خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان شوهر غیرتی من پارت25

رمان شوهر غیرتی من پارت25

رمان شوهر غیرتی من پارت25
5 (100%) 2 vote[s]

جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید.

_میخواست با استفاده از تو به خواسته اش برسه ، میخواست تو زن من بشی و از من صاحب بچه بشی تا جای پای خودش رو محکم کنه میفهمی!
با شنیدن این حرف ارباب سالار نیلا به سمت مادرش برگشت و گفت:
_مامان!
صدای زرین بلند شد:
_داره دروغ میگه اون ….
_خفه شو
با شنیدن صدای عصبی ارباب سالار ساکت شد و با ترس بهش خیره شد که ارباب سالار ادامه داد:
_دیگه از شنیدن دروغات خسته شدم ، نیلا هم انقدر احمق نیست به چرندیات تو گوش بده.
_تو واقعا همچین قصدی داشتی مامان!؟
مادرش با چشمهای پر از اشک بهش خیره شد و گفت:
_من نمیخواستم اینجوری بشه من ….
_بسه دیگه نمیخوام چیزی بشنوم
نیلا با گریه به سمت اتاقش رفت و مادرش پشت سرش رفت که صدای عصبی سعید بلند شد:
_من این زن رو میکشم
صدای خونسرد ارباب سالار بلند شد:
_آروم باش!
سعید عصبی به سمتش برگشت و گفت:
_تو تمام مدت همه ی اینارو میدونستی و سکوت کردی!؟
ارباب سالار با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_میخواستم تو یه زمان مناسب بهت بگم!
_و الان زمان مناسب بود!؟
_آره چون وقتش رسیده بود
_بعد گذشت این همه سال.
_اون موقع وقتش نبود سعید مطمئن باش من بد هیچکس رو نمیخواستم پس از من عصبی نباش.
سعید کلافه نفسش رو بیرون فرستاد و گفت:
_دارم دیوونه میشم!

ارباب سالار بهش خیره شد و گفت:
_بهتره با خودت کنار بیای سعید ، الان هم برو بهتره یه کم به خودت زمان بدی
سعید گیج سرش رو تکون داد و به سمت اتاقش رفت ، همه رفته بودند حالا هیچکس جز من و ارباب نمونده بود
به ارباب خیره شده بودم که صداش بلند شد:
_حالت خوبه!؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره خوبم ممنون ارباب
ارباب به سمتم اومد دستش رو روی شکمم گذاشت و گفت:
_خیلی خسته شدی امروز بهتره استراحت کنی!
_من حالم خوبه ارباب نگران نباشید
با شنیدن این حرف ارباب بهم خیره شد و گفت:
_بیا بشین به خدمه بگم یه چیزی بیارن بخوری
سری تکون دادم و رفتم نشستم کنار ارباب
_ارباب!
_جانم
_بنظرتون حالا چی میشه!؟
ابرویی بالا انداخت و سئوالی بهم خیره شد
_چی!؟
_سعید و نیلا
_جفتشون دوباره سر عقل میان!
_از کجا انقدر مطمئن هستید!؟
_چون انقدر عاشق هستند که دوباره به سمت هم برگردند مخصوصا با شنیدن حقایق
سری تکون دادم و گفتم؛
_پس مادر نیلا چی میشه!؟
_اون از اینجا میره برای همیشه
_کجا قراره بره!؟
_به جایی که تعلق داره!
تا خواستم حرفی بزنم صدای خانوم بزرگ اومد:
_سالار
ارباب سرش رو بلند کرد بهش خیره شد و گفت:
_بله!
_تو چیکار کردی امروز!؟
_حقایقی که سال ها پنهون مونده بود رو برملا کردم!

