خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان سلبریتی پارت ۱۵

رمان سلبریتی پارت ۱۵

رمان سلبریتی نوشته گیسو خزان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان سلبریتی از اینجا کلیک کنید

ولی خب.. ستاره برای چندمین بار ثابت کرد.. یکی از آدمای مورد اعتمادیه که من از گفتن رازهای زندگیم بهش پشیمون نمی شم. هرچند می دونستم انقدر باهوش هست که تا الآن خودش یه چیزایی رو فهمیده باشه..

حرفام و که بی کم و کاست براش تعریف کردم بالاخره سکوتش و شکست و گفت:

  • چرا.. چرا وقتی فهمیدی طلاق گرفته.. دوباره نرفتی سراغش؟

  • دقیقاً نمی دونم.. یه بخشیش به خاطر ترمیم غرور شکسته شدم بود.. خب هرچی باشه.. با وجود مخالفت خانواده ها.. من مستقیم و گلی غیر مستقیم به هم فهمونده بودیم که همدیگه رو می خوایم.. انتظار داشتم وقتی دید من به شرطش عمل کردم و دارم راه خودم و می رم.. یه کم مقاومت کنه جلوی نظر بابای من و مامان خودش.. ولی اون خیلی راحت پا پس کشید. یه بخشیش هم.. به خاطر این بود که انتظار داشتم اون یه چراغ سبز بهم نشون بده.. به هرحال می دونست من هنوز مجردم و شاید این وسط یه حس و حالی هم از اون روزا باقی مونده باشه.. ولی وقتی من هنوز در حال دودوتا چهارتا کردن با عقل و احساسم بودم ..که خبر نامزدیش به گوشم رسید. در اصل دیگه وقتی نداشتم برای دوباره بهش رسیدن..

لب پایینش و به دندون گرفت و یه کم نگاهش و به دور و برش دوخت و آخر سر.. سوالی که انگار برایپرسیدنش تردید داشت و به زبون آورد:

  • اگه الآن.. دوباره موقعیتی پیش بیاد که..

قبل از اینکه جمله اش و کامل به زبون بیاره با صدای بلندم حرفش و قطع کردم..

  • پشیمون نیستم..

ساکت شد و زل زد بهم..

  • شاید یه زمانی پشیمون بودم از اینکه برای به دست آوردنش دوباره اقدام نکردم و زودتر نجنبیدم ..

ولی.. الآن دیگه پشیمون نیستم.. گلچهره خیلی فرصت داشت برای اینکه خودش و علاقه اش و ثابت کنه و نشون بده که اونم مایله به همچین رابطه ای.. ولی همه فرصتاش و یکی یکی از دست داد. خب شاید اصلا نمی خواد.. عشق که زوری نمی شه.. می شه؟

نگاهش به غم نشست و من حتی برق اشک و می تونستم توش ببینم ..

  • نه.. نمی شه..

با نفس عمیقی نگاهش و گرفت و گفت:

  • می دونی یه جاهایی خیلی شبیه همیم؟ با چپ چپ ریزی اضافه کرد:

  • فقط یه جاهاییا.. زیاد باد نکنی..

با خنده لپش و کشیدم و گفتم:

  • خیلی پررویی.. کجا مثلاًً؟

  • جفتمون تو هجده سالگی احساسی رو تجربه کردیم که خودمون اسمش و گذاشتیم عشق و آخرشمبا کله رفتیم قاطی باقالیا.. ولی الآن می فهمیم اسم اصلیش حماقت و خریت بود..

با اخمای درهم زل زدم بهش و پرسیدم:

  • هجده سالگی؟ مگه تجربه تلخ تو.. مال همین اواخر نبود؟!

سری به تاسف تکون داد و گفت:

  • هه .. نه! منم تو هجده سالگی بود که فهمیدم دلم لرزیده.. اونم با یه آدم عوضی که فقط یه زبون دراز و یه سر و تیپ درست درمون داشت..

خیره تو صورتم پرسیدم:

  • یادته یه بار فکر کردی من شوهر دارم که حاضر به خوابیدن با تو نمی شم و من گفتم دلیل دارم برای این فرار کردنام؟

سرم و که به تایید تکون دادم گفت:

  • دلیلم همین بود.. من می ترسیدم.. هنوزم می ترسم.. از رابطه ها و همخوابگی هایی که تهش هیچی جز پشیمونی نیست بیزارم.. چون من و می بره صاف وسط همون دوران مسخره و تخمی هجده سالگی ..وقتی که گول یه آدم عوضی شارلاتان و خوردم و با پای خودم رفتم خونه اش.. اون لحظه انقدر چرت و پرت عاشقانه تو گوشم گفت که اگه یه درصد تردیدم بود دود شد رفت هوا.. من دیگه خودم و خوشبخت ترین دختر عالم می دونستم ارواح عمم.. ولی.. وقتی بعد از یه مدت.. برای همیشه گورش و گم کرد و من دیگه هیچوقت ریخت نحسش و ندیدم.. تازه فهمیدم چه گهی خوردم.. تازه فهمیدم پشیمونی یعنی چی.. تازه فهمیدم بدبختی و یه عمر عذاب وجدان داشتن یعنی چی ..

یه قطره اشک از چشمش چکید و نالید:

  • من فقط داشتم از این پشیمونیه فرار می کردم.. چون سر و کله زدن باهاش خیلی سخته.. عین زالومی افته به جونم و تا از پا درم نیاره ول نمی کنه ..

با دیدن قطره های اشکش.. خودم و از بهت حرفاش بیرون کشیدم و بغلش کردم.. سرش و چسبوندم به سینه ام و دستم و لا به لای موهاش فرو کردم..

لرزش بدنش نشون از گریه ای می داد که تا حالا ازش ندیده بودم.. اگرم بود تو بغل من خودش و خالی نمی کرد.. ولی انگار امشب.. دل اون از من پر تر بود که اینجوری داشت پیشم اشک می ریخت.

کلافه بودم از دست خودم.. من.. بدون اینکه چیز زیادی از زندگی و گذشته اش بدونم.. بارها و بارها ..

با وجود دیدن مخالفت و اکراهش.. از همون جایی بهش ضربه می زدم که نقطه ضعفش بود ..

از این گذشته من هیچ وقت فکر نمی کردم رابطه ای که ستاره ازش حرف می زنه.. مربوط به وقتیه که کم سن و سال بود.. فکر می کردم حداقل مال یک سال گذشته اس و اون موقع هم عقلش به قدر کافی می رسید و می دونست داره چی کار می کنه.. ولی الآن با این حرف.. همه ذهنیتم و بهم ریخت.

منی که حس و حال این دوران و تجربه کرده بودم.. خوب می دونستم که فکر و خیالش محاله از ذهن پاک بشه.. فقط با گذر زمان کمرنگ تر می شه.. وگرنه تا ابد نقش همین زالو رو داره برای روح و روان آدم.

کاش می شد.. کاش می شد به جبران لطف بزرگی که امشب ستاره در حقم کرد.. اون بی همه چیزی که زندگیش و ازش گرفت و پیدا کنم و جلوی چشمای خودش کاری کنم که تقاص غلط اضافه اش و پس بده.

پیدا کردنشم برای منی که تو هر سوراخ سنبه یه آشنا داشتم و می تونستم با یه اسم و فامیل و مشخصات ظاهری ته و توش و در بیارم کاری نداش.. ولی خب دروغ چرا.. می ترسیدم ..

از اینکه اون آدم و پیدا کنم و ستاره با دیدنش.. به جای زنده شدن نفرتش از اون آدم.. عشقش زندهبشه می ترسیدم.. از اینکه به خاطر شرایط سختی که توش گیر کرده بود و مجبورش می کرد تو خونه من زندگی کنه.. دوباره بره سراغ اون آدم تا از شر من و آزار و اذیتام خلاص شه می ترسیدم.

من نمی خواستم ستاره رو از دست بدم.. حدقل به این زودی نه.. شاید بهتر بود لطف و محبتش و از یه راه دیگه جبران کنم..

بعد از چند دقیقه ای که در سکوت و با نوازش هام سعی کردم آرومش کنم ازم جدا شد و دستی به صورت خیسش کشید..

انگار قلق جفتمون برای آروم شدن همین سکوت بود.. نه به زبون آوردن حرفایی که ممکنه فقط داغ دل آدم و تازه کنه..

اون لحظه قصد نداشتم دیگه در این باره سوالی ازش بپرسم.. انگار ستاره هم از همین می ترسید که بحث و عوض کرد و گفت:

  • راستی.. خبر داری داداشت سر چی از زنش جدا شده؟

  • تو از کجا فهمیدی؟

  • از گوشه کنایه هاتون و اینکه زنش اونجا نبود.. آسمانم .. وقتی صدای جیغ و داد عمه ات و شنید خیلی ترسیده بود.. گفت بابامم که مامانم و می زد اینجوری جیغ می کشید.

سری با تاسف تکون دادم و گفتم:

  • خودت که دیدی.. منم جایی تو تصمیمات اون خانواده نداشتم که بخوان به خاطر این مسئله باهام مشورت کنن.. ولی از مرتضی شنیدم جریان چی بود.. نمی دونم دروغ یا راستشو.. ولی مثل اینکه داراب زنش و با یه پسره دیده .. یعنی چیزی بود که خودش برای همه تعریف کرده بود.. زنش انکار می کرد ولی داراب انقدر مطمئن بود که کار و به دادگاه و طلاق کشوند.. اون موقع آسمان یکی دو سالش بود ..

زنه هم که دید تنهایی از پس بزرگ کردنش برنمیاد.. اقدامی برای گرفتنش نکرد.. همین باعث شد همه شک کنن به اینکه آسمان هم بچه داراب نیست .از همون یک کلاغ چهل کلاغایی که زندگی همه رو بهم می ریزه.. همین حرف و حدیثا باعث شد که آسمان هم بدتر از من.. جایگاه خوبی پیش خانواده پدرش نداشته باشه و همه به یه چشم دیگه بهش نگاه کنن.

انقدری تو همون چند ساعت با آسمان جور شده بود که از شنیدن این حرفا عصبانی بشه..

  • یعنی چی آخه؟ مگه عهد دقیانوسه؟ داراب انقدر بی کله و احمقه که نمی تونه با یه آزمایش در دهن گشاد بقیه رو ببنده و ثابت کنه بچه مال خودشه؟

  • به این راحتی نیست ستاره.. خانواده های ما زندگیشون و بر اساس حرف در و همسایه و فک و فامیل پیش می برن.. اونا هم که نمیان مستقیم تو روی آدم حرف بزنن.. برای همین دارابم نمی تونه آزامایش و بکوبونه تو صورت همه اشون تا دهنشون و ببندن.. کسی که انقدر راحت می تونه همچین حرفی بزنه.. پس بعد از آزمایشم می تونه بگه دروغ گفتن که آبروی خودشون و بخرن.. هرچند که من فکر می کنم.. داراب خودش می ترسه از منفی بودن جواب آزمایش.. برای همین ترجیح می ده تو همین شک و تردید زندگی کنه.

  • گناه اون بچه چیه؟

نفس عمیقی کشیدم و با حسرتی که همیشه با فکر کردن به تنها برادرزاده ام که هیچ نقشی نمی تونستم تو زندگی داشته باشم.. تو دلم می نشست گفتم:

  • نمی دونم.. واقعاً نمی دونم!

با ضربه مشت ستاره که بی هوا تو شکمم خورد تو جام پریدم و بهت زده زل زدم بهش که گفت:

  • ولی تو هم کم زبون نداری ها آتیش پاره.. به وقتش بلدی تا اونجای آدم و بسوزونی با حرفات.. لبخندی رو لبم نشست و لپش و محکم کشیدم..

  • دیگه همخونه بودن و نشست و برخواست کردن با تو باید یه سود و منفعتی برام داشته باشه یا نه؟ چشمک خوشگلی بهم زد.. از همونا که تو هر شرایط بد و سختی که بودم هم نمی تونستم لبخند بهش نزنم.. چرا انقدر کشف کردن جنبه های رفتاری جدید این دختر برام لذت بخش بود؟ چرا هرچی جلوتر می رفتم درصد پشیمونیم از اینکه پاش و به خونه ام باز کردم کمتر می شد و به یقین می رسیدم که بهترین تصمیم عمرم و گرفتم؟ چرا تا حالا برای هیچ زن و دختر دیگه ای همچین حسی نداشتم؟ – سرده!

با صداش از فکر و خیالم در اومدم و زل زدم بهش که جفت دستاش و بین دوتا زانوهاش گذاشته بود و داشت خودش و روی صندلی به عقب و جلو تکون می داد ..

سرش و به سمتم چرخوند و گفت:

  • اگه گفتی چی می چسبه؟

  • دلت بغل می خواد یه کلمه بگو دیگه چرا بیست سوالی طرح می کنی؟

  • یعنی اعتماد به نفس تو رو خر اگه داشت الآن سلطن جنگل بود! آخه من چی کار به بغل تو دارم؟ دلم کله پاچه می خواد!

با چشمای گشاد شده گفتم:

  • کله پاچه؟

  • نگو از اون سوسولایی که کله پاچه دوست ندارن..

  • دوست دارم.. ولی می دونی چقدر ضرر داره؟ من خیر سرم ورزشکارم.. تو هم که مثلاً قرار بود با من تمرین کنی و عضله بزنی! حالا می خوای مضر ترین غذای دنیا رو وارد رگ و پی ات کنی؟ – ضررش مال کسیه که هر روز یا هر هفته می خوره.. نه منی که هفت ساله نخوردم..

  • هفت ساله کله پاچه نخوردی؟

چند تا پلک زد و نمی دونم چرا حس کردم دستپاچه شد.. شایدم اشتباه فکر کردم..

  • خب.. چیه مگه؟ شدنی نیست؟

بیشتر از اینکه دستپاچه باشه انگار خجالت زده بود.. یه جورایی حق داشت ..الآن مردم با درآمدشون فقط می تونستن در حد سیر کردن شکم خرج کنن.. دیگه از پس رفع کردن هوس هاشون برنمی اومدن.. علی الخصوص ستاره ای که شرایط زندگیش چندین طبقه از بقیه پایین تر بود!

  • شدنیه.. ولی ضایع نیست من این وقت صبح پاشم برم طباخی کله پاچه بگیرم؟

انتظار داشتم چپ چپ نگاه کنه و پاشه بره یا یه متلک بارم کنه ولی انگار بدجوری هوس کرده بود که گفت:

  • خب با هم بریم.. تو بشین تو ماشین من می رم می گیرم..

با اخمای درهم توپیدم:

  • دیگه چی؟ ساعت چهار صبح تنهایی بری طباخی؟ وسط یه مشت مرد هیز و چشم چرون؟ نفس عمیقی کشید و بازدمش و فوت کرد..

  • خیله خب بابا نخواستیم ..

بلند شد رفت و من با لبخند به مسیر رفتنش خیره موندم..

نیم ساعت بعد به زور از رو تخت بلندش کردم و کشوندمش پای میز و مشغول خوردن کله پاچه و نون سنگک شدیم.. برقی که با دیدن غذای محبوبش تو چشماش نشست.. انقدر دوست داشتنی بود که یادم بره عذابی که زیر نگاه خیره مردم تو طباخی کشیدم ..

انقدر راضی بودم از دیدن این شادی نشسته تو چشماش که اگه هر هفته ازم کله پاچه می خواست با میل و رغبت می رفتم و براش می خریدم.

جمله ای هم که به عنوان تشکر به زبون آورد نیشم و تا بناگوش باز کرد:

«یعنی اسیدی حال دادیا مستر سلبریتی! سر وقتش تلافی می کنم نافرم!»

دیگه خبر نداشت این تلافی لطف و محبت خودش بود وقتی که یه لحظه خودم و تنها ترین آدم روی زمین تصور کردم.. نمی دونستم دقیقاً به چه شکل باید جبران کنم ولی .. من به این دختر مدیون بودم انگار!

*

..به تو دلم خوشه دلبر جان چشات منو می کشه دلبرجان..

..یه کاری کن منم آروم شم آره همین حالا وقتشه دلبر جان..

..مثل یه قصه شیرینی که داری ته ته دل من می شینی..

..نگاتو برندار از چشمام آخه تو که داری حالمو می بینی..

..ای دل تو مال خودمه من میام فقط بگو کی دوست دارم ببینمت هی..

..دلبرجان..

..ای دل تو مال خودمه من میام فقط بگو کی دوست دارم ببینمت هی..

..دلبرجان..

بعد از چند آهنگی که داشت توی ضبط ماشین پخش می شد و من توجهی بهش نداشتم.. با پلی شدن این آهنگ بی اختیار دستم برای بالا بردن صداش دراز شد و خودمم زیر لب باهاش همخونی کردم.. در حالیکه با هر کلمه از شعرش چهره و قیافه یه نفر جلوی چشمم جون می گرفت..

..لااقل بهتر از دو نفر آخری تو نفر آخری دلبر جان..

..آروم جونمی تو یکی یه دونمی اونی که می دونمی دلبر جان..

..ای دل تو مال خودمه من میام فقط بگو کی دوست دارم ببینمت هی..

..دلبرجان..

..اِِی…..

با خاموش ضبط سرم و چرخوندم و نگاه شاکی و طلبکارانه ام و دوختم به علی که کنارم نشسته بود و اونم دست کمی از من نداشت..

  • کرم داری؟

  • نه به اندازه تو!

  • باز چه مرگته؟

  • دو ساعته از دفتر کمالی اومدیم بیرون منتظرم یه کلمه زر بزنی ببینم نظرت چیه داری واسه من آهنگ گوش می دی؟ تو که انقدر به موسیقی علاقه داری خب چرا پیشنهادشو…

پریدم وسط حرفش:

علی بس کن تو رو خدا ..من موسیقی رو فقط واسه گوش کردن دوست دارم. حرف من چیز دیگه ایه.. آخه چرا باید بیخودی پا بذارم تو مسیری که هیچ سررشته ای ازش ندارم؟

  • مگه نشنیدی کمالی چی گفت؟ سررشته نمی خواد.. همه تو رو می شناسن.. بدون شک فروش اولین آلبومت فضایی می شه.. اولش همه می خوان بدونن صدای بازیگر مورد علاقه اشون چه جوریه. اگه بازخوردا منفی بود که ادامه نمی دی.. اگه خوب بود می ری سراغ آلبوم بعدی.. خب چه اشکالی داره تو زمینه موسیقی هم یه حرکتی بزنی؟ اینهمه بازیگر همزمان با شغل خودشون خوانندگی هم می کنن کنسرتم می دن.. مگه آیه قرآن کج می شه؟

سرم و به دو طرف تکون دادم.. اینهمه اصرار و پافشاری علی برای کاری که هیچ علاقه ای بهش نداشتم دیگه داشت کلافه ام می کرد..

چند وقتی بود که گیر داده بود باید خواننده بشم.. صدام به درد این کار می خوره.. منم به بهانه فکر کردن عقب مینداختمش ولی امروز تو عمل انجام شده قرارم داد و منو با خودش برد دفتر تهیه کننده ..

علی فقط به سود و منفعتی که این کار داره فکر می کنه و من بیشتر دنبال محبوبیتم ..

حس می کنم اگه وارد حرفه دیگه ای بشم که تجربه و استعدادی توش ندارم.. ممکنه خیلی از طرفدارام و از دست بدم.. نمی دونم.. شایدم برعکس باشه..

  • چقدر بهت گفتم بیا برو تو کار تبلیغات تلویزیونی.. واسه هر دقیقه چهارصد پونصد میلیون می دن ..

گوش نکردی.. حالا ببین. همه تبلیغات شده بازیگرا و فوتبالیستا.. الآنم به حرفم گوش نکنی پس فردا چوبش و می خوریا.. حواست باشه..

بیلبوردی که همون لحظه از جلوش رد شدیم و عکس من به عنوان تبلیغ روش بود و نشونش دادم و گفتم:

پس اینا چیه کار تبلیغاتی نیست؟ خوبه اینم به اجبار تو رفتم دیگه چی می گی؟ فردا صبحم قراره از صبح برم تو آتلیه معلوم نیست کی دست از سرم بردارن.. همشم به خاطر همین آشیه که بازم جنابعالی برام پختی.

  • خب مگه چی می شه آدم از موقعیت هاش استفاده کنه؟ مردم آرزوشونه جای تو باشن تا بتونن خودشون و غرق کنن تو پولی که می شه از این طریق به دست آورد.. حالا تو داری واسه هر کدومش یه جور چسی میای..

دیگه چیزی نگفتم و راهنما زدم تا برم سمت خیابونی که می خورد به خونه علی ..

  • کجا می ری؟

با تعجب نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:

  • تو رو برسونم بعد خودمم برم خونه..

نگاهی به ساعت دور دستش انداخت و گفت:

  • چه عجله ایه حالا.. می خوای بری خونه چی کار؟ دور بزن بریم خونه رضا اینا.. امشب پارتی داره ..

تاکید کرد ما هم حتماً بریم..

سرم و انداختم بالا و گفتم:

  • نه باید برم خونه.. دیروقته ستاره هم تو خونه تنهاست..

سکوتش که طولانی شد روم و به سمتش برگردوندم که دیدم مات و مبهوت زل زده بهم..

  • چیه؟

  • یه خبرایی هستا.. نگو نه که باور نمی شه..

چه خبرایی؟

  • اصولاً واسه هیچ دختری انقدر احساس مسئولیت نداشتی..

  • درکش انقدر برات سخته؟ ستاره داره تو خونه من زندگی می کنه.. بقیه دخترا خودشون خونه زندگی داشتن.. چرا باید مسئولیتشون و به عهده می گرفتم؟

  • اصلاً خود این مسئله که چرا باید یه دختر بی کس و بی سرپناه و تو خونه ات راه بدی سوال بر انگیزه.. اونم دختری مثل ستاره..

  • چشه مگه؟

  • نمی دونم.. یه جوریه.. باحاله ها.. حرف زدنش سرگرم کننده اس.. ولی انگار یه کم شیشه خورده داره ..

با یادآوری محبت و حمایتی که همین ده روز پیش.. جلوی خانواده خودم ازم کرد.. لبخندی رو لبم نشست و گفت:

  • همین آدم بی کس و کاری که از نظر تو شیشه خورده داره اگه نبود.. غرورم بیشتر از قبل پیش خانواده ام له می شد و هیچ بعید نبود جلوی اونا حمله عصبی بهم دست بده و بفهمن من تو این پنج سال چه دردی دارم می کشم.

  • چرا؟ چی شده بود مگه؟

جریان اون شب نحسی که با حضور ستاره یه کم قابل تحمل تر شده بود وسر بسته براش تعریف کردم ..

چون واقعاً برام مهم شده بود که کسی فکر بد و اشتباه درباره ستاره نکنه ..

درسته ظاهرش و طرز حرف زدنش غلط انداز بود.. ولی دلش از هر دختر دیگه ای پاک تر و صاف تر بود و مهربونی های یواشکی وجودش قلب آدم و به تب و تاب مینداخت…

علی بعد از شنیدن حرفم نفسش و کلافه فوت کرد و گفت:

  • این دید منفی خانواده تو نسبت به شغلت کی می خواد برطرف شه؟

  • الآن دیگه مسئله فقط شغلم نیست.. قضیه تصادف و زمینگیر شدن بابام و طلاق گلچهره هم افتاده گردن من.. عمه ام یه جوری با نفرت و کینه حرف می زد که انگار تقصیر من بود که گلچهره مجبور شد طلاق بگیره.. نمی دونم.. ولی حس کردم از اینکه من دوباره برای خواستگاری پا پیش نذاشتم شاکی ان.. ولی خودشون خیلی زود بساط عروسی و ازدواج مجددش و فراهم کردن.. قبل از اینکه من بتونم با خودم کنار بیام.

  • چی بگم! با این شرایط فکر کنم همین دختره از هر نظر برات بهتره.. اصلاً.. اصلاً نظرت چیه حضورش و دائمی کنی و همه جا هم اعلام کنی ازدواج کردی؟

انقدر شوکه شدم از شنیدن این حرفش که ماشین و کشیدم کنار و  نگه داشتم.. چرخیدم سمتش و با اخمای درهم زل زدم بهش..

  • تو با خودت چند چندی؟ یه بار می گی دختره شیشه خورده داره و بیخودی داری مسئولیتش و به عهده می گیری.. الآن می گی باهاش ازدواج کن؟

  • خب اون موقع که اون حرف و زدم این جریان و برام تعریف نکرده بودی.. ولی الآن احساس کردم کم پیدا می شه از این دخترا.. بعدشم.. می تونی از این طریق یه جواب دندون شکن به عمه ات بدی .

خبر ازدواجت که همه جا پر بشه.. بیشتر پشیمون می شه از اینکه دخترش و همون اول نداده به تو.

حرفش جای فکر کردن داشت.. ولی می دونستم انقدری موانع بینمون هست که این کار و نشدنی کنه.. درسته تو این مدت.. علی الخصوص این ده روز رابطه امون بهتر شده بود و دیگه تنها چیزی که به همدیگه وصلمون می کرد رابطه جنسی نبود ..

ولی این دلیل نمی شد به همین راحتی تصمیم بگیرم که حضور ستاره رو تو خونه ام دائمی و همیشگیکنم.. من هنوز خیلی چیزا از زندگیش نمی دونستم.. همین ده روز  پیش فهمیدم که اولین رابطه اش مال سن هجده سالگیش بوده و بعدش معلوم نشد چه تجربه های دیگه ای پشت سر داشته ..

انقدر از شنیدن و فکر کردن به این حرفا کلافه می شدم که دلم نمی خواست زیاد رو این مسئله کنجکاوی کنم.. ولی همه سعی امو می کردم که با رابطه های هر شب و طولانی به ترسش دامن نزنم و بذارم وقتی آمادگی کامل داشت نزدیکش بشم .

نفس عمیقی کشیدم و در جواب علی گفتم:

  • من از این کارای خاله زنکی خوشم نمیاد.. درسته ستاره رو پیش همه نامزدم معرفی کردم.. ولی این دلیل نمی شه خودم موظف بدونم که حضورش و دائمی..

با به صدا در اومدن زنگ گوشیم حرفم و قطع کردم و به خیال اینکه ستاره اس گوشیم و برداشتم ..

ولی با دیدن شماره ای که روش افتاده بود اخمام درهم شد و نفسم و فوت کردم ..

خوب یادمه این شماره رو تو گوشیم سیو کردم فقط برای اینکه وقتی دوباره سر و کله اش پیدا شد حواسم باشه و جوابش و ندم.. انگار همچین بیخودم فکر نکرده بودم که بعد از یه مدت اینبار مستقیمًاً این وقت شب بهم زنگ زده و نمی دونم چرا..

  • کیه؟

با صدای علی سرم و بلند کردم و همینطور که گوشیم و مینداختم رو داشبورد جواب دادم:

  • دخترخاله ستاره!

  • مگه.. مگه دختر خاله داره؟ سرم و به تایید تکون دادم که گفت: – با تو چیکار داره؟ شماره ات و از کجا آورده؟

  • قضیه اش طولانیه.. ولی می دونم هدفش فقط کرم ریختنه.. با اینکه می دونه با ستاره رابطه دارم و بهش محرمم بازم می خواد مثل هر دختر دیگه ای از این شرایط سو استفاده کنه..

  • خب جوابش و بده شاید این وقت شب زنگ زده کار واجبی داشته باشه..

  • آخه چه کار واجبیه که به من ربط داره؟ تماس که قطع شد اینبار اس ام اس فرستاد:

«آقای پیران.. تو رو خدا جواب بدید ..به کمکتون احتیاج دارم.. به قرآن راست می گم..»

علی که گردنش و برای خوندن اس ام اس دراز کرده بود وقتی دختره برای بار دوم زنگ زد گفت:

  • جواب بده بابا بدبخت گناه داره ..

چشمام و محکم بستم و کاملاً بالاجبار جواب دادم:

  • بله؟

صدای گریه اش تو گوشی پیچید:

  • سلام!

  • امرتون؟

  • من.. من گیر افتادم.. تو رو خدا کمکم کنید..

  • یعنی چی گیر افتادید خانوم؟ اصلاً چرا باید موقع گیر و گرفتاری هاتون یاد من بیفتید؟

  • من که تو این شهر کسی و ندارم.. زنگ زدم ستاره جوابم و نداد.. فقط شما به ذهنم رسیدید.. تویکی از خیابونای بالای شهرم.. به خدا این جاها رو بلد نیستم.. پول کرایه ماشینم ندارم وگرنه خودم یه تاکسی می گرفتم می رفتم.. من .. من می ترسم تورو خدا کمکم کنید قول می دم دیگه مزاحمتون نشم.

نگاه کلافه ام و دوختم به علی که با تکون سر ازم پرسید چی می گه.. نمی دونستم تصمیم درست چیه.. شاید دختره واقعاً مجبور شده بود که به من زنگ بزنه.. چون تو این مدت هیچ زنگ و اس ام اسی ازش نگرفته بودم.. ولی خب.. از طرفی هم می ترسیدم با یه بار کمک کردن توقعش بره بالا و راه به راه شماره من و بگیره..

  • خانوم محترم.. اینکه نمی شه شما هر دفعه یه مشکل و دردسری برای خودت درست کنی و آویزون این و اون بشی.. بالاخره باید یه جا درس عبرت بگیرید و دیگه اشتباهتون و تکرار نکنید.. غیر اینه؟ – به خدا تقصیر من نبود.. یعنی تقصیر من بود ولی نمی دونستم اینجوری می خواد بشه.. گولم زد ..

اگه فرار نمی کردم معلوم نیست چه بلایی سرم میاورد.. الآنم هر لحظه ممکنه پیدام کنه..

اینبار ساکت موندم و چیزی نگفتم که خودش گفت:

  • باشه.. ببخشید که مزاحمتون شدم.. زنگ می زنم به خود ستاره.. حتماً دستش بند بوده.. بالاخره جواب می ده ..

اخمام درهم شد.. کاملاً می تونستم حدس بزنم نتیجه زنگ زدنش به ستاره چی می شه.. دلش برای دختر خاله اش به رحم میاد و سوپرمن بازیش گل می کنه و این وقت شب می ره که نجاتش بده..

واسه همین توپیدم:

  • لازم نکرده.. ستاره این وقت شب از خونه بیرون نمیاد.. لطفاً این یه کار و دیگه شما یادش ندید.. مکثی کردم و با اکراه فراوون ادامه دادم:

  • توی تلگرام لوکیشنتون و برام بفرستید ..

  • باشه چشم.. یه دنیا ممنون.. به خدا جبران می کنم..

گوشی و قطع کردم و رفتم تو تلگرام.. عصبانی بودم و نمی فهمیدم چرا باید همچین کاری براش بکنم ..

اگه می تونستم با حرف جلوی ستاره رو بگیرم تا پاش و از خونه بیرون نذاره محال بود دنبال این دختره دردسرساز راه بیفتم.. ولی می دونستم تا برسم خونه ستاره شال و کلاه کرده و رفته..

  • چی شد دامون چی می گفت؟

همون لحظه لوکیشنش رسید و من حین به حرکت در آوردن ماشین در جواب علی گفتم:

  • هیچی ..دختره کاری جز گند بالا آوردن نداره و بقیه رو مجبور می کنه ماست مالیش کنن.. می ری خونه اتون یا میای با من؟

علی که انگار بدجوری نسبت به این مسئله کنجکاو شده بود گفت:

  • کاری خونه ندارم.. میام باهات..

*

جلوی ایستگاه اتوبوسی که گفته بود نگه داشتم و یه تک بوق زدم که سریع از رو صندلی بلند شد و اومد سمت ماشین.. علی برای اینکه بتونه سوار شه پیاده شد و سلام داد که دختره ترسید و عقب کشید..

شیشه رو دادم پایین و از همونجا دولا شدم..

  • بیا سوار شو..

با دیدن من نفس راحتی کشید و با کمک علی رو صندلی عقب نشست و بعد از سوار شدن علی حرکتکردیم.. خیلی طول نکشید که زد زیر گریه و تو همون حال گفت:

  • تو رو خدا ببخشید.. نمی خواستم اینجوری بشه..

منم ساکت نموندم و بی اهمیت به گریه هاش توپیدم:

  • شما که بار اول تجربه کردی ممکنه با هرکاری به خطر بیفتی واسه چی دوباره سرخود یه کاری انجام می دی که به خاطرش دست به دامن این و اون بشی..

  • دفعه .. دفعه پیش.. خیلی ناراحت شدم که.. ستاره رو دنبال خودم کشوندم.. برای همین این دفعه خودم تنهایی رفتم که از پسش بربیام.. بهم.. بهم گفت یه کپی دیگه از اون فیلم داره.. مجبورم کرد براش پول ببرم.. منم یه کم پول از اینور اونور جور کردم.. بعدش فهمیدم بهم دروغ گفته.. پول و ازم گرفت و خواست.. خواست اذیتم کنه که.. فرار کردم.. به خدا دیگه نمی دونستم باید چیکار کنم.. ستاره از همون موقع دیگه باهام حرف نمی زنه.. برای همین تلفنم و جواب نداد..

  • ستاره کار خیلی خوبی می کنه.. اینجور که بوش میاد رفت و آمد با شما جز خطر و دردسر چیزی براش نداره..

با بلندتر شدن صدای گریه اش علی کوبوند به بازوم و وقتی سرم و به سمتش چرخودم بی صدا توپید:

  • بسه دیگه!

جریان سری پیش و قبل از اینکه برسیم برای علی تعریف کرده بودم و انتظار داشتم الآن دیگه دست از این احساس ترحم مسخره اش برداره.. ولی هنوز جوش این دختره بی حیا رو می زد..

نیم نگاهی به عقب انداخت و رو به من ادامه داد:

  • بغل یه سوپر مارکت نگه دار..

چیزی نگفتم و کنار اولین سوپر مارکت ماشین و زدم کنار و علی پیاده شد.. صدای فین فین دختره که کلی طول کشید تا یادم بیاد اسمش شفق بود هنوز از پشت می اومد و یه کم بعد گفت:

  • من.. اگه می دونستم تنها نیستید به خدا مزاحمتون نمی شدم..

نیم نگاهی از آینه به چهره خیس از اشکش انداختم و نگاه کلافه ام و به خیابون دوختم.. نه دلم براش می سوخت.. نه حس خاصی به گریه هاش داشتم.. اگه به خاطر ستاره نبود.. صد سال برای این دختره که معلوم نیست چه خبط و خطاهای دیگه ای تو زندگیش داشته و حالا داره تاوانش و پس می ده وقت صرف نمی کردم.

علی که با یه بطری آب معدنی و آب میوه برگشت و کیسه اش و داد دست دختره.. قبل از اینکه به خودشیرینی بازیش بیشتر از قبل ادامه بده منم چرخیدم عقب و گفتم:

  • الآن تکلیف چیه؟ کجا باید برم؟ خوابگاه که این وقت شب کسی و راه نمی ده!

