خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان صیغه اجباری پارت ۵

رمان صیغه اجباری

جهت کشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان صیغه اجباری (وارد صفحه رمان صیغه اجباری) شوید 

میوه ها رو که سهیلا آماده کرده بود برداشتم و به سمت سالن نشیمن که حرکت کردم نگاهی به خانوم ارباب انداختم

که با نگاه مرموزی بهم خیره شده بود میوه ها رو روی میز گذاشتم که همسر ارباب ‌رو به خدمه ای که پیشم اومد گفت:
_‌نرگس برام پوست بکن بیار.

نرگس نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت:
_‌چشم خانوم.

خسته شده بودم از وایستادن با صدای آرومی لب زدم:
_‌خانوم من میتونم برم ؟!‌

سرش و بلند کرد و نگاهی بهم انداخت و گفت:
_‌آره.

لبخندی زدم و از سالن خارج شدم پام و داخل آشپزخونه گذاشتم که سهیلا به سمتم اومد و گفت:
_‌خوبی ؟!چیشد ؟!‌

لبخندی زدم و گفتم:
_‌آره هیچی میوه ها رو بردم و ..

صدای جیغ نرگس باعث شد وحشت زده به سهیلا خیره بشم که گفت:
_‌میدونستم یه اتفاق بدی تو راه خدا بخیر کنه..

همراه سهیلا با نگرانی به سمت سالن رفتیم که همسر ارباب بیهوش روی مبل افتاده بود با نگرانی بهش خیره شدم

که مادر ارباب همراه خانوم بزرگ اومدن و صدای مادر ارباب بلند شد:
‌_‌حوریه چرا بیهوش شده چیشده؟!‌

نگاهم و به نرگس دوختم که‌ نگاه خبیثی بهم انداخت و با گریه ی مصنوعی رو به مادر ارباب گفت:

_‌نمیدونم خانوم جان این دختره برای خانوم میوه آورد خانوم بعد از خوردن میوه بیهوش شدن.

مادر ارباب نگاه پر از نفرتی بهم انداخت و داد زد:
_‌این دختر و ببرید بندازید تو انبار و در و قفل کنید تا ارباب بیاد حسابش و برسه سریع یه دکتر خبر کنید.

با بهت بهشون خیره شده بودم و قدرت زدن حرفی رو نداشتم نگاهم و باالتماس به سهیلا دوختم که با نگرانی و ناراحتی بهم خیره شده بود.

دو تا از خدمه ها اومدن به سمتم دستام و گرفتن که با گریه لب زدم:
_‌من کاری نکردم ولم کنید.

ولی اونا بدون توجه به گریه هام من و به سمت انباری بردن و داخل انباری سرد و تاریک انداختن و در قفل کردن با ترس

در انباری رو زدم و با صدای لرزونی داد زدم:
_‌در و باز کنید من کاری نکردم.

نمیدونم چقدر داد زدم و التماس کردم ناامید دست از در انباری برداشتم و با گریه گوشه ای از انباری تاریک نشستم

شدت سرما بقدری زیاد بود که داشتم میلرزیدم کم کم چشمام گرم شد و سیاهی مطلق.

بااحساس تشنگی و شنیدن صدا هایی کنار گوشم به سختی چشمام و روی هم فشار دادم و باز کردم نگاهی به سهیلا و لیلا انداختم که

کنارم وایستاده بودن با صدایی که بزور شنیده میشد لب زدم:
_‌آب.

سهیلا سریع رفت و با یه لیوان آب برگشت با کمک لیلا روی تخت نشستم و آب و خوردم که صدای سهیلا بلند شد:
_‌خوبی ؟!‌

با درد و غم بهش خیره شدم و تا خواستم لب باز کنم چیزی بگم

در اتاق با صدای بدی باز شد و مادر ارباب با صورت عصبانی داخل اتاق شد با نفرت بهم نگاه کرد و داد زد:

_‌دختره ی گدا گشنه حالا جرئت پیدا کردی میخواستی عروس من و بکشی آره؟!‌

با چشمهایی که حالا پر از اشک شده بود بهش نگاه کردم و با صدای لرزونی لب زدم:
_‌من کاری نکردم من..

‌ _‌خفه شو زنیکه ی سلیطه..

با عصبانیت به سمتم اومد و قبل از اینکه بفهمم چیشد موهام و تو دستش گرفت و داد زد:

_‌میخواستی حوریه رو بکشی که خودت خانوم خونه بشی آره ؟!‌کور خوندی خودم میکشمت زنیکه ی عوضی..

موهام و کشید و از روی تخت پرتم کرد روی زمین که آخ بلندی گفتم و شروع کردم به گریه کردن

با کفش پاشنه بلندش محکم کوبید تو شکمم که آخ بلندی گفتم

باالمتاس و گریه میخواستم ولم کنه ولی اون بیرحمانه روی سر و صورتم میکوبید و فحش میداد نمیدونم چقدر زد

چقدر درد کشیدم تا اینکه خسته شد و دست از زدنم برداشت لگد محکمی تو شکمم زد که ناله ای کردم

پوزخندی زد و با لحن تحقیر کننده ای گفت:
_‌دختره ی عوضی دهاتی بهتره بمیری.

لگد محکمی به سرم زد که دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد و تو دنیای بیخبری فرو رفتم.

