خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان شوهر غیرتی من پارت 17

رمان شوهر غیرتی من پارت 17

رمان شوهر غیرتی من پارت 17
5 (100%) 1 vote

رمان شوهر غیرتی من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید.

دو هفته گذشته بود و وضعیتم بهتر شده بود ، سر میز شام نشسته بودیم ک صدای خشک و سرد ارباب سالار بلند شد:
_کارای طلاق آماده است فردا میای امضا میزنی.
با شنیدن این حرف رنگ از صورت ناز بانو پرید بهت زده گفت:
_چی؟!
ارباب سالار پوزخندی زد و گفت:
_واضح بهت گفتم پس انقدر چی چی نکن فردا آماده باش‌
ناز بانو به خانوم بزرگ خیره شد ک صدای محکم و جدی خانوم بزرگ بلند شد
_نمیتونی طلاقش بدی!
صدای ارباب سالار بلند شد
_چرا اون وقت؟!
_چون من میگم
ارباب سالار با خونسردی گفت
_باشه حالا ک شما اینطور میخواین طلاقش نمیدم
لبخندی از سر ذوق روی لبهای نازبانو نشست ک ارباب سالار ادامه داد:
_اما من هیچ تعهدی نسبت به این زن نخواهم داشت و زن من نیست هیچ کاری بهش ندارم
چشمهای خانوم بزرگ گرد شده بود و شکه داشت به ارباب سالار نگاه میکرد ارباب سالار چاییش رو خورد و بلند شد ک من هم پشت سرش بلند شدم و همراهش حرکت کردم ک صدای خانوم بزرگ بلند شد
_این دختربچه باید از عمارت بره.

ارباب سالار چند ثانیه بدون حرف بهش خیره شد و گفت:
_باشه
با شنیدن این حرف شکه به ارباب خیره شدم یعنی واقعا میخواست من رو از عمارت بیرون کنه اما چجوری میتونست اینکارو بکنه اشک تو چشمهام جمع شده بود کم مونده بود تا سرازیر بشه ک صدای ارباب سالار بلند شد:
_من و نازگل قرار بود برای همیشه از این عمارت بریم حالا شما بمونید و عروس خوشگلتون
خانوم بزرگ بهت زده داشت به ارباب سالار نگاه میکرد ، لبخندی روی لبهام نشست ارباب اومد سمتم دستم رو گرفت و رو به نازیلا گفت
_وسایل ها تو ماشینن؟!
نازیلا سری تکون داد ک ارباب سالار گفت
_زود باش برو اماده شو بریم
با رفتن نازیلا ما هم به سمت اتاق رفتیم داخل اتاق ک شدیم ارباب ایستاد من هم روبروش ایستادم نگاهش رو به چشمهام دوخت و با مهربونی ذاتی ک داشت گفت:
_ناراحت شدی فکر کردی میخوام بفرستمت بری؟!
_آره
_ولی من هیچوقت نمیفرستمت بری تو همسر منی.
لبخندی بهش زدم و رفتم آماده شدم وسیله هام از قبل آماده کرده بودم.

وقتی داشتیم از عمارت خارج میشدیم صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_سالار وایستا!
ارباب ایستاد به سمتش برگشت و گفت:
_بله!؟
_مطمئنی میخوای بری برای همیشه ؟!
_آره
_پس برو
_تو ناز بانو رو انتخاب کردی کسی که بچه ی من رو سقط کرد بار ها و بار ها میخواست همسر من رو خراب جلوه بده اخرش هم حاملگی الکی راه انداخته بود تا خودش رو از پله ها پرت کنه بگه کار نازگل بوده تو همچین زنی رو نگه داشتی.
صدای ناز بانو بلند شد
_رفتنت با نازگل کار اشتباهیه پشیمون میشی.
ارباب سالار عصبی بهش خیره شد و گفت:
_ببند دهنت و چجوری جرئت میکنی این حرف و بزنی؟!
_من واقعیت هارو میگم
_وقتی تو نباشی بلایی سرش دربیاری ما زندگی آرومی خواهیم داشت.
دستم رو گرفت و گفت
_بریم نازگل
سری تکون دادم و گفتم:
_بریم
اولین قدم رو برداشتم ک صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_تو ارباب اینجا هستی و طبق حرفت باید بمونی!
ارباب سالا با شنیدن این حرف ایستاد به سمتش برگشت و گفت:
_به همه جاش فکر کردم و میدونم چیکار کنم این عمارت هم باشه برای شماها.

دستم رو محکمتر گرفت و از عمارت خارج شدیم ، همراه نازیلا و ارباب سوار ماشین شدیم که ارباب ما رو به عمارت قدیمی که وسط روستا بود برد پیاده شدیم متعجب گفتم:
_قراره اینجا بمونیم؟!
صدای ارباب بلند شد:
_آره قراره اینجا زندگی کنیم از این به بعد
_اما اینجا نیاز به تعمیر داره خیلی درب و داغون
_تعمیرات لازم انجام شده بریم داخل.
از ماشین پیاده شدیم و داخل شدیم عمارت خیلی تمیز شده بود و چند تا کارگر تو حیاط مشغول کار کردن بودند و بعضیا داشتند باغش رو درست میکردند داخل خونه که شدیم دهنم از حیرت باز موند نازیلا هم مثل من بهت زده و متعجب بود
_ارباب شما کی وقت کردید به این سرعت اینجا رو آماده کنید؟!
_همونطور که میدونی من خبر داشتم خانوم بزرگ میخواد نازگل رو بیرون کنه برای همین از چند هفته قبل سپردم اینجا رو سر و سامون بدند
_خیلی خوشگل شده اصلا بهش نمیخوره درب و داغون باشه .
_ارباب
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و گفت:
_جانم
_خانوم بزرگ از من متنفر نیست
ابرویی بالا انداخت که ادامه دادم:
_خانوم بزرگ همیشه بهم کمک میکرد و دوستم داشت من میدونم از من متنفر نیست حس میکنم یکی تهدیدش کرده یا چیزی نگرانشون هستم اصلا حس خوبی ندارم.
صدای ارباب بلند شد:
_میرم دنبالش عمارت باید باهاش حرف بزنم شما هم اصلا از اینجا خارج نشید فهمیدید
سری تکون دادیم که ارباب رفت با رفتنش به روبرو خیره شدم یعنی چی باعث شده بود خانوم بزرگ اون حرف رو بزنه
_نازگل
با شنیدن اسمم از زبون نازیلا سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم که گفت:
_تو چرا از خانوم بزرگ متنفر نشدی و هنوز نگرانشی؟!
_چون میدونم خانوم بزرگ اهل این کارا نیست که بیخود از یکی متنفر بشه و بخواد برای همیشه بره میدونم یه چیزی بهش فشار آورده.

#ارباب سالار

حرف هایی که نازگل زده بود باعث شد بیشتر به فکر فرو برم من هم خوب خانوم بزرگ رو میشناختم و میدونستم آدمی نیست که بخواد بی دلیل از کسی متنفر بشه و کاری بکنه پس باید دلیلش رو میفهمیدم از طرفی هم نگران خانوم بزرگ بودم نمیدونم چرا احساس بدی بهم دست داده بود زنگ‌زدم و تموم محافظ هارو خبر کردم تا داخل عمارت باشند وقتی رسیدم همه چیز آماده بود و محافظ ها داخل عمارت ایستاده بودند ، داخل عمارت که شدم صدای داد ناز بانو داشت میومد:
_پیرزن کثافط مگه بهت نگفتم که کارت رو درست انجام بدی تو چیکار کردی اما کاری کردی که سالا بره .
دستام از عصبانیت مشت شد این کثافط خانوم بزرگ رو تهدید کرده بود حسابش رو میرسم به محافظا خبر دادم و خودم داخل شدم و گفتم
_به به میبینم چشم من و دور دیدی شروع کردی به گوه خوری؟!
با شنیدن صدام به سمتم برگشت رنگ از صورتش پرید ، به سمت خانوم بزرگ رفتم کمکش کردم بلند بشه به ناز بانو خیره شدم و گفتم
_خوب پس میخواستی من پیشت بمونم پیش توی هرزه
سیلی محکمی بهش زدم که پرت شد روی زمین با وحشت گفت:
_ارباب تو رو خدا اشتباه دارید میکنید من …
کمربندم رو بیرون آوردم و اولین ضربه رو بهش زدم که صدای داداش بلند شد انقدر زدمش ک داشت خون بالا میاورد
عصبی داد زدم:
_محمد
طولی نکشید که اومد و گفت:
_بله آقا؟!
_ببرید وسط میدون فلکش کنید.
_چشم آقا
وقتی ناز بانو رو بردند به سمت خانوم بزرگ برگشتم و گفتم:
_خوبی؟!
چشمهاش پر از اشک شده بود
_معذرت میخوام
بغلش کردم و گفتم
_تو نباید معذرت خواهی کنی.

خانوم بزرگ رو به عمارت پیش نازگل و نازیلا بردم تا مواظبش باشند خودم هم زنگ زدم تا نازبانو رو بیارند وقتی آوردنش صورتش و بدنش غرق در خون بود لبخندی زدم و با لذت بهش خیره شدم بیشتر از این حقش بود این زن باعث تموم بدبختی های ما شده بود
_خوب
سرش رو بلند کرد و گفت:
_تو رو خدا بزار من برم
پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_کجا بودی حالا
با چشمهای پر از اشکش بهم خیره شد اما اصلا دلم ذره ای براش به رحم نیومد این زن هر بلایی که سرش بیاد حقش بود
_تو به چه حقی خانوم بزرگ رو تهدید کردی؟!
_من فقط …
صدای خانوم بزرگ مانع حرف زدنش شد
_این دختره ی هرزه اینجا چیکار میکنه
به خانوم بزرگ خیره شدم و گفتم
_آروم باشید خانوم بزرگ
صدای نازگل بلند شد
_ارباب
بهش خیره شدم که گفت
_میشه یه لحظه بیاید
سری تکون دادم و رفتم پیشش و گفتم
_چیشده؟!

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.