در و ببندم که پاش و گذاشت لای در و درو باز کرد .

پرت شدم عقب و با ترس نگاهش کردم 

همون طوری که دکمه های پیراهنشو باز میکرد با نگاه مستی به صورتش آرایش کرده ام خیره موند و بم و خش دار گفت 

 

_داستانمون افسانه ای میشه… تجاوز استاد به دانشجوش 

امون نداد و پرتم کرد روی تخت .

 

 

 

افتادم روی تخت و وحشت زده لب زدم:

_‌مهرداد.

 

روم خیمه زد و با وحشیگری لبهاش و روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن

 

 لبهاش و گاز گرفتم تا ولم کنه

 

ولی وحشی تر شد  و زیر گوشم با صدای خشداری گفت:

_فکر اینکه قبل از من کسی تو رو لمس کرده داره دیوونه ام میکنه. 

 

با ترس هق زدم

_‌مهرداد ولم کن به خدا اونطوری که تو فکر میکنی نیست

 

با چشمهای خمار شده اش بهم خیره شد و باصدای‌ عصبی گفت: 

 

_‌با چشمهای خودم دیدمت لامصب سرو وضعتو دیدم نگاهای اون عوضیا رو بهت دیدم. اگه من نمی رسیدم می خواستی سوار ماشین اون مرتیکه بشی

 

با عصبانیت داد زدم :

_اصلا سوار می شدم به تو چه؟ 

 

با سیلی محکمی که زد ساکت شدم و بهت زده بهش خیره شدم که با چشمهای به خون نشسته اش بهم نگاه کرد و گفت:

 

_‌نشونت میدم ربطش به من چیه .

 

با وحشت بهش خیره شدم که از روم بلند شد و بلوزشو در آورد از ترس کپ کرده بودم و حرکتی نمی کردم که روم دراز کشید و لباش و روی گردنم گذاشت و شروع کرد 

 

 

به بوسه های داغ و طولانی هر چی تقلا میکردم فایده نداشت مهرداد انگار کور شده بود یقه ی لباسم و پاره کرد  

 

پایینتر رفت و قفسه ی سینم مکید با گریه میخواستم ولم کنه با رفتن دستش به سمت شلوارم دستم روی دستش گذاشتم . 

 

خمار به چشم هام نگاه کرد ، با اشک گفتم : 

_اگه این کارو بکنی به قرآن قسم بعدش جلوی چشمت خودمو میکشم .

 

 

 

 

هنوز حرفم تمام نشده بود که با دستش کش موهامو بازکرد . نفس زنان سرشو لا ب لای موهای پخش شده ی مشکیم برد .

 

_تروخدااا… مهرداد ؟!

 

دستای گرمش رو زیر لباسم که الان دکمه هاش باز کرده بود ، برد .

 

با حرکت دستش رو پستی و بلندی های تنم آه از نهانم بلند شد . چقدر بدبخت بودم از چاله افتاده بودم تو چاه . حداقل اونجوری به غریبه  تن میفروختم  اما الان که به تور مهرداد  خوردم… کسی که عشق بچگیام بود و هنوز نسبت بهش احساس دارم . 

 

به بالاتنم چنگ انداخت . از ناملایمیش به خودم لرزیدم و من من کنان با صدای بلند زدم زیر گریه :

 

_من دخترم… ترو جون عزیزت.اصلا گوه خوردم. غلط کردم از زور بی پولی امشب زد به سرم تن بفروشم که حداقل بابای بدبختم نجات بدم .

 

هرچی زاری کردمو دلیل براش آوردم باز با انگشتانش رو تن پیشروی کرد .

 

جیغ کشیدم و هق هق کنان با صدایی که از شکستن بغض دورگه شده بود ، داد زدم:

 

_دست بهم بخوره بیچارت می کنم بعد خودم می کشممم…

 

عصبی مثل آدمایی که از حالت پاتیلی در اومدن و کیفشون کوفت شده . شلوارم با عربدش بیرون کشید .

 

_مثل سگ دروغ میگی… نمی خوای با من بخوابی چون فکر می کنی هنوز همون مهرداد بی ارزم… نترس جوری حست میدم که دیونه بشی .

