خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان شوهر غیرتی من پارت ۱۹

رمان شوهر غیرتی من پارت ۱۹

رمان شوهر غیرتی من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید.

با شنیدن صدای اون دختره ارباب ایستاد و بهش زل زد با صدای خشدار شده ای گفت:
_فکر نمیکنم به تو مربوط باشه.
با شنیدن این حرف ارباب سالار ذوق کردم خوب شد حالا این زنیکه ی عفریته رو گرفت کاری جز اعصاب خوردی نداشت فقط دوست داشت به من متلک بندازه و ارباب رو عصبی کنه دست ارباب رو محکم فشار دادم که گفت:
_بریم عزیزم
لبخند پهنی زدم و همراهش به سمت اتاق بالا و مشترک خودمون رفتیم روی تخت نشستم که صدای ارباب بلند شد:
_خوشحال شدی حال اون دختره گرفته شد.
_آره آخه خیلی پرو بود ارباب همش هم میخواد من رو عصبی کنه اما شما خوب جوابش رو دادید
ارباب خم شد پیشونیم رو بوسید و گفت:
_اون حقشه تو هم حق نداری از این به بعد ناراحت بشی فهمیدی!؟
_چشم ارباب
دستش رو روی شکمم گذاشت و نوازش کرد و گفت:
_مواظب فسقلیمون باشه
_چشم ارباب
_من باید برم بیرون کار دارم نازگل تا اومدن من از اتاقت بیرون نرو و اگه اون دختره اومد اتاقت اصلا باهاش حرف نزن باشه!؟
_باشه ارباب
اینبار خم شد بوسه ای روی گونم زد و با لحن دیوونه کننده ای گفت:
_دلبر شیرین منی تو!
با شنیدن این حرفش حس کردم صورتم از شدت خجالت گر گرفت سرم رو پایین انداختم که صدای ارباب بلند شد:
_سرت و بلند کن ببینم
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم:
_ارباب
_جوون دل ارباب
با شنیدن صدای خمارش دلم ضعف رفت طاقت نیاوردم و برای اولین بار من خم شدم لبهام روی لبهاش گذاشتم ، ارباب چشمهاش گرد شده بود اما با حرکت لبهام روی لبهاش تکونی خورد و با خشونت شروع کرد به همراهی من!

وقتی ازم جدا شد صداش رو شنیدم
_عجب بوسه ای بود خانوم کوچولو شما هم از اینکارا بلدی!؟
با شنیدن این حرفش با خجالت اسمش رو صدا زدم:
_ارباب
قهقه ای زد و گفت:
_خجالت کشیدی خانوم کوچولو.
ارباب بلند شد و در حالی که به سمت در اتاق میرفت گفت:
_حرف هام رو فراموش نکن نازگل باشه!؟
_چشم ارباب.
با بیرون رفتن ارباب نفس راحتی کشیدم خدایا این چه کاری بود که من انجام دادم اصلا

* * * *
چند ساعت از رفتن ارباب میگذشت و من داخل اتاق نشسته بودم و طبق حرفش اصلا بیرون نرفتم اگه هم چیزی میخواستم به یکی از خدمتکارا میگفتم واقعیتش خودم هم دلم به بیرون رفتن نمیکشید مخصوصا با این کسایی که اومده بودند عمارت و اصلا احساس خوبی نسبت بهشون نداشتم ، با باز شدن در اتاق از افکارم خارج شدم با دیدن نازیلا لبخندی بهش زدم که اون هم متقابلا لبخندی زد و اومد کنارم نشست و گفت:
_خوبی!؟
_آره
_چرا تو اتاق تنها نشستی بیرون نمیای!؟
_حوصلم نشد بیام بیرون مخصوصا با دیدن کسایی که اومدند اون دختره اعصاب ادم رو خورد میکنه
_وای خیلی من همش داشتم باهاش کل کل میکردم پایین.

_چی داشت بهت میگفت مگه؟!
_چرت و پرت فقط داشت میگفت منم طاقت نیاوردم بلند شدم معلوم نیست کی از اینجا میرن امیدوارم هرچه زودتر برند.
_نازبانو تموم شد اینا اومدند انگار همیشه باید یه دردسر داشته باشیم.
_دقیقا راستی نازگل
خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_جانم
_آخرش نفهمیدی!؟
_چی رو
_اینکه نازبانو چجوری خانوم بزرگ رو تهدید کرده بود!؟
سری تکون دادم و گفتم:
_نه نفهمیدم
تا خواست حرفی بزنه صدای داد و بیداد اومد جفتمون بلند شدیم و از اتاق خارج شدیم خانوم بزرگ بود داشت داد میزد:
_هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟!
اون دختره با ترس داشت به خانوم بزرگ نگاه میکرد
_دارید بزرگش میکنید!
خانوم بزرگ پوزخندی زد و گفت:
_پس من دارم بزرگش میکنم آره دختره ی دزد
چشمهام گرد شد
_اینجا چخبره!؟
صدای اون زن مسن بود خانوم بزرگ به سمتش برگشت و گفت:
_بهتره دختر دزدت رو ادم کنی
_تو چی داری میگی؟!

خانوم بزرگ به سمت اون زن مسن که فهمیده بودم خواهرش هست برگشت بهش خیره شد و گفت:
_واقعا میخوای بدونی چیشده آره !؟
_آره چیشده که داری به دخترم تهمت دزد بودن میزنی
خانوم بزرگ عصبی لبخندی زد و گفت:
_تهمت
_تو همیشه همینطور بودی تهمت میزدی و این اصلا تازگی نداره پس حرفت رو بزن
_دخترت جلوی چشمهام داشت از اتاق کار سالار دزدی میکرد فیلم های دوربین مدار بسته هم موجوده میخوای نگاه کنی!؟
با شنیدن این حرف خانوم بزرگ خواهرش عصبی گفت:
_محال ممکنه
_اگه بهت نشون دادم دخترت در حال دزدیه چی میزاری بری برای همیشه و سایه نحس خودت و دختر دزدت رو برمیداری از زندگیمون.
خواهرش لب باز کرد حرفی بزنه که صدای دخترش بلند شد:
_من معذرت میخوام!
چشمهای مادرش گرد شد و بهت زده به دخترش خیره شد و گفت:
_بیا اینم دختر دزدت تا غروب وسایلتون جمع کنید برید نمیخوام هیچ دزدی تو عمارت باشه.
بعد تموم شدن حرفش رفت من و نازیلا هم به سمت اتاق من رفتیم همین که داخل شدیم صدای نازیلا بلند شد
_وای عجب صحنه ای
_دختره دزد بوده انگار نه!؟
_آره والا انگار دختره دزد بوده
_بنظرت حالا چی میشه
_خیلی واضح اونا از عمارت میرن یعنی مجبورند که برند بعد از این آبروریزی روش رو ندارند که بمونند.

شب شده بود اما برعکس تصور ما مادر و دختر اصلا نرفتند حتی خیلی پرو اومدند سر میز شام که خانوم بزرگ خیلی محترمانه رید به جفتشون اما اصلا از رو نرفتند کلافه سری تکون دادم انگار با اینا ما قرار بود اتفاق های زیادی رو تجربه کنیم
_نازگل
با شنیدن صدای ارباب سالار سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_جانم ارباب
_غذات و بخور سرد شد
_چشم
و شروع کردم به غذا خوردن که صدای اون دختره بلند شد:
_دختر بچه ها همسر کسی باشند چه خوب نه سالار عین بچه ها اطاعت میکنند حس بابا بودن بهت دست نمیده با وجودش
ارباب سالار سرش رو بلند کرد چنان نگاهی به دختره انداخت که من از ترس جفت کردم
_نه اون همسر منه!
انقدر محکم حرفش رو زد که دختره ساکت شد
_درضمن به تو ربطی نداره که راه به راه درمورد همسر من نظر میدی دفعه ی بعدی انقدر آروم باهات برخورد نمیکنم.
صدای مادر دختره بلند شد:
_تو نمیتونی با شبنم این شکلی حرف بزنی فهمیدی!؟
_اون وقت کی گفته نمیتونم!؟
_من
_تو کی هستی هان فکر کردی چیکاره ای همین ک نگهت داشتم برو خدات رو شکر کن نه اینکه اینجا نشستی منم منم میکنی.

اون زن ساکت شد فقط نگاه پر از تنفرش رو بهمون دوخت که احساس بدی بهم دست داد ، دست ارباب رو محکم فشار دادم و با صدای گرفته ای گفتم:
_ارباب میشه از اینجا بریم
نگاه عمیقی به صورتم انداخت و بلند شد منم بلند شدم ک رو به خدمتکار کرد و گفت:
_غذای من و نازگل رو بیار باغ پشتی
_چشم ارباب
همراه ارباب حرکت کردیم و از عمارت خارج شدیم به سمت باغ پشتی رفتیم روی میز نشستم که صدای ارباب بلند شد:
_چرا اونجا شام نخوردی
_اون زن نگاهش حس بدی بهم دست داد
ارباب تک خنده ای کرد و گفت:
_اون زن کل وجودش به ادم حس بدی میده
_ارباب
_جانم
_اون زن کی از عمارت میره
سری تکون داد و گفت:
_دقیق نمیدونم
_امیدوارم هر چه زودتر بره
_چرا!؟
_از وقتی که اومدند همش در حال اذیت کردن هستند برای همین میگم آرامش رو ازمون گرفتند
ارباب لبخند شیرینی زد و گفت:
_تو نمیخواد فکرت رو درگیر کنی اونا به زودی از اینجا میرند.

تنها داخل اتاق نشسته بودم خیلی وقت بود که از رفتن ارباب میگذشت حوصله ام سررفته بود برای همین از روی تخت بلند شدم و از اتاق خارج شدم تا برم پیش خانوم بزرگ یا نازیلا با دیدن خدمتکار که داشت میرفت سمت آشپزخونه صداش زدم به سمتم اومد و سر به زیر گفت:
_بله خانوم
_خانوم بزرگ کجاست!؟
_خانوم بزرگ همراه نازیلا خانوم با ارباب رفتند
متعجب گفتم
_کجا رفتند!؟
_نمیدونم انقدر با عجله رفتند که اصلا من هم نفهمیدم
_باشه تو میتونی بری
با رفتن خدمتکار به فکر فرو رفتم یعنی با عجله کجا رفته بودند نکنه اتفاق بدی افتاده بود با فکر کردن به این موضوع دلشوره ی بدی بهم دست داد به سمت حیاط حرکت کردم که صدای اون زن مسن از پشت سرم بلند شد:
_مریم وقت زایمانش بوده برای اون با عجله رفتند.
به عقب برگشتم و بهش خیره شدم که خونسرد به سمت نشیمن رفت و گفت:
_زیاد منتظر نمون تازه رفتند شاید امشب هم نیاند
حق با اون بود به سمت نشیمن رفتم و روی مبل روبروش نشستم بدون اینکه سرش رو بلند کنه در حالی که مخاطبش من بودم گفت:
_چند ماه بارداری!؟
با شنیدن این حرفش متعجب شدم اما آروم جوابش رو دادم:
_تازه سه ماه
سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد و گفت:
_از موقعی که نازبانو هولت داد و بچه ات سقط شد مدت زیادی میگذره میدونم که نازا شده بودی بعد از اون اتفاق باردار شدن یهوییت یکم شک برانگیزه
_یعنی چی این حرفتون!؟
_رک بخوام بهت بگم یعنی اینکه شک دارم بچه ای در کار باشه
_شما میفهمید چی دارید میگید!؟
_آره خیلی خوب میفهمم
_لطفا مواظب حرف هایی که میزنید باشید
_مواظب نباشم میخوای چیکار کنی دخترجون!؟
از سر جام بلند شدم و خواستم اولین قدم رو بردارم که دوباره صداش بلند شد
_جواب من و ندادی دخترجون
نفسم رو بیرون دادم پر صدا به سمتش برگشتم زل زدم به چشمهاش چشمهایی که نفرت توش بیداد میکرد با جرئت گفتم:
_بخاطر احترام به موی سفیدتون هست که بهتون چیزی نمیگم پس حد خودتون رو بدونید

_دقت کردی هیچکس داخل عمارت نیست و تو داری بلبل زبونی میکنی!؟
_شما دارید من رو تهدید میکنید!؟
پوزخندی زد و گفت:
_آفرین اونقدرا هم که نشون میدی خنگ نیستی!
با شنیدن حرف هاش هم ترسیدم هم حس بدی بهم دست داد اما از طرفی هم میدونستم هیچ غلطی نمیتونه بکنه و همه ی حرف هاش پوچ و توخالیه و فقط داشت برای ترسوندن من اون حرف هارو میزد خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_هیچ کاری نمیتونید بکنید!
با صدای عصبی گفت:
_تو چجوری ….
_بسه!
با شنیدن صدای خانوم بزرگ از پشت سرم خوشحال به عقب برگشتم خانوم بزرگ و ارباب نازیلا برگشته بودند با چشمهایی که بخاطر اومدن ارباب داشت برق میزد بهشون خیره شده بودم که صدای زن مسن بلند شد
_چیه صدات رو انداختی رو سرت!؟
_تو با چه جرئتی داشتی با عروس من اون شکلی حرف میزدی هان!؟
پوزخندی زد و گفت:
_جرئت نمیخواد من باهاش حرف زدم و فکر نمیکنم مشکلی وجود داشته باشه درسته!؟
_داشتی تهدیدش میکردی فکر کردی من خرم
به سمت ارباب سالار رفتم من رو محکم بغل کرد و گفت:
_خوبی نازگل
_من خوبم ارباب شماها کجا رفتید
_مریم زایمان داشت بخاطر اون رفتیم یهو همه یادم رفت تو رو ببرم.

_مریم حالش خوبه!؟
ارباب لبخند خسته ای زد و گفت:
_آره بچه اش صحیح و سالم بدنیا اومد فردا میریم همه با هم دیدنشون
لبخندی زدم و گفتم
_خداروشکر
_بهتره وسایلت رو جمع کنی و هر چه زودتر همراه دخترت از اینجا بری فهمیدی!؟
پوزخندی زد به خانوم بزرگ و گفت:
_من تا یکماه متاسفانه نمیتونم برم خواهر جون
خواهر جون رو با لحن مسخره ای گفت که خانوم بزرگ عصبی اخماش رو توهم کشید و داد زد:
_یعنی چی نمیتونی بری!؟
_چون خونه ام در حال بازسازیه و جایی رو ندارم برم فعلا مجبورم همینجا بمونم.
خانوم بزرگ بهش خیره شد و گفت:
_آدرس خونه ات رو میدی فردا میفرستم تحقیق
_فکر میکنی من دارم دروغ میگم!؟
خانوم بزرگ خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_شک ندارم داری دروغ میگی.
خانوم بزرگ بعد تموم شدن حرفش به سمت اتاقش رفت من و ارباب هم به سمت اتاقمون رفتیم که صدای ارباب بلند شد:
_نازگل
روی تخت نشستم نگاهم و بهش دوختم و گفتم:
_جانم
_معذرت میخوام!
_چرا!؟
_نباید تنهات میذاشتم اگه اون زن بلایی سرت درمیاورد چی
_ارباب اون زن نمیتونست بلایی سر من دربیاره اون فقط میخواست اذیتم کنه که موفق نشد.

_ارباب
به چشمهام خیره شد و با صدای خشدار و گرفته ناشی از عصبانیت چند دقیقه پیش گفت:
_جانم
_اون زن یه حیله ای داره برای اینکه به یه چیزی برسه اومده عمارت من مطمئنم یه قصد و نیت خیلی بدی داره
ارباب سالار بهم خیره شد و گفت:
_چرا همچین فکری میکنی!؟
_چون بارها اون زن با دخترش رو دیدم داشتند یواش یواش حرف میزدند و همش از نقشه حرف میزدند
_تو نگران نباش نازگل من هواسم به جفتشون هست بهم اعتماد کن باشه!؟
_باشه ارباب
لبخندی زد و گفت:
_حالا هم بخواب استراحت کن زیاد بهت استرس وارد شده و این اصلا خوب نیست
_چشم ارباب
خوابیدم و چشمهام رو بستم طولی نکشید که خوابم برد
#ارباب_سالار

انقدر عصبی بودم که دلم میخواست برم خفه اش کنم چجوری میتونست با نازگل من با زن حامله ی من اون شکلی حرف بزنه فکر کرده کیه! با خشم به سمت پایین رفتم هنوز ایستاده بود و داشت با خانوم بزرگ حرف میزد با عصبانیت داد زدم:
_تو چه غلطی کردی هان؟

با شنیدن صدام خونسرد به سمتم برگشت و گفت:
_چجوری باهاش حرف زدم مگه داری خیلی بزرگش میکنی هواست هست!؟
با شنیدن این حرفش از کوره در رفتم و با عصبانیتی که نمیتونستم کنترلش کنم داد زدم:
_دهنت و ببند تا همینجا زنده زنده چالت نکردم
صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_سالار آروم باش
_خانوم بزرگ لطفا
به اون زن حیله گر خیره شدم و با عصبانیتی که هیچ جوره نمیتونستم کنترلش کنم داد زدم:
_دفعه بعدی با نازگل اون شکلی حرف بزنی کاری باهات میکنم که از زنده موندنت پشیمون بشی معلوم نیست با اون دختر هرزه ات برای چی اومدی اما اینو بدون نقشه ی مزخرفی که تو ذهنت هست اصلا عملی نمیشه.
با شنیدن این حرف من تموم وجودش شد پر از خشم به وضوح نفرت رو تو چشمهاش دیدم اما پشیزی برام ارزش نداشت این زن
_ارباب
با شنیدن صدای نازیلا به سمتش برگشتم و منتظر بهش خیره شدم که گفت:
_یه کاری باهاتون دارم میشه بیاید
سری تکون دادم و بعد اخرین تهدید هام همراهش به سمت اتاق کارم رفتیم این زن رو باید یه زهره چشم ازش میگرفتم وگرنه معلوم نبود چه نقشه های کثیفی داره .

مطلب پیشنهادی

 رمان شاه صنم

۵٫۰ ۰۱  رمان شاه صنم زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.