نگاه گیج و گنگش و به چشمام دوخت و گفت:

  • ها؟

دستی از بالا تا پایین رو صورتم کشیدم و پرسیدم:

  • مگه تو خوابگاه نمی مونی؟ یه کم فکر کرد و گفت:

  • چرا!

  • پس الآن می خوای چیکار کنی؟

دوباره راحت ترین و مسخره ترین کاری که نصف بیشتر دخترا موقع مواجه شدن با مشکلاتشوناستفاده می کنن و انتخاب کرد و زد زیر گریه..

نچ کلافه ای گفتم و نگاهم و گرفتم که علی گفت:

  • دامون جان حالا بذار یه کم حالشون جا بیاد بعد صحبت می کنیم..

با حرص و عصبانیت ساعت دور دستم و نشونش دادم که بفهمه من بیشتر از این وقتی ندارم که صرفش کنم.. ساعت دوازده و نیم بود و ستاره رو تا الآن تنها تو خونه ول کرده بودم.. حتی روم نمی شد یه زنگ بهش بزنم و حالش و بپرسم.. نمی دونستم اصلاً درست هست که این جریان و براش تعریف کنم یا نه.. ولی فعلاً باید هرچه زودتر از شر این دختره خلاص می شدم..

ماشین و روشن کردم و راه افتادم.. فعلاً باید از اون محل دور می شدم.. تا حالش جا بیاد می رسیدم سمت همون خیابونی که دفعه پیش پیاده اش کردم.. دیگه باقیشم خودش می دونه چیکار کنه.

نیم ساعتی تو سکوت گذشت تا اینکه صدای پچ پچ مانند علی به گوشم خورد:

  • برو سمت خونه من!

  • حالا بذار یه فکری واسه این بکنیم بعد تو رو می رسونم نترس!

  • منم واسه همین می گم برو سمت خونه من.. فکرش و کردم..

از تو آینه نگاهی به شفق انداختم.. سرش و به صندلی تکیه داده بود و غرق خواب بود.. با اخمای درهم رو به علی پرسیدم:

  • چی می گی؟

  • مگه نمی گی خودش خوابگاهه باباشم شهرستانه؟

  • خب؟

  • دیگه راهی نمی مونه.. یا باید بیاد خونه من.. یا خونه تو!

  • چرت نگو علی.. من دختره رو بردارم ببرم خونه که چی؟ هنوز شک دارم این موضوع رو با ستاره درمیون بذارم.. حالا بی خبر یهو دختر خاله اش و با خودم ببرم تو خونه؟

  • منم واسه همین می گم سر خر و کج کن و برو خونه من دیگه.. شب و اونجا می مونه فردا صبح خودم راهیش می کنم سمت خوابگاهش..

  • علی.. حالا که فهمیدی این دختره چرا و چه جوری سر از اون خیابون در آورده دلیل نمی شه که بخوای…

  • خفه شو دامون.. کثافت کاری زیاد داشتم تو زندگیم ولی دیگه انقدرم نمک به حروم نیستم که بخوام این وسط از حال روز بد این دختره یه نفعی هم برای خودمم ببرم.. پیشنهادش و دادم چون فعلافعلاً تنها راهمون همینه.. اگه تو فکر بهترین داری رو کن..

زمان زیادی لازم نبود برای فکر کردن.. علی راست می گفت ..تو این ساعت دیگه گزینه بهتری به ذهنمون نمی رسید.. این دختره هم که یا خودش و زده بود به خواب.. یا جدی جدی خواب بود ..بیدارم اگه بود کمکی از دستش برنمی اومد.. اگه کسی و داشت که بره پیشش به اون زنگ می زد نه به من..

دیگه حرفی نزدم و به اولین دور برگردون که رسیدم راهنما زدم که برم سمت خونه علی.. انقدری چشم و دل سیر بود که نخواد به این دختره دست درازی کنه. کلاً خیلی راحت و بهتر از من با جنس مونث کنار می اومد و به نظرم این دختره هم چشمش و گرفته بود که داشت به خاطرش مایه می ذاشت.

شاید بد نبود اگه زمینه دوستیشون و فراهم کنم تا بلکه دختره دست از سر من و زندگیم برداره و بهخاطر علی هم که شده بشینه سر جاش.. البته بعید می دونستم این آدم به این راحتی.. دست از دردسر درست کردن برداره..

*

در و با کلید باز کردم و رفتم تو.. سکوت خونه نشون می داد که یا ستاره خوابه.. یا داره کتاب می خونه.. کاری که اکثر اوقات وقتی من خونه نبودم انجام می داد..

با نیم نگاهی کلی به گوشه و کنار خونه وقتی دیدم خبری ازش نیست راه افتادم سمت اتاقم.. چراغ و که روشن کردم دیدمش. روی تخت به پهلو دراز کشیده بود و از صدای نفس های منظمش معلوم بود که غرق خوابه.

سریع چراغ و خاموش کردم و رفتم طرفش.. با اینکه تو این مدت رابطه امون به طرز چشمگیری کم شده بود.. ولی دیگه انگار هیچ کدوممون راضی نمی شدیم که جایی غیر از کنار هم بخوابیم ..

کل کلامون سر جاش بود.. بحث و گاهی اوقات دعواهامون سر جاش بود.. ولی بازم عین یه آهنربا به سمت این تخت خواب جذب می شدیم و با اینکه بعضی وقتا هر کدوم یه گوشه اش دور از همدیگه می خوابیدیم.. صبح که بیدار می شدیم می دیدیم تو بغل همیم..

تو راه برگشت از خونه علی تصمیم گرفته بودم با ستاره حرف بزنم.. هم درباره پیامی که دفعه پیش دخترخاله اش برام فرستاد و من چیزی بهش نگفتم.. هم درباره اتفاق امشب.. ولی انقدر خسته بودم که خدا رو شکر کردم ستاره خوابیده و توضیح دادن من به فردا موکول شد ..

بعد از این شب نسبتاً پرماجرا.. هیچی مثل خوابیدن کنار این توله شیری که بعضی وقتا به شیر بالغ تبدیل می شد و بعضی وقتا مثل یه بچه گربه مظلوم و بی پناه بود نمی چسبید..

×××××

صبح که بیدار شدم نگاه گنگم و به دور و برم دوختم و خیلی سریع یادم اومد که دیشب تا دیروقت منتظر دامون بودم.. الآنم که اثری ازش نبود.. یعنی اصلااصلاً نیومده بود؟ یا صبح زود رفته بود بیرون؟

بلند شدم و راه افتادم سمت دستشویی.. سعی کردم منکر کلافگی و حالت های عصبیم بشم.. ولی انگار نمی شد.. جدی جدی کلافه بودم از اینکه یه روز کامل ندیده بودمش. منی که باید چند وقت دیگه با پای خودم از خونه اش بیرون می رفتم.. نمی دونستم باید با این عادتی که چند وقتی به جونم افتاده بود چیکار کنم.

ده روز دیگه هم از روزای موندم تو این خونه.. مثل برق و باد گذشته بود و من هیچ اطلاعاتی دستگیرم نشد و این درحالی بود که از زبون ساسان می شنیدم شمس الدینی داره غر می زنه که چرا تا الآن هیچ کاری نکردم و هیچ اطلاعاتی بهشون ندادم..

درسته ته دلم راضی نبودم از لو دادن کار دامون و هرچیزی که به ضررش باشه.. ولی خب تو این مدت تلاشمم می کردم و باز نتیجه نمی داد ..

زیاد نمی تونستم درباره شغل دومش ازش سوال کنم چون ممکن بود بهم مشکوک بشه.. فقط در همین حد می دونستم که دارن جای کارگاهشون و عوض می کنن و اگه حواسم و جمع می کردم..

شاید اون موقع بتونم یه چیزایی از آدرس جدیدشون بفهمم.

تو آشپزخونه نشستم بودم و حین بازی با لبه لیوان چاییم نگاه خیره ام و دوخته بودم به گوشیم.. یه دلم می گفت بهش زنگ بزنم و بپرسم کجاست.. ولی یه دلم نمی ذاشت.

اصولاً زیاد باهاش تماس نمی گرفتم جز وقتایی که کار واجب داشتم یا مثلاً می خواستم چیزی بخره ..

ولی اینکه از دیروز ندیده بودمش یه کم داشت اذیتم می کرد و فکرم و درگیر کرده بود..

هنوز در حال دودوتا چهارتا کردنم بودم که گوشیم لرزید.. اس ام اس بود و با خوشحالی از اینکه دامونهو خواسته یه خبر از خودش بده بازش کردم که با دیدن اسم شفق ماتم برد..

ولی خب.. دیدن اسمش رو صفحه گوشیم.. به اندازه متن اس ام اسی که برام فرستاده بود تعجب نداشت..

«سلام خوبی؟ ببین من هرچی به دامون زنگ می زنم جواب نمی ده.. بی زحمت بهش بگو دستبندم دیشب تو ماشینش جا مونده مرسی..»

تمام وجودم در عرض چند ثانیه به رعشه افتاد از حرص و عصبانیت.. چی داشت می گفت؟ دستبندش تو ماشین دامون چیکار می کرد؟ یعنی دیشب پیش دامون بوده؟ دیشب که من انقدر طول و عرض خونه رو راه رفتم و منتظر نشستم تا بیاد دامون داشته دقیقا با شفق چیکار میکرده؟

یعنی امکان داشت شفق فقط برای درآوردن حرص من همچین حرفی زده باشه؟ نه.. بعید بود همچین حماقتی بکنه چون من در هر صورت از طریق دامون پی به دروغش می برم..

هر کاری کردم نتونستم بی اهمیت باشم.. این دیگه دو تا پیام توی تلگرام نبود که راحت از کنارش بگذرم و اصلاً با دامون مطرحش نکنم.. باید می فهمیدم این دختره تا کجا داره پیش می ره و چه خطری برای من و زندگی و نقشه هامه ..

اگه دامون و با ناز و عشوه ذاتی وجودش.. چیزی که ذره ایش تو وجود من نیست.. اغفال کنه و به سمت خودش بکشونه من باید چیکار کنم؟

با دستای لرزونم گوشیم و برداشتم و شماره اشو گرفتم.. انگار منتظرم بود که خیلی سریع جواب داد:

  • بله؟

  • چی زر زر می کنی شفق؟ باز چه گهی خوردی که اینجوری داری با دمت گردو می شکنی؟

  • این چه طرز حرف زدنه؟

  • همین که هست.. عین آدم حرف بزن تا عین آدم هم جواب بشنوی.. تو دیشب چه گهی می خوردی تو ماشین دامون؟

صداش پر از خنده بود وقتی گفت:

  • یعنی اینم بهت نگفت؟ دست پیش و گرفتم و گفتم:

  • نگفت چون همه اینا توهمات مغز گچی و توخالی توئه.. فقط برای اینکه حرص منو دربیاری این چرت و پرتا رو ردیف می کنی..

  • چرا باید همچین کاری بکنم؟ برو از دامون بپرس.. اصلاً برو ماشینش و بگرد دستبندم و پیدا می کنی.. یه دستبند طلاییه روشم اسمم حک شده.. یا نه.. اصلاً زنگ بزن از دوستش بپرس.. فکر کنم اسمش علی بود!

مات و مبهوت به رو به روم خیره موندم و زبونم بند اومد.. هرچقدر فکر کردم یادم نیومد چیزی از علی بهش گفته باشم.. پس.. پس از کجا می دونست دامون همچین دوستی داره؟ یعنی باید باور می کردم که دیشب جفتشون با هم بودن؟ نفس عمیقی کشیدم و با صدایی از عصبانیت می لرزید توپیدم:

  • می گی چه غلطی کردی یا نه؟

  • درست حرف بزن ستاره.. من کلفت در خونه اتون نیستم که هرجور عشقت بکشه باهام حرف بزنی .کاری هم با تو و زندگی و دوست پسرت و نقشه هات ندارم.. طبق دروغای خودتم پیش رفتم و چیزی رو لو ندادم.. فقط خواستم بدونی اگه تو یه شرایط عادی بود و تو با نقشه وارد خونه اش نمی شدی مطمئن باش آدمی مثل دامون پیران به جای تو مستقیم می اومد سراغ من.. پس دیگه واسه من دوربر ندار و خیال نکن پسره عاشق سینه چاکت شده .