 

دستشو زیر گردنم قفل کرد و ادامه حرفش رو با پرت شدن آب دهانش به صورتم ادامه داد:

_امثال تو فقط فقط با پول این و اون و زیر پای اینو اون حال می کنن و می چرخن و از پول حال و هولشون کلاس میان بعد به دوتا آشنا میرسن قیامه حاج خانم بخودشون میگیرن… 

 

دستم رو چشمام گذاشتمو پاهامو که بین پاهاش قفل کرده بود تکون دادم :

 

_دروغه… دروغه من یه دختر همه جایی نیستم .

 

لباسمو با خشم از تنم بیرون کشید و عربده زد :

 

_پس واسه چی ولم کردی چون وضع مالیم خوب نبود ؟ چون با ماشین مدل بالا نیومدم دنبالت ؟ یا چون مرز دوستیم از روی عشق به فساد نکشیدم ؟ 

 

جوابی نداشتم تا بهش بفهمونم چرا دلم نمی خواست بیشتر این خودمو جلوش خورد کنم .

 

لرزون زمزمه کردم :

_ولی من دوست داشتم… برام مهم بودی که رفتم…

 

حرکت دستش متوقف شد و نگاهش رو از چشمای اشکیم پایین کشید و رو لبام مکث کرد .

 

_داشتی خودت دو دستی تقدیم یه غریبه می کرد من باور نمی کنم تو دختر باشی ولی…

 

خواستم حرف بزنم که لباش رو دوخت به لبام و… 

 

 

خواست دوباره منو ببوسه که با اشک گفتم : 

_مجبور شدم. 

 

از حرکت ایستاد ، حالا که بهم فرصت داده بود میخواستم بگم… با این که نباید می دونست اما باید می گفتم تا خودمو نجات بدم .

 

_مهرداد بابای من مریضه. 

 

خیره نگاهم کرد و من با گریه ادامه دادم : 

_ازت جدا شدم چون بابام ورشکست شد و مامانم مرد مجبور شدیم از اون خونه بریم .

بابام مریضه ، اگه خرج عملش و پیدا نکنم می میره. 

 

با صورتی کبود شده جواب داد : 

_تو هم برای در آوردن خرج عمل بابات هرزگی میکنی آره؟ 

 

+اولین شبم بود تازه پشیمون شدم .

 

پوزخندی زد : 

_اگه من نمی رسیدم ، می دونی چه بلایی سرت می اومد ؟ 

 

با بغض سر تکون دادم. 

نگاهش و روی گردن و شونه های برهنه ام چرخوند و تب دار گفت 

_شاید الان زیر دست یکی از اون لاشخورا بودی 

 

دستمو روی سینه ی عضلانی و برهنه اش گذاشتم و گفتم : 

_نکن مهرداد تو رو خدا عذابم نده ! 

 

به چشم هام خیره شد ، عمیق و طولانی… 

بعد از یه مکث بزرگ با نگاه مرموزی گفت : 

_به یه شرط… 

 

متعجب گفتم : 

_چه شرطی؟  

 

پوزخندی زد و گفت : 

_شرطمو فردا توی دانشگاه بهت میگم خانم کوچولو.

 

 

 

سر کلاس با استرس داشتم گوشه ی ناخنم و میجویدم ، آخرین کلاسم با مهرداد بود و من از صبح مثل مرغ پر کنده بال بال میزدم تا بفهمم شرط مهرداد چیه! 

 

فری یکی زد پس کلم و با لحن لاتی گفت : 

_چته؟ از صبح شیش میزنی؟ 

 

چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم : 

_گاله رو چفت کن… اعصاب ندارم میزنم دک و پزت بیاد پایین .

 

فری بیشین بینیم بابا ای حواله ام کرد و ساکت شد .

به در کلاس خیره بودم که بالاخره مهرداد وارد شد .

چنان با اخم و جذبه اومد که همه به احترامش بلند شدن. 

آنالیزگر به سر تا پاش نگاه کردم… هیکل ورزشکاریش هر دختری و برای داشتنش تحریک میکرد. 

 

یاد قدیما میوفتادم ، دبیرستانی بودم و مهرداد دانشجو… 

یاد حرف های عاشقانه اش افتادم… یعنی میشه دوباره مثل قبلا دوستم داشته باشه؟ 

 

شروع به درس دادن کرد و حتی نیم نگاهی هم به من ننداخت. 

