خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان شوهر غیرتی من پارت 1

رمان شوهر غیرتی من پارت 1

رمان شوهر غیرتی من پارت 1
4 (80%) 2 votes

رمان شوهر غیرتی من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید.

_چند سالته؟!

با ترس و گریه لب زدم:
_چهاده.
نگاه هیزی بهم انداخت و رو کرد به سمت مامان بابا که ایستاده بودن و خوشحال به ما نگاه می‌کردند گفت:
_باکره اس ؟!

_بله آقا!
_عادت ماهیانه شده؟!

_بله.
با شنیدن حرفاشون از خجالت سرم و پایین انداخته بودم که مرد با صدای بلندی گفت:
_دخترت رو میخرم ازت اما به شرطی که هیچوقت دیگه دنبالش نیای فهمیدی ؟!اون همسر ارباب میشه و برای همیشه از این روستا میبریمشون به عمارت داخل شهر ارباب.

_چشم آقا.

با گریه به سمت بابا و مامان برگشتم و داد زدم:
_تو رو خدا نزارید من و ببرند! من و نفروشید من نمیخوام زن ارباب بشم اون یه هوسباز بابا تو رو خدا کار میکنم نزار من و ببرند!

بابا و مامان بیخیال فقط پول هایی رو که گرفته بودند رو داشتند میشموردند و جیغ و داد من هیچ اهمیتی براشون نداشت دلم میخواست فقط یجا بشینم و گریه کنم.

چرا بابام انقدر بی غیرت بود که بخاطر پول داشت من و میفروخت به ارباب هوسباز که شهرتش شهره ی عام و خاص بود.

چرا داشتند من رو بدبخت می‌کردند دلم میخواست تنها یه جا باشم و تا میتونم اشک بریزم و گریه کنم ولی نمیشد!

مرد به سمتم اومد و بازوم و داخل دستهاش گرفت با گریه داد زدم:
_مامان بابا تو رو خدا کمکم کنید..

بابا با عصبانیت داد زد:
_خفه شو دختره ی سلیطه.ببریدش.

با بغض فقط به بابا خیره شده بودم که داشت اینجوری حرف میزد چرا نمیخواست بفهمه من دخترشم چرا! چرا اصلا من و فروخت چرا خواهرم رو فرستاد شهر درس بخونه در عوضش من رو فروخت چرا !

با ترس به عمارت روبروم نگاه میکردم که صدای عصبی مرد بلند شد:
_گمشو حرکت کن تا ندادم سگا تیکه پارت کنند!

با ترس دنبال مرد حرکت میکردم داخل خونه که رسیدیم صدای زن مسن اومد:
_پرویز آوردیش؟!

_بله خانوم بزرگ!
_بیارش اینجا ببینم.

دنبال مردی که حالا فهمیده بودم پرویز داخل اتاق شدم نگاهم و به اتاق بزرگ دوختم با دهن باز به اتاق خیره شده بودم که صدای خانوم بزرگ باعث شد

خجالت بکشم از ندید بازی که در آوردم سرم و پایین انداختم و به زمین خیره شدم که صدای خانوم بزرگ اومد:
_چند سالته دختر جون ؟!

با صدای آرومی لب زدم:
_چهارده.

نگاهی به پرویز انداخت وبدون خجالت پرسید:
_عادت ماهیانه شده ؟!

_بله خانوم!

_برای امشب آماده اش کنید!امشب شب عاقد میاد و اون و به عقد سالار در میاریم امشب باید پارچه خونی رو جلوی همه تحویل بده.

پرویز نگاهی بهم انداخت و رو کرد به خانوم بزرگ و گفت:
_طاقت نمیاره.

خانوم بزرگ پوزخندی زد و گفت:
_میاره.
با شنیدن حرفاشون احساس ترس کردم مگه ارباب سالار چه مشکلی داشت من تا حالا ارباب رو‌ ندیده بودم اما شنیده بودم خیلی خشن و هوسباز هیچکدوم از همسراش رو دوست نداره ولی نشنیده بودم اینا از چی داشتن صحبت می‌کردند.

#سالار

نگاهی به دختر بچه ی چهارده ساله روبروم دوختم که با چشمهای درشت مظلوم پر از ترسش بهم خیره شده بود.