با درد زیاد چشمام و باز کردم با باز کردن چشمام خواستم روی تخت نیم خیز بشم که سرم تیری کشید و باعث شد آخ بلندی بگم

و سرم و محکم تو دستام گرفتم که صدای سهیلا باعث شد نگاه اشکیم رو بهش بدوزم که گفت:

_‌خوبی ؟!‌

با گریه نالیدم:
_‌نه سرم درد میکنه.

سهیلا با ناراحتی گفت:
_‌دراز بکش برم دارو هات و بیارم.

از درد داشتم به خودم میپیچیدم که سهیلا بهم دارو و چشمام گرم شد و خوابم برد.

با شنیدن صدا هایی کنار گوشم چشمام و باز کردم و نگاهم و به سهیلا دوختم که مثل همیشه کنارم بود با دیدنش

لبخند کمرنگی زدم که با مهربونی به سمتم اومد و گفت:
_‌خوبی؟!

با صدای آرومی لب زدم:
_‌آره.

سهیلا نگاهش و بهم دوخت و با صدای حرصی گفت:
_‌میدونستم یه نقشه داره اون زن ولی فکر نمیکردم همچین نقشه ی پلیدی داشته باشه.

با تعجب گفتم:
_‌کی؟!

‌نگاهی بهم انداخت و گفت:
_‌حوریه زن ارباب.

با یاد آوری اتفاقات دیروز با بغض لب زدم:
_‌من کاری نکردم.

_‌میدونم.

تا خواستم لب باز کنم حرفی بزنم در اتاق باز شد و قامت ارباب داخل اتاق نمایان شد مثل همیشه با

چهره ی سرد و خشنش بهم نگاه میکرد همونطور که بهم خیره شده بود سهیلا رو مخاطب قرار داد و گفت:
_‌میتونی بری.

سهیلا نگاهی بهم انداخت و گفتن:
_‌چشم ارباب.

از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتن سهیلا نگاهم و به ارباب دوختم که همچنان بدون هیچ حرفی بهم خیره شده بود

از سکوتش داشتم میترسیدم بلاخره بعد از سکوت نسبتا ‌طولانی گفت:
_‌با چه جرئتی میخواستی به همسر من آسیب بزنی ؟!

با صدای لرزونی گفتم:
_‌ارباب من کاری نکردم من…

‌ _‌خفه شو!‌

با ترس بهش خیره شدم که نگاه ترسناکی بهم انداخت و گفت:
_‌دفعه ی دیگه به همسر من نزدیک بشی جات سینه ی قبرستون فهمیدی؟!

تو سکوت بهش نگاه کردم که اینبار تقریبا عربده زد:
_‌با توام ‌مگه کری زنیکه ؟!!‌

با صدای لرزونی گفتم:
_‌فهمیدم.

نگاه خماری بهم انداخت و با صدای خبیثی گفت:
_‌هوم امشب باید تمکین کنی.

با شنیدن اسم تمکین با ترس بهش خیره شدم ارباب تو رابطه خیلی خشن و وحشی میشد حتما میخواست با رابطه خودش و آروم کنه

و همه ی عصبانیتش و سر من خالی کنه تا خواستم اعتراضی بکنم ارباب به سمتم اومد و با وحشیگری لباش و روی لبام گذاشت و خشن شروع کرد به گاز گرفتن و مکیدن لبام

از درد داشتم به خودم میپیچیدم و اشکام روی صورتم جاری بودن ناخوادگاه با صدای لرزونی نالیدم:
_‌وحشی.

صدای پوزخند ارباب اومد و صدای خشدارش بلند شد که گفت:
_‌رعیت کوچولو بهتره هواست و جمع کنی دفعه ی دیگه انقدر ملایم باهات رفتار نمیکنم.

میخواستم بگم کجاش ملایم بود این رابطه ی زوری که همش درد کشیدم کمی از ### نداشت ولی سکوت کردم چون میدونستم

با گفتن هر حرفی تنبیه میشم پس سکوت کردم مثل همیشه منتظر بودم بلند بشه از اتاق بره بیرون

ولی اون روی تخت دراز کشیده بود و چشماش و بسته بود انگار قصد داشت امشب و تو این اتاق بخوابه

از درد خوابم نمیبرد که صدای ارباب بلند ‌شد:
_‌انقدر وول نخور بزار بخوابم.

با شنیدن صدای در اتاق چشمام و باز کردم یکی داشت محکم به در اتاق میکوبید که با صدای گرفته ای گفتم:
_‌کیه؟!

_‌سریع بیاید پایین ارباب منتظره!‌

_‌باشه الان میام.

سریع از روی تخت بلند شدم و به سمت حموم رفتم بعد از حموم کردن و پوشیدن لباس مناسب از اتاق اومدم بیرون

معلوم نیست باز این وحشی چیکارم داره و میخواد چیکار کنه مثل سگ ازش میترسیدم به سمت پایین رفتم که ارباب

مثل همیشه روی مبل نشسته بود و فنجون قهوه تو دستش بود که منظره ی زیبایی رو ایجاد کرده بود دلم میخواست

الان مثل همیشه میتونستم از این منظره نقاشی کنم ولی میدونستم نمیشه آه تلخی کشیدم و به سمت ارباب حرکت کردم

وقتی بهش رسیدم ایستادم و گفتم:
_‌سلام ارباب!

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت اخر

رمان-صیغه-اجباری

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.