هیچی از حرف هاش نمی فهمیدم فقط مثل دیوونه ها بهش خیره بودم .

 

بالاخره کلاس تموم شد اما برعکس همیشه که همه زود کلاس و خالی میکردن اندفعه همه ی دخترای چسب دانشگاه دور مهرداد و پر کردن. 

 

حتی فری که دوستمه فوری کتابشو برداشت و رفت سر میز مهرداد. 

از حرص داشتم منفجر میشدم وقتی انقدر با تک تکشون میخندید و منو نادیده می گرفت.   

دوست داشتم برم و به همشون بگم استادتون یه زمانی عاشق من بود. 

 

با خشم بلند شدم و از در کلاس زدم بیرون و زیر لب هر چی فوش بلد بودم به مهرداد و اون دخترای عوضی دادم. 

 

داشتم میرفتم که باز یزدان سر راهمو گرفت ، خواستم راهمو کج کنم که دیدم مهرداد هم از کلاس در اومد 

 

برای تلافی کارش رو به یزدان لبخند پهنی زدم و گفتم : 

_جانمممم؟ 

پسره خر ذوق شد خودشو بهم نزدیک تر کرد و گفت : 

_چه قدر لبخند بهت میاد عزیزم ! 

سنگینی نگاه مهرداد و حس میکردم و گرنه یه جواب دندون شکن به یزدان میدادم . 

به جاش لبخندم و عمیق تر کردم و جواب چرت و پرت هاش و دادم و آخر هم با بهونه ی اینکه دیرم شده پیچوندمش و فلنگو بستم .

 

داشتم راهمو میرفتم که یهو دستم کشیده شد و پرت شدم توی کلاس خالی

 

 

 

تا به خودم بیام دیدم مهرداد با صورتی کبود شده جلوی رومه. 

از لابه لای دندون هاش با خشم گفت : 

_چی داشت بهت می گفت که نیشت وا شده بود ؟ هوم ؟ 

با حرص گفتم : 

_همون چیزی که اون دخترای چسب داشتن به تو می گفتن و تو هم هر هر میخندیدی. 

 

با این حرفم رفته رفته اخماش باز شد ، لبخند محوی کنج لبهاش نشست و با شیطنت گفت   

_پس حسادت کردی؟ 

 

فوری پسش زدم و طلبکار گفتم : 

_یعنی چی چه ربطی داره؟ بالاخره تو استادی حق داری با دانشجو هات حرف بزنی ، منم دانشجوام حق دارم با هم کلاسیم حرف بزنم .  یعنی نه روابط تو به من ربط داره نه روابط من به تو ربط داره. 

 

 

پشت بند حرفم خواستم از اتاق بیرون برم که با صدای بم و مردونه اش گفت : 

_روابط تو به من ربط داره ، چون قراره مال من بشی. 

 

خشکم زد، این داشت چی می گفت ؟ 

برگشتم سمتش و گفتم : 

_یعنی چی ؟

 

خیره به چشمام قدم به قدم نزدیکم شد و روبه روم ایستاد .

نگاهش و به لب هام دوخت و گفت : 

_صیغه ی من میشی، منم در عوض پول عمل باباتو بهت میدم 

 

 

 

باورم نمیشد مهرداد همچین چیزی ازم میخواست. 

 

من یه دختر مجرد ، یه دانشجوی تنها… صیغه ی استادم بشم ؟ 

 

دستشو دور کمرم انداخت و تب دار گفت : 

_خوشت نیومد ؟ پیشنهادم از هرزگی و زیر خوابی با این و اون بهتره باور کن. این طوری طعمتو فقط من میچشم .

 

صورتش و خم کرد و گازی از لپم گرفت که صدای جیغم بلند شد : 

_لعنتی دردم اومد .

 

خنده ی مردونه ای کرد و خودشو بیشتر بهم چسبوند به لب هام خیره شد و گفت : 

_خوب؟ نظرت چیه؟

 

بالافاصله گفتم : 

_نه. 

 

برعکس تصورم ازم فاصله گرفت و خیلی خونسرد گفت : 

_باشه… خوددانی! 

 

کیفش رو برداشت و ریلکس از کلاس بیرون زد .

من موندم و یه فکر آشفته .

