خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان صیغه اجباری پارت 1

رمان صیغه اجباری پارت 1

رمان صیغه اجباری پارت 1
5 (100%) 4 vote[s]

رمان صیغه اجباری

جهت کشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان صیغه اجباری (وارد صفحه رمان صیغه اجباری) شوید 

با سیلی محکمی که تو گوشم زده شد پرت شدم روی زمین سرد که از برف پوشیده شده بود و صدای داد پدرم

بود که به هوا رفت:
_‌دختره نمک نشناس میخوای برادرت قصاص بشه آره ؟!‌

با گریه سرم و به نشونه ی نه تکون دادم و با گریه نالیدم:
_‌بابا من نمیخوام خونبس بشم نمیخوام صیغه ی ارباب بشم…

کمربندی که تو دستش بود و محکم به کمرم کوبید که آخ بلندی گفتم و اشکام روی گونه هام جاری شد

_‌خفه شو دختره ی سلیطه نمک نشناس انقدر میزنمت بمیری …

کمربندش و بی وقفه روی سر و صورتم میکوبید با گریه التماس میکردم ولم کنه

ولی اون بیرحمانه بدون توجه به التماس و گریه هام و بی وقفه داشت کتکم میزد کم کم بدنم بیحس شد که صدای داد ارباب تو گوشم پیچید :

_‌داری چه غلطی میکنی مرتیکه ی عوضی ؟!‌

بلاخره دست از زدنم برداشت و با صدای لرزونی گفت:
_‌ارباب!‌

‌صدای عصبی ارباب بود که تو اون فضای سرد پیچیده شد:

_‌گفتم داشتی چه غلطی میکردی هان؟!‌

_‌ارباب این دختره ی سلیطه نمیخواد خونبس بشه برای همین..

_‌برای همین داشتی میزدیش؟!‌نکنه یادت رفته کسی حق نداره دست روی چیزی که مال منه بلند کنه بجز خودم؟!‌هان؟!‌

_‌ببخشید ارباب.‌

صدای سرد و جدی ارباب بود که بلند شد:

_‌ببرید فلکش کنید صد ضربه شلاق تا برای همه درس عبرت بشه.

با شنیدن حرفاش خواستم بلند بشم و بگم و بابام و ول کنند که دردی تو سرم پیچید و تاریکی مطلق.

با شنیدن صداهایی کنار گوشم چشمام و به آرومی باز کردم با دیدن دو تا دختر جوون کنارم روی تخت نیم خیز شدم

که سوزش توی کمرم باعث شد آخ بلندی بگم و اشک تو چشمام جمع شد با شنیدن صدای دختر جوون نگاه اشکیم و بهش دوختم که با صدای شیرینی گفت:

_‌آروم باش خانوم جان تکون نخورین کمرتون ضرب دیده باید استراحت کنین.

رو کرد به سمت اون یکی دختری که با نگرانی نگاهم میکرد و گفت:

_‌سهیلا برو به ارباب خبر بده خانوم جان بهوش اومده.

با شنیدن اسم ارباب لرزی تو تنم افتاد و اشکام بی وقفه روی گونم جاری شدن سهیلا باشه ای گفت و از اتاق بیرون رفت

که نگاهش بهم افتاد و بادیدن چهره ی گریونم با نگرانی گفت:

_‌چرا گریه میکنین خانوم جان درد دارین ؟!‌

با گریه نالیدم:
_‌من میخوام برم خونمون نمیخوام اینجا باشم.

و شدت اشکام بیشتر شد با باز شدن در اتاق نگاهم و به ارباب دوختم که با چهره ی سرد و جدی داخل اتاق شد و رو به دختره گفت:

_‌برو بیرون.‌

دختره نگاه نگرانی بهم انداخت و با گفتن چشم ارباب از اتاق خارج شد با نزدیک شدن ارباب به تخت تو خودم جمع شدم

با صدای سرد و یخی لب زد:
_‌خوب کوچولو میدونی برای چی اینجایی؟!

‌‌بغضم با صدای بدی ترکید با التماس نالیدم:
_‌ارباب تو رو خدا بزارید من برم من نمیخوام خونبس بشم..

_‌نچ نچ نشد که.

