خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان سلبریتی پارت 16

رمان سلبریتی پارت 16

رمان سلبریتی پارت 16
4.4 (87%) 20 vote[s]

رمان سلبریتی نوشته گیسو خزان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان سلبریتی از اینجا کلیک کنید

انقدری دیده بودمش که همه جاش و حفظ باشم.. بعد از اینکه این مرد مو سفید متن روی کاغذ و می خونه.. با یه مکث کوچیک اسم دامون پیران و با لهجه خارجیش به زبون میاره و بلافاصله صدای تشویق تماشاگرا می ره رو هوا..

صحنه بعدی دامون و نشون می ده که از بین تماشاگرا بلند می شه و بعد از دست دادن با عوامل فیلمش راه می افته سمت سن.. برای گرفتن جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد.. نگاهم از قد و بالاش تو اون پیراهن سفید و کت شلوار و کراوات مشکی که عجیب به تنش نشسته کنده نمی شه تا زمانی که جایزه اش و می گیره و پشت میکروفن وای میسته و یکی دیگه از اون لبخندای خاص و همیشگیش که اینبار پر از غروره رو لبشه..

هربار که به انگلیسی شروع می کنه به حرف زدن.. یه فحش تو دلم بهش می دم که بیشتر حکم قربون صدقه رو داره.. بعد از تشکر از عوامل فیلم تعظیم کوتاهی می کنه و همونجا یک دقیقه زمان فیلم تموم می شه و من مثل هر باری که می بینمش افسوس می خورم که کاش منم اونجا بودم و می تونستم از ته دل تشویقش کنم.

نمی دونستم باید از گرفتن این جایزه توسط دامون خوشحال باشم یا نه ناراحت.. شاید از فکر اینکه تایه هفته دیگه هم برنمی گرده عصبی و کلافه می شدم.. ولی خب.. ته ته ته دلم ذوق داشتم از اینکههمخونه ام.. کسی که حالا به هر دلیلی.. حتی اجبار.. محرمش شدم و باهاش رابطه دارم.. همچین افتخاری به دست آورده. طوری که همه سلبریتی ها تو صفحه اشون ازش تقدیر و تشکر کردن به خاطر این هنرنمایی جانانه اش!

ولی هربار یادم می افتاد که تازه دو روزه که ندیدمش و انقدر کلافه ام.. بقیه این روزا رو چه جوری قراره تحمل کنم.. عجیب بود ولی انگار نقشه و کاری که باید برای شمس الدینی انجام می دادم به کل از یادم رفته بود .

دلم نمی خواست دامون برگرده که من زودتر کارام و پیش ببرم.. دلم می خواست برگرده که دوباره پیشم باشه.. دوباره پیشش باشم..

  • کم فکر و خیال کن بچه.. یا خودش میاد یا نامه اش!

سرم و به سمت عاطفه که با دوتا آبمیوه توی دستش برگشته بود تو اتاق چرخوندم و لبخندی به حرفش زدم..

  • فعلاً که فقط کلیپاش داره پشت سر هم میاد..

  • آره.. خبرش مثل توپ صدا کرده..

نشست رو صندلی و یکی از آبمیوه ها رو برام باز کرد و داد بهم.. تو این دو روز تقریباً باهم جور شده بودیم.. هرچند که من اکثراً تحت تاثیر داروهایی که بهم می رسید خواب بودم و عاطفه هم خودش و با کتابای من که دامون چندتاشو از خونه آورده بود سرگرم می کرد ..

  • خیلی وقته می شناسیش؟

با سوالش خیره شدم بهش ..فقط نشده بود چیزی از رابطه من و دامون بپرسه.. منم چیزی نگفتم چوناحتمال می دادم از زبون برادرش شنیده باشه..

  • مگه.. علی بهت نگفته؟

  • چرا.. یه چیزایی گفت.. ولی نگفت کی این اتفاق افتاده..

  • تقریبا دو ماه پیش!

  • دوسش داری؟

با سوال یهوییش نی آبمیوه رو از تو دهنم درآوردم و با تعجب گفتم:

  • کیو؟

  • دامون و دیگه..

یه لحظه از ذهنم رد شد چرا خودم تا حالا این سوال و از خودم نپرسیده بودم؟ می دونستم یه حسایی نسبت بهش دارم. ولی خودم اسمش و عادت و وابستگی گذاشته بودم.. الآن می دیدم که شاید بهتر باشه بیشتر و دقیق تر به این سوال فکر کنم…

ولی فقط گفتم:

  • نه.. رابطه ما.. شکل و فرمش یه چیز دیگه اس.. واسه عشق و عاشقی… با هم نیستیم.

  • خب باشه ولی.. به هرحال دارید پیش هم زندگی می کنید.. اینهمه ساعت کنار هم وقت گذروندن ..

وابستگی میاره دیگه.. مگه نه؟

چیزی نگفتم و خودم و مشغول خوردن آبمیوه نشون دادم که گفت:

  • اگه با نبودش.. همیشه یه جای خالی تو سینه ات حس کنی… اگه با دیدنش …به آرامش برسی ونگاهت مات و مستقیم بشه و نتونی ازش چشم برداری.. اگه طاقت ناراحتیش و نداشته باشی و بهخودت بیای ببینی همه رفتارا و کارات فقط برای راضی نگه داشتن اونه.. بدون که کار تمومه.

آب دهنم و قورت دادم و با چشمای ماتم زده ام بهش خیره شدم.. یعنی همه به این درد دچار می شدن؟ یعنی.. یعنی حالت های منم نسبت به دامون همین بود؟ خوب که فکر کردم دیدم آره.. تو این دو روزی که دامون و ندیدم.. یه چیزی توی دلم خالی شده بود انگار ..

آرامشی که با دیدنش نصیبم می شد و.. اون شبی که کابوس دیدم.. خیلی خوب برام تعبیر کرد.. وقتی که تا صبح بدون کوچکترین استرس و مشکلی خوابیدم.. در صورتی که هیچوقت تو این چند سال بعد از دیدن کابوسام یه خواب راحت نداشتم..

من.. من حتی طاقت ضعف و ناراحتیشم نداشتم و این حس و اون روزی که خونه خانواده اش دعوت بودیم تو وجود خودم کشف کردم.. یعنی.. یعنی همه اینا یه نشونه بود برای این چیزی که عاطفه داشت می گفت؟ یه احساس خوب فقط از سر عادت.. انقدر شدید می شه و همه سلول های بدنت و درگیر می کنه؟

با همه اینا دلم نمی خواست همچین اعترافی کنم و انقدر زود به این واقعیت پی ببرم. نه خودم.. نه دامون.. انگار عاطفه هم حرف نگاهم و خوند که دستش و رو دستم گذاشت و با اطمینان گفت:

  • بین خودمون می مونه ..

دل و زدم به دریا و گفتم:

  • تو هم.. تو هم تجربه اش کردی؟

  • اگه تجربه نکرده بودم که انقدر دقیق نمی شناختمش!

می دونستم شوهرش رفته ماموریت برای همین پرسیدم:

  • پس تو هم.. داری با اون جای خالی شده تو قلبت.. یکه بدو می کنی؟ تلخ بودن لبخندی که رو لبش نشست و خیلی راحت می شد تشخیص داد..

  • احساس من.. خیلی فراتر از این صحبت هاس.. این کمبود و من.. خیلی وقته که دارم حس می کنم.

آدم فضولی کردن تو روابط بقیه نبودم.. ولی جوری حرف می زد که انگار خودشم دلش می خواست با یکی درد و دل کنه و حالا که من یه کم شرایطم نرمال شده بود و می تونستم بیشتر بیدار بمونم ..

شاید با سنگ صبور شدن برای حرفای این دختر مهربون.. یکم از خوبیاش و جبران کنم.

  • چرا؟ مگه.. مگه شوهرت.. خدای نکرده.. دیگه نمی خواد برگرده؟

  • برمی گرده.. ولی فقط جسمش.. روحش احتمالاً یه جای دیگه اس..

  • یعنی چی؟

نگاهش و که تا الآن داشت ازم می گرفت بالاخره به صورتم دوخت و من دیدم چشمای مشکی و قشنگش پر از اشک شده وقتی گفت:

  • شوهرم با یکی دیگه رابطه داره.. فکر می کنه من نمی دونم.. بهم می گه.. دارم می رم ماموریت. ولی من که خر نیستم.. می فهمم.

دهن نیمه باز مونده ام و به سختی جمع کردم و گفتم:

  • یعنی چی؟ پس… پس اگه می دونی.. چرا بهش نمی گی؟ چرا… طلاق نمی گیری؟

  • برای اینکه دوسش دارم.. برای اینکه.. می دونم اونم هنوز منو دوست داره.. البته فعلاً!

نگاه گیج و مات مونده من و که دید خودش با غم و حسرت بیشتری توضیح داد:

  • من باردار نمی شم ..یعنی.. می شم ولی.. احتمال زنده به دنیا آوردنش صفره.. رحمم نمی تونه بچهرو نگه داره. برای همین بعد از یکی دو ماه سقط می شه.. کل در آمدمون تو چند سال صرف دوا درمونمن شد و بازم فایده ای نداشت.. شوهرم.. به روم نمی آورد و همش می گفت اشکال نداره.. اصلاً من بچه نمی خوام. ولی کور نبودم که.. می دیدم و از گوشه و کنار می فهمیدم که از طرف خانواده اش تحت فشاره.. تک فرزند بود و همه چشمشون به این یه دونه پسر برای نوه دار شدن.. که اونم با وجود من نشدنی بود..

دستی به چشمای خیسش کشید و گفت:

  • چند وقتی بود که.. با پرس و جو و تحقیق و راهنمایی این و اون.. با رحم اجاره ای و این چیزا آشنا شدم.. ولی بازم توش پای یه شخص سوم وسط می اومد و من تا بخوام باهاش کنار بیام و قضیه رو به شوهرم بگم.. دیدم کار از کار گذشته.. مادر شوهرم خیلی زودتر از من وارد عمل شده بود و برای شوهرم آستین بالا زده بود.

تو یه لحظه انقدر داغ کردم که بی اهمیت به دردای شکمم نیمخیز شدم و گفتم:

  • یعنی چـــــــی؟ آخه به اون چه ربطی داره مگه…. آخخخخخ…

با دردی که تو دلم پیچید تازه عاطفه متوجه موقعیتم شد و سریع  منو دوباره رو تخت برگردوند..

  • ستاره تو رو خدا مواظب باش.. دامون برگرده و تو رو مثل روز اولی که دیده بودت نبینه من و زنده نمی ذاره ها ..

با همه دردم.. لبخندی زدم و گفتم:

  • اتفاقاً.. روز اولم.. من و با همین .. ریخت و قیافه دیده بود.. نگران نباش .

انگار خودشم تازه فهمید چی گفته که زد زیر خنده و دوباره نشست رو صندلی.. بعد از سکوت چنددقیقه ای.. در حالیکه هنوز نتونسته بودم رفتار مادرشوهرش و هضم کنم گفتم:

  • چرا هیچی بهشون نگفتی؟

  • نتونستم.. می شناسمشون.. از اون آدمایی ان که خودشون و تو هرچیزی محق می دونن.. دهنم و باز می کردم.. می خواستن مرد بودن و سالم بودن شوهرم و به رخم بکشن و ناقص بودن من و بکوبن تو سرم.. تحمل نداشتم غرورم بیشتر از این زیر پاشون له بشه. تنها راهم این بود و هست.. که با پای خودم از زندگی شوهرم برم بیرون. که اونم راحت به زندگی جدیدش برسه.. ولی هنوز نتونستم. دلم واسه جفتمون می سوزه.. وقتی شوهرم با حسرت بهم نگاه می کنه و هر شب محکم بغلم می کنه ..وقتی آخر شبا که فکر می کنه من خوابم تو گوشم یه سره می گه ببخشید.. ببخشید.. دلم براش آتیش می گیره ..نمی دونم.. رابطه اشون به کجا رسیده و اصلااصلاً بچه ای در کار هست یا نه.. دختره تو شهرستانه و هر چند وقت یه بار می ره چند روز پیشش می مونه و میاد.. نمی دونم تا کی می خوان به پنهون کاریشون ادامه بدن.. فقط اینو می دونم .. که نه من تمایل دارم بچه یکی دیگه رو که.. که با شوهرم ..

رابطه داشته بزرگ کنم. نه راضی می شم یه مادر و از بچه اش جدا کنم .اون زنم بعید می دونم راضی بشه.

با ناباوری و بغضی که حالا تو دل منم نشسته بود گفتم:

  • خب این یعنی چی؟ ول کنی بری؟ به خاطر یه بچه؟ شوهرت چی پس؟ مگه نمی گی.. دوست داره؟ شونه ای بالا انداخت و با بی تفاوتی ظاهری گفت:

  • بالاخره اونم کم کم.. به زندگی جدیدش عادت می کنه. مگه می شه آدم به کسی که براش یه بچه ..

از گوشت و خون و استخون خودش میاره علاقه مند نشه؟ اون انتخابش و کرده ..حقم داره.. رو یه کفهترازو من وایستاده ام و رو کفه دیگه بچه و پدر و مادرش.. معلومه که کدوم ور سنگین تر و با اهمیتتره براش. موندن من کنارش.. فقط حس عذاب وجدانش و بیشتر می کنه .

  • پدر و مادرت می دونن؟

  • هنوز نه.. ولی به محض اینکه.. تکلیفم با خودم روشن شد.. باید اول به شوهرم.. بعدشم به بقیه بگم.

هرچی بشه.. بهتر از این بلاتکلیفیه!

چیزی نگفتم.. تو جایگاهی نبودم که بخوام پیشنهادی بدم و راهکار نشونش بدم.. اونم وقتی وضعیت زندگی خودم انقدر لنگ در هوا بود.. می ترسیدم یه چیزی بگم که بدتر داغ دلش تازه بشه.. پس همون بهتر که فقط شنونده باقی می موندم و غصه می خوردم برای این عشقی که با دخالت خانواده شوهرش داشت از هم می پاشید.

یه صدایی تو گوشم می گفت:

«تو بشین غصه خودت و بخور.. باز اینا یه چند سالی و کنار هم گذروندن و به هم رسیدن.. تو چی ..

که حتی ممکن نیست بتونی یه روز بهش برسی. همین الآن کلیپاش و ندیدی؟ ندیدی چه جوری تشویقش می کردن؟ ندیدی چه جوری باعث افتخار شده بود برای مملکتش؟ تو چی کار کردی برای این مملکت؟ جز اینکه یه لقب فاحشه و خرابکار چسبید بیخ ریشت و تا آخر عمرم نمی تونی پاکش کنی؟ تو گوشت فرو کن که این احساس سرانجامی نداره.. چه عادت باشه.. چه عشق.. باید از یه جایی به بعد مثل دندون لق بکنیش و بندازیش دور..»

نفس عمیقی کشیدم و با غمی که نمی دونم از درد خودم تو سینه ام نشست.. یا درد عاطفه گفتم:

  • نمی دونم چی بگم.. فقط می تونم بگم زودتر تصمیمت و بگیر.. بلاتکلیفی و انتظار برای چیزی که نمی دونی چیه.. مزخرف ترین درده!

  • می دونم.. تا وقتی برگرده تکلیفم و با خودم و عقل و دلم یه سره می کنم ..

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

  • ببخشید تو رو خدا.. سرت و درد آوردم تو هم با این وضعیتت مجبور شدی گوش بدی به حرفام..

چپ چپی نگاهش کردم و گفتم:

  • چرت و پرت نگو بابا.. انگار حرفاش و با درل و مته تو کله ام فرو کرده که داره معذرت خواهی می کنه .چهار تا کلمه حرف زدی منم هیچ زحمتی نکشیدم برای شنیدنش.. تخمایی که روش نشستم هم هنوز سالمه خیالت راحت.

بلند بلند خندید و حالا واضح تر می تونستم ساختگی بودن این خنده هاش و تشخیص بدم..

  • حالا می فهمم منظور علی و دامون از زبون تو چی بود.. هی سفارش کردن مواظب زبونش باش!

لبخندی زدم و بی اختیار پرسیدم:

  • تو دانشگاهتون.. دامون چه جور آدمی بود؟

  • یعنی چی؟

  • یعنی که… خیلی با الآنش فرق داشت.. یا از اول همین ریختی بود؟

  • خب مگه الآن چه ریختیه؟

خودمم نمی دونستم منظورم چیه.. دلم می خواست یه جوری از زیر زبونش حرف بکشم و بفهمم این فکر خلاف کردن از کجا تو سرش شکل گرفته.. یعنی از وقتی دانشجو بوده هم بلندپروازی می کرده که یه شبه راه صد ساله رو بره و تو این راه براش مهم نباشه کسی هم به کشتن بده؟

چون انگار.. حالا که داشتم اون آدم و از همه نظر با بقیه مقایسه می کردم.. فقط همین یه مورد بودکه توش هیچ رتبه ای نمی آورد.

ولی می ترسیدم بد منظورم و حالیش کنم و با حرفام به شک بندازمش.. برای همین گفتم:

  • انقدر مغرور و.. از خود مچکر و.. بلند پرواز.. البته الآن نه ها… اون موقع ها که تازه شناخته بودمش بیشتر بود.

  • خب طبیعیه عزیزم.. دامون یکی از معروف ترین بازیگرای این کشوره.. حق نداره مغرور بشه؟ تازه به نظر من.. درصد غرور دامون نسبت به خیلی از سلبریتی های دیگه که گاهی به واسطه علی باهاشون برخورد داشتم کمتره. جایزه هاشم که داری می بینی.. پس حق داره خودش و دست بالا بگیره نه؟ چیزی نگفتم که ادامه داد:

  • دامون اصلی اینیه که تازه شناختیش.. این غرور و سفت وسختی اولیه اش برای مردمی که ارتباط زیادی باهاشون نداره.. فقط یه پوسته ظاهریه که هرکسی به خودش اجازه نده از پوسته رو باز کنه و بیاد تو.. وگرنه دامونی که هرسال کلی پول خرج می کنه برای کمک به بهزیستی و خانه سالمندان و اینور اونور.. حتی اگه خودش بخواد هم نمی تونه بیش از حد مغرور باشه.

با چشمای مات مونده زل زدم بهش و لب زدم:

  • چیکار می کنه؟ با ناراحتی گفت:

  • نگفته بهت؟ وای یعنی منم نباید می گفتم؟

  • حالا که گفتی.. بقیه اشم بگو دیگه .

  • باشه ولی نگی من بهت گفتما.. چون خدا رو شکر از این عادتا نداره که هرکاری بخواد بکنه قبلش با عکس و فیلم و لایو تو اینستاگرام به همه نمایش بده.. ولی من از طریق علی می شنوم که هر سال کلی تحقیق می کنه درباره اینکه چه جاهایی بیشتر به کمک احتیاج دارن تا بهشون کمک کنه.. یه پروژه جدیدم داره.. مثل اینکه می خواد یه باشگاه بدنسازی بزرگ بزنه مخصوص کسایی که علاقه دارن به ورزش ولی بضاعت مالی ندارن.. تا بیان اونجا برای ثبت نام و با یه هزینه خیلی کم ورزش کنن.

نمی دونم چه برداشتی از قیافه مات و مبهوت مونده من کرد که سریع گفت:

  • اینا رو من از زبون علی شنیدما.. فکر نکنی عالم و آدم و خبردار کرده و فقط به تو نگفته.. چون دیدم همچین فکری درباره دامون داری.. خواستم از اشتباه درت بیارم.. وگرنه به خدا قصد بدی نداشتم.

با گیجی سری براش تکون دادم و گفتم:

  • نه بابا.. عیب نداره..

نمی دونستم چی باید بهش بگم ..بگم دلیل بهتم اینه که نمی تونم همچین حرفایی رو هضم کنم ..

اونم وقتی همه فکر و ذکرم درگیر اینه که چرا دامون داره با خلاف جوونای مردم و به کشتن می ده ..

دامونی که می خواد همچین امکاناتی به همین جوونا بده؟

محال بود هدفش از این کار یه کشتار دسته جمعی باشه و فقط برای جلب اعتماد همچین نمایشی راه انداخته که مردم و به سمت خودش بکشونه.. بعد از دو ماه انقدری می شناختمش که حتی اگه خدا هم می اومد پایین و بهم می گفت هدفش همینه باور نمی کردم .

پس یعنی.. شمس الدینی از اولم به من دروغ گفته؟ هرچی که بود و نبود چپکی تحویلم داده که بیشتر ترغیب بشم برای این کار؟

هه.. اگه اینجوری باشه.. در اصل من عامل مرگ آدما می شم نه دامون.. چون با خراب کردن کار و کاسبی دامون.. راه برای پیشرفت آدم پست فطرتی مثل شمس الدینی باز می شه.

ای خدا.. از کجا باید مطمئن بشم؟ چه جوری بفهمم کی راست می گه و کی دروغ؟ هرچند مگه.. مگهدیگه فرقی هم می کنه؟

  • بیا.. حلال زاده نه خودش اومد نه نامه اش.. ولی تماسش رسید..

با صدای عاطفه از فکر و خیال آشفته مغزم بیرون اومدم و دیدم گوشیم و گرفته سمتم.. نگاهی به شماره ناشناسش انداختم و گفتم:

  • از کجا فهمیدی؟

  • کد ترکیه اس.. من می رم بیرون راحت حرفت و بزنی..

با یه لبخند ازش تشکر کردم و به محض بیرون رفتنش جواب دادم:

  • احوال آقای سلبریتی؟

صداش شاد بود و پر خنده.. طوری که لبخند و رو لبای منم نشوند.

  • سلام توله شیر مصدوم.. خوبی؟

  • خوبم.. ولی نه به خوبی شما که در حال شخم زدن و درو کردن جوایز بین المللی تشریف داری!

  • خبرا زود می رسه!

اینبار جوابش و با متلک دادم:

  • باز خدا پدر کسی که این تکنولوژی رو اختراع کرد بیامرزه.. وگرنه معلوم نبود کی باید خبردار می شدیم.

خیلی سریع منظورم و گرفت و گفت:

  • باور می کنی بعد از دو روز.. همین الآن فرصت پیدا کردم یه گوشه بشینم و گوشیم و بگیرم دستم؟ آه عمیقی که از ته دل کشیدم کاملاً بی اختیار بود..

  • باور نکنم چیکار کنم؟

  • بهتری؟ دردت کمتر شده؟ مشکلی نداری؟

  • نه بابا.. فقط ما تحتم له شد از بس افقی خوابیدم و تکون نخوردم..

با خنده جواب داد:

  • یه کم تحمل کن.. هر موقع خوب شدی چند تا تمرین خوب بهت می دم که از له شدگی در بیاد و همچین ورزیده بشه..

  • چیه رفتی اونجا چندتا در و داف خوش هیکل خارجی دیدی نقشه کشیدی واسه تن و بدن من؟ قربون دستت من به هرچی که دارم راضی ام.. بیشترش فقط مایه دردسره..

  • ای جونم که زبونت دوباره راه افتاده ..تا وقتی اونجا بودم موش شده بودی نمی تونستی حرف بزنی ..

حالا چی شده دوباره بلبل شدی؟

دلم لرزید از لحن و صدای بیش از حد لعنتی و خواستنیش.. ولی اهمیتی ندادم و گفتم:

  • پس چی؟ انتظار داشتی با چهار تا مشت و لگد قدرت تکلمم و از دست بدم؟ لابد اونجاتم بله برون راه انداختی که دیگه از شر حرفای من خلاص شدی آره؟ نترس من هنوز انقدری زبون دارم که کاری کنم باهاش فر بخوری! الآن پر و بالم شکسته.. ولی هر دردی درمون داره و گذر کون دوباره به تزریقاتی می افته!

  • یعنی هرچی عزت و احترام اینجا به دست آوردم با این حرفای تو دود شد رفت هوا..

داشت با شوخی حرف می زد ولی راست می گفت.. چقدر طرز حرف زدنمون با هم فرق داشت.. من با این ادبیات چاله میدونی و این حرفای صد من یه غاز یادگار مونده از زندان.. چه صنمی می تونم با یه بازیگر معروف جنتلمن داشته باشم؟

ای خدا چرا هر بار این تفاوت ها رو تو سرم می کوبونی تا یادم بیاد همچین چیزی محاله..

  • حالا.. از این حرفا گذشته.. همچین بفهمی نفهمی خوشتیپ شده بودی ..

جون کندم تا این جمله رو به زبون آوردم.. اونم در حالیکه هیچ ربطی به موضوع بحثمون نداشت ..

دامونم انگار متوجه شد این حرف از من بعید بود که گفت:

  • آهااااان این شد.. زودتر می گفتی می خوای با این دُُر و گوهرا مستفیضم کنی صدات و ضبط می کردم همیشه پیشم بمونه.

قبل از اینکه چیزی بگی یکی از اونور صداش کرد و دامون بلند گفت:

  • اومدم اومدم..

بعد دوباره خطاب به من.. با لحن پر احساسی.. حداقل از نظر من.. زمزمه کرد:

  • ستاره ..وقتی برگشتم.. می خوام از اون تخت اومده باشی پایینا.. باشه؟ از فرصت استفاده کردم و گفتم:

  • خب.. خب بستگی داره.. کی برگردی؟

  • هنوز مشخص نیست.. ولی فکر نمی کنم زودتر از یه هفته بتونم بیام. بازم ببخشید به خاطر این سفر بی موقع.. وقتی برگشتم هرجور که به صلاح باشه جبران می کنم..

لحن پر از شطینتش بهم فهموند منظورش از جبران چیه و گفتم:

  • از شما به ما زیاد رسیده ..

مکثی کردم و با چشمای بسته جوری که انگار می خواستم سخت ترین مسئله دنیا رو حل کنم ادامه دادم:

  • مواظب خودت.. باش!

سکوت چند ثانیه ای دامون و نمی دونستم رو حساب چی بذارم.. ولی لحن پر از آرامشش حالم و خوب کرد:

  • چشم.. تو هم مواظب خودت باش توله شیر. کاری داشتی به همین خط زنگ بزن.. فعلاً!

گوشی و قطع کردم و گذاشتم رو سینه ام.. با چشمای بسته نفس نصفه و نیمه ای کشیدم.. اگه این دنده های پر درد امون می داد با چند تا نفس عمیق درست و حسابی این حجم اشغال شده توی سینه ام و خالی می کردم.. ولی انگار فعلاً باید با این درد هم.. مثل بقیه دردام می سوختم و می ساختم.

«خدایا.. یعنی دوباره من و انداختی تو منجلاب عشق؟ مگه از اولی چه خیری دیدم که از این یکی ببینم؟ ولی خب.. مقایسه دامون و شهریار.. واقعاً انصاف نیست.. به قول شاعر که می گه.. بوسه های دلبر و نقل و نبات و باقلوا.. هر دو شیرینند اما این کجا و آن کجا؟!»

×××××

بعد از یه روزی که برای بقیه خوش گذرونی بود و برای من خسته کننده رو تخت هتل دراز کشیده بودم و اولین کاری که کردم چک کردن گوشیم بود..

می خواستم اول یه زنگ به ستاره بزنم ولی دیر وقت بود و حس کردم شاید خواب باشه.. تو این یه هفته ای که اومده بودم از ساعت آنلاین بودنش تو تلگرام می فهمیدم که این ساعتا خوابه.. برای همین دوباره رفتم و از تلگرام چک کردم که در نهایت تعجب دیدم آنلاینه و سریع بهش پیام دادم:

«سلام!»

بلافاصله تایپ کرد:

«علیک..»

طبق معمول و عادت این یه هفته ده روزی که از اون اتفاق بد و وحشتناک می گذشت نوشتم:

«بهتری؟»

«دکتری؟»

جون به جونش می کردن پررو بود.. آخه من نمی دونم چیه این دختره انقدر توجه من و به خودش جلب کرده بود؟ انقدری که این یه هفته دوری اندازه یک سال داشت برام کش می اومد و همه افراد گروهی که باهاشون همسفر بودم.. از کلافگی ها و بی حوصلگی هام ذله شده بودن!

نمی دونم چرا.. جذابیت همه چیز برام رنگ باخته بود و دلم فقط استراحت تو خونه خودم و کل کل کردن با ستاره زبون دراز و می خواست.

در جوابش نوشتم:

«واسه تو آره؟»

«برو واسه عمه ات دکتری کن قبل از اینکه چهار تا بدبخت و با حمله هاش بفرسته سینه قبرستون تا حداقل یه ثوابی هم کرده باشی..»

جواباش جوری بود که انگار مغزت و واسه چند ثانیه تو آب یخ فرو می کردن و تو اون چند ثانیه تو قدرت هیچ کاری و نداشتی  ..

اینبار حرصم گرفت و نوشتم:

«آخ اگه اونجا بودم….»

«خب؟؟؟»

«یه دونه از اون داروهای خیالی محرک قوای جنسی و به خوردت می دادم.»

چندتا استیکر پوکر فیس فرستاد و زیر نوشت:

«ریسه رفتم از خنده خدا نکشتت!»

لحنش که انگار در نهایت جدیت بود لبخند رو لبم نشوند که بلافاصله توسط هم اتاقی فضولم شکار شد:

– نگاش کن تو رو خدا.. انگار پسر چهارده ساله اس که نیشش از چت کردن باز شده.. خدایا همه دارن پیشرفت می کنن.. این روز به روز داره به عقب پس رفت می کنه..

غر غرای زیر لبی علی رو جدی نگرفتم.. هرچند که یه جورایی راست می گفت.. من با ستاره دوباره برگشته بودم به روزای پر از شور و حال جوونیم.. همون روزایی که با یه نگاه ثانیه ای از گلچهره شب تا صبح خوابم نمی برد.. حالا داشتم یه شکل دیگه اش و با ستاره تجربه می کردم و الحق تجربه شیرینی بود.

با احساس دلتنگی واسه چشمای شرورش نوشتم:

«یه عکس بده ببینمت!»

«از کجام دربیارم؟»

«همین الآن بگیر..»

«نور اتاق کمه..»

«عیب نداره بگیر!»

«چه اصراریه این قیافه درب و داغون من و ببینی؟»

«می خوام ببینم چقدر قابل تحمل تر شدی.. تا وقتی برگردم خوب می شه دیگه؟»

با یه شکلک خنده سعی کردم بفهمونم بهش که شوخی کردم تا یه وقت ناراحت نشه.. چون از راه دور دست و بالم برای اینکه بتونم از دلش دربیارم بسته بود..

ولی با فرستاد یه عکس سلفی از خودش مثل همیشه ثابت کرد اهل ادا اصولای همیشگی دخترا نیست و جنبه اش بالاتر از این حرفاس..

عکس و بزرگ کردم و زوم کردم رو چشماش.. لبخند از رو لبام پرکشید و تمام نگاهم به غم نشست با دیدن کبودی پای چشمش.. می دونستم این یادگاری ها فعلافعلاً مهمون صورتشه ولی دست خودم نبود که با هربار نگاه کردن بهشون دلم آتیش می گرفت.

آب دهنم و قورت دادم و بدون اینکه خودم بفهمم دارم چیکار می کنم لبام و چسبوندم به صفحه گوشیم.. درست تو همون نقطه ای که کبودی چشمش قرار داشت ..

به ثانیه نکشید که خون به مغزم رسید و دستم و کشیدم عقب.. با صدای دوش حموم نفس راحتی کشیدم از اینکه علی ندید این صحنه عجیب غریب و..

دوباره برگشتم تو صفحه چت و نوشتم:

«بشکنه دست کسی که این بامجون و پای چشم توله شیر من کاشت..»

«خب حالا.. کاریه که شده.. نفرین کردن نداره!»

«راست می گی.. در اصل باید بگم بشکنه پایی که بیخود و بی جهت از خونه بیرون گذاشته می شه..»

«یا بگو بشکنه دستی که فرمون ماشین و واسه سوار کردن هرکسی می چرخونه..»

«بشکنه دستی که نمک نداره..»

بلافاصله یه استیکر حاجی فیروز فرستاد که داشت می گفت بشکنه بشکنه بشکن ..نیشم تا بناگوش باز شد.. چه خوب بود که اون گارد محکمش موقع حرف زدن با من از بین رفته بود و یه کم خودمونی تر شده بود .

با اینکه هنوز نمی دونستم سرانجام این رابطه چی قراره بشه و به کجا برسه.. ولی لمس این لحظات حال دلم و خیلی خوب می کرد..

بعد از شب بخیر و خدافظی با ستاره دیگه خواستم منم کم کم بخوابم که گوشیم زنگ خورد.. اینبار شماره کیانوش و رو صفحه دیدم و بلافاصله با خودم گفتم:

  • چه عجب!

جواب دادم و قبل از اینکه حرفی بزنه توپیدم:

  • مرتیکه خجالت نمی کشی تو؟ عالم و آدم همون روز به من زنگ زدن تبریک گفتن.. تو که خیر سرت رفیقمی گذاشتی یه هفته بعد تازه به یاد من افتادی؟ مثل همیشه خشک و خونسرد جواب داد:

  • من از اولشم میونه ای با این شغل تو نداشتم.. ولی از اینور اونور یه چیزایی شنیدم.. مبارکت باشه!

این روزا آدمای زیادی بودن که بهم تبریک می گفتن یا ازم تعریف و تمجید می کردن.. ولی هیچ کدوم به پای اون تک جمله ستاره که کاملاً مشخص بود با اجبار به زبون آوردتش کارساز نبود و به دلم ننشست.

  • مرسی از اینهمه هیجانی که به خرج دادی ..

  • همینم به زور بود.. چون واسه یه کار دیگه زنگ زدم..

پوف کلافه ای کشیدم و گفتم:

  • کاش من می فهمیدم چی شد که با تو طرح دوستی ریختم.. امر بفرمایید جناب؟بی اهمیت به متلکم گفت:

  • فردا باید برم یه سری مدارک ازخونه ات بردارم.. دوباره بخشنامه جدید اومده باید مدارک و مجوزامون و تحویل بدیم.. می خواستم بگم.. به اون دختره.. که تو خونه اته.. خبر بده دارم می رم.. مثل اون دفعه نشه!

  • نترس ستاره خونه نیست.. برو هرکاری داری بکن.

  • خونه نیست؟ هه.. یعنی اینم پر دادی؟ اون دفعه همچین صدات و انداختی تو سرت و گفتی فعلافعلاً نمی خوام ازش جدا شم گفتم کم کم یه سالی ور دلته.. ولی ثابت کردی بازم…

انقدر کلافه شدم از دستش که قاطی کردم و گفتم:

  • چه شر و وری داری می بافی واسه خودت؟ مگه گفتم بهم زدم؟ ستاره بیمارستانه!

به محض به زبون آوردن این حرف که فقط از روی عصبانیت بود و برای ثابت کردن خودم به کیانوش ..

پشیمون شدم و سری به دو طرف تکون دادم که گفت:

  • بیمارستان واسه چی؟

  • تو که بلدی.. بگو لابد خودت زدی شل و پلش کردی..

  • از تو بعید نیست!

  • دیگه انقدرم حیوون نیستم.. با یکی حال نکنم می فرستمش بره.. نه اینکه راهی بیمارستانش کنم.

  • پس کار کی بوده؟

نمی دونم چرا باید انقدر نسبت به مسائلی که مربوط به ستاره می شد کنجکاو باشه.. ولی برای اینکه دست از سرم برداره و انقدر با حرفاش آزارم نده قضیه رو با حذف یه سری از جزییات بهش گفتم که اینبار پرسید:

  • کدوم بیمارستان؟

  • واسه چی می پرسی؟ لازم نیست جنتلمن بازیت گل کنه و پاشی بری عیادت.. ستاره معذب می شه جلوی یکی اون شکلی باشه.

بی اهمیت به حرفم گفت:

  • پرسیدن نداره.. می دونم جایی جز بیمارستانی که صادق توش کار می کنه نمی ری.. پس من فردا می رم خونه ات برای اون مدارک.. فعلاً!

گوشی و قطع کرد و من کلافه و عصبانی خودم و انداختم رو تخت.. می دونستم کیانوش آدمی نیست که چشمش هرز بره مخصوصاً اگه بدونه اون آدم فعلافعلاً یکی تو زندگیش هست.. ولی بازم حس خوبی به این کنجکاوی کردناش نداشتم.. اونم وقتی هیچ وقت علاقه ای به مسائل مربوط به دوست دخترام نشون نمی داد .

کاش می تونستم زودتر برگردم.. دیگه خیالم از بابت تنها موندن ستاره راحت نبود و می دونستم از حالا به بعد روزها بیشتر از قبل تو این خراب شده کش می اومد.

×××××

یکی دو روزی بود که دیگه می تونستم با احتیاط بشینم و از حالت درازکش دربیام.. ولی هنوز راه رفتن برام یه کم مشکل بود و درد قفسه سینه ام اذیتم می کرد.. جدا از همه اینا کلافگی و عصبانیتی بود که نسبت به هرچیزی داشتم و بیخود و بی جهت پاچه پرستارایی که دم به دقیقه برای چک کردن وضعیتم می اومدن و کاملاً می تونستم تشخیص بدم به سفارش دامون این کار و می کنن می گرفتم. دامون اگه انقدر نگران بود.. خب خودش پا می شد می اومد.. نه اینکه هی این و اون و مامور کنه بیانسر وقت من و گزارش کار بهش بدن.. این پرستارا هم واسه خودشیرینی پیش سلبریتی محبوبشون دیگه داشتن از همدیگه سبقت می گرفتن و این بیشتر از اینکه حال من و خوب کنه باعث آزارم بود.

یه ساعت پیش هم عاطفه رو به زور فرستادم خونه باباش.. تا یه کم استراحت کنه.. هرچند که قبول نمی کرد ولی وقتی دید عصبی ام و هر لحظه امکان داره به اونم حمله کنم سریع خداحافظی کرد و رفت.

رو تخت نشسته بودم و نگاه خیره ام سمت پنجره بود که گوشیم زنگ خورد.. با خوشحالی از اینکه دامونه برش داشتم ولی با دیدن شماره ساسان وا رفتم.

  • بله؟

  • سلام خوبی؟

دستی به صورتم کشیدم.. این روزا دیگه تحمل کردن ساسان هم برام مشکل شده بود.. چون با هر یه کلمه حرفی که باهاش می زدم بیشتر یادم می افتاد که تو چه بدبختی و مصیبتی گیر افتادم.. اصولاً زنگ نمی زد.. ولی احتمالاً از خبرایی که همه جا پخش شده بود فهمیده دامون خارجه که به خودش جرات زنگ زدن داده بود.

  • علیک.. بنال!

یه کم مکث کرد و گفت:

  • چته؟

  • ساسان.. امروز اعصاب ندارم.. به خصوص اعصاب آدمای زندگی نابود کنی مثل تو رو .. پس عین آدم حرفت و بزن و برو ..

  • وایستا ببینم.. چرا یه جوری حرف می زنی که انگار تو طلبکاری؟

  • پس کی طلبکاره؟

  • دختره نفهم.. دو ماهه پولت و گرفتی که خیر سرت کار کنی و به ما اطلاعات بدی.. رفتی تو خونه اون یارو بخور و بخواب.. حالا دو قورت و نیمتم باقیه؟ منم مثل خودش داغ کردم و توپیدم:

  • خب دارم خیر سرم کار می کنم دیگه.. پِِهِن که لگد نمی کنم. از اون دور نگاه می کنی فکر می کنی همش بخور و بخوابه.. دیگه خبر نداری من دارم تو چه جهنمی دست و پا می زنم..

یه کم لحنش و آروم تر کرد و گفت:

  • ستاره جان.. عزیزدلم.. می دونم کار سختیه. ولی خب یه کم شرایط منم در نظر بگیر دیگه.. شمس الدینی روزی صد بار از من سراغ تو رو می گیره ولی من همه اش می پیچونمش و نهایتاً هفته ای یه بار یه خبر ازت می گیرم. که تو هم هر دفعه دست خالی تر از دفعه پیشی.

  • د لامصب اون دفعه هم بهت گفتم که قراره کارگاهشون و عوض کنن .. بعدشم دامون قول داده من و یه بار با خودش ببره.. دیگه نمی تونم هر ساعت انگولکش کنم که آخر سر شک کنه و بفهمه یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس.. خوشتون میاد اینجوری گند بزنم به نقشه اتون؟ نفس کلافه ای کشید و گفت:

  • نه.. والا به خدا منم تحت فشار این شمس الدینی بی ننه بابا دارم انقدر بهت زنگ می زنم.. این چند روزم که بدتر شده.. مرتیکه انگار نشسته رو آتیش .هرچی دامون پیران محبوب تر می شه بین مردم ..

این بیشتر داغ می کنه. واسه همین همش پیله می کنه و می گه کار و زودتر تموم کنی.

یه لحظه خواستم ازش درباره خلاف بودن کار دامون و شکی که تو این چند روز به جونم افتاده بودبپرسم که پشیمون شدم.. من قبلاً هم این سوال و ازش پرسیده بودم و هیچ جواب قابل قبولی نگرفتم .پس اگه بازم می پرسیدم فایده ای نداشت.. تنها راه مطمئن شدنم این بود که خودم یه جوری از کارشون سر در بیارم.

  • بابا من دارم زورم و می زنم دیگه. دهن گشاد اون مرتیکه پفیوزم اگه خودت نمی تونی ببندی خودم زنگ می زنم بهش حالی می کنم که نیومدم اینجا خاله بازی .

  • نه نه نه قربونت.. تو هیچی نمی خواد بگی.. من خودم مثل همیشه ساکتش می کنم. تو فقط حواست و به کارت بده.. فعلاً که آقا رفته عشق و حال.. ولی هر وقت برگشت جدی تر دنبال این قضیه باش .

این قاطی کنه دیگه هیچ کس و نمی شناسه ها!

ساسان که حرفاش و زد و توصیه هاش و برای هزارمین بار داد گوشی و قطع کردم و به ثانیه نکشید که زدم زیر گریه.. بی اهمیت به دردی که با هر هق زدنم چند برابر می شد به گریه ام ادامه دادم بلکه پشت سرش یه کم سبک بشم از این همه فشار و بدبختی که تمومی نداره.

بعد از چند روزی که از هر طرف بهم باریده بود و من همه رو تو خودم ریخته بودم.. بالاخره امروز این بغض خفه کننده ترکید. ولی چه فایده که دوباره روز از نو روزی از نو..

با شنیدن صدای پایی توی اتاق فقط صدای گریه ام و خاموش کردم و به اشک ریختنم ادامه دادم .

حس کردم باید یکی از همون پرستارای سرتقی باشه که هنوز با نیش کلام من آشنا نشده.. ولی وقتی اون شخصی که حالا سایه اشم رو صورتم حس می کردم.. گلوش و صاف کرد تازه متوجه صدای مردونه اش شدم و سریع دستام و از جلوی صورتم برداشتم.

یه کم طول کشید تا چهره کیانوش.. دوست دامون یادم بیاد و به محض شناختنش با استرس دستی به روسریم کشیدم و در حالیکه اصلاً نمی تونستم علت اومدنش و تشخیص بدم سلام دادم..

جوابم و داد و کیسه ای که توش چند تا آبمیوه و کمپوت بود و گذاشت رو میز کنار تخت..

  • خدا بد نده..

همچنان پر بهت و گیج لب زدم:

  • ممنون!

سکوتش باعث شد سرم و بالا بگیرم و زل بزنم بهش.. همون کاری که اون داشت انجام می داد.. نگاهش یه کم بین چشمام چرخید و گفت:

  • باید اعتراف کنم هیچوقت فکرشم نمی کردم گریه کردن شما رو ببینم.

اخمام رفت تو هم:

  • چرا مثلاًً؟ مگه خدا من و از سنگ و کلوخ ساخته که نباید اشکم در بیاد؟

  • نه.. خب.. نمی دونم چرا حس می کردم ممکنه دختر بی خیال و بی تفاوتی نسبت به همه چیز باشی. ولی وقتی اینجوری دیدمت.. ایمان آوردم به اینکه اومدنم کار درستی بوده.

از دفعات پیش که دیده بودمش هنوز دل خودش ازش نداشتم که پر حرص گفتم:

  • یه جوری بگو ما هم بفهمیم چی داری می گی؟ صندلی رو کشید جلوتر و روش نشست..

  • می خوام رو راست باهات حرف بزنم.. وقتی از دامون شنیدم بیمارستانی.. حس کردم تنها زمانی که می تونم بدون حضور دامون حرفام و بهت بزنم همین الآنه..

یه لحظه تمام تنم یخ زد و استرس وجودم و گرفت. از فکر اینکه نکنه حرفای پشت تلفنیم با ساسانو شنیده باشه کپ کردم.. ولی سریع این فرضیه ام باطل شد.. چون در اون صورت انقدر با آرامش حرف نمی زد و یه چشمه از اون سگ اخلاقی های ذاتیش و رو می کرد ..

با این حال هنوز تردید داشتم.. آب دهنم و قورت دادم و گفتم:

  • چه حرفایی؟

  • طبیعتاً درباره دامونه!

  • خب؟

  • به نظرم به دردت نمی خوره.. از زندگیش برو..

چشمام مات شد از شنیدن این همه رک و صریح بودنش.. چی به مغزش خطور کرده بود که بیاد اینجا و همچین حرفی به من بزنه.

نگاه متعجب من و که دید گفت:

  • این نه یه دستوره ..نه تهدید.. فقط یه نصیحته که همه اش به خاطر خودته.. از دامون دور بمون. به نظر من حیفی که بخوای بیشتر از این خودت و درگیر زندگی همچین آدمی بکنی.

نمی دونستم اون لحظه دقیقا باید از چی تعجب کنم. نصیحت و خواهشی که حتی از لحنشم حس می شد.. اینکه به من گفت حیفی ..یا اینکه داشت علناً پشت سر رفیقش براش می زد؟

درسته اون روزا از دست دامون عصبانی و دلگیر بودم.. ولی دلیل نمی شد بذارم این آدمی که اصلااصلاً نمی فهمیدم هدف و حرف حسابش چیه بخواد پشت سرش لغز بخونه..

  • اولاً که نصیحتت و که از نظر من همون امر و نهی بود نگه دار واسه قوم و خویش خودت. دوماً بر فرض که بخوام خودم و درگیر کنم.. مگه دامون چه جور آدمیه که همچین حرف می زنی؟

  • من نمی گم دامون آدم بدیه.. اتفاقاً از خیلیای دیگه تو خیلی از موارد بهتره ..ولی خودت که داریمی بینی.. یه بازیگره.. یه آرتیست. اون حتی اگه خودش بخواد هم نمی تونه یه زندگی رو سر و سامون بده. اگه امید داری این رابطه ای که دارید دائمی بشه.. باید بگم سخت در اشتباهی.. شاید الآن که هنوز چیزی بینتون جدی نشده همه چیز و تموم کنی خیلی بهتر باشه..

یه کم به سمتم خم شد و با جدیت بیشتری ادامه داد:

  • می دونم به من ربطی نداره.. من اصلاً آدمی نیستم که بخوام تو روابط دامون با بقیه دخالت کنم .

ولی تو این یکی دو تا برخوردی که با هم داشتیم.. فهمیدم با بقیه دخترای دور و بر دامون فرق داری .

بر خلاف ظاهر پر شر و شورت.. باطن صاف و ساده تری داره و همین باعث می شه خیلی راحت تر از بقیه وابسته بشی و دل ببندی.  من فقط وظیفه خودم دونستم که به عنوان یکی از اطرافیان دامون ..

این هشدار و بهت بدم. تا امید واهی نداشته باشی .

شاید حرفاش حقیقت بود و لحنشم کاملاً دوستانه ..ولی حسی که مدتی بود تو دلم رشد کرده بود ..همه حرف ها و رفتارم و تحت تاثیر قرار داده بود.. برای همین نتونستم فقط به این فکر کنم که نیتش خیره و خودش قرار نیست هیچ نفعی این وسط ببره..

  • شما پیشنهاد بهتری داری واسه من؟ چشماش و تنگ کرد و گفت:

  • منظور؟

  • منظورم اینه که هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره.. هیچ آدمی هم محض رضای خدا اینهمه راه با چهارتا آبمیوه و کمپوت نمیاد عیادت همخونه رفیقش تا فقط یه نصیحت دوستانه بهش بکنه و بره..

جوری از روی صندلی بلند شد که با صدای بدی رو زمین کشیده شد و منو از جا پروند.. از اون پوستهدوستانه ای که واسه خودش درست کرده بود دراومد و مثل بار اولی که دیدمش غرید:

  • ببین دختر خانوم.. انگار برعکس من.. شما تو این یکی دو بار من و خوب نشناختی.. هنوز انقدر عقلت نمی رسه که بفهمی کی برای خیر و صلاحت حرف می زنه و کی واسه ات نقشه کشیده. من آدمی نیستم که چشمم دنبال ناموس یکی دیگه باشه.. درست یا غلط.. در حال حاضر ناموس دامون محسوب می شی.. پس مطمئن باش لزومی نمی بینم که خودم و از یه طرف به زور وارد یه رابطه تموم نشده کنم و از یه طرف رفیق چند ساله ام و از دست بدم. اگه خودت دوست نداری حرفام و باور کنی اون یه بحث دیگه اس.. ولی اگه واقعاً همچین خیالات پوچی تو سرته.. بفهم که داری اشتباه می کنی ..نصیحت من کاملاً برادرانه بود. به فکر زندگیت باش.. زیر این ساختمونی که تو خیالت داری با دامون می سازیش.. خاک نیست آبه.. پس دومم زیادی نداره و زود می ریزه پایین.

با یه نگاه کلی و پر از خشم به صورتم و یه خداحافظی زیر لب روش و گرفت و رفت.. من موندم و بهتی که از لحظه اومدنش و شنیدن حرفاش هنوز از وجودم نرفته بود و لحظه به لحظه هم داشت بیشتر می شد.

چرا این روزا هر کسی که می دیدم می خواست همین و بهم ثابت کنه؟ چرا هر بار که دلم می خواست تو ذهنم.. فقط و فقط تو ذهنم.. یه کم از این جهنمی که توش گیر کردم خلاص شم و یه دنیای رنگی تر برای خودم بسازم.. یکی می اومد و با حرفای منطقی و درستش گند می زد توش؟

من خودم بهتر و بیشتر از هرکسی می دونستم که آینده ای با دامون ندارم.. نه فقط به خاطر شغل و موقعیتش.. به خاطر کاری که قرار بود با زندگیش بکنم ..

ولی خب.. یه تیکه گوشت و رگ خون زبون نفهم وسط سینه ام دور هم جمع شده بودن و داشتن من و طبق خواسته های خودشون عین عروسک خیمه شب بازی می چرخوندن.

امروز نتونستم حرف زیادی به کیانوش بزنم.. ولی مطمئناً به زودی.. وقتی آتیش کاری که می خواستمبدون میل و رغبت خودم انجام بدم دامن اونم می گرفت.. می فهمید موندن من کنار دامون.. فقط به خاطر رویاها و آرزوهای قشنگی که همه دخترا داشتن نبود… از بخت بد و تقدیر سیاهی بود که سایه اش و همیشه رو زندگیم حس می کردم.

*

  • ستاره.. بلند شو دیگه..

این چندمین باری بود که عاطفه داشت صدام می کرد و من مثل تمام این روزایی که به شکل عصبی کننده ای کند می گذشت حال و حوصله درست و حسابی نداشتم..

  • چی میگی عاطی.. ولم کن دیگه.. آخه تو مگه خونه زندگی نداری؟ دمت گرم بابت این مدت.. ولی خودت دیدی که ..دکتر گفت فردا پس فردا مرخصم.. یعنی مشکلی ندارم که نتونم خودم حلش کنم .

برو به زندگیت برس بذار منم کپه مرگم و بذارم.

تو این دوازده روزی که از رفتن دامون و دوست شدن من و عاطفه می گذشت.. دیگه انقدری شناخته بودمش که بدونم با این حرفای من ناراحت نمی شه.. برای همین خیالم راحت بود و می دونستم دق و دلیم و از عالم و آدم پشت این حرفا قایم کنم.

  • بسه دیگه ستاره.. از پس کپه ات و گذاشتی کپک زدی.. چهار پنج روزه که از استراحت مطلق در اومدی ولی باز چسبیدی رو این تخت و تکون نمی خوری.. برات لباس تمیز گرفتم بلند شو برو یه دوش بگیر یه کم سرحال شی بعد بریم تو حیاط یه بادی به کله ات بخوره.. می ترسم حالا که خداروشکر وضعیت طحال و دنده هات خوب شده با این یه جا نشستنت پاهات و از کار بندازی.

پتو رو از روم کنار زدم و نشستم رو تخت..

  • من برم حموم دست از سرم بر می داری؟

  • حالا تو برو حموم درباره بقیه اش بعداً حرف می زنیم.

دامون خوب کسی و به نمایندگی از طرف خودش فرستاده بود که هوای من و داشته باشه. دختر خوب و مهربونی بود و تو این مدت مهرش حسابی به دلم افتاد.. ولی این توجهات بیش از حدش اونم وقتی دلم فقط سکوت و تنهایی خودم و می خواست بدجوری کلافه ام می کرد..

من عادت داشتم به اینکه همه به من بی محلی کنن و درد و مرضام برای کسی مهم نباشه.. برای همین می ترسیدم با این حجم از محبت عاطفه خوشی بزنه زیر دلم و پر توقع بشم.

*

خیره به محوطه حیاط بیمارستان.. که برای اولین بار بود می دیدمش.. رو یه صندلی نشسته بودم و سعی می کردم ذهنم و از هرچیزی که به نوبه خودشون قصد سوراخ کردن مغزم و داشت خلاص کنم که عاطفه دوباره صدام زد:

  • ستاره؟ چته تو؟

  • چیزیم نیست عاطی..

  • گفتم بری حموم بیای یه کم سرحال می شی ولی باز همون شکلی هستی که. عوض روز به روز بهتر شدن داری بدتر می شی.. واقعاً نمی دونم اگه دامون برگشت چه جوابی باید بهش بدم.

بدون توجه به همه خودخوری کردنام تو این مدت و پنهان کردن احساساتم پوزخندی زدم و تلخ گفتم:

  • مطمئن باش اگه انقدری برای دامون اهمیت داشتم تا الآن می اومد .پس لازم نکرده خودت و درگیر این کنی که چی بهش بگی .

مکثی کرد و گفت:

  • پس همـــــــــون.. دردت دامونه آره؟ از دلتنگی به این روز افتادی؟ تو خودت سه چهار روزه جوابتلفناش و نمی دی.. اون بدبختم هی به من زنگ می زنه می گه چی شده ستاره چرا جوابم و نمی ده.

آره جواب تلفناش و نمی دادم. با دلیلی که برای خودمم خیلی مسخره بود چه برسه به بقیه. چون اگهباهاش حرف می زدم بیشتر از قبل دلتنگ می شدم. چون دیگه دلم خود ناکس و بی معرفتش و می خواست نه چهار تا جمله از پشت تلفن و چهار تا پیام تو تلگرام .

دیگه تو این روزا.. وقتی هر روز و هر ساعت با چک کردن سایت های خبری عکساش و تو مراسمای مختلف می دیدم و خودم و با آدمایی که دور و برش وایستاده بودن و بهش نزدیک بودن مقایسه می کردم.. به این نتیجه رسیدم که مچ شدن و گره خوردن ما با همدیگه بی فایده و نشدنیه .

ولی حداقل تا تموم شدن این نقشه و گم شدن گور من که می تونستیم یه چند وقتی و با هم سر کنیم و خوش باشیم.. یه جورایی دلم می خواست ذخیره اش کنم برای روزایی که دیگه نمی تونستم داشته باشمش.

عاطفه که سکوتم و دید دوباره خودش ادامه داد:

  • امروزم زنگ زده بود.. خواب بودی. نمی دونم شایدم خودت و زدی به خواب. ولی دیگه دامون به جایی رسیده بود که گفت بیدارت کنم وگوشی و بدم دستت. بازم راضیش کردم که فعلاً دلش می خواد تنها باشه و دوست نداره با کسی حرف بزنه. ولی ستاره جان.. این رسمش نیست ..تو خودت از دامون خواستی بره.. درسته بیشتر از اون یه هفته ای که گفته بود طول کشید ولی برای خوشگذرونی که نرفته. کارشه.. درگیری داره.. نمی تونه گروه و ول کنه و تک و تنها برگرده. دیگه باید این چیزا رو درباره زندگی سلبریتی ها قبول کنی. اونا بیشتر از اینکه برای خودشون و خانواده اشون باشن.. برای مردمن.

حرفای عاطفه با اینکه همه اش درست و منطقی بود.. ولی هر کدوم حکم یه سوزش و داشت برایقلب زخم خورده من.. شایدم باید اسمش و بذارم قلبم زبون نفهم.

چون هرکی از راه می رسید.. می خواست مستقیم وغیر مستقیم این تفاوت ها رو به روم بیاره و بهمبفهمونه تو فکر ساختن آینده با دامون نباشم.. ولی اون باز کار خودش و می کرد و هر روز و هر شب با قدرت بیشتری برای این علاقه ای که سرانجامی نداشت می تپید.

نفس عمیقی کشیدم و با بی جواب گذاشتن همه حرفای عاطفه گفتم:

  • سرده.. بریم تو؟

یه کم تو صورتم نگاه کرد و انگار می خواست بگه گل لگد نمی کردما! ولی به جاش گفت:

  • آدمی به سرتقی تو ندیدم.. بلند شو بریم.

لبخندی به روش زدم و بلند شدم. قبل از اینکه قدم از قدم برداریم بی اختیار محکم بغلش کردم تا جایی که دردی تودنده ام که هنوز کامل کامل خوب نشده بود پیچید و مجبور شدم فاصله بگیرم.

این مدت خیلی عاطفه رو با این گند اخلاقی هام اذیت کرده بودم. اونم مشکلات خودش و داشت و اعصابش از دیر برگشتن شوهرش خورد بود.. پس نهایت مهربونیش و می رسوند که همه جوره داشت منو تحمل می کرد و محبت هاش و دریغ نمی کرد.

*

تو راهروی بیمارستان بودیم که گوشی عاطفه زنگ خورد و با دیدن صفحه اش سر جاش وایستاد.. نگاه خیره و ناراحتش به صفحه گوشیش بهم فهموند کی داره بهش زنگ می زنه ..

نیم نگاهی به من انداخت و سریع گفت:

  • تو برو.. من زود میام.

سری براش تکون دادم و بعد از اینکه راه افتاد سمت انتهای راهرو با همون سرعت کمی که موقع راهرفتن داشتن و با بیشتر شدنش دردم هم بیشتر می شد رفتم سمت اتاقم.

وسط راه یکی از مهربون ترین پرستارایی که این مدت باهاش آشنا شده بودم و حس کردم رفتارایسبک سرانه بقیه پرستارا و نداره منو دید و گفت:

  • کجا بودی شیطون؟

  • هواخوری!

نگاه معنی داری بهم انداخت و لبخندش عمیق تر شد.. قبل از اینکه بفهمم معنی نگاهش چی بود رفت و منم در اتاقم و باز کردم..

ولی هنوز قدم اولم و به داخل اتاق برنداشته بودم که خشکم زد.. اینکه اتاق من نبود! یه اتاق تزیین شده با کلی بادکنک رنگی..

«ای خدا ..مغزمم از کار انداختی آره؟ دیگه اتاقمم نمی تونم تشخیص بدم.. دمت گرم!»

یه لحظه چرخیدم عقب تا شماره بقیه اتاقا رو بخونم که مچ دستم توسط یه دست محکم و قوی اسیر شد و من بدون اختیار خودم به داخل اتاق کشیده شدم.

به قدری اون چند ثانیه برام ترسناک بود که خواستم جیغ بکشم ولی با دیدن چهره پر از لبخند دامون و نگاه پر از دلتنگیش صدای جیغم تو گلوم خفه شد و من مات و بی حرکت زل زدم به تصویر رو به روم.

خواب بود دیگه نه؟ امکان نداشت این صحنه تو واقعیت هم اتفاق بیفته.  دامون همین امروز صبح تو مصاحبه با یکی از خبرنگارا گفته بود احتمالاً دو  سه روز دیگه برمی گرده ایران .ولی الآن.. جلوی من وایستاده بود و داشت با لذت به قیافه بهت زده ام نگاه می کرد.

هنوز از تعجب و حیرت برگشتن دامون و اون اتاق پر از بادکنک در نیومده بودم که یه چیزی و تودستش پیچوند و با صدای بلندش از جا پریدم.

بالاخره با اون صدا نگاه خیره ام و از دامون گرفتم و دوختم به کاغذرنگی های کوچیکی که تو هوا پرتشد و ریخت رو سر و هیکلمون..

با سختی و مشقت.. در حالیکه بغض خفه کننده ای توگلوم بود و همزمان می خواستم دلخوریمم تو لحنم حفظ کرده باشم گفتم:

  • این.. این کارا واسه چیه؟

لبخند سرخوش دامون وسیع تر شد.

  • تولدت مبارک توله شیر من!

با هر یه کلمه از حرفاش یه پله به ترکیدن بغضم نزدیک تر می شدم..

  • کی.. کی گفته امروز تولدمه؟

شونه های و با بی تفاوتی بالا اندخت و گفت:

  • بالاخره یکی از این سیصد و شصت و پنج روز تولدته دیگه.. من دلم می خواست جشنش و امروز برات بگیرم. اصلاً.. برگشتن من و خوب شدنت.. خودش یه تولد دوباره اس برات.. مگه نه؟

چشمک جذابی که بعد از تموم شدن حرفاش زد دیگه قدرت اختیارم و ازم گرفت.. دست مشت شده ام و بلند کردم و اولین ضربه رو تو سینه اش کوبوندم ..

با چشمایی که حالا خیس شده بود و من به زور جلوی باریدنش و گرفته بودم خیره شدم به چشمای خندونش.. ضربه بعدی و که زدم نیشش بیشتر تا بناگوش باز شد و حرص منم به همون نسبت بیشتر شد.

اینبار دو دستی افتادم به جونش و همزمان عین یه دختربچه دو ساله زدم زیر گریه که خیلی سریعتراز انتظارم حصار دستای دامون دورم پیچید و من و محکم به خودش چسبوند.

  • اگه بدونی چقدر شیرینه این ضربه هات وقتی هرکدومش داره بهت می گه توله شیرت دیگه حالشخوب شده و می تونه باز بهت حمله کنه.

صدای هق هقم بلند تر شد و صدای زمزمه مانند دامون و کنار گوشم شنیدم:

  • جونم!

خدایا همه اینا خوابه.. من می دونم.. ولی حداقل بذار یه کم ادامه پیدا کنه و من دیرتر بیدار شم.. بعد از دوازده روز سردرگمی و حال و روز داغون.. به این رویای شیرین واقعاً احتیاج داشتم.

بعد از چند دقیقه ای که من تو بغل دامون مچاله شده بودم و اون بدون حرف فقط با بوسه های ریزی که روی سرم حس می کردم در حال آروم کردنم بود ازش فاصله گرفتم و نگاه دلتنگم و دوختم به صورتش.

دیگه از لبخند چند لحظه پیشش خبری نبود و حالا اونم داشت با شرمندگی نگاهم می کرد. یعنی درست بود بهش بگم دلم براش تنگ شده؟ بعد از اینهمه فکر کردن.. بعد از حرفای کیانوش.. بعد از واقعیت های تلخی که هر لحظه جلوی چشمام جون می گرفت به زبون آوردن همچین جمله ای درست بود؟ جمله ای که خیلی راحت به دامون می فهموند که تو دلم چی می گذره و با رفتن و ندیدنش چقدر بی قرار شده.

هنوز در حال دودوتا چهارتا کردن بین عقل و احساسم بودم که دامون گفت:

  • من اصلاً فکرشم نمی کردم تو انقدر دلت برام تنگ بشه!