صیغه ی مهرداد بشم ؟ 

نمیخواستم… دوست داشتم مثل قدیما عاشقم بشه… ازدواجم باهاش دائم و از روی عشق باشه نه صیغه ای 

 

اما الان شاید اگه هر کس دیگه ای بود قبول میکردم اما مهرداد استادم بود دوست پسر دوران دبیرستانم بود

عشق سابق و شاید هم ، تنها عشقم بود .

 

 

از اتوبوس پیاده شدم و به سمت خونمون رفتم 

 

تمام طول راه فکرم درگیر مهرداد و پیشنهادش بود .

 

کلید انداختم و رفتم تو… بابام مریض بود ، اگه قیافه ی در هم رفته ی منو می دید حالش خراب تر میشد. 

 

به سختی لبخند زدم و از همون جلوی در گفتم. : 

_بابا جون من اومدمممم. 

 

جوابی نشنیدم… با خودم گفتم حتما خوابیده. 

مثل همیشه روی کاناپه خوابیده بود ، لبخندی زدم و رفتم کنارش 

باید بیدارش میکردم تا صبحانه بخوره . 

 

کنارش نشستم و به آرومی دستشو گرفتم بدنش سرد سرد بود. با این فکر که شاید سرما خورده گفتم : 

_بابایی چشماتو باز کن قرصتو که خوردی بعد بخواب. 

 

حتی تکون هم نخورد  دوباره صداش زدم.  اسمش رو تکرار کردم اما باز هم تکون نخورد  

 

با ترس داد زدم

_بابا بلایی که سرت میومده نه ؟ تو رو خدا چشمهاتو باز کن .

 

وقتی جوابمو نداد فهمیدم قرار اتفاق بدی بیوفته… اتفاقی که حتی فکرش هم دیوانه ام میکرد. 

 

زنگ زدم آمبولانس اصلا نفهمیدم آمبولانس کی اومد و بابام کی به بیمارستان منتقل شد… وقتی به خودم اومدم که دکتر با تاسف از اتاق اومد بیرون .

 

پریدم جلوش و گفتم : 

_حال بابام چطوره ؟ 

سری با تاسف تکون داد و گفت : 

_اگه هر چه سریع تر عملش نکنید نمیتونه زیاد دووم بیاره. تنها راه نجات پیدا کردنش عمل جراحیه .

 

سری تکون داد و ازم فاصله گرفت .. من موندم و دنیایی از فکر و خیال. 

باید چیکار میکردم ؟ دوباره میرفتم سر چهارراه و اسیر هر کس و ناکس میشدم… یا اینکه … صیغه ی مهرداد میشدم ! صیغه ی استادم 

جلوی آپارتمان مهرداد ایستادم. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بتونم به اینجا بیام . 

 

اما وقتی مجبور باشی وقتی چاره ای نداشته باشی باید راه سختو انتخاب کنی. 

 

زنگ خونش و زدم و منتظر موندم، صدای بم و جدیش توی آیفون پیچید : 

_کیه ؟ 

 

سکوت کردم… اما بالاخره گفتم : 

_منم… ترانه. 

 

این بار اون سکوت کرد اما بدون حرف در باز شد 

 

سوار آسانسور شدم و رفتم بالا… جلوی خونه ی مهرداد ایستادم و قبل از اینکه من در بزنم در باز شد

 

نگاهم و به سر تاپاش انداختم… شلوارک و بلوزی که معلوم بود همین الان پوشیده چون تمام دکمه هاش باز بود. 

 

با اخم به چشمهای قرمزم نگاه میکرد ، سرم و پایین انداختم و گفتم : 

_میتونم بیام تو ؟ 

 

از جلوی در کنار رفت و من داخل شدم و روی مبل رو به روم نشست و با جدیت گفت : 

_گریه کردی ! 

 

جوابشو ندادم… نگاهم و ازش دزدیدم و با صدای لرزونی گفتم ; 

_قبوله… من صیغه ات میشم اما به سه شرط پول درمان بابام رو کامل بدی… توی دانشگاه هیچ کس نفهمه که من صیغه اتم… مدت صیغه هم بیشتر از شش ماه نباشه مهرداد. 

 

وقتی سکوتشو دیدم سرم و بلند کردم… لبخند محو و مردونه ای زد و گفت : 

_قبوله !

 

 

از جام بلند شدم که گفت : 

_کجا؟ 

 

نفس رو بیرون دادم :

_میرم بیمارستان. 

 

به چشم هام خیره شد و مسخ شده گفت : 

_نرو… مگه قرار نیست مال من بشی؟ پس چرا صبر کنیم؟ 

 

متعجب گفتم : 

_یعنی چی؟ 

 

با جدیت گفت : 

_بشین همین جا تا صیغه رو بخونیم .

 

 

نگاه عاقل اندرسفیهی بهش انداختم. شیطونه میگفت جفت پا برم تو حلقش تا از این هول و ولا بیوفته .

 

نگاه چپ چپ منو که دید گفت : 

_قبلا به خاطرت صبر کردم ترانه… نتیجه اشم شد فرار کردن جنابعالی اما دیگه نمیخوام صبر کنم برای همین بشین تا صیغه رو بخونم.. 

 

نشستم روی مبل… من که میخواستم این کارو بکنم دیر یا زودش چه فرقی به حالم میکرد ؟ 

 

مهرداد از توی لپ تاپش طریقه ی صیغه رو پیدا کرد و شروع کرد به خوندن و کمتر از پنج دقیقه من محرم مهرداد شدم. 

 

لپ تاپ و کنار گذاشت و با شیطنت گفت : 

_خوب؟ 

با دیدن نگاه معنادارش مثل ترقه بلند شدم و گفتم : 

_من دیگه برم. 

تا خواستم به سمت در برم بازوم با شدت کشیده شد… تعادلم و از دست دادم و پرت شدم روی مبل 

مهرداد وحشیانه روم خم شد و بدون اینکه بهم فرصت تکون خوردن رو بده لب هاش و با ولع روی لب هام گذاشت .

 

 

 

چشم هام تا آخرین حد ممکن گرد شد ، از روی هوس نه ، از روی عصبانیت می بوسید… انگار میخواست حرص این سال هایی که ترکش کردم و سرم خالی کنه .

 

به سینه اش مشت زدم که هر دو دستم رو گرفت و محکم بالای سرم برد .

 

نمیتونستم نفس بکشم حس میکردم لبم در حال پاره شدنه .

 

طوری لب هامو می بوسید و گاز میزد که در عین لذت درد بدی و بهم داده بود .

 

خواستم با پام جفتک بندازم که فهمید و تمام سنگینیش رو انداخت روم .

 

دیگه داشتم از بی نفسی خفه میشدم که رضایت داد و لب هاشو از روی لب هام برداشت .

 

نفس نفس میزد و با چشمهای خمار به لب هام که میدونستم حسابی قرمز شده نگاه میکرد. 

 

با عصبانیت گفتم: 

_بابای من رو تخت بیمارستانه تو این جا… 

وسط حرفم پرید و گفت:  

_هیششش مگه واسه ی همین پول نمیگیری ؟ مگه واسه خاطر بابات اینجا نیستی؟ پس چرا صبر کنم؟ من قبلا برات صبر کردم ترانه… سه سال صبر کردم و تهش تو ترکم کردی… اما الان میخوام از هر ثانیه ای که کنارتم استفاده کنم.. 

 

توی این مدت باید هرروز بیای خونم و تمکین کنی… بدون اعتراض… بدون اشک و دعوا… چون دیگه صیغه ی منی… صیغه ی استادت .

 

 

نفس عمیقی کشیدم و وارد کلاس شدم ، نمیتونستم تو روی مهرداد نگاه کنم .

وقتی دیشب بهم گفت باید همیشه آماده ی تمکین باشی بدون حرف فرار کردم چون دلم شکست .

 

یه زمانی حتی دستمم نمی گرفت تا مبادا ناراحت بشم اما الان انقدر خشن شده بود که ازم هر شب تمکین میخواست .

 

برعکس همیشه با قیافه ی پنچر شده وارد کلاس شدم. بدبختی اینجا بود یک روز در میون کلاس آخرم رو با مهرداد داشتم و مدام باهاش چشم تو چشم می شدم. 

