خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان شوهر غیرتی من پارت 20

رمان شوهر غیرتی من پارت 20

رمان شوهر غیرتی من پارت 20
Rate this post

رمان شوهر غیرتی من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید.

_چیشده نازیلا باهام چیکار داشتی!؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
_دارند شما رو بازی میدند
اخمام رو تو هم کشیدم و با صدای عصبی گفتم:
_منظورت از زدن این حرف چیه!؟
_من خودم شنیدم
کلافه داد زدم:
_زود حرفت رو واضح بزن بفهمم چی داری میگی!؟
_حرف های خواهر خانوم بزرگ و دخترش رو اون زن قصد داره تا با اذیت کردن نازگل هواس شما رو پرت کنه و به خواسته ی شومش برسه
_کجا داشتند حرف میزدند
_تو اتاقشون منم اتفاقی داشتم رد میشدم که شنیدم.
_باشه از این ماجرا ها به هیچکس نگو نازیلا فهمیدی؟!
_بله ارباب
_اگه خبری شد یا چیزی فهمیدی بهم اطلاع بده ، تا حد ممکن هم از اون دوتا دور بمون اصلا آدمای خوبی نیستند
_چشم ارباب
_میتونی بری
با رفتن نازیلا به سمت اتاق نازگل حرکت کردم در رو باز کردم و داخل شدم خیلی آروم خوابیده بود باید حتما یه فکری برای این قضیه میکردم نمیتونستم با توجه به وضعیت نازگل منتظر خرابکاری از جانب اون دوتا باشم

باید هر چه زودتر طبق یه نقشه ی خوب کار جفتشون رو تموم میکردم و از این عمارت پرتشون میکردم بیرون ، با نقشه ای که به ذهنم رسید لبخندی روی لبهام نشست و به سمت اتاق کارم حرکت کردم داخل که شدم در رو بستم و شماره ی سعید رو گرفتم طولی نکشید که صداش بلند شد:
_سلام سالار چخبر تو
_سلام داداش خوبی کجایی!؟
_ممنون همین ورا مثل همیشه مشغول کار
_باهات یه کار کوچولو داشتم برای یه مدت میخوام بیای عمارت
صداش متعجب شد
_چیزی شده!؟
_زرین و دخترش اومدند اینجا
چند دقیقه ساکت شد بعد سکوت تقریبا طولانی صداش بلند شد:
_چه کاری از من برمیاد
_میخوام با سوگل هم هماهنگ کنم جفتتوت بیاید برای نقشه تا از شر جفتشون راحت بشم
با شنیدن این حرفم سعید شروع کرد به بلند بلند خندیدن
_چته نیشت و ببند
_هنوز نیومده چیکارت کردند اون دوتا جادوگر انقدر کفری شدی از دستشون
_رو اعصاب زن حامله ام هستند نمیخوام بخاطر اون دوتا اتفاقی برای نازگل بیفته
صدای بهت زده اش بلند شد
_مگه تو همسر ناز بانو نبود!؟
_طلاقش دادم

_چی تو که عاشقش بودی پس چرا طلاقش دادی!؟
_دیگه عاشقش نبودم از دستش خسته شده بودم یه آدم خبیث و بد ذات شده بود ، با یه دختر به اسم نازگل ازدواج کردم نازگل رو وقتی فهمید حامله اس از پله ها پرت کرد پایین بچه اش سقط شد دیگه بلایی نمونده بود که سرش درنیاورده باشه
_واقعا نازبانو همچین آدم بدی شده بود
پوزخندی روی لبهام نشست از بد شدن یکم اون ور تر شده بود ناز بانو با یاد آوریش عصبی میشدم
_بیخیال سعید کی میای!؟
_پسفردا حرکت میکنم میام
_باشه کاری نداری
_نه داداش فعلا خداحافظ
بعد از تموم شدن مکالمه لبخند مرموزی روی لبهام نشست پس زرین خانوم از بازی خوشت میاد آره یه بازی باهات بکنم که حض کنی و فراموشت نشه کاری باهات میکنم خودت پا به فرار از این عمارت بزاری و هیچوقت بفکرت نزنه بیای اینجا.
با شنیدن صدای در اتاق سرم رو تکون دادم و گفتم:
_بیا داخل
در اتاق باز شد و خانوم بزرگ اومد داخل بهش خیره شدم و گفتم
_چیزی شده
با شنیدن این حرف من اخماش تو هم رفت و گفت:
_خسته شدم
_از چی!؟
_از تحمل کردن اون عفریته تو عمارت میدونم باز یه نقشه تو ذهن مریضش داره
_نگران نباشید خانوم بزرگ به من اعتماد کنید همه چیز رو درست میکنم
_امیدوارم

_سالار
به سمت خانوم بزرگ برگشتم و گفتم:
_جانم
_مواظب نازگل باش این زرینی که من دیدم کینه و نفرت چشمهاش رو پر کرده حتما یه بلایی سر بچه ات میاره
با شنیدن این حرف دست هام از شدت عصبانیت مشت شد با صدایی که سعی میکردم آروم باشه گفتم:
_به زودی از شر جفتشون راحت میشیم خانوم بزرگ
با شنیدن صدای در اتاق با صدای خشک و خشداری گفتم:
_بیا داخل
در باز شد و صورت اشکی نازگل اولین چیزی بود که توجهم رو جلب کرد به سمتش رفتم و گفتم:
_چیشده نازگل حالت خوبه
سرش رو تکون داد و گفت:
_اون زن خیلی بد
_چیکار کرده نازگل حرف بزن!؟
_کنار راه پله ها ایستاد بهم گفت یادت میاد بچه ات رو چ شکلی از دست دادی اگه اینبار هم از دست بدی چی! دندون قروچه ای کردم
_من اون زنیکه رو …
_سالار
با شنیدن صدای محکم خانوم بزرگ ایستادم به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله
_صبر کن تو عصبانیت کاری انجام نده به وقتش حسابشون رو میرسیم.

_اخه خانوم بزرگ میبینید داره چیکار میکنه با استفاده از نازگل میخواد من رو تحریک کنه
_میخواد هواست رو پرت کنه
ابرویی بالا انداختم و منتطر سئوالی بهش خیره شدم که ادامه داد:
_اون میخواد هواست رو سمت نازگل بندازه و خودش به نقشه ای ک داره برسه این یکی از شگرد هاش بهتره هواست رو بهش دقیق کنی کمتر عصبی بشی و بیشتر دقت کنی.
سرم رو تکون دادم حق با خانوم بزرگ بود خانوم بزرگ به سمت نازگل رفت و گفت:
_نترس همه مراقبت هستیم بهت قول میدم اینبار هیچ اتفاقی برای این بچه نمیفته
نازگل با شنیدن حرف های دلگرم کننده خانوم بزرگ لبخند شیرینی زد و گفت:
_امیدوارم
با بیرون رفتن خانوم بزرگ از اتاق به سمت نازگل رفتم دستش رو گرفتم و گفتم:
_خوبی
_بله ارباب الان بهتر شدم.
لبخندی رو بهش زدم و گفتم:
_خوشحال شدم نمیخوام دیگه با اون زنیکه هم صحبت بشی
سرش رو تکون داد و گفت:
_چشم
لبخندی به روش پاشیدم و گفتم:
_بریم بیرون یکم حال و هوات عوض بشه
با ذوق سرش رو تکون داد که لبخند روی لبهام عمیق تر شد.

_نازگل خوبی!؟
با صورت درهم بهم خیره شد و گفت:
_ارباب میشه کمکم کنید برم تو اتاقم نمیتونم حرکت کنم
تو یه حرکت دست انداختم زیر پاهاش و بلندش کردم به سمت اتاق بردمش روی تخت خوابوندمش و به صورت خوشگلش خیره شدم
_بخواب نازگل
چشمهام رو بست طولی نکشید که خوابش برد کلافه دستی داخل موهام کشیدم و از اتاق خارج شدم که صدای زرین از پشت سرم اومد:
_مثل اینکه خیلی دوستش داری!؟
به سمتش برگشتم و گفتم:
_خوب که چی!؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_بیشتر مواظبش باش
بااینکه میدونستم قصدش فقط و فقط تحریک کردن و عصبانیت منه هیچ واکنشی نشون ندادم و با آرامش بهش خیره شدم و گفتم:
_تموم شد!؟
_چی!؟
_کسشعرات
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق زد و گفت:
_تو چطور میتونی …

_میتونم هر طوری دلم بخواد هم باهات هم صحبت میشم هیچ غلطی نمیتونی بکنی الان هم کمتر روی اعصاب من جفتک بنداز سریع از جلوی چشمهام برو تا کار دستت ندادم.
نگاه پر از تنفری بهم انداخت و رفت اصلا حوصله ی این عفریته رو نداشتم به هر طریقی بود دوست داشت از نازگل بگه مواظبش باشم ، جرئت نداشت بلایی سر زن من دربیاره زندگیش رو سیاه میکردم زنیکه ی عفریته
_سالار
با شنیدن صدای پر از ناز و عشوه ی دخترش که حالم رو بهم میزد به سمتش برگشتم چنان نگاه غضبناکی بهش انداختم که رنگ از صورتش پرید با خشم غریدم:
_موظب رفتارت باش دخترجون
_من که کار بدی انجام ندادم چرا انقدر عصبی هستی تو!؟
_تو و مادرت پاتون رو از گلیمتون درازتر کردید ، به موقعش حساب جفتتون رو میرسم فکر نکنید اینجا هیچکس کاری به کارتون نداره و هر گوهی خواستید میتونید بخورید
_سالار
با عصبانیت داد زدم:
_ارباب نه سالار
با چشمهای گرد شده بهم خیره شده بود توقع نداشت این شکلی برینم بهش
بعد تموم شدن حرف هام بدون توجه بهش به سمت بیرون رفتم باید کار هام رو انجام میدادم تو این مدت بخاطر این عجوزه ها خیلی عقب افتاده بودند کارام.

با شنیدن صدای زنگ موبایلم دست از کار کشیدم و بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم:
_بله بفرمائید!؟
صدای شاد و شنگول سعید اومد:
_داداش من و سوگل رسیدیم همین الان کجایی
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم و گفتم:
_منتظر بمونید الان میام
_اوکی داداش ما تو عمارت منتظرتیم
سریع بلند شدم و بعد از اینکه چند تا نکته رو به منشی گفتم به سمت عمارت حرکت کردم خوب از حالا نقشه شروع میشه ببینم دخترت طاقت میاره تا نقشه اتون رو لو نده اونم مقابل عشقش با فکر کردن به این موضوع لبخند عمیقی روی لبهام نشست.
* * * *
به سمت سعید و سوگل رفتم و بعد احوالپرسی نشستیم که زرین اومد با دیدن سعید چشمهاش از نفرت درخشید با خشم بهش خیره شد و گفت:
_تو اینجا چیکار داری!؟
سعید خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_نکنه باید بهت جواب پس بدم
_دهنت و ببند پسره ی عوضی تو …
_مامان چیشده!؟
با شنیدن صدای دخترش ساکت شد ، دخترش اومد همین که نگاهش به سعید افتاد چشهاش برق اشک زد نگاهم به سعید افتاد که دست هاش رو مشت کرده بود .

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.