خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان سلبریتی پارت 8

رمان سلبریتی پارت 8

رمان سلبریتی پارت 8
5 (100%) 1 vote[s]

رمان سلبریتی نوشته گیسو خزان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان سلبریتی از اینجا کلیک کنید

خیالم که از بابت پوشونده شدن آثار اون شب نحس و مسخره راحت شد.. راه افتادم سمت خونه امون با اینکه میدونستم مامانم ممکن بود حتی به صورتم نگاهم نکنه که متوجه چیزی بشه.. ولی خب ..

برای دلخوشی خودمم که شده خوب بود..

*

آخرین قاشق از قیمه بادمجونی که مزه اش شیرین تر از عسل بود برام و با حسرت تموم شدنش خوردم و رو به مامانم که اونور اتاق نشسته بود و تا نگاه منو دید سریع سرش و انداخت پایین گفتم:

  • دستت درد نکنه همابانو!

اون موقع ها که هنوز انقدر در نظرش منفور نشده بودم و به قول خودش ستاره اش بودم اینجوری صداش میکردم و کلی ذوق میکرد..

بابام به شوخی اخم میکرد و میگفت از مامان گفتن خسته شدی؟ ولی مامانم بلافاصله ازم طرفداری میکرد و میگفت اشکال نداره بذار بگه من خوشم میاد!

بشقاب و پیاله سالادم و جمع کردم و سفره رو هم تا کردم و خواستم بلند شم که خودش اومد از دستم گرفت.. به امید گرفتن جواب یه بار دیگه گفتم:

  • دستت درد نکنه..

روش و گرفت و من فقط «شینِ» نوش جان و شنیدم و همونم برام کافی بود. در حقیقت برخورد مامانم چیزی بیشتر از انتظارم بود.. همین وعده غذایی که نه شام بود و نه ناهار و فقط وقتی فهمید ناهار نخوردم بساطش و پهن کرد به قدر دنیا برام می ارزید.

دوباره که اومد تو هال پرسیدم:

  • سعید چطوره؟

  • خوبه.. دیشب زنگ زده بود!

سرم و انداختم پایین و با تردید گفتم:

  • گفتی بهش؟

با سکوتش سرم و بلند کردم و دیدم جوری نگاهم میکنه که یعنی خودت چی فکر میکنی.. دیگه چیزی نگفتم تا اینکه این دفعه خودش به حرف اومد:

  • پسرِ عمو جهان.. دوست بابات و یادته؟ به صورت نمایشی فکر کردم و گفتم:

  • ساسان؟ آره.. خب؟

  • چند روز پیش اومده بود اینجا..

  • چیکار داشت؟

  • میگفت اونی که پول بابات و جهان و بالا کشیده.. یه مقدار از پول و پس داده.. آورد داد به من..

لبخندی زدم و با ذوق گفتم:

  • جون من؟ چقدری هست؟ واسه عملت کافیه؟

سری به تایید تکون داد و من خیالم راحت شد از اینکه مامانم اون پول و واسه عملش گذاشته و نمیخواد با از خود گذشتگی بزنه به هزار و یک زخم دیگه زندگیمون.

  • از کجا میخوای کلیه جور کنی؟

  • داییت گفت خودش تا آخر ماه دیگه یکی و پیدا میکنه و میبردتش واسه معاینه و آزمایش.. بعدشم یه وقت میگیره واسه عمل..

میدونستم جوابم منفیه.. با این حال گفتم:

  • میخوای بیام واسه عملت؟

نیم نگاهی بهم انداخت و سرش و انداخت پایین..

  • سعید میاد..

لبخند تلخی رو لبم نشست.. این یعنی تا وقتی پسرم هست دیگه به تو احتیاجی ندارم و لازم نیست برام چایی شیرین بشی و خون به دل بچه ام کنی با حضورت!

  • به خاله و داییتم سپردم.. حرفی از اومدن تو بهش نزنن..

دلم میخواست بگم آخه تا کی مادر من؟ من که تا آخر عمر نمیتونم خودم و قایم کنم ازش.. ولی باز زبون به دهن گرفتم.. خودمم راضی تر بودم که تا قبل از عمل مامانم سعید چیزی از برگشتنم نفهمه ..

تا حداقل استرس مامانم بیشتر نشه.. چیزی بود که باید باهاش کنار میومدم و راه چاره ای هم نداشت!

با نگاهی به ساعت و یه حساب سرانگشتی فهمیدم اگه همین الآن حرکت کنم شاید دو ساعت دیگه برسم خونه دامون.. واسه همین با بی میل و پشیمونی از اینکه چرا زودتر نیومدم تا یه کم بیشتر پیش مامانم بمونم بلند شدم که مامانم پرسید:

  • کجا؟

  • برم دیگه.. تا شب نشده باید اونجا باشم..

  • ستاره؟

برگشته بودم برم که با صدای پر از نگرانی مامانم همه تنم به نبض افتاد.. از ذوق و خوشحالی.. چرخیدم سمتش و با صدایی که بیشتر به ناله شبیه بود گفتم:

  • جونم مامان؟

نمیدونم درست میدیدم یا نه.. ولی نگاهش دیگه اون خشم و نفرت روزای اول آزادیم و نداشت.. هنوز دلخور بود و این و کاملاً حس میکردم.. انگار سخت بود براش فراموش کردن اون سال ها و عذابی که به واسطه من هم به خودش هم به برادرم وارد شده.. ولی خب.. از اینیکی بچه اشم نمیتونست به راحتی بگذره..

  • کارت سخته؟ اذیت میشی؟ تو دلم گفتم:

«نه! فقط باید یه کوچولو از خودم و نجابت و پاکیم بگذرم..»

  • نه خیلی راحته.. فقط تایم کاریش زیاده وگرنه که کار شاقی نیست!

  • پولش چی؟ ارزش داره؟

«آره.. ارزش داره.. همینکه تونستم باهاش دل مادرم و شاد کنم و تنش و سالم نگه دارم برام یه دنیا می ارزه.. دیگه بقیه اش مهم نیست..»

  • واسه من که تازه شروع کردم بد نیست.. حالا یه کم راه بیفتم بیشترم میدن..

  • قول میدی.. دیگه.. دیگه سمت خلاف نری و خودت و تو دردسر نندازی؟

«کاش میشد قول بدم مامانم کاش میشد.. ولی نمیشه.. شاید اصل کار یعنی کله پا کردن کار و کاسبی خلاف اون آدم ثوابم باشه.. ولی همین نقشه ای که باهاش پام به خونه اش باز شده و رابطه ای که قراره به زودی زود شکل بگیره.. واسه امثال تو ته خلافه و صد در صد دردسر داره..» – آره قول میدم..

  • مواظب خودت باش.. یه کم که.. اوضاع رو به راه شد و .. داداشت از خر شیطون پایین اومد.. راضیشمیکنم برگردی پیش خودمون.. همینجا یه کار خوب پیدا کنی..

«اگه تا اون موقع.. جون و توانی تو تنم بود و انگیزه ای برای زندگی داشتم.. با کله میام..»

  • باشه.. فعلاً برم تا دیر نشده.. هوای خودت و داشته باش.. خدافظ..

رفتم بیرون تا بیشتر از این پیش خودم و مادرم شرمنده نشم بابت کاری که شاید یکی از گره های زندگیمون و باز کرد.. ولی اگه کسی چیزی ازش میفهمید.. گره ای صد برابر بدتر و بزرگتر از این به زندگیمون میفتاد که دیگه با هیچ چنگ و دندونی باز نمیشد.

از در خونه که زدم بیرون سوز سرمایی به تنم خورد که باعث شد سریع زیپ سویی شرت جدیدی که دامون واسه ام خریده بود و بکشم بالا.. هوا ابری بود و گه گاهی قطره های ریز بارون میخورد تو سر و صورتم و حال نسبتاً خراب اون لحظه ام که ناشی از دروغای ریز و درشتم بود و بدتر میکرد..

از سر کوچه تا ایستگاه مترو راهی نبود و تصمیم گرفتم پیاده برم.. سرعت قدم هام و بیشتر کردم که یهو بعد از چند تا کوچه ای که رد کردم متوجه شدم یکی داره دنبالم میاد ..

نه سرعتم و کم کردم.. نه به عقب برگشتم تا متوجه بشه.. فقط یه حسی بود که نمیدونستم چقدرش درسته چقدرش غلط.. آخه واسه چی یکی باید دنبالم راه بیفته؟

تو راه برای مطمئن شدن.. جلوی ویترین یکی دوتا مغازه وایستادم که دیدم آره.. جدی جدی این یارو که بهش میخورد مرد نسبتاً جوونی باشه هدفش من بودم. چون همزمان با توقف من وایمیستاد.

اصلاً کنجکاو نشدم که ببینم چیکارم داره یا اینکه برم سمتش و مستقیماً با خودش حرف بزنم.. چون فقط به نظرم یه مزاحم سمج و بیکار میومد که قصدی جز تفریح و سرگرمی خودش نداره.. ولی یه فکر موذی و عصبی کننده.. داشت این موضوع رو ربطش میداد به این اتفاقات اخیر و تصمیماتیکه تو زندگیم گرفتم. به شمس الدینی و آدمای اون ویلا و شاید حتی دامون. یا اصلاً شاید دزد بود و منتظر فرصت و جای خلوت تا کیفم و بزنه و در بره.. هرچی بود باید از چنگش فرار میکردم.

نزدیکای مترو که رسیدم دیگه فرضیه مزاحمت ساده باطل شد.. چون هرچقدرم یه آدم بیکار باشه تا اینجا باید یه خودی نشون بده و هدفش و بگه.. اگه دید طرفش اصلاً این کاره نیست بره رد کارش ..

ولی این آدم انگار میخواست درست تا مقصدم دنبالم بیاد و من تحت هیچ شرایطی اینو نمیخواستم.

از پله های مترو که میرفتم پایین از ذهنم گذشت که اینجا بهترین مکان برای دور زدن و پیچوندنشه .. فقط باید یه کم حواسم و جمع کنم..

تو مترو به جای اینکه مسیر نزدیک به خونه دامون و انتخاب کنم.. درست تو مسیر برعکسش و تو قسمت بانوان سوار شدم و از زیر چشم حواسم به اون یارو بود که همزمان با من سوار شد.

از شانس گندم.. تو این قطار قسمت بانوان کاملا به جایی که اون آدم وایستاده بود و من هنوز نمیتونستم چهره اش و تشخیص بدم دید داشت و خیلی راحت میتونست بفهمه کی و کجا پیاده میشم.. واسه همین صبر کردم تا موقعیت مناسب برسه و وقتی قطار تو شلوغ ترین ایستگاه نگه داشت سریع پیاده شدم و از لا به لای جمعیت خودم و به پله ها رسوندم و خط مترو رو به سمت خونه دامون عوض کردم..

انقدر عجله داشتم برای دور شدن از اون ایستگاه که اصلاً برنمیگشتم پشت سرم و نگاه کنم که ببینم داره دنبالم میاد یا نه.. فقط خدا خدا میکردم تو همون شلوغی گمم کرده باشه ..

اینبار شانس باهام یار بود که قطار زود اومد و من تا سوار شدم از پنجره مترو با دقت زل زدم به ایستگاه رو به رویی که بالاخره یارو رو بین جمعیت از لباسی که تنش بود تشخیص دادم که داشت با نهایت گیجی و سردرگمی دنبال من میگشت ..

با اینکه حالا رو به روش بودم و احتیاجی به دید زدن یواشکی نبود.. ولی بازم نمیتونستم قیافه اش وتشخیص بدم.. چون کلاه کشیش و تا چشماش کشیده بود پایین و زیپ پولیوری که تنش بود و انقدر بالا کشیده بود که به حالت یقه اسکی در اومده بود.. انگار اونم نمیخواست چهره اش و به من نشون بده.

دلم نیومد تو همون حال سردرگم ولش کنم و قبل از اینکه قطار راه بیفته جوری دست تکون دادم که متوجه شد و سرش به سمتم برگشت.. با ابروهای بالا رفته زل زدم به قیافه مات و مبهوت مونده اش و دوباره دستم و براش تکون دادم که قطار حرکت کرد و اون تا لحظه آخر داشت به من نگاه میکرد.

نفسم و با خیال راحت فوت کردم و برگشتم عقب.. کم تو زندگیمون بدبختی و مصیبت داشتیم حالا اینم نمیدونم از کجا سر راهم سبز شد.. با فکر اینکه نکنه از آدمای شمس الدینی باشه سریع گوشیم و درآوردم و یه اس ام اس برای ساسان فرستادم:

«شمس الدینی واسه من بپا گذاشته که حواسش بهم باشه؟» خیلی طول نکشید که جواب داد:

«نه.. چطور؟»

«اومدم به مامانم سر بزنم.. یه یارو تا خود مترو دنبالم اومد.. به زور پیچوندمش..»

«مطمئن باش اگه آدمای شمس الدینی باشن اصلاً نمیفهمی که دنبالتن.. انقدر تابلو بازی درنمیارن ..

حتماً خاطرخواهت شده که دنبالت اومده..»

«باز تو خاک انداز بازیت گل کرد خلال دندون؟ حتماً باید یه حرفی بشنوی که لالمونی بگیری و مدفوع گنده تر از دهنت تناول نکنی..» چند تا شکلک خنده فرستاد و نوشت:

«جون تو از این تیکه های با نمک تو نشنوم روزم شب نمیشه!..»

دیگه جوابش و ندادم و گوشیم و برگردوندم تو کیفم.. یکی دیگه از احتمالاتم که همین شمس الدینی بود هم غلط از آب در اومد.. فقط می موند دامون.. یعنی ممکن بود یارو از طرف دامون مامور شده باشه که بیاد و جیک و پوک زندگی منو بکشه بیرون؟ اگه اینجوری باشه که کلاهم پس معرکه اس ..چون شک ندارم میدونست از کدوم کوچه و کدوم خونه در اومدم و تا شب نشده میبرد میذاشتش کف دست دامون. خدا خودش به خیر بگذرونه.

*

در و باز کردم و رفتم تو.. ولی هنوز یه قدمم برنداشته بودم که چراغای روشن خونه متعجبم کرد.. بعد از ظهر که داشتم میرفتم هوا روشن بود و هیچ احتیاجی به روشن کردن چراغ نبود.. پس الآن واسه چی…

هنوز فکرم کامل تو سرم شکل نگرفته بود که صدای قدم های کسی رو شنیدم و با ترس به سمتش برگشتم که دیدم دامون با چشمایی ریز شده داره از راهروی اتاق من میاد بیرون..

عجیب ترین و شاید ترسناک ترین چیزی که میتونست اون لحظه قلبم و متوقف کنه.. کوله پشتی پر از وسایلم بود که داشت تو دستش حمل میشد و من واقعاً نمیدونستم چه توضیحی باید بهش بدم.

لعنتی به این حواس پرتم فرستادم که موقع رفتن از هولم قایمش نکرده بودم و گذاشتم همونجا رو تخت.. حالا به حرف ساسان ایمان آوردم  و خدا رو شکر کردم که مدارکم توش نبود.

در و بستم و در حالیکه سعی میکردم خونسرد باشم با بیخیالی گفتم:

  • رسیدن به خیر سلبریتی!

  • در نظرت خیلی جالبه نه؟

  • چی؟

کوله پشتیم و پرت کرد جلوی پام و با حرص گفت:

  • سر کار گذاشتن من..

خم شده ام و کوله ام و از رو زمین برداشتم..

  • چته تو؟ باز کی به اسب شاه گفته یابو داری دق و دلیشو سر من خالی میکنی؟

  • گفتم بهت.. تنها آدمی که جرات دراز کردن پاش از گلیمش و داره و هنوز سالمه تویی! که اونم امشب ردیف میشه و باز کسی نمی مونه!

چپ چپی نگاهش کردم و خواستم برم سمت اتاق که با یه قدم عرضی سد راهم شد.. سرم و که بلند کردم دیدم با یه پوزخند گوشه لبش داره به جزء جزء صورتم نگاه میکنه..

  • خوشگل کردی.. بیرون خبری بود؟

لعنت به من که اصلاً فکرشم نکردم ممکنه دامون امشب برگرده وگرنه بیشتر حواسم و جمع میکردم و قبل از اومدن آرایشم و پام میکردم.

  • آره عروسی عمه ام بود منم ساقدوشش بودم ..چرا جفنگ میگی.. چه خبری باید باشه؟

  • تو اون یکی دو روز اول که نمیشد به ریخت و قیافه ات نگاه کرد.. منتظر بودی من پام و بذارم بیرون که یه کم رنگ بمالی به سر و صورتت؟

  • نمی مالیدم چون نداشتم.. حالا رفتم خریدم و مالیدم حرفیه؟

  • با پولی که من بهت دادم؟

با ابرو به کوله توی دستم اشاره کرد و ادامه داد:

  • یا پولی که معلوم نیست از چه طریقی به جیب زدی؟ساعدم و گذاشتم تخت سینه اش تا از سر راهم کنار بزنمش..

  • شر و ور نباف ..بکش کنار!

شونه هام و گرفت و منو دوباره رو به روی خودش قرار داد که محکم دستش و پس زدم و یه قدم رفتم عقب..

  • چته دوباره وحشی بازیت گل کرده؟

  • من نباید بگم چمه.. تو بگو! چی تو کله اته که داری منو بازی میدی؟

  • چه بازی ای؟ چه کشکی؟ مرتیکه خواب نما شدی؟

  • تو که گفتی هیچ کس و کاری و نداری.. دار و ندارت و فروختی و وسایلتم تو اون ویلا جا مونده ..

پس این کوله رو از کجا آوردی؟

منم مثل خودش رفتم تو شکمش و با فکری که یه به سرم رسید توپیدم:

  • معلومه که گفتم.. الآنم میگم.. ولی مگه دوتا شورت و جوراب من به درد کسی میخوره که بفروشمش؟ یه سری خرت و پرتم و گذاشته بودم پیش یکی از بچه های کارواش حالا رفتم ازش گرفتم .. گفتم بی کس و کارم.. نگفتم دیگه هیچ ننه قمری تو این شهر نیست که بشناسمش!

  • پس چرا نرفتی پیش همون آدمایی که میشناسی بمونی و اومدی خونه من؟

  • واسه اینکه یارو خودش شب تو کارواش میکپه.. بقیه هم همه بدبختی خودشون و دارن با زبون و بی زبون بهم حالی کردن که دیگه سرخر اضافه نمیخوان.. ولی حالا میفهمم سر کردن تو کوچه و خیابون شرف داره به زندگی با تویی که هر روز و هر دقیقه میخوای یه انگ به پیشونی من بدبخت بچسبونی.. برگشتم برم که بازوم و گرفت و نگهم داشت… دیگه از اون حالت عصبانیتش کم شده بود و ته دلم خوشحال بودم چون حرفام و باور کرده بود انگار..

با لحن آروم تری گفت:

  • اگه همون اول عین آدم همه چیزی و تعریف میکردی الآن من واسه هرچیزی بهت پیله نمیکردم.

  • تو یه بار مثل آدم پرسیدی؟ همه اش یا به فکر گرم شدن تخت خوابتی یا داری متلک میندازی..

  • تو هم که عین یه دختر مظلوم و بی دفاع فقط یه گوشه نشستی و هیچ کاری نمیکنی نه؟ دِ آخه رو اعصابم رژه میری که قاطی میکنم دیگه.. انتظار داری بر و بر نگات کنم و هیچی نگم؟ – نه برو بر نگاه نکن ولی دست از راه به راه بهتون زدن و انگ چسبوندن به منم بردار ..

دستش و از دور بازوم باز کردم و یه قدم دیگه به سمت در برداشتم که گفت:

  • خیله خب.. قبول.. زود قضاوت کردم. بیا بگیر بشین انقدرم ناز نکن..

  • من اهل ناز و دوز و قمیش اومدن نیستم خودتم خوب میدونی اینو.. ولی خوش ندارم دم یه دیقه یکی تر بزنه به هیکلم و من لالمونی بگیرم .. اگه قراره به قول خودت مسالمت آمیز زندگی کنیم باید به من اعتماد کنی و زیپ دهنت و بکشی..

نمیدونم زود بود واسه به زبون آوردن همچین حرفی یا نه.. ولی دیگه گفتم و کاریش نمیشد کرد .

میخواستم یه تیری تو تاریکی بزنم… ولی انگار دامون به این راحتی قصد کوتاه اومدن نداشت که گفت:

  • من اصولاً آدمیم که سخت اعتماد میکنم.. پس انتظار نداشته باش به این زودی تو رو به چشم اعضای خانواده ام ببینم.. ولی.. ولی بابت کار دیشبت و هدفی که تو حمله به کیانوش داشتی.. یه کم نظرم بهت عوض شد.. سعی میکنم این رابطه تا جایی که ممکنه بدون تنش باشه به شرطی که تو هم همکاری کنی و چیزی رو از من قایم نکنی که بعد وقتی خودم فهمید همچین فکر و خیالاتی به سرم بزنه.

پوووووف.. خدا رو شکر انگار داشت سر عقل میومد که زیاد پیله نکرد به اون کوله و وسایل توش.. ولی هنوز یه چیزی تو دلم سنگینی میکرد که نمیذاشت خیالم راحت شه و اون رابطه ای بود که ازش حرف میزد..

  • بیا بشین قهوه درست کردم..

با ابروهای بالا رفته مسیرم و به سمت مبلای هال کج کردم.. چه مهربون شده بود یهو؟ هرچند که سلام گرگ بی طمع نیست.. ولی اینجوری خیلی قابل تحمل تر بود.

سوییشرتم و درآوردم و نشستم رو مبل ..مسئله دیگه ای که خیالم و راحت میکرد این  بود که اون یارو از آدمای دامون نبود.. وگرنه حتما تا الآن از خونه اش شوتم کرده بود بیرون.. چون دیگه این مسئله رو به راحتی دروغی که سر وسایلم سر هم کردم باور نمیکنه و میفهمه یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس.. ولی خب.. اون یارو پس کی بود؟

با اومدن دامون رشته افکارم پاره شد و  نگاهی بهش انداختم که با دوتا فنجون توی دستش اومد رو مبل کناری من نشست و یکیش و گذاشت رو به روم..

  • بخور که قهوه های دامون مشتری فراوون داره!

نه.. این جدی جدی امشب یه چیزیش بود که انقدر داشت کبکش خروس میخوند.. وگرنه تو اون دو سه روز که از این کارا بلد نبود.

با تعریفی که از خودش کرد کنجکاو شدم و قهوه ام و برداشتم.. ولی هنوز یه قلپم کامل نخورده بودم که نصف زبونم از حلقم دراومد و حالت عوق زدن گرفتم..

اه اه اه .. این دیگه زهرماریه؟قهوه هم نخوردی تا حالا؟

فنجون برگردوندم سر جاش و در حالیکه صورتم از تلخی اون قهوه بدمزه هنوز درهم بود گفتم:

  • خورده بودم ولی انقدر سگ مزه نبود بابا..

  • اونی که تو خوردی شیرکاکائو بوده بچه جون.. قهوه تلخش خوبه. اگه نمیتونی برو از تو یخچال شکر بیار بریز واسه خودت..

چپ چپی نگاه کرد و زیر لب ادامه داد:

  • بد سلیقه..

کلاً بیخیال شکر و قهوه شدم و خیره به لبه میز به این فکر کردم که تو این هفت سال من چی خورده بودم که قهوه بخورم؟ همینکه یه چیز پیدا میشد تا شکممون و سیر کنه و تلف نشیم از گشنگی باید خدا رو شکر میکردیم.. غذاهایی که تا قبل از زندان رفتن حتی جلوی کفتر ها هم نمیریختم. ولی گاهی اوقات با ولع میخوردم ..

نفس عمیقی کشیدم و خودم و انداختم بیرون از اون خاطرات عصبی کننده و عذاب آورد که با حس نگاه خیره دامون زل زدم بهش.. با پرروگری به نگاهش ادامه داد که سرم و به دو طرف تکون دادم و گفتم:

  • چیه؟ نشناختی هنوز؟

  • عوض شدی!

  • چی؟

قیافه ات عوض شده.. با این یه ذره آرایش و بدون اون کبودی ها.. قابل تحمل تر شدی..