«خدایا.. یعنی از بین اینهمه آدم روی کره زمین.. باید خودشیفته ترینش و نصیب من می کردی؟ آخهچرا باید مهر این آدم پررو به دل من بیفته؟» چپ چپ نگاهش کردم و راه افتادم سمت تختم..

  • صنار بده آش.. به همین خیال باش!

دنبالم اومد و با خنده گفت:

  • پس می شه بگی دقیقاً علت این زار زدنت چی بود؟ خودم و زدم به اون راه..

  • تو هم اگه ده دوازده روز تو این بیمارستان اسیر بشی و با هزار و یک بدبختی و درد و مصیبت سر و کله بزنی حال و روزت از من بدتر می شد.

لبه تخت نشستم و دامونم تو یه قدمیم وایستاد..

  • تو این مدت با دکترت در تماس بودم. گفت احتمالاً فردا پس فردا مرخص می شی و با یه کم استراحت تو خونه دیگه مشکلت حل می شه ..الآن بهتری؟ – از احوال پرسی های شما..

با اخم و ناراحتی توپید:

  • چرت و پرت نگو.. سه چهار روزه هرچی زنگ می زنم جواب نمی دی.. وسط کار و مشغله و بدبختیام ذهنم فقط پیش تو بود.. تو هم که اینجوری برای من طاقچه بالا گذاشتی و من مجبور می شدم از عاطفه سراغت و بگیرم. دیگه امروز بیخیال اخم و تخم علی و سوال جواب بقیه شدم و خودم برگشتم که ببینم چه مرگته دقیقاً.. بعد حالا واسه من متلکم میندازی؟

ساکت موندم و چیزی نگفتم.. دلایلی که برای حرف نزدن با دامون داشتم.. فقط خودم و قانع می کردو نمی تونستم برای کس دیگه ای به زبون بیارمش .کاش می تونستم خودم و خالی کنم از این حجم بزرگی که با اومدن دامون فقط یه مقدار کمی ازش خالی شده بود. ولی نمی شد ..

نگرانی های دامون فقط جنبه احساس مسئولیت داشت نسبت به کسی که داشت باهاش زندگی می کرد و محرمش بود. من که نمی تونستم با این نگرانی ها و محبت هاش اطمینان پیدا کنم که یه حسی مشابه همون حسی که تو دل من هست.. داره تو دل دامونم رشد می کنه.

شایدم چون.. نگاه پر از حسرتش به گلچهره تو اون شب کذایی هنوز از یادم نرفته بود و بعید می دونستم به این زودیا بتونه از فکر و ذکر عشق اولش دربیاد.

ترجیح دادم جوابی به سوالش ندم و با دیدن بادکنکای رنگی گوشه و کنار اتاق لبخندم رو صورتم ول شد و لب زدم:

  • اینا رو کی خریدی؟

  • از فرودگاه که داشتم می اومدم اینجا گرفتم.. قشنگه؟

نگاه پر از حسرتم از اون بادکنکایی که با یه بند و یه تیکه سنگ روی زمین قرار گرفته بودن کنده نمی شد و تو همون حال پر بغض گفتم:

  • خیلی!

  • راستش شک داشتم خوشت بیاد… گفتم حتماً می خوای بگی این سوسول بازیا چیه.

  • آره خب.. واسه منی که خیلی وقته رنگ تولد و این چیزا رو ندیدم.. سوسول بازی محسوب می شه.

  • مگه آخرین بار کی جشن تولد داشتی؟ شونه ای بالا انداختم و بی تفاوت گفتم: – هفت هشت سال پیش..

  • این هفت هشت سال پیش چه اتفاقی تو زندگیت افتاده که همه چیز برمی گرده به اون دوران. تولد اون موقع داشتی.. کله پاچه اون موقع خوردی.. مگه فوت پدر و مادر و بدهکاری بابات.. مربوط به همین یکی دو سال پیش نبوده؟؟

ضربان قلبم تند شد با شنیدن سوال دامون که در اثر سوتی مسخره خودم بود. چرا حواسم و جمع نمی کردم تا اینجور موقع ها انقدر صداقت به خرج ندم تو جواب دادن؟

  • می گم یعنی همون حول و حوش بود.. دقیق نمی دونم که!

لحن ناراحتم کارساز بود.. چون دامون دیگه چیزی در این باره نپرسید و راه افتاد سمت میزی که گوشه اتاق جلوی دوتا مبل راحتی بود و تازه نگاه منم به اون سمت افتاد و متوجه کیکی که روش بود شدم.

لبخندم جون گرفت.. عجیب بود که همه دلخوری هام از بین رفت؟ نه .. نبود.. با اینکه روز تولدم نبود ..ولی این همونطور که اولین تولدم بعد از این هفت سال جهنمی بود.. می تونست آخریشم باشه. پس باید از دامون تشکر می کردم بابت اینکه نذاشت همچین حسرتی تو دلم بمونه.

  • کیکم گرفتی؟ با عاطفه هماهنگ بودی ناکس؟

  • آره یه کوچولو ..بیا اینجا بشین.

از رو تخت اومدم پایین و رفتم سمت دامون..

  • پس برم صداش کنم بیاد؟

  • نه بهش گفتم دیگه بره ..

چشمکی زد و ادامه داد:

  • جشنمون دو نفره اس.

لبخندی زدم و کنارش رو مبل نشستم.. حالا می فهمیدم دلیل اینهمه اصرار عاطفه برای حموم رفتن من و مرتب شدنم چی بود.. از قبل یه چیزی می دونست که می خواست من تر و تمیز باشم .

باز دمش گرم که به اینجاهاش فکر کرده بود.. وگرنه اگه می خواستم با همون موهای چرب و چیلی و تن و بدن کر و کثیف جلوی این دامون خوشتیپ و مرتب قرار بگیرم واقعاً ضایع می شدم.

کنارش که نشستم شالم و از روی سرم درآورد و موهای روی صورتم و زد پشت گوشم.. با صادقانه ترین لحنی که تا حالا ازش شنیده بودم گفت:

  • ببخشید که نتونستم کنارت باشم. قول می دم از این به بعد جبران کنم.

تو دلم گفتم نمی شه دامون.. جبران نمی شه. نه اینکه نخوای.. نمی تونی جبران کنی. فرصتش و نداری.. چون من دیگه قرار نیست تو زندگیت باشم تا سر یه همچین اتفاقی بخوای تلافی این روزای نبودنت و دربیاری. چون قراره خیلی زود همه چیز تموم بشه.

ولی به جای حرفای دلم فقط لبخند زدم و برای اینکه فضا رو بیشتر از این شاعرانه نکنم تا این دمای لعنتی بدنم بیخودی بالا پایین نشه.. چشمکی زدم و گفتم:

  • نترس.. منم قبلش تلافی می کنم. چیزی که عوض داره گله نداره.

شمع علامت سوالی که برام خریده بود و گذاشت رو کیک و حین روشن کردنش گفت:

  • می دونم پررو تر از این حرفایی.. فوت کن.

با اینکه اون روز.. روز واقعی تولدم نبود ولی دلم می خواست قبل از فوت کردن شمع روی کیک آرزو کنم. هرچند که آرزوم از نظر خودم زیادی محال بود.. ولی خب.. با اینهمه مهربونی های دامون که روز به روز داشت بیشتر می شد.. چه جوری می تونستم تمام و کمالش و از خدا نخوام؟ یعنی می شد؟ شمعم و که فوت کردم دامون برام دست زد و صداش و وقتی لباش به گوشم چسبیده بود شنیدم:

  • تولدت مبارک توله شیر!

پوست تنم مور مور شد از شنیدن صداش تو اون فاصله کم.. آب دهنم و قورت دادم و سرم و به سمتش برگردوندم.. ولی دامون هیچ تلاشی برای فاصله گرفتن نکرد ..

نگاه جفتمون همزمان به لبای همدیگه خیره شد.. هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت.. بعد از اون تجربه ناموفق و تلخ جنسیم.. فکرشم نمی کردم روزی هورمون های بدنم من و به سمت یه جنس مخالف برای یکی دیگه از همون رابطه ها جذب کنه. ولی الآن می دیدم که همه تصوراتم پوچه.. چون من بازم دلم می خواد خودم این لبای خوش فرمی که نیمچه لبخندی هم روش بود و شکار کنم.

اینبار دیگه نه تحت تاثیر اون داروی خیالی بودم.. نه حال روحی دامون بد بود که من بخوام به خاطرش از خودگذشتگی کنم و خودم و مشتاق این رابطه نشون بدم. این دفعه واقعاً دلم می خواست این فاصله به صفر برسه و من حل بشم تو وجود این مردی که شاید تا یکی دو ماه دیگه رنگشم نبینم.

ولی قبل از من دامون بود که سرش و جلو آورد و لبای من و در اختیار لبای خودش قرار داد و دستاش و دورم حلقه کرد ..

می دونستم تو بیمارستان نمی شه یه رابطه کامل داشت ولی این دلیل نمی شد لذت همین عشق بازی کوچیکم از خودم بگیرم ..

منم دستام و دور گردنش به هم گره زدم و با همه اطلاعات کم و ناقصی که تو این زمینه داشتم سعی کردم تو بوسیدن هماهنگ تر از دفعه پیش باشم.

مسخره بود ولی کارم شده بود شب و روز نگاه کردن به بخش بوسیدن تو فیلمای خارجی.. دلم نمی خواست دامون به خاطر صفرکیلومتر بودنم کلافه بشه و از داشتن رابطه با من حوصله اش سر بره ..

دوست داشتم منم یه چیزایی به معلوماتم اضافه می کردم تا این لذت دو طرفه باشه.

مثل اینکه وقتی اون داره لب بالایی من و به بازی می گیره منم خودم و با لب پایینیش مشغول کنمو لذت بوسیده شدن و بین جفتمون تقسیم کنم.

انگار بی تاثیرم نبود که دامون بعد از فاصله گرفتن از من حین نفس نفس زدنش گفت:

  • اگه مطمئن نبودم این مدت.. شب و روز تو بیمارستان بودی.. حتماً به خیانت کردنت شک می کردم.

بدون اینکه درکی از منظورش داشته باشم لب زدم:

  • چطور؟

با انگشت شستش لبم و لمس کرد..

  • تو بوسیدن حرفه ای شدی..

با نیشی که از این تعریفش تا بناگوشم باز شده بود چشمکی زدم که نگاه دامون و به سمت چشمام کشوند..

  • استادم کاربلد بوده!

نگاهش بین چشمام چپ و راست شد و با لحن پر از هوسی گفت:

  • فکر نمی کنی با این چشمکات ممکنه استاد کاربلدت جوری از خود بیخود بشه که تا یه ماه تو همین بیمارستان بستری بمونی؟

چشمام گشاد شد و همینکه خواستم با اعتراض اسمش و به زبون بیارم دوباره حرارت لباش رو لبام نشست و اینبار جوری به بوسیدنش ادامه داد که من نتونستم حتی به گرد پاش برسم .

دیگه تحت هیچ شرایطی نمی تونستم این واقعیت و پیش خودم انکار کنم.. من این مرد و می خواستم ..

با همه وجودم. حتی اگه هیچ وقت مال من نباشه.. محال بود این فرصت های ناب با هم بودنمون و از دست بدم .

*

جلوی آینه قدی اتاق دامون وایستاده بودم و داشتم یکی از چندین دست لباسای مختلفی که برام سوغاتی خریده بود و تو تنم برانداز می کردم.

امروز صبح بالاخره از بیمارستان مرخص شدم ولی باز نتونستم زیاد با دامون تو خونه بمونم چون کار داشت و بعد از ناهار رفت.. منم داشتم با این وسایلی که با دیدن هر کدومشون چشمام برق می زد خودم و سرگرم می کردم و با هر کدوم کلی ذوق می کردم.

اصلاً تو باورمم نمی گنجید دامون اینهمه پول و وقت صرف کنه برای منی که هر دومون می دونستیم حضور دائمی و همیشگی ندارم تو زندگیش ..

وقتی گفت تک تکش و خودش برام انتخاب کرده و خریده داشتم شاخ در میاوردم .ولی برای اینکه مثلاً خیلی هم پررو نشم گفت کلاکلاً تو پاساژای خارج از کشور راحت تر خرید می کنه چون کسی زیاد نمی شناستش .

با همه اینا نمی تونست اینهمه حس خوبی که یه جا تو وجودم جمع شده بود و ازم بگیره.. درسته واکنش شدیدی جز چند تا تشکر به سبک خودم نداشتم ولی تو دلم غوغا بود. انقدری که به محض رفتن دامون دوییدم سمتشون و دونه دونه همه رو امتحان کردم.

اکثرشون کاملاً اندازه ام بود جز یکی دوتایی که تنگ یا گشاد بودن.. ولی از بین همه اونا یه لباس شب مشکی خوش دوخت بدجوری نگاهم و رو خودش زوم کرده بود. انقدری که وقتی پوشیدمش دیگه دلم نیومد درش بیارم و چندین و چند بار خودم و جلوی آینه از زوایای مختلف نگاه کردم.

نمی دونم چه حسی بود که دلم می خواست دامون من و با این لباس ببینه.. با اینکه مناسبتی نبود تابتونم همچین چیزی بپوشم ولی دوست داشتم تا موقع برگشتنش تنم باشه.. خب مگه چی می شهآدم لباسی رو که دوست داره تو خونه بپوشه و باهاش بچرخه؟

با نگاهی به ساعت فکری به ذهنم رسید و سریع اون لباس و از تنم درآوردم. هنوز تمایل داشتم دامون من و با اون لباس ببینه.. ولی با یه شکل و شمایل بهتر و تر و تمیز که برازنده اون لباس خوشگل باشه.

بعد از این دو هفته ای که دامون ترکیه بود و من رو تخت بیمارستان.. بعد از جنجالی که قبلش داشتیم و یه مدت از هم دور بودیم.. بدم نمی اومد یه استراحتی به جفتمون بدم واسه یه کم خوشگذرونی. یه شام خوشمزه دو نفره و یه رابطه لذتبخش دو طرفه!

می دونستم هرچقدر بیشتر خاطره سازی کنم با این آدم از یاد بردنش تو آینده ای که خیلی دور نیست سخت تره.. ولی دست خودم نبود که نمی تونستم این روزها رو از خودم بگیرم. نمی دونم با چه جراتی ولی شادی های این لحظه ها رو حق خودم می دونستم و از دست دادنشون و ظلم به خودم .

پس باید تلاشم و می کردم.

با لبخندی که از فکرای توی سرم رو لبم نشست قدم هام و برای درست کردن یه شام درست و حسابی به سمت آشپزخونه تند کردم. امشب با همه اطلاعات ناقص و دست و پا شکسته ام تو زمینه شوهرداری ..

می خواستم یه شب رویایی و فراموش نشدنی برای جفتمون بسازم. بدون اهمیت به گذشته.. بدون فکر به آینده..

×××××

پشت فرمون بودم و بعد از یکی دو تا قراری که برای مصاحبه و عکس و این چیزا و بعدشم صحبتی که در حد نیم ساعت با کیانوش داشتم.. در حال برگشتن به خونه بودم .

دل تو دلم نبود که زودتر برسم خونه چون هنوز دلتنگیم نسبت به ستاره.. به طور کامل برطرف نشده بود و اونجوری که دلم می خواست نتونستم از وجودش لذت ببرم.

عجیب بود ولی دیگه مثل سابق این لذت و فقط تو رابطه جنسی نمی دیدم.. حالا دیگه دلم می خواست نیازهای روحیم و باهاش ارضا کنم.. چیزی که تو اون ده دوازده روز ندیدنش.. کاملاً تو زندگیم حس کردم .

چیزی که هم باعث خوشحالیم می شد هم باعث نگرانیم.. نگرانی از اینکه اینهمه وابستگی به دختری که درست مثل بقیه جای ثابتی تو زندگیم نداره درسته یا نه.

تو این مدت خیلی این فکر تو سرم شکل گرفته بود.. ولی هربار سعی کردم از ذهنم پسش بزنم و عمیق فکر کردن درباره اش و به زمان دیگه ای موکول کنم. چون انگار یکی از سخت ترین دوراهی های زندگیم بود که نمی دونستم باید کدوم راه و انتخاب کنم.

نه تو موقعیتی بودم که بتونم آدمی مثل ستاره رو که از دید این جماعت وجهه اجتماعی خوبی نداره به عنوان همسرم معرفی کنم.. نه طاقت اینو داشتم که بعد از تموم شدن صیغه امون ردش کنم بره و اجازه بدم یه نفر دیگه به جای من پا به زندگیش بذاره ..

ولی خب.. در حال حاضر.. گزینه دوم از نظرم غیر قابل تحمل تر بود. از طرفی هم مدام از خودم می پرسیدم تو واقعاً می تونی ستاره رو رد کنی و چند وقت بعد یه دختر دیگه.. حتی با شرایط و اخلاق بهتر از ستاره رو برای ازدواج به همه معرفی کنی؟ جوابم به این سوال به طور قطع نه بود.. ولی باید تو همین روزا بیشتر و بهتر فکر می کردم تا بهترین راه ممکن و انتخاب کنم.

از دست دادن اون موجود وحشی بی تربیت دوست داشتنی به راحتی بهم زدن بقیه روابطم نبود .. با فکر اینکه امشب یه کم اذیتش کنم تا با همون اخلاق منحصر به فردش و حرفایی که تند تند پشتسر هم در جوابم ردیف می کرد حالم و خوب کنه پام و بیشتر رو گاز فشار دادم.. ولی با زنگ خوردنگوشیم و دیدن شماره مادرم سرعتم کم شد و ماشین و کشیدم کنار خیابون.

بعد از اون شبی که با اون فضاحت پام و از خونه پدریم بیرون گذاشتم دیگه هیچ تماسی با هم نداشتیم و من فقط طبق معمول از طریق مرتضی جویای حالشون بودم. یعنی الآن چیکار داشته که تماس گرفته؟

از اونجایی که هیچوقت تو مکالمه با مامانم تا آخر آروم نمی مونم نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:

  • سلام!

  • سلام!

همیشه بعد از این دو کلمه خشک و خالی من بودم که می پرسیدم خوبید؟ ولی اینبار جلوی زبونم و گرفتم تا شاید مادرم بفهمه که چقدر از دستش ناراحتم. چرا بعد از اون شب اون یه بار زنگ نزد تا ازم بپرسه خوبی؟ دیشب که با اون وضع رفتی.. چه بلایی سرت اومد؟

یا اصلاً همون شب.. چرا گذاشت عمه اون رفتار و با من داشته باشه؟ شایدم اصلاً منو فقط برای تحقیر شدن به خونه اشون کشونده بودن.

وقتی از پرسیدن سوال همیشگی من ناامید شد گفت:

  • تا یه ساعت دیگه اینجا باش ..تنها بیا ..کارت دارم!

با پوزخندی که رو لبم نشست گفتم:

  • باز چرا؟ هنوز از سری پیش اونجوری که باید و شاید خالی نشدید می خواید ادامه عقده ها و حرص و کینه اتون و روم پیاده کنید؟

  • درست حرف بزن.. با رفیقات که حرف نمی زنی.. مادرتم.

  • هه! چقدر جالب که فقط موقع حرف زدن و احترام گذاشتن خودتون و مادرم می دونید.. تو بقیه مسائل از صدتا غریبه بدتر می شید.

طبق معمول وقتی دید بحث به نفعش پیش نمی ره زد یه کانال دیگه..

  • من زنگ نزدم این حرفای بی پایه و اساس تو رو بشنوم.. گفتم تا یه ساعت دیگه اینجا باش والسلام!

با همه حرصی که توی جونم بود غریدم:

  • باشه.. ولی اگه به جز شما و بابا و راحله خانوم کس دیگه ای اونجا باشه یا بخواد بعداً بیاد از همون راهی که اومدم برمی گردم. فعلاً!

گوشی و قطع کردم و با عصبانیت ماشین و به حرکت درآوردم. حس خوبی از این تماس نداشتم چون دیگه می دونستم پشت دیدار من و خانواده ام اتفاقات خوشایندی نمی افته.

کاش امشبم مثل دفعه پیش ستاره پیشم بود تا من با خیال راحت تری پام و توی اون خونه می ذاشتم.. اینجوری تنها و بی دفاع رفتن.. با زبونی که همیشه خدا به خاطر اون تصادف لعنتی کوتاه بود ..

باعث آزارم می شد .

خانواده امم اینو خوب می دونستن که هرموقع خودشون صلاح می دیدین من و می کشوندن اونجا و بهم امر و نهی می کردن. امشبم مطمئناً یکی از همون شب های پر استرس و کلافگی بود.

به نا به در خواست نویسنده صاحب اثر ادامه رمان سلبریتی را از کانال نویسنده خانوم گیسو خزان پیگیری کنید 

جهت اتصال به کانال نویسنده از اینجا کلیک کنید 

ویا آدرس کانال گیسو خزان را در تلگرام کپی و وارد شوید: [email protected]

دانلود-کامل-رمان-سلبریتی

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من پارت 38

رمان استاد خاص من پارت 384.5 (90%) 2 vote[s] رمان استاد خاص من  جهت مشاهده …

یک دیدگاه

  1. سلام خسته نباشید وقتی که تمام ورژنای تلگرام فیلتر شده و نمیشه نصبشون کنیم باید چیکار کنیم برای خوندن ادامه رمان؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.