خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان شوهر غیرتی من پارت آخر

رمان شوهر غیرتی من پارت آخر

رمان شوهر غیرتی من پارت آخر
3.7 (73.33%) 3 vote[s]

جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید.

#شوهر_غیرتی_مـℳـن

ارباب بهم خیره شد و گفت:
_آره
_هیچوقت نمیخوام خانواده ام بدونن که من واقعیت رو فهمیدم نمیخوام با هیچکدومشون روبرو بشم بودن تو برای من کافیه!
با شنیدن این حرف من ارباب لبخندی زد و گفت:
_نگران نباش هیچکس چیزی نمیفهمه!
با قدر دانی بهش خیره شدم که صدای گریه ی بچه ها بلند شد با چشمهای گرد شده به ارباب خیره شدم که لبخندی زد و گفت:
_نگران نباش درستش میکنم
ارباب بلند شد بچه هارو آورد و با کمکش مشغول شیر دادن به بچه ها شدم وقتی بچه ها آروم شدند همزمان با هم خوابشون برد
صدای خنده ی ارباب بلند شد
_باورم نمیشه!
_چی رو باورت نمیشه خانومم!
_جفتشون با هم خوابیدند.
ارباب بهم خیره شد و گفت:
_دوقلو هستند دیگه با همدیگه میخوابن با هم بیدار میشند!
* * * * *
همه چیز به سرعت سپری میشد به عمارت اصلی نقل مکان کرده بودیم باور حقیقت هایی که ارباب بهم گفته بود سخت بود اما باهاشون کنار اومده بودم!
اون خانواده من رو نخواسته بودند من هم اونارو نمیخواستم من ارباب و بچه هام رو داشتم خانوم بزرگ رو داشتم که همیشه هواسش بهم بوده پس بود و نبود بقیه برام مهم نبود
_نازگل!؟
با شنیدن صدای خانوم بزرگ از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_جانم

_قراره بریم عمارت جدید میدونی!؟
_آره خانوم بزرگ
با لبخند بهم خیره شد و گفت:
_همه چیز رو قراره از نو شروع کنیم امیدوارم هیچ مشکلی دیگه پیش نیاد!
با لبخند به خانوم بزرگ خیره شدم خانوم بزرگ کسی بود که من رو از اون خانواده که فکر میکردم خانواده واقعی من هستند خرید و آورد اینجا حمایت کرد منو ازش ممنون بودم!
_سلام
با شنیدن صدای نیلا و سعید سرم به سمتشون چرخوندم همراه با خانوم بزرگ جوابشون رو دادیم که صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_جایی میخواید برید!؟
صدای سعید بلند شد
_آره اومدیم برای خداحافظی
_کجا بسلامتی!؟
_قراره بریم خونه ما کار های ازدواج رو درست کنیم!
_باشه خوشبخت بشید
نیلا و سعید دست خانوم بزرگ رو بوسیدند و بعد از خداحافظی گذاشتند رفتند
_اینا همه آخر عاقبت به هم رسیدند
_مادر نیلا چیشد
_رفت خونه اش
_آخرش دست برداشت و پشیمون شد
_نه ذات بد هیچوقت درست نمیشه!

بلاخره به عمارت جدید همراه ارباب و خانوم بزرگ رفته بودیم بچه هام داشتند روز به روز بزرگتر میشدند ارباب هم خیلی با من خوب رفتار میکرد جوری که هر روز بیشتر از قبل عاشقش میشدم!
_نازگل
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_از زندگی کردن تو این عمارت راضی هستی!؟
_بله ارباب
لبخندی زد و گفت:
_به من نگو ارباب
_پس چی صدتون کنم!؟
_سالار
_چشم
_هیچوقت فکرش رو نمیکردم عاشق دختر بچه ی رعیت روستایی بشم!
با لبخند بهش خیره شدم و گفتم؛
_منم هیچوقت فکرش رو نمیکردم عاشق ارباب بد اخلاقی مثل شما بشم!
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
_اون وقت بد اخلاق کیه!
_شما
_دوست داری تنبیه بشی!؟
با خنده بهش خیره شدم و سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم به سمتم اومد محکم بغلم کرد و در گوشم زمزمه کرد:
_دوستت دارم همسر خوشگلم
_منم دوستت دارم ارباب مغرورم!

پایان جلد اول
فصل دوم به زودی…

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.