من چجوری میتونستم شبم رو با این دختر همخواب بشم و بکارتش رو ازش بگیرم نگاهی به جسه ی ریزش انداختم اون نمیتونست طاقت بیاره مخصوصا با بیماری که من داشتم.

با عصبانیت به سمت اتاق خانوم بزرگ حرکت کردم در اتاق و باز کردم و باعصبانیت داد زدم:
_چرا این دختر بچه رو به عقد من در آوردید هان؟!شما که میدونید من بیماری جنسی دارم اون دختر نمیتونه طاقت بیاره زیرم.

خونسرد بهم خیره شد و گفت:
_طبق رسم و رسومات امشب باید پارچه ی خونی رو تحویل بدی اگه پارچه خونی رو تحویل ندی زنت زیر خواب نگهبان ها میشه و بعدش سنگسار میدونی قانون رو درسته؟!

از عصبانیت دستام مشت شد
حتی تصور اینکه یکی به اون دختر بچه ی مظلوم دست بزنه حتی کسی بجز من بهش خیره بشه عصبیم میکرد چه برسه به اینکه.

_خوب؟!

با عصبانیت غریدم:
_اون زن منه ناموس منه پارچه ی خونی رو تحویل میدم امشب!

داخل اتاق شدم و در اتاق رو قفل کردم که صدای خانوم بزرگ از پشت در اتاق اومد:
_پارچه خونی یادت نره همه منتظریم!

لعنتی زیر لب گفتم و به داختر بچه روبروم خیره شدم که مظلومانه ایستاده بود با اون جثه ی ریزش چجوری میخواست با من دووم بیاره چجوری میتونستم بهش دست بزنم!

به سمتش حرکت کردم با ترس بهم خیره شد و گفت؛
_آقا تو رو خدا بزارید من برم من میترسم.

_هیش امشب باید پارچه ی خونی رو تحویل بدم وگرنه طبق رسم و رسومات باید تو زیرخواب نگهبانا بشی و بعدش سنگسار خودت رسم رو میدونی دیگه.

با چشمهای پر از اشکش بهم خیره شد و گفت:
_اما من میترسم.

_هیش همراهی کن نمیزارم درد بکشی مواظبتم.

لباسش رو از تنش بیرون آوردم که با خجالت دستهاش رو جلوش گرفت مجبورش کردم روی تخت دراز بکشه به سمتش رفتم و روش خیمه زدم شروع کردم به بوسیدن گردنش که آهی کشید.

با شنیدن صداش تموم حس های مردونه ام فعال شد میدونستم چشمهام الان قرمز شده نگاهم و به سمت قفسه ی سینه اش که سفید و هوس انگیز بود دوختم زبونم و کشیدم که صدای آهش بلند شد.

کنترلم رو از دست دادم سریع شلوارم رو در آوردم و خودم رو بین پاهاش جابجا کردم و …..

#نازگل

با حس درد زیر دلم جیغ بلندی کشیدم که صدای کل زن ها از پشت در اتاق بلند شد بلاخره زن شده بودم به دست ارباب هوسباز

با آخرین ضربه ای که زد خالی شد و از روم کنار رفت با گریه به ملافه خونی خیره شده بدنم ارباب بعد از چند دقیقه بلند شد به

سمت شلوارش رفت ‌و پوشید دستمال سفید رنگی رو به بین پاهام کشید و رفت بیرون که دوباره صدای کل زن ها بلند شد

از درد داشتم به خودم میپیچیدم و اشک میریختم که در اتاق باز شد و ارباب دوباره اومد داخل نگاهی بهم انداخت و با صدای سرد و خشداری گفت:
_درد داری؟!

با گریه و خجالت لب زدم:
_بله ارباب.

به سمتم اومد روی تخت کنارم دراز کشید و مشغول ماساژ زیر شکمم شد با حس نوازش هاش دردم کمتر شد چشمهام تازه گرم شده بود که با حس

دست ارباب بین پایین تنم چشمهام باز شد نگاهم و به ارباب دوختم با دیدن چشمهای خمار شده اش با درد نالیدم:
_ارباب تو رو خدا.

با صدای خمار شده ای گفت:
_هیش کاریت ندارم بخواب.

صبح با شنیدن صدایی کنار گوشم چشمهام و باز کردم خمار به کسی که بیدارم کرده بود خیره شده بودم با صدای گرفته ای لب زدم:
_چیشده؟!

دختر جوونی که فکر کنم یکی از خدمه های خانوم بزرگ‌ بود با صدای آرومی گفت:
_خانوم بزرگ گفتن بیام کمک کنم بعد ش آماده‌تون کنم برای صبحانه برید سر میز امروز خانوم های آقا سالار هم رسیدن همه میخوان ببینن شما رو باید آماده بشید.

با شنیدن حرفاش تازه به خودم اومدم روی تخت نیم خیز شد که زیر شکمم درد گرفت اخم هام درهم رفت از شدت درد

_خانوم خوبید ؟!

با شنیدن حرفش حس کردم از خجالت لپ هام گل انداخت با خجالت بهش خیره شدم و لب زدم:
_آره ممنون.

به سختی بلند شدم و به سمت حموم رفتم بعد از اینکه حموم کردم لباس هایی رو که خدمتکار بهم داده بود رو پوشیدم.

به سمت پایین حرکت کردیم استرس داشتم از شدت استرس ناخونم رو تو کف دستم فرو بردم میدونستم همسر های ارباب سالار از قشر مرفه هستند و حتما از دیدن من و روستایی و فقیر که همسر

عقدی شوهرشون شده بودم عصبانی میشن.

سر میز نشسته بودیم همه داشتند با قاشق غذا میخوردند اما من بلد نبودم حالا باید چیکار میکردم همینجوریش هم همسر های ارباب با تحقیر بهم خیره شده بودند حالا با دیدن این کارم!

صدای خانوم بزرگ اومد:
_نازگل شروع کن!

نگاهم و به خانوم بزرگ دوختم و لبخندی زدم و گفتم:
_چشم خانوم بزرگ.

برنج با قرمه برای خودم کشیدم و با گفتن بسم الله شروع کردم به غذا خوردن بدون توجه به بقیه با دست مشغول غذا خوردن شدم انقدر گرسنه بودم که یادم

رفت الان کنار ارباب و خانواده اش هستم با شنیدن صدای همسر اول ارباب ساناز دست از غذا خوردن کشیدم که صدای تحقیر آمیزش بلند شد:
_حالمون رو بهم زد دختره ی دهاتی با این وضع غذا خوردنش.

با شنیدن حرفش بغض کردم صدای شکسته شدن قلبم رو حس کردم که صدای همسر دوم ارباب اومد:
_این دختره ی دهاتی قراره برای شما وارث بدنیا بیاره؟!

_خفه شید!

در اتاق و باز کردم روی تخت نشسته بود و مظلومانه مشغول گریه کردن بود از دادی که سرش زده بودم پشیمون بودم حالا باید چجوری از دلش درمیاوردم به سمت تخت حرکت کردم با صدای گرفته ای لب زدم:
_نازگل؟!

به سمتم برگشت و با ترس بهم خیره شد میدونستم چرا انقدر از من ترسیده که البته حق هم داشت نباید سرش داد میزدم اونم بخاطر چیز به اون کوچیکی ولی عصبی شده بودم اونم فقط بخاطر حرف های نازی صدای معصومش بلند شد:
_ارباب ؟!

با شنیدن صداش بی اختیار با عشق لب زدم:
_جونم؟!

با دیدن چشمهای خمارم و صدای خشدار شده ام چشمهاش گرد شد و در جا صورتش عین لبو قرمز شد لبش و گاز گرفت که نگاهم به سمت لب های قرمز شده کوچیک برجسته اش کشیده میشه دلم میخواد بازم طعم این لب های دوست داشتنی ‌شیرین رو بچشم میدونستم چشمهام الان خمار شده

_معذرت میخوام ارباب!

با صدای خمار شده ای لب میزنم:
_باید تنبیه بشی!
باترس لب زد؛
_تنبیه؟!

رمان-شوهر-غیرتی-من
رمان-شوهر-غیرتی-من

مطلب پیشنهادی

رمان-رحم-اجاره-ای

رمان رحم اجاره ای پارت 6

رمان رحم اجاره ای پارت 65 (100%) 1 vote رمان رحم اجاره ای فصل اول …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *