خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان صیغه اجباری پارت ۶

رمان صیغه اجباری پارت ۶

رمان صیغه اجباری

جهت کشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان صیغه اجباری (وارد صفحه رمان صیغه اجباری) شوید 

نگاهی بهم انداخت و بدون جواب دادن بهم رو به خدمه گفت:
_‌اسب و آماده کردین؟!

_‌بله ارباب.

ارباب از روی مبل بلند شد و رو بهم گفت:
_‌دنبالم بیا.

دنبال ارباب حرکت کردم که به سمت اسطبل اسب ها حرکت کرد وقتی رسیدم خدمه با اسب منتظر وایستاده بود

با دیدن ارباب سریع اسب و آورد و گفت:
_‌سلام ارباب.

ارباب فقط سرش و تکون داد در جوابش انگار زبون نداشت جواب بده ارباب نگاهی بهم انداخت و گفت؛

_‌بیا.

به سمتش رفتم و به کمک ارباب سوار اسب شدم ارباب هم سوار شد و راه افتاد جرئت اینکه سئوالی رو از ارباب

بپرسم رو نداشتم نمیدونستم کجا داره میره تقریبا نیم ساعتی بود که بی وقفه داشت میتازوند

با دیدن منظره ی روبروم با دهن باز بهش خبره شده بودم که صدای‌سرد و خشن ارباب بلند ‌شد:

_‌پیاده شو!

به کمک ارباب از اسب پایین اومدم و نگاهم و بهش دوختم که با صدای خشداری گفت:

_‌امشب و اینجا میمونیم.

و به سمت کلبه ای که وسط باغ سرسبز بود حرکت کرد پشت سرش راه افتادم در کلبه رو باز کرد

که با دیدن تمیزی و زیبایی کلبه چشمام برق زد هنوز نمیدونستم چرا ارباب اومده بود اینجا و چه دلیلی داشت

با شنیدن صدای ارباب نگاهم و بهش دوختم که گفت:
_‌چایی رو آماده کن !

با صدای آرومی لب زد‌م:
_‌چشم ارباب.

به سمت آشپزخونه کوچکی که تو کلبه بود رفتم همه جور وسایلی خوراکی تو آشپزخونه بود انگار از قبل همه چیز مهیا شده بود.

با تموم شدن چایی ارباب از روی مبل بلند شد و رو بهم گفت:
_‌نهار و آماده کن تا من میام !‌

سر به زیر جواب دادم:
_‌چشم ارباب.

با بیرون رفتن ارباب از کلبه تو آشپزخونه چشم چرخوندم حالا چی باید درست میکردم تنها چیزی که بلد خوب درست کنم

قرمه بود با دیدن وسایلاش سریع دست به کار شدم نمیخواستم ارباب این بار بخاطر به غذا تنبیهم کنه با آماده شدن

غذا سالاد و بقیه ی چیزا رو آماده کردم نگاهی به آشپزخونه ی کوچکی که بود انداختم وسایلای نهار رو آماده کرده بودم

بهتر بود تا اومدن ارباب یکم بخوابم با خستگی روی مبل دراز کشیدم از خستگی زیاد نمیدونم کی چشمام بسته شد

با حس نوازش موهام تو خواب و بیداری لبخندی زدم..

با نوازش موهام لبخند شیرینی رو لبهام نشست که یکباره درد بدی تو موهام پیچید جیغی از درد کشیدم و چشمهام و

باز کردم و با اشک به ارباب خیره شدم که با پوزخند وایستاده بود با دیدن چشمهای بازم با عصبانیت گفت:

_‌کی گفت تو اجازه داری بخوابی؟!‌

با بغض لب زدم:
_‌من ‌یکم دراز کشیدم بعدش خوابم برد.

نگاهی بهم انداخت و گفت:
_‌برای این کارت تنبیه میشی!

با ترس لب زدم:
_‌تنبیه؟!

نگاهی به چهره ی ترسونم کرد و لحن ترسناکی گفت:
_‌آره تنبیه!

با ترس بهش خیره شده بودم میدونستم میخواد بازم شکنجم بده از تنبهش میترسیدم.

بعد از خوردن نهار همش استرس داشتم نمیدونستم ارباب باز چه تنبیهی برام در نظر گرفته حتما ایندفعه میداد وسط

روستا فلکم کنن اشک تو چشمام جمع شد چرا بخاطر اینکه خوابیدم باید تنبیه بشم بغض کرده وایستاده

بودم که صدای ارباب بلند شد:
_‌بیا بریم !‌

با بیرون رفتن ارباب دنبالش حرکت کردم که داخل جنگل رفت تند تند پشت سرش حرکت میکردم که گم نشم

با ایستادن ارباب وایستادم نگاهم و به چشمه ی روبروم دوختم چقدر زیبا بود صدای آب داشت میومد و باد ملایمی که میوزید دلم میخواست ساعت ها بشینم

کنار چشمه با نشستن ارباب همونجا سرجام وایستادم که صدای ارباب بلند شد:
_‌بیا اینجا.