خانوم بزرگ نگاه عمیقی به صورتش انداخت و گفت:
_پس قصد داری همه چیز رو برملا کنی!؟
ارباب سالار نگاه عمیق و پر از حرفی به من انداخت سپس به سمت خانوم بزرگ برگشت و گفت:
_باید همه ی چیز ها رو کم کم رو کرد خانوم بزرگ نمیتونیم تا آخر عمر بار همه ی اینارو بدوش بکشیم
صدای خونسرد خانوم بزرگ بلند شد:
_حق باتوئه پسرم هر کاری که فکر میکنی درسته انجام بده!
بعد تموم شدن حرفش خانوم بزرگ به سمت طبقه بالا رفت که به سمت ارباب برگشتم و گفتم:
_ارباب
به سمتم برگشت و گفت:
_جان
_چه حقایقی قراره برملا بشه!؟
_فعلا زوده برای فهمیدن یه مدت دیگه بهت همه چیز رو میگم!
_چیزی درمورد من وجود داره ارباب!؟
_نترس چیز نگران کننده ای نیست
با شنیدن این حرف ارباب لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم
همه چیز به سرعت داشت پیش میرفت ارباب این روزا بیشتر مشغول انجام دادن کار هاش بود رابطه ی سعید و نیلا بعد از اون شب خیلی عالی شده بود انگار
بعد از فهمیدن حقایق دوباره با هم وارد رابطه شده بودند سوگل هم این وسط خیلی خوشحال شده بود و رابطه اش با نیلا با بهتر شده بود.
زرین هم به دستور ارباب مجبور شد از عمارت بره همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه موقع زایمان من فرا رسید!
_نازگل حالت خوبه!؟
با شنیدن صدای خانوم بزرگ با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم و گفتم:
_نه
_ارباب هم نیست انگار موقع زایمانت رسیده میگم برن دایه و پزشک رو بیارن!
با دردی که زیر شکمم پیچید جیغ دردناکی کشیدم که خانوم بزرگ هول زده اسم خدمتکار رو داد زد و بهش سپرد بره دایه و پزشک رو بیاره.

#راوی

خانوم بزرگ با استرس به دایه خیره شد
_حال عروسم چطوره!؟
دایه لبخندی تحویلش داد و گفت:
_نگران نباشید جفتشون سالم هستند هم دخترش هم پسرش!
خانوم بزرگ چشمهاش گرد شد:
_مگه بچه ها دوقلو هستند!؟
دایه سری تکون داد و گفت:
_بله خانوم بزرگ
خانوم بزرگ از شدت خوشحالی اشک تو چشمهاش جمع شده بود باورش نمیشد بلاخره نتیجه اش رو دیده بود ، بچه های نوه اش سالار رو دیده بود و چقدر بابت این موضوع خوشحال بود.
بعد از دادن شاباش به دایه به سمت تلفن رفت تا این خبر خوش رو به ارباب سالار بده!
_بله بفرمائید
صدای شاد خانوم بزرگ تو گوشی پیچید:
_چشمت روشن پسرم!
با شنیدن این حرف خانوم بزرگ صدای پر از هیجان و شاد ارباب سالار اومد:
_بچه بدنیا اومد!؟
خانوم بزرگ با خوشحالی جوابش رو داد:
_آره بچه هاتون بدنیا اومدن سالم و سرحال ، حال نازگل هم خیلی خوبه!
صدای بهت زده ی ارباب سالار اومد:
_بچه هامون!؟
_آره بچه ها کاملا سالم و سر حال هستند!
_خانوم بزرگ مواظب نازگل و بچه هام باش من سعی میکنم زود راه بیفتم تا شب برسم
_باشه پسرم مواظب خودت باش!
خانوم بزرگ و ارباب سالار جفتشون بابت این موضوع شاد و خوشحال بودند بلاخره به آرزشون رسیده بودند.

* * * * *
#نازگل

با درد چشمهام رو باز کردم اولین تصویری که دیدم تصویر خانوم بزرگ بود با درد نالیدم:
_بچه ام
صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_نترس حال بچه هات خوبه

گیج به خانوم بزرگ خیره شده بودم منظورش از بچه ها چی بود!
_بچه ها!
با شنیدن این حرف من خانوم بزرگ لبخندی زد و گفت:
_بچه ها دوقلو هستند
بهت زده به خانوم بزرگ خیره شدم یعنی واقعا بچه هام دوقلو بودند اشک تو چشمهام جمع شد
_میخوام ببینمشون!
صدای دایه بلند شد:
_بیا خوشگل خانوم به بچه هات شیر بده
با کمک خدمه روی تختم نشستم که دایه بچه هام رو به سمتم آورد با دیدنشون اشک تو چشمهام جمع شد چقدر کوچیک بودند!
با شنیدن صدای گریه اشون هل زده به خانوم بزرگ خیره شدم و گفتم:
_دارند گریه میکنند
خانوم بزرگ با خنده به سمتم اومد و گفت:
_باید بهشون شیر بدی گرسنه ان
_چجوری من بلد نیستم آخه!
با کمک خانوم بزرگ و دایه به بچه ها شیر دادم وقتی خوابشون برد اونارو داخل تخت گذاشتند که صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_استراحت کن نازگل ضعیف شدی
_من خوبم خانوم بزرگ
بهم خیره شد و گفت:
_خدمتکار هست میمونه پیش بچه ها مراقب تو هم استراحت کن بچه ها بیدار شدند بیدارت میکنند
سری تکون دادم و گفتم:
_چشم

با شنیدن صدای ارباب سالار چشم هام رو باز کردم و بهش خیره شدم با خوشحالی بهم خیره شد و گفت:
_بچه هامون رو دیدی!؟
قطره اشکی روی گونم چکید با شادی بهش خیره شدم و گفتم:
_آره
_خیلی خوشحالم نازگل تموم روستا رو غذا دادم به همه فقیرا هدیه دادم از خوشحالی نمیدونم چیکار کنم.
دستم رو روی دست ارباب گذاشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_منم خیلی خوشحال هستم ارباب.
ارباب با دیدن لبخند روی لبهای من لبخندش عمیق تر شد و گفت:
_اسم پسرمون رو میزارم اهورا! اسم دخترمون رو هم تو هم انتخاب کن
_ارباب من چیزی مد نظرم نیست شما اسمش رو انتخاب کنید.
ارباب به چشمهام خیره شد و گفت:
_اسمش رو میزارم ترنج!
_اسم قشنگیه ارباب
_نازگل!؟
_جانم
_حالا که همه مشکلات حل شد میخوام به عمارت اصلی روستا بریم و دور از همه چی یه زندگی آروم کنار بچه هامون داشته باشیم.
_ارباب من موافقم اما قبلش یه خواسته ای دارم!؟
_چه خواسته ای!؟
_میخوام برای آخرین بار خانواده ام رو ببینم!
_دوست ندارم ناراحتت کنم اما باید یه سری واقعیت هارو بدونی نازگل
کنجکاو بهش خیره شدم و گفتم:
_چه واقعیتی!؟
_خانواده ات خانواده ی واقعیت نبودند.
بهت زده بهش خیره شدم و گفتم:
_یعنی چی!؟
_نازگل یادت میاد خانوم بزرگ تو رو فرستاد عمارت خواهرش!؟
_آره
_اونا خانواده ی واقعیت بودند
اشک تو چشمهام جمع شد
_پس چرا من ….
_چون ارباب اون موقع فرزند دختر نمیخواست برای همین میخواست تو رو بکشه اما منصرف شد و تو رو به یه خانواده داد! خانوم بزرگ هم تو رو آورد عمارت تا با ازدواج با من مراقبت باشه.
اشک تو چشمهام جمع شده بود فهمیدن واقعیت برام سخت بود.
_میخوای خانواده واقعیت رو ببینی!؟
_نه
چند دقیقه سکوت بینمون بود که به سمت ارباب برگشتم و گفتم:
_ارباب
_جانم
_میشه برای همیشه از این عمارت بریم!

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.