خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان شوهر غیرتی من پارت ۴

رمان شوهر غیرتی من پارت ۴

رمان شوهر غیرتی من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید.

امروز ارباب اردلان با اون دختری که‌ ارباب گفته بود ازدواج کرد من فکر میکردم این حرف و ارباب فقط برای سوزندن نیلوفر زد اما نه انگار جدی بود و بیشتر از همه این برای من جای تعجب داشت که ارباب اردلان خیلی خوشحال و شاد بود

نیلوفر تمام مدت داخل اتاقش بود و از اتاقش بیرون نیومده بود! صدای گریه هاش از اتاق واضح میومد اما برای هیچکس مهم نبود فقط خواهرش

تو این مدت عصبانی بود و با نفرت به من نگاه میکرد گاهی هم چشم غره ای بهم میرفت بمن ربطی نداشت ارباب این تصمیم و گرفت جوری رفتار میکردند انگار من به ارباب گفتم پاشو برو زن بگیر!
_نازگل؟!

با شنیدن صدای ارباب به سمتش برگشتم ولب زدم:
_بله ارباب؟!
_موهات از شالت ریخته بیرون اون سریع داخلشون کن!
_چشم

وقتی موهام و داخل کردم لبخندی زد و با چشمهای خمار شده اش بهم خیره شد که لب گزیدم صدای بم و خشدارش بلند شد:
_اون لبا صاحب دارند گاز نگیرشون!

با شنیدن این حرفش حس کردم گونه هام از شدت خجالت رنگ گرفتن!

_دختره ی رعیت رو ببین چه عشوه ای میاد!
با شنیدن صدای همسر ارباب که اینو به خانوم کناریش داشت میگفت ساکت شدم و بغض کردم چرا انقدر ضعیف شده بودم من که با شنیدن هر حرفی بغض میکردم و اشکام سرازیر میشد

_نازگل؟!
با شنیدن صدای ارباب سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای لب زدم:
_جانم؟!
_گریه نکن عزیزم به وقتش خودم حساب همشون رو میرسم!

با شنیدن این حرف دلم گرم شد من هم یکی رو داشتم که مواظبم باشه و دوستم داشته باشه من بیکس نبودم ارباب رو داشتم اون هم با من بود مراقبم بود دوستم داشت بخاطر همین همسر هاش از متنفر بودند و به هر نحوی میخواستند من و اذیت کنند!
_ممنوم ارباب

_چرا؟!
با بغض لب زدم:
_برای اینکه دوستم دارید و پشتم هستید برای اینکه با وجود شما دیگه احساس بیکسی نمیکنم شما مرد من هستید!

خم شد و محکم بوسه ای رو گونم زد و با مهربونی گفت:
_من همیشه باهاتم عزیزم ناراحت نباش!

لبخندی زدم و بهش خیره شدم
که صدای عصبی همسر ارباب بلند شد:
_اینجا جای اینکارا نیست!
ارباب ابرویی بالا انداخت و با صدای سردی گفت:
_چیزی گفتی؟!

با ترس لب زد:
_نه
ارباب پوزخندی زد و گفت:
_کافیه یکبار دیگه دهنت و باز کنی جوری ادمت میکنم که به گه خوردن بیفتی!

همسر ارباب ساکت شد و دیگه حرفی نزد خوب بود که ارباب کنارم بود وگرنه معلوم نبود چقدر اذیتم میکردند!
***

چند روز گذشته بود هر شب دعوای نیلوفر و ارباب اردلان همسر جدید ارباب اردلان مثل من یه رعیت بود که تو روستا بزرگ شده بود اما خیلی خوشگل ودوست داشتنی بود و مهربون

نیلوفر چند بار به قصد کشت کتکش زد که اگه ارباب سالار سر نرسیده بود میکشت مریم رو ارباب اردلان وقتی فهمید عصبی شد و داد و بیداد راه انداخت که نیلوفر گفت تا وقتی مریم و نکشم اروم نمیشم!

ارباب اردلان هم گفت طلاقت میدم که آروم شد اما هنوز داره نقشه میکشه و کار هاش رو میکنه بدون اینکه ارباب اردلان بفهمه مریم رو وادار کرده خدمتکارش بشه!

_داری چه غلطی میکنی هان؟!
با شنیدن صدای فریاد ارباب اردلان سریع از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق نیلوفر که همه جمع شده بودند حرکت کردم داخل اتاق شدم که با دیدن صحنه ی روبروم بهت زده بهش خیره شدم

مریم به طرز بدی روی زمین افتاده بود و داشت گریه میکرد نیلوفر هم با بیرحمی ایستاده بود و بهش خیره شده بود پوزخندی زد و گفت
_گند کاری هاش رو آورده تو اتاق من!

_مریم حرف بزن تا نکشتمت
مریم فقط بیصدا گریه میکرد که ارباب اردلان لگد محکمی بهش زد که مریم پرت شد روی زمین با دیدن خون جاری شده از وسط پای مریم جیغی کشیدم و داد زدم
_بچه!!

همه بهت زده به صحنه ی روبرو خیره شده بودند! که صدای جیغ مریم بلند شد :
_بچم یکی کمک کنه
ارباب اردلان انگار تازه به خودش اومده باشه مریم رو بغل کرد و روی تخت خوابوند داد زد
_زود دکتر خبر کنید

چند ساعتی گذشته بود و مریم داخل اتاق بود …

_چیشد آقای دکتر؟!
_متاسفانه بچه سقط شدن
با رفتن دکتر صدای گریه ی مریم از اتاق اومد سریع همراه خانوم بزرگ داخل اتاق شدیم مریم مظلومانه داشت اشک میریخت و ارباب اردلان با پشیمونی بهش خیره شده بود

خانوم بزرگ با عصبانیت لب زد:
_مریم تو داخل اتاق نیلوفر چیکار داشتی؟!
مریم ساکت فقط اشک میریخت میدونستم اون و اگه بکشی هم حرف نمیزنه پس خودم لب زدم:
_خانوم بزرگ؟!

به سمتم برگشت و لب زد:
_بله؟!
_میشه شما و ارباب اردلان بیاید کارتون دارم
خانوم بزرگ نگاهی بهم انداخت و گفت:
_اردلان بریم اتاقم

همراه خانوم بزرگ و ارباب اردلان داخل اتاق شدیم خانوم بزرگ با جدیت لب زد:
_تعریف کن!
_از وقتی مریم همسر ارباب شد نیلوفر خانوم به هر روشی دلش خواست اذیتش کرد مریم اصلا ادمی نیست که اعتراض کنه چون همیشه میگه حق با نیلوفره دلشکسته اش گناه داره ارباب اردلان فهمید نزاشت اذیتش کنه ولی نیلوفر بیخیال نشد و مریم رو خدمتکار شخصیش کرد.

ساکت شدم نگاهم به ارباب اردلان افتاد که از عصبانیت صورتش قرمز شده بود خانوم بزرگ اما خونسرد بهم خیره شده بود مکثی کردم و ادامه دادم:
_مریم هم بدون اینکه صداش دربیاد کاری که بهش گفته بودند رو انجام میداد بدون اینکه کسی بفهمه هر کاری نیلوفر خانوم گفت انجام میداد نمیدونم نیلوفر خانوم چه نقشه ای کشیدند که ارباب اردلان مریم و کتک زد و بچه اش اما مطمئنم نیلوفر خانوم از وجود بچه خبر داشته و میخواسته اون بدست خود ارباب اردلان سقط بشه تا انتقامش رو بگیره

ارباب اردلان با عصبانیت داد زد:
_میکشم اون هرزه رو!
صدای خونسرد خانوم بزرگ اومد:
_اردلان آروم باش کارت خیلی اشتباه بود دست رو مریم بلند کردی الانم برو کنار همسرت باش به وقتش خودم حساب نیلوفر رو میرسم فعلا صداش رو در نیار.
_اما خانوم بزرگ
_اردلان!؟
_باشه خانوم بزرگ

با رفتن ارباب اردلان از اتاق خانوم بزرگ به سمتم برگشت و گفت:
_این حرف ها تو همین اتاق میمونه فهمیدی؟!
_چشم خانوم بزرگ
_مراقب مریم باش دورا دور هر چیزی شد بهم خبر بده باشه؟!
_باشه
_حالا میتونی بری.

از اتاق خانوم بزرگ خارج شدم و به سمت پایین حرکت کردم با دیدن نیلوفر که نشسته بود و داشت قهوه میخورد دلم میخواست برم تا میتونم بزنمش یه آدم چقدر میتونست پست باشه آخه‌.

_نازگل؟!
با شنیدن صدای ارباب سالار به سمتش برگشتم و لب زدم:
_جانم ارباب؟!
_چخبر شده اینجا؟!
_بچه ی ارباب اردلان سقط شده
ارباب سالار داد زد:
_چی؟!

_اردلان کجاست الان؟!
_تو اتاق نیلوفر خانوم بالا
ارباب سالار با عجله به سمت بالا حرکت کرد تا خواستم دنبالش حرکت کنم صدای نیلوفر بلند شد:
_هی تو نازگل؟!
به سمتش برگشتم و لب زدم:
_بله؟!
_بیا اینجا ببینم.
به سمتش حر‌کت کردم وقتی کنارش رسیدم تو چند قدمیش ایستادم و لب زدم:
_بله بفرمائید؟!

_امیدوارم حرفی از دهنت بیرون نیومده باشه وگرنه برات بد میشه فهمیدی؟!
_چی براش بد میشه انوقت؟!
با شنیدن صدای خانوم بزرگ رنگ از صورت نیلوفر پرید بلند شد و با صدای لرزونی گفت:
_اینکه اردلان مریم و زد و بچش سقط شد!
_مطمئنی همینه؟!
_بله خانوم بزرگ..

_نازگل؟!
به سمت خانوم بزرگ برگشتم و لب زدم:
_بله خانوم بزرگ؟!
_برو ببین بالا چیزی نیاز ندارند
_چشم
و به سمت اتاق بالا حرکت کردم
صدای عصبی ارباب سالار میومد:
_لیاقت مریم ونداشتی !

صدای ناراحت ارباب اردلان اومد:
_هر چی بگی حق داری داداش!
صدای عصبی ارباب سالار اومد:
_کافیه ببینم یکبار دیگه همچین اتفاق هایی افتاده مریم و ناراحت کردی هر طور شده طلاقش و ازت میگیرم فهمیدی؟!
_آره
صدای عصبی ارباب سالار اومد:
_آشغال دستت بشکنه بخاطر اون زنیکه ی پتیاره ببین با مریم چیکار کردی؟!

_داداش ببخشید!
_من حساب اون پتیاره رو میرسم
_داداش خانوم بزرگ گفت کاری نداشته باشید خودم رسیدگی میکنم
صدای عصبی ارباب سالار اومد:
_باشه فعلا مواظب مریم باش

دیگه منتظر نموندم چیزی گوش بدم به سمت اتاق رفتم و تقه ای زدم که صدای گرفته ی ارباب اردلان اومد:
_بیا تو؟!
داخل اتاق شدم و لب زدم:
_خانوم بزرگ گفت بیام ببینم کاری ندارید
_نه ممنون گلناز میتونی بری
_کاری داشتید بگید بیام
_باشه ممنون میتونی بری
_چشم آقا

به سمت اتاقم حرکت کردم که صدای ارباب سالار از پشت سرم اومد:
_گلناز؟!
به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم؟!
_بیا داخل اتاق کارت دارم
_چشم‌
تا خواستم همراه ارباب سالار داخل اتاق برم صدای داد و بیداد نیلوفر و خانوم بزرگ
از پایین اومد حس کردم رنگ از صورتم پرید ارباب سالار با تعجب گفت:
_چخبره!!

با رفتن ارباب سالار به سمت پایین دنبالش حرکت کردم هر چی به پایین نزدیکتر میشدیم صدا ها واضحتر میشد با دیدن خانوم بزرگ که روی زمین افتاده بود و نیلوفر داشت بهش لگد میزد

چشمهام گرد شد ارباب سالار به سمت نیلوفر رفت و سیلی محکمی بهش زد با عجله به سمت خانوم بزرگ رفتم و کمکش کردم از روی زمین بلند بشه
خانوم بزرگ رو روی مبل نشوندم که صدای عربده ی ارباب سالار سالن رو پر کرد.
_زنیکه ی هرزه چجوری همچین غلطی کردی هان؟!

نیلوفر با ترس گفت:
_ولم کن
_ولت کنم!!
فریاد زد:
_میکشمتتتت

صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_سالار ولش کن!
_اما خانون بزرگ
_سالار!!!
انقدر محکم گفت که ارباب سالار نیلوفر رو جوری محکم پرت کرد که افتاد روی زمین و صدای گریه اش بلند شد ارباب سالار با داد گفت:
_گمشو فقط!!!

با رفتن نیلوفر ارباب سالار به سمت خانوم بزرگ اومد و گفت:
_خوبی؟!
_آره
_چرا اینکار و کرد
_چون داشتم تهدیدش میکردم اگه یکبار دیگه به مریم دست بزنه بدبختش میکنم یا نقشه ای پشت سرش بکشه اونم به خیال خودش میخواست من و بکشه

ارباب سالار با عصبانیت گفت:
_میکشمش زنیکه ی پتیپاره
_سالار آروم باش!
_اما خانوم بزرگ اون…
_هیش درست میشه نگران نباش

رمان-شوهر-غیرتی-من
رمان-شوهر-غیرتی-من

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.