خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه

زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز یک پارت

قسمتی از رمان:

متعجب بهم نگاه میکرد ، نگاه خیره اشو از کفشای کهنه ام گرفت و گفت :

_ ببین تو برا من هیچ فرقی با بقیه طرفدارام نداری ، حالا بگو چی میخوای بگی که ده دقیقه اس وقت منو گرفتی!؟

نگاهمو از چشماش گرفتم و با لکنت گفتم :

_من خیلی دوست دارم .

بلند خندید و از جا بلند شد .
نگاهی به چشمای پر از اشکم انداخت و گفت :

_ فکر کردی اولین نفری هستی که میایی و ابراز علاقه میکنی؟
روزی هزارتا مثل تو میان و میرن .

مکثی کرد و ادامه داد :

_ بین همه اون دخترا ، اولین کسی هستی که با این سر و وضع جرات کردی ابراز علاقه کنی ..!

پشت دستمو زیر چشمای خیسم کشیدم و با بغض گفتم :

_ من واقعا دوست دارم .

کلافه نگاهم کرد و گفت :

_ ببین من تازه از سر صحنه اومدم حسابی هم خسته ام ، به یکی از بچه ها میسپرم یکم پول بهت بده ، فقط خواهشا دیگه این دور و بر پیدات نشه . نمیخوای آبروم جلو بقیه بره..!

از جا بلند شدم و به سمتش رفتم کیفم رو محکم تو سینه اش کوبیدم و با بغض داد زدم :

_ هر چی پول داری بخوره تو سرت فکر کردی بخاطر پول انقدر خودمو کوچیک میکنم؟
من دوست دارم که خودمو جلو تو صدتای دیگه سکه یه پول کردم ، حواسم نبود که تو همون مغرور عوضی هستی که …

با احساس گرمی لباش روی لبام صدا تو گلوم خفه شد و…

محکم به عقب هلش دادم و با نفرت پشت دستمو روی لبای خیسم کشیدم ..!

نیشخندی به قیافه عصبانیم زد و گفت :
_ عصبی شدی چرا؟ مگه عاشقم نبودی؟ ادم از بوسیدن ادمی که عاشقشه ناراحت نباید بشه مگه نه؟

_ بوسه ای که از روی هوس باشه حکم تجاوزه نه عشق .

دست برد تو جیب شلوارش و پاکت سیگاری رو بیرون کشید .

به میز تکیه داد و در حالی که با فندک سیگارش رو روشن میکرد گفت :

_ عاشق؟ دقیقا عاشق کی؟ چرا نمیخواین بفهمین من با اون مردی که تو فیلما بازی میکنه ۱۸۰ درجه فرق دارم .
روزی صدتا مثل تو میان و میرن
واسه علاقه تک تکتون ارزش قائلم ولی انتظار ندارین که با همتون رابطه برقرار کنم و اخرش باهاتون ازدواج کنم .

نگاه خیره ای به پشت دستای پر از زخمم انداخت و با خنده گفت :
_ شاهکار همشون توی ، با این سر وضعت پا شدی اومدی به چی ابراز علاقه کنی دختر؟ عشق؟ فکر کردی مهمه؟ حتی در حدی نیستی حداقل باهات دوست بشم . والا بخدا الانم داره دست و پاهام میلرزه که یه وقت یکی از همکارا ببینتت.

پک عمیقی به سیگارش زد و بدون توجه به اشکای که بی اختیار صورتم رو خیس کرده بود ادامه داد :

_ من خیلی وقته نامزد کردم خیلیم دوسش دارم . همه جا هم گفتم همه عالم و ادمم میدونن ..!

با صدای که از بغض میلرزید گفتم :
_ نامزد؟
سرشو به تایید تکون داد و پرسید :
_ چندسالته؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ نوزده .

روی مبل کنارش نشست و به در اتاق اشاره کرد و گفت :
_برو گُلتو بفروش بچه ، این لقمه ها بزرگتر از دهنته …

قدمی به سمت در اتاق برداشتم ، من می دونستم غرورم می شکنه می دونستم اما هیچ وقت فکرشو نمی کردم بخواد اینطوری تحقیرم کنه .
دستگیره در و عقب کشیدم ، قبل از اینکه از اتاق بیرون برم به سمتش چرخیدم و گفتم :

_ من همه تلاشمو می کنم انقدر بیشرفت می کنم ، که سالهای بعد یه روز مجبور بشی جلوی پاهام زانو بزنی .
تلافی امروز باشه برای اون موقع امیرعلی اق

* ده سال بعد *

بهار

نگاه کوتاهی به چشمای نگران پدر و مادری که روبروم ایستاده بودن انداختم و با لبخند گفتم :

_ عملش خیلی خوب بود نگران نباشید …!

با دیدن لبخندشون نفس راحتی کشیدم و از کنارشون رد شدم .

دستای یخ زده ام رو تو جیب روپوشم فرو کردم و با قدم های اروم و سری زیر افتاده به سمت بخش راه افتادم ..!

بعد از این همه سال هنوز هم باورش برام سخته ، هنوز نمیتونم قبول کنم این دختری که صبح به صبح روپوش سفید تنشه منم .
کسی که دیگه مجبور نیست بخاطر فقیر بودنش هر حرف زوری رو قبول کنه …

اهی کشیدم و با حسرت زمزمه کردم :

_ کاش هیچ وقت به اون پسره الدنگ ابراز علاقه نمی کردم الان که فکرشو میکنم خیلی بچه و احمق بودم ..!

_ بهار با توام

با صدای ماهگل از فکر بیرون اومدم ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

_ جانم ؟

دندونای سفیدشو پشت هم کشید و با حرص گفت :

_ مریض داری ؟

خمیازه ای کشیدم و با خستگی گفتم :

_ میذاشتین از اتاق عمل بیام بیرون بعد …

مکث کوتاهی کردم و گفتم :

_ حالا کجاست مریض ما …!

در حالی که با نیش باز و چشمای ستاره بارون به پشت سرم خیره شده بود گفت :

_ پشت سرته..!

متعجب به حرکاتش خیره شده بودم نه تنها ماهگل حتی بقیه پرستارا هم چشماشون قفل شده بود به جای پشت سرم ..!

کنجکاو به عقب چرخیدم که سینه به سینه یه مرد شدم …!

خواستم قدمی به عقب بردارم اما جای برای عقب رفتن نبود عجب ادم الاغی بود اخه چرا انقد نزدیک ایستاده بود ..!

خیره به شونه های پتو پهنی که تو حلقم بود اروم سرمو بالا گرفتم ..

شوک زده به مردی که روبروم ایستاده بود نگاه کردم و…

پارت۱

برای خواندن این رمان به سایت bibinar.ir مراجعه کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.