با اینکه منو نمی دید ولی سری به تاسف تکون دادم و گفتم:

  • خاک بر سر من.. که خیال می کردم توی بی شرف بی وجدان آدم شدی.. ولی الآن می بینم همون گهی هستی که از اول عمرم شناختم.. همونقدر حقیر که فقط دنبال جلب توجه بودی.. فقط دلت می خواست تو مقایسه بین من و خودت سرتر باشی.. الآنم کونت سوخته از اینکه دوست پسرت اونجوری رید به هیکلت.. خواستی از این طریق ارزش و اعتبارت و پیش خودت ببری بالا.. آره؟ دستت خیلی وقته که واسه من روئه.. منتها نمی دونم چرا یه لحظه حماقت کردم و زندگیم و برات ریختم رو دایره که حالا اینجوری ازت رو دست بخورم.

مکثی کردم و با حرص بیشتری ادامه دادم:

  • فقط وای به حالت شفق.. وای به حالت اگه بفهمم کوچکترین کلمه ای پیش هر ننه قمری از دهنت در رفته و غلطی که نباید می کردی و کردی.. بفهم دیگه اون موقع همه چیز برام تموم می شه و انقدری ازت پر هستم که زندگی تو هم با خودم با قهقرا بکشونم.. کاری می کنم که کسی دیگه تو فامیل تو روت تفم نندازه.. آبروت و پیش همه می برم. کاری می کنم مدرک دختر نبودن و هرز رفتنت دست به دست شه تو فامیل و همه بفهمن تو این مدت داشتن رو پاکی و نجابت چه پست فطرت سلیطه ای قسم می خوردن.. دیگه سر جریان من می دونی با چه فک و فامیلی طرف هستیم و چقدر راحت هر حرفی دهن به دهن می چرخه.. ستاره نیستم اگه این کار و نکنم. فقط وایستا و تماشا کن.

  • ستاره من…

گوشی و قطع کردم چون دیگه واقعاً توان و ظرفیت شنیدن حرفاش و نداشتم.. از لرزش صداش تو همون دو کلمه فهمیدم از تهدیدام ترسیده و می خواد خودش و بی گناه نشون بده.. ولی من دیگه گوشم از حرفاش پر بود و فقط منتظر کوچکترین اشاره بودم تا بفهمم دهن لقی کرده و منم آبرو حیثیتش و به باد بدم.

با قدم هام بلند راه افتادم سمت اتاقم و یه سیگار روشن کردم.. فکر اینکه دیشب چی بینشون گذشته داشت مغزم و سوراخ می کرد ..

نتونستم از شفق بپرسم و به این باور که دامون نقطه ضعفمه و من جدا از کاری که قراره بکنم روش حساسیت دادم دامن بزنم.

ولی باورم نمی شد دامون همچین آدمی باشه.. یعنی با میل و رغبت و خودش رفته بود سراغ شفق؟ تو کرم ریختن و نقشه کشیدن شفق شک نداشتم.. ولی چرا دامون گولش و خورد؟

اصلاً.. اصلاً چرا به من چیزی نگفت؟ می تونست یه زنگ به من بزنه.. این سکوتش و پای چی می تونستم بذارم جز پنهون کاری؟ مثل همون قضیه پیام دادنشون!

نکنه جدی جدی شفق چشمش و گرفته و می خواد دور از چشم من باهاش در ارتباط باشه.. نکنه این چند وقته که دیگه زیاد برای رابطه سمتم نمیاد ازم زده شده و دنبال یه مورد جدید تر و خوشگل تر می گرده؟ یعنی تو این مدت نتونستم چهره واقعیش و بشناسم؟

یه لحظه خواستم بهش زنگ بزنم ولی پشیمون شدم.. اگه پشت تلفن متوجه عصبانیتم می شد یا نمی اومد یا مثل دیشب انقدر دیر می اومد که خوابم می برد ..

باید صبر می کردم تا برگرده خونه و بعد سوالام و ازش بپرسم.. البته اگه تا قبل از رسیدنش شفق همه چیز و تمام و کمال بهش توضیح نمی داد .

می دونستم هرجور شده.. حتی به زور.. باید تا وقتی کارم تموم نشده تو این خونه بمونم و جنجالی درست نکنم که تهش به ضرر خودم تموم شه. ولی کنار اومدن با اینجور مسائل خیلی سخت بود و من به همین راحتی از پسش بر نمی اومدم..

*

تا غروب عین مرغ سر کنده اینور اونور می رفتم و با وسوسه زنگ زدن به دامون مقابله می کردم.. باید اون لحظه که حرفامو بهش می زدم رنگ نگاهش و می دیدم و فرصتی برای ساختن دروغ بهش نمی دادم.

نمی دونستم قراره به کجا کشیده بشه.. ولی من دیگه قرار نبود کوتاه بیام.. نمی دونم چرا مسئله نقشه شمس الدینی اون لحظه انقدر برام کمرنگ شده بود و الآن دیگه فقط داشتم به خودم و غرورم و عزت نفسم فکر می کردم.. دوست نداشتم تا این حد هالو فرض بشم توسط دامون..

بالاخره با صدای چرخیدن کلید توی قفل در همونجا وسط هال وایستادم و در حالیکه دستام مشت شده بود و نفس نفس می زدم نگاه شاکی و طلبکارانه ام و دوختم به در ورودی..

دامون که در و باز کرد و اومد تو.. با دیدن من یه لحظه مکث کرد و با تعجب بهم خیره شد.. در و بست و اومد سمتم.. از حالت چهره اش می تونستم بفهمم خسته و بی حوصله اس ولی من محال بود بیشتر از این بتونم صبر کنم و هیچی نگم.

تلخ شدم و با همون پوزخندی که از لحظه ورودش رو لبم بود گفتم:

  • خوش گذشت؟

اخماش بیشتر در هم شد و من ادامه دادم:

  • امروز کجا بردیش؟ چرا زود برگشتی؟ می موندی قشنگ حال و حولت و می کردی بعد تشریف میاوردی خونه دیگه ..

  • چی می گی ستاره؟

  • پس بیخود نبود این چند وقته دیگه حرص نمی زدی واسه نیاز و هوست.. برنامه ریزی بلند مدت داشتی واسه یه سوژه دیگه که الحمدالله بهش رسیدی..

نگاه ناباورش یه کم بین چشمام چپ و راست شد و توپید:

  • حرف دهنت و بفهم.. دیگه داری زیاد از حد چرت و پرت می گیا!

  • عه؟ چرت و پرته؟ دقیقاً کدومش چرت و پرته؟ اس ام اس بازی شبونه و پنهونیت با دخترخاله ام یا قرار دیشبتون؟ یکیش و گفتم چرت و پرته و دهنم و بستم و چیزی نگفتم.. ولی دومی و چی می گی؟ نشون به اون نشون که دستبند دختره تو ماشینت جا مونده ..

روم و گرفتم و همونطور که با قدم های بلند می رفتم سمت اتاقم پر حرص گفتم:

  • معلوم نیست چه غلطی داشتن می کردن که دستبندش باز شده..

صدای قدم هاش و از پشت سرم شنیدم و دستش نشست رو شونه ام..

  • وایستا ببین چی می گم بعد حرفات و عین قطار ردیف کن ..

سریع برگشتم و محکم کوبوندم رو دستش..

  • به من دست نزن بابا.. هرغلطی دلت می خواد می کنی.. آخرش میای با چهار تا کلمه حرف ماست مالیش می کنی که چی؟ من انقدر یابو ام؟ آقاجون نمی خوای تو این خراب شده ات بمونم یه کلمه بگو دیگه واسه چی دم به دیقه یه عنتر و رو سرم خراب می کنی و شخصیتم و به گه می کشی؟ این دفعه عصبانی شد و صداش و برد بالا..

  • الآن حرف حساب تو چیه؟ جواب گند و کثافت کاری دختر خاله خرابتم من باید بدم؟

پس حقیقت داشت.. پس جدی جدی دیشب با شفق بوده که الآن داشت این حرف و می زد وگرنهانکار می کرد و می گفت همچین چیزی نیست..

با انگشت اشاره ام چند بار زدم رو شونه اش و پر حرص گفتم:

  • حرف من دقیقاً همینه.. دختر خاله خراب من چرا باید تو ماشین تو باشه؟ کرم داری که رفتی سراغش دیگه.. کرم داری!

نفس عمیقی کشید و چشماش و محکم باز و بسته کرد..

  • ستاره.. حرف دهنت و بفهم. من قاطی کنم بد می بینیا!

  • من دیگه یک دقیقه هم تو این خراب شده نمی مونم که بخوام بد ببینم یا خوب.. عطای این جای خواب پر از نکبت و بدبختی و به لقاش بخشیدم آقا نخواستیم..

نگاهم به چشماش بود و می دیدم لحظه به لحظه داره پر خون تر می شه.. هیچ بعید نبود دست روم بلند کنه.. ولی با همون عصبانیت چند قدم عقب عقب رفت و گفت:

  • به سلامت.. وقتی تو این دو ماه هنوز من و نشناختی پس انقدر ارزش نداری که به خاطر توضیح دادن برات وقت صرف کنم.. برو تو یه خراب شده دیگه کپه ات و بذار تا مجبور نباشی هر روز و هر لحظه واسه کارای من جوش بزنی و گلوت و جر بدی..

در حالیکه به زور سعی می کردم لرزش لبام و متوقف کنم روم و گرفتم و رفتم تو اتاقم.. انگار ذهنم از هرچیزی خالی شده بود و فقط به این فکر می کردم که دیگه یک ثانیه هم نمی تونستم تو این خونه دومم بیارم.

تنها چیزی که نیاز داشتم کیف پول و کلیدای خونه امون بود که انداختم تو کیفم و بعد از عوض کردن لباسام رفتم بیرون..

با قدم های محکم و مطمئن راه افتادم سمت در که صدای فریاد دامون و از تو آشپزخونه شنیدم:

  • پات و از این در بذاری بیرون دیگه حق نداری برگردیا ..حتی اگه رفتن و برگشتنت فقط پنج دقیقه طول بکشه ..

بدون اینکه برگردم و کوچکترین نگاهی بهش بندازم.. بدون اینکه به حرفش فکر کنم در و باز کردم و رفتم بیرون. اون لحظه دیگه هیچی برام مهم نبود به جز غرورم که احساس می کردم بدجوری زیر سوال رفته بود.

عصبانی بودم.. اول از دست شفق.. به خاطر نقشه هایی که فقط برای اثبات برتریش نسبت به من می کشید و من و تو همچین منجلابی مینداخت.. دوم از دست دامون.. که باهام روراست نبود و با پنهون کاریاش باعث میشد همچین فکرایی به سرم راه پیدا کنه و سوم از دست خودم ..

از خودم بیشتر از همه شاکی و کلافه بودم.. از اینکه چرا تو اینجور مواقع نمی تونستم آرامشم و حفظ کنم و با عقل و منطقم تصمیم بگیرم.. عقل و منطقی که می گفت تو در هر صورت باید تو این خونه بمونی تا زمانی که کارت تموم بشه.. پس حق نداری عین دختربچه ها قهر کنی و بزنی بیرون.. اصلاً ..

اصلاً حق نداشتی نسبت به روابط دامون با کسای دیگه تا این حد حساس بشی..

ولی خودم و که نمی تونستم گول بزنم.. چند وقتی بود نگاهم به دامون به بی تفاوتی قبل نبود.. اون و فقط به چشم یه سوژه برای انجام نقشه ای که به خاطرش پول گرفته بودم نمی دیدم.. این نزدیکی و صمیمیت بیشترمون باعث شده بود یه چیزایی تو وجودم ایجاد شه که اینجور مواقع خیلی سردرگمم می کرد.. اینجور موقع ها که حس حسادت مثل پیچک دورتا دورتا بدنم می پیچید و من و به مرز خفگی می رسوند.

یه حسی می گفت اگه می موندی و حرفای دامون و می شنیدی شاید بهش حق می دادی.. همونحس می گفت هدف شفق همیشه و همیشه همین بوده و این عقده تا آخر عمر باهاشه و تو این راه صدتا دروغم بگه عین خیالش نیست ..تو نباید حرفاش و باور می کردی ..

ولی دست خودم نبود که دق و دلی و اعصاب خوردیم بعد از صحبت با شفق و سر دامون خالی کردم و الآنم در حالیکه نفس نفس می زدم ویلون و سرگردون تو خیابون راه افتادم.

یه تاکسی دربست گرفتم و آدرس خونه مادرم و دادم.. در حال حاضر تنها جایی که می تونستم توش به آرامش برسم و یه کم فکرم و متمرکز کنم همونجا بود ..

هرچند یه صدایی تو گوشم می گفت که همه پلای پشت سرت و خراب کردی و حتی اگه پشیمونم بشی دامون دیگه تو خونه اش راهت نمی ده.. ولی تمام تلاشم و کردم تا ذهنم و فعلافعلاً از این قضیه خالی کنم.

*

در خونه رو باز کردم  رفتم تو.. همون جلوی در نفس عمیقی کشیدم و بازدمم و لرزون و بریده بریده بیرون دادم.. قدم هام و به سمت هال تند کردم ..

دلم اون لحظه فقط مامانم و می خواست.. بدون فکر کردن به عکس العملش می خواستم خودم و بندازم تو بغلش و یه دل سیر زار بزنم برای حال و روزم.. برای احساسی که تو دلم ایجاد شده بود و نباید می شد..

هرچی باشه مادر بود.. بعد از اون دیدار کوتاهمون توی بیمارستان دیگه همدیگه رو ندیده بودیم و شک نداشتم که به اندازه من دلش تنگ شده.. حتی اگه به روش نیاره..

از راهروی خونه که رد شدم و پام و تو هال گذاشتم مامانم و دیدم که با یه دست به دیوار تکیه دادهشده.. داره میاد سمتم و صورتش پر از بهت و ناباوریه.. باز جای شکرش باقی بود که همین لحظه اول با نگاه پر از نفرتش به استقبالم نیومد..

تلاشی برای پس زدن بغضم نکردم و با همون حال زارم نالیدم:

  • خوبی مامان؟

چشمام داغ شد و اولین قطره های اشک ریخت رو صورتم..

  • بذار یه امشب و پیشت بمونم.. تو رو ارواح خاک بابا نه نگو!

مامانم همچنان با چشمای مات شده و پاهای میخ شده روی زمین همونجا وایستاده بود و هیچ عکس العملی نشون نمی داد.. فقط منتظر یه تایید خشک و خالی ازش بودم که اونم داشت دریغ می کرد..

تا دهنش و باز کرد که حرف بزنه با صدای باز شدن در دستشویی نگاه ترسیده اش به اون سمت کشیده شد و خون توی تن منم یخ بست و عرق سرد رو کمر و پیشونیم نشست..

تا زمانی که یه نیم چرخ بزنم و بفهمم کی تو دستشویی بود فقط داشتم خدا خدا می کردم یا خاله هنگامه باشه.. یا داییم .. با وجود بگو مگویی که تو بیمارستان داشتیم ..بازم حضورش و تو این لحظه به کسی که تو ذهنم بود و نمی خواستم بهش فکر کنم ترجیح می دادم..

ولی وقتی چرخیدم و چشمم به اون دوتا چشم پر از خون و نگاه لبریز از خشم و بهت و کینه و نفرت افتاد.. فهمیدم دعاهام بی اثر بوده و دقیقاً همون کسی که نباید.. جلوی روم سبز شده بود!

سعید برادر کوچیکترم.. که بعد از هفت سال داشتم می دیدمش و تو همه این مدت مامانم بارها تاکید کرده بود که بهتره فعلاً نفهمه آزاد شدم.

اتفاقی که نباید می افتاد.. بالاخره افتاد و من اون لحظه.. بیشتر از اینکه ترس و وحشت داشته باشم ازدیدنش.. دلتنگ بودم و حسرت زده ..

حسرت خوردن نداشت؟ دیدن برادری که بار آخر قدش تا شونه ات بود و حالا ده بیست سانتی هم ازت زده بود بالا.. صورت صاف و بچه گونه اش ریش درآورده بود و هیکلش چهارشونه و مردونه شده بود.. ولی تو توی هیچ کدوم از مراحل بزرگ شدن و قد کشیدنش حضور نداشتی.. حسرت خوردن نداشت؟

نگاهم چشمای کاسه خونش و نمی دید.. فقط این هفت سال دوری و دلتنگی جلوی چشمم بود که بی اختیار قدم هام و به سمتش برداشتم تا بغلش کنم.. ولی سعید فاصله باقی مونده بینمون و با قدم های بلند تر و محکم تر از من طی کرد و اولین مشتش و همزمان با نعره ای که شیشه های خونه رو لرزوند تو صورتم کوبوند..

  • هرزه بی همه چیز تو اینجا چه گهی می خـــــــــــــــوری؟

پخش زمین شدم و دستم و گرفتم جلوی صورتم.. حالا کم کم داشتم معنی ترس و اضطراب مامانم و هربار که اسم سعید می اومد می فهمیدم.

مهلت نداشتم تا خودم و جمع و جور کنم و از رو زمین بلند شم.. چون به ثانیه نکشید که کنارم وایستاد و اینبار لگدای محکمش و تو شکمم کوبوند..

  • چرا برگشتی هاااااااااااااااان؟ چـــــــــــــرا؟ چرا نموندی تو اون خراب شده تا ما یه نفس راحت از دستت بکشیم؟ حالا که یه کم اوضاعمون رو به راه شده.. حالا که مامانم عمل کرده و می خواد از این به بعد بدون درد زندگی کنه تو اومدی و هوار شدی رو سرمــــــــــــــون؟ آرهههههههههه؟ می خوای بازم خون به جیگرش کنی که یه درد دیگه به جونش بیفته دختره هرزه خراااااااااااب؟ بس نبود اینهمه سال بدبختی و مصیبتی که به خاطر توی بیشرف بی وجدان نصیبمون شـــــــــــد؟ بس نبود اونهمه حرفی که شنیدیــــــــــم؟ بس نبود اونهمه نفرینی که پشت سر بابای خدابیامرزم راهافتاد و همش به خاطر کثافت کاری های توی پتیاره بــــــــــود؟ حالا اومدی گه هفت سال پیشت و دوباره هم بزنی تا بوی گندش باز همه جا بپیچه و حیثیتمون بیشتر از قبل لگدمال بشه؟

حرفای برادرم.. چقدر اون لحظه من و یاد حرفای عمه ملوک وقتی که داشت به سینه دامون مشت می کوبوند افتاد.. اونم همین قدر شاکی بود و طلبکار ..

کاش همونجوری که اون لحظه من جلوش قد علم کردم.. الآن دامونم اینجا بود و در برابر سعید ازم دفاع می کرد.. کاش اصلاً پام و از خونه اش بیرون نمی ذاشتم که اینجوری تو گل گیر کنم.. کاش…

لابه لای لگدایی که به شکمم می خورد و با هرکدومش جیغ و ناله خفیفم بلند می شد.. صدای سعید گفتنای پر از التماس مامانمم می شنیدم و می فهمیدم داره همه تلاشش و می کنه تا این برادر خشمگین و پرکینه رو از من به خاک سیاه نشسته جدا کنه.. ولی زورش نمی رسید ..

تا اینکه سعید سرش داد کشید:

  • برو اونور مامـــــــــــان.. من تا دق و دلی همه این هفت سال و سرش خالی نکنم بیخیال نمی شم.. حتی اگه زیر دست و پام جون بده هم برام مهم نیست.. کل وجود بی ارزشش فدای تک تک تار موهات که از کثافت کاری این دختره بی همه چیز سلیطه تو این سال ها سفید شد.. برو کنار دلت واسه این نسوزه.. این گربه صفت هفت تا جون داره.. برگشته تا ته مونده جون و آبروی ما هم بگیره و خیالش راحت شه.. برو تو اتاقت بذار تسویه حساب من تموم شه..

مامانم به گریه افتاده بود و التماسش می کرد:

  • سعید تو رو خدا.. تو رو ارواح خاک بابات ولش کن.. به خدا تن اون مرد و داری تو گور می لرزونی ..

باباتم اگه بود می بخشیدش.. تو هم ببخش ..بچه بوده.. نادونی کرده.. الآن پشیمونه ..

  • هه! گه می خوره که پشیمونه.. اون موقع باید این چیزا رو می فهمید.. نه الآن.. اون موقع که رفتزیرخواب یه حرومزاده لاشی شد و یه بچه کاشت تو شکمش.. اون موقع که از کف خیابونا جمعش کردن باید می فهمید پشیمونی یعنی چی.. آبرو یعنی چی.. نه الآن!

تن پر درد و بی جونم و داشتم رو زمین عقب عقب می کشیدم که فهمید و با سرعت اومد سمتم.. یقه مانتوم و گرفت و عین پر کاه از رو زمین بلندم کرد ..دل و روده ام داشت می اومد تو دهنم و درد بدی از شکمم به پهلوهام می پیچید و انگار همه اعضای بدنم تیر می کشید..

ضربه کف دستش که به صورتم خورد اختیارم و از دست دادم و داد کشیدم:

  • نــــــــــزن!

بلافاصله با دوتا تودهنی محکمی که تو دهنم کوبید خفه شدم..

  • ببر صداتـــــــو ..حرف نزن.. دیگه حق حرف زدن نداری.. تموم شد.. زندگی واسه تو همینجا و همین لحظه تموم شد.. الآن فقط باید صبر کنی تا عقده های این هفت سال من خالی بشه. فقط شانس بیار که بعدش زنده بمونی و بتونی به ادامه این نکبت و بدبختیت برسی..

چقدر تلخ بود حرفاش و از اون تلخ تر حال و روز من بود که حتی نمی تونستم از خودم دفاع کنم ..

هیچ حرفی به ذهنم نمی رسید تا با به زبون آوردنش دل این برادر دشمن خونی شده رو نرم کنم ..

سعید حق داشت.. بهترین سال های عمرش با تحمل حرف و حدیث و فشارهای روحی و روانی گذشت ..

الآن من چی باید می گفتم که برای یکی از دردهای وجودش مرهم بشه؟

مامانم همچنان داشت گریه و زاری می کرد و سعید اینبار سر و صورتم و محل خالی کردن عقده هاش قرار داده بود و من هیچ جونی نداشتم برای محافظت از خودم.

کاش می شد بگم من از خودم گذشتم.. از غرور و پاکیم گذشتم تا جبران کنم این هفت سال و.. تا مامانم دیگه درد نکشه و عوض همه درد های روحی درد جسمیش و درمان کردم.. ولی حیف که به زبون آوردن همچین شغلی خودش یه بی آبرویی بود از نظر خانواده ام.. پس بهتر بود لال می موندم وهیچی نمی گفتم.

با فشار دست سعید که همچنان محکم یقه مانتوم و نگه داشته بود کوبیده شدم به دیوار پشت سرم ..

یه دستش و دور گلوم حلقه کرد و فشار داد.. اینبار دیگه مستقیماً کمر به قتل من بسته بود ..

می دونستم همه اینا از فشار عصبیه به خاطر یهویی دیدن من.. شاید حتی چند ساعت بعدم پشیمون بشه.. ولی من هیچ زور و توانی نداشتم که جلوش و بگیرم.

راه نفسم بسته شده بود و دست و پاهام بی هدف تو هوا تکون می خوردن ..صورتم از فشار و جمع شدن خون داشت می ترکید و علناً برای ذره ای هوا و اکسیژن دست و پا می زدم ..

نگاه خیره و مستقیمم به چشمای سعید بود که کم کم از خشم و غضب در اومد و رنگ ماتم و درموندگی به خودش گرفت.. حتی خیس شدن کاسه چشمشم تشخیص دادم..

صداهای دور و برم گنگ بود و با همون گنگی صدای زجه پر از درد مادرم به گوشم خورد:

– سعید.. به قرآن مجید.. به سر بریده امام حسین قسم.. اگه ولش نکنی همینجا خودم و می کشم ..

سعید ببین منــــــــــــو.. به روح بابات می کشم خودمو ولش کـــــــــــن!

سعید یه لحظه سرش و چرخوند و با دیدن مامانم دستش از دور گلوی من شل شد و تن بی جون و بی حسم ولو شد رو زمین..

از لای چشمای نیمه بازم مامانم و دیدم که چاقوی آشپزخونه توی دستش بود و رنگ به صورتش نداشت ..بی حال و ناتوان رو زمین افتاده بود و سعید با ضربه های آرومی که به صورتش می زد سعی می کرد جلوی از حال رفتنش و بگیره..

حالا که راه نفسم باز شده بود. بازم سخت می تونستم نفس بکشم و عملاً برای یه دم و بازدم داشتمجون می دادم.. چون با هر نفسم دردی تو شکم و قفسه سینه ام می پیچید که تمام جونم و درگیر می کرد..

در حال مقاومت برای بیهوش نشدنم بودم که سعید بلند شد و بعد از نگاه پر از خشمی که به من انداخت رفت تو آشپزخونه احتمالاًًاحتمالاًًَ برای آوردن آب قند.. شک نداشتم بازم من و مقصر این حال بد مامان می دونه.. نه خودشو..

با رفتنش مامانم از فرصت استفاده کرد و رو زمین کشون کشون به سمت من اومد..

حالا مخاطب خواهش و التماسش من بودم:

  • بلند شو ستاره.. بلند شو دخترم.. بلند شو برو.. از همین آژانس سر خیابون یه ماشین بگیر برو خونه خاله ات.. امشب و اونجا بمون.. این سعیدی که من می شناسم دلش با این چهارتا زخم و کبودی به درد نمیادا.. به خدا زنده ات نمی ذاره.. بلند شو قربونت برم.. برو هروقت آرومش کردم می گم برگردی ..

پاشو تا نیومده مادر..

خودش بلند شد و کمکم کرد تا منم سرپا وایستم.. تو همون حال زار و خرابمم حال دلم خوش شد با اون چند تا کلمه محبت آمیزی که از زبون مادرم شنیدم.. حتی اگه از سر ترحم باشه.. بازم به دلم می نشست..

با دیدن رنگ و روی پریده اش شرم کردم از خودم که بی اهمیت به هشدارهایی که بهم داده بود.. به خاطر یه قهر بچگانه بدون خبر دادن پاشدم اومدم اینجا و تن و بدنش و لرزوندم..

تنها کلمه ای که تو دلم بود و با همه دردای وجودم به زبون آوردم:

  • ببخشید!

قبل از اینکه سعید پیداش بشه.. روم و از چشمای نگران و خیس از اشک مامانم گرفتم و با یه دستیکه رو شکمم بود و یه دستی که رو دیوار بود رفتم بیرون..

حالم خراب بود و قدم هام و حتی تا سر کوچه هم نمی تونستم بکشونم.. همچنان نفس کشیدنم پر درد بود و جای دست سعید رو جای جای صورتم زق زق می کرد.. هیچی هم نداشتم که باهاش خونای خشک شده رو صورتم و پاک کنم و تا جایی که تونستم از آستین مانتوم استفاده کردم.

ولی هیچ کدوم از اینا دلیل نمی شد به دامون زنگ بزنم که بیاد دنبالم.. چون محال بود که حتی جواب تلفنم و بده اونم با هشداری که قبل از بیرون اومدنم بهم داد ..

از آژانس یه ماشین گرفتم.. ولی آدرس خونه خاله ام و ندادم.. چون دختر همون خاله ای که مامانم سفارش کرد برم خونه اشون باعث و بانی حال الآن من بود.. اگه اون امروز با حرفاش من و تا این حد عصبی نمی کرد مجبور نبودم با دامون دعوام بشه و این وقت شب از خونه اش بزنم بیرون و من به هیچ وجه دلم نمی خواست الآن با این سر و وضع جلوش ظاهر شم..

تنها آدرسی که اون تو ذهنم بود و همونم به زبون آوردم آدرس خونه دامون بود.. با اینکه نمی دونستم با چه رویی تو صورتش نگاه کنم.. با اینکه نمی دونستم چه توضیحی برای این حال و روزم بیارم که قانع بشه.. ولی دیگه ذهنم گنجایش نداشت برای فکر کردن به اینکه امشب و کج بگذرونم.. اگه فکرم می کردم به هیچ جا نمی رسیدم.

با نور امیدی که یهو بی دلیل تو دلم روشن شد گوشیم و درآوردم به امید اینکه مثل دفعه قبل خودش بهم زنگ زده باشه.. ولی هیچ خبری ازش نبود.. انگار دیگه اونم خسته شده بود از این رفتارای من!

فقط یه اس ام اس داشتم که از خط شفق بود.. نمی خواستم بازش کنم.. ولی یه لحظه کنجکاو شدم ببینم دیگه چه خوابی برام دیده..

«ستاره.. به خدا من هیچ حرفی نه به دامون نه به هیچکس دیگه نزدم. قضیه دیشبم فراموش کن ..

بچگی کردم. دامون هیچ تقصیری نداشت.. اومده بود که به من کمک کنه.. بعداً اگه خواستی برات مفصل توضیح می دم که چی شد.. می خواستم همون صبح اینا رو بگم ولی انقدر عصبانی بودی که پیامم و نخونده پاک می کردی.. پس الآن می گم که بدونی من رازنگهدار می مونم.. قضیه دیشب یه حماقت بود که تموم شد.. امیدوارم منو ببخشی..»

پوزخندی رو لبم نشست و سر پر دردم و به صندلی ماشین تکیه دادم.. حالا که از تهدیدام قالب تهی کرده بود یادش افتاده که دامون تقصیری نداشته و همه آتیشا از گور خودش بلند می شد ..

حالا که چیزی به جون دادنم زیر دست و پای برادرم نمونده بود باید می فهمیدم که کل این ماجرا به خاطر هیچ و پوچ و یه تصمیم غلط و احساسی اتفاق افتاد.. کاش همونجا زیر دست سعید می مردم تا دیگه مجبور به ادامه این زندگی پر از مصیبت و بدبختی و سردرگمی نباشم.

  • خواهرم حالت خوبه؟ می خوای جلوی یه درمونگاه پیاده ات کنم؟

با صدای راننده سرم و بلند کردم و چشمای نیمه بازم و دوختم به نگاه منتظرش توی آینه.. صدام در نمی اومد از درد ولی به زور گفتم:

  • نه.. لازم نیست..

با همون دو کلمه به سرفه افتادم و درد شدیدی تو سینه ام پیچید که چهره ام جمع شد و به جلو خم شدم.. شاید حق با این آقا بود و در حال حاضر برام واجب تر بود که برم درمانگاه.. ولی اگه ازم می خواستن به یه همراه خبر بدم که بیاد چی باید بهشون می گفتم؟

تکلیف خانواده ام که روشن بود.. بازیگر مملکتم که نمی تونستم بکشونم وسط یه مکان عمومی.. پس بهترین گزینه همون خونه ای بود که مطمئنًاً درش به روم بسته شده بود.

*

از آسانسور بیرون رفتم و قدم های نا متعادلم و تا جلوی در واحدش کشوندم.. می دونستم نهایتپرروییه برگشتنم به این خونه ولی چاره دیگه ای برام نمونده بود. با این وضعیت درب و داغون جایی و نداشتم که برم.. دامونم این و خوب می دونست که سراغ ازم نگرفته بود..

کلید و تو قفل پیچوندم ولی در باز نشد.. یعنی دامون خونه نبود که قفل رمزی هم فعال کرده بود؟ ولی ماشینش و که تو پارکینگ دیدم..

توانی برای فکر کردن نداشتم و عددای رمز و وارد کردم.. ولی هرچی منتظر موندم صدای تک بوق باز شدن در و نشنیدم.. یعنی چی؟ رمز اشتباه بود؟

چشمامو محکم باز و بسته کردم تا تاری دیدم برطرف بشه و عددا رو درست تشخیص بدم.. یه بار دیگه هم امتحان کردم تا اینکه مطمئن شدم کار خود دامونه.. رمز و عوض کرده بود که من نتونم برگردم ..دیگه با چه زبونی باید بهم می گفت حق ندارم پام و تو خونه اش بذارم و من چقدر بدبخت بودم که هیچ جای دیگه ای برای رفتن نداشتم.. حداقل برای همین یه شب!

پیشونیم و به در چسبوندم و با مشت کم جونم چند ضربه بهش زدم.. قبل از اینکه حرفی بزنم صدای نسبتاً بلند دامون به گوشم رسید:

  • برو گمشو همون خراب شده ای که بودی.. واسه چی دوباره برگشتی؟ مگه بهت نگفتم حق نداری برگردی؟

به مشت زدنام ادامه دادم و نالیدم:

  • باز کن درو..

ولی صدام انقدر ضعیف بود که به گوشش نمی رسید.. تو یه لحظه توان بدنم از فشارهای عصبی و دردهای مداومش و سرگیجه ام به قدری تحلیل رفت که دیگه نتونستم رو پاهام وایستم و همونجا با تکیه به در سر خوردم رو زمین..

چشمام سیاهی می رفت و طعم مزخرف خون از معده ام تا تو حلقم می اومد و برمی گشت.. تمام تنمنبض می زد و نفسام هنوز به حالت اصلیش برنگشته بود.. از همه اینا بدتر.. سرمایی بود که تو این ماه زمستونی از سرامیکای کف زمین همه جون و تنم و در اختیار گرفته بود و لرزش دندونامم به باقی دردا و مصیبتام اضافه کرد.

تا همین الآنشم به قول سعید هفت تا جون داشتم که تونستم دووم بیارم.. ولی از اینجا به بعدش..

دیگه از عهده ام خارج بود و قدرتی برای مقاومت نداشتم.

کاش دامون همین امشب کوتاه می اومد و دست از لجبازیش برمی داشت.. کاش زودتر در و باز می کرد.. اصلاً حاضر بودم همینجا کپه مرگم و بذارم.. فقط کاش یه مسکن بهم می داد بلکه یکی از این دردا دست از سرم برداره.. کاش مثل برادرم نباشه و دلش به رحم بیاد.. دامون همیشه مهربون بود ..

کاش امشبم به مهربونی های وجودش اجازه خودنمایی بده.. نه بدجنسی و لجبازیش.. کاش…

×××××

با اعصابی داغون رو مبل نشسته بودم و همونطور که یه پام و تند تند تکون می دادم نگاه کلافه ام و دوخته بودم به در ورودی.. منتظر یه حرف و یه واکنش ازش بودم تا بقیه حرفام و بارش کنم بلکه یه درصد از این حجم عصبانیتم خالی بشه. عصبانیتی که نصف بیشترش از دست خودم بود ولی بازم داشتم سر ستاره خالیش می کردم.

عصبانی بودم که چرا گذاشتم بره.. یا اینکه چرا ده دقیقه بعد تازه به فکرم رسید برم دنبالش و هیچ اثری ازش پیدا نکنم.. این عصبانت انقدر شدید بود که اگه تا نیم ساعت بعد برمی گشت یادم می رفت چه تهدیدی کرده بودم و به خاطر اشتباه خودمم که شده دوباره راهش می دادم.

ولی هرچی بیشتر می گذشت کلافگیم از تاخیرش و اینکه الآن کجاست بیشتر می شد.. برای همین دنبال یه راهی برای تنبیهش می گشتم که عوض کردن رمز قفل به ذهنم رسید .

من که دیگه محال بود بذارم پاش و از این خونه بیرون بذاره.. ولی همینکه چند دقیقه تو سرما جلویدر می موند ادب می شد که دیگه همچین غلطی نکنه!

با همه اینا توی دلم خدا رو شکر کردم که بازم زودتر از تصوراتم برگشت و هنوز خیلی دیروقت نبود که موندنش تو خیابون خطرناک باشه.. قبل از اینکه مجبور شم غرورم و زیرپا بذارم و بهش زنگ بزنم برگشته بود..

یا حتی شاید مجبور می شدم به اون دخترخاله خرابکارش زنگ بزنم.. با اینکه عارم می اومد حتی برای فحش دادن و بد و بیراه گفتن به خاطر شر و ورایی که به ستاره گفته یه بار دیگه صداش و بشنوم.

بعد از تلاشش برای باز کردن قفل و صدای ضربه های آرومی که به در زد.. دیگه هیچ صدایی ازش نشنیدم.. واسه همین بلند شدم و راه افتادم سمت در..

طبق شناختی که ازش داشتم با دیدن این حرکت من شروع می کرد به داد و بیداد و بد و بیراه گفتن ..

برای همین این سکوتش در نظرم زیادی عجیب غریب و دور از باور بود.

پوف کلافه ای کشیدم و فاصله باقی مونده تا در ورودی و با قدم های بلندم طی کردم.. من آدم اینجور لج و لجبازی ها نبودم.. هرکاری می کردم نمی تونستم این حجم از نگرانی و بی خبری انباشته شده تو وجودم و خفه کنم و به فکر درس عبرت برای این دختره چموش باشم.

پس به خاطر همون اشتباهی که خودمم مرتکب شدم و همه چیز و تمام و کمال بهش توضیح ندادم در و باز کردم.. ولی همزمان با باز شدن در تن بی جون و از حال رفته اش پخش زمین شد و من با دهن نیمه باز مونده چشمای بهت زده زل زدم بهش..

هول و دستپاچه کنارش رو زانوهام نشستم و صداش زدم:

  • ستاره؟

چشمم که به کبودی های صورتش خورد بهت و حیرتم بیشتر شد.. چه بلایی سرش اومده بود تو اینیکی دو ساعتی که خونه نبود؟

چهره اش شده بود درست شکل دفعه اولی که دیدمش.. ولی.. ولی حال و روز من زمین تا آسمون با اون شب فرق داشت.. اون موقع این قلبم با دیدنش انقدر تند تند نزد… اون موقع همه وجودم به ضربان نیفتاد از شدت نگرانی و خشم.. اون موقع دستام اینجوری نمی لرزید و نفسم با دیدن صورت درب و داغونش تنگ نشد ..

خدایا یه بار دیگه ستاره رو این شکلی جلوی من نمایان کردی که چی و بهم ثابت کنی؟؟

وضعیتش جوری بود که حتی می ترسیدم دست بهش بزنم.. فقط چند ضربه آروم به صورت کبودش زدم و با صدایی که می لرزید اسمش و به زبون آوردم:

  • ستاره؟ عزیزم صدام و می شنوی؟ ستاره چشمات و باز کن؟ از شدت اضطراب صدام بلند شد و داد کشیدم:

  • بهت می گم باز کن چشــــــــــــــاتو! ستـــــــــــاره؟؟؟؟

نه.. فایده نداشت.. کاملاً بیهوش بود و با داد و بیداد منم بیدار نمی شد.. نمی دونستم دقیقاً کی این بلا سرش اومده و چقدر گذشته.. ولی مطمئناً نمی تونستم صبر کنم تا آمبولانس برسه.. باید خودم دست به کار می شدم و می رسوندمش بیمارستان قبل از اینکه کار از کار بگذره..

لباسای بیرونم از همون غروب تنم بود.. فقط سوییچ و گوشیم برداشتم و دولا شدم که بغلش کنم ..

دستام و سر دادم زیر تنش و کشیدمش تو بغلم..

دست خودم نبود که خیره به چشمای بسته اش با صدایی که نمی دونم از چی می لرزید لب زدم:

  • ببخش منو فدات شم ..

صدام و نمی شنید.. ولی این معذرت خواهی و بهش بدهکار بودم. چون بهش حق می دادم بابت اونعصبانیت و شاید هرکس دیگه ای جاش بود.. فکر می کرد تو این خونه داره نقش یه آدم اضافی و بازی می کنه که خیلی راحت براش جایگزین پیدا می شه .

کاش دیشب بیدارش می کردم و همه چیز و براش توضیح می دادم.. حداقل الآن توله شیر من اینجوری مظلوم و بی جون و درب و داغون تو بغلم نبود..

*

تو راه بیمارستان یه زنگ به دوستم صادق زدم و شرایطم و بهش توضیح دادم که اونم با یکی دوتا تماسی که با همکاراش گرفت بهم اطمینان داد کارم و بی دردسر راه میندازن ..

چاره دیگه ای نداشتم.. محال بود بتونم به کس دیگه ای اعتماد کنم و ستاره رو بسپرم دستش که ببردش بیمارستان و خودم تو بی خبری بمونم.

من آروم نمی گرفتم تا وقتی که نمی فهمیدم چه بلایی سرش اومده .. تا وقتی چشمای خوشگلش باز نمی شد.. منم نفس راحت نمی تونستم بکشم و خیالم راحت نمی شد از اینکه به خاطر ندانم کاری من به این روز نیفتاده.

نیم نگاهی به چهره بی رنگ و روش کردم به امید اینکه یه حرکتی ازش ببینم ولی همچنان بی هوش و بی حرکت رو صندلی ماشین افتاده بود.. بی اختیار دستش و تو دستم گرفتم.. دمای بدنمون تفاوت زیادی نداشت.. جفتمون سرد و یخزده بودیم.. ستاره از بلایی که سرش اومده و من از دیدن این حال و روزش..

روی دستش و به لبم چسبوندم و بوسه عمیقی روش کاشتم.. به این امید که از این طریق یه کم گرما بهش منتقل کنم. نمی دونستم دقیقاً دارم چیکار می کنم.. دستپاچه و مضطرب بودم و دلم می خواست هرکاری بکنم فقط زمان چند ساعت به عقب برگرده و من جور دیگه ای باهاش رفتار می کردم.. جوریکه نذاره از خونه بره بیرون!

به امید اینکه اینبار حتی شده با فحش و بد و بیراه جوابم و بده صداش کردم:

  • ستاره؟ ستاره جان چشمات و باز کن دیگه.. غلط کردم عزیزدلم.. غلط کردم گفتم برو بیرون.. تو رو خدا چشمات و باز کن.

اگه یه کم دیگه اون مسیر لعنتی طولانی می شد شک نداشتم که به گریه می افتادم.. عذاب بود برام دیدنش.. اون تو خونه من بود که این بلا سرش اومد.. مسئولیتش با من بود.. نباید می ذاشتم بره ..

نباید می ذاشتم.

×××××

  • ستاره.. ستاره بیداری؟ می شنوی صدامو؟

صدای زمزمه مانند دامون و کنار گوشم حس می کردم.. ولی انقدر خودم و ضعیف و ناتوان حس می کردم که نمی تونستم جوابی بهش بدم یا حتی لای چشمام و باز کنم .

می دونستم بیمارستانم.. در حالیکه آخرین صحنه از حال رفتنم جلوی در خونه دامون بود.. همه چیز تو فکرم داشت می چرخید و من نمی دونستم چه جوری باید بهشون نظم بدم.

ترجیح می دادم فعلاً تو همون عالم بی خبری باشم.. ولی مگه دامون می ذاشت؟ – ستاره جان؟ با توام ..

با کلافگی و بی حالی نالیدم:

  • بیدارم بابا.. کم در گوشم.. فک بزن..

اینبار صدای نفس کلافه اش به گوشم خورد و گفت:

  • واقعاً جور دیگه ای نمی تونستی ثابت کنی که بیداری و حالت خوبه..

از صدای قدم هاش که دور شد حس کردم از اتاق رفت بیرون ولی به دقیقه نکشید که اینبار با یه نفر دیگه برگشت و حالا اون شروع کرد به صدا زدنم:

  • مریضمون بیداره؟ دختر جان؟

دیگه اینو نمی شد بی جواب گذاشت.. حدس زدم باید دکتر باشه.. آروم لای چشمام و باز کردم و سعی کردم یه کم خودم و رو تخت بکشم بالا که نذاشت..

  • نه نه.. بخواب.. هنوز زوده برات بخوای حرکت کنی ..

انقدر با جدیت این حرف و زد که سر جام ثابت موندم و نگاه ترسیده ام و دوختم تو صورت دامون که داشت با نگرانی بهم نگاه می کرد ..

دیدن چهره آشفته اش بازم منو یاد اشتباهم انداخت و با اینکه کامل نمی دونستم جریان چیه شرمنده شدم از به زبون آوردن اون حرفا ..

آب نداشته دهنم و قورت دادم و با ترس و اضطراب گفتم:

  • چم شده؟

دکتره یا اهمیتی به سوالم نداد.. یا انقدر آروم پرسیدم که صدام و نشنید.. چون فقط بعد از چک کردن فشار خونی که پرستار همراهش ازم گرفت یه توضیحاتی بهش داد و رو به دامون گفت:

  • فعلاً باید تحت مراقبت قرار بگیره.. کوچکترین حرکتی ممکنه باعث خونریزی بشه پس حواستون باشه.. دکتر وفایی سفارش شما رو خیلی کردن.. اگه براتون مقدور نیست شب پیشش بمونید می تونید برید.. وضعیتش بیست و چهار ساعته توسط کادر مجرب ما چک می شه از این نظر نگرانی نداشتهباشید..

دامون بلافاصله جواب داد:

  • نه می مونم.. مشکلی که نیست؟

  • هرجور میلتونه.. دکتر کشیک امشب خودمم.. بیمارتونم بهتره که فعلافعلاً بخوابه.. باز اگه مشکلی بود حتماً اطلاع بدید رسیدگی می کنیم..

دامون دستش و دراز کرد و با قدردانی گفت:

  • خیلی زحمت کشیدید دکتر.. ممنونم از لطفتون..

دکترم خواهش می کنمی گفت و باهاش دست داد و رو به من با شوخی گفت:

  • شما هم خیلی مراقب سلامتی خودت باش دختر جان.. تو دل یه بازیگر و خالی کنی با یه مملکت طرفی.. حواست و خیلی جمع کن..

دامون به حرفش خندید ولی من بدون هیچ عکس العملی تا لحظه ای که بره بیرون از اتاق بهش نگاه کردم تا اینکه دامون صدام کرد..

  • ستاره؟

غمی که تو صداش بود قلبم و به تاپ تاپ انداخت و با همون شرمندگی دوباره زل زدم بهش که گفت:

  • چی به سر خودت آوردی دختر احمق کله خراب؟

حس می کردم تحت تاثیر مسکنم که دردی حس نمی کنم و اون لگدایی که سعید تو شکمم کوبوند یه بلایی سرم آورده واسه همین به جای جواب دادن به سوالش دوباره پرسیدم:

  • چم شده؟

اینبