خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان صیغه اجباری پارت 9

رمان صیغه اجباری پارت 9

رمان صیغه اجباری پارت 9
5 (100%) 2 votes

رمان صیغه اجباری

جهت کشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان صیغه اجباری (وارد صفحه رمان صیغه اجباری) شوید 

_دفعه ی آخرت باشه میری تو حیاط فهمیدی؟!

با صدایی که از ترس میلرزید لب زدم:
_باشه.

ارباب هنوز وایستاده بود و بدون هیچ حرفی بهم خیره شده بود بلاخره صدای خشدار ارباب بلند شد:
_لخت شو!

سرم و بلند کردم و بهت زده به ارباب خیره شدم هنوز با تعجب و شکه
به ارباب خیره شده بودم که با صدای

عصبانی گفت:
_مگه نشنیدی چی گفتم؟!

_ارباب.

_زود باش لخت شو تا ندادم فلکت کنن.

با ترس دستم و به سمت لباسم بردم و
همه ی لباس هام و بیرون آوردم جرئت نگاه کردن به ارباب رو نداشتم که…

_شلوارتم دربیار!

با وحشت سرم و بلند کردم و به ارباب خیره شدم که با چشمهای قرمز شده و وحشیش بهم خیره شده بود

با ترس نالیدم:
_ارباب..

صدای خشدار ارباب بلند شد:
_سرپیچی؟!نکنه دلت تنبیه میخواد!هوم.

از حرف تهدید آمیز ارباب ترسیدم سریع شلوارم از پام در آوردم حالا فقط با لباس های زیری که تنم بود روبروش

وایستاده بودم جرئت نگاه کردن به ارباب رو نداشتم با ترس به زمین خیره شده بودم

که صدای بم و خمار ارباب بلند شد:
_خیلی وقته طمت و نچشیدم بره کوچولو‌.

با وحشت سرم و بلند کردم و به چشمهای خمار و قرمز شده ی ارباب خیره شدم که به سمتم اومد و گفت…

_امشب باید آرومم کنی بره کوچولو.

با ترس لب زدم:
_ارباب.

به سمتم اومد و با خشونت خاصی لباش و روی لبام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن همونجوری که لبام و میبوسید

به سمت تخت هدایتم کرد و مجبورم
کرد روی تخت دراز بکشم دستش و
نوازش وار روی بدنم حرکت میداد

ناخواسته اهی از میون لبام خارج شد
که ارباب وحشی شد و بیشتر لبام و گاز میگرفت و میبوسید با صدای

خشدار بمی در گوشم لب زد:
_امشب یه توله میکارم تو شکمت.

شلوارش و دراورد و خواست دوباره
به نزدیک بشه که…

صدای جیغ گوش خراشی از بیرون اومد با ترس به ارباب خیره شدم
که با صدای آرومی لب زد:
_چخبر شده!

سریع لباساش و پوشید و از اتاق بیرون رفت با ترس و دستهای لرزونم
لباسهام رو از روی زمین برداشتم و پوشیدم

به سمت بیرون رفتم که صدای گریه
و داد میومد با دیدن همسر ارباب و

دختری که قرار بود همسر ارباب بشه با تعجب بهشون خیره شدم چرا
این شکلی شده بودند چخبر بود

_داشتین چه غلطی میکردین هان؟!

با دادی که ارباب زد با ترس بهشون
خیره شدم که همسر ارباب گفت:
_این دختره ی رعیت بهم توهین کرد‌.

_ارباب داره دروغ میگه‌ من..

_خفه شید!

با دادی که ارباب زد ساکت شدند که ارباب با عصبانیت لب زد:
_دفعه ی آخرتون باشه دعوا میکنید فهمیدید؟!

_فهمیدید؟!

با عربده ای که ارباب زد با ترس همزمان لب زدند:
_بله ارباب.

_گمشید داخل اتاق هاتون.

با رفتن بقیه پا تند کردم به سمت اتاقم برم که صدای ارباب بلند شد:
_وایسا!

سرجام ایستادم و به سمت ارباب برگشتم سرم و پایین انداختم که ارباب گفت:
_امشب بیدار باش.

با تعجب سرم و بلند کردم و بهش
خیره شدم که…

بدون توجه بهم به بیرون رفت با تعجب به رفتنش خیره شدم که صدای خانوم بزرگ اومد:
_به چی خیره شدی؟!

به عقب برگشتم با دیدن خانوم بزرگ‌ با ترس لب زدم:
_سلام خانوم.

بدون اینکه جوابم و لب زد:
_اینجا چخبر بود؟!

سرم و پایین انداختم و لب زدم:
_همسرای ارباب دعوا میکردن.

_برای چی؟!

_نمیدونم خانوم.

_ارباب چی میگفت بهت؟!

با خجالت لب زدم:
_شب باید برم اتاقشون.

خانوم بزرگ‌ نگاه معنی داری بهم انداخت و گفت:
_خوبه.

و به سمت بیرون رفت با رفتن خانوم
بزرگ نفسم و آسوده بیرون فرستادم

به سمت آشپزخونه رفتم که صدای خاتون میومد:
_دیدید دختره ی دهاتی رو؟!

_آره فکر کرده میتونه با خانوم دربیفته.

خاتون پوزخند بلندی زد و گفت:
_یه مدت ارباب استفادش و میکنه بعد میندازتش بیرون.

_پس اون دختره ی رعیت چی؟!

_اون یه خونبس گدا گشنه ی بدبخت که همین روزا زیر خواب سربازای ارباب میشه‌.

با ترس و وحشت به حرفاشون گوش میدادم چشمام پر از اشک شد یعنی ارباب واقعا همچین کاری میکرد با من.

به عقب برگشتم تا از آشپزخونه دور بشم که به کسی برخورد کردم سرم و بلند کردم که نگاهم

به ارباب افتاد چشمهای اشکیم رو بهش دوختم که با چشمهای سرخ شده اش بهم نگاه کرد من و کنار زد

و داخل آشپزخونه شد هنوز بهت زده
و با گریه سرجام ایستاده بودم که صدای عصبی

ارباب بلند شد:
_داشتین چی میگفتین؟!

صدای ترسون خاتون بلند شد؛
_ارباب من یعنی ما…

_به چه جرئتی داشتین درمورد همسر من حرف میزدین و چرت و پرت میگفتین هان؟!

_ارباب ما درمورد خانوم حرف نمیزدیم از اون خونبس دهاتی…

_خفه شو صدات و ببر.

با دادی که ارباب زد صدای خاتون قطع شد و ….

_وقتی دادم فلکتون کنند ادم میشید.

صدای ترسون خاتون و خدمه ها اومد:
_ارباب ببخشید تو رو خدا.

_بخششی در کار نیست تا یاد بگیرید دفعه ی دیگه به زن من بی احترامی نکنید.

با بیرون اومدن ارباب از آشپرخونه
نگاهش بهم افتاد که با چشمهای اشکی

ایستاده بودم با صدای عصبی لب زد:
_برو اتاقت.

_چشم ارباب.

چشمام گرم خواب بود و تازه داشت خوابم میبرد که صدای باز شدن در اتاق اومد و فک کردم مثل همیشه

ارباب و سعی کردم‌ بخوابم که…

با شنیدن صدای مرد غریبه ای
سریع توی جام نیم خیز شدم نگاهم به

چشمهای قرمز وحشیش افتاد از ترس جیغ بلندی کشیدم که سریع به سمتم اومد

و کشیده ی محکمی زد تو گوشم
و داد زد:
_خفه شو!

با ترس داد زدم:
_ولم کن تو کی هستی کمک!

وزن سنگینش انداخت روم و با
صدای خماری گفت:
_ساکت شو بزار کارم و بکنم.

با گریه داشتم زیرش دست و پا
میزدم ولم کنه ولی بیتوجه بهم

داشت لباسم و درمیاورد دستش و که از روی لبم برداشت جیغ بلندی کشیدم که سیلی محکمی خوابوند تو گوشم و گفت…

پارت10

پارت11

پارت12

پارت13

پارت14

پارت اخر

رمان-صیغه-اجباری

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.