با انگشتش حین خاروندن گردنش ادامه داد:

  • از حق نگذریم قیافه ات بدم نیست.. فکر میکردم معمولی تر از این حرفا باشی..

هرچقدر سعی کردم جلوی خودم و بگیرم که ته ته ته دلمم ذوق نکنم از این تعریف هایی که با نهایت بی تفاوتی به زبون میاورد باز نمیشد.. باز یه صدایی تو گوشم پخش میشد و این هفت سالی رو یادآوری میکرد که هیچکس نبود تا ازم یه تعریف خشک و خالی بکنه.. به جز زنایی که با بی شرمی و بی حیایی هر چرت و پرتی رو بارم میکردن و خودشون غش غش به حرفاشون میخندیدن و من چیزی جز چندش نصیبم نمیشد.

با اینکه میدونستم این حرفای دامونم تهش قراره به کجا برسه.. ولی خب.. دختر بودم و محتاج ذره ای توجه و دیده شدن.. خوبیش این بود که مثل شهریار تعریف های بیخود و الکی نمیکرد..

  • البته اگه یه دستی تو این ابروهای پاچه بزیت ببری قیافه ات دخترونه تر میشه..

همه حسی که از تعریفش گرفته بودم پرید..

  • واسه کی باید قیافه ام و دخترونه کنم؟

  • واسه کی آرایش کردی؟ واسه همونم ابروهات و بردار..

  • گوز چه ربطی به شقیقه داره؟ واسه کسی آرایش نکردم.. اینا رو مالیدم که جای کبودی ها رو بپوشونم و کسی نفهمه با خریت خودم چه گندی زدم به زندگیم..

نگاهش هنوز میخ صورتم بود و من دیگه کم کم داشتم آماده میشدم که با لگد برم تو چشماش..

  • امروزم رفته بودی پیش همون پسره؟

آره..

واسه چی؟

  • ای بابا.. باز تو روت خندیدم نشستی رو کله ام؟ کی بهت گفته اجازه داری سرک بکشی تو زندگی من؟

  • همین الآن گفتی باید بهت اعتماد کنم.. وقتی ندونم کجا میری و واسه چی میری چه جوری باید اعتماد کنم؟

نفسم و با حرص فوت کردم.. این اعتمادم واسه ام شده بود یه معضل ..

  • گفت شاید اون یارو که بهم نارو زد و بتونه پیدا کنه.. چون مشتری اون کارواش خراب شده بود ..

رفته بودم ببینم خبری ازش شده یا نه!

  • حالا شده یا نه؟

  • نه خبر مرگش و برام بیارن!

  • حالا واسه چی ازش پول گرفتی؟ من که بهت پول داده بودم!

دیگه داشتم کلافه میشدم از این سوالایی که جواب همه اش دروغ بود.. دروغی که ممکن بود یه زمانی لو بره و من واسه تک تکشون جواب پس بدم..

  • از اون پول نگرفتم.. حقوق این ماهم بود که نصفه رفته بودم.. سوالات ته کشید بازرس ژاور؟ میخوام پاشم برم لباسام و بکنم از تنم..

حین سرکشیدن باقی قهوه اش ابروهاش و به نشونه نه بالا انداخت و خودش و یه کم رو مبل دو نفره ای که روش نشسته بود کنار کشید و گفت:

بیا اینجا بشین!

نگاهی به فضای کم کنارش انداختم و دوباره خیره شدم تو صورتش..

  • اینجوریه که جنبه نداریا.. باز خر ورت داشت و تا جواب سوالات و دادم فوری پسرخاله شدی؟

  • بیا بشین کم حرف بزن.. کارت دارم..

  • چه کاریه که از این فاصله نمیشه انجامش بدی؟

اینبار دیگه جوابم و نداد و خودش وارد عمل شد.. یه کم نیم خیز شد و مچ دستم و گرفت و منو کشید سمتش خودش و نشوند رو مبل..

  • قرارمون چی بود؟

با بهت زل زدم بهش.. از این حرکت و حرفش بوی خوبی به مشامم نمیرسید..

  • چی بود؟

  • موندنت تو این خونه و سرپناه داشتن.. در ازای رابطه امون.

آب دهنم و قورت دادم.. چقدر سخت شده بود حرف زدن برام..

  • خب؟

  • از امشب شروع میشه..

سرم و جوری به سمتش برگردوندم که گردنم تیر کشید.. از امشب؟ درسته تو این دو سه روز داشتم خودم و آماده میکردم.. ولی دیگه فکرشم نمیکردم به این زودی بره سراغ اصل قضیه.. پس علت این مهربون شدن یهوییش همین بود.. داشت زمینه سازی میکرد.

استرسی که تو یه لحظه به جونم افتاد.. صدام و لرزون کرد و این اصلاً باب میلم نبود..

مگه.. مگه نگفتی جواب آزمایش…

جواب آزمایش امروز صبح حاضر شده.. در نهایت تعجب سالم سالمی.. پس دیگه مشکلی نیست..

کاش میتونستم خدا رو شکر کنم بابت سالم بودن تنم.. ولی شاید این جزو معدود دفعات از زندگی هر کسی باشه که دلش میخواست سالم نباشه..

  • حاضری؟

یه کم خودم و ازش فاصله دادم که متوجه کوبش بی امان قلبم نباشه..

  • واسه چی؟

  • صیغه رو بخونم..

  • خـ.. خودت میخوای بخونی؟

  • آره!

تعجبی نداشت.. انقدر موردای مختلف تو زندگیش اومدن و رفتن که کار کشته شده.. معلوم نبود به سر اونا چی اومده بود.. من که دیگه امیدی به آینده ام نداشتم..

با اینکه رابطه داشتن به صورت شرعی برام یه کم.. فقط یه کم قابل تحمل تر بود.. ولی هدف دامون از این کار کنجکاوم کرد که پرسیدم:

  • اصلاً.. اصلااصلاً این کارت واسه چیه؟ اگه میخوای انگ روابط نامشروع بهت نچسبه که بدون صیغه نامه کسی حرفت و باور نمیکنه ..سر خودت و داری شیره می مالی؟ گوشیش و از جیبش درآورد و جلوی صورتم تکون داد..

با این باور میکنن عزیزم.. چاره اش یه فیلم گرفتن ساده اس.. وقتی ببینن همه شرعیات و انجام دادیم و چیزی رو از قلم ننداختیم همه زبونش بریده میشه!

دامون مشغول تنظیم کردن گوشیش روی میز واسه فیلم گرفتن بود و من تو دل و ذهن خودم عزا گرفته بودم.. که بعدش چی میشه؟ خوندن صیغه که کاری نداشت.. شاید حتی خدا هم راضی تر بود ..

ولی بعدش چی؟ مگه همه مشکلات من واسه درک نکردن این مسئله صیغه بود؟

پس روح و روانم چی که هیچ وقت قرار نبود محرم این آدم بشه؟ من حق زندگی نداشتم؟ حق انتخاب شریک زندگیم و نداشتم؟ حق عشق و دوست داشتن.. از نوع واقعیش و نداشتم؟ به همین راحتی با خوندن و شنیدن چند تا جمله باید قبول میکردم این رابطه ای رو که از پایبست ویران بود؟

خوندن صیغه 3 ماهه توسط دامون و قبول کردنش توسط من انقدر سریع اتفاق افتاد که دیگه نتونستم بهش فکر کنم.. دامون حتی برام 5 تا سکه به عنوان مهریه هم تعیین کرده بود و این یعنی خیلی معتقد بود که این مراسم دقیق و درست پیش بره که بعداً مشکلی پیش نیاد..

  • میخوام شام سفارش بدم.. چی میخوری؟

با صدای دامون از هپروتی که توش گیر کرده بودم و عین گردباد هی داشت من و بیشتر تو خودش حل میکرد بیرون اومدم و با گیجی و حواس پرتی زمزمه کردم:

  • هیچی!

  • هیچی چیه؟ یه چیز بگو دیگه..

حقیقتاً خوردن دستپخت مامانم انقدر بهم چسبیده بود که دیگه اشتهایی برای غذا نداشتم و از طرفی تو این شرایط چیزی از گلوم پایین نمیرفت.. من چند دقیقه پیش همسر شرعی این مردی شدم که شاید قبل از من چندین و چند زن شرعی و غیر شرعی دیگه داشت.. ای خدا من اسیر کی شده بودم؟

از جام بلند شدم و تند گفتم:

  • میل ندارم.. میرم یه کم بخوابم..

نمیدونم با چه امیدی اینو گفتم و با چه امیدی انتظار داشتم دامون بهم احترام بذاره و بگه برو عزیزم ..

چون واقعیت چیز غیر از انتظارات من بود..

دامون دستم و محکم نگه داشت و دوباره کشید سمت خودش که اینبار پرت شدم رو مبل ..با یه دست دو طرف صورتم و نگه داشت و صورت خودش و بهم نزدیک کرد..

  • مسخره بازیات و شروع نکن.. من خوشم نمیاد هر دفعه قول و قرارمون و بهت یاد آوری کنم.. تو دیگه تو اون اتاق نمیخوابی.. مگه اینکه خودم ازت بخوام.. حالیت شد؟ به زور دستش و پس زدم و دوباره بلند شدم..

  • قراره همه چی از همین اول بسم الله زوری باشه؟ اونم بلند شد و رو به روم وایستاد..

  • زوری در کار نیست این صد دفعه… هزار بار وقت فکر کردن و تصمیم گرفتن داشتی و هر بار همین راهی که پیش روت گذاشتم و انتخاب کردی که الآن اینجایی.. پس دیگه زر مفت نزن. این سه روز آزمایش و مسافرت منم بهترین موقعیت بود که با خودت هرجور که عشقت کشید کنار بیای.. پس دیگه ناز و ادای تنگا رو بذار کنار که این یه قلم اصلاً بهت نمیاد..

حرف حساب که جواب نداشت… داشت؟ چی باید میگفتم؟ چی باید میگفتم که بی خیال این یه قلم بشه و باز منو تو خونه اش نگه داره؟ چی باید میگفتم که با شمس الدینی طرف نشم؟ دستش که رو دکمه های مانتوم نشست هراسون خودم و کشیدم عقب..

  • چی کار میکنی؟

برعکس من کاملاً خونسرد و عادی بود..

  • منم زیاد گشنه ام نیست.. حالا که خوابت میاد میخوام زودتر شروع کنم که زودترم تموم شه..

ای خدا پس اینهمه تلقین کردنا که هیچی نمیشه و تو اول و آخر مجبوری این کار و بکنی چی شد؟ چرا هیچ کدوم الآن به کمکم نمیومدن تا یه کم از اضطراب وجودم و کم کنن و این تپش های قلبم و آروم تر کنن.

دو سه تا از دکمه ها رو باز کرد و من هیچی نگفتم.. به امید اینکه این حس مزخرف لعنتی از سرم بیرون بره.. ولی نرفت.. همه خاطرات تلخی که با اون بیشرف داشتم.. جلوی چشمام رژه میرفت.. اون روزم خودش دکمه های مانتوم و باز کرد و منو برد سمت اتاقش.. الآنم دوباره داره همون وضعیت تکرار میشه و من قادر به تجربه دوباره اون شرایط سخت نبودم..

تو یه حرکت محکم زدم تخت سینه دامون و عقب عقب رفتم.. میدیدم صورتش لحظه به لحظه قرمز تر میشه و دیگه از اون خونسردی خبری نیست.. ولی هیچ کدوم از اینا واسه پذیرفتن این مسئله کافی نبود..

نمیخواستم عجز و ناتوانیم و به زبون بیارم.. ولی انگار زبونم گوش به فرمان من نبود که گفت:

  • نه.. نمیتونم.. من .. من آدمش نیستم.. بیخیال من شو!

  • دیگه داری اون روی سگم و بالا میاریا.. کاری نکن همین اول کاری بزنم ناقصت کنم.. من به همه انقدر هشدار نمیدم دختره زبون نفهم.

  • آخه بیشرف.. وجدان نداری؟ آدم نیستی؟ نمیفهمی وقتی کسی نمیخواد باهات باشه ..حق نداری طرفش بیای؟ آخه.. آخه مگه دختر کم اومده برات که صاف اومدی انگشت گذاشتی رو من بدبخت؟ چرا نمیفهمی احمق نادون؟ اونی که این وسط نیاز داره من نیستم که به قول خودت دختر کم نیومده برام.. تویی که محتاج یه سرپناه و یه جای خوابی.. که چاره اشم فقط همینه.. از اولم طی کردم ..

تو هم قبول..

  • من گه خوردم قبول کردم انقدر این خریتم و تو سرم نکوبون.. آقاجون من نمیخوام باهات بخوام ..

حتی اگه شرعی باشه.. غلط کردم از سر بی جا مکانی پا دادم به پیشنهاد مزخرفت.. برو سراغ همون آویزونایی که واسه ات سینه جر میدن.. نه منی که چشم ندارم ببینمت.. همبستر شدن که دیگه جای خود..

به محض به زبون آوردن این حرف و شعله ور شدن آتیش چشماش پشیمون شدم.. ولی دیگه دیر شده بود انگار.. دامون با حرص و غضب چند قدم عقب رفت و کیف و کوله ام و از روی مبل برداشت و پرت کرد سمتم که محکم خورد تو شکمم و افتاد زمین..

  • پس برش دار و گمشو برو بیرون از خونه من.. تقصیر تو نیستا.. تقصیر منه که دلم به حالت سوخت .

از همون اول باید تو ویلا ولت میکردم که اون گله سگ های هار هست و نیستت و نابود کنن و مثل یه تیکه دستمال جرواجر شده پرتت کنن یه گوشه و دیگه نتونی سرت و پیش کسی بلند کنی ..خوابیدن با من لیاقت میخواد.. که توی بی صفت نداری.. پس گمشو برو سراغ همونایی که لایق امثال تو ان..

نفهمیدم چرا.. نفهمیدم با چه فکر و منطقی.. دولا شدم و کوله ام و برداشتم.. شاید میخواستم یه بار دیگه غرور و عزت نفس خودم و حفظ کنم و با تمام وجودم برای نگه داشتنش بجنگم.. تا حداقل پیش خودم و پیش وجدانم شرمنده نباشم ..

  • معلومه که میرم.. بالاخره اون بیرون پیدا میشه آدمی که بدون منت و خواسته نابه جا به یکی لنگه من آواره و آس و پاس کمک کنه.. یکی که مثل تو فرصت طلب و بی وجدان نباشه.. انقدر مردونگی تو وجودش باشه که از بی کس و کاری یه دختر به نفع خودت سو استفاده نکنه..

هه.. به همین خیال باش.. ریختن برات.. برو جمعشون کن.. فقط مواظب باش رودل نکنی..

چرخیدم سمت در و با دست لرزونم بازش کردم و قبل از اینکه با هزار و یک فکر مختلف دوباره اراده ام سست بشه و بمونم  رفتم بیرون.

*

بدون اینکه بفهمم کجا دارم میرم.. در حالیکه تمام بدنم به لرز افتاده بود از سرما و اضطراب یه لحظه هم سرعتم و کم نمیکردم و همچنان به راهم ادامه میدادم..

بارونی که موقع برگشتنم به خونه دامون هنوز نم نم بود حالا دیگه کاملاً شدید شده بود و قطره های درشتش داشت لباسم و خیس میکرد و من حتی سوییشرتم هم تو خونه دامون جا گذاشته بودم..

خودم و کشیدم زیر سایه بون یه ایستگاه اتوبوش و گوشیم و از تو کیفم درآوردم.. نفس نفس میزدم و میدونستم این کار درست نیست.. میدونستم در اومدنم از خونه دامون چه عواقبی داره.. ولی بازم امید داشتم که شاید یه راه چاره دیگه پیدا بشه..

شماره ساسان و گرفتم و گوشی و گذاشتم دم گوشم.. خیره به خیابون خلوتی که گهگداری یه ماشین از توش رد میشد و نگاه متعجبی به من مینداخت و میرفت بودم که جواب داد:

  • جونم؟

بدون وقت تلف کردن تند و سریع گفتم:

  • شماره شمس الدینی و بده!

  • ستاره؟ چی شده؟ صدام و بردم بالا.. سوال نپرس از من میگم شماره شمس الدینی و بده!

  • باشه میدم ولی بگو واسه چی میخوای!

اینبار با همه عجز و درموندگیم نالیدم:

  • کارش دارم ساسان.. بده شماره لامصبو..

بالاخره کوتاه اومد و گفت:

  • خیله خب.. بنویس..

  • بگو حفظ میکنم..

شماره رو گفت و من بعد از چند بار تکرار کردن تو ذهنم گوشی و قطع کردم و بلافاصله شماره شمس الدینی و گرفتم.. نمیدونستم چی میخوام بگم و چه جوری باید منظورم و بفهمونم.. اونم وقتی همون اول باهام اتمام حجت کرده بود و گفته بود چی سرم میاد و این آقای سلبریتی ممکنه چه توقعاتی ازم داشته باشه.. ولی من داغ بودم اون موقع که قبول کردم.. فکر کردن بهش انقدر سخت نبود!

  • بله؟

با شنیدن صدای خشک و جدیش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

  • ستاره ام!

مکثی کرد و گفت:

  • واسه چی به من زنگ زدی؟ کاری داشتی به ساسان میگفتی دیگه.. ببین میتونی گند بزنی به همه چی یا نه..

  • زنگ زدم بگم که.. من.. من نمیتونم.

چی؟

شنید چی گفتم و این چی فقط جنبه تهدید داشت..

  • این.. این یارو.. خواسته هاش داره میزنه بالا. از عهده من بر نمیاد.. زند.. زندگیم به گه کشیده میشه ..

صداش اینبار عصبانی و پر از خشم بود وقتی گفت:

  • حالا که همه چی خوب پیش رفته.. حالا که تو خونه اون عوضی هستی و میتونی خیلی راحت ما رو به هدفمون برسونی این شر و ورا چیه که تحویل من میدی دختره پتیاره؟

  • خیلی راحت؟ راحته که هر موقع اون اراده کنه در اختیارش باشی؟ شاید واسه تو راحت باشه واسه من نیست..

  • ببند دهنتــــــــــــــو.. تو از همون اول این چیزا رو میدونستی.. بهت گفته بودم نباید ادای دخترای مثلاً پاکدامن و دربیاری چون این دخترا تو خط فکری یارو اصلااصلاً جا ندارن.. فکر کردی دارم دروغ میگم که قبول کردی و رفتی حالا که دیدی حرفم راست در اومده به گه خوردن افتادی؟

میدونستم.. همه اینا رو میدونستم ولی نمیشد منظورم و با حرف بهش حالی کنم.. واسه اون اصلااصلاً اهمیت نداشت که من تو چه حال و شرایطی ام.. فقط به فکر پیش رفتن نقشه اش بود..

آب دهنم و قورت دادم و نمیدونم با چه امیدی گفتم:

  • اگه.. اگه من همین الآن.. پشیمون بشم و .. دیگه نخوام ادامه بدم.. چی میشه؟

صدای نفس های پر حرصش و از تو گوشی میشنیدم.. ولی وقتی حرف میزد خیلی خونسرد بود..

  • هیچی! همین الآن پولی که بابت این کار بهت دادیم و به اضافه هزینه ای که بابت نقشه اون شب خرج کردیم و ضرر این چند روز و گند زدن به نقشه امون و میاری میذاریی جلوم.. وگرنه فردا صبح اول وقت سفته ها رو میذارم اجرا و یه گزارش کامل از این چند روز و اینکه کجا بودی و چیکار کردی

میبرم میذارم کف دست ننه ات.. تا بفهمی طرف حسابت کیه و دفعه دیگه اگه گذرت سمت من افتاد فکر بچه بازی به سرت نزنه..

تماس قطع شد و من دهن نیمه باز مونده ام و که آماده بود برای زدن حرف بستم.. هرچند که چیزی هم نداشتم تا بگم.. میگفتم باشه همین الآن میرم این پولی که میگی رو میارم؟

حتی تصورشم غیر ممکن بود که من برم خونه امون و اون پول و از مامانم پس بگیرم.. امیدی که امروز تو نگاهش دیدم و نشونه از بین رفتن یکی از غم و دردای زندگیش بود.. انقدر حالم و خوب کرد که تلخی و سختی این کار برام کمرنگ شد.. ولی با فکر چند ساعت بعدی و لحظه هایی که میخواستم تو اون خونه داشته باشم.. حتی اون نگاه مادرمم از بین رفت.

دوباره راه افتادم و شروع کردم زیر بارون قدم زدن.. مسلماً چاره ای جز برگشتن به خونه دامون برام نمونده بود ولی من حتی نمیدونستم کجام و چه جوری باید برگردم ..یعنی باید بهش زنگ میزدم که بیاد دنبالم؟ که بعدش بریم خونه و این رابطه منزجر کننده شروع بشه؟ کار من چه فرقی داشت با تن فروشی؟

کدومش برام با ارزش تر بود؟ سلامتی و خوشحالی مادرم.. یا پاکی و نجابت خودم؟ من از اول این کار و با این هدف قبول کردم.. که بتونم یه قدم بردارم برای خانواده ام.. خانواده ای که هفت سال از خودشون و آبروشون به خاطر من گذشته بودن و داشتن چوب اشتباهاتم و میخوردن.. حالا نوبت من بود که یه کم از خودم بزنم تا بلکه یه درصد از اونهمه غم و درد که رو دوششون بود کم بشه..

گوشیم که هنوز تو دستم بود لرزید.. نگاهی به صفحه اش انداختم و پوزخندی رو لبم نشست.. دامون بود.. احتمالا اونم پشیمون بود که منو همینجوری ول کرده و رفته .. الآنم زنگ زده تا یادآوری کنه دست اونم چند برگ سفته دارم که میتونه راحت بذارتش اجرا ..

همه دنیا و کائنات دست به دست هم داده بودن که من از روح و روان و وجودم بگذرم.. یعنی تاوان گناه هفت سال پیش من.. انقدر سنگین بود؟

انقدر گوشی و همونجا جلوی صورتم نگه داشتم که تماس قطع شد.. دوباره خودم و کشیدم زیر سایه بون یه مغازه و اینبار به شماره شمس الدینی اس ام اس فرستادم قبل از اینکه بخواد اسباب بدبخت شدن و بی آبرو شدن دوباره ام پیش خانواده ام فراهم کنه..

«نمیخواد سفته ها رو بذاری اجرا.. کارم و تا آخر انجام میدم..»

هرچند که احتیاجی به این اس ام اس نبود و شک نداشت که من گزینه دیگه ای پیش روم ندارم ..

خواستم خودم شماره دامون و بگیرم که دوباره زنگ زد.. تماس و وصل کردم و گوشی گذاشتم دم گوشم ولی هیچی نگفتم تا اینکه صدای بلند و عصبیش به گوشم خورد:

  • الــــــــــو؟ کجایی تـــــــــو؟ لال شدی الحمدالله؟ جواب بـــــــــــده؟

  • تو خیابون..

انگار صدای ضعیف و بی روح و گرفته ام متعجبش کرد و بعد از مکثی چند ثانیه ای گفت:

  • کدوم خیابون؟

  • نمی دونم!

  • یعنی چی نمی دونم.. دور و برت و نگاه کن ببین اسم خیابون و ننوشته..

نگاهم و چرخوندم و کنار از چراغا چشمم به اسم خیابون گفت و به محض به زبون آوردنش صدای فریاد پر از خشم دامون بلند شد:

  • اونجا چه غلطی می کنی تـــــــــو؟

اصلاً فرصت نداد که بگم خودمم نمی دونم چه جوری سر از اینجا درآوردم و بلافاصله گفت:

  • همونجا بمون از جاتم تکون نخور تا بیام.. شنیدی چی گفتم یا نــــــــــه؟

تماس و قطع کرد و من همونجا به تکیه به در شیشه ای مغازه وایستادم.. ولی هنوز یک دقیقه ای هم نگذشته بود که در مغازه باز شد و فروشنده اش اومد بیرون..

  • خانوم لطف کن اینجا واینستا.. واسه من شر میشه.. حوصله دردسرم ندارم.. برو تو خیابون وایستا الآن یکی یکی سر می رسن نگران نباش ..

نمی فهمیدم چی داره میگه.. منظورش چی بود؟ شاید اگه حال نرمال همیشگیم و داشتم الآن به خاطر این طرز حرف زدن  و رفتارش به سبک خودم حالش و میگرفتم.. ولی الآن انقدر از همه چیز خالی و بی انگیزه بودم که فقط نگاهش کردم و اونم حین رفتن دوباره تو مغازه اش با کلافگی گفت:

  • بفروشم اینجا رو برم از این خیابون راحت شم.. هر شب یه بساط داریم اینجا!

بی حوصله و بی هدف راه افتادم.. با اینکه بارون و لباسای خیسم لحظه به لحظه داشت دمای بدنم و کمتر میکرد و لرزش اندام های داخلی و خارجیم و بیشتر.. ولی انگار خدا وایستادن زیر یه سقفم برام زیاد میدید که مجبور بودم زیر آسمون و بارون خودش به راهم ادامه بدم..

هنوز دو سه قدم بیشتر برنداشته بودم که با توقف یه ماشین کنارم و حرفایی که راننده با نهایت خونسردی به زبون میاورد.. فهمیدم علت اونهمه عصبانیت دامون و صاحب اون مغازه چی بود..

به طور قطع این خیابون مختص همین کارا بود و من چیزی ازش نمیدونستم.. ولی الآن باید جواب این راننده رو چی میدادم؟ میگفتم برو.. من این کاره نیستم؟ پس چند دقیقه دیگه که میخواستم سوار ماشین دامون بشم و برم چی؟ مگه اون فرق میکرد با اینکار؟ فرقش فقط یه صیغه بود.. همین.. که اونم به راحتی خوندنش فسخ میشه من بدون سیاه شدن شناسنامه ام.. میشم یه زن متاهلی که چندین بار رابطه داشته.. دیگه چی می موند از آینده برای شادی و خوشبختی من.. هیچی! تو زندگی من ..

دیگه آینده ای نیست.. دیگه امیدی نیست.. دیگه انگیزه ای نیست ..

×××××

تا ده دقیقه بعد از رفتنش.. عین دیوونه ها طول و عرض خونه رو راه میرفتم و فقط زیر لب از خودم می پرسیدم:

– رفت؟

هنوز باورم نمیشد که انقدر راحت ول کرد و رفت.. همیشه فکر میکردم خیلی بیشتر از این حرفا محتاج منه و هرکاری هم که باهاش بکنم همچین سرپناهی که براش درست کردم و ول نمیکنه و بره. خیلیا آرزوشون بود همخوابگی و همخونه شدن با من.. ولی من به هیچکس انقدر رو نمیدادم.. این دختره دیگه شورشو درآورده بود..

نمیدونم چرا انتظار بیخود داشتم و فکر میکردم به دو دقیقه نرسیده برمیگرده.. با نگاهی به ساعت که نشون میداد نزدیک یه ربع از رفتنش گذشته سریع سوییچ و برداشتم و رفتم بیرون.

نگرانش بودم؟ نه.. اون لحظه هم فقط داشتم به خودم فکر میکردم.. من اینهمه وقت صرف نکرده بودم که حالا خیلی راحت ول کنه و بره.. پس تکلیف اون سفته ها چی میشه.. تکلیف صیغه سه ماهه ای که هنوز یه ساعتم ازش نمیگذره چی میشه؟

شاید بی انصافی بود و اون سفته ها رو برای چیز دیگه ای گرفته بودم.. ولی اگه میخواست به این مسخره بازی هاش ادامه بده مجبور بودم به عنوان تهدید ازشون استفاده کنم.

با ماشین که از پارکینگ رفتم بیرون تازه متوجه شدت بارونی که در حال باریدن بود شدم.. دختره احمق کله خراب ..تو این بارون کجا رفته بود؟ تا خودش و به مریضی و کشتن نمیداد آروم نمیگرفت. وقتی یکی دو تا از خیابونای اطراف و دور زدم و پیداش نکردم گوشیم و درآوردم و شماره اشو گرفتم ..

جواب نداد.. دیگه داشتم عصبانی میشدم و کنترل خشمم از عهده ام خارج شده بود.

این دختره باید میفهمید که من تو زندگیم فقط یه چیزی و یه نفر و نتونستم به دست بیارم و از اون موقع تا حالا.. هرکاری کردم و هر تلاشی کردم نتیجه داده.. حالا اجازه نمیدادم یه دختری که اصلاً معلوم نیست چی میخواد و هدفش چیه منو بپیچونه..

عشقم و به دست نیاوردم درست.. خانواده ام دل خوشی ازم ندارن اونم درست ..ولی بقیه حق ندارن به من پشت کنن.. من دامون پیرانم.. بازیگری که تو خیابون راه بره.. زن و مرد و پیر و جوون از سر و کولش بالا میرن واسه عکس انداختن و امضا گرفتن.. من باید خودم و به هرکسی که نتونست موفقیت منو ببینه ثابت کنم.. چه تو بازیگری.. چه تو بیزینس.. چه تو روابطم با دخترا..

شماره اشو که برای دومین بار گرفتم جواب داد و من به روم نیاوردم ولی یه نفس راحت کشیدم.. اما وقتی اسم خیابونی که توش بود و به زبون آورد داغ کردم..

دختره عوضی اونجا رفته بود چیکار؟ یکی از خیابونای همین دور و بر که معروف بود به فساد و فحشا ..

هرکی میخواست یه زن جور کنه واسه کثافت کاری هاش میرفت اونجا.. محال ممکنه کسی تو تهران باشه و این خیابون و نشناسه ..

حتی اگه بچه پایین شهر باشه.. پس این دختره هم میدونست و با پای خودش رفته.. من یه دماری از روزگارش دربیارم که بفهمه با کی طرفه..

تو اولین دور برگردون دور زدم و پام و گذاشتم رو گاز.. به اون خیابون که رسیدم.. با دیدنش که داشت آروم آروم زیر بارون راه میرفت.. بی اختیار نفس راحتی کشیدم.. خوشبختانه اون شب بارونی بود و خیابون مثل شبای دیگه شلوغ نبود.. وگرنه مطمئناً تا الآن از چنگم در رفته بود..

ماشین و کنارش نگه داشتم و شیشه رو کشیدم پایین ..قیافه اش که مثل موش آب کشیده شده بودحرصم و بیشتر کرد.. یعنی چیزی که قرار بود تو خونه من تجربه اش کنه از این وضعیت بدتر بود؟ – بیا بتمرگ تو ماشین..

با صدای نسبتاً بلندم یه لحظه از جا پرید و سرش و به سمتم چرخوند.. برای اولین بار حس کردم که تو نگاهش دیگه اون توله شیر آماده حمله رو نمی بینم.. نگاهش تاریک بود و خسته.. با اینکه خودش بهم آدرس داده بود که برم سراغش ولی هنوز تردید و تو نگاهش می دیدم و این کلافه ام می کرد.

ولی بالاخره قبل از بلند شدن فریاد دومم قدم هاش و به سمت ماشین هدایت کرد و نشست..

من زل زده بودم به نیمرخش و اون حتی برنمیگشت کوچکترین نگاهی به من بندازه ..تو ذهنم بود که وقتی پیداش کردم تو همون لحظه اول دمار از روزگارش دربیارم تا دیگه از این غلطا نکنه و من و تو کوچه و خیابون دنبال خودش راه نندازه.. ولی الآن که میدیدمش انقدر در نظرم حقیر بیچاره میومد که داد و بیداد کردن منم دردی و دوا نمیکرد و شاید اصلاً صدام و نمیشنید.. بهتر بود صبر کنم تا وقتی برسیم خونه و یه جور دیگه حالیش کنم.

با دیدن چونه لرزونش و رنگ صورتش که به سفیدی میزد سرم و به دو طرف تکون دادم و بعد از روشن کردن بخاری ماشین حرکت کردم ..امشب دیگه از رحم و مروت و صبر و گذشت خبری نبود ..

باید گربه رو دم حجله میکشتم تا بفهمه با قهر کردن و رفتن.. نمیتونه نظر منو عوض کنه.

*

جلوتر از من رفت تو خونه.. ولی همونجا رو راهروی ورودی وایستاد و از جاش تکون نخورد در و بستم و رفتم سمتش.. گوشه مانتوی خیسش و گرفتم و پرتش کردم وسط هال..

تعادلش و حفظ کرد و برگشت طرفم ..

  • حالا دیگه گز کردن تو اون خیابون و لاس زدن با لاشی های هرزه رو ترجیح میدی به خوابیدن با مــــــــن آره؟ یعنی اونا واسه ات بهترن تا مــــــن؟

بازم هیچی نمی گفت.. ساکت و صامت داشت نگاهم می کرد.. من این لحظه اون توله شیر و می خواستم تا بتونم اژدهای وجودم و برای مقابله کردن باهاش بفرستم.. این موش آب کشیده برای مهار شدن احتیاجی به اژدها نداشت.. اراده می کردم تو مشتم بود..

  • خیلی بهت آسون گرفتم یابو برت داشت.. از این به بعد می دونم چیکار کنم باهات..

رفتم طرفش که دوباره عقب عقب رفت.. نه.. این مثل اینکه هنوز نفهمیده بود قضیه چقدر جدیه.. باید روشنش می کردم..

یقه مانتوشو تو مشتم گرفتم و کشیدمش سمت خودم..

  • با پسر پیغمبر طرف نیستی بچه جون.. من نیاز دارم.. می فهمی؟ تو نباشی یکی دیگه.. ولی اگه بخوام با یکی دیگه باشم تو دیگه جات اینجا نیست.. محکم تکونش دادم و داد زدم:

  • حالیته چی می گـــــــــــــــــم؟ واسه همین صیغه ام شدی ..پس عین بدبختای محتاج دلسوزی به من نگاه نکــــــــــن.

یقه اش و ول کردم و مشغول باز کردن دکمه هاش شدم. اینبار انگار کوتاه اومد که دیگه وحشی بازی درنمیاورد.. ولی داشت می لرزید.. نمیدونم از سرما بود یا ترس.. هرچند که اهمیتی هم نداشت.. من فقط به فکر خاموش کردن آتیش درونم بودم.. آتیشی که چند روز به امید این لحظه خاموشش نکردم و حال وقتش بود..

تا وقتی شال و مانتو و حتی بولیزش و درآوردم هیچی نگفت.. فقط نگاه خمار و بی روحش و دوختهبود به یقه پیراهنم.. حالش مثل کسایی شده بود که دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت.. منی که بازیگر بودم و باید برای نقش های مختلف حس میگرفتم.. این نگاه و خیلی خوب درک میکردم.. ولی اون لحظه وقتی برای فکر کردن بهش نداشتم.. چون تهش میرسید به عذاب وجدان!

لباساش و درآوردم و دستم و به تن خیس از بارون و یخزده اش رسوندم و با حرکت و بازی انگشتام روی پوستش سعی کردم حسش و زنده کنم.. به هر حال اونم تو وجودش نیازهایی داشت و نمیتونست انکارش کنه.. فقط هنوز با خودش کنار نیومده بود..

لرزشش بیشتر شد و حس کردم اینبار از استرسه.. با لحن آرومی تو گوشش زمزمه کردم:

  • نترس.. بهت لطف میکنم و امشب بهت سخت نمی گیرم.. فقط خودت و بسپر به من.. لذتش میچربه به ترس و درد! تضمینشم با خودم.

نفهمیدم چی شد که یهو بدنش شل شد و اگه محکم نگهش نمی داشتم پخش زمین میشد.. فکر کردم از حال رفته.. ولی چشماش هنوز نیمه باز بود و لبای لرزونش و فقط به اندازه گفتن یه کلمه تکون داد:

  • سردمه..

خیره به لباش که بدجوری داشت هورمون های بدنم و بالا و پایین می کرد لب زدم:

  • گرمت می کنم..

همونطور که محکم نگهش داشته بودم که نیفته سرم و بردم جلو و لباش و برای اولین بار خیلی نرم و سبک شکار کردم ..با اینکه ثابت بود و همکاری نمیکرد.. با اینکه شاید سایز لباش نصف دخترای دیگه که باهاشون وقت می گذروندم و کلی پول بابت تزریق ژل داده بودن نبود.. ولی بازم داشت حرارت بدنم و بالا میبرد..

من این رابطه رو ریسکی انتخاب کرده بودم.. وقت گذروندن با کسی که سر و شکلش فرق داره با بقیه ..

ولی الآن میدیدم داره نتیجه میده.

دستام و گذاشتم رو پهلو هاش و تن برهنه و نم دارش و بلند کردم.. دختره خیلی بی دست و پا بود و شایدم رغبتی واسه این رابطه نداشت که هیچ کاری و خودش انجام نمیداد..

آخر خودم دست به کار شدم.. لبام و از رو لبش برداشتم و خیره به صورتش که حالا بالا تر از صورت من قرار گرفته بود گفتم:

  • وقتی اینجوری بغلت می کنم پاهات و دور کمرم حلقه کن وگرنه جفتمون کله پا می شیم..

میخواستم با شوخی یه کم از اون حالت سرد و یخی درش بیارم.. ولی فقط عین ربات کاری که ازش خواستم و انجام داد و منم حین رفتن سمت اتاق خوابم مشغول بوسیدن تنش شدم ..

علت اینهمه سردی رفتارش و نمی فهمیدم اونم وقتی خودش گفت که دختر نیست و قبلاً رابطه داشته.. الآنم که به من محرم بود ..هیچ کار خلاف شرع و قانونی نمی خواستیم انجام بدیم.. فقط یه رابطه از سر نیاز بود و بدون احساس عاطفی.. مثل رابطه اکثر آدما.. دیگه اون دوران که زن و مرد تا قبل از ازدواج سمت همدیگه نمیومدن تموم شده بود.. پس باید خودش و وفق میداد با شرایط.

انداختمش رو تخت و بدون اینکه فرصت تکون خوردن بهش بدم خودمم خوابیدم روش.. ولی سنگینیم و رو دستام نگه داشتم چون بدن لاغرش از پس وزن من بر نمی اومد.

دمای بدنش هنوز نرمال نشده بود.. لبام و به پوست گردنش چسبوندم و سعی کردم با بوسه های ریز تا قسمت بالای سینه اش پیش رفتم.. هر دختر دیگه ای بود تا الآن و این جای کار هزار بار پیچ و تاب خورده بود و انواع و اقسام صداها رو از خودش در میاورد که مثلاً منو تحریک کنه.. دیگه نمی دونستن این رفتارا رو همه مردا جواب نمی ده و شاید بعضیا.. همین سکوت و کم حرفی رو ترجیح می دادن!! با دو تا دستام بندای سوتینش و گرفتم تا از سرشونه پایین بکشمش که بالاخره یه صدایی ازش دراومد.. اونم صدای حبس شدن نفسش بود ..

با اکراه دل کندم از بوسیدن تنش و سرم و بلند کردم.. تو چشمای خمارش ترس و به وضوح می دیدم ..

ولی دیگه تو این مرحله با این حجم از آدرنالینی که تو وجودم جمع شده بود و داشت به آتیشم می کشید.. نمی تونستم جلوی خودم و بگیرم و با دلش راه بیام ..

از طرفی هم بالاخره یه روز باید این اتفاق می افتاد و ترسش می ریخت.. ولی برای اینکه یه کم خیالش و راحت کنم گفتم:

  • اذیتت نمی کنم ..

خودم و کشیدم بالا و سرم و به گوشش نزدیک کردم.. گاز آرومی از لاله گوشش گرفتم و زمزمه وار ادامه دادم:

  • با اینکه خیلی از دستت عصبانیم.. ولی کاری نمی کنم برات سخت بشه ..

زل زدم به صورتش و نگاهش که تو چشمام نشست چشمکی به روش زدم:

  • البته فعلاً!

یه رشته از موهاش که رو صورتش افتاده بود و تلاشی برای کنار زدنش نمی کرد و گذاشتم پشت گوشش و خیره به لباش دوباره سرم و بردم جلو..

اینبار با شدت و هوس و نیاز بیشتر ..به امید اینکه بتونم لذت واقعی این رابطه رو به این مجسمه سرد و بی حس و حرکت هم بچشونم..

به خودم اطمینان داشتم.. من دامون پیران بودم.. محال بود بعد از یکی دو بار که ترسش ریخت وباهاش کنار اومد.. لذتی از این رابطه نبره.. اون موقع به حس و حال امشبش می خندید و حسرت میخورد که چرا هیچ تلاشی نکرد برای بیشتر لذت بردن!

×××××

با صدای زنگ و ویبره گوشی چشمام و باز کردم ولی به محض تکون خوردن تخت که نشونه بیدار شدن دامون بود دوباره چشمام و بستم..

اگه زودتر بیدار میشدم بلند میشدم میرفتم تو اتاق خودم میخوابیدم.. ولی الآن دیگه نمیشد.. دیشب اصلاً نفهمیده بودم کی خوابم برده.. برعکس چیزی که فکر میکردم.. یه سره تا صبح خوابیده بودم و این یه کم عجیب بود..

صدای خوابالوی دامون که گوشیش و جواب میداد به گوشم خورد:

  • چی میگی علی سر صبحی؟

  • نه یادم نرفته دیشب گفتم که میام.. ولی این وقت صبح مرتیکه؟

  • حالا نمیشد دیرتر قرار بذاری؟ کدوم الاغی این ساعت مصاحبه میکنه؟ پتویی که رو جفتمون بود و کنار زد و از تکون خوردن تخت فهمیدم بلند شده..

  • خیله خب تا 20 مین دیگه راه میفتم.. فعلاً!

منتظر بودم صدای قدم هاش که از اتاق خارج میشد و بشنوم.. ولی یه کم بعد سایه اش افتاد روم ومن تمام تلاشم این بود که پلکام تکون نخوره چون به هیچ وجه دلم نمیخواست باهاش چشم تو چشمبشم.

دستش نشست رو پتو که از روم کنار رفته بود و تا روی شونه هام کشید بالا.. نمیدونم درست حس کردم یا نه.. ولی انگار پشت دستش رو موهام به شکل نوازشگونه حرکت کرد و بعد از اتاق رفت بیرون ..

نمیدونم شایدم اشتباه حس کردم .

صدای دوش حموم که به گوشم خورد خواستم بلند شم برم تو اتاق و درم از تو قفل کنم.. ولی چشمام دوباره گرم شده بود و ترجیح میدادم تا رفتن دامون همونجا بمونم.

هرچیزی که نباید میشد و ازش فرار میکردم دیشب اتفاق افتاد و دیگه لزومی برای مخفی کردن خودم نبود.. از این به بعد باید به فکر پیشرفت هرچه سریع تر نقشه ام باشم تا بلکه بتونم این وضع و زودتر تموم کنم و آروم بگیرم. البته اگه بشه این لجبازی های ذاتیم و کنار بذارم.

هرکاری کردم دیگه خوابم نبرد. دامون که از حموم اومد و لباساش و پوشید و رفت.. بالاخره چشمام و باز کردم و به پشت رو تخت دراز کشیدم.. صحنه های دیشب از جلوی چشمم کنار نمیرفت..

با اینکه کار دامون نامردی بود.. اونم وقتی حال روحی مساعدی برای شروع یه رابطی جنسی نداشتم ..

ولی.. ولی نمیتونستم انکار کنم که رابطه دیشب.. زمین تا آسمون با چیزی که درباره اش فکر میکردم فرق داشت. چیزی که قبلاً تجربه اش کرده بودم.

رابطه ام با شهریار.. با میل و اراده خودم بود و تمام عشق و احساسم و پاش گذاشته بودم.. ولی هیچ لذتی ازش نبردم.. شهریار چشماش و بسته بود و بی اهمیت به اینکه بار اولمه چنان خودش و به من میکوبید که تا چند روز درست و حسابی نمیتونستم راه برم. بعدشم که مثل خرس تا صبح رو شکمم خوابید و خرناس کشید.

ولی دامون.. حواسش بود انگار.. طبق حرفی که خودش زد.. بهم سخت نگرفت.. میفهمیدم که دارهخودش و کنترل میکنه تا از خود بیخود نشه.. به محض جمع شدن چهره ام از درد جزیی سریعمیپرسید دردت اومد؟ هرچند که هیچ جوابی از من نمیگرفت ولی بیشتر مراعات میکرد .

بعد از تموم شدنشم.. البته با زور و دیکتاتور بازی خودش از پشت بغلم کرد و مشغول ناز و نوازشم شد ..

فکر میکردم داره آماده ام میکنه برای یه رابطه دیگه.. ولی قاطی همون نوازشا خوابم برد تا همین الآن.

درسته که بازم هیچ لذتی نبود و انقدر فکر و خیال مختلف تو سرم داشتم که نمیتونستم با بیخیالی دل بدم به اون رابطه ای که شاید برای خیلی از دخترای این شهر وکشور آرزو باشه.. ولی حداقلش این بود که به اندازه اولین رابطه ام اذیت نشدم و اون ترس ناشناخته ای که تو وجودم داشتم ریخت.

از رو تخت بلند شدم و راه افتادم سمت حموم.. از همه اینا گذشته.. خدا خدا میکردم که دامون نخواد هر شب این بساط و پیاده کنه.. چون دیگه اون موقع هیچ توانی برای من نمی موند تا بخوام به پیش بردن نقشه شمس الدینی فکر کنم.. نقشه ای که اصلاً نمیدونستم چه جوری باید به سرانجام برسونمش.. یعنی ممکن بود دامون به من اعتماد کنه و بخواد اصلی ترین مسائل کاریش و باهام درمیون بذاره؟

تا وقتی اینجوری مثل سگ وگربه به جون هم میفتادیم نه.. پس باید به زورم که شده.. بهش نزدیک تر بشم و راه حرف زدن و درد و دل کردن و باز کنم ..

از حموم که اومدم دیدم گوشیم داره زنگ میخوره.. دامون بود! تو موقعیت دیگه محال بود جواب بدم ..

اونم وقتی دیشب.. تقریباً به زور خواسته اش و پیش برد.. ولی الآن که دیگه چیزی از ستاره باقی نمونده بود .. باید جوابش و میدادم..

  • بله؟

  • ببین.. میتونی یه ساعت بری بیرون واسه خودت بچرخی؟ یه مستخدم میخواد بیاد خونه رو تمیزکنه.. یه کم فضوله تو رو اونجا نبینه بهتره..

یه جوری عادی و معمولی حرف میزد که انگار نه انگار هیچ اتفاقی بین ما افتاده.. نمیدونستم باید از این لحنش عصبی بشم یا منم مثل خودش راحت بگیرم و بیخیال باشم؟ ترجیح دادم گزینه دوم و انتخاب کنم و گفتم:

  • اوکی..

خواستم قطع کنم که گفت:

  • چیزی خوردی؟

جوابی ندادم که خودش گفت:

  • قبل از رفتنت یه چیز بخور حتماً رنگ و روت پریده بود صبح..

  • هه! چیه حالا که کارت و کردی پشیمون شدی و عذاب وجدان گرفتی؟ بلند خندید و حرصم و بیشتر کرد..

  • نه عزیزم! بیشتر به خاطر خودم میگم.. چون بدم میاد یکی وسط کار از حال بره.. همه لذتش میپره میدونی؟ به هرحال میگن پیشگیری بهتر از درمانه.. من دیگه برم.. فعلاً!

هرچی دلش خواست گفت و بدون اینکه به من مهلتی برای حرف زدن بده قطع کرد.. بیشعور نفهم میدونست اگه فرصت بده میشورمش و میذارمش یه گوشه که خشک بشه واسه همین سریع قطع میکنه که به اون لحظه نرسه.. من چه جوری باید با این آدم از دماغ فیلم افتاده اعصاب خورد کن صمیمی و نزدیک بشم؟

*

یه ساعتی میشد که تو پارک نشسته بودم و دیگه کم کم میخواستم برم خونه.. چون سرمای زیر بارون موندن دیشب هنوز تو جونم بود و تیر کشیدن گهگاه دلمم اعصابم و خورد کرده بود..

ولی با زنگ خوردن گوشیم و دیدن اسم شفق سرجام موندم و نگاه کلافه ام و به دور و برم دوختم برای پیدا کردن راهی واسه پیچوندنش..

ولی هیچ راهی نبود.. صد در صد آمارم و از مامانم گرفته بود و جواب ندادنم ته تهش فقط باعث نگرانی مامانم میشد.. برای همین با بی میلی جواب دادم:

  • بله؟

  • الو؟ ستاره سلام.. خوبی؟ صداش گرفته بود به نظرم..

  • سلام.. بد نیستم.. تو خوبی؟ پوزخندی زد و گفت:

  • عالی ام!

چیزی به ذهنم نمیرسید که در جوابش بگم تا اینکه خودش گفت:

  • خاله میگفت کرج کار میکنی آره؟

  • آره یه چند روزیه!

  • نامرد میذاشتی یه کم میدیدمت بعد.. دوباره من و گذاشتی رفتی که چی؟

ابروهام پرید بالا.. این دختر امروز یه چیزش شده بود.. این از حرفایی که میزد اینم از بغضی که کلاً توصداش حس میشد..

  • طوری شده شفق؟

  • میخوام ببینمت.. یه کم باهات حرف بزنم.. نمیشه چند ساعت مرخصی بگیری؟ اصلاً آدرس بده من میام اونجا که همو ببینیم.

ضربه ای به پیشونیم زدم.. فقط همینم مونده بود.. دختره انقدر پایه بود که میخواست واسه دیدنم تا کرج بیاد حالا چه جوری باید می پیچوندمش؟

  • نه.. چیزه.. من.. الآن تهرانم! یعنی.. چون مسئول خریدشونم هستم.. بعضی وقتا میفرستنم تهران که خرید کنم و برگردم..

  • اینکه خیلی خوبه.. وقت داری یه ساعت باهم ناهار بخوریم؟

انقدر درمونده بود صداش که چاره ای جز قبول کردن برام نمونده بود.. هرچند که میدونستم کلی دروغم باید برای این سرهم کنم..

  • باشه.. کجا بیام؟

×××××

..ما به هم محتاجیم مثل دیوونه به خواب..

..مثل گندم به زمین مثل شوره زار به آب..

..ما به هم محتاجیم ما به هم محتاجیم..

..ما به هم محتاجیم مثل ماه به آدما..

..مثل ماهیا به آب مثل آدم به حوا..

..ما به هم محتاجیم ما به هم محتاجیم..

بعد از مصاحبه ای که کلی سوال چرت و پرت و بی پایه و اساس پرسید .. بعد از کلی غر زدن سر علی بابت این قرار مسخره سوار ماشین شده بودم و داشتم برمیگشتم سمت خونه.. به هوای فکر کردن و غرق شدن تو گذشته آهنگ پلی کرده بودم.. چون این آهنگ محبوب اون روزای تلخم بود.. ولی فکرم اصلاً سمت گلچهره نمیرفت.. چون انگار همه هوش و حواسم معطوف رابطه دیشبم با ستاره بود..

..دستامون از هم اگه دور بمونه شب شیشه ای دیگه نمیشکنه..

..از تو این شیشه ای همیشگی خورشید مقوایی سر میزنه..

..به عزای دوری دستای ما کوچه ها ساکت و بی صدا میشن..

..بوی رخوت همه جا رو میگیره همه درها به غربت وا میشن..

..جاده هامون که به خورشید میرسن مثل تاریکی بی انتها میشن..

درسته دختر نبود.. ولی.. رابطه دیشب مثل هیچ کدوم از روابطی که با کسای دیگه.. که اونا هم دختر نبودن داشتم نبود.. نمیدونم چرا.. ولی حس میکردم ستاره داره مثل کسی که اولین بارشه درد میکشه .

همونم باعث شد خودم و حواس جمع نگه دارم و از هول حلیم دختره بدبخت و آش و لاش نکنم.

اتفاق دیشب.. اصلاً اون چیزی نبود که فکرش و میکردم.. ستاره حتی یه درصد از وحشی بازی هایی که به طور معمول تو رفتارش هست و نشون نداد. شاید منتظر همچین حرکتی ازش بودم ولی خب ..

نمیتونم منکر این بشم که از سک. س دیشب.. جور دیگه ای لذت بردم.. یه جور خاص!

..ما به هم محتاجیم مثل دیوونه به خواب..

..مثل گندم به زمین مثل شوره زار به آب..

..ما به هم محتاجیم ما به هم محتاجیم..

با شنیدن صدای موبایلم آهنگ و قطع کردم و نگاهی به صفحه اش انداختم.. مرتضی بود.. پسرِ عمه کوچیکم.. تنها عضو از خانواده و فامیلم که همچنان دور از چشم بقیه باهام در ارتباط بود.. خبر ازدواج مجدد گلچهره هم مرتضی بهم داد و من نمیدونستم باید ازش ممنون باشم.. یا سرش و از تنش جدا کنم..

معمولاً واسه احوالپرسی زنگ نمیزد و هرموقع تماس گرفته بود یه خبری برام داشت.. برای همین معطل نکردم و جواب دادم:

  • بله؟

  • سلام داداش دامون.. خوبی؟

  • مرسی مرتضی.. تو خوبی؟ چه خبرا!

  • خبر که والا.. زیاده.. کدومش و میخوای بشنوی؟

لحنش مثل همیشه شوخ و شنگ نبود.. همینم نگرانم کرد..

  • همون خبری که به خاطرش زنگ زدی و بگو..

  • راستش.. نمیخوام نگرانت کنما.. ولی خودت میدونی که.. با رفتارای زن دایی و بقیه که تو رو کلاکلاً گذاشتن کنار موافق نیستم ..

  • آره مرتضی آره.. میدونم اینا رو.. بگو چی شده؟

  • دایی یه کم حالش بد شده! بردنش بیمارستان.. البته الآن خونه اس شکر خدا خطر رفع شده.. با همون جمله اولش محکم زدم رو ترمز و ماشین و کشیدم کنار خیابون.. تمام تنم یخ کرد و دستام به لرزش افتاد و سرم نبض گرفت..

  • مرتضی عین آدم بگو چی شده؟ بابام حالش خوبه؟

  • ای بابا گفتم که نگران نباش.. چیزی نبوده فقط یه کم فشارش رفته بالا.. الآن خوبه.. یعنی.. مثل قبله دیگه.. بردنش خونه.

نگاهی به ساعت انداختم و بدون فکر ماشین و به سمت خونه بابام به حرکت درآوردم..

  • باشه.. مرسی گفتی.. فعلاً!

  • دامون.. پا نشی بریا.. الآن اوضاع خونه تون زیاد میزون نیست.. میترسم یه وقت..

تماس و قطع کردم چون دلم نمیخواست با حرفاش من و از تصمیمی که گرفتم منصرف کنه.. درسته که سعی میکردم طبق خواسته خودشون ازشون دور باشم.. ولی اون برای وقتایی بود که از طریق همین مرتضی میفهمیدم حالشون نسبتاً خوبه و مشکلی ندارن.. نه الآن!

پسرشون نشد اون چیزی که همیشه از خدا میخواستن.. ولی این مشکلات و اتفاقاتی که افتاده بود ..

نمیتونست اسم منو از شناسنامه اشون پاک کنه.. اینو باید همه میفهمیدن.

×××××

رو به روی شفق تو رستورانی که آدرس داده بود نشسته بودم و زل زده بود به چهره ماتم زده اش که هر از گاهی هم یه اشک از چشماش سر میخورد پایین..

نچ کلافه ای گفتم و نگاهم و گرفتم.. من انقدر بدبختی و مصبت تو زندگیم داشتم که دیگه حرفی برای آروم کردن و دلداری دادن به یه نفر دیگه پیدا نکنم.. اونم وقتی اصلاً نمیدونم جریان چیه.. ولی با این حال دلم سوخت براش که اونجوری داشت گریه میکرد.. شفق همیشه برای من نماد یه دختر موفق و عاقل و بی نیاز بود.. پس الآن چه دردی داشت که اینجوری اشک میریخت؟ – شفق؟

با دستمال کاغذی بینیش و گرفت و زیر لب گفت:

  • هوم؟

  • بوته پیاز جلوت سبز شده؟ میخواستی آبغوره بگیری خب منو واسه چی گفتی بیام؟ میرفتی یه گوشه واسه خودت مینشستی زار میزدی دیگه.. من تو کف شنیدن فین فین کردنای تو نیستما!

وسط گریه اش لبخندی زد و با چشم غره گفت:

  • مسخره!

به غذایی که دست نخورده رو میز بود اشاره کرد و گفت:

  • غذات و بخور میگم..

نگاهی به ظرف غذای رو به روم انداختم و پوف کلافه ای کشیدم.. چه جور دختر خاله ای بود که هنوز نمیدونست من جوجه کباب دوست ندارم و با چند دقیقه تاخیر من به سلیقه خودش برام جوجه کباب سفارش داده بود.

با اینکه خیلی گشنه ام بود ولی دستم حتی برای بازی باهاش بلند نشد و گفتم:

  • میخورم حالا.. تو بگو چته..

سرش و بلند کرد و با ماتم بهم خیره شد..

  • میخوام ازدواج کنم..

  • چی؟!

پوزخندی زد و گفت:

  • دقیقاً همینه.. عکس العمل همه بعد از این حرفم اینه.. تعجب! چرا؟ من حق ندارم یه زندگی تشکیل بدم؟ من حق ندارم عاشق بشم؟ برم تو خونه خودم؟ چونه ای بالا انداختم و گفتم:

  • خب.. کی گفته حق نداری؟

  • مامانم.. بابام.. یعنی.. یعنی تقصیر خود احمقمه. نشستم پیش همه گفتم من فعلافعلاً میخوام درس بخونم و علاقه ای به ازدواج ندارم. مامان بابامم اینو گرفتن دستشون دیگه ول نمیکنن..

تو دلم بهش گفتم حقته.. وقتی پیش همه چسی ناشتا میای که من الََم و بلَمَ ولی تو دلت داره یه چیز دیگه میگذره همین میشه دیگه..

  • حالا مگه.. موردی بوده که تو میخواستی و ننه بابات نذاشتن؟

  • نه.. ولی بعضی از خواستگارا رو اصلاً اجازه نمیدن پاشون به خونه باز شه.. میگن شفق میخواد درس بخونه فعلاً.. من الآن برم چی بگم بهشون؟ که پشیمون شدم میخوام شوهر کنم؟ نمیشه دیگه..

دقیق تر تو صورتش خیره شدم.. حس کردم یه چیزی رو داره پنهون میکنه.. این اشک و گریه زاری فقط به خاطر همین مسئله نبود.. شفق انقدری نفوذ داشت رو پدر و مادرش که حرف و نظر خودش و تو هر مسئله ای به کرسی بنشونه..

  • شفق.. دردت این نیست فقط.. برو سر اصل داستان.

یه کم خیره خیره نگاهم کرد و چشماش دوباره پر از اشک شد و گفت:

  • قول میدی.. بین خودمون بمونه؟

  • آره بابا من که دهنم همیشه خدا چفت و بست داره..

بازم تردید داشت.. ولی بعد از یه کم ور رفتن عصبی با گوشه لبش.. بالاخره دهن باز کرد و گفت:

  • دوست پسرم.. داره اذیتم میکنه!

تو یه لحظه.. همزمان دو تا شاخ رو سرم سبز شد.. اولیش با فهمیدن اینکه دوست پسر داره و دومیش ..

اینکه دوست پسرش داره اذیتش میکنه.. یعنی چی؟ سوال آخر ذهنم و به زبون آوردم:

  • یعنی چی؟

یهو خودداریش و از دست داد و وسط رستوران زد زیر گریه:

  • دارم بدبخت میشم ستارههههههه!

با شرمندگی و خجالت سرم و چرخوندم که دیدم چند نفر زل زدن به میز ما.. لبخند پر استرسی به روشون زدم و بلند شدم رفتم سمت شفق که داشت های های گریه میکرد و اهمیتی به رفتن آبرو حیثیتمون نمیداد..

سرم و به گوشش نزدیک کردم و گفتم:

  • بلند شو بریم بابا اینجا جای این کاراست مگه؟ زشته شفق بلند کن خیکتو.. ای بابا..

بالاخره رضایت داد و بلند شد.. غذاهای دست نخورده امون و عین فیلما ول کردیم و رفتیم بیرون و من تازه اونجا فهمیدم که تو زندگی واقعی هم.. وقتی آدم یه دختر خاله احمق داشته باشه همچین اتفاقی میفته و غذاهامون حیف و میل میشه..

*

ده دقیقه ای میشد که پشت میز شطرنج یه پارک نشسته بودیم.. من در حال سیگار دود کردن بودم و شفق همچنان در حال اشک ریختن.. وایستادم تا حسابی خودش و خالی کنه بعد شروع کنه به حرف زدن.. ولی دیدم اگه ولش کنم تا شب اینجا نگهم میداره که گفتم:

  • من زیاد وقت ندارما.. کارخونه هه مال بابام نیست.. باید زود خودم و برسونم.

  • به خدا خیلی سخته حرف زدن درباره اش..

ترجیح دادم خودم بپرسم ازش..

  • خوابیده بودی باهاش؟

همونجوری که به دستاش زل زده بود سرش و با شرمندگی به نشونه آره تکون داد.. چه عجب! بالاخره یه بارم دخترخاله همه چیز تموممون همون راهی رو رفت که من هفت سال پیش رفته بودم و نخواست از یه طریق دیگه خودش و سرتر نشون بده..

  • تا حالا به هیچکس نگفتم.. ولی.. ولی حس کردم تو بهتر از همه حرفم و میفهمی. هرچی باشه.. یه بار.. همچین تجربه ای رو داشتی.

سیگارم و با نهایت بی فرهنگی رو یکی از خونه های صفحه شطرنج خاموش کردم و ته مونده اش و پرت کردم رو زمین.. چون اون لحظه از کله ام داشت دود بلند میشد بابت این حرفش.. یعنی وسط بدبختی و بیچارگی خودشم دست از متلک انداختن به من برنمیداشت..

  • خوبه خودتم اینو میدونی باز همون راه خطا رو رفتی.. خاله هنگی چپ میرفت راست میومد به مامان من سرکوفت تو رو میزد.. که شفق سرش بره.. سمت نامحرم نمیره و پاش و کج نمیذاره.. حالا چی شد که تو هم از همون سوراخ گزیده شدی.. من نباید درس عبرت میشدم برات؟

دوباره زد زیر گریه:

  • ستاره تو رو خدا ول کن این حرفا رو.. درد و بدبختی من خیلی بیشتر از توئه.. آره منم اشتباه کردم ..

ولی نمیخوام تو خانواده و فک و فامیل مثل تو بشم و مامانم دیگه چشم دیدنم و نداشته باشه. تو راضی میشی دختر خاله و همبازی بچگی هات انقدر راحت از زندگی ساقط بشه؟ – هه.. نه ساقط شدن زندگی فقط لایق امثال منه ..

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

  • حالا بیخیال.. بچه مچه که ننداخته تو دامنت..

بینیش و کشید بالا..

  • نه.. اینو دیگه حواسم بود.. انقدرم بی عقل نیستم که از دوست پسر حامله بشم.

اینبار دیگه عصبی شدم و همونطور که مشتم و میکوبیدم رو صفحه میز غریدم:

  • پس دردت چیه؟

لبای لرزونش و حرکت داد.. رنگش شده بود مثل گچ دیوار وقتی گفت:

  • ازم فیلم داره..

وا رفته و حیرون زل زدم بهش.. دیگه اینجای قضیه خارج از تحملم بود.. یعنی چی؟ انقدر آدما بیشرف و بی وجدان شدن که اینجوری با حیثیت یه دختر بازی میکنن؟ به کجا قراره برسیم تو این مملکت؟ – خوبه باز عقلت میرسید.. اگه مثل من نادون بودی چه بلایی سرت میاورد؟

دستی به صورتم کشیدم و با کلافگی از این منجلابی که شفق توش گیر افتاده و شاید حتی به مراتب بدتر از منجلاب خودم بود گفتم:

حالا چی میخواد که سرش با فیلم تهدیدت میکنه؟

  • پول میخواد.. یکی دو هفته ای بود که اخلاقش عوض شد.. ولی من اصلااصلاً فکرشم نمیکردم که همچین فکری تو سرش باشه.. گفتم یه کم درگیر کاراشه و زمان بگذره درست میشه.. ولی یهو دو سه روز پیش بی مقدمه گفت یه مقدار پول برام جور کن.. انقدر بگو مگو کردیم که آخرسر گفتم من دیگه نمیکشم ..

کات کنیم.. که بعد اونم گفت همچین غلطی نمیتونی بکنی.. من ازت فیلم دارم.

  • شاید چسی اومده.. خودت دیدی فیلمه رو؟ با قیافه ماتم زده اش سرش و تکون داد..

  • آره..

  • پس واسه همین یهو عشق شوهر کردن گرفتت؟ میخواستی اینجوری روش ماله بکشی تا گندش درنیومده؟

  • نمیدونم.. تو این چند روز انقدر فکر مختلف تو سرم اومده و رفته که اصلاً نمیفهمم کدومش درسته کدومش غلط.. هر روز یه فکر جدید به سرم میاد..

  • پوووووف.. حالا میخوای چیکار کنی؟

  • من که پول ندارم بهش بدم.. سرکارم که نمیرم.. خرجم و بابام میده.. اینم بیست سی میلیون میخواد ازم.. نمیتونم از بابام بگیرم که.. هر روز زنگ میزنه.. هر روز تهدید.. هر روز فحش و بد و بیراه.. به خدا دیگه کم آوردم ستاره.. چه غلطی باید بکنم؟

  • برو ازش شکایت کن..

  • دیوونه شدی؟ تو خودت حاضر بودی از اون پسره شکایت کنی؟ من میخوام آبروم تو فامیل نره و پشت سرم حرف در نیارن.. چه جوری برم شکایت کنم؟

ببین منو.. اگه انقدر منو رفیق و سنگ صبور دونستی که حرفات و بهم بزنی راه به راه گند خودت وبا گهی که من هفت سال پیش خوردم مقایسه نکن.. اون یه جریانی بوده تموم شد رفت.. تاوانشم دادم حتی بیشتر از ظرفیت و مجازاتم. الآن فقط اون مخ آکبندت و واسه بدبختی خودت به کار بنداز نه اینکه فکر کنی ببینی چه جوری سر آفتابه رو بگیری به هیکل من..

نگاهش شرمنده شد و گفت:

  • ببخشید.. دست خودم نیست به خدا.. اصلاً نمیفهمم چی میگم و چیکار دارم میکنم. دو سه روزه که همه فکرم شده جور کردن این پول و حل کردن مشکل..

نمیدونم منظورش اونی بود که داشت تو سر من میچرخید یا نه.. ولی ترجیح دادم حتی اگه همچین قصدی هم نداشته باشه همین اول کار آب پاکی رو بریزم رو دستش..

  • میدونی که من خودم شیپیش تو جیبم پشتک بارو میزنه.. این کارم با بدبختی پیدا کردم.. نه حقوقش میرسه به این رقمی که تو میگی.. نه انقدر اعتبار دارم که بخوان بهم وام بدن.

  • نه.. من نمیخوام از تو پول بگیرم.. دیگه وضع زندگیت و بهتر از هرکسی میدونم. ولی.. ولی میخوام یه جور دیگه بهم کمک کنی..

تردیدش واسه گفتن این حرف بهم فهموند کار راحتی ازم نمیخواد.. یه کم به سمتش خم شدم و گفتم:

  • بگو بینم چه خوابی واسه من دیدی..

اونم مثل من به سمتم خم شد و ملتمسانه نگاهم کرد..

  • کمکم میکنی اون فیلم و از بین ببرم؟ قیافه متعجب منو که دید گفت:

اگه باهاش راه بیام و اون پول از هر طریقی جور کنم و بهش بدم.. بعدش میخواد هزارتا خواستهدیگه ازم داشته باشه.. ولی اگه اون فیلم پاک بشه دیگه تو دستش هیچی نیست..

  • چه جوری؟

  • گوشی خودش خرابه فعلا.. فیلمم با وب کم لپ تاپ داداشش گرفته بود.. چون داداشه با لپ تاپ کار میکنه و ممکن بود بو ببره ..فیلم و ریخته تو یه فلش که تو کشوی اتاقشه.. اینا رو هم با بدبختی از زیر زبونش کشیدم بیرون.. چون میخواستم مثلاً بهش بگم نمیتونه همچین کاری بکنه و بلوف زده ..

اونم برای اینکه ثابت کنه راست میگه جلوی چشم خودم فلش و از تو کشو درآورد و گذاشت تو لپ تاپ.. ما فقط اون فلش و باید گیر بیاریم ستاره.

یه کم فکر کردم و گفتم:

  • اگه انقدر که تو میگی.. همه چی راحته.. خب.. خب خودت چرا این کار و نمیکنی؟

  • من تنهایی از پسش برنمیام.. اونم میدونست که انقدر راحت اطلاعاتش و به من داد.. من و اینجوری نگاه نکن.. خیلی بی دست و پام ..دل و جرات این کارا رو ندارم.. ولی تو تجربه ات از من بیشتره..

  • صبر کن ببینم.. نکنه هنوز بهت تفهیم نشده من واسه چی افتادم کنج هلفدونی؟ از در و دیوار مردم بالا نرفتم که میگی تجربه داری..

  • منظورم این نبود.. میگم یعنی.. عرضه و جراتت از من بیشتره همین!

  • پووووووف.. شفق جون مادرت بیخیال من شو.. من دیگه ظرفیت یه دردسر تازه رو ندارم.. خودم مثل خر تو گه گیر کردم.. همینکه بتونم خودم و بیرون بکشم شق القمره.. این یه قلم کار و به پرونده درخشانم اضافه نکن که این دفعه بد خونه خراب میشم..

به خدا اصلاً لازم نیست از دیوار کسی بالا بری.. همسایه طبقه بالاییشون من و میشناسه.. ببینه منمدر و باز میکنه.. کلید واحدشونم همیشه بالای علمک گاز بغل در میذارن.. چون باباشون آلزایمر داره و کلیدای خونه رو گم میکنه.. واسه همین همیشه یه کلید زاپاس میذارن اونجا ..سر جمع حساب کنی پنج دقیقه هم طول نمیکشه زود میریم و برمیگردیم.. باشه؟

  • آخه نادون.. اون آدم تخم حرومی که همچین گهی می خوره دیگه انقدر چلغوز و بی کله نیست که سند به این با ارزشیش و بذاره جایی تا تو راحت بتونی بری و به چنگ بیاریش.

  • نه ستاره.. اون که نمیدونه من این اطلاعات و دارم.. من یواشکی قضیه کلید خونه اشون و فهمیدم .

اون اصلاً به ذهنشم نمی رسه من بتونم یه روز که خونه نیست برم اونجا!

واقعاً نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم.. اونم وقتی اینجوری با التماس و امید داشت بهم نگاه میکرد.. اینجوری که شفق میگفت کار سختی نبود.. ولی میدونستم قرار نیست همه چیز به همین راحتی که شفق میگه پیش بره.. شک نداشتم خودشم اینو میدونست.. وگرنه منو دنبال خودش نمیکشوند.

  • حالا اومدیم و همه این کارا رو کردیم و اون فلش هم انداختیم تو جوب.. بعد یارو برگشت گفت من یه کپی دیگه از فیلم دارم.. اون موقع تکلیف چیه؟ د لامصب باید اول چاه و بکنی بعد منار و بدزدی ..

وگرنه که میشه مثل عن چرخ کردن..

  • کپی نداره.. به خدا نداره مطمئنم. اونم از ترس اینکه آبروش پیش خانواده اش نره و اون فیلم به دستشون نرسه فقط همون یه فلش و نگه داشته. البته گوشیش اگه درست شه احتمالش هست که یه کپی هم اونجا برای خودش نگه داره.. واسه همین باید قبل از درست شدن گوشیش اون فلش رو پیدا کنیم و فیلمه رو پاک کنیم.

سکوت و تردید من و که دید دستش و دراز کرد و جفت دستام و گرفت و دوباره چشماش پر از اشکشد..

  • ستاره.. تو رو جون خاله هما.. نذار بدبخت بشم. به خدا تو هم اگه هفت سال پیش بهم میگفتی چه اشتباهی کردی کمکت میکردم و نمیذاشتم وضع از اونی که بود خراب تر بشه.. ولی تو به هیچکس نگفتی و آخرش اون اتفاق افتاد.. الآن من دارم بهت میگم.. ازت التماس میکنم.. نذار زندگیم داغون بشه. به خدا دیگه هیچکس نبود که ازش کمک بخوام. خدا تو رو برای من فرستاد تو این روزای مزخرف زندگیم.. پس تنهام نذار.. باشه؟

میدونستم همه اینا شروع یه دردسر جدیده.. میدونستم شاید حتی وقتی همه چی لو بره.. باز این وسط من میشم آدم بده و شفق خودش و برای پاک و بی عیب نقص موندن میکشه کنار.. چون هم میخواست از رودخونه رد بشه.. هم میخواست پاش خیس نشه..

میدونستم اگه به هر دلیلی گیر بیفتیم.. هم از طرف خانواده خودم به فنا میرم و هم از سمت دامون و نقشه ای که باید روش پیاده میکردم ..

ولی چه جوری میتونستم این نگاه شفق و ندید بگیرم.. اونم وقتی برای اولین بار محتاج من شده بود ..

برای اولین بار اقرار کرده بود که اونم اشتباه کرده و مثل همیشه مسیرش درست و بی غلط نیست ..

برای اولین بار شده بود یکی مثل من.. ولی شفق حیف بود.. نباید میذاشتم ..

شاید بهتر بود فکر کنم که راست میگه.. اگه منم هفت سال پیش ازش کمک میخواستم وضعم از این بهتر بود و خودم اشتباه کردم که تنهایی تصمیم گرفتم. حالا که شفق از غرورش زده بود و دست کمکش و به سمت من دراز کرده بود.. نمیتونستم ردش کنم..

آب دهنم و قورت دادم و خیره تو چشمای منتظرش گفتم:

  • باشه!

×××××

ماشین و جلوی در خونه پدریم پارک کردم و پیاده شدم.. با قدم های بلند رفتم سمت خونه.. خیلی وقت بود که دیگه کلید اینجا رو نداشتم.. برای همین زنگ زدم که یه کم بعد راحله خانوم جواب داد:

  • کیه؟

  • منم راحله خانوم. باز کنید..

  • شما؟

لبخند تلخی رو لبم نشست.. حق داشت نشناسه.. سرم و بلند کردم خیره به دوربین آیفون گفتم:

  • منم!

  • الهی قربونتون برم آقا.. خوش اومدید.. بفرمایید..

در و باز کرد و رفتم تو.. از کل این خانواده.. فقط همین راحله خانوم بود که هنوز منو دوست داشت ..

اون موقع ها مستخدممون بود.. بعداً یه جورایی شد دایه من و داراب.. الآنم شده همدم و همصحبت مادرم.

نگاهی به حیاط بزرگ و با صفای خونه بابام و حوض همیشه پر آب وسطش انداختم و به این فکر کردم که آخرین بار کی پام و گذاشتم تو این خونه؟ شاید نزدیک یک سال پیش..

سخت بود.. خیلی سخت بود که با پدر و مادرت تو یه شهر زندگی کنی.. ولی سال تا سال همدیگه رو نبینید.. چرا؟ چون اونی نشدم که اونا میخواستن.. شایدم چون.. یکی از ستون های این خونه.. با ندانم کاری من فرو ریخت و دیگه سر پا نشد!

راحله خانوم در خونه رو باز کرد و من بعد از بالا رفتن از پله ها مثل همیشه دولا شدم تا دستش بهدور گردنم برسه و بوسه اش رو صورتم بشینه.. بوسه ای که هیچ وقت ازم دریغ نمیکرد و همیشه یه توجیه یکسان پشتش بود و خودش و موظف میدونست که بگه:

  • تو مثل پسر خودمی.. همسن رسولمی.. به جفتتون شیر میدادم ..

دستی به پشتش کشیدم.. منم اکثر اوقات دل میدادم به این حرفاش و یه کمم سر به سرش میذاشتم ..

ولی اون لحظه استرسم اجازه حرف بیشتر و بهم نمیداد و فقط با نهایت نگرانیم گفتم:

  • مامانم کجاست راحله خانوم؟

ازم جدا شد و با گوشه روسریش چشمای اشکیش و پاک کرد..

  • تو اتاق آقا نادره.. دل نگرون نباش پسرم.. بابات الحمدالله خوبه حالش..

سری تکون دادم و رفتم سمت اتاق بابام که یه زمانی طبقه دوم بود.. اونم تو بزرگترین و مجلل ترین اتاق خونه.. ولی الآن.. به خاطر وضعیت جسمیش.. تختش و تو یکی از اتاقای پایین گذاشته بودن که همیشه از دلگیر بودنشون گله میکرد و میگفت به درد تاریک خونه های عکاس ها میخوره..

جلوی در اتاق وایستادم و بعد از نفس عمیقی که کشیدم در زدم و رفتم تو..

مادرم پای تخت بابام نشسته بود و پشتش سمت در بود.. به خیال اینکه راحله خانوم اومده تو  همونطور که دست بابام تو دستش بود گفت:

  • خدا رو شکر فشارش اومد پایین..

آب دهنم و قورت دادم و آروم گفتم:

  • سلام..

نگاهش واسه چند ثانیه مات رو به روش شد و سرش با تاخیر به سمتم چرخید.. یکی از بهترین عادتاش این بود که هیچ وقت سلام و بی جواب نمیذاشت حتی اگه چشم دیدن سلام کننده رو نداشته باشه..

با خیال راحت از اینکه برخورد تندی ندیدم یه قدم رفتم جلوتر که از پای تخت بلند شد و با سری زیر افتاده اومد کنارم وایستاد ..

  • بیا بیرون..

این یعنی اجازه نداری اینجا بمونی.. سری به تایید تکون دادم که خودش زودتر رفت و منم از فرصت استفاده کردم و رفتم لبه تخت بابام نشستم..

خیره به صورت غرق خوابش به این فکر میکردم که واقعاً مقصر کدوممون بودیم؟ شاید مقصر اون اتفاق من بودم.. ولی تنها مقصر من نبودم.. هزار تا عوامل و افراد دیگه دست به دست هم داده بودن که تو اون روز.. اون فاجعه رخ بده و همه کاسه کوزه هاش سر من بشکنه.. منی که خودم قربانی اصلی بودم..

ولی الآن.. این سکوت و بی تحرکی بابام و همه از چشم من میبینن.. چون من راننده ماشینی بودم که سر یه بی دقتی تصادف کرد و نتیجه اش شد پنج ماه تو کما رفتن بابام.. بعدشم که بهوش اومد.. نه دیگه تونست راه بره.. نه حرف بزنه..

هرچند که قدرت تکلم داره و هر چند ماه یه بار.. شاید یه کلمه به زبون بیاره.. ولی دکترا تشخیص دادن خودش نمیخواد حرف بزنه و یه جور افسردگی به خاطر وضعیت جسمیش باعث این سکوت چند ساله اش شده.. ولی من معتقد بودم دلیل حرف نزدن بابام یه چیز دیگه اس ..

شاید.. شاید فهمیده یکی از علت های اون اتفاق.. امر و نهی کردن بیش از حد و تصمیم گیری های افراطی برای زندگی بچه هاشه.. تصمیم گرفته سکوت کنه تا از این به بعد هرکی خودش راه زندگیش و انتخاب کنه.

  • پسرم؟

با شنیدن صدای راحله خانوم که تو چهارچوب در وایستاده بود و داشت با دلسوزی به من نگاه میکردفهمیدم مامانم این دفعه اون و مامور کرده تا من و از اتاق بکشه بیرون..

با نگاهی دوباره به صورت غرق خواب پدرم بلند شدم.. اگه مطمئن بودم راضیه حتماً میبوسیدمش ..ولی شک داشتم.. چون اونم مثل مامان تو این چند سال به صورتم نگاه نمیکرد تا حداقل از نگاهش بفهمم حسش به من چیه..

در اتاق و بستم و رفتم سمت مامان که رو صندلی مخصوص کنار شومینه اش نشسته بود.. قبل از اینکه حرفی به زبون بیارم خودش گفت:

  • واسه چی اومدی؟

  • از مرتضی شنیدم بابا رو بردید بیمارستان.. اومدم بهش سر بزنم.

با حرص و عصبانیت گفت:

  • اون پسره بی غیرت دیگه خیلی داره پاش و از گلیمش درازتر میکنه..

  • چرا؟ هرکی هنوز با من رفت و آمد داشته باشه بی غیرته؟

  • آره.. چون تو هم بی غیرتی که سالی یه بار فقط وقتی میشنوی حال بابات خوب نیست میای زنگ این خونه رو میزنی.. اونم نه به خاطر بابات.. به خاطر ترس از دست دادن ارث و میراثش..

پنجه هام و لا به لای موهام فرو کردم و با کلافگی گفتم:

  • بس کن تو رو خدا مامان.. یه جوری حرف نزن که انگار اگه من هر روز و هر هفته میومدم اینجا شما منو راه میدادید.. همین الآنم اگه تو اتاق نبودی و راحله خانوم در و باز نمیکرد من انقدر اون بیرون می موندم تا زیر پام علف سبز شه.. پس این عادت مسخره اتون و که دوست دارید همه رو مقصر جلوه بدید به جز خودتون بذارید کنار..

از رو صندلیش بلند شد و برگشت سمتم..

  • من مقصر جلوه میدم؟ یعنی مقصر نیستی دیگه نه؟ صدام و بردم بالا ..

  • مقصر چی ام؟ اینکه شما نخواستید قبول کنید پسرتون میخواد رو پای خودش وایسته؟ نتونستید قبول کنید شغلی و که انتخاب خودش بوده.. ولی شما بی آبرویی و بی حیایی می دونستیدش؟ الآنم که به هیچ کس اجازه نمیدید با من رفت و آمد داشته باشه و خودمم حق ندارم پام و بذارم اینجا مقصرش منم نـــــــه؟

  • صدات و بیار پایین.. من اون دخترای خوش خیال و کوته فکر نیستم که واسه داد و فریاد کردن و رگ باد کرده ات تو فیلما غش و ضعف میکنن.. بفهم داری با کی حرف میزنی..

یه دستم و زدم به پهلوم و یه دستم و رو صورتم کشیدم تا بلکه یه کم آروم بگیرم.. مامانم حق داشت ..

از کوره در رفته بودم.. باید خودم و کنترل میکردم..

همون لحظه راحله خانوم با یه سینی که توش دوتا لیوان شربت بود اومد تو سالن.. سینی و اول گرفت سمت مامانم که گفت نمیخورم و بعد اومد سمت من.. با خواهش و التماس گفت:

  • بخور مادر.. شربت گیاهیه.. آرومت میکنه..

من دستش و رد نکردم.. چون واقعاً اون لحظه به آرامش احتیاج داشتم و تحت هیچ شرایطی دلم نمیخواست اتفاقی که هیچ وقت نباید بیفته.. اینبار جلوی چشمای مادرم بیفته تا از این به بعد این و سوژه کنه و بگه داری مظلوم نمایی میکنی تا دلمون برات بسوزه!

یه کم که جفتمون آروم تر شدیم دوباره صداش و شنیدم:

  • چرا داری خودت و میزنی به اون راه؟ اینکه خانواده اتو باباتو.. برادر بزرگتو ول کردی و راه خودت ورفتی.. با اینکه میدونستی تو چه خانواده با اصالت و آبرو داری بزرگ شدی بحثش جداست.. بهت میگم مقصری.. چون بابات به خاطر خودخواهی ها و حماقت ها و بچه بازی های توئه که الآن اینجوری علیل و ذلیل رو تخت افتاده و لام تا کام با کسی حرف نمیزنه..

  • چرا فقط حماقت ها و بچه بازی های منو می بینید؟ چرا فقط پیله کردید به اون روز تصادف که من پشت اون ماشین نشسته بودم؟ چرا قبلش و نمی بینید و به این فکر نمی کنید که مقصر همین لجبازی کردن هام شما بودید؟ شمایی که پشتم و خالی کردید اونم وقتی انقدر به حمایتتون احتیاج داشتم.. وقتی اومدم التماستون کردم که کمکم کنید من دختری که دوسش دارم و به دست بیارم..

با این حرفم مامانم درست مثل همیشه آتیشی شد و غرید:

  • گلچهره 3 سال از تو بزرگتر بود.. چرا نمی فهمی؟

  • خب باشــــــــــه! مگه چی میشد؟ من به دلم چه جوری باید اینو حالی میکردم که میفهمید و دست از عشق و علاقه اش می کشید؟ شک ندارم که هم گلی راضی بود هم عمه.. شما نخواستید.. تو و بابا نخواستید این وصلت سر بگیره.. شما پشتم و خالی کردید و من و پیش چشم همه یه پسر بچه بی عرضه ای که بلد نیست زن و زندگی تشکیل بده نشون دادید.. چند سال بعدشم بازیگر شدنم و بهونه کردید و به همه گفتید داره با چهارتا ادا و اطوار تو سینما جلب توجه میکنه .. تا بالاخره رای اونا رو زدید و کاری کردید که بره با یکی دیگه ازدواج کنه.. من همه اینا رو دیدم که به قول خودتون اون حماقت و بچه بازی و انجام دادم وگرنه اگه مثل همه پدر و مادرا به خواسته بچه اتون احترام میذاشتید و کمکش میکردید تا به چیزی که میخواد برسه مگه من مریض بودم که ول کنم و برم؟

  • میگی گلچهره راضی بود؟ میگی مقصر ما بودیم که بهم نرسیدید قبول.. پس الآن چی؟ الآن که جدا شده بود و میتونست با یکی دیگه ازدواج کنه چی؟ کی جلوتون و گرفته بود؟ دختره خودش به اولین خواستگارش جواب بله داد و ازدواج کرد..

پوزخندی زدم و گفتم:

  • من که دیگه پام از این خونه و خانواده بریده شده.. از کجا معلوم که بازم شما راضیش نکردید که زود ازدواج کنه تا یه وقت من فکرای گذشته به سرم نزنه و پا پیش نذارم.. تا مایه ننگ و آبروریزیتون ..

دوباره پاش به این خونه باز نشه و خواسته های نابه جا نداشته باشه؟؟ سری به تاسف تکون داد و نگاهی پر از تحقیر به سرتا پام انداخت..

  • الآن که تو رو این شکلی رو به روی خودم می بینم هیچ پشیمون نیستم که نذاشتم اون وصلت سر بگیره.. هم من هم بابات درست فکر می کردیم. نه تو با این رفتارای سبکسرانه ات به درد زندگی با گلچهره می خوری.. نه اون انقدر کم عقله که حاضر بشه شوهرش از صبح تا شب به اسم کار و درآمد با هزار و یک نفر لاس بزنه.. عمه اتم گله و شکایت و حرف و حدیثایی که پشتته رو بیاد تو گوش من بگه و نفس کشیدن و برام حروم کنه.. اون موقع من چی باید جوابش و میدادم؟ که پسرم افتخار میکنه به داشتن همچین شغلی؟

  • آره افتخار میکنم.. چون هم درسم و خوندم.. هم تک و تنها رفتم جلو و هیچکس کمکم نکرد.. چون از همون وقتی که پشت منو خالی کردید رو پای خودم وایستادم تا به همه ثابت کنم محتاج پول بابام نیستم که متاسفانه شما نتونستید اینو ببینید. منو می خواستید یکی مثل داراب محتاج پول خودتون بار بیارید که هرکاری بگید انجام بده.. با هرکی بگید ازدواج کنه و هرموقع تشخیص دادید به دردش نمی خوره طلاقش بده. آخرشم به وجودش افتخار کنید که چی؟ پسرمون خلفه.. سر سفره ننه باباش نون خورده.. راه باباش و ادامه داده.. دیگه نمی دونید بهای این خلف بودن یعنی گذشتن از همه لذت های زندگی که شما براش حروم کردید.

  • یکی مثل داراب شدن لیاقت می خواست که تو نداشتی!

  • تو این یه مورد از خدامه که بی لیاقت باشم!

  • پس دیگه غلط میکنی پات و بذاری اینجا و صدات و بندازی تو سرت که شما منو تو خونه راهنمیدید.. پا گذاشتن تو این خونه حرمت داره.. که تو این حرمت و خیلی وقته شکستی.. پس برو به همون شغل شریفت برس و فکر کن هیچوقت پدر و مادری نداشتی.

پوزخندی زدم و با تلخی گفتم:

  • دلم می خواست.. ولی حسرت های زندگیم ..هر بار بهم یادآوری میکنه که کی باعث به وجود اومدن این حسرت ها شد.. واسه همین هیچوقت فراموش نمی شید..

  • نرگس خانوم؟

با صدای پر از استرس راحله خانوم که از پشت سرم داشت مامانم و صدا میزد خواستم بچرخم سمتش که نگاه دستپاچه مامانم هم جایی پشت سرم ثابت موند..

  • سلام زن دایی!

صدای ظریف و لحن ملایمش خون تو تنم و منجمد کرد و تازه معنی استرس راحله خانوم و نگاه میخکوب شده مامانم و فهمیدم. گلچهره بود که پشت سر من وایستاده بود.. اونم بعد از این بحث شدید و بگو مگویی که گذشته ها رو نبش قبر کرد.

با صدای مامانم که گفت:

  • سلام عزیزدلم خوش اومدی!

به خودم اومدم و چرخیدم سمتش.. با نیم نگاهی به من سلام داد ولی من انقدر محو و مجذوبش شده بودم که جواب سلامشم ندادم ..

خیلی وقت بود ندیده بودمش.. ولی مثل همون موقع ها ظاهر پوشیده با چادر و موقرش انقدر به دلم نشست که نمی تونستم چشم ازش بردارم.. ظاهری که تو دوران جوونی و شاید جاهلیتم.. هر روز و هر شب تو رویاهام در کنار خودم تصورش می کردم وقتی داشتیم دست تو دست هم قدم می زدیم.. شاید مامانم حق داشت.. شاید من زیادی خوش خیال بودم که فکر میکردم اگه تلاشم و بکنم این فرشته همه چیز تموم.. میتونه نصیب من بشه.

  • اومدم به دایی سر بزنم.. تو اتاقشونن؟

مامانم که صد در صد متوجه نگاه خیره و شیدای من شده بود سریع رفت سمتش و گفت:

  • آره عزیزم.. بیا بریم پیشش.. خدا رو شکر خیلی بهتره حالش..

موقعی که داشتن از جلوم رد میشدن و من هنوز میخکوب بودم رو چهره سر به زیر و بدون آرایشش ..یه لحظه سرش و بلند کرد و نگاهش و تو چشمام دوخت.. نمیدونم چرا.. حس کردم نگاهش پر از گلگی و دلخوریه ..یه خشم ناشناخته ای رو تو همون چند ثانیه از نگاهش حس کردم که هیچوقت تا حالا ندیده بودم. شایدم اشتباه حس کردم.. ولی فکرم و خیلی مشغول کرد.. یعنی.. یعنی حرفامون و شنیده بود؟

با کلافگی از این دیدار نه چندان دلچسب با خانواده ای که هیچ جایی بینشون نداشتم زدم از اون خونه بیرون.. قبل از اینکه هوای اون خونه که حالا گلچهره هم داشت توش نفس می کشید دست و پام و بیشتر از این شل کنه و حال دلم و خراب..

سوار ماشینم شدم و بی هدف راه افتادم تو خیابونا.. گوشیم داشت زنگ میخورد.. علی بود.. حوصله جواب دادن به هیچکس و نداشتم و خاموشش کردم.. می خواستم چند ساعت فقط برای خودم باشم ..

فقط تو فکر و خیال خودم غرق بشم بلکه بتونم یه جوری از شرشون خلاص شم.

..گذشته ها رو دوره کن روزای خوبمون گذشت..

..یه شب از اون شبای خوب چرا دوباره برنگشت..

روزای عاشقی من.. خیلی کوتاه بود.. کوتاه ولی شیرین.. بعد از اون دیدار چند ثانیه ای.. تو ویلای لبدریا.. وقتی فهمیدم گلچهره جایی تو دل من برای خودش باز کرده.. شب و روز فکرم درگیرش شد ..

خواب و خوراکم و ازم گرفته بود .

ولی یه چیزی بود فقط تو دل خودم.. هنوز جرات بازگو کردنش و نداشتم.. چون با شناختی که از خانواده ام داشتم میدونستم عکس العملشون چی میتونه باشه..

..تموم خاطرات تو گذشته و مرور من..

..بدون تو به شب رسید روزای سوت و کور من روزای سوت و کور من..

سه سال صبر کردم.. تا رفتم سربازی و برگشتم.. به خیالم مردی شده بودم و دیگه با خیال راحت رو هر دختری دست میذاشتم جواب نه نمیگرفتم ..

قضیه رو با مامان و بابام مطرح کردم و همونطور که انتظار داشتم با مخالفت شدیدشون رو به رو شدم ..

گلچهره بابا نداشت و عمه ام سر هر خواستگارش از بابای من کسب تکلیف میکرد.. پس منم که یه خواستگار محسوب میشدم باید اجازه این ازدواج و از بابام میگرفتم ..

ولی اون.. انگار که بیشتر پدر گلچهره باشه تا من.. درس نخوندن و کار نداشتن من و اختلاف سنی رو بهونه کرد و گفت دیگه حرفش و نزن.. ولی من راضی نشدم.. یه روز رفتم خونه عمم و با خودشون حرف زدم.. عمه ام هم مخالف بود.. ولی گفت با خانواده ات بیا.. عین یه خواستگار واقعی.. ما هم بهش فکر میکنیم..

..بازم تو خواب من با من قدم بزن آروم و سر به زیر..

..میمیرم از غم و بیخود سراغم و از آدما نگیر..

..بازم تو خواب من با من قدم بزن آروم و سر به زیر..

..میمیرم از غم و بیخود سراغم و از آدما نگیر..

چند ماهی طول کشید تا بالاخره بابا و مامانم و راضی کردم و رفتیم خواستگاری.. فکر کردم دیگه همه چیز تموم شد.. ولی پدر و مادر من.. تو اون مراسم خواستگاری عملاً هیچ نقشی نداشتن و فقط از سر اجبار اومده بودن تا نارضایتیشون و نشون بدن ..

بابام گفت دامون و که میشناسید.. احتیاجی به معرفی نداره.. نه درس خونده.. نه کار درست و حسابی داره.. فوق فوقش میتونم تضمین کنم که تو حجره ام راش بندازم و راه و چاه کاسبی کردن و یادش بدم.. وگرنه از خودش هیچی نداره که دل دخترت بهش خوش باشه و بگه با اینکه سه سال ازم کوچیکتره.. ولی میتونم روش حساب کنم ..

بازم دست عمه ام درد نکنه که گفت اگه خود گلچهره راضی باشه.. من چشمم و رو این فاصله سنی می بندم .حالا دیگه همه چیز دست خود گلچهره بود ..

رفتیم تو اتاق و با هم حرف زدیم.. گفت منم با دایی موافقم.. زندگی فقط عشق و علاقه نیست.. من کسی و میخوام که هم دوسم داشته باشه.. هم بتونم بهش تکیه کنم.. نه کسی که تکیه خودشم به پول باباش باشه.. من آدم پولکی ای نیستم.. فقط دلم میخواد همسر آینده ام.. یه زمانی که هیچکس نبود تا حمایتش کنه.. خودش بتونه از پس زندگیمون بربیاد .

..دوباره بی قراری و دوباره گریه های من..

..نمیدونم چرا به تو نمیرسه صدای من..

..نگفته های قلبمو نمیدونم به کی بگم..

..دلم همیشه روشنه دوباره میرسیم به هم دوباره میرسیم به هم..

بعد از اون شروع کردم به درس خوندن و سال بعدش کنکور قبول شدم.. با اینکه خودم به ورزش علاقهداشتم ولی درسم ول نکردم چون حس میکردم اینم میتونه یه بهونه باشه برای همه که مانع ازدواج ما بشن.. هم درس میخوندم و هم با ورزش یه کم فکرم و از آینده و اینکه چی قراره بشه آزاد میکردم و همزمانم دنبال کار میگشتم تا بتونم بدون کمک بابام گلیم خودم و از آب بکشم بیرون.

تو دانشگاه با علی آشنا شدم و با هم رفتیم سراغ این کار.. کاملاً بدون برنامه و اتفاقی.. هیچوقت فکرشم نمی کردم تو همچین شغلی موفق بشم.. ولی پاگذاشتنم به این حرفه کمتر از چند ماه طول کشید و تو همون سال اول از جشنواره های داخلی و خارجی کلی جایزه گرفتم. جایزه هایی که هیچ کس و به جز خودم خوشحال نمیکرد .

ولی من دست از تلاشم برنمیداشتم و روز به روز موفق تر میشدم و راضی بودم از اینکه اینبار اگه برم سراغ گلچهره محاله ممکنه بهم جواب رد بده.. چون همون چیزی شدم که روز خواستگاری ازم خواست.. ولی.. ولی بیش از حد غرق شدم تو کار و حریص شدم برای پیشرفت.. دیر جنبیدم برای تحقق آرزویی که انقدر براش تلاش کردم.

بعد از سفر دو هفته ای خارج از کشورم که با دست پر و کلی جایزه و تقدیرنامه برگشتم.. اولین خبری که شنیدم خبر نامزدی گلچهره بود.

..بازم تو خواب من با من قدم بزن آروم و سر به زیر..

..میمیرم از غم و بیخود سراغم و از آدما نگیر..

دیگه نفهمیدم چی شد.. انقدر داد و بیداد کرده بودم که دیگه صدام در نمیومد.. میدونستم مقصر اصلیش پدر و مادر خودمن که از بعدِ بازیگر شدنم حسابی باهام چپ افتادن.. چون هنوز با این ازدواج مخالف بودن و میدونستن اگه اینبار پا پیش بذارم بهونه ای برای مانع شدن ندارن.. از نبودم سو استفاده کردن و عمه ام وگلچهره رو راضی کردن که جواب مثبت بدن به خواستگارش.

همون شب از خونه رفتم بیرون.. انقدری پول درآورده بودم که یه جای مستقل برای خودم بگیرم.. ولیبا لجبازی دلم میخواست جلوی چشم پدر و مادرم باشم تا اونا هم رو به روز پیشرفت کردنم و ببینن ..

اما از اون شب به بعد دیگه جایی تو اون خونه نداشتم..

برای اینکه یه مدت آروم بگیرم بلکه از فکر گلچهره که حالا زن شوهردار شده بود بیرون بیام رفتم ویلای شمالمون و چند روزی اونجا سر کردم.. حتی با وجود اصرار و تماس های پی در پی مامانم و بابام و داراب.. برای نامزدی و ده روز بعدش یعنی عروسی گلچهره هم برنگشتم..

تا جایی که بابام خودش دست به کار شد و اومد سراغم.. اونم از ترس آبروش.. چون تقریبا همه فامیل فهمیده بودن که من چند ساله چشمم دنبال گلچهره اس و حالا که ازدواج کرده از خونه رفتم. اومد دنبالم و من و به زور سوار ماشین کرد و برم گردوند تا بلکه بتونه اینجوری در دهن مردم و ببنده.

وسط راه خسته شد و من پشت فرمون نشستم.. بحث کشیده شد سمت همه عقده هایی که من چند سال تو وجودم داشتم و نامردی و بی معرفتیشون سر از دست دادن عشقم.. تا جایی که دعوا و داد و بیدادمون بالا گرفت و من حواسم از رانندگیم پرت شد و ماشین چپ کرد..

..بازم تو خواب من با من قدم بزن آروم و سر به زیر..

..میمیرم از غم و بیخود سراغم و از آدما نگیر..

نتیجه اش شد 5 ماه تو کما موندن بابام.. زمین گیری و سکوت مطلقش.. طرد شدن من به طور کامل از خونه و خانواده و فامیل و در آخرم.. مرضی که در اثر ضربه به سرم توی اون تصادف.. نصیب خودم شد و هیچ کس چیزی ازش نفهمید ..

نمی دونم.. شایدم فهمیدن و اهمیتی براشون نداشت. چون حالا دیگه هیچ اصراری به برگشتنم تو اون خونه نداشتن و با کمال میل راضی شدن که ازشون جدا بشم.

منم تا این روز و این لحظه نخواستم کسی از این دردم بویی ببره.. هرچند که تو بیهوشیم علی از دکترشنیده بود و مثل یه راز بین ما سه نفر باقی موند.

دکتر معالجم چون می دونست بازیگرم و ممکن بود درز پیدا کردن این خبر آینده کاریم و خراب کنه ..

قول داد کمکم کنه که تا زمان درمان کاملش.. تو مرحله کنترل شده باقی بمونه و کسی چیزی ازش نفهمه. به شرطی که خودمم باهاش همکاری کنم.. ولی با این شرایطی که درگیرش بودم و اینهمه فشار عصبی و روحی و روانی.. بعید بود بتونم از پسش بر بیام و جلوی این درد و بگیرم.

همین روزا یه وقت ازش می گرفتم و می رفتم پیشش.. گذشته و فکر و خیالاش.. دیگه تموم شده بود ..فکر کردن بهش فقط عذاب خودم و بیشتر می کرد.. من دیگه به این زندگی عادت کرده بودم.. زندگی بدون خانواده.. بدون گلچهره.. پس از این به بعدم می تونستم از پسش بربیام.

×××××

تو بالکن خونه دامون لب نرده ها وایستاده بودم و خیره به نمای شهر سیگار دود میکردم.. ذهنم هنوز درگیر گندی بود که شفق به زندگیش زده بود.. یه جورایی درد خودم و صیغه شدن و رابطه با یه آدمی که زندگیش هیچ چفت و بست درست و حسابی نداره یادم رفت..

با وجود اینکه بهش گفتم کمکش می کنم.. امیدی نداشتم که بتونه از شر اون آدم بیشرف بی ناموس به این راحتی نجات پیدا کنه..

از همچین آدمی که این غلط و میکنه اصلااصلاً بعید نبود یک یا چند تا نسخه دیگه از اون فیلم کپی کرده باشه و فقط یکیش و به شفق نشون داده که خیالت راحت بشه.. مگه اینکه اصلاً اینکاره نباشه و فقط خواسته یه لات بازی واسه ترسوندن شفق دربیاره..

  • خونه من و با قهوه خونه قنبر اشتباه گرفتی؟

با صدای دامون به خودم اومدم و چرخیدم سمتش.. با دیدنش تازه یادم افتاد که تا این ساعت یعنییک نصفه شب بیرون بود! تو این چند روز که سابقه نداشت انقدر دیر بیاد.. الآنم که این ظاهر آشفته و صورت و چشمای سرخ شده از ناراحتی یا عصبانیتش نشون میداد یه چیزی سر جاش نیست…

روم و گرفتم چون با دیدنش یاد صحنه های دیشب میفتادم که هنوز برام آزار دهنده و ناراحت کننده بود.. به خصوص وقتی به این فکر میکردم که ممکن بود این صحنه ها بارها و بارها برام تکرار بشه و من باز به خاطر نرفتن از این خونه مجبور بودم تحملش کنم.

اهمیتی به حال نسبتاً بدش ندادم و با کنایه گفتم:

  • من فکر کردم وظایفم فقط وقتی اعلا حضرت تشریف دارن شروع میشه.. دیگه نمی دونستم تو نبودشم باید چهارچشمی خودم و بپام که یه وقت به تیریج قبای آقا برنخوره..

با همون قیافه درهمش پوزخندی زد و گفت:

  • چیه خوشت اومده؟ میخوای دیگه از خونه بیرون نرم بیست چهار ساعته ور دلت باشم که وظایفت و انجام بدی و حوصله اتم سر نره؟ هرچی باشه ضررش از سیگار خیلی کمتره.

با وجود اینکه دیگه به هیچ عنوان چشم دیدنش و نداشتم ..میخواستم از امروز برم تو نقشم و بهش نزدیک بشم.. میخواستم از ستاره واقعی فاصله بگیرم و اهمیتی به حرفاش ندم.. ولی مگه میشد؟ با این حجم از بیشعوریش چه جوری میتونستم ساکت بمونم هیچی نگم؟

  • فقط از آدم بنده نفس و بی وجدانی مثل تو همچین شر و ورایی بر میاد ..

یه کم خیره خیره نگاهم کرد و با حرصی که به صداش خش میداد گفت:

  • آره.. بی وجدانم که نذاشتم تو اون ویلا بی حیثیتت کنن.. بی وجدانم که نذاشتم دیشب تو اون خیابون بمونی و تا صبح تیکه و پاره بشی.. بی وجدانم که جای خواب و سرپناه و خورد و خوراک بهت دادم تا مجبور نباشی شبا تو توالت پارک سرت و بذاری زمین.. بی وجدانم که صیغه ات کردم و مهریهبرات تعیین کردم که هر وقت زمانش تموم شد یه پولی داشته باشی که دستت و بگیره.. بی وجدانم که تلافی این زبون دراز و نیش مارت و همون دیشب که لال شده بودی و هیچ قدرتی نداشتی در نیاوردم تا یاد بگیری کی دهنت و بسته نگه داری و کی باز کنی..

مات و مبهوت داشتم بهش نگاه میکردم که روش و گرفت و رفت.. یعنی این آدم انقدر خودش و محِقِ می دونست تو این مسئله؟ یعنی.. یعنی واقعاً حق داشت و الآن منم باید ازش تشکر می کردم بابت این لطف هایی که به من کرده؟ نمی دونم.. شاید واقعاً حق داشت ..

هرچند که همه اینا جزوی از نقشه بود و خواه ناخواه باید این اتفاقات میفتاد.. ولی شاید هر آدم دیگه ای جای دامون بود.. بی اهمیت به صیغه و محرم شدن.. تو همون ساعت اول تن و بدن منو به بدترین شکل ممکن تصاحب میکرد بدون هیچ رحم و مروتی.

شاید واقعاً تو این شرایط فعلی.. که مردای حریص و بیمار جنسی روز به روز دارن وقیح تر میشن.. انقدر که حتی به بچه و حیوون و محرم و نامحرم هم رحم نمیکنن برای ارضای نیاز جسمیشون.. باید قدر دامون و می دونستم.

سیگارم و پرت کردم پایین و رفتم تو.. دامون یه وری با تکیه به اوپن وایستاده بود و طبق معمول سرش تو گوشیش بود ..

خودم و به زور راضی کردم تا یه حرفی بزنم بلکه سر صحبت باز بشه که نیم نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول ور رفتن با گوشیش شد و گفت:

  • دیشب انقدر عصبیم کردی.. که یادم رفت یه چیزایی رو بهت هشدار بدم.. پس الآن میگم مواظب باش! من اصلاً دلم نمیخواد این رابطه جدی بشه!

دوباره بیخیال نقشه و باز کردن سر صحبت شدم و با اخم های درهم رفتم طرفش..

  • منظور؟

  • منظورم اینه یهو هوس نکنی بشی مادر بچه پولسازترین بازیگر حال حاضر سینما .. حواست و جمع کن!

اون لحظه اگه به من کارد میزدن.. خونم در نمیومد از شدت عصبانیت.. این چی داشت میگفت برای خودش؟ من از دیشب تا حالا به هزار و یک روش سعی کردم ذهنم و منحرف کنم و به خبطی که انجام دادم فکر نکنم.. حالا این حرف از بچه میزنه؟

  • اولاً که نافرم مالیدی به گوشت کوب عمو.. کلاً جاده رو اشتباه پیچیدی.. خیال نکن چون خونه ات طبقه آخره خودتم خیلی بالایی.. بیا پایین باهم بریم.. انقدرم باد تو غبغبت ننداز که خفه بشی و بمونی رو دستمون .دوماً من اگه دیشب به قول خودت لال شدم از ذوق و شوقم نبوده.. نقشه هم نکشیدم که به بهونه بی کس و کاری بیام تو خونه ات تلپ شم و یک به دو نرسیده با شکم بالا اومده تهدیدت کنم که میرم رو آنتن و آبروت و میبرم و یه کمم اینجوری تلکه ات کنم.. انقدرم چت مغز نیستم که تو کف خوابیدن با آقازاده های بالا شهری باشم.. هر گهی خوردم از سر بدبخت بیچارگیم بوده وگرنه همه جونم کهیر زده از همبستر شدن با آدم فرصت طلبی لنگه تو.. از همه اینا گذشته این شر و ورا رو به من چرا میگی؟ مگه فقط من باید حواسم و جمع کنم؟

به وضوح دیدم که رنگ صورتش قرمز تر شد.. این بابا امشب یه چیزیش بود.. وگرنه سابقه نداشت با حرفای همیشگی من انقدر داغ کنه..

  • من وقتی آدرنالینم میزنه بالا از خود بی خود میشم نمی فهمم دارم چیکار میکنم. تو فکر کن داری با یه شیر زخمی می خوابی.. خودم دارم بهت میگم که بفهمی با کی طرفی. من.. بچه.. نمی خوام! اونم از آدمی مثل تو! تا وقتی اینجایی.. شأن و جایگاه خودت و فراموش نکن و هیچوقت خودت و هم سطح من نبین.. اوکی توله شیر؟

صدای دورگه شده و غضبناکش و این عصبانیتی که مطمئن بودم از من نیست.. انقدر کلافه ام کرد کهمنم مثل خودش با صدای بلند توپیدم:

  • من از خدا میخوام که هم سطح شما جماعت خود عن پندار نباشم حالیته؟ تو هم اگه کسی نیشت زده و آتیشیت کرده آب و بریز همونجات که می سوزه.. دق و دلیت و سر من خالی نکن. من کیسه بوکس تو نیستم که هر روز یه چی بارم کنی و آروم بگیری..

بالاخره تکیه اشو از اوپن برداشتم و قدم قدم بهم نزدیک شد و با هر قدمش منم رفتم عقب.. چون دیگه این حالت صورت و نگاهش داشت برام ترسناک میشد.. شاید بهتر بود به تجربیاتم تو این خونه اینو اضافه کنم که حتی اگه از جا یا کس دیگه پر باشه.. بهش نزدیک نشم تا ترکشاش دامن منو نگیره..

  • چرا اتفاقاً.. تو واسه من دقیقاً مثل همون کیسه بوکس می مونی تا خودم و باهاش آروم کنم.. وگرنه هیچ ارزش مادی و معنوی دیگه ای نداری می فهمی؟ اگه باهات می خوابم به خاطر اینه که داری تو خونه ام زندگی می کنی.. اگه داری تو خونه ام زندگی می کنی به خاطر اینه که دلم برات میسوزه.. نه تو برام انقدر جذاب و خواستنی هستی.. نه من انقدر دله و ندید بدید که چشمم رو هرکسی بچرخه و عاشقش بشم!

بالاخره پشتم خورد به دیوار و قبل از اینکه فرصت تغییر مسیر پیدا کنم دامون سد راهم شد.. جفت دستاش و گذاشت کنار سرم روی دیوار و صورتش و بهم نزدیک کرد.. از این فاصله که می دیدمش هم بیشتر به حال روحی و عصبی وخیمش پی می بردم و هم استرس و ترس خودم بیشتر می شد..

نگاهش داشت رو تمام اجزای صورتم می چرخید و وقتی شروع به حرف زدن کرد.. نمی دونم چرا برام شکل آدمایی شد که داشتن با خودشون حرف می زدن ..

  • راضی نگه داشتن آدمی مثل من .. کار هرکسی نیست! آخه من یه سلبریتی ام! می فهمی؟ حق دارممغرور باشم.. حق دارم به خودم افتخار کنم.. چون تنهایی به اینجایی که هستم رسیدم.. چون هیچکسمنو تشویق نکرد و من بازم کم نیاوردم. چون رو پای خودم وایستادم و رسیدم به جایی که نه یه نفر ..

که چند نفر بتونن بهم تکیه کنن و من بدون احتیاج به کسی گلیمم و از آب بکشم بیرون .حتی اگه هیچ کسم اینو قبول نداشته باشه.. واسه خودم کافیه.. من رسیدم به اون جایگاهی که یه روزی همه ازم انتظار داشتن.. منتها کسی نخواست ببینه. به درک!

اگه بگم حتی یه کلمه از حرفاش و نفهمیدم دروغ نگفتم.. داشت به من نگاه می کرد ولی انگار فکرش جای دیگه بود و تو خیالش داشت با یه آدم دیگه حرف می زد.. یعنی به کی می خواست این حرفا رو بگه؟ به کی می خواست خودش و توانایی هاش و ثابت کنه؟ خانواده ای که اصلاً نمی دونستم داره یا نداره؟

نگاهش رو لبام ثابت موند و من از ترس تکرار دیشب اون بوسه ای که با همه محرمیت پشتش برام تلخ و اشتباه بود آب دهنم و قورت دادم که با صدای همچنان دورگه اش گفت:

  • امشب برو تو اتاق خودت بخواب!

یه جوری این جمله رو گفت که انگار در اصل می خواست بگه « به نفعته که امشب بری تو اتاق خودت بخوابی!»

با اینکه منم از خدام بود که رابطه دیشب حداقل به این زودی تکرار نشه.. ولی انقدر تو شوک این رفتار و حرفای عجیب و غریبش بودم که از جام تکون نخوردم..

  • دِ یالا!

با صدای دادش سریع از زیر دستش که عمود به دیوار نگه داشته بود رد شدم و با قدم های بلند خودم و رسوندم به اتاق و برای اطمینان بیشتر درم قفل کردم.

حالت های روحی و روانیش اصلاً طبیعی نبود.. می ترسیدم نصف شب دوباره پشیمون بشه و بیادسراغم. من چه جوری باید به این آدمی که تکلیفش حتی با خودش و زندگیشم معلوم نیست نزدیکبشم؟ شاید بهتر بود اول از همه رو خودم کار کنم و عصبانیتم و کنترل کنم. اینجوری دامونم در جوابم حرفی نمی زد و بحث بیخود و بی جهت سر مسائلی که اصلاً به من ربطی نداره بالا نمی گرفت .

*

ساعت از 10 صبح گذشته بود که بیدار شدم.. فکر و خیال درهم و برهم دیشبم که هم مربوط به دامون بود… هم شفق.. هم بدبختی های خودم تمومی نداشت و انقدر دیر خوابم برد که تا این ساعت یه کله خواب بودم.

آبی به دست و صورتم زدم و با احساس ضعف شدیدم راه افتادم سمت آشپزخونه.. سکوت خونه نشون میداد که دامون مثل دیروز صبح زود رفته و منم تصمیم گرفتم امروز دیگه به خودم برسم و شکمم و با یه صبحونه مفصل و خوشمزه سیر کنم.

عجیب هوس چایی کرده بودم.. چشمم به چای ساز افتاد.. ولی نه حوصله راه انداختنش و داشتم.. نه اصلاً چای چایی ساز بهم مزه می داد.. واسه همین از تو کابینت کتری و قوری ای که دیروز به چشمم خورده بود و بیرون کشیدم و چای و آماده کردم.

تا چایی دم بکشه یه کم دیگه خودم و تحویل گرفتم و دو تا تخم مرغ از تو یخچال درآوردم که نیمرو کنم.. مثل اون موقع ها که همیشه صبح جمعه که مدرسه نمی رفتیم مامانم یه حال اساسی بهمون میداد و تخم مرغ نیمرو میکرد.. با کلاس ترین صبحونه عمرمون بود و چقدر خوش بودیم با اون چند لقمه!

زیر گاز و خاموش کردم و از تو یخچال چند تا تیکه نون سنگک درآوردم و گذاشتم رو میز.. انگار دیروزکه مستخدم واسه نظافت اومده بود خریدم کرده بود و خدا رو شکر تو لیست دامون نون سنگکم بودوگرنه باید دوباره نون های بیات فانتزیش و سق میزدم.

از اونجایی که هیچ وقت سلیقه خاصی تو چیدن میز نداشتم ماهیتابه رو همونجوری گذاشتم رو میز و چرخیدم سمت گاز که برای خودم چایی بریزم.

  • یه لیوانم واسه من بریز..

با شنیدن صدای دامون جیغ خفه ای کشیدم و تو جام پریدم که لیوان تو دستم چرخید و به زور کنترلش کردم تا نیفته زمین.. ولی عوضش دست خودم و با آب جوش سوزوندم.

حین تکون دادن دستم رو هوا چرخیدم سمتش و شاکی و طلبکارانه گفتم:

  • تو اینجا چی کار می کنی؟

با همون سر و وضع پریشون دیشب و اخمای درهمش همونطور که پشت میز می نشست فقط نیم نگاهی بهم انداخت و چیزی نگفت..

به نظرم همینکه با دیدن ماهیتابه نیمرو مثل همیشه یه متلک بارم نکرد یا حتی جواب همین لحن طلبکارانه ام و نداد نشون میداد که حتی خواب دیشبم نتونسته حالش و رو به راه کنه و بهتره منم سر به سرش نذارم..

اصلاً.. اصلاً شاید همین رفتارش که فعلاً رو اعصابم نبود بهترین موقعیت بود واسه شروع یه صحبتی که بشه از طریقش کانال زد به مسائلی که می خواستم درباره اش بدونم.

دوتا لیوان چایی ریختم و نشستم پشت میز و برای توجیه حرف بی ربطم گفتم:

میگم یعنی.. تو.. کار و زندگی نداری که هر موقع بخوای تو خونه پلاسی؟ بالاخره بازیگری هم تااونجایی که من میدونم یه شغله واسه خودش ..مگه اینکه در راه رضای خدا کار کنی!

نگاهش به نقطه ای روی میز خیره بود و همونطور که انگشت اشاره اش و رو لبه لیوان می کشید گفت:

  • فعلاً پیشنهاد بازی قبول نمی کنم..

  • چرا؟ یعنی انقدر درآوردی که دیگه با ماتحتت افتادی تو روغن و پول و پله لازم نداری؟

نگاهش و از میز گرفت و با همون بی تفاوتی و بی حسیش زل زد بهم.. نمی خواستم زیاد کنجکاو و مشکوک بشه نسبت به این تغییر رفتار یهوییم. برای همین حین لقمه گرفتن برای خودم گفتم:

  • باشه فهمیدم.. من که از کون اردکم سر در نمیارم تو کاری که بهم دخلی نداره نظر ندم نه؟ نفس عمیقی کشید و یه قلپ از چاییش و داغ داغ خورد..

  • بازیگری شغل مورد علاقه ام نبود.. الآن دارم شغل مورد علاقه ام و ادامه میدم.

دندونام از حرص رو هم کلید شد.. منظورش از شغل مورد علاقه اش خلاف و شست و شوی مغزی جوونای بدبخته؟ با بازیگری خودش و مطرح کرد که به اینجا برسه و همه رو حساب مشهوریت و محبوبیتش به حرفش اعتماد کنن؟ چه آدم کلاش و حقه بازی هستی تو!

پوزخندی زدم و برای اینکه خیلی هم از این هم صحبتی با آرامش خوش به حالش نشه گفتم:

  • شغل مورد علاقه ات چیه اون وقت؟ جمع کردن دخترای بی کس و کار از تو کوچه و خیابون و کشوندنشون به هزار و یک ترفند تو رخت خوابت؟

لقمه بزرگی که برای خودم درست کردم و گذاشتم توی دهنم و با آرامش مشغول جویدنش شدم.. با اینکه نگاه خیره و تا حد زیادی پر غضب دامون و کاملاً روی صورتم حس می کردم ..

منتظر بودم با همین عصبانیت جوابم و بده.. ولی خیلی عادی و معمولی.. بحث و عوض کرد و گفت:

  • راستی عجب خال قشنگی داری!

به ثانیه نکشید که لقمه پرید تو گلوم و به سرفه افتادم.. دامون با نهایت آرامش داشت نگام میکرد و من با صورت کبود شده داشتم بال بال میزدم تا اینکه به زور چایی لقمه لامصب و فرو دادم و نفس عمیقی کشیدم تا آروم شم ..

ولی مگه می شد؟ چه جوری می تونستم با این حرفش آروم بگیرم؟ با نهایت بی شرمیش.. داشت از خال صورتی پررنگی که بیشتر شبیه علامت ماه گرفتگی بود حرف میزد.. ولی قسمت وقاحتش مربوط به جای اون خال بود که تو حد فاصل بین شکم و رونم قرار داشت و تا اون لحظه به جز خودم و مامانم کسی ندیده بودش ..

یعنی اصلاً جایی نبود که هرکسی بتونه ببینه.. حتی شهریارم حرفی ازش نزده بود چون اون شب اصلااصلاً به چه جوری بودن تن و بدن من اهمیت نمیداد.. ولی دامون.. بیشرف تر از این حرفا بود که هم اون و دیده بود و هم تو موقعیت مناسب درباره اش حرف زده بود و من و اینجوری آچمز کرد!

بدم میومد از اینکه دست کسی نقطه ضعف بدم.. ولی انگار حساب کار از دستم در اومده بود که دامون انقدر راحت نقطه ضعف من و پیدا کرده بود و باهاش داشت راه به راه آزارم میداد..

انقدر کلافه شدم از این حرف و عکس العمل خودم.. که بدون فکر.. فقط برای تلافی این کار پرسیدم:

  • نقطه ضعف تو چیه؟

تعجب تو چشمای بی روح و سردش نشست و با اخمای درهم گفت:

  • چی؟

پشیمون شدم از حرفم ولی حالا که به زبون آوردم باید توضیح می دادم..

هر آدمی یه نقطه ضعفی داره خب.. واسه تو چیه؟

نگاهش بین چشمام چپ و راست شد ..شاید داشت فکر میکرد تا نقطه ضعفش و پیدا کنه.. شایدم اصلاً احتیاجی به فکر کردن نداشت و همون لحظه به ذهنش رسید.. ولی حدس من درباره نقطه ضعفش این بود که هرچی هست.. مربوط به اتفاقات دیروز و دیشبشه که انقدر آشفته و درمونده اش کرده .

دامون یه بازیگر بود.. ولی ضربه ای که دیروز خورده بود انگار به قدری کاری و قوی بود که حتی نمیتونست جلوی من نقش یه آدم قوی و رو به راه و بازی کنه.

انقدر جواب این سوال برام مهم شده بود که خواستم بیشتر اصرار کنم و تحت فشار بذارمش که همون موقع صدای زنگ در بلند شد و دامون نگاه خیره اش و از من گرفت.

همونطور که از پشت میز بلند میشد زیر لب گفت:

  • این کیه دیگه!

واسه منم جای سوال داشت.. به هر حال خونه یه آدم معروف.. اونم تو این برج.. جایی نبود که هرکی از راه رسید زنگ واحدش و بزنه.. شاید نگهبان ساختمون بود.. یا همون دوستش که اون روز با من اومد آزمایشگاه.

ولی وقتی دامون از چشمی نگاه کرد  و برگشت.. حالت چهره اش داد میزد که انتظار دیدن شخص پشت در و نداشته.. با کلافگی و اعصاب خوردی یه کم جلوی در قدم زد و بعد اومد سمتم..

بازوم و گرفت و دنبال خودش کشوند سمت اتاقم که توپیدم:

  • دستم و ول کن بابا گوسفند گرفتی مگه؟ خودم میتونم راه برم..

ولی اهمیتی به حرفم نداد و منو تا توی اتاق برد و هشدارگونه گفت:

تا وقتی نگفتم از اتاق بیرون نمیای باشه؟

با اینکه لحن دستوریش رو اعصابم بود ولی انقدر درب و داغون به نظرم رسید که حرفی جز باشه به دهنم نیومد و اونم در و بست و سریع رفت بیرون.

پس این بچه پولدارا هم غم و غصه داشتن تو زندگیشون و خیلی هم مرفه بی درد نبودن.. این بابا هم انگار بدجوری تو گل گیر کرده بود که بعد از دو روز هنوز نتونسته بود خودش و جمع و جور کنه .

نمی دونم چرا برام مهم شده بود که بفهمم مشکلش چیه.. یا اونی که زنگ خونه رو زد کی بود.. واسه همین همونجا با تکیه به در نشستم و گوشام و تیز کردم تا شاید از لا به لای حرفاشون یه چیزایی دستگیرم بشه.

×××××

حین دست کشیدن لا به لای موهام و مرتب کردن لباسم همونطور که میرفتم سمت در فقط داشتم به این فکر می کردم که اینجا چی می خواد؟ بعد از این همه مدت پاش به خونه من باز شده که چی بگه؟ هرچند که کم و بیش می دونستم هرچی هست مربوط به جریان دیروز و رفتنم به خونه بابا ایناست.. ولی بازم نمی شد پشت در نگهش دارم و با یه نفس عمیق ولی بی فایده در و باز کردم..

نگاهم از کت و شلوار خوش دوخت توی تنش به صورتش کشیده شد که داشت شاکی و طلبکارانه نگاهم میکرد.. بعد از اینهمه مدت ندیدن.. انتظار یه نگاه ملایم تر و ازش داشتم..

بی اختیار زبونم به متلک باز شد..

  • به به.. داداش داراب.. خوش اومدی! راه گم کردی؟

بدون اینکه ذره ای دلتنگی تو نگاهش باشه که داشت برادرش و بعد از یک سال میدید اومد تو و از همون اول با توپ پر گفت:

من نه! ولی تو مثل اینکه راهت و گم کردی که دوباره سر از خونه ای درآوردی که شیش سال پیشبا پای خودت ترکش کردی..

در خونه رو بستم و از کنارش رد شدم..

  • من ترکش نکردم.. بهتره بگی بیرونم کردن!

دنبالم راه افتاد و با خشم ذاتی و همیشگی وجودش غرید:

  • من نیومدم اینجا تا گند و کثافت های گذشته رو هم بزنم تا دوباره بوی متعفنش بلند بشه.. فقط اومد بپرسم چرا دوباره رفتی اونجا و تن و بدن اون زن بیچاره رو لرزوندی؟

کاش داراب یه زمان دیگه ای رو برای اومدن و بازخواست کردن من انتخاب میکرد.. الآن که به قدر کافی پر بودم از حرفای دیروز مامانم و دیدن دوباره گلچهره طاقت یه فشار عصبی دیگه رو نداشتم.

  • برادرم که منو انقدر قابل نمی دونه تا دو کلمه حرف باهام بزنه.. منم از مرتضی شنیدم که بابا حالش بد شده رفتم بهش سر بزنم.. به خاطرش باید به چند نفر جواب پس بدم؟

  • هه! یعنی واقعاً می دونستی که بابا حالش بد شده و باز بلند شدی رفتی اونجا؟ یعنی یادت رفته که وجود تو توی اون خونه بدترین سمّّه برای بابا؟

فکم از شدت انقباض نزدیک بود خورد بشه.. چی بهش می رسید؟ چی عایدش می شد از این حرفا؟ اومده بود به جانب داری بابا و مامان؟ که از حق اونا در برابر من دفاع کنه؟ با خورد کردن و شکستن من؟

سکوتم باعث شد ادامه بده:

  • خیلی دلت سوخت برای بابا که از وقت مهم و با ارزشت زدی و رفتی اونجا؟ می دونی چند بار تا حالا بابا به این وضع افتاده؟ اون موقع کجا بودی که خودت و فی الفور برسونی؟

دستی به صورتم کشیدم و با اعصابی کلافه و داغون گفتم:

  • من این بحث و دیروز با مامانم داشتم.. اگه همینجوری پیش بره فقط زنجیره وار دنبال مقصر می گردیم و به هیچ جا نمی رسیم .تو هم فکر نکنم فقط واسه همین حرفا اومده باشی ..

غیر مستقیم می خواستم بهش بفهمونم که اگه حرف مهمی داری بگو و زودتر برو.. تنها چیزی که از برادر بزرگترم نصیبم می شد همین آشفتگی بود و بس که می خواستم اونم نباشه..

  • نه .. اومدم تا بگم دیگه حق نداری هر موقع دلت خواست پات و بذاری اونجا و آرامشی که بعد از گندای تو به زور برای خودشون درست کردن و به هم بزنی. تو اگه انقدر دلت می خواست هر موقع اراده کنی در اون خونه به روت باز باشه و همه برای دیدنت سر و دست بشکنن.. اصلاً نباید می رفتی ..

حالا که تشخیص دادی باید راه خودت و بری و مستقل شی.. پس دیگه دور خانواده ات و خط بکش .

امیدوارم دفعه بعدی در کار نباشه!

روش و گرفت و رفت سمت در.. ولی من نتونستم ساکت بمونم. حالا که بعد از مدت ها رو در رو شده بودیم و اون هرچی دلش خواست به من گفت.. من چرا باید زبون به دهن می گرفتم؟ منم باید حرفام و می زدم تا می فهمید همه چیز فقط از زاویه دید خودشون معنی پیدا نمی کنه!

  • می دونی درد تو چیه؟

وایستاد و با مکث به سمتم چرخید..

  • دردت اینه که نتونستی مثل من باشی.. نتونستی تو روی مامان و بابا وایستی و کاری و انجام بدی که خودت انتخابش کردی. از همون اول که تو انتخاب رشته دبیرستان.. تو با زور و اجبار بابا پیش رفتی و من به خاطر پافشاری تو انتخاب خودم حتی کتکم خوردم حسرت می خوردی. این حسرت و حتی تا امروز و این لحظه تو چشمات می بینم داراب.. پس هیچ وقت سعی نکن انکارش کنی .شاید پول در آوردن بدون زحمت و تلاش راحت باشه.. ولی راضی کننده نیست.. ته تهش یه چیزی رو دلت

سنگینی می کنه که نتونستی اونی باشی که خودت می خوای. الآنم فقط برات افت داره که نشون بدیدوست داری جای برادر کوچیکترت باشی.. ولی اگه یه کم با خودت رو راست باشی.. به حرف من ایمان میاری مطمئن باش.

یه کم با خشم و غضب بهم نگاه کرد و بعد پوزخندی رو لبش نشست ..

  • ولی من فکر کنم اونی که دلش می خواست جای برادرش باشه تویی ..اونم وقتی بفهمی چیزی که تو یه عمر برای به دست آوردنش تلاش کردی و آخرشم به نتیجه نرسیدی.. خیلی راحت تو چنگ من بود.

پریدن عصبی پلک چپم و حس می کردم.. منظورش چی بود؟ منظورش چی بود که خودم هنوز نفهمیده بودم ولی اعضای بدنم انگار فهمیده بودن که داشتن یکی یکی واکنش نشون می دادن.

  • یعنی تو دلت نمی خواد جای من بودی.. اگه بفهمی قبل از ازدواج اول گلچهره.. من بودم که رفتم خواستگاریش و حتی جواب مثبتم ازش گرفتم؟ یخ کردم در عرض چند ثانیه.. چی داشت می گفت؟

  • حتی تا مرحله صیغه محرمیت و آزمایش قبل از عقدم پیش رفتیم اونم وقتی تو در حال سفر و عشق و حال بازیگریت بودی و خوشحال بودی از اینکه تونستی گلیمت و از آب بیرون بکشی.. ولی متاسفانه خونِمون به هم نخورد و نمی تونستیم بچه دار بشیم. بابا هم چون دیگه از تو قطع امید کرده بود و تمام دلخوشیش به من بود برای نوه دار شدن.. مراسم و بهم زد و گلچهره با خواستگار بعدیش ازدواج کرد.

باورم نمی شد.. حتماً داشت دروغ می گفت.. این حرفا رو ردیف کرده بود تا منو باهاش بچزونه.. کاری که همیشه انجامش می داد.. وگرنه همچین چیزی محاله راست باشه..

  • وقتی به نتیجه نرسیدیم.. بابا اینا تصمیم گرفتن که دیگه به تو هم چیزی نگن تا الکی وحشی بازیهای همیشگیت و درنیاری و آبروریزی نکنی. هرچند که من علاقه زیادی به گلچهره نداشتم و به صلاحدید بابا رفتم جلو.. ولی خب جور نشد.. وگرنه الآن.. زنی که یه عمر عاشقش بودی.. زن داداشت بود!

کاش می تونستم.. کاش بلد بودم تو اینجور مواقع که انقدر شوکه میشم حرف بزنم و نذارم چیزی تو دلم بمونه.. نذارم هزارتا فکر و حرف مختلف بیفتن به جون مغزم و به نابودی بکشوننش.. کاش زبونم حرکت میکرد و منم یه حرفی بارش می کردم ..

کاش الآن که اینجوری روش و گرفت و عین آدمای پیروز و برنده داشت میرفت سمت در.. می تونستم جلوش و بگیرم و مشت گره کرده ام و تو صورتش بکوبونم ..

کاش می تونستم داد بزنم و بگم تو چه جور آدمی هستی که حاضر میشدی یه عمر با دختر مورد علاقه برادرت سرت و رو یه بالش بذاری؟

چرا نفرت خانواده ام از من تمومی نداره؟ تا کجا می خواستن خون به دلم کنن؟ ازدواج گلچهره با کسی به جز خودم به قدر کافی عذاب آور نبود؟ حالا می خواستن کاری کنن تا این عذاب با فهمیدن اینکه اون آدم برادر خودمه چند برابر بشه؟

همه اینا فقط به خاطر این بود که من بازیگر شدم؟ که من راه خودم و رفتم و نخواستم یه عمر حقوق بگیر بابام باشم اونم تو کاری که هیچ انگیزه ای بهم نمی داد؟ انصاف بود؟ نه .. نبود!

×××××

با صدای بسته شدن در ورودی بالاخره از جلوی در اتاق بلند شدم و گیج و مبهوت لبه تخت نشستم ..صداشون به طور واضح به گوشم نمی رسید.. فقط از تکرار کلمه مامان و بابا تو حرفاشون فهمیدم اون آدم احتمالاً برادرشه. ولی به لحن حرف زدنشون که گاهی به داد و بیدادم می رسید بیشتر میومد کهدشمن خونی هم باشن!

هنوز درکی از حضور این آدم و حرفایی که یکی در میون شنیده بودم و چیزی ازش سر در نیاوردم پیدا نکرده بودم که در اتاق با ضرب باز شد طوری که از جا پریدم و سریع بلند شدم وایستادم.

دامون با حالی به مراتب بدتر از دیروز و امروزش تو چهارچوب در وایستاده بود و چشمایی که توش پر از رگه های خون بود و دوخت به من.

به خیال اینکه میخواد دق و دلی اون آدم و سر من خالی کنه داشتم خودم و آماده می کردم ولی با صدای ضعیف و خشدارش از همونجایی که وایستاده بود گفت:

  • یکی از سیگارات و به من میدی؟ اخمام رفت تو هم.. چش بود این؟

  • مگه خودت نداری؟

  • اون آرومم نمی کنه! از مال خودت بده!

تعلل ناشی از تعجب منو که دید توپید:

  • نمی دی برم بخرم!

حالش خیلی داغون تر و درمونده تر از این بود که بخوام از رو دشمنی و لجبازی عمل کنم و تلافی همه آزار و اذیت هاش و سرش در بیارم.. برای همین به جای یه نخ بسته سیگارم و از رو میز برداشتم و دادم بهش که سریع از تو دستم قاپید و رفت سمت اتاقش.

منم با ابروهای بالا رفته به مسیر رفتنش خیره شدم درحالیکه حتی تو باورمم نمی گنجید یه روز این آدم پر از غرور و قدرت و تو این حال و روز آشفته ببینم.

*

..میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولی نیست..

..میگذره یه عمری اما از خیالت رفتنی نیست..

..داغ عشق هیچکی مثل اون که پس می زنتت نیست..

..چقدره تنها شی وقتی هیچکسی هم قدمت نیست..

غروب شده بود و دامون هنوز از اتاقش بیرون نیومده بود.. از وقتی هم که رفته بود تو اتاق این آهنگ و پلی کرده بود و شاید برای صدمین بار بود که داشت با صدای بلند تو خونه پخش میشد ..

دست خودم نبود.. ولی بی اختیار دلم کباب شد براش با شنیدن این آهنگ و حال بدش.. هیچوقت فکر نمی کردم آدمی مثل اون که با نهایت بی انصافی برای پول درآوردن هر غلطی می کنه.. یا آدمی که راضی میشه با یه دختر بی کس و کار بدبخت بدون رضایت خودش بخوابه انقدر احساساتی باشه ..

منم که از سنگ نبودم ..با همه حرص و جوشی که در طول این چند روز از دستش خوردم.. بازم دلم نمیومد انقدر پریشون حال ببینمش.. وقتایی که با همدیگه کل کل می کردیم و سرتا پای همدیگه رو با حرفامون می شستیم بیشتر بهم می چسبید! چون حوصله دل سوزوندن نداشتم.

..چقدره سخته بدونی اونکه می خوایش نمی مونه..

..که دلش یه جای دیگه اس و همه وجودش مال اونه..

..چقدره برای اونکه جون می دی غریبه باشی..

..بگی می خوام با تو باشم بگه می خوام که نباشی..

یعنی کی بود اون آدمی که این آهنگ و داشت به یادش گوش می داد؟ همون دختری که احتمالااحتمالاًاسمش گلی بود و به خاطرش اون آهنگ و اون روز تو ماشین گذاشت؟

پس آقای سلبریتی هم شکست عشقی داشته تو زندگیش.. ولی انگار برعکس من به هیچ وجه از این عشق و علاقه پشیمون نیست که هنوز به یادشه و با فکرش انقدر به هم می ریزه. نه مثل من که بعضی وقتا دلم می خواد دستم و فرو کنم تو کله ام و اون یه تیکه از خاطراتی که با اون آدم آشغال داشتم و بکنم و بندازم دور.

نمی دونم چرا و رو چه حسابی یهو فکر آشپزی زد به سرم.. احساس می کردم موندنم تو این خونه بی فایده شده و با این وضع قاراشمیش زندگی دامون اگه دست رو دست بذارم به این راحتیا نمی شه کاری از پیش برد .

الآنم که از صبح رفته چپیده تو اتاق و حتی واسه ناهارم بیرون نیومده.. شاید با یه غذای من در آوردی بتونم بکشمش بیرون و از این طریق راهی برای نزدیک شدن بهش پیدا کنم. هرچند که هنوزم معتقد بودم موندنش تو اون اتاق برام آرامش بیشتری به ارمغان میاره.

بلند شدم تا فکر توی سرم و عملی کنم که همون لحظه صدای زنگ در بلند شد.. نگاه منتظرم و دوختم به در اتاق دامون تا بیاد و بره در و باز کنه ولی خبری ازش نشد..

بلند شدم و رفتم سمت در تا از چشمی نگاهی بندازم ببینم کی اومده که بالاخره صدای باز شدن در به گوشم خورد و بعد صدای گرفته دامون..

  • بیا اینور!

از جلوی در رفتم کنار و متعجب بهش خیره شدم.. چرا هر چقدر میگذشت رنگ و روش بیشتر به سمتی کبودی می رفت؟ چی کار داره می کنه با خودش؟

«خدایا اصلااصلاً داره تو اون اتاق چه غلطی می کنه؟ نکنه مواد پواد می زنه تا خودش و آروم کنه؟ ولی نه!

دیگه انقدرم مخش معیوب نیست.. اون سیگار کم نیکوتین می کشه که معتادش نشه.. عمرًاً تخم نمی کنه بره سمت مواد و این کوفت و زهرمارا!»

همونجا خیره بهش وایستادم که در و باز کرد.. احتمالاً کسی بود که نمی خواست بیاد تو وگرنه مثل صبح بهم هشدار می داد که برم تو اتاق ..

از صداش تشخیص دادم که نگهبان ساختمونه..

  • سلام آقا.. بفرمایید!

نگاهم به دستش افتاد که اومد تو و دو تا بسته سیگار از همون مارکی که من می کشم گذاشت تو دست دامون.

  • دستت درد نکنه ..

خواست در و ببنده که اینبار نگهبان با نگرانی بیشتری گفت:

  • جناب پیران جسارته.. حالتون خوب نیست؟ رنگ و روتون…

نذاشت حرفش و کامل بزنه و سریع گفت:

  • خوبم! داشتم ورزش می کردم.. بازم ممنون!

اینبار قبل از اینکه اجازه حرف بیشتر بهش بده در و بست و بدون نگاه کردن به منی که انگار نقش هویج و داشتم توی اون خونه دوباره راه افتاد سمت اتاقش.

کلافه شدم از دیدن این حال و روزش که هیچی ازش سر در نمیاوردم و چند قدم دنبالش راه افتادم و گفتم:

  • چی داره اون اتاقت از صبح چپیدی توش درم نمیای؟ حاجت میده؟

وایستاد و من یه لحظه چشمم خورد به دستاش که انگار از شدت عصبانیت مشت شد و بعد برگشت سمتم.. نفس نفس می زد و رو پیشونیش عرق نشسته بود..

  • اگه یه روز در سال باشه که حوصله هیچ چیز و هیچ کس و نداشته باشم.. همین امروزه.. پس رو اعصاب من راه نرو.. تا مجبور نشی نقش اون کیسه بوکسی که دوست نداشتی رو بازی کنی!

نگاهم و به زور از چشمای غرق خونش گرفتم.. شونه ای بالا انداختم و همونطور که می رفتم سمت آشپزخونه با حرصی که از این حرفش تو دلم نشست گفتم:

  • به درک! می خوام شام درست کنم.. اگه حاجتت و گرفتی تشریف بیار کوفت…

هنوز جمله ام تموم نشده بود که با صدای گرومپی از پشت سرم.. سریع برگشتم که با چشمای گشاد شده دیدم دامون رو زمین افتاده و همه تن و بدنش داره می لرزه!

با قدم های بلند رفتم سمتش و هرچی بهش نزدیک تر می شدم ترس و وحشت و اضطرابم بیشتر می شد.. پس بیخود نبود این حال بد و رنگ قرمز شده صورتش ..یه مرضی داشت که حالا این ریختی شده بود!

عین آدمای گیج و منگ بالا سرش وایستاده بودم و نمی دونستم چی کار کنم.. لرزشش دیگه داشت به رعشه تبدیل می شد و از اون بدتر این بود که اصلااصلاً به هوش نبود که بخواد به اختیار خودش کاری انجام بده.. چشماش کاملاً بسته بود و انگار تمام اعضای بدنش منقبض شده بود..

کنارش رو زانوهام نشستم.. دستای منم فرقی با بدن لرزونش نداشت.. با این حال شونه هاش و محکم نگه داشتم با ناامیدی و هراس صداش زدم:

  • دامون؟

قدرت بدن و تکون هایی که می خورد خیلی بیشتر از دست من بود و عملاً هیچ کمکی برای کمترشدن رعشه اندام هاش نمی کردم..

  • دامون صدامو میشنوی؟ جون مادرت بیدار شــــــو آخه چرا این ریختی شدی تـــــــــــو!

در حالیکه داشت اشکم در میومد با درموندگی نالیدم:

  • ای خدا نمیره بمونه رو دستم؟ چیکارش کنم من اینــــــو! اصلاً غلط کردم فحشش دادم و آه و ناله کردم پشت سرش خودت یه کاری کن آروم بگیره!

انقدر شوکه کننده و دور از باور بود این حالت دامون که هیچ ایده ای به ذهنم نمی رسید.. برای همین بدون فکر خودم و از همونجای که نشسته بودم انداختم روش و سعی کردم با سنگینی بدنم از لرزش های پیاپی و ترسناکش کم کنم.. ولی انگار بازم بی فایده بود..

بدنش سفت و محکم شده بود و حتی سنگینی تن منم نمی تونست تاثیری روش بذاره ..دوباره از روش بلند شدم و با چشمایی که نمی دونم کی خیس شده بود از اشک زل زدم بهش.. زیاد نمی شناختمش ..هیچ دل خوشی هم ازش نداشتم و تو همین چند روز تا سر حد مرگ عصبیم کرده بود.. ولی آدم بود و من واقعاً دلم نمیومد که تو این وضعیت ببینمش .

دلم سوخت براش.. منی که فکر می کردم هفت سال زندان باعث شده نسبت به همه آدما به جز خانواده ام سنگدل و بی رحم باشم.. حالا داشتم برای این غریبه ای که بر حسب تصادف و اتفاق شوهر شرعیم محسوب می شد دل می سوزوندم. شاید چون جنس نگاه درمونده چند دقیقه قبلش و خیلی خوب حس می کردم و باهاش آشنا بودم.

ضربه روحی و فشار عصبی که از دیروز کاملاً روش حس می شد.. انگار به قدری شدید بود که به این حال و روز بندازتش.. پس می شد واسه چند دقیقه هم که شده فکر کارای خطا و خلافش و از سرم بیرون کنم و یه کم باهاش راه بیام.

بلند شدم رفتم از تو آشپزخونه یه لیوان آب آوردم و با اینکه بعید می دونستم فایده ای داشته باشهچند مشت پاشیدم به صورتش.. حدسم درست بود! هیچ تغییری ایجاد نشد.

دستم و با آب خیس کردم و کشیدم رو پیشونی خیس از عرقش و تا گردنش ادامه دادم.. دمای بدنش بالا بود و می خواستم از این طریق یه کم بیاد پایین..

دوباره تکونش دادم و صداش زدم:

– دامون جون هرکی دوست داری پاشو! یهو هوس افقی شدن به سرت نزنه ها! جان کس و کارت من و بدبخت تر از اینی که هستم نکن!

نمی دونستم زنگ زدن به اورژانس کار درستیه یا نه… تو همین چند روز خیلی خوب فهمیده بودم که دامون خیلی به موقعیت اجتماعی و آبروش اهمیت می ده.. پس اومدن آمبولانس تو این خونه که صد در صد خیلیا می دونستن مال یه بازیگر معروفه ممکن بود برای خودش و کارش خطرساز بشه و اون موقع وقتی حالش بهتر شد همه چیز و از چشم من می دید.

تصمیم گرفتم برم به نگهبان ساختمون بگم بیاد یه کمکی کنه و حداقل خودمون به یه درمانگاه برسونیمش که حس کردم لرزش های بدنش کمتر شد و آروم گرفت.

هنوز نفهمیده بودم دردش چی بود.. فقط حدس می زدم که صرع داشته باشه. هنوز یه چیزایی یادم بود از درس هایی که تو دبیرستان.. یا برای کنکور می خوندم. حالت هاش شبیه همون چیزایی بود که از این مرض تو ذهنم داشتم! یعنی دامون جدی جدی صرع داره که اینجوری حمله عصبی بهش دست می ده؟

«ای خداااا! تا یه ذره پیشت نک و ناله می کنیم از وضع لنگ در هوا و بدبختی های زندگیمون یه مورد وخیم تر میذاری تو کاسه امون که مثلاً بگی ناشکر نباش از تو بدترشم هست؟»

نفس عمیقی کشیدم و همونجا کنار دامون رو زمین نشستم و زانوهام و بغل کردم.. اگه همونطور کهفکر می کردم صرع باشه.. با متوقف شدن لرزش و باز شدن عضلات کلید شده اش.. دیگه کم کم باید به هوش میومد.

خیره به صورتش که حالا رنگ پریده به نظر می رسید.. داشتم به این فکر می کردم که انگار برام مهم شده بود و نمی شد بی اهمیت از کنار این حالش بگذرم. یعنی از اثرات صیغه و رابطه دیروز بود که یه کم خودم و بیشتر از روزای قبل بهش نزدیک حس می کردم؟ چون اون لحظه اصلاً هدفم از اومدن به این خونه و نقشه ای که باید انجامش می دادم تو ذهنم نبود!

دو سه دقیقه ای گذشت تا بلاخره لای پلکای لرزونش و باز کرد.. یه کم با همون بی حالی به رو به روش خیره شد و یهو انگار فهمید چی شده که با سرعت نیمخیز شد و تکیه اش و داد به آرنجاش.

نگاهش بلافاصله رو صورت من ثابت موند ..چیزی به زبون نمی آورد.. ولی من حس می کردم داره می پرسه چی از این حال من فهمیدی؟

آب دهنم و قورت دادم و خودم توضیح دادم:

  • یهو دیدم تالاپ! افتادی رو زمین! بدنت سفت شده بود ..رو ویبره بودی انگار.. اول خواستم به اوراژانس زنگ بزنم ولی حوصله ادا اصولای آرتیستیت و نداشتم و بیخیال شدم.. بعد گفتم برم به این یارو نگهبانه بگم…

بالاخره زبون باز کرد و با همه بی حالیش توپید:

  • نگفتی که؟

  • نه دیگه همون موقع دیدم ویبره ات برطرف شد نشستم سر جام!

نگاهش و گرفت و نشست.. ولی انگار هنوز توانی برای بلند شدن نداشت. چون حس می کردم از اینکهبا این حال ضعیف و رنجور جلوی من بود احساس بدی داشت و می خواست زودتر از جلوی چشمم بره تا همون صلابت و قدرت و غرورش و حفظ کرده باشه.

دل و زدم به دریا و خودم پرسیدم:

  • صرع داری؟

دیدم که فکش دوباره چفت شد و بین ابروهاش گره کور افتاد.. ولی به ناچار سرش و به نشونه مثبت تکون داد.. شایدم چون حال بد و بیراه گفتن نداشت و ترجیح داد با یه تکون سر شر من و از سر خودش کم کنه.

ولی من کوتاه بیا نبودم و همینکه خواستم از علتش بپرسم با دیدن چند قطره خونی که از بینیش رو دستش چکید با چشمای گشاد شده لب زدم:

  • خون دماغ شدی!

صورتش از چندش جمع شد.. قبلاً هم دیده بودم که از خون بدش میاد.. سریع بلند شم و چند تا برگ دستمال کاغذی آوردم و دادم دستش..

همه رو باهم گذاشت جلوی بینیش و تو همون حالت نشسته چشماش و بست.. دیگه طاقت نیاوردم که بذارم تو همون حال بمونه.. هیچ بعید نبود هرلحظه دوباره حمله بهش دست بده و اینبار یه اتفاق بدتری بیفته که دیگه کاری از دست من برنیاد..

برای همین با جدیت گفتم:

  • بلند شد بریم درمونگاهی جایی! رنگت شده عین جنازه!

سرش و بالا انداخت و زیرلب گفت:

  • نمی خواد! فشارم که می ره بالا خون دماغ می شم .

  • حالا هرچی.. بالاخره رو به موت هستی یا نه؟ پاشو جون مادرت من و تو دردسر مرگ و میرت ننداز ..

پس فردا عره اوره حسن کوره می ریزن رو سرم که تو بازیگر مملکتمون و سقط کردی!

با همون چشمای بسته نالید:

  • چقدر حرف می زنی!

بازوش و گرفتم و همونطور که به سمت بالا می کشیدمش گفتم:

  • خب خیکت و از رو زمین بلند کن تا مجبور نشم حرف بزنم. ای بابا! چقدر چغری تو.. بلند شو دیگه!

بالاخره بلند شد و حین رفتن سمت اتاقش به کمک مبل و در و دیوار گفت:

  • تو نمی خواد بیای.. خودم می رم!

اهمیتی به حرفش ندادم و منم رفتم تو اتاقم که حاضر بشم. از این موقعیت ها ممکن بود تا وقتی تو این خونه هستم کم پیش بیاد.. برای همین باید ازش استفاده می کردم.. هرچند که اون وسط مسطا یه دلایل انسان دوستانه و ترحم هم داشتم که سعی می کردم زیاد بهش پر و بال ندم.

*

تا وقتی سوار آسانسور بشیم حتی نذاشت دست بهش بزنم و هربار که مثلاً می خواستم کمکش کنم فقط می گفت خوبم.. ولی یه بچه دو ساله هم اگه تو اون حال و روز و رنگ و رو می دیدش می فهمید که خوب نیست. با این حال درکش می کردم که نخواد جلوی منی که همش با هم سر جنگ و دعوا و کل کل داشتیم ضعف نشون بده.

آسانسور که وایستاد و خواستیم پیاده شیم دیگه عملاعملاً داشت میفتاد که سریع بازوش و گرفتم.. هرچند که زوری برای نگه داشتن این هیکل نداشتم ولی یه کمک جزئی که محسوب می شدم!

تا دم ماشینش که رفتیم گفت:

  • رانندگی بلدی؟

  • نه! خب چرا زنگ نمی زنی آژانس بیاد؟ سرش و بالا انداخت و گفت:

  • خودم می رونم!

  • ای بابا! چقدر سگ غروری تو ! یعنی بازیگرای مملکت هیچ کدومشون مریض نمی شن؟ خودت به درک منو نزنی ناقص کنی با این حال و روزت!

همونطور که به کمک بدنه خود ماشین داشت می رفت که سوار شه گفت:

  • کسی زورت نکرده با من بیای!

نفسم و با کلافگی فوت کردم و سوار شدم ..

« پوووووف! حالا خیال برش نداره که من عاشق چشم ابروش شدم و می خوام از این طریق خودم و بهش بچسبونم؟ اگه اینجوری باشه که بعد از رو به راه شدن حالش دهنم و سرویس می کنه! »

سعی کردم فعلاً فکر و خیال اضافه رو از ذهنم بیرون کنم.. چه با نقشه.. چه بی نقشه.. راضی نمی شدم تنها راهیش کنم و خودم بشینم تو خونه.

ماشین و که به حرکت درآورد کاملاً یه وری نشستم و زل زدم بهش.. چشماش مدام خمار می شد و دستاش هنوز می لرزید. حالتاش انگار دوباره داشت شکل همون موقع که افتاد رو زمین می شد.  استرس داشتم که یهو حالش بد بشه و جفتمون و راهی اون دنیا کنه. از ترس اینکه همون رانندهآژانسم براش دردسر نشه و غرور و قدرتش زیر سوال نره.. حاضر بود با این بیچارگی پشت فرمون بشینه .

سکوت ماشین داشت کلافه ام می کرد و برای اینکه با حرف زدن مغزش و وادار به فعالیت کنم گفتم:

  • خب.. لااقل زنگ می زدی به اون رفیقت میومد.. آخه کی با این حال رو به موت می شینه پشت رل؟

  • من می شینم مــــــــن! خودم بلدم از پس خودم بربیام.. احتیاج به هیچ کس دیگه ای ندارم! مگه تا الآن کی به دادم رسیده هـــــــــــــان؟ تا الآنم خودم بودم فقط.. از این به بعدم هستم .

بعد دستش و به سمتم دراز کرد و با حالت عصبی گفت:

  • یه سیگار روشن کن بده من!

دروغ بود اگه می گفتم نترسیدم از این رفتاراش.. تا حالا تو عمرم با همچین آدمی رو به رو نشده بودم که الآن بدونم باید باهاش چیکار کنم..

  • ندارم!

  • بهت می گم بـــــــــــده!

داد زد و منم مثل خودش صدام و بردم بالا:

  • بابا یه بسته داشتم دادم به خودت دیگــــــــــه.. ندارم می گــــــــــم!

مشتش و محکم رو فرمون کوبید و لبش و به دندون گرفت.. قفسه سینه اش مدام بالا و پایین میشد با نفس های عمیق و خشداری که می کشید.

یه کم که گذشت بدون اینکه من حرفی بزنم خودش گفت:

  • چرا با برادرم هان؟ چرا با اون می خواستن بهم ضربه بزنن؟ اینهمه آدم.. همه از خداشون بود.. چرا با داراب؟ یعنی انقدر از من سرتر بــــود؟ یعنی انقدر از من بهتر بود؟ اونی که بدون اجازه بابا حتی شلوارش و نمی تونست بکشه بالا؟ چه جوری می خواست بشه تکیه گاه؟

ای خدا من چرا هیچی نمی فهمیدم از حرفاش؟ داشت با من حرف می زد یا خودش؟ من که چیزی از زندگیش نمی دونستم.. پس حتماً داشت با خودش حرف می زد!

  • مگه.. مگه به من نگفت؟ مگه نگفت من کسی و می خوام که بشه بهش تکیه کرد؟ مگه نگفت کسی و می خوام تا بدون کمک خانواده اش بتونه از پس زندگی بربیاد؟ یعنی داراب معیار هاش و داشت و منی که جون کندم واسه پا گرفتن شغل و زندگیم نداشتــــــم؟

یهو سرش و چرخوند سمت من و انگار تازه یادش افتاده بود که منم تو این ماشین نشستم با همون حالت کلافه و آشفته اش ادامه داد:

  • اصلاً خود تو! اگه بخوای یه روزی ازدواج کنی! بین کسی که داره از جیب باباش نون می خوره و اموراتش و می گذرونه.. با کسی که خودش خودش و کشیده بالا کدوم و انتخاب می کنی؟

مات و مبهوت زل زده بودم بهش.. به خیال اینکه هنوز داشت تو توهماتش با خودش حرف  می زد هیچی نگفتم که عصبی داد کشید:

  • جواب بــــــــــــده!

  • ای بابا من چه میدونــــــــم! اصلاً چی داری می گی واسه خودت؟ کلاً رد دادیا!

  • فقط یه کلمه بگــــــو! کدوم و انتخاب می کردی؟ یالا!

نگاه هراسونم بین خیابونی که ماشیناش به سرعت از کنارمون رد می شدن و دامونی که با چشمایسرخ شده منتظر جواب بود ازم رد و بدل می شد و فقط برای اینکه از این شرایط استرس آور خلاص بشم گفتم:

  • همونی که رو پای خودش وایستاده.. جون مادرت بس کن دیگه!

با غمی که تو نگاهش نشست روش و گرفت ولی هنوز عصبانی بود که کف دو تا دستش و کوبوند رو فرمون و نعره کشید:

  • پس چرا اون و انتخاب کــــــــــــرد؟

سرم یه لحظه چرخید سمت خیابون و با دیدن پسر جوونی که عین یابو داشت درست زیر پل عابر پیاده از وسط خیابون رد می شد داد زدم:

  • بپا بپــــــــــا!

دامون محکم زد رو ترمز و من دو تا دستام و چفت کردم رو داشبورد که به جلو پرت نشم و ماشین بعد از چند متر کشیده شدن رو زمین به خاطر سرعت زیادش بالاخره وایستاد و اون پسره هم دویید رفت..

تا خواستم یه نفس راحت بکشم یکی از پشت زد به ماشین و دوباره به جلو پرت شدیم. نگاه بهت زده ام رو دامون نشست که سرش و گذاشته بود رو فرمون و با نفس ها عمیق سعی می کرد خودش و آروم کنه.. با این شرایط بعید می دونستم بتونه رانندگی کنه. از اولم این کار خریت محض بود!

با جمع شدن مردم دور ماشین و صدای داد و بیدادی که از راننده ماشین عقبی به گوشم خورد.. قبل از اینکه بیان سمت ما و بفهمن راننده این ماشین یه بازیگر معروفه که از قضا حالشم به شدت افتضاحه ..

خودم پیاده شدم و با اخمای درهم از عصبانیت راه افتادم سمت اون راننده..

  • چته یابــــــو؟ صدات و انداختی تو سرت که چی؟ از عقب زدی دو قورت و نیمتم باقیــــه؟ نگاه پر از تحقیری به سر تا پام انداخت و با پوزخند گفت:

  • بکش کنار بذار باد بیاد بابا..

با اشاره به شکم بزرگش گفتم:

  • فعلاً هر چی باده جمع کردی توی این شکم و اون کله بی خاصیتت که هنوز نمی فهمی کی باید بدهکار بشی کی طلبکار..

صدای خنده چند نفری که دورمون جمع شده بودن بلند شد و یارو عصبی تر از قبل اومد سمتم و منو کنار زد:

  • گمشو برو من با زن جماعت دهن به هن نمی ذارم. بگو خودش بیاد ببینم چی بارشه که نشسته پشت فرمون همچین ماشینی!

راه افتاد سمت ماشین و حتی دستگیره در سمت دامون هم کشید که سریع خودم و بهش رسوندم و دوباره در و بستم و دست به سینه بهش تکیه دادم:

  • تو خیال کن طرف حسابت منم.. که هر موقع عشقم بکشه وسط خیابون می زنم رو ترمز. توی ببو گلابی واسه چی دماغ ابو قراضه ات و چسبوندی به ماتحت ما که اینجوری با یه ترمز بیای تو شکممون؟ – گه نخور بابا ..

  • گه اگه خوردنی بود که تا الآن تموم شده بودی آروغتم زده بودن!

یارو نگاهی به جمعی که انگار اومده بود تئاتر تماشا کنن و هر از گاهی یه خنده ول می دادن انداخت ..

کاملاً میشد فهمید دلش می خواد سر من و از تنم جدا کنه.. ولی جلوی چشم اینهمه آدمی که حکم شاهد و داشتن بعید بود همچین حماقتی ازش سر بزنه.. اونم وقتی خودش مقصر اصلی این تصادفمحسوب می شد.

وقتی فهمید من آدمی نیستم که با چهارتا حرف و فحش کم بیارم و غلاف کنم روش و گرفت و راه افتاد سمت ماشین خودش که اینبار من دنبالش رفتم..

  • هـــــــــــوش!!!! کجا سرت و انداختی پایین داری می ری؟ کوری؟ نمی بینی زدی ماشین و داغون کردی؟ دیدی اوضاع پسه خواستی بچه زرنگ بازی دربیاری سریع فلنگ و ببندی آره؟ با صورت قرمز شده و نگاه آتیشیش بهم خیره شد..

  • برو بتمرگ تو ماشینت گورت و گم کن تا یه جوری نزدم با آسفالت یکی بشی..

یه شیشکی براش بستم و گفتم:

  • اوهو! برو تو نور وایستا سیبیلات و ببینم عمو .. هنوز به مرحله خیس کردن شلوار نرسیدم!

رفتم سمت ماشینش و با کمک دستام خودم و کشیدم بالا و نشستم رو کاپوت..

  • تا خسارت ما رو ندی از جام تکون نمی خورم!

  • زر نزن بابا خسارت چی؟ عین گاو وسط خیابون می زنید رو ترمز طلبکارم هستید؟

  • باشی حرفی نی! زنگ بزن افسر بیاد اون تشخیص بده کی گاو تره!

صدای چند نفری بلند شد که خطاب به یارو گفتن:

  • آقا خسارت و بده شر و بخوابون.. افسر بیاد تا چند ساعت درگیر می شیدا!

با کلافگی دوباره به من خیره شد و توپید:

  • بیا برو رد کارت من کار و زندگی دارم!

اهمیتی ندادم و روم و با بی تفاوتی چرخوندم.. شاید اگه همون اول معذرت خواهی می کرد و بیخودیصداش و نمینداخت رو سرش که مثلاً منو تحت فشار بذاره کوتاه می اومدم ولی با دیدن اون شاخ و شونه ای که کشید نمی خواستم کم بیارم.

خدا رو شکر خیابون انقدری گشاد بود که ماشینای دیگه از بغلمون رد شن و ترافیک نشه.. پس یه کم وقت تلف کردن به جایی برنمی خورد.

هرچند که فکرم پیش دامونم بود و نمی تونستم ببینم در چه حالیه.. اگه یه کم بیشتر لفتش می داد شاید به خاطر دامون بی خیالش می شدم.

وقتی دیدم داره بحث می کنه با یکی از عابرایی که از سر بیکاری وایستاده بودن تماشا با صدای بلند رو به یکی از پسرا گفتم:

  • آقا بی زحمت یه زنگ بزن افسر بیاد..

یارو سریع چرخید سمت پسره و توپید:

  • زنگ نزن بابا..

بعد رو به من همونطور که کیف پولش و از تو جیب کتش در میاورد گفت:

  • یعنی تو با این ماشین محتاج خسارت منی؟

نگاهی به ماشین خودش که رو کاپوتش نشسته بودم انداختم.. نمی شناختم ولی مطمئن بودم که اونم مدل بالاست.. از سر و ریخت خودشم معلوم بود یکی از این پولداری بی فرهنگ بود که پرن تو خیابونا!

  • ماشین خودتم همچین بدک نیست..

یه تراول صد تومنی درآورد و گرفت جلوم..

  • مگه داری به گدا کمک می کنی؟ زدی چراغ ماشین و ترکوندی.. این پول چراغ دوچرخه هم نمیشه!

با حرص دو تا ترول دیگه هم درآورد و گفت:

  • متنفرم از شما جماعت فرصت طلب و تیغ زن!

  • تو خیابون چشات و وا کنی مجبور نیستی گیر امثال ما بیفتی.

تراولا رو که انگار هنوز اکراه داشت برای دادن از تو دستش قاپیدم و گذاشتم تو جیبم. به این آدما اگه رو می دادی پس فردا اگه تو خیابون می دیدنت به جای تشکر رو سرت سوار می شدن.

از رو کاپوت پریدم پایین..

  • خیر پیش! از این به بعد یاد بگیر عین آدم رانندگی کنی.. دفعه بعد که به جای ماشین یه آدم بدبخت پرید وسط خیابون با سیصد تومن خلاص نمی شیا.. از ما گفتن بود!

زیر لب یه فحشی داد که نشنیدم و سریع رفت سوار ماشینش شد.. منم راه افتادم برم سوار شم که مرتیکه عوضی از قصد جوری با سرعت از کنارم رد شد که آینه ماشینش خورد تو کمرم و پرت شدم رو زمین.. سرم و بلند کردم که یه چیز بگم ولی گازش و گرفت و رفت.

بی اهمیت به  سوزشی که تو پهلوم نشست بلند شدم و با درد نالیدم:

  • سگ تو روحت حمال دوزاری!

یکی از پسرایی که وایستاده بود تماشا اومد سمتم و گفت:

  • چیزیت نشد؟ خوبی؟ دمت گرم خیلی باحال حالش و گرفتی.. ولی کاش نمی ذاشتی همین جوری راحت بره.. افسر میومد خسارتش کلی بیشتر می شد.

جوابش و ندادم و رو به بقیه مردمی که وایستاده بودم داد زدم:

  • برید خونه هاتون دیگه شماها کار و زندگی ندارید؟ راه افتادم سمت ماشین..

  • مردن واسه فضولی تو کار مردم!

در و باز کردم و سوار شدم.. دامون سرش و از رو فرمون جدا کرد و نگاهی به من انداخت.. حالش یه کم رو به راه تر شده بود و نفساش دیگه بلند و عمیق نبود..

  • راه بیفت برو وسط خیابونی..

ماشین و به حرکت در آورد و یه کم جلوتر پیچید تو یه کوچه فرعی و نگه داشت..

  • چیکار می کردی دو ساعت اون بیرون؟ واسه چی دهن به دهن می ذاری با این آدما؟

  • گه مفت خورد وایستادم جوابش و بدم.. تو هم یه زنگ بزن به اون رفیقت بیاد تا دوباره یه گند دیگه بالا نیاوردی و من مجبور به جمع کردنش نشدم..

  • زنگ زدم.. داره میاد!

با همون چشمای بی حالش یه کم نگاهم کرد و بعد با تردید گفت:

  • بوی خون میاد!

نفس عمیقی کشیدم.. حس کردم بو رو.. ولی انقدری شدید نبود!

  • خیال می کردم فقط گوشات تیزه!

نگاهش دوباره به غم نشست..

  • بوی خون و خوب تشخیص می دم..

مشغول بررسی خودم شدم.. بوی خون هرچی که بود از من بود که با سوار شدنم به مشام دامون رسیده بود.. مانتوم مشکی بود و چیزی ازش معلوم نمیشد واسه همین رو بدنم دست کشیدم و به پهلوم که رسیدم احساس کردم دستم خیس شده پارگی مانتو هم کاملاً مشخص بود.

با چشمای گشاد شده زل زدم به خونی که کف دستم بود.. بعد از زمین خوردنم سوزشی رو تو پهلوم حس کردم.. ولی فکر می کردم فقط یه کم پوستش رفته باشه و حالا می دیدم قضیه خیلی جدی تر بود و من انقدری داغ بودم که نفهمیدم داره ازم خون می ره!

  • چی غلطی کردی تو اون بیرون؟ با چی بریدی خودتو؟

با صدای پر از بهت دامون نگاهی بهش انداختم و با کلافگی گفتم:

  • مرتیکه پفیوز ازم حرصی بود اومد رد شه با آینه اش کوبوند تو کمرم خوردم زمین.. خیال کنم با شیشه خورده های چراغ ماشینت برید!

به ثانیه نکشید که ماشین با سرعت به حرکت در اومد.. دیگه نتونستم بگم آروم برو.. یا اصلاً نرو صبر کن تا دوستت برسه. چون انگار وضعیت خودم با این خونریزی بدتر از دامون بود و من هنوز انقدری از جونم سیر نشده بودم که بابت حال بد دامون از خود گذشتگی کنم.. به خاطر اون تو این مخمصه افتادم.. دندش نرم خودشم منو برسونه درمونگاه!

دانلود-کامل-رمان-سلبریتی

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من پارت 38

رمان استاد خاص من پارت 384.5 (90%) 2 vote[s] رمان استاد خاص من  جهت مشاهده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.