 

کنار فری نشستم در خالی که داشت چیپس میخورد گفت : 

_چته مثل شله وا رفتی؟ 

 

بی حوصله گفتم : 

_سر به سرم نذار اوقات سر کله زدن باهاتو ندارم 

 

تا خواست دهنشو باز کنه مهرداد وارد کلاس شد 

 

همه به احترامش بلند شدن با جدیت روی صندلی نشست… همون لحظه یکی از بچه های پایه ی کلاس با شوخی گفت : 

 

_استاد شنیدم امروز میخواین موضوع کلاسو آزاد کنید .

لبخند محوی کنج لب های مهرداد اومد و در کمال تعجب گفت : 

_باشه… امروز بحث آزاد .

 

تا اینو گفت همه مثل بچه دبستانی ها براش جیغ و دست زدن .

ساکت که شدن این بار شیمای خودشیرین با عشوه گفت : 

_استاد شما ازدواج کردین؟ 

 

نگاه مهرداد به من افتاد… بهش خیره بودم که با صدای سردی گفت : 

 

 

 

با خشم رو به یزدان گفت : 

_تو وکیل وصی خانم زندی ؟ 

 

یزدان مات موند چه جوابی بده. از سکوتش خوشحال بودم چون اگه حرف می زد یه جنگ حسابی به پا می شد .

 

نگاهی بهم انداخت و با وجود عصبانیت مهرداد گفت : 

_من نگرانش شدم .

 

با این حرفش مهرداد به موهای پر پشتش چنگ زد و گفت : 

_خانم زند برو بشین سر جات. 

 

این یعنی بعدا حساب تو میرسم… ناچارا برگشتم و سر جام نشستم و این تسلیم شدنم رو زدم پای حساب مهرداد. 

 

روی صندلی نشستم و کل ساعت و هنسفری توی گوشم گذاشتم تا صدای خنده ی دخترا رو با مهرداد نشنوم. 

 

بالاخره دو ساعت گذشت و همه یکی یکی از کلاس رفتن بیرون. 

 

داشتم از کلاس بیرون میرفتم که صدای خشک و جدی مهرداد مانع شد : 

_شما تشریف داشته باشید خانم زند. 

 

خواستم به حرفش گوش کنم اما نمیخواستم مدام من تسلیم بشم برای همین گفتم : 

_متاسفانه خیلی عجله دارم استاد .

 

حرفم و زدم و از کلاس بیرون رفتم . وسایلاش و جمع کرد می دونستم میخواد مثل اون روز تهدید کنه برای همین به سمت یزدان دویدم و با نفس نفس گفتم : 

_میشه منو برسونی. 

از خدا خواسته سری تکون داد و گفت : 

_البته که میشه. 

جلوی چشم مهرداد سوار ماشین یزدان شدم با این که می دونستم امشب قراره به خونه ی مهرداد برم ، برای اولین بار به خونه ی استادم ، اون هم برای تمکین… برای هدیه دادن دخترونگیام بهش

 

 

تمام موهام رو پشت سرم جمع کردم و رژ  قرمزمو تمدید کردم .

توی چشم هام فقط غم بود و مثل همیشه به روم نمیاوردم. 

 

بابام از بیمارستان مرخص شده بود اما فورا باید عمل میشد . دلیل امشب رفتنم همین بود… پیش کشی خودم به خاطر پول .

 

شالم رو آزادانه روی سرم انداختم… خبری از اون دختر ریزه میزه ی دانشگاه که تیپش به یه مقنعه و یه مانتوی ساده ختم میشد نیست. 

 

پوزخندی توی آیینه به خودم زدم…. دوست نداشتم بابام منو با این وضع ببینه برای همین منتظر شدم و وقتی فهمیدم خوابیده، تاکسی خبر کردم و از خونه بیرون زدم .

 

تاکسی دقیقا روبه روی خونه ی مهرداد نگه داشت… تمام وجودم از ترس میلرزید… رویای جوونیم ازدواج با مهرداد نه صیغه شدن باهاش  اونم وقتی ازم متنفره .

 

بغضمو قورت دادم و وارد آسانسور شدم… توی آیینه به خودم نگاه کردم بستن موهام چشمهامو شیطون تر کرده بود .

امشب برای مهرداد زیادی خوشگل شده بودم

 

آسانسور ایستاد پیاده شدم و زنگ واحد مهرداد رو فشار دادم… طولی نکشید که در رو باز کرد و

 

 

 

به سر تاپاش نگاه کردم… بالاتنه ی برهنه و شلوارکی که پوشیده بود حسابی اندام مردونه اشو به رخ می کشید .

