خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان سلبریتی پارت 9

رمان سلبریتی پارت 9

رمان سلبریتی پارت 9
5 (100%) 1 vote

رمان سلبریتی نوشته گیسو خزان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان سلبریتی از اینجا کلیک کنید

رو تخت اورژانس بیمارستان دراز کشیده بودم و نگاه خسته و بی حوصله ام و به دور و برم می دوختم .

پهلوم که طبق حدسم با شیشه بریده بود سه تا بخیه خورد و خدا رو شکر مشکل جدی نداشت. فقط یه کم می سوخت که قابل تحمل بود و منم آدمی نبودم که به خاطرش کولی بازی در بیارم!

بعد از رو به راه شدن من ..دامونم با دوستش رفت سراغ درمون درد و حال بد خودش و من اینجا روتخت دراز کشیده بودم و نمی دونم پرستار با دستور کدوم آدم بی مغزی اومد بهم سرم وصل کرد و رفت!

دستی به گردنم کشیدم که با ضربه اون یارو یه کم گرفته بود در حالیکه تو ذهنم داشتم به اتفاقات امروز فکر می کردم.. برای خودمم عجیب بود.. منی که از پریشب دیگه تصمیم گرفتم ستاره نباشم و فقط نقش یه آدمی و بازی کنم که مثلاً از اون رابطه خوشش اومده و از این طریق به دامون نزدیک تر بشم. حالا جدی جدی و بدون هیچ هدف و نقشه ای داشتم براش دل می سوزوندم.

اگه این وسط انقدر حال و روزش داغون نمی شد مسلماً در نظرم همون آدم متجاوز عوضی می موند و هیچ وقت سعی نمی کردم حتی گوشه ناخونم بهش بخوره.. ولی.. انگار درد و غم و بدبختی زندگیش بیشتر از من نباشه.. کمترم نیست…

با باز شدن در اتاقی که توش خوابیده بودم نگاهم و از در و دیوار گرفتم و دوختم به دامونی که از در اومد تو.. کلاه کپی که احتمالاً به خاطر شناخته نشدنش سرش کرده بود برداشت و رفت رو اونیکی تختی که تو اتاق بود نشست.. حالش به مراتب بهتر بود از یکی دو ساعت پیش.. ولی اخماش همچنان درهم بود.

پشت سرشم دوستش علی اومد و با دیدن من گفت:

  • بهتری؟

خودم و یه کم کشیدم بالا..

  • از اولشم خوب بودم الکی درازکشم کردید .. این سرم کوفتی و چرا چپوندن تو رگ من؟ مگه اسهال استفراغ گرفتم که سرمم زدن؟

حس کردم علی داره به زور جلوی خنده اش و می گیره و احتمالاً دلیلش اخمای آویزون دامونی بودکه بالاخره زبون باز کرد و گفت:

  • من گفتم سرم بزنن بهت.. خون رفته بود ازت!

  • هه! زکی! من جنازه آقا رو با من بمیرم تو بمیری آوردم اینجا که تا صبح غزل خدافظی رو نخونه ..

حالا این واسه من سرم تجویز کرده! تکلیف من و روشن کن بالاخره تو دکتری یا بازیگر؟

نمی دونم چرا ولی دلم می خواست با حرف زدن دامونم از این حالت کسالت بار و کلافه اش در بیارم ..

یه جورایی داشتم تحریکش می کردم که از دستم عصبانی بشه و مثل همیشه جوابم و بده.

که انگار تلاشم نتیجه داد و با حرص گفت:

  • دام پزشکم! تو هم که توله شیر خدایی هستی.. تشخیص دادم سرم بزنن بهت تا لذت و قدرت بالغ شدن و تلافی کردن و از دست ندی!

این شد! این بود همون دامونی که تو هر موقعیتی متلکاش و دریغ نمی کرد و الآنم داشت حرفای خودم و به خودم برمی گردوند.

  • شما که دست به تشخیصت خوبه بی زحمت یه توک پا برو به این پرستارا بگو بیان این سرم و بکنن از دستم.

مکثی کردم و ادامه دادم:

  • یا نمی خواد تو بشین سر جات.. همینجوریتم این پات به اون پات می گه گه نخور!

روم و چرخوندم سمت علی که دیگه چیزی تا ترکیدن خنده اش باقی نمونده بود..

  • شما برو بی زحمت!

جهش بلند دامون و از روی تخت و نزدیک شدنش به تخت خودم و حس کردم و قبل از اینکه بهمبرسه دستم و جلوش گرفتم و با صورت جمع شده گفتم:

  • وایستا وایستا!

همچین با هول و استرس گفتم که سر جاش وایستاد و منی که داشتم با عطسه ای که بینیم و به خارش انداخته بود دست و پنجه نرم می کردم.. خدا خدا می کردم از همونجایی که اومده برگرده ..

ولی دعام اثربخش نبود و یکی از همون عطسه های معروف خودمو که صداش فرقی با انفجار بمب نداشت و کل اعضای بدنم و تکون می داد اومد بیرون.

چند ثانیه بعد از تموم شدنش بینیم و کشیدم بالا و با چشمایی که توش اشک جمع شده بود رو به دامون که بهت زده داشت نگاهم می کرد گفتم:

  • صبر اومد!

چند تا پلک زد و با نهایت جدیت و ناباوری گفت:

  • چرا مثل خر عطسه می کنی؟

دست خودم نبود لبخندی که لبام و کش داد و بزرگ و بزرگ تر شد.. تا جایی که تبدیل شد به یه خنده پر صدا و قهقهه.. شاید بعد از آزاد شدنم اولین بار بود که اینجوری می خندیدم. اونم به حرف کسی که دو شب پیش من و از خودم متنفر کرده بود.

ولی واقعاً اون لحظه به پررو شدن دامون فکر نکردم و نتونستم جمعش کنم.. صدای خنده علی هم که انگار از خنده من جرات گرفته بود بلند شد.. ولی دامون همچنان داشت نگاهم می کرد بدون هیچ واکنشی ..کاش می تونستم بفهمم تو کله اش چی داره می گذره.. ولی حیف!

×××××

فقط داشتم بهش نگاه می کردم و به این فکر می کردم که تو این چند روز.. از زمان آشناییمون خندیدهبود؟ شاید یکی دو بار لبخند و پوزخندش و دیده بودم.. ولی این خنده از ته دل و نه!

انگار این دختر خیلی فرق داشت با آدمای قبلی زندگیم.. هرچی بیشتر می گذشت.. سخت تر می شد شناختن و فهمیدنش.. بعد از جریان دو شب پیش و رابطه ای که با هم داشتیم.. به وضوح دیدم نگاهش به من پر از خشم و نفرت بود.. ولی با اینحال.. بازم موقع حمله ام کمکم کرد.. اونم وقتی به هیچ وجه نمی خواستم شاهد این حالتم بشه چون تقریباً مطمئن بودم ازش سو استفاده  می کنه!

یا.. یا سر اون تصادف.. نذاشت حتی یه نفر بفهمه راننده اون ماشین منم و با نهایت قلدری جلوی اون یارو وایستاد.. تا جایی که خودش لت و پار شد.

می تونست خیلی راحت خودش و بکشه کنار.. می تونست بگه به من ربطی نداره که تو حالت بده.. یا تصادف کردی.. من فقط قراره در ازای جای خواب باهات باشم همین.. بقیه کارات به خودت مربوطه .

ولی این حرف و نزد و با همین اخلاق خاص خودش پا به پام اومد.

تو این شرایط و روزایی که من دیگه از خانواده خودم که برای تیشه زدن به ریشه ام از هیچ کاری دریغ نکردن.. به طور کامل قطع امید کرده بودم.. به خودم حق می دادم که از رفتارای این دختر متعجب بشم.

با چند تا بشکنی که جلوی صورتم خورد به خودم اومدم و زل زدم بهش..

  • هوی عمو! نمی ری بگی خودم از دستم می کنمشا! بعد اون موقع مسئولیت غش و ضعفت با دیدن خون روی دستم پای خودته ها!

نفسم و با حرص و کلافگی فوت کردم.. اگه فقط یه کم این زبونش کوتاه تر می شد خیلی بهتر بود..

  • اون سرم تا وقتی تموم شه تو دستت می مونه پس انقدر فک نزن!

  • ای بابا دست به آب لازمم حتماً آدم باید به زبون بیاد؟

  • تو چرا هر موقع سرم می زنی دستشوییت می گیره؟

قبل از ستاره.. علی که انگار از روی باز ستاره تو حرف زدن خوشش اومده بود با خنده گفت:

  • می خوای بگم بیان بران سند وصل کنن؟ قیافه اش و جمع کرد و جواب داد:

  • اه! نه جون مادرت.. من حاضرم بکشم بالا تُُف کنم ولی از اون کیسه های مزخرف نزنن بهم.

  • پس برم بگم یه ظرف تهوع برات بیارن!

  • فقط قبلش این سلبریتی و ببر از اینجا که حال و روزش به گوز بنده!

صدای خنده علی دوباره بلند شد و من بعد از اینکه یه زهرمار تپل تو دلم بارش کردم توپیدم:

  • علی برو بگو یکی بیاد این سرم و باز کنه وگرنه مخمون و تیلیت می کنه!

علی که انگار همچین بدشم نمیومد مخش تیلیت بشه با حرفای ستاره.. با همون خنده از اتاق رفت بیرون و ستاره رو به من گفت:

  • راستی داشت یادم می رفت..

دست کرد تو جیب مانتوش و از توش سه تا تراول صد تومنی درآورد و داد دستم..

  • خسارت ماشینته.. از اون یارو گرفتم..

دیگه نتونستم جلوی خنده ام و بگیرم.. انگار همه درد و غمام با دیدن اون سه تا تراول مچاله شده کف دستم از یادم رفت..

  • واسه همین دو ساعت طول کشید تا بیای سوار شی؟

  • آره مرتیکه نمی داد.. از پشت زده بود طلب باباشم ازم می خواست. به زور گرفتم ازش..

با خنده ای که رفته رفته بیشتر می شد گفتم:

  • خب.. خب می گفتی وایسته بقیه پولش و می دادم دیگه.. خیلی زیاد گرفتی که!

زرنگ تر از اون بود که نفهمه دارم دستش میندازم و خیلی سریع قضیه رو گرفت..

  • باز تو خیار دیدی رو به روت احساس نمک بودن بهت دست داد؟

  • آخه بچه جون! می دونی قیمت چراغ ماشین من چنده؟ برو بالای یه میلیون!

با ابروهای بالا رفته گفت:

  • چه خبره ؟ خود ابو قراضه ات چنده مگه؟

  • الآن نمی دونم.. پارسال سیصد چهارصد بود!

  • شرمنده ها ولی تا دسته فرو کردن بهت! نصف اینی که گفتی هم نمی ارزه با این چراغای زپرتیش!

یه کم رفتم سمتش و خم شدم روش که مجبور شد خودش و بکشه عقب و با شک و تردید بهم نگاه کنه.. خیره تو صورت متعجبش هشدارگونه گفتم:

  • لحن حرف زدنت و .. وقتی مخاطبت یه پسره عوض کن.. منو نبین که پا به پات میام و واسه هر کلمه ای که به کار می بری یه جوابی نمی دم که حالت و بگیره و تا فیها خالدونت بسوزه.. خیلیا جنبه شنیدن این لغات و از زبون یه دختر ندارن و ممکنه هزارتا فکر مزخرف درباره اش بکنن! پس مواظب حرف زدنت باش.

هیچی نگفت و به نگاه خیره اش ادامه داد.. منم نگاهم و دوختم به چشماش.. شاید جذاب ترین قسمتصورتش همین چشماش بود.. قبل از این فقط چشمای یه نفر منو اینجوری به خودش جذب می کرد .

اونم کسی که هیچ شباهتی به این نداشت.

چشم های قهوه ای گلچهره.. برام نماد مهربونی و معصومیت بود.. ولی این چشمای آبی و کشیده..

دقیقاً به وحشی گری همون توله شیری بود که از همون لحظه اول با دیدنش تو ذهنم شکل گرفت.

همونقدر جسور.. همونقدر .. خاص و متفاوت.

با باز شدن در و اومدن علی و دیدن نگاه مشکوکش که بین من و ستاره رد و بدل میشد خودم و کشیدم و عقب و پرسیدم:

  • گفتی؟

  • آره.. گفت الآن میاد.. تا کارشون و انجام بدن تو هم بیا.. دکتر مولایی کارت داره!

سری تکون دادم و بعد از برداشتن کلاهم از اتاق بیرون رفتم و قدم هام و به سمت اتاق دکتر تند کردم که علی هم دنبالم اومد و صدام زد:

  • دامون؟

برگشتم و با حرص غریدم:

  • زهرمار! می خوای عالم و آدم و خبردار کنی؟

  • خیله خب بابا.. چرا انقدر پاچه می گیری تو؟ به والله من جای این دختره بودم تو روتم نگاه نمی کردم چه برسه به اینکه کمکت کنم بیای بیمارستان.

راه افتادم و گفتم:

  • حالا که نیستی.. پس ببر صداتو..

  • نمی خوای بگی چی شد که دوباره بعد از اینهمه مدت بهت حمله دست داد؟ تا الآن که لام تا کامحرف نزدی.. حالا که خدا رو شکر از صدقه سر اون دختره زبونت باز شد یه چیزی بگو تا از نگرانیدربیام.

یه گوشه خلوت راهروی بیمارستان که دور از چشم بقیه بود وایستادم و با همه کلافگیم غریدم:

  • دلیلی برای نگرانی وجود نداره علی.. چیز عجیب و غیر منتظره ای هم نیست این اتفاق.. مگه تا الآن سر چی حالم بد می شد که حالا بخواد یه موضوع تازه پیش بیاد؟ نگاهش و گرفت و گفت:

  • بازم به خاطر گلچهره بود؟ مگه .. مگه تازگی ها حرف زدید با هم؟

سرم و بالا انداختم و حرفایی که داراب بهم زد و آتیشی که با فکر و خیال های بعدش به جونم انداخت و براش تعریف کردم. نگاه متعجب علی نشون می داد که اونم تو باورش نمی گنجید این حجم از بی معرفتی خانواده ام با منی که بهترین سال های عمرم و تلف کردم برای به دست آوردن گلچهره!

آب دهنم و قورت دادم و تو تکمیل حرفام گفتم:

  • الآن تمام درد و ناراحتیم از اینه .. که چرا گلچهره اون موقع که رفتم خواستگاریش.. منو از نون خور بابام بودن ترسوند.. ولی چند سال بعدش یه نفری که تو همین شرایط بود و قبول کرد؟

  • دیگه ولش کن دامون.. اون الآن یه زن شوهر داره.. فکر کردن بهش درست نیست.. داراب از کار تو عصبانی بود اومد اینجوری حرصش و خالی کرد.. تو باید عاقل باشی و نذاری اسمت بیخود و بی جهت تو فامیل بد در بره و همه بگن این دوباره چشمش دنبال این زنه اس!

  • اگه می خواستم کاری بکنم.. وضعم الآن این نبود.. که با خودخوری کردن و فکر و خیال.. جلوی چشم اون دختره پخش زمین بشم و سر از بیمارستان دربیارم.

  • ولی به نظر من خدا رو شکر کن که به جای هر کس دیگه ای این دختره اونجا بود. آدمی که ازتدل خوشی نداشته باشه.. ولی بازم تو موقع لزوم کمک حالت بشه دل گنده و قلب صافی داره. من اگهبودم که یه لگد می زدم در کونت و می گفتم برو به درک!

چپ چپی به نیش باز شده اش نگاه کردم و توپیدم:

  • تا امروز که باهاش مخالف بودی! چی شده حالا مدافعش شدی؟ زد زیر خنده و گفت:

  • خیلی باحاله خدایی!

  • چون مخاطب حرفاش نیستی به نظرت باحال میاد.. باید چند تا متلک پدر مادر دار مختص خودت بارت کنه تا اونجات بسوزه و بفهمی واقعاً باحاله یا نه..

  • اوه اوه داداش انگار بدجوری داغ دیده ای ها! ولی به نظر من که از بقیه دخترای تفلونی که تا الآن باهات بودن مشتی تر و با مرام تره!

روم و گرفتم و رفتم سمت اتاق دکتر.. شاید چون نمی خواستم اون لحظه به حرفای علی فکر کنم و به این نتیجه برسم که راست می گه و حق داره .

چیزی که امروز به دفعات تو سر خودمم شکل گرفت.. ولی سرسختانه می خواستم باهاش مقابله کنم.

این دختر چیزی جز یه سرگرمی موقت نبود پس لزومی نداشت بیش از حد لزوم فکرم درگیرش بشه..

*

با ستاره تو ماشین نشسته بودیم و داشتیم برمی گشتیم خونه.. سکوت سنگینی تو ماشین بود که انگار هیچ کس قصد شکوندنش و نداشت. احتمالاً تو ذهن جفتمون داشت اتفاقات امروز برای صدمین بار تکرار میشد.

چند دقیقه صحبت با دکترم.. همه اش به نصیحت و توصیه های پزشکی برای ادامه درمان این بیماریمگذشت و یادآوری کرد اگه همکاری نکنی و دوباره تحت فشار شدید روحی قرار بگیری ممکنه تاسالهای سال اسیر این مرض یا حتی بدترش بشی .

دیگه نگفتم از سیگار هایی که از صبح پشت سر هم دود کردم و یه جورایی برام سم بود. خودمم می دونستم ممکنه با این حجم از فشاری که به خودم میاوردم حالم بد بشه.. ولی اون لحظه بعد از رفتن داراب.. آرامشم و تو هیچ چیز دیگه ای نمی دیدم!

یه کم دیگه که به همون سکوت گذشت خواستم یه آهنگ بذارم که قبلش ستاره گفت:

  • مرضت از چیه؟

ساکت و صامت به رو به رو خیره موندم.. صحبت کردن درباره این موضوع آخرین چیزی بود که می خواستم.. احساس ضعف شدیدی نسبت به این مسئله داشتم و حرف زدن درباره اش اذیتم می کرد ..

ولی خب.. ستاره تا الآن چیزی نشون نداد یا حرفی نزد که بخواد منو ناراحت کنه.

  • مادرزادی این ریختی شدی؟

به خاطر لطفای پی در پی امروز و روزای قبلش نمی تونستم تند برخورد کنم و کوتاه گفتم:

  • نه!

  • پس چی؟

  • چرا می خوای بدونی؟

نیم نگاهی بهش انداختم شونه اش و انداخت بالا و گفت:

  • به جهنم بابا.. چه فوری دوشاخه اش و می کنه تو برق.. نگو اصلاً!

«دختره پرروی بی چاک و دهن! آخه کجای این باحاله که انقدر علی و به وجد آورده بود؟»

می خواستم به خاطر بی تربیتی هاش.. علی رغم هشداری که تو بیمارستان بهش دادم و بازم جدیش نگرفت چیزی بهش نگم.. ولی نمی دونم چرا زبونم فرمان مغزم و اشتباه فهمید و به حرکت در اومد:

  • تصادف کردم ..پنج شیش سال پیش.. بابامم تو ماشین بود. من پشت فرمون بودم. در اثر ضربه تو سرم به قول تو این ریختی شدم .

مکثی کرد و گفت:

  • بابات…

  • پنج ماه تو کما بود.. الآن دیگه نه حرف می زنه. نه می تونه راه بره!

مکثی کردم و اینبار بدون اینکه چیزی بپرسه.. خودم یکی دیگه از مشکلات سال های اخیر زندگیم و به زبون آوردم تا یه بار دیگه چیزی ازش نگه!

  • حساسیتم رو خون.. از همون روز شروع شد.. وقتی مجبور شدم با سر و وضع داغون خودم.. بابای غرق خونم و بغل کنم و مسافت زیادی رو پیاده ببرمش! با هر نفسی که می کشیدم.. بوی خون می رفت تو مشامم.. دیگه حالم از این بو بهم می خوره ..

سکوتش و نمی دونستم پای چی بذارم.. شاید باورش نمی شد ما هم می تونیم تو زندگیمون درد و غم داشته باشیم و به خاطرش سال ها و روزها و لحظه های عمرمون و تباه کنیم. ما هم می تونیم درد بکشیم.. درمونده بشیم و حتی گریه کنیم.. ولی خیلیا اینا رو نمی بینن!

  • عشقتم سر همون تصادفه ولت کرد؟ با اخمای درهم بهش خیره شدم..

  • عشقم؟

با بی تفاوتی گفت:

  • از رو آهنگای ماتمی که گوش می دی خیال کردم حتماً موضوع شکست عشقیه!

نه.. این دیگه مسئله ای نبود که بشه درباره اش حرف زد.. ضعفی که رو قضیه گلچهره داشتم.. شاید حتی بیشتر از جریان تصادف و بیماریم بود. برای همین به هیچ وجه نمی خواستم به دایره کسایی که از موضوع خبر داشتن اضافه بشه..

  • دیگه سرت و تو هرچیزی فرو نکن..

انگشتم و تهدید وار جلوش بالا گرفتم و گفتم:

  • حواستم خوب جمع می کنیا! از قضیه بیماری و این حمله های عصبی من حتی خانواده امم خبر ندارن.. از دور و بریام فقط علی می دونست که حالا از بدشانسی من تو هم بهش اضافه شدی. انقدری به علی اعتماد دارم که اگه این خبر جایی درز پیدا کنه مطمئن بشم کار توئه. پس مواظب حرفایی که پیش این و اون از دهنت در میاد باش. هروقت خواستی چیزی بگی.. به اون سفته هایی که دستم داری فکر کن..

منتظر یه جواب دندون شکن ازش بودم که نذاشت انتظارم طولانی بشه..

  • نترس.. واسه خودمم افت داره بخوام به کسی بگم از بد روزگار زندگیم گیر یه آدم غَشیه که تا یکی بهش می گه بالای چشت ابروئه گوز ملق می شه رو زمین!

نفس عمیقی کشیدم و بازدم پر از حرصم و از بینیم بیرون فرستادم.. چرا این دختر عبرت نمی گرفت که جلوی زبونش و بگیره؟ چه جوری باید ادبش می کردم؟

  • همین آدم غشی.. به موقع اش اساسی زبونت و برید.. کاری نکن هر روز و هر شب تکرارش کنم.. تا همه خصوصیت های آدم غشی و بشناسی. صابونم که به تنت خورده؟

سری به تاسف تکون داد و لب زد:

  • هه! فقط همین ازت برمیاد!

روش و کرد و سمت شیشه و دیگه چیزی نگفت.. خنده ام گرفت.. هرچقدر می خواست خودش و با حرفا و کلمات و بی ادبیش رو این مسائل عادی نشون بده بازم نمی تونست.. به محض شنیدن حرفی درباره رابطه و تخت خواب فوری رو ترش می کرد ..

یعنی واقعاً هیچ لذتی از رابطه پریشب نبرد؟ یا فقط نمی خواست به روی خودش بیاره؟ هرچی بود ..

من یکی حاضر نبودم تو همون یه بار خلاصه بشه و به محض جوش خوردن پهلوی پاره شده اش ..

ادامه می دادم.. طبق قول و قرارمون…

بعد از گلچهره دیگه نمی خواستم زندگیم و با خودداری کردنام تباه کنم.. شاید بهتر بود بدون اهمیت به گذشته و آینده فقط از حالم لذت ببرم.

×××××

دو سه روزی از اون جریان گذشت.. دامون درگیر کار و بارش بود و منم بیشتر اوقات رو تختم دراز می کشیدم.. چون بعد از رفتن اثر داروی بی حسی درد و سوزشم با کوچکترین تکونی شروع  می شد و خیلی نمی تونستم تحرک داشته باشم.

دامونم فقط در حد اینکه بفهمه زنده ام و مشکل حادی ندارم یه سر بهم می زد و یه غذای آماده بهم می داد و می رفت.. انگار که داره به یه گربه خیابونی رسیدگی می کنه که اگه موند موند.. اگرم نموند لابد عمرش به دنیا نبوده و اهمیت آنچنانی نداره! انگار نه انگار به خاطر گندی که اون زد به این روز افتادم..

با اینکه دور بودن ازش باعث خوشحالیمم می شد.. ولی امروز که ساسان بهم پیام داده بود و پرسیده بود «تا کجا پیش رفتی؟» یه لحظه به خودم اومدم و دیدم هیچ جا! ده روز بود که خونه دامون بودم ..ولی هنوز هیچ حرفی از شغل دومش به میون نیومده بود.. چه برسه به اینکه بخوام اطلاعات به اونمهمی رو از زیر زبونش بیرون بکشم.

امروزم که از صبح رفته بود بیرون و تا الآن که ساعت هشت شب بود هنوز برنگشته بود.. دلم می خواست برم حموم.. چون دکتره گفته بود فقط دو سه روز آب نخوره به زحمت حله! ولی از صبح به خیال اینکه دامون هر لحظه پیداش می شه نرفتم.. چون تو اون حموم عتیقه اش اصلااصلاً احساس راحتی نداشتم.. حتی الآن که به اصطلاح محرمش بودم و یه بارم دیده بود هرچیزی که نباید می دید.. ولی بازم درک نمی کردم همچین چیزی رو..

دیگه دست دست نکردم و بعد از برداشتن یکی دو تا از لباسای تو خونه ای خودم راه افتادم سمت حموم و یه دوش اساسی گرفتم و دلی از عزا درآوردم.

خدا رو شکر دامونم تا لحظه آخر پیداش نشد و درست همون لحظه ای که لباسام و پوشیده بودم و داشتم می رفتم سمت اتاقم کلید انداخت و در و باز کرد.

بی محلی نکردم و سر جام وایستادم..

  • سلام..

قبل از اینکه برگرده سین سلامش و شنیدم ولی وقتی برگشت و نگاهش به لباسای تنم افتاد زد زیر خنده و من برای صدمین بار پیش خودم اقرار کردم که این بشر یه بی جنبه به تمام معناست که لیاقتش فقط کم محلی کردن و نیش و کنایه زدنه!

با خونسردی ظاهری داشتم نگاهش می کردم تا ببینم کی می خواد دست از این خنده مسخره اش برداره که بالاخره تمومش کرد و گفت:

  • شلوار بابات و پوشیدی؟

نگاهی به شلوار توی تنم اندختم و پاچه اش و از دو طرف کشیدم.. حتی اگه دامونم میومد توش خیلی راحت جا می شد.. ولی حاضر نبودم با دنیا عوضش کنم..

  • عشقم می کشه از اینا بپوشم.. از اون شلوارای چسبون که انگار یکی توش محکم نگهت داشته که تکون نخوری خیلی بهتره!

با همون لبخندی که تحت تاثیر خنده اش رو لبش بود بهم نزدیک شد و نگاهش رو موهای خیسم چرخید..

  • حموم بودی؟

  • با اجازه شما!

  • زخمت چی؟

  • بازش کردم!

  • سرخود واسه چی باز می کنی؟ دو هفته طول می کشه تا زخمت کامل جوش بخوره و بخوای بخیه هات و بکشی!

راه افتادم سمت اتاق و توپیدم:

  • من خودم عقلم می رسه که چی کار کنم و چی کار نکنم.. تو هم انقدر سرت و تو کارایی که بهت مربوط نیست فرو نکن..

  • مثل اینکه یادت رفته من کی ام هان؟ با حرص چرخیدم سمتش..

نه! اتفاقاً خوب یادمه.. شما آقای دامون پیران بازیگر معروفی هستید که همه دخترا هر جا ببیننشبراش غش و ضعف می کنن و سینه چاک می دن.. هرکاری هم که بخوای می تونی بکنی چرا؟ چون یه سلبریتی چسبیده بیخ ریشت که انگار مجوزته واسه هر کار و غلط اضافه ای!

دستاش و تو جیب شلوارش فرو کرد و اومد سمتم ..

  • اون که بحثش جداست.. ولی منظور من یه چیز دیگه بود..

مکثی کرد و ادامه داد:

  • می خواستم بگم من الآن شوهرتم.. پس تو هر چیزی که بهت مربوط می شه حق دخالت دارم ..

  • بیخود اسم شوهر رو خودت نذار.. با چهار تا جمله کسی زن و شوهر نمی شه؟

  • چرا اتفاقاً.. اصل قضیه همین چهار تا جمله اس.. بقیه اش تشریفات بیخوده .

چپ چپی نگاهش کردم و رفتم تو اتاق. می دونستم اگه بمونم و دهن به دهن بذارم باهاش.. ممکن بود دوباره بحثمون بالا بگیره و برای چندمین بار برگردیم سر خونه اول.. باید یه کم رو خودم و اعصابم کار می کردم که راه به راه با حرفای مسخره اش خورد نشه.

نیم ساعتی بود که رو تخت دراز کشیدم بودم و با گوشیم ور می رفتم که یهو بی هوا در و باز کرد و اومد تو.. تا اومدم به خاطر این بی ادبیش یه چیزی بارش کنم چشمم خورد به وسایل پانسمانی که تو دستش بود و خودم و یه کم رو تخت کشیدم بالا..

  • اینا چیه؟

لبه تخت نشست و دستش و گذاشت رو شونه ام که دوباره دراز بکشم..

  • بخواب باید پانسمان بشه زخمت.. وگرنه عفونت می کنه.

گفتم خوب شده نمی خواد.. حرف حالیت نیست؟

  • خوبم بشه بهتره این پانسمان روش بمونه.. لبه لباست گیر می کنه به نخ بخیه کشیده می شه ..

خوشت میاد دردسر درست کنی نه؟

به ناچار دوباره دراز کشیدم.. ولی اصلاً احساس راحتی نداشتم که بخوام جلوی دامون لباسمو بزنم بالا ..

واسه همین گفتم:

  • اقلاً بده خودم ببندم.. دستام که چلاق نشده.. یه چیزایی بارم می شه نترس دردسری واست درست نمی کنم که آبروت بره.

خواستم باند و از دستش بگیرم که توپید:

  • بکش دستت و انقدر حرف نزن.. تو تمام عمرت تونستی چند دقیقه زبون به دهن بگیری؟

نگاهم خاموش شد و چیزی نگفتم.. چی داشتم که بگم؟ دامون از کجا می دونست که من چند سال از بهترین سال های عمرم و جایی گذروندم که توش ممکن بود روزها و هفته ها با کسی حرف نزنم و فقط یه گوشه کز کنم؟ هیچ وقتم قرار نبود بفهمه.. پس بذار فکر کنه من همیشه یه دختر وراج بودم که عالم و آدم و عاصی می کردم..

با بالا رفتن لباسم به خودم اومدم و نگاه شاکیم و دوختم تو صورت دامون.. انگار منتظر یه واکنش ازم بود که سریع و حق به جانب گفت:

  • از رو لباس که نمی شه پانسمان کنم.

  • حالا واجبه تا فرق سرم اینو بکشی بالا؟

  • چیه می ترسی بدن سکسیت و ببینم و تحریک بشم؟ خوبه هیچی هم اون زیر نداری! برآمدگی های بدن من از تو بیشتر و تحریک کننده تره!

هیکل تو هم با چهار تا قرص و آمپول و این پودر مودرا این ریختی شده وگرنه که تا قبل از اوندیدن هیکلت کفاره می خواست!

  • هیکل من با ورزش اینجوری شده.. وگرنه کلی قرص و پودر دارم برو بردار بخور ببین اینجوری می شی؟

تو دلم گفتم مگه از جونم سیر شدم؟ بخورم که به یه ماه نرسیده بیفتم سینه قبرستون؟ نفسم و فوت کردم با فکری که به ذهنم رسید زل زدم بهش ..با اشاره به دستش پرسیدم:

  • این بود اون کار دومی که بهش علاقه داشتی؟

  • دیدن تن و بدن امثال توی لاغر مردنی و پانسمان کردن زخم و خون و این مزخرفات چه لذتی واسه ام داره که بخوام دنبالش برم؟

ای خدا این بشر چرا از هیچ طریقی راه نمی داد؟ خب به جای این حرفا یه کلمه بگو علاقه ات چیه که من بتونم سوالای بعدیمم بپرسم.. ولی یا دامون زیادی زرنگ بود و سراین شغلش احساس خطر می کرد و دم به تله نمی داد.. یا من زیادی بی تجربه و ناشی بودم که عرضه بیرون کشیدن حرف از زیر زبونش و نداشتم.. که به نظرم مورد دوم درست تر بود!

تا خواستم از یه طریق دیگه کانال بزنم بلند شد و گفت:

  • تموم شد.. بیا آشپزخونه شام!

لباسم و کشیدم و پایین و بلند شدم.. این فرصتم هم سوخت شد.. می ترسیدم اگه بیشتر پافشاری کنم مشکوک بشه و بفهمه که این سوالا رو بی هدف نمی پرسم.. با جنگ و دعوا و کل کلی که همیشه داشتیم هم.. نمی شد دو کلمه عین آدم حرف زد.. تا وقتی که دوباره موقعیتش پیش بیاد.

*

بعد از شام.. قبل از اینکه اقدام کنم برای رفتن به اتاقم گفت:

  • امشب تو اتاق من می خوابی!

تا خواستم حرف بزنم با صدای بلند تری ادامه داد:

  • یه کاری نکن دوباره بحث زن و شوهر و اینکه من چه اختیاراتی دارم و پیش بکشم. کاری که گفتم بی سوال و جواب و حرف اضافه انجام بده تا جریانی مثل اون شب پیش نیاد .

اینو گفت و با خونسردی حین بیرون رفتن از آشپزخونه گفت:

  • میرم یه دوش بگیرم.. نیم ساعت دیگه تو اتاقم باش..

خب الآن یعنی چی؟ من باید با پای خودم برم تو اتاقی که قراره توش دوباره روحم و غرورم و عزت نفسم کشته بشه؟ اگه نرم چی می شه؟ میاد منو به زور با خودش می بره؟ به قول خودش دوباره بحث های تکراری و دعواهای تکراری تر .

بلند شدم و رفتم تو اتاق.. دیگه چاره ای نبود.. این دو سه روزم مراعاتم و کرد که گذاشت کپه مرگم و تو همون اتاق بذارم. زیادی خوش خیال بودم که فکر می کردم اون رابطه بهش مزه نکرده و دنبال ادامه اش نیست. انگار دوباره یادم رفته بود اگه رابطه ای نباشه دیگه جایی هم تو این خونه ندارم.

نیم ساعت بعد با همون سر و شکل بدون اینکه حتی نگاهی تو آینه به خودم بندازم راه افتادم سمت اتاقش.. چه فرقی داشت که چه شکلی باشم؟ زشت باشم یا خوشگل؟ اون که در هر صورت کار خودش و می کرد.. مگه اون شب براش فرقی داشت که من تو چه شرایطی بودم؟

بدون در زدن با قیافه گرفته و اخمای آویزون در و باز کردم و رفتم تو.. دامون داشت با تلفنش حرف می زد.. نیم نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول حرف زدن شد.

قدم هام و به سمت تختش هدایت کردم و لبه اش نشستم.. خیره به لوازم اتاقش که از همون روز اولبدجوری نگاهم و رو خودشون میخکوب می کردن.. به این فکر می کردم که کی حاضره زنش بشه؟ اگه یه روز بخواد ازدواج کنه.. کسی هست که قبول کنه این آدم تا قبل از اون صد تا زن صیغه ای و شایدم رابطه نامشروع داشته؟

البته.. همین معروف بودن.. یا به قول خودش سلبریتی بودنش.. سرپوش می ذاره رو همه بدی هاش .همین الآن کافیه اعلام کنه قصد ازدواج داره.. تا هزار نفر تو سن و سال و شکل و قیافه مختلف از دور و نزدیک بیان و جلوی در خونه اش صف وایستن ..

تلفنش طولانی شد و من از اونجایی که شدیداً خوابم میومد همونجا رو پهلوی سالمم پشت به دامون دراز کشیدم و چشمام و گذاشتم رو هم.. ترجیح می دادم اگه قراره اون رابطه دوباره تکرار بشه خواب باشم و چیزی ازش یادم نمونه.. هرچند که دامون صد در صد موقع شروع بیدارم می کرد.

نمی دونم چقدر گذشت.. ولی هنوز خوابم نبرده بود که دامون تماسش و قطع کرد و بعد از خاموش کردن چراغا اومد رو تخت..

چشمام و محکم تر رو هم فشار دادم و بغض تو گلوم نشست.. وقتی داشتم میومدم تو اتاق خودم به طور کامل به بیخیالی زده بودم.. ولی الآن دوباره داشتم احساس ضعف می کردم.

منتظر شنیدن یه حرف و تذکر بودم برای همراهی کردنش.. ولی بدون اینکه چیزی بگه خودش اقدام کرد و دستاش به سمتم کش اومد ..

منو یه کم رو تخت کشید عقب و خودشم اومد جلو.. هیچ رغبتی برای چرخیدن به سمتش نداشتم و دامونم تلاشی برای برگردوندنم نمی کرد ..

دستش نشست رو پهلوم و صداش و جایی نزدیک گوشم شنیدم:

  • درد می کنه؟

آب دهنم و قورت دادم و کوتاه گفتم:

  • نه!

بلافاصله بعد پشیمون شدم ..شاید اگه می گفتم آره مثل این دو سه شب مراعاتم و می کرد و انتظار یه رابطه دیگه رو نداشت. ولی الآن با تکیه به همین حرف من می تونست خیلی راحت تا آخرش بره.

انتظارم دیگه داشت طولانی میشد که از عقب کامل بهش چسبید و یه پاش و انداخت رو پاهام.. با دستشم تن منقبض شده منو که سعی داشت ازش دور بمونه به سینه خودش چسبوند. قاعدتاً باید خودم و می کشیدم بیرون از اون حصار تنگی که برام درست کرده بود.. ولی یه چیزی مانعم می شد و نمی ذاشت.. خودم اسمش و گذاشتم بهت و تعجب از این کار بی دلیلش.. ولی.. دیگه نمی دونستم اسم اصلیش چیه.

با اینهمه نتونستم ساکت بمونم و همونطور که مثلاً ! داشتم تقلا می کردم تا ازش فاصله بگیرم گفتم:

  • چرا عین کنه چسبیدی به من؟ محکم تر منو به خودش فشار داد..

  • بگیر بخواب حرف نزن..

مکثی کرد و ادامه داد:

  • رابطه زن و شوهری فقط اون چیزی نیست که تو کله پوچت می گذره.. بعضی وقتا همین تو بغل هم خوابیدنا هم نیاز آدم و برطرف می کنه.. الآنم که تو مجروحی.. متاسفانه به خاطر منم به این روز افتادی. پس تا وقتی کامل خوب نشدی بلدم جلوی اونیکی نیاز خودم و بگیرم.. مگه اینکه.. تو هوس کنی و بخوای…

قبل از تموم شدن جمله اش توپیدم:

  • بگیر بخواب بابا..

صدای خنده اش تو گوشم پیچید و خودمم یه نیمچه لبخند رو لبم نشست.. دروغ چرا بدم نیومد از این حرفش.. همینکه از خودش بالاخره شعور و شخصیت نشون داد و بعد از اون اتفاق نخواست بازم جسمم و به بازی بگیره یه کم دلم و نرم کرد.. حتی وقتی فهمید دردی ندارم!

می دونستم به این زودیا نمی تونم اطلاعاتی که می خوام و به دست بیارم و دامونم به محض نرمال شدن وضعیتم دوباره میاد سمتم.. ولی خب.. همینکه مثل یه بیمار جنسی هر روز و هر ساعت منو رو تختش نمی کشوند و به قول خودش می تونست جلوی نیازش و بگیره.. یه کم کارم و راحت تر می کرد و عذاب وجدانم و کمتر.

چشمام کم کم گرم شد و با اینکه عادت نداشتم تو بغل کسی خوابم ببره ولی زبونم به اعتراض نچرخید و از گرمایی که خیلی سریع تنم و در بر گرفت چنان رخوتی بهم دست داد که خیلی زود خوابم برد.

*

چشمام و که باز کردم دامون رو تخت نبود.. نگاهم چرخید سمت ساعت اتاقش.. نزدیک 9 بود.. کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم.. هنوز باورم نمی شد دیشب تا صبح بدون هیچ حرف و اعتراضی تو بغل دامون خوابم برده بود و عجیب تر این بود که انگار.. بر خلاف رابطه اون شب.. از این نزدیکی انقدری هم بدم نیومده بود.

بلند شدم و راه افتادم سمت دستشویی.. ذهنم و باید برای مسائل خیلی مهمتر آماده می کردم.. فکر کردن به این چیزا که چی شد و چه جوری شد دردی از دردام دوا نمی کرد .

دامون تو هال و سالنم نبود.. پس حتماً از خونه بیرون رفته.. یعنی من انقدر خوابم سنگین شده بود که با صدای حاضر شدنشم بیدار نشده بودم؟

از دستشویی که بیرون اومده بودم گوشیم و برداشتم و رفتم تو آشپزخونه.. تو این چند روز عادت کردهبودم که وقتای بیکاریم تو اینستاگرام بچرخم و الآنم حین آماده شدن چایی داشتم محتویات صفحه مجازیم و که هیچ نام و نشونی از خودم توش نداشت بالا و پایین می کردم.

یه لحظه به ذهنم رسید که من اصلااصلاً پیج اینستاگرام دامون و ندارم.. طبق چیزایی که یا ساسان یادم داده بود یا خودم یاد گرفته بودم رفتم تو قسمت سرچ و اسمش و زدم که شاید نزدیک به بیست تا پیج مختلف با اسم و عکس دامون تو صفحه ام ظاهر شد.

روی اکثر پیجا کلمه فن پیج نوشته شده بود و با تکیه به اون یه نمه زبان انگلیسی که بلد بودم می دونستم «فن» معنی طرفدار و می ده.. پس یعنی این پیجا همه اشون برای طرفدارای دامون بودن؟

یکیشون و باز کردم و نگاهی به عکساش انداختم.. همه عکسای دامون بود که با کلی گل و بلبل و قربون صدقه رفتن تزیینش کرده بود.. زیر یکیشون نوشته بود:

«وای خداااااااااااااااا باورم نمیشــــــــــه! دامون پیران برام کامنت قلب گذاشتــــــــــه!»

دست خودم نبود که زدم زیر خنده.. یعنی یه کامنت دامون زیر یکی از عکساشون انقدر خوشحالی داشت؟ اینا اگه می فهمیدن که از این کامنتا تو دنیای واقعی هر روز داره بین من و دامون رد و بدل می شه چی کار می کردن؟ عمراً اگه تو باورشون می گنجید..

یا مثلاً.. اگه می فهمیدن من دیشب تا صبح تا بغل دامون خوابیده بودم و…

سرم و تکون دادم و بلند شدم تا یه لیوان چایی برای خودم بریزم.. دوست نداشتم با کوچکترین چیزی جریان دیشب تو ذهنم شکل بگیره و بیخودی برای خودم بزرگش کنم. اصلااصلاً دامون لطفی نکرد در حق من! وظیفه اش بود که از من به عنوان کسی که آبروش و نجات داده مراقبت کنه همین!

حین مزه مزه کردن چاییم اینبار گشتم دنبال پیج اصلی دامون که دیدم دور عکس یکی از پیجا ..یه دایره صورتیه که توش نوشته لایو.. زدم روش که یه فیلم از دامون باز شد در حال ورزش کردن و یه سری هم داشتن براش نظر می دادن و سوال می پرسیدن که دامونم حین ورزش کردن جوابشون ومی داد و نحوه ورزش کردن و استفاده از هر وسیله رو براشون توضیح می داد.

می دونستم لایو یعنی اون ویدئو به صورت زنده داره همون لحظه ضبط می شه.. یعنی دامون الآن تو یه باشگاهه و داره فیلم می گیره؟ پس چرا هیچ کس دیگه ای اون تو نیست!

سوالی که ذهنم و درگیر کرده بود یکی لا به لای کامنتا ازش پرسید و دامون با خوندنش حین نفس نفس زدنش جواب داد:

– من تو خونه خودم ورزش می کنم.. چون دیگه خودتون می دونید.. ورزش کردن تو یه مکان عمومی برای ما زیاد راحت نیست ..البته مطابق معمول یه روز در هفته تو باشگاه دوستم هستم.. اگه دوست داشتید بیاید اونجا با هم ورزش کنیم.. البته فقط آقایون!

خودش غش غش خندید و بقیه هم همینجوری شکلک خنده بود که براش می فرستادن.. منم یه بی مزه آلت پریش بهش نسبت دادم و به این فکر کردم که اگه الآن خونه اس پس کجا داره ورزش می کنه که نمی بینمش؟

انقدر این مسئله برام عجیب و دور از باور بود که تصمیم گرفتم همون لحظه شروع کنم به گشتن تا بالاخره پیداش کنم.. یه خونه آپارتمانی مگه چقدر فضای مخفی و اضافی داشت که دامون تو همچین سالن بزرگی اینهمه وسیله ورزشی چپونده بود؟

ده دقیقه ای تو خونه به هر سوراخ سنبه ای که به فکرم رسید سرک کشیدم ولی چیزی پیدا نکردم ..

راه افتادم سمت بالکن ..تنها جای باقی مونده بود که هنوز نگشته بودمش..

تا الآن دو سه بار اومده بودم تو بالکن ولی هدفم فقط سیگار کشیدن و نگاه کردن به منظره قشنگش بود.. الآن که با دقت بیشتری داشتم دور و برم و نگاه می کردم تازه متوجه دیواری شدم که یه سمت بالکن کشیده شده بود و وسطش یه در داشت..

بی معطلی در و باز کردم و رفتم تو.. چشمام گشاد شد با دیدن سالنی که انگار خودش یه خونه جدابود.. که با دیوارهای شیشه ای به دو بخش تقسیم می شد.. یه سمتش استخر بزرگ بود و یه سمتش همون اتاقی که دامون داشت توش ورزش می کرد.

مسلماً این امکانات فقط برای خونه دامون که تو طبقه آخر بود در نظر گرفته شده بود و تونسته بود بالکن بزرگ خونه اش و برای خودش این شکلی در بیاره!

با اینکه نگاهم رو استخر خوشگلی که سمت چپ سالن بود خیره مونده بود راه افتادم سمت اتاق ورزش و دامونی که پشت به من داشت دوچرخه می زد و هنوز منو ندیده بود..

نزدیک در صداش و شنیدم که هنوز داشت تو لایوش حرف می زد و بدون فکر در و باز کردم و رفتم تو.. از صدای در یه لحظه برگشت عقب و سریع لایوش و قطع کرد و توپید:

  • عین گاو می مونه گـــــاو!

اهمیتی به حرصش ندادم و خیره شدم به دور و برم و وسایل ورزشی که تو اتاق بود.. خیلیاشو تا حالا ندیده بودم و نمی دونستم چه جوری میشه ازش استفاده کرد..

  • نمی بینی دارم لایو ضبط می کنم؟ واسه چی همین جوری میای تو؟ یکی می دیدت چیکار می کردم؟

با فکر و برنامه ای که تو لحظه به ذهنم رسید راه افتادم سمت قفسه ای که گوشه اتاق بود و توش پر از همون قوطی هایی بود که لنگه اش و تو اتاق شمس الدینی دیده بودم..

  • حالا یه گلی به سرت می گرفتی دیگه فیتیله رو بکش پایین زود آتیشی نشو!

  • پووووووف.. حداقل دو دقیقه ساکت شو من یه توضیح بدم که چرا لایو و قطع کردم..

  • ساکتم.. بده!

یکی از قوطی ها رو برداشتم و درش و باز کردم.. توش از همون پودرایی بود که شمس الدینی خالیکرد رو میزش.. بوی خاصی هم نداشت که بخواد من ناشی رو متوجه چیزی غیر معمولی بکنه.. هرچند که اگه از بو مشخص می شد که خیلی زودتر از اینا لو می رفت..

حین بررسی مکملا بودم که صدای دامون به گوشم خورد..

  • دوستان عزیز ببخشید.. یه تماس فوری پیش اومد که ناچار شدم لایو و قطع کنم.. هرچند که دیگه یه ساعت امروزم تموم شد.. انشاالله تو روزای آینده و اولین فرصت یه لایو دیگه می ذارم و جواب سوالاتون و می دم.. آدرس فروشگاه هایی که می تونید این مکمل های گیاهی رو ازش خریداری کنید هم دوباره پست می کنم براتون.. دوستون دارم.. مراقب خودتون باشید.. یا علی!

کاش می شد همون لحظه می رفتم گوشی و ازش می گرفتم و می گفتم مردم گول این آدم و نخورید و بیخودی به خاطر اعتبار و محبوبیتش خودتون و به کشتن ندید.. این بابا فقط به فکر  فروش آت و آشغالاش و پر کردن جیب خودشه.. و لا غیر!

  • چی کار داری تو سر وسایل من؟

با صدای دامون برگشتم سمتش.. نگاهم رو رکابی جذب و خیس عرقش که کل هیکل چندین تیکه اشو به نمایش گذاشته بود خیره شد و برای اینکه آتو دستش ندم سریع زل زدم به چشماش..

  • اینا چیه؟

  • از همون پودر مودرایی که قرار بود بخوری تا این ریختی بشی!

مکثی کرد و گفت:

  • شغل دومی که بهت گفتم راجع به همیناس.. خودمون وارد می کنیم.. بسته بندی می کنیم می فروشیم به مردم.. منم نحو درست ورزش کردن و استفاده از اینا رو بهشون توضیح می دم .

  • همون قاچاق دیگه!

چپ چپی نگاه کرد و قوطی رو از تو دستم کشید.. اشاره ای رو یه قسمت از قوطی کرد و گفت:

  • چشمات و باز کنی مجوز بهداشت و می بینی. به کالای قاچاق مجوز می دن؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم:

  • خیال کردم شاید از پارتی سلبریتی بودنت استفاده کردی..

برای اینکه رشته کلام از دستم نره سریع ادامه دادم:

  • خب.. خب چرا همون شکلی بسته بندی شده وارد نمی کنید؟

  • برای اینکه اینجوری مطمئن تره.. ما فقط یه سری مواد اصلی و وارد می کنیم.. بقیه اش و خودمون اضافه می کنیم که تبدیل شه به یه مکمل گیاهی تمام عیار.. کلی کارشناس و دکتر مهندس پای این قضیه ان مقدار هر ماده ای که باید بهش اضافه بشه رو اندازه گیری می کنن تا مشکلی پیش نیاد.. به این راحتیا هم نیست.

خب طبیعی بود که این حرفا رو بزنه.. انتظارم نداشتم که همین اول کار بیاد بهم بگه ما داریم خلاف می کنیم و جنس آشغالی می دیم به مردم.. بایدم با این جدیت از کار خودش دفاع کنه..

با اینکه می دونستم جوابی نمی گیرم ولی تیری تو تاریکی زدم و گفتم:

  • کجا هست این تشکیلات و دم و دستگاهت!

حدسم درست بود.. همون طور که می رفت سمت در گفت:

  • تو یه کارگاه و آزمایشگاه بیرون شهر.. حالا اینا رو ولش کن.. تا من یه دوش بگیرم برو حاضر شو می خوایم بریم بیرون..

قدم هام و به سمتش تند کردم..

  • کجا؟

  • می ریم برات یه کم لباس بگیریم.. دفعه پیش از سایزت مطمئن نبودم یه دست بیشتر نگرفتم که اونم دوباره پاره پوره شد.. این دفعه خودتم بیا که راحت تر باشیم.

  • هه! تو الآن از ترس اینکه ملت منو تو خونه ات نبینن داشتی شاش بند می شدی.. حالا می خوای با من پاشی بری وسط چشم اینهمه آدم لباس بخری؟ چپ چپی نگاه کرد و گفت:

  • قضیه خونه فرق می کنه.. بعدشم.. می ریم جایی که هرکسی واسه خرید نمی ره. خودم عقلم می رسه کجا ببرمت که واسه ام بد نشه!

  • خوش به حالت که انقدر عاقلی.. ولی من خرید بیا نیستم.. لباسم نمی خوام.. خوش ندارم فردا پس فردا تا تقی به توقی خورد منتش و بذاری سرم مثل این جای خواب پر از استرسی که واسه ام ساختی..

بدون اینکه اهمیتی به حرفم بده به راهش ادامه داد و من اینبار سر جام وایستادم و با کلافگی توپیدم:

  • هــــــــــــو.. با تو دارم حرف می زنما تو بازار مسگرا که نمی گوزم!

یه لحظه مکث کرد و من به خیال عصبانی شدنش خواستم سریع بکشم عقب ولی وقتی برگشت دیدم نیشش تا بناگوش باز شده..

  • چی گفتی؟

چشم غره ای رفتم و روم و گرفتم..

  • همون که شنفتی.. اخبار و یه دفعه می گن..

زد زیر خنده.. خب حالا فهمیدم خنده هات هـــــی.. بفهمی نفهمی به دل می شینه ولی دیگه لازمنیست هر دفعه فرو کنیش تو چش و چالمون..

  • جان من بگو این حرفا رو از کجات در میاری؟

رفتم سمتش و همونطور که به زور خودم و از فاصله بین بدنش و چهارچوب در رد می کردم با حرص گفتم:

  • اینجور که تو می گی لابد از ما تحتم در میارم.. بکش کنار!

جلوتر ازش رفتم تو خونه و صدای بلندش و شنیدم که  همچنان ته مایه خنده داشت..

  • نیم ساعت دیگه حاضر باش..

×××××

  • دامون داداش خودت چیزی بر نمی داری؟ جنسای جدید با بهترین برندا آوردیما.. کارا همه تضمینیه حرف نداره جون داداش..

سری بالا انداختم و گفتم:

  • نه می دونی که سخت پسندم.. الآن وقت نمی شه خودم و درگیر انتخاب کنم.. باشه یه روز دیگه میام.

  • اوکی هر موقع بیای قدمت رو چشم..

نگاهی به ساعت انداختم و نفسم و فوت کردم.. نیم ساعتی می شد که ستاره رو با دو تا از فروشنده های خانوم روونه کرده بودم که لباسای مورد نیازش و بخره.. خوشبختانه پاساژ شلوغ نبود و فروشنده این مغازه هم انقدری حواسش جمع بود که به محض اومدنمون در مغازه اش و بست که کسی نیاد تو..

خودمم نمی دونم علت این ریسکم چی بود.. اونم وقتی همه اش این فکر و این باور تو سرم شکل میگرفت که حضور ستاره تو خونه  و زندگیم همیشگی نیست و بالاخره باید بار و بندیلش و مثل همه جمع کنه و بره.. ولی همین متفاوت بودنش نسبت به بقیه دخترای زندگیم باعث می شد ناخودآگاه رفتار منم باهاش تغییر کنه .

مثل اون خواب آروم دیشب.. مثل خرید این وسایلی که انگار برای من بیشتر از خود ستاره مهم بود ..

شاید چون تا حالا هیچ دوست دختری نداشتم که محتاج جای خواب باشه.. یا حتی توی لباس چیزی کم داشته باشه.. همیشه همه با بهترین پوشش پاشون و تو خونه ام می ذاشتن و من از خیلیاشون اصلاً خوشم نمیومد و چیزی به روشون نمیاوردم.. ولی سر ستاره می تونستم با میل و سلیقه خودم لباساش و انتخاب کنم.

تنها چیزی که اون لحظه ازش مطمئن بودم این بود که فعلاً قصد دک کردنش و نداشتم.. درسته با دخترای زیادی بودم.. ولی با هر کس تا وقتی که باهاشون به مشکل برنمی خوردم می موندم و بیخودی دنبال تنوع و مورد های جدید نمی گشتم ..

الآنم که هنوز مشکل آنچنانی با ستاره نداشتم و به قدر کافی هم ازش سیر نشده بودم.. پس باید تا وقتی تو خونه ام بود مسئولیت سر و وضع و خورد و خوراکش و به عهده می گرفتم .

کلافه از این انتظار طولانی بلند شدم ببینم دارن چی کار می کنن که انقدر طول کشید.. دو تا دختره همونجا وایستاده بودن و یکیشون به محض دیدن قیافه من سریع گفت:

  • دارن لباس پرو می کنن.. الآن میان بیرون..

سری تکون دادم و با تکیه به دیوار خیره به در اتاق پرو وایستادم که یکیشون رفت در زد و گفت:

  • عزیزم؟ چی شد اندازه بود؟ بیا بیرون ببینیمت.

در اتاق پرو باز شد و ستاره با سر و وضعی به مراتب متفاوت تر از چیزی که تا الآن ازش دیده بودماومد بیرون.. یعنی یه لباس انقدر می تونست تاثیر داشته باشه رو قیافه آدما؟

نگاهم رو قد مانتوش ثابت موند.. کوتاه بود.. ولی نه کوتاه تر از مانتوی بقیه دوست دخترام.. همونایی که ازشون خوشم نمیومد. ولی هیچی هم نمی گفتم تا پیش خودشون فکر نکنن خبریه..

اما خب.. همین الآن داشتم به خودم می گفتم که قضیه ستاره فرق می کنه.. انگار اینجا به خودم این حق و می دادم که دخالت کنم و نظر بدم..

برای همین وسط تعریف و تمجید اون دوتا دختر با صدای بلند گفتم:

  • یه مانتوی دیگه بیارید لطفاً!

  • چشم.. اینو بپسنده بعدی هم براش میاریم..

  • نه.. به جای این یه مانتوی دیگه بیارید..

  • چرا آقای پیران؟ مشکلش چیه؟

نگاهم افتاد به ستاره.. اونم داشت با ابروهای بالا رفته از تعجب نگاهم می کرد.. شاید چون تا الآن دخالتی نکرده بودم و حالا یهو داشتم نظر می دادم.

اهمیتی به اینکه این دو تا فروشنده چه فکری درباره ام می کنن ندادم و گفتم:

  • کوتاهه!

یکیشون زد زیر خنده که تکیه ام و از دیوار گرفتم و با اخم رفتم سمتش..

  • جک گفتم؟

سریع خودش و جمع کرد و معذرت خواهی کرد و اونیکی با چشم غره بهش گفت بره یه مانتوی دیگهبیاره و با چاپلوسی رو به من گفت:

  • امر امر شماست جناب پیران. ولی این مانتو یکی از بهترین کارامونه.. خیلی هم بهش میاد.. قشنگ قالب تنشه.. چرا نظر خودش و نمی پرسید؟ رو به ستاره ادامه داد:

  • خودت خوشت نیومد عزیزم؟

قبل از اینکه ستاره ..رفتار پیش بینی نشده ای از خودش نشون بده خودم گفتم:

  • نظر خودشم مهمه ..ولی چون می شناسمش می دونم تو این زمینه با من هم نظره و آدمی نیست که همچین مانتویی بپوشه ..

خیره تو چشمای ستاره به امید اینکه بازم معنی نگاهم و بخونه ادامه دادم:

  • مگه نه؟

بالاخره دست از نگاه خیره و متعجبش برداشت و با لبخندی زورکی گفت:

  • آره بابا.. من خودمم تو مانتوی این ریختی راحت نیستم.. یه کم گله گشاد تر باشه بهتره! تو اینا آدم اصلاً نمی تونه جم بخوره.. همش باید با دنده سنگین راه بره!

دختره که کاملاً مشخص بود کپ کرده از این طرز حرف زدن ستاره سرفه ای مصلحتی کرد و گفت:

  • من برم ببینم می تونم چیز دیگه ای براتون پیدا کنم..

رفت و من همونجایی که وایستاده بودم خیره شدم به ستاره.. سرش و به دو طرف تکون داد و گفت:

  • چیه؟ باز گاف دادم؟

چیزی نگفتم.. چون فایده ای هم نداشت.. دست خودش نبود اینجور حرف زدن.. از جایی که توش کارمی کرد روش مونده بود و من اگه می گفتم تو همچین جاهایی یه کم مراعات کن بازم نمی تونست به این سرعت خودش و تغییر بده ..

سکوتم طولانی شد تا اینکه باز خودش به حرف اومد:

  • چی شد یهو اومدی تو میدون؟ به ما نمی خوره از این لباس پچولیا بپوشیم؟ گفتی بره یه ساده ترش و بیاره که قد و قواره خودم باشه؟

سری به دو طرف تکون دادم و با دلخوری گفتم:

  • هیچ وقت یاد نگرفتی برای لطف کسی ازش ممنون باشی به جای این که مزخرف بارش کنی؟ من اگه می خواستم تو رو بی ارزش کنم همچین جایی نمیاوردمت. بعدشم.. تا وقتی تو خونه منی.. تا وقتی محرم منی.. اونجور که من دلم می خواد لباس می پوشی.. این لباسا رو نگه دار واسه وقتی که خودت بودی و خودت..

نگفتم تا وقتی سایه یکی دیگه بالا سرت باشه.. چون حس خوبی نداشت به زبون آوردن این جمله به کسی که صیغه ات شده و باهاش رابطه داری.. ترجیح می دادم تا همون موقع که قرار بود اتفاق بیفته بهش فکر نکنم.

روم وگرفتم و یه کم دورتر ازش وایستادم و مشغول چک کردن گوشیم شدم که حس کردم بهم نزدیک شد و یه کم بعد صداش به گوشم خورد که مثلاً می خواست از دلم دربیاره:

  • خب حالا قهر چسوندی که چی؟ من خودمم آدم.. قر دادن و قمیش اومدن نیستم که با این لباسا بخوام عقده هام و خالی کنم. اصلاً.. اصلاً به نظر خودمم زیادی شنبه یشنبه شده.. نه؟

نزدیک بود از خنده منفجر بشم.. از دل درآوردنشم مثل آدمیزاد نبود.. مثلاً با اون تک کلمه آخر می خواست نظر منو به خودش جلب کنه..

با همون ظاهر جدی و اخمای درهمم نگاهی بهش انداختم و گفتم:

  • نه اتفاقاً خیلی بهت میاد..

نگاهش وا رفت..

  • ولی مشکل اینجاست.. کسی که با من رابطه داره.. نباید تو خیابون لباسی بپوشه که بهش بیاد!

برعکس چیزی که تو سر تو و خیلیای دیگه می گذره.. به اون صیغه محرمیت کلامی اعتقاد دارم.. پس حواست و جمع کن.

نگاه گیجش نشون می داد که یا حرفم و نفهمیده یا همچین طرز تفکری و از من انتظار نداشته.. حقم داشت. خیلیا فکر می کردن تو دنیای ما.. دین و ایمان و اعتقاد هیچ معنا و مفهومی نداره.. ولی من ..انقدری از خودم مطمئن بودم که بگم تا حالا هیچ رابطه نامشروعی نداشتم. به جز اون شبی که کنار شراره گذشت و اونم اگه قرار بود جدی و ادامه دار بشه حتماً یه فکری براش می کردم.

شاید چون تو خانواده مذهبی و معتقدی بزرگ شده بودم یا شاید.. تنها دختر مورد علاقه زندگیم ..مظهر و نماد همه این اعتقادات بود و من با این کار می خواستم حداقل وجدان خودم و در برابر پاکی گلچهره آروم کنم.

×××××

بعد از خریدایی که به زور تو صندوق عقب جا شد و به نظرم واقعاً نصفش اضافه بود.. سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. در حالیکه جفتمون ساکت بودیم و این از عجایب رابطه امون محسوب می شد..

دامون و نمی دونم ولی همه فکر من سمت اون جمله آخری بود که بهم گفت.. جمله ای که یه حس عجیب تو دلم ایجاد کرد.. یه چیز مثل ترس .

فکر اینکه دامون نسبت به این صیغه محرمیت پایبنده و اونجوری که من فکر می کردم بی بند و بار نیست بد نبود.. ولی خب.. برای منی که قرار بود بعد از این نقشه و به دست آوردن اطلاعاتی که می خواستم گورم و جوری گم کنم که دیگه دست این آدم بهم نرسه یه کم ترسناک می شد .

یا مثلاً فکر اینکه این رابطه انقدری جدی بشه که دامون به راحتی بی خیالش نشه استرسم و بیشتر می کرد. کاش می تونستم قبل از همچین چیزی بار و بندیلم و جمع کنم و بزنم به چاک.

ماشین و که نگه داشت از فکر و خیالم در اومدم و نگاهم و به خیابون و محل نا آشنایی که توش بودیم دوختم..

  • پیاده شو!

با تعجب زل زدم به دامون و پرسیدم:

  • اینجا دیگه کجاست؟

  • خونه یکی از دوستام!

  • منو چرا آوردی؟

  • دیگه شرمنده وقت نمی شد اولیا حضرت و برسونم خونه بعد برگردم ..

  • خب بابا منو می ذاشتی دم یه مترویی آژانسی کوفتی خودم می رفتم دیگه ..

  • انقدر فک نزن! یه کار نیم ساعته دارم بعد با هم برمی گردیم خونه.. پیاده شو تا کسی نیومده و ما رو ندیده تو این ماشین.

نفسم و با کلافگی فوت کردم که گفت:

  • نترس.. قبلاً آشنا شدید با هم..

برای اینکه یه کم خیالم راحت بشه پرسیدم:

  • خونه علیه؟

نمی دونم چرا حس کردم چشماش پر از خنده شد و بعد ابروهاش و به نشونه نه انداخت بالا.. یه کم به ذهنم فشار آوردم.. مگه به جز علی.. من با کدوم یکی از دوستای دامون…

با یاد اون آدمی که یه شب اومد خونه دامون و یه کشتی حسابی با همدیگه گرفتیم چشمام گشاد شد و با صدای بلند داد کشیدم:

  • من و کفن کنی هم پام و تو خونه اون سگ بی قلاده نمی ذارم!

یه چشمش و جمع کرد و توپید:

  • صدات و بیار پایین.. حالا اصلاً ببین اون تو رو راه می ده بعد کلاس بذار.

  • به تخم چشمم.. راه نده.. بهتر! انگار من محتاج یه گوشه چشم اون آدم بی کله آمازونی ام! من همین دور و بر واسه خودم ول می چرخم تا تو کارت و بکنی و بیای ..

یهو اخماش رفت تو هم..

  • سر ظهر می خوای تو خیابون ول بچرخی که چی؟ بیا بریم بابا ببینه با منی که دیگه کاریت نداره ..

  • اون به گور هفت پشتش می خنده که دیگه با من کاری داشته باشه. اعصاب تحمل کردن اون سگ صورت بد ریخت و ندارم. پا می شم میام یه چی من می گم یه چی اون واسه تو بد می شه ها!

حین پیاده شدن از ماشین گفت:

پیاده شو. من یه کاری که می کنم قبلش همه چیز و در نظر می گیرم. کیانوش فقط لب و دهنه ..آتیشش همونجوری که زود روشن می شه زودم خاموش می شه.. مطمئن باش تا الآن یادش رفته قضیه اون شبو..

پیاده شد و دیگه نذاشت بگم ولی من هنوز خیلی خوب یادمه.. هم ضرب دستش روی صورتم و هم حرفایی که بارم می کرد درباره آدم شمس الدینی بودن و اطلاعاتی که می خواستم از دامون به دست بیارم. اینکه همه چیزی و بی کم و کاست می دونست عصبیم می کرد و می ترسیدم اینبار تو خونه اش بند و آب بدم .

ولی دیگه چاره ای نبود.. تو این هوای پاییزی و سردم رغبت نمی کردم پیاده گز کنم تو خیابونا یا تا دم ایستگاه مترو برم.. پس باید این نیم ساعت و تحمل می کردم.

*

جلوی در واحدش وایستاده بودیم و من با اخمای درهم به زمین خیره بودم که دامون ضربه ای به نوک بینیم زد و منم با عصبانیت زدم پشت دستش..

نیشش دوباره تا بناگوش باز شد و تا اومد چیزی بگه بالاخره کیانوش در و باز کرد و نگاهش قبل از دامون رو من خیره موند و بعد با تاخیر زل زد به دامون تا توضیحی برای این کار ازش بگیره ..

دامونم با نهایت پرروگری دستش و گذاشت پشت کمرم و رو به کیانوش گفت:

  • با ستاره که آشنا شدی قبلاًً؟

با یاد کبودی بزرگی که توسط من اون شب رو شونه اش نشسته بود یه کم نگاهم شرمنده شد و از اون حالت طلبکار بودن در اومدم و زیر لب سلام کردم..

جوابم و مثل خودم داد و کاملاً با اکراه از جلوی در کنار رفت و من با هدایت دست دامون رفتم تو ..

جلوتر از اون دو تا داشتم می رفتم که صدای عصبی کیانوش که انگار سعی می کرد مثلاً به گوش من نرسه رو شنیدم:

  • قبلاً دوست دخترات و نمیاوردی خونه من!

دامونم همچنان با بی خیالی جواب داد:

  • قبلاً دوست دخترام و هر موقع دلم می خواست دک می کردم که برن خونه خودشون .ستاره فعلاً با من زندگی می کنه. الآنم بیرون بودیم که تو گفتی بیام واسه همین با خودم آوردمش ..

  • وایستا ببینم.. یعنی چی با تو زندگی می کنه؟

گاوم زایید.. الآن بعید نبود شروع کنه به نصیحت کردن و هشدار دادن درباره اینکه من شاید از آدمای شمس الدینی باشم و نباید زیاد بهم پر و بال بده.

چرخیدم سمتشون و با قیافه ای که مثلاً شبیه آدمای معذب و ناراحت باشه زل زدم به دامون که اونم بعد از دیدن من رو به کیانوش گفت:

  • حالا بعداً درباره اش حرف می زنیم.. بیا نشونم بده ببینم چی بود اون عکسا که می خواستی بهم بدی؟

کیانوش دستی با حرص به صورتش کشید و بالاخره رسم مهمون نوازی رو به جا آورد و با دست به مبلای توی هال اشاره کرد و من.. بی اختیار برای اینکه مثلاً از در دوستی وارد بشم تا این شکی که به من داشت بریزه گفتم:

  • دست.. دستت چطوره؟ دامون با تعجب پرسید: دستش چی شده مگه؟

کیانوش انگار براش افت داشت درباره اون شب حرف بزنه ولی بالاجبار گفت:

  • چیزی نبود.. یه کم کبود و کوفته شده بود.. الآن خوبه!

دامون زد زیر خنده و وسط خنده اش پرسید:

  • کار ستاره بود؟ رو به من ادامه داد:

  • دمت گرم بابا.. کسی تا حالا نتونسته حریف این بشه تو چه جوری زدی کبودش کردی؟ کیانوش با پوزخند گفت:

  • حمله کردن از پشت که کاری نداره دامون جان.. تو هم خیالت راحت باشه وقتی می ری اینور اونور ..

از این به بعد خونه ات یه پاسبون درست و حسابی داره که نذاره دزدا توش پا بذارن!

نه.. این آدم لیاقت نداشت که باهاش از در دوستی وارد شم.. اصلاً نوش جونش همون ضربه ای که کوبوندم رو شونه اش ..

با حرص و عصبانیت جوابش و دادم:

  • اولاً که اون حیوون با وفای پاسبون خودتی نه من.. دوماً محض اطلاعات باید بگم حمله کردن با کسی که از ترس دست و پاش و به صندلی بستی هم کاری نداره.. پس بیخود خودت و باد نکن!

نگاه دامون از صورت برافروخته من به کیانوشی که لحظه به لحظه فکش منقبض تر می شد افتاد و برای اینکه بحث بالا نگیره سریع اومد بازوم و گرفت و همونطور که دنبال خودش می کشوند سمت هال گفت:

خب دیگه.. عکس العمل جفتتون طبیعی بود وقتی شناختی از هم نداشتید.. دیگه دعوا نداره که..

منو با زور دستش نشوند رو مبل و با صدای آروم تر گفت:

  • کلاً خوشت میاد همه رو به جون خودت بندازی نه؟

  • نه من از این رفیقت خوشم میاد نه اون از من چه گیر سه پیچی بود که من حتماً بیام تو خونه این بابا من نمی دونم .کم بدبختی دارم تو زندگیم؟ عالم و آدم دارن واسه من شاخ و شونه می کشن.. تو رو جون کس و کارت تو دیگه به آمارشون اضافه نکن که اعصابم نافرم خط خطی می شه.

نمی دونم درست حس می کردم یا نه.. ولی انگار نگاهش یه کم رنگ دلسوزی به خودش گرفت.. حقم داشت. اونجوری که من خودم و بدبخت و مفلوک نشون دادم باید طرف از سنگ باشه که دلش نسوزه..

  • خیله خب.. حق داری! ولی تو هم ماشالله کوتاه نمیای.. یه کم جلوی زبونت و بگیر و بی خودی واسه خودت دشمن نتراش.

همون لحظه کیانوش با یه سینی که توش سه تا لیوان چایی بود اومد و سینی و گذاشت رو میز.. این یه کارش خدایی بدجوری مورد پسندم بود.. چون عطر چاییش که داشت روحم و تازه می کرد نشون می داد که دم شده اس و خیلی بهتر از چای خونه دامون بود که مجبور بودم با چای ساز درست کنم و زیاد بهم مزه نمی داد.

خم شدم یه لیوان برداشتم و اهمیتی به نگاه خیره کیانوش که هنوز پر از اخم بود ندادم.. من سر شکمم با کسی رو درواسی نداشتم و نمی تونستم به خاطر چهار تا مشت و لگدی که به هم پرت کردیم از لذت خوردن این چای محروم باشم..

ولی هنوز یه قلپم با خیال راحت وارد گلوم نشده بود که با سوال دامون اون چایی زهر شد و پایین رفت:

از شمس الدینی چه خبر؟

تمام حواسم اون لحظه به این بود که کاری نکنم تا کیانوشی که درست رو به روم نشسته پی به اضطرابم ببره و بفهمه کاسه ای زیر نیم کاسه امه.

ولی خب.. خیلی سخت بود.. چون من فکر می کردم این توهمات فقط تو کله کیانوشه و اصلاً احتمال نمی دادم دامونم شمس الدینی و بشناسه. این دیگه اوج بدشانسی من بود که داشتن جلوی خودم درباره آدمی که منو اجیر کرده بود برای آنتن شدن و آمار دادن.. حرف می زدن.

کیانوش که انگار زیاد راضی نبود درباره این مسئله جلوی من حرفی بزنه سربسته گفت:

  • هشدارش و بهت داده بودم.. دیگه انقدرم پپه و احمق نیست که کاری کنه تا ما به همین راحتی متوجه بشیم. من فقط گفتم حواست و جمع کن تا از پشت.. اونم وقتی حواست نیست.. بهت حمله نکنه..

نگاهش نمی کردم.. ولی کاملاً می فهمیدم جمله آخر و خیره تو صورت من گفت.. می خواست یه دستی بزنه تا دو دستی تحویل بگیره ولی دامون نذاشت به فکر و خیالش پر و بال بده و گفت:

  • هنوزم می گم هیچ کاری نمی تونه بکنه.. زیادی گنده اش کردی. اون اصلاً در برابر من و تشکیلاتم عددی نیست که بخوام نگران ضربه زدنش باشم .

کیانوش از جاش بلند شد و همونطور که از هال کوچیک خونه اش بیرون می رفت گفت:

  • ولی به نظر من احتیاط شرط عقله.. دیگه خود دانی!

با رفتنش نفس راحتی کشیدم و یه قلپ از چاییم و خوردم و برای اینکه خیلی خودم و نسبت به این مسئله بی تفاوت نشون ندم دست پیش و گرفتم و گفتم:

  • کیه این شمس الدینی؟ اون شبم که منو به چهار میخ کشیده بود فکر می کرد من از آدمای اونم.. رقیب کاریمه.. تو همون کاری که صبح درباره اش حرف زدیم..

چاییش و مزه مزه کرد و با پوزخند ادامه داد:

  • البته.. رقیب که چه ارزش کنم…

هنوز حرفش و کامل نکرده بود که کیانوش با گوشی توی دستش برگشت و رو به دامون پرسید:

  • ناهار چی می خورید می خوام سفارش بدم؟

  • نه دیگه.. ما می ریم خونه! تو واسه خودت سفارش بده.. فقط اون عکسا رو بیار ببینم.

  • عکسا رو قراره برام ایمیل کنن.. هنوز نکرده.. شاید یکی دو ساعت طول بکشه.. تعارفم نکردم.. وقت ناهاره اگه فرقی نمی کنه به سلیقه خودم سفارش بدم.

دامون چاییش و گذاشت رو میز و در مقابل چشمای بهت زده من که خیال می کردم جدی جدی فقط نیم ساعت اینجا موندگاریم دستاش و دو طرف مبل دراز کرد و پاش و انداخت رو پاش..

  • من جوجه می خورم..

رو به من پرسید:

  • تو چی می خوری؟

انقدر حرصی و کلافه شده بودم از این بی خیالیش اونم وقتی می دید جلوی چشمای این آدم انگار که روی میخ نشستم از لای دندونام گفتم:

  • من زهرمار می خورم..

  • اوکی! یه پرس جوجه واسه من.. یه پرس زهرمارم واسه ستاره!

خندید و من کیانوش فقط با اخم بهش نگاه کردیم که توپید:

چتونه شماها؟ با یه من عسلم نمی شه خوردتون؟ ارث باباهاتون و طلب دارید از من؟ دو تاشم جوجهبگیر..

حالا که جدی جدی قرار بود برای ناهار بمونیم و به هر حال باید شکمم با یه چیزی پر می شد بالاخره به حرف اومد ولی با همون عصبانیت..

  • من جوجه موجه نمی خورم!

دامون دوباره خندید و گفت:

  • خدایی از این رفتارت خوشم میاد.. موقع پر کردن شکم با کسی تعارف نداری!

بعد با صدای بلند خطاب به کیانوشی که در حال سفارش دادن بود گفت:

  • کیا واسه ستاره یه پرس چنجه بگیر!

مشت گره کردم و کوبیدم به رون پاش که نگاهش به سمتم چرخید..

  • مگه نگفتی نیم ساعت بیشتر کار نداری؟

با اخمای درهم محل ضربه روی رون پاش و مالید و گفت:

  • حالا نیم ساعت نه و یه ساعت.. چه فرقی می کنه..

  • واسه تو نبایدم فرق کنه.. منم که اینجا دارم رنده می شم زیر نگاه های تیز این یارو که انگار جد و آبادش و به توپ و رگبار بستم و به خونه ام تشنه اس.

  • فرم قیافه کیانوش همینه.. به دل نگیر.. الآن می رم بهش می گم تو چه آدم خوب و مهربون و بی آزاری هستی که حتی نتونستی تو عمرت یه مورچه رو لگد کنی.. خوبه؟

  • الآن رو اعصاب تر از اون رفیق چغرت این خیارشوری بازی توئه که نمی دونم چرا تمومی نداره ..

روم و گرفتم و زیر لب غر زدم:

  • انگار بهش تی تاپ دادن انقدر ذوق زده اس مرتیکه گنده بک!

یهو دستش اومد جلو و یقه مانتوم و گرفت تو مشتش منو برگردوند سمت خودش..

  • چی گفتی؟

دستام و گذاشت رو دست تا فشار انگشتاش و شل کنه..

  • ولم کن بابا ..گوشات چپ اندر قیچی می شنوه چرا منو می کشی زیر اخیه؟ با همون دستش هلم داد و همونطور که بلند می شد غر زد:

  • خر خودتی!

شال و مانتوم و تو تنم صاف کردم..

  • من کی گفتم خر؟ به بچه هم تی تاپ بدی ذوق می کنه.. دیگه دست من نیست که تو اصرار داری خودت و بچسبونی به اون موجود درازگوش!

می دونستم اگه تنها بودیم دلش می خواست سرم و از تنم جدا کنه ولی باز دمش گرم که تو خونه دوستش مراعات کرد و رفت ..

منم بلافاصله گوشیم و برداشتم و بعد از اینکه مطمئن شدم خبری ازشون نیست.. تو تلگرام یه پیام برای ساسان فرستادم:

«دامون یه دوست داره اسمش کیانوشه.. شمس الدینی و می شناسه.. اینم می دونه که داره پشت سرش یه کارایی می کنه تا به دامون ضربه بزنه.. بهش بگو حواستون باشه..»

می خواستم با این کار بهش بفهمونم واسه خوش گذرونی و بخور و بخواب نرفتم تو خونه و زندگیدامون و حواسم هست که به موقع اش اطلاعات لازم و بگیرم..

چند دقیقه طول کشید تا آنلاین شد و جواب داد:

«تو از کجا فهمیدی؟»

«با دامون اومدیم خونه همین دوستش.. از لا به لای حرفاشون شنیدم..»

«اوکی.. چیز دیگه ای نگفتن؟»

«چی مثلا؟»

«نمی دونم! مثلاً درباره کار ما یا این که چیکار می کنیم و هدفمون چیه؟»

«نه این رفیقشم زیاد نم پس نمی ده.. به عالم و آدم شک داره! ولی دامون شمس الدینی کلاً به اونجاش گرفته.. می گه هیچ کاری نمی تونه بکنه!» چند تا شکلک خنده فرستاد و نوشت:

«دیگه خبر نداره با این عامل نفوذی که فرستادیم تو خونه اش.. می تونیم خیلی راحت دم و دستگاهش و پودر کنیم و از بین ببریم.. دمت گرم ستاره ..بازم چیزی فهمیدی به خودمون بگو..»

جوابی بهش ندادم و گوشیم و برگردوندم تو کیفم.. نمی دونم چرا.. ولی حس خوبی به این حرفش پیدا نکردم.. می دونستم نتیجه این خبرچینی کردنام قراره نابودی شغل دوم دامون باشه.. یا حداقل اطلاعاتی که باهاش رقیبش هم سطح خودش بشه.. ولی الآن که داشتم بهش فکر می کردم می دیدم کارم نهایت نامردی بود.

دامون خلاف می کرد و داشت از اعتماد مردم به خودش سو استفاده می کرد درست.. ولی تو این چندوقت.. حداقل تو این یکی دو روز که رفتارش یه کم از اون قالب پر غرور خودخواه اولیه فاصله گرفته بود باعث می شد از این کاری که داشتم می کردم و از این نارویی که بهش می زدم دلم خنک نشه.

کاش زودتر از اینکه من بخوام علیه اش اقدامی بکنم.. بفهمه که چقدر اشتباه می کنه و خودش کار و کاسبیش و تعطیل کنه.. نمی دونستم اون موقع چی به سر من و سفته هایی که پیش شمس الدینی داشتم میومد.. ولی حداقل انقدر عذاب وجدان نمی گرفتم..

×××××

  • نمی خوای بگی چرا این دختره داره باهات زندگی می کنه؟ سرم و از گوشیم بلند کردم و در جواب سوال کیانوش گفتم:

  • چرا انقدر رو این موضوع حساس شدی؟ اونم مثل بقیه دخترای زندگیم.. چه فرقی می کنه؟

  • فرقش اینه که به قول خودت اونا خودشون خونه داشتن و بیست و چهار ساعته ور دلت نبودن که از جیک و پوک زندگیت سر در بیارن!

  • من اگه نخوام خانواده درجه یکمم نمی تونه از جیک و پوکم سر در بیاره.. این آدمای متفرقه ای که میان و میرن دیگه جای خود..

  • من که بعید می دونم این دختره از اونایی باشه که میان و میرن.. بیشتر به کسایی می خوره که میان و چنان خودشون و جاگیر می کنن که دیگه به زورم نتونن برن. از همین الآن که عین سیریش بهت چسبیده و داره تو خونه ات زندگی می کنه معلومه چی کاره اس.

لزومی نداشت درباره ستاره به کیانوش توضیح بدم.. ولی یه لحظه از ذهنم گذشت نامردیه که بذارمهمچین فکری درباره اش بکنه.. با خودم که تعارف نداشتم.. علت اصلی موندن ستاره تو خونه ام خودم بودم.. چنان تحت فشار قرارش دادم که چاره دیگه ای نداشته باشه.

  • خودم خواستم بیاد خونه ام زندگی کنه.. فکر بیخود نکن درباره اش.. دختر خراب خیابونی نیست ..

فقط بی کس و کار و بدبخته. آوردمش که مثلاً هم یه سرپناهی بهش بدم.. هم خودم از تنهایی در بیام. میشه گفت حتی بیشتر تمایل از جانب من بوده.. اونم مجبور شد قبول کنه.

  • یعنی پدر مادر نداره؟

  • نه مردن!

سکوت کیانوش و نگاه مشکوکش و که دیدم گفتم:

  • چیه؟

  • بهت نمیاد همچین تمایلاتی داشته باشی.

  • خودمم فکر نمی کردم.. خواستم یه امتحانی بکنم که دیدم همچین بدم نیست.. یه کم بددهن و پرروئه ولی.. تا اینجاش تو مرام و معرفت چیزی کم نذاشته. شاید اگه تو این زمینه با بقیه که فقط می خواستن از من برن بالا تا به هدف خودشون برسن.. مقایسه اش کنم.. بشه گفت خیلی سرتره!

از همونجا نگاهی به ستاره انداختم و ادامه دادم:

  • حتی نمی دونست من بازیگرم.. ولی وقتی فهمیدم رفتارش عوض نشد.. ظاهرش و نگاه نکن که هر چی دلش می خواد می گه و تو ثانیه ای آدم و می شوره می ذاره کنار.. پای عمل که برسه کم مایه نمی ذاره.. چند شب پیش تصادف کردم.. خودش پیاده شد و با یارو درگیر شد.. حتی نذاشت یه نفر بفهمه من تو اون ماشینم. برعکس بقیه که وقتی باهاشون می رفتم بیرون از هر فرصتی استفاده میکردن تا به عالم و آدم نشون بدن همراه منن.

کیانوشم که حالا با حرفای من به فکر فرو رفته بود و یه کم از اون گارد اولیه که نسبت به ستاره گرفته بود کمتر شده بود گفت:

  • به هر حال حواست و جمع کن.. این روزا آدم به چشمای خودشم سخت می تونه اعتماد کنه.

کیانوشم یه جورایی حق داشت.. ولی من حس می کردم این دختر با همه رفتارای پرخاشگرانه اش ..

رو راست تر و صادق تر از هر آدم دیگه ای بود و خیلی راحت تر می تونست اعتماد کسی مثل منو جلب کنه.

  • حالا چیه این عکسایی که می خواستی نشونم بدی؟

  • یه مکان جدیده.. واسه آزمایشگاه و کارگاه.. به نظرم جامون و عوض کنیم بهتر باشه..

  • این همه دم و دستگاه و کجا دنبال خودمون بکشونیم؟ اینجوری که بیشتر جلب توجه می شه..

  • قرار نیست کسی بفهمه! مخفیانه انجامش می دیم. شایدم شبونه.. با بچه های مورد اعتماد خودمون ..

اگه کسی هم پرسید چیزی نگو.. فقط بین چند نفر بمونه بهتره.. بعد که جاگیر شدیم.. آدرس و بهشون می دیم و می گیم از این به بعد اینجا ادامه می دیم.

نمی دونستم اینهمه دقت و ریزه کاری و مشکوک بودن کیانوش تو این کار لازمه یا نه.. ولی برای اینکه خیالش و راحت کنم سری به تایید تکون دادم و گفتم:

  • باشه!

*

کلافه بودم.. درست از ظهر که برگشته بودیم خونه.. یا دقیق تر بگم.. درست از وقتی که رفتم تو بالکنتا با تلفن حرف بزنم و وقتی برگشتم دیدم کیانوش اینبار کاملاً آروم و مسالمت آمیز داره با ستاره حرف می زنه و از اون عجیب تر اینکه ستاره هم به همون آرومی داشت جوابش و می داد.

من که رسیدم حرفشون تموم شده بود و غرورم اجازه نداد چیزی درباره اش بپرسم.. ولی در عین حال حق خودم می دونستم که بفهمم رفیقم داره دور از چشم من به دختری که فارغ از همه درگیری های بینمون محرمم بود و زیر یه سقف باهام زندگی می کرد چی می گه..

نمی دونم چرا انقدر حس بدی داشتم و خودم و نفرین می کردم بابت طرفداری و تعریف از ستاره جلوی کیانوش.. به هر حال.. اطرافیان من بهتر از هر کسی می دونستن که حضور هیچ دختری تو زندگی من تا الآن دائمی نبوده و همه اشون بعد از چند ماه جاشون و به کس دیگه ای دادن ..

شاید.. همین مسئله باعث شه که پیش خودشون فکر و خیال کنن و نقشه بکشن که مثًلاً وقتی فلانی از خونه و زندگی دامون اومد بیرون.. ما بریم سر وقتش و پیشنهاد بدیم.. همچین رفتاری و تا حالا از کیانوش ندیده بودم.. ولی شاید تا حالا دختر باب میل خودش و دور و بر من ندیده که این طرز و فکر و داشته باشه. حالا این آرامشی که تو برخورد با ستاره از خودش نشون داد.. یه کم منو به شک انداخت.

پوف کلافه ای کشیدم و بعد از دو سه ساعتی که به بهانه خواب خودم و تو اتاقم حبس کرده بودم رفتم بیرون و تو همون حال به خودم توپیدم:

«بر فرض که همچین فکری تو سر کیانوش یا هر خر دیگه ای باشه.. اونا که جرات ندارن تا وقتی ستاره تو خونه توئه غلطی بکنن.. بعدشم که دیگه به خود دختره بستگی داره تا چند وقت دیگه هم ستاره مثل بقیه دخترا یه مشکلی ایجاد می کنه که تو مجبور باشی ولش کنی بره.. اون موقع دیگه زندگیش دست خودشه..»

رفتم سمت آشپزخونه برای درست کردن قهوه و سعی کردم دیگه اصلاً به این مسئله.. یا اینکه بعد ازتموم شدن صیغه امون و رفتن ستاره از زندگیم چی قراره بشه فکر نکنم.

خودم به قدر کافی دغدغه داشتم تو زندگیم که دیگه وقتی برای فکر کردن به این چیزا باقی نمونه ..

اصلاً هرکی ستاره رو خواست خودم دو دستی تقدیمش می کنم.. دختره پرروی بی چاک و دهن به من می گه خری که بهش تی تاپ دادن. آخه کی تا حالا جرات داشت همچن حرفی بهم بزنه؟

ولی عوضش سر ناهارم تلافیش و سرش درآوردم. وقتی دستم و می کردم تو بشقابش و یه تیکه از کبابش و می خوردم و وقتی به بار دوم و سوم کشید با کلافگی بشقابش و سر داد سمتم و غرید:

  • بخور بدبخت نخورده.. بخور سیر شی نمونی رو دستمون!

با یادآوری حرصی که می خورد ولی جلوی کیانوش نمی خواست خیلی به روی خودش بیاره خنده ام می گرفت.. علناً برام حکم اسباب سرگرمی رو پیدا کرده بود و چقدر بهتر بود اگه پهلوش زودتر خوب می شد و من با خیال راحت و بدون عذاب وجدان رابطه ام و باهاش ادامه بدم.

اون روز تا شب کار خاصی نداشتم.. یعنی کار که زیاد بود ولی خودم حوصله انجام کاری و نداشتم و دلم می خواست یه کم بیشتر وقت بگذرونم با ستاره و بیشتر بشناسمش.. بدون جنگ و دعوا.. بدون بحث و کل کل.. مثل همون چند دقیقه ای که داشت با کیانوش حرف می زد!!!!

با فکری که به ذهنم رسید بی خیال قهوه شدم و رفتم سمت اتاقش و بدون در زدن در و باز کردم که هینی کشید و چرخید سمتم.. مشغول پوشیدن یکی از لباسای تو خونه ای بود که امروز خریده بودم ..

یه آستین و یقه اش و پوشیده بود و من و که دید سریع اون یکی دستشم از تو آستینش رد کرد و غر زد:

  • ببین خودت کرم داری.. یه کاری می کنی.. یه چی بارت می کنم به تیریج قبات بر می خوره و آتیشی می شی.. آدم باش تا مثل آدم باهات رفتار شه!

یه جورایی حق داشت.. تو رفتار با ستاره خودمم دلم می خواست به قول خودش یه کم کرم بریزم تاصداش و در بیارم. انگار اذیت کردنش باعث تفریحم می شد.

رفتم سمتش و لباسش و تو تنش ارزیابی کردم.. بهش میومد.. ولی نه به اندازه اون شلوار خانواده ای که دیشب پوشیده بود و تا صبح چند بار پام توش گیر کرده بود!

این لباسشم یه تی شرت گشاد مشکی بود که روش عکس یه دختر بچه با موهای پریشون روشن داشت.. رنگش انتخاب خودش بود .. اکثراً می گشت و رنگای تیره تر و انتخاب می کرد ..ولی منم نتونستم باهاش مخالفت کنم چون عکس این دختر بچه خیلی شبیه خودش بود منتها نه الآن که موهاش و جمع کرده بود..

دست انداختم تو موهاش و گیره سرش و باز کردم و گذاشتم رو میز.. نچ کلافه ای گفت و خواست دوباره برش داره که مچ دستش و گرفتم و نذاشتم..

نگاه متعجبش تو صورتم خیره شد ولی من همچنان در حال آنالیز کردن خودش با این عکس روی تی شرتش بودم و آخر سر بعد از اعتراف به اینکه با همین موهای آشفته و صورت بی رنگ و رو هم جذابیت های خاص خودش و داره گفتم:

  • چرا همش دنبال رنگای تیره بودی؟

نگاهش و گرفت و سعی کرد مچ دستش و از تو دستم دربیاره که موفق نشد..

  • ول کن دستمو..

  • جوابم و بده..

  • اینجوری راحت ترم!

  • چرا؟ افسردگی داری؟

هه! مثلاً واسه چی افسرده بشم؟ ما بدبخت بیچاره ها حتی افسرده هم نمی تونیم بشیم چون نه پولدوا درمون داریم.. نه نازکش که بخواد نازمون و بکشه.. افسردگی مال پول داراس که از بی دردی تا پشه لگدشون می زنه تیریپ من چقدر بدبختم بر می دارن.. ما شیک ترین دردمون دل پیچه و نفخه!

دانلود-کامل-رمان-سلبریتی

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.