موهام و تو دستش گرفت و پیچوند که اشک تو چشمام شد و آخ بلندی گفتم که فشار دستاش و بیشتر کردو با صدای سرد و یخی گفت:

_‌بهتره حرف از رفتن نزنی چون قول نمیدم دفعه ی بد انقدر ملایم باهات رفتار کنم.فهمید‌ی ؟!‌

موهام و کشید و با صدای بلندی گفت:
_‌نشنیدم صدات و ؟!‌

با ترس و گریه دستم و روی دستش گذاشتم وبا گریه نالیدم:
_‌با‌شه.

فشار دستاش کمتر و موهام و ول کرد با چشمهای اشکی به چشمهای سرخش خیره شدم که بخاطر عصبانیت کاسه ی

خون شده بود نگاهی به چشمهای اشکیم کرد و با عصبانیت لب زد:
_‌یبار دیگه گریه کنی میدم فلکت کنن فهمیدی؟!‌

سریع اشکام و پاک کردم و تندتند سرم و بالا پایین کردم که با صدای خشداری ناشی از عصبانیت لب زد:

_‌امشب صیغه ی من میشی صیغه ی ابدی من میشی تا آخر عمرت…

با ترس و وحشت بهش خیره شدم که..

پوزخندی زد و گفت:
_‌برای امشب آماده باش کوچولو.

و از اتاق بیرون رفت با بیرون رفتنش اشکای منم جاری شد پدرم بخاطر داداشم منو بدبخت کرد خونبس اربابی شدم

که بخاطر سنگدلی و بی رحمیش کسی جرئت نزدیک شدن و یا حرف زدن بهش رو نداره اشکام روی

گونه هام جاری بودن من نمیخواستم صیغه بشم اون فقط بخاطر هوسش و انتقام زندگی من و میخواست نابود کنه

با باز شدن ناگهانی در اتاق وحشت زده روی تخت نیم خیز شدم که کمرم تیر کشید نگاهم و به همسر ارباب دوختم

که با عصبانیت و حقارت بهم خیره شده بود با صدای جیغ جیغی لب زد:

_‌توی دهاتی خونبس میخوای صیغه ی ارباب بشی آره؟!

با بغض بهش خیره شدم که پوزخندی زد و بهم نزدیک شد و قبل اینکه بفهمم موهام و گرفت و پرتم کرد روی زمین

آخی گفتم و اشکام شروع کرد به باریدن بخاطر این حقارت

_‌عوضی چجوری میخوای صیغه ی ارباب بشی خودم میکشمت.

با پاشنه ی کفشش محکم کوبید تو دلم که آخی گفتم و اون بی توجه به اشکام شروع کرد به کتک زدنم نمیدونم چقدر

التماس کردم چقدر کتکم زد چشمام دیگه داشت بسته میشد ولی اون محکم با کفشش به شکمم میکوبید و داد میزد:

_‌میکشمت دختره ی عوضی حالا توی رعیت دهاتی میخوای جای منو بگیری!خودم میکشمت.

بدنم بیحس شده بود و چشمام داشت بسته میشد که صدای باز شدن در اتاق و پشت بندش صدای عصبی و بلند ارباب تو گوشم پیچید:

_‌داری چه غلطی میکنی؟!‌

و سیاهی مطلق با شنیدن صدا هایی کنار گوشم با درد چشمام و باز کردم که ارباب و یه آقایی رو بالای سرم

دیدم تو جام نیم خیز شدم که شکمم تیری کشید و آخی گفتم که صدای آقا بلند شد:

_‌بلاخره بهوش اومدی،‌بهتره بخوابی و یکم استراحت کنی تا زخمات خوب بشن.

با شنیدن صدای ارباب نگاهم و بهش دوختم که با صدای جدی و سردی رو به دکتر گفت:

_‌داروهایی که لازمه رو بنویسین.میتونین برین.

رسما داشت میگفت گمشو به دکتر ،‌دکتره نگاهی بهم انداخت و با گفتن:
_‌مواظب خودتون باشید.
از اتاق رفت بیرون.

_‌به چی خیره شدی ؟!‌

با شنیدن صدای عصبی ارباب نگاهم بهش دوختم که با چشمهای به خون نشسته بهم خیره شده بود با ترس آب دهنمو قورت دادم

که فکم و تو دستاش گرفت و با صدای عصبی گفت:
_‌بار آخرت باشه به یه مرد اینجوری خیره میشی دفعه ی دیگه اینجوری باهات رفتار نمیکنم فهمیدی ؟!

با بغض سرم و تکون دادم که فکم ول کرد نگاه وکوتاهی بهم انداخت و با صدای خشداری گفت:

_‌چی به همسرم گفتی ؟!‌

_‌هیچی.

نگاه تیزی بهم انداخت و گفت:
_‌یه بار دیگه به همسرم توهین کنی میدم مثل اون پدر عوضیت فلکت کنند فهمیدی ؟!‌

_‌آره.

چرا این مرد انقدر بی رحمه چرا من باید خونبس این مرد بشم چرا پدرم خواهرم رو خونبس نکرد اون که از من بزرگتر بود چرا من و فدا کرد با فکر کردن بهشون

اشکام روی گونه هام جاری شدن…

_‌همین الان اشکات و پاک میکنی و خفه خون میگیری فهمیدی؟!‌

با شنیدن صداش با ترس سریع اشکام و پاک کردم و سرم و به نشونه ی فهمیدن تکون دادم .نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:

_‌لیلا برات لباس میاره یه آرایشگرم میاد برای امشب آمادت میکنن.

با التماس بهش خیره شدم شاید دلش به رحم بیاد ولی سردی چشماش همه ی امیدی که داشتم و تو دلم کشت

_‌بهتره برای شب آماده باشی.

نگاه دیگه ای بهم انداخت و از اتاق خارج شد خودم و انداختم روی تخت و به حال روزی که داشتم زار زدم چی میشد

من و فدای برادرم نمیکردن من تازه شانزده سالم بود چرا پدرم من و فدا کرد یعنی انقدر بی ارزش بودم.

نمیدونم چقدر گریه کردم که روی تخت خوابم برد.باشنیدن صدایی کنار گوشم به سختی چشمام و باز کردم

نگاهم و به دو سهیلا و لیلا دوختم که کنار تخت ایستاده بودند لیلا بادیدن چشمهای بازم لب زد:

_‌ارباب گفتن باید آماده باشید.

رفتم داخل حموم و خودم و به سختی خودم و شستم لباس هایی که آورده بودن رو پوشیدم نگاهی به لباس سفیدی که تنم بود انداختم

من فقط شانزده سالم بود و حالا باید صیغه ی مردی میشدم که ‌٢٣سال از خودم بزرگتره و خودش زن داره

من و فقط برای انتقام میخواد انتقام کاری که من هیچ نقشی توش نداشتم با بغض بخودم تو آینه خیره شدم من فقط شانزده سالم بود

چرا باید صیغه بشم چرا باید خونبس این مرد سنگدل بشم با شنیدن صدای لیلا نگاهم و بهش دوختم که گفت:

_‌بهتره اشکاتون و پاک کنین خانوم جان ارباب ببینن عصبانی میشن.

با غم لبخندی زدم و دستی به چشمام کشیدم که تقه ای به در خورد و آرایشگر داخل اومد نگاهی بهم انداخت و گفت:

_‌تو عروس اربابی؟!

با بغض سرم و تکون دادم که پوزخندی زد و گفت:
_‌فکر نمیکردم ارباب بخواد یه گدا گشنه رو از روستا برداره صیغه کنه.

بابغض به توهین و تحقیراش گوش میدادم که صدای لیلا بلند شد:

_‌بهتره به کارتون برسید بجای گفتن این حرفها.

آرایشگر پشت چشمی نازک کرد و به سمتم اومد بعد اینکه صورتم و بند انداخت و اشکم و در آورد ابروهام و درست کرد و شروع کرد به آرایش کردن

مثل یک عروسک تو دستاش بودم بی هیچ حرکتی فقط داشتم به آینده ای فکر میکردم که نمیدونستم چه چیزی در انتظارمه مطمئنن آینده ی خوبی نبود

من داشتم صیغه میشدم صیغه ی مرد متاهلی که خودش زن داره و فقط بخاطر انتقام داره با من ازدواج میکنه.

_‌خانوم جان بلند شید این چادر و بپوشید عاقد اومده.

با چشمهای اشکی به لیلا خیره شدم و با بغض نالیدم:
_‌من نمیخوام صیغه بشم.

آرایشگره پوزخندی زد و گفت:
_‌باید از خدات باشه دختره دهاتی.

نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت و از اتاق خارج شد نگاهم و به لیلا دوختم که گفت:
_‌ارباب اونقدر آدم بدی که نشون میده نیست پس ناراحت نباش شاید قسمتت اینه.

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

2 دیدگاه

  1. سلام ممنون که2پارت گذاشتین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.