 

قبول دارم زمانی که با من دوست بود خوش هیکل بود اما الان رسما هیکل یه مرد رو داره .

مخصوصا با اون بدن برنزه و سیکس پک های که برای خودش ساخته. 

 

با اخم نگاهم کرد و وقتی دید جلوی در وا رفتم جدی و اخمو گفت : 

_بیا تو .

 

کیفمو توی دستم فشار دادم و رفتم داخل… روی مبل نشستم مهرداد رفت توی اتاق و دو دقیقه بعد در حالی که بلوز شلوار پوشیده بود اومد بیرون .

 

روبه روم نشست و با همون اخم های در هم گفت : 

_میخوام ازت یه چیزی بپرسم .

کنجکاوانه نگاهش کردم… دستی لا به لای موهای پرپشتش کشید و گفت : 

_اگه پیشنهاد صیغه شدن رو یزدان بهت میداد قبول میکردی ؟ 

 

فهمیدم دردش صبحه که سوار ماشین یزدان شدم .

به فکر فرو رفتم… اگه پیشنهاد صیغه شدن رو یزدان یا هر کس دیگه ای میداد بدون شک رد میکردم… اما چرا پیشنهاد مهرداد و قبول کردم ؟ چرا انقدر جلوش رامم و هیچی نمیگم ؟ 

بعد این همه سال مگه نباید فراموشش میکردم ؟ 

 

نمیخواستم مهرداد احساسمو بدونه… اخم هامو در هم کشیدم و مثل خودش جدی گفتم : 

_من شغلم صیغه شدن نیست ، به خاطر بابام تن به چنین کاری دادم… برامم مهم نیست اون شخص تو باشی یا هر کس دیگه .

 

چهره اش از خشم کبود شد… با عصبانیت گفت : 

_یعنی اگه هر کس جز من این پیشنهادو میداد صیغه اش میشدی آره ؟ 

 

سر تکون دادم… دستی به یقه اش کشید و بدون اینکه نگاهم کنه گفت : 

_بلند شو ! 

 

نگاهش کردم که دوباره گفت : 

_برو توی اتاق خواب… حالا که بهت پول دادم وظیفتو به درستی انجام بده 

 

 

 

نگاهش کردم… انقدر جدی و اخمو بود که جرئت نمیکردم حرف بزنم .

فکر اتفاقی که میخواد بیوفته داشت دیوونم میکرد اما توی ذهنم سعی میکردم فقط به تصویر بابام نگاه کنم .

 

از جا بلند شدم و با بیخیالی ظاهری گفتم : 

_باشه من توی اتاق خوابم .

 

نیم نگاه بدی بهم انداخت و چیزی نگفت… نمی دونستم دردش چیه. انگار دوست نداشت انقدر راحت برخورد کنم .

 

اما منم دختری نبودم که با زر زر کردن شخصیتمو پایین بیارم .

 

رفتم توی اتاق خواب و روی تخت نشستم… پنج دقیقه طول کشید تا این که مهرداد اومد .

ته دلم داشتم زار میزدم اما نگاهم خنثی بود .

 

کنارم نشست… دستم روی پام مشت شد .

دست داغ و مردونه اش رو زیر چونه ام گذاشت و وادارم کرد به چشمای سیاهش نگاه کنم . 

 

نگاهش قفل روی لب هام بود صورتش کم کم جلو اومد و بدون مهلت لبای داغ و ملتهبش روی لب هام نشست. 

 

اگه این بوسه از روی عشق مهرداد می بود قطعا لذت می بردم اما الان… 

 

با دستش به شالم چنگ زد و تمام موهام رو باز کرد… دوست نداشتم به بهانه ی اینکه باهاش همکاری نمیکنم پول عمل بابامو نده برای همین دستم رو لابه لای موهای مجعدش بردم .

 

با این کار حریص شد و پرتم کرد روی تخت… دکمه های پیراهنش رو یکی باز کردم و از تنش بیرون آوردم… هیکل برنزه اش کاملا چسبیده به بدنم بود و لب هاش هر ثانیه داغ تر از بار قبل می بوسید.  

