خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان شوهر غیرتی من پارت 16

رمان شوهر غیرتی من پارت 16

رمان شوهر غیرتی من پارت 16
Rate this post

رمان شوهر غیرتی من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید.

داشتیم شام میخوردیم ک باز سر و کله ی همون دختره پیدا شد اخمام تو هم رفت با دیدنش خیلی حس بدی بهم دست داد نمیدونم چرا انقدر ازش متنفر شده بودم حتی با وجود اینکه هیچ شناختی ازش نداشتم
_خوش اومدی عزیزم
مخاطبش ارباب بود ، ارباب نیم نگاهی بهش انداخت و گفت:
_کارت رو بگو!
صداش بلند شد
_وا عزیزم مگه حتما باید کاری داشته باشم اومدم ببینمت
_دیدی حالا میتونی بری
لبخندی از شنیدن این حرف ارباب روی لبهام نشست ک با حرف بعدی دختره نابود شد
_میخواستم امشب رو با هم باشیم درست مثل همیشه ولی انگار اینبار دختر بچه رو آوردی ک باهاش باشی
چشمهام پر از اشک شد یعنی ارباب همیشه وقتی میومده اینجا با این دختره شب رو صبح کرده دست از غذا خوردن کشیدم به سختی خودم رو کنترل کرده بودم تا اشکام سرازیر نشند لبم رو گاز گرفته بودم.
_زود باش گمشو
_سالار …
صدای عربده ی ارباب بلند شد:
_گمشو زنیکه دیگه هم این ورا نبینمت وگرنه برات گرون تموم میشه کثافط.
صدای قدم هایی ک اومد نشون از این میداد ک زن رفت نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم ک صدای خشدار ارباب بلند شد:
_کجا؟!
با صدای گرفته ای گفتم
_اتاقم
_از حرف هاش ناراحت شدی؟!

با شنیدن این حرف ارباب تلنگری شد تا اشکام روی صورتم جاری بشند ارباب بلند شد به سمتم اومد روبروم ایستاد و با صدای خشدار شده ای گفت:
_گریه نکن!
چجوری میتونستم گریه نکنم وقتی اون دختره خیلی راحت از رابطه اش با ارباب میگفت ، دستش ک روی صورتم نشست سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم ک گفت:
_اون دختره
مکثی کرد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_قبلا باهاش بودم قبل از ازدواج با تو الان خیلی وقته باهاش هیچ رابطه ای ندارم.
با شنیدن این حرف لبخند عمیقی روی لبهام نشست ک ارباب با دیدن لبخند روی لبهام خم شد لبهاش رو روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن من هم همراهیش کردم ک دستش رو پشت گردنم گذاشت و با خشونت بیشتری شروع کرد به بوسیدن من رو بلند کرد و همونجور ک داشت میبوسید به سمت اتاق خواب برد با صدای گرفته ای گفتم:
_ارباب
با صدای خمار شده ای گفت:
_جونم
چیزی نگفتم فقط بهش خیره شدم من رو روی تخت گذاشت و بهم نزدیک شد…

چند هفته از اومدن ما به عمارت میگذشت ارباب من رو برد دکتر یه سری آزمایش دادم نمیدونم اون دکتر چی به ارباب گفت ک ارباب تا سر حد مرگ عصبانی شد و اصلا از اون روز به بعد دکتر نبرد من و ، بخاطر اینکه ارباب عصبی نشه هیچ سئوالی درمورد از اون روز ازش نمیپرسیدم روز ها داشت میگذشت و به زندگی دو نفره با ارباب عادت کرده بودم.
_نازگل
با شنیدن صدای ارباب از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و گفتم
_جانم
_باید برگردیم عمارت
با شنیدن این حرف اخمام تو هم رفت اصلا از عمارت و آدم هاش خوشم نمیومد اما باید چیکار میکردم مجبور بودم ک برم هر جایی ک ارباب میرفت من هم باید میرفتم لبخند تلخی زدم ک صدای ارباب بلند شد:
_ناراحت شدی از رفتن به عمارت
صادقانه جوابش رو دادم
_آره
لبخند مهربونی زد و گفت
_ناراحت نباش عزیزم
_باشه
* * * *
آماده شده بودیم و داخل ماشین بودیم داشتیم به سمت عمارت حرکت میکردیم ک صدای ارباب بلند شد
_وقتی رسیدیم هر کی هر چیزی بهت گفت اصلا جوابشون رو نمیدی فهمیدی؟!
میدونستم منظورش ناز بانو برای همین سری تکون دادم و گفتم:
_باشه
تقریبا شب بود ک رسیدیم با ایستادن ماشین نفسم رفت یه حس عجیبی داشتم خیلی وقت بود از اینجا و خاطره های تلخش دور شده بودم و حالا دوباره باز برگشته بودم حس خیلی بدی بود.

از وقتی داخل عمارت شده بودیم صدای داد و بیداد ناز بانو همه جا رو برداشته بود اصلا حتی نمیشد تکون خورد از خونه
_نازگل
با شنیدن صدای مریم به سمتش برگشتم لبخندی زدم و گفتم
_جونم
_خوش گذشت بهت؟!
با یاد آوری اونجا و خاطره های خوبی ک با ارباب داشتم لبخندی روی لبهام نشست و با ذوق گفتم
_خیلی زیاد عالی بود
لبخندی زد ک صدای ناز بانو بلند شد
_کپکت داره خروس میخونه اما بدون این لبخندات زیاد دوومی نداره.
بلند شدم روبروش ایستادم و گفتم
_تو زن نفرت انگیزی هستی ک فقط برای خوشی خودت داری زندگی همه رو تباه میکنی
_تو تو …
صدای ارباب سالا از پشت سرش اومد
_نازگل
با شنیدن صداش لبخندی زدم و گفتم
_بله ارباب
_وسایل اتاقت رو گفتم ببرند طبقه بالا اتاق خودمون
با شنیدن این حرفش لبخندی از سر ذوق و شادی روی لبهام نشست ک صدای ناز بانو بلند شد
_ارباب معلوم هست دارید چیکار میکنید؟!
ارباب با خونسردی بهش خیره شد و گفت
_کار های من معلومه مگه نمیبینی؟!
خشک شده بهش خیره شده بودم واقعا اصلا درکش نمیکردم چرا ناز بانو فقط نسبت به من تنفر داشت چرا از نازیلا متنفر نبود همه ی اینا برام سئوال بود.