کنار ارباب نشسته بودم که دستش روی پام نشست نگاهم و بهش دوختم که دستش و روی رونم کشید و شروع کرد به نوازش کردن

بدون اینکه حرکتی بکنم سرجام نشسته بودم که صدای خمار ارباب بلند شد:
_‌هوم من عاشق رابطه تو مکان های مختلفم.

باشنیدن حرفش حس کردم لپهام داغ شد سرم و بلند کردم که نگاهم به چشمهای خمار تبدارش افتاد

با دیدن چشمهاش با ترس بهش خیره شدم که دستش رفت زیر لباسم و شروع کرد به نوازش کردن بدنم

من و به طرف خودش کشوند و لباش و روی لبام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن و مکیدن لبهام نا خواسته آه ریزی

کشیدم که جونی گفت لباسم و در آورد و خودش و کشیدروم با ترس لب زدم:
_‌ارباب.

با گذاشتن لباش روی لبام خفم کرد.

با خجالت لباسام و پوشیدم که ارباب بلند شد من هم به دنبال ارباب بلند شدم سرم و بلند کردم که باهاش چشم تو چشم شدم نگاهی بهم

انداخت و با صدای خشداری گفت:
_‌فقط بدرد زیر خواب بودن میخوری رعیت کوچولو.

با شنیدن حرفش سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم چرا دوست داشت من و تحقیر کنه چرا از زجر دادن

من لذت میبره مگه من خواستم خونبس بشم و به اجبار صیغه ی مردی بشم که خودش زن داره با شنیدن صداش نگاهم

و بهش دوختم که پوزخندی زد و گفت:
_‌لال هم که شدی.

_‌ببخشید ارباب.

نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت و حرکت کرد به دنبالش حرکت کردم رفتار ارباب عجیب بود انگار از اول با من مشکل داشت.

بعد از اینکه به کلبه رسیدیم نمیدونم چرا ارباب انقدر عصبانی شد که دوباره برگشتیم به خونه دلم نمیخواست به اون خونه برگردیم

ولی مجبور بودم با برگشتنمون به عمارت دلم عجیب شور میزد نمیدونم چرا فکر میکردم اتفاق بدی قراره بیفته

با شنیدن صدای داد و فریاد سریع از اتاق بیرون اومدم و به سمت طبقه پایین رفتم با دیدن ارباب ده بالا

رنگ از صورتم پرید من از این مرد بشدت میترسیدم چون بابام همیشه از بدی ها و بی رحمیاش میگفت جوری

که با شنیدن اسمش هم ازش میترسیدم با دادی که زد وحشت زده بهش خیره شدم که گفت:
_‌ببین سالار همین امشب باید اون دختری شیرینی خورده رو عقد کنی وگرنه خون میشه میفهمی؟!‌

با چشمهای گرد شده بهشون خیره شده بودم اینجا چخبر بود از چی داشتن حرف میزدن.

ارباب با صدای عصبانی گفت:
_چرا باید عقدش بکنم؟

_اگه عقدش نکنی خون بپا میشه میفهمی؟!این وسط فقط مردم بیچاره ان‌ که کشته میشن.

ارباب نگاهی به خانوم بزرگ انداخت و گفت:
_باشه فردا عقدش میکنم.

ارباب ده بالا نگاه عجیبی بهش انداخت و گفت:
_فردا میبینمت. از امانتی من مراقبت کن!

ارباب با صدای آرومی گفت:
_هستم.

تا خواستم برم به سمت طبقه بالا که صدای عصبانی مادر ارباب اومد:
_هی تو بیا اینجا ببینم.

با ترس به سمتشون رفتم که مادر ارباب با لحن تحقیر کننده ای گفت:
_گمشو کفشم و تمیز کن!

با بغض خم شدم که کفشش رو تمیز‌کنم که صدای ارباب ده بالا بلند شد:
_وایستا!

نگاهم و به ارباب دوختم‌ که با عصبانیت نگاهی به مادر ارباب سالار کرد و گفت:
_خیلی دوست داری این دختر کفشت و تمیز کنه؟!آره؟!

مادر ارباب با ترس بهش خیره شده بود دلیل این ترس و نمیدونستم که ارباب سالا رو بهم گفت:
_برو تو اتاقت.

_چشم ارباب.

و به سمت اتاقم حرکت کردم اینجا چخبر بود چه اتفاقی قرار بود بیفته که من ازش بیخبر بودم

ارباب دوباره میخواست ازدواج کنه با کی و چرا همه اینا سئوال هایی بودن که تو ذهنم پخش و پلا شده بودن و باید جوابشون رو میفهمیدم

اما چجوری از کی باید میپرسیدم اینجا کسی چشم دیدن و من و نداشت که بخواد باهام حرف بزنه

با یاد آوری سهیلا لبخند شادی زدم و..

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت اخر

رمان-صیغه-اجباری

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

2 دیدگاه

  1. سلام ادامه این رمان رادیگه قرار نمی دهید؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.