 

فکر اینکه قراره دخترونگی هامو از دست بدم داشت دیوونم میکرد… نتونستم طاقت بیارم و قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد و صورت مهرداد رو خیس کرد .

 

بالاخره لب هاشو از روی لب هام برداشت و با نگاه عمیقی به چشمهای اشکیم خیره موند 

 

 

زمزمه کرد : 

_چرا گریه می کنی؟ 

 

با بغض گفتم : 

_هیچی فقط دلم گرفت. 

 

دستش و کنار گردنم و گذاشت و نوازش گرانه تا روی سینه ام امتداد داد. 

دستش انقدر داغ بود که حس میکردم تمام وجودم رو داره می سوزونه .

 

سرش و توی گردنم فرو برد و بوسه ی ریزی به گردنم زد لباشو از روی گردنم تا کنار گوشم امتداد داد و متوقف شد… با صدای آروم و بمی زمزمه کرد : 

 

_آرومم کن. 

 

متعجب شدم… منظورش چی بود ؟ 

خودش دوباره کنار گوشم گفت : 

_رابطه نمیخوام… اما داغونم ترانه ، آرومم کن ! 

 

سرش رو از کنار گوشم برداشت و به چشم هام نگاه کرد .

آب دهنمو قورت دادم و توی دلم با خودم فکر کردم چی کار کنم که این آروم بشه ؟ 

 

بلند شد و وادارم کرد که بلند بشم 

خیره به چشم هام گفت : 

_مثل قبل .

 

یادم اومد هر وقت حالش بد بود سرش و روی پام میذاشت و من با موهاش بازی می کردم .

 

باورم نمیشد… فکر می کردم برای انتقام هم شده به هر طریقی امشب دخترونگی هامو ازم میگیره اما حالا… 

 

بدون اینکه منتظر تایید من باشه سرش و روی پام گذاشت .

دستم به سمت موهاش رفت… آروم موها و پیشونیشو نوازش میکردم تا با حرفی که زد تمام وجودم لرزید : 

_خیلی دلم برات تنگ شده بود .

 

 

 

دلش برام تنگ شده بود؟ یعنی باور کنم مهرداد هم همون احساسی و داره که من دارم ؟ 

 

باور کنم گذشته رو فراموش نکرده؟ چرا گفت دلم برات تنگ شده؟ یعنی همه چیز یادشه .

 

نمیدونم چقدر میگذره که پلک هام سنگین میشه و خوابم میبره. 

 

صبح با احساس حصاری که دورمه از خواب بیدار شدم .

هر چه قدر سعی میکردم نمیتونستم دست و پامو تکون بدم. 

به سختی لای پلکمو باز کردم و اولین چیزی که دیدم سینه ی برنزه و پهن مهرداد بود . 

 

هیچ وقت عادت نداشتم نزدیک کسی بخوابم چون نفسم می گرفت .

دستم و بالا بردم و خواستم پسش بزنم که محمتر بغلم کرد .

 

رسما بین هیکل ورزشکاریش گم شده بودم .

 

یادمه قدیم ها هم خوابش خیلی سنگین بود… با شیطنت به صورتش نگاه کردم . سرمو بالا بردم و چنان محکم لپش رو گاز گرفتم که با داد از خواب بلند شد .

 

تازه تونستم یه نفس راحت بکشم . خمار از خواب و با عصبانیت نگاهم کرد که ابرو بالا انداختم. 

 

بدون اینکه بهم رحم کنه به سمتم یورش آورد و شروع به قلقلک دادنم کرد . میدوست من چقدرررر قلقلکی ام .

 

جیغ بنفشی کشیدم و اون با لذت بیشتری قلقلکم داد . 

انقدر خندیدم و التماس کردم که نفسم در نمیومد… 

بالاخره مهرداد هم خسته شد و خودش رو کنارم پرت کرد. 

 

بی رمق ولو شده بودم که سنگینی نگاهش رو احساس کردم .

برگشتم و دیدم به گردنم و شونه هام که حالا یقه ام حسابی کنار رفته بود خیره شده. 

 

لبمو گاز گرفتم … دستمو بالا بردم تا یقه ام و صاف کنم که دستش رو روی دستم گذاشت

رمان-عروس-استاد

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.