بیخیال این حرف ها شدم بلاخره یه روز دلیل این همه تنفر رو میفهمیدم ، به سمت اتاقم حرکت کردم خدمتکار ها داشتند به دستور ارباب وسایلم رو جمع میکردند و به سمت اتاق بالا میبردند از اینکه قرار بود برای همیشه با ارباب باشم خیلی خوشحال بودم ، با فرو رفتن چیز تیزی از پشت داخل کمرم جیغ بلندی کشیدم ک همه خدمتکار ها اومدند صدای داد ارباب سالار اومد
_نازگل
به عقب برگشتم با دیدن ناز بانو با لبخند روی لبهاش فهمیدم کار اون اشکام روی صورتم جاری بودند پشتم بشدت داشت میسوخت و درد میکرد ارباب به سمتم اومد و گفت
_چیشده
دستم رو روی پشتم گذاشتم و نگاهش کردم خون رو دستم جمع شده بود چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق…
با دردی ک تو پهلوم پیچید چشمهام رو باز کردم آخی گفتم ک صدای ارباب بلند شد
_نازگل خوبی؟!
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم
_درد دارم
با خشم غرید
_من اون کثافط و میکشم
با شنیدن این حرف بهت زده گفتم
_چی
_اون این بلا رو سرت در آورد باید تاوان کارش رو پس بده
دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم:
_ارباب

با رفتن ارباب از اتاق نگران شدم ، یعنی کجا رفت اون هم با این همه عصبانیت انقدر هم درد داشتم ک اصلا نمیتونستم بلند بشم برم دنبالش بعد از چند دقیقه در اتاق باز شد و خانوم بزرگ همراه نازیلا و ناز بانو اومدند داخل اتاق با دیدن نازبانو اخمام بشدت تو هم رفت خانوم بزرگ اومد کنارم ایستاد و با صدای محکم و جدی گفت
_خوب گوشات و باز کن ببین چی میگم بچه چون با این حسادت بچگانه ات نمیزارم زندگی عروس و پسرم رو خراب کنی!
با شنیدن این حرفش شکه بهش خیره شدم ک ادامه داد:
_دوباره میخوام بفرستمت خونه ی بابات اینجا جایی برای تو وجود نداره
سوزش اشک رو داخل چشمهام حس میکردم ناز بانو به من آسیب زده بود اون وقت من باید میرفتم این انصاف بود اصلا!
_خانوم بزرگ
صدای عصبی ارباب سالار باعث شد خانوم بزرگ به سمتش برگرده و خونسرد بگه
_این دختره برمیگرده خونه اش
ارباب سلار پوزخندی زد و گفت
_اوک اون برمیگرده اما قبلش باید یه سری چیزا روشن بشه
به سمت نازبانو رفت دستش رو روی شکم برامده اش گذاشت و گفت
_چرا شکمت انقدر نرمه
یهو لباسش رو زد بالا و چیزی ک روی شکمش بود رو برداشت ک خانوم بزرگ بهت زده داد زد
_اینجا چخبره؟

ارباب سالار پوزخندی زد و گفت
_این هم عروس باردارتون ک میخواستید بخاطرش نازگل رو بیرون کنید چون این زن بهش خنجر زده از پشت.
خانوم بزرگ هاج و واج بهش خیره شده بود ک ارباب سالار عصبی ادامه داد
_من کارای طلاق رو اماده کردم ، الان هم گمشو وسایلت رو جمع ک…
صدای خانوم بزرگ بلند شد
_اون جایی نمیره!
_چی!؟
زل زد تو چشمهای ارباب سالار و گفت
_ناز بانو هیچ جا نمیره
ارباب سالار پوزخندی زد و گفت
_من طلاقش میدم وبا نازگل و نازیلا از این عمارت منحوس میریم شما بمونید بااین زن.
تا خانوم بزرگ خواست حرفی بزنه عصبی داد زد
_همه بیرون
با بیرون رفتن بقیه از اتاق ارباب سالار به سمتم اومد کنار تخت نشست و گفت
_خوبی؟!
با صدای گرفته ای گفتم
_خوبم
لبخند محوی روی لبهاش نشست و گفت
_نمیزارم اذیتت کنند
_ارباب
_جانم
_خانوم بزرگ دوستتون داره
اخماش رو تو هم کشید و گفت
_نمیدونم چرا اون حرف رو زد برای همین ازش ناراحتم
_شاید یه دلیلی داره
_شاید.

رمان-شوهر-غیرتی-من
رمان-شوهر-غیرتی-من

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

2 دیدگاه

  1. سلام
    میشه لطفا پارت ها رو زود به زود بزارین انقدر دیر به دیر پارت میزارین که ادم یادش میره موضوع داستان چی بود
    با تشکر 🙂

    • متاسفانه چون رمان انلاینه ودر حال تاپ پارت جدید باید منتشر شه تا ماهم قرار بدیم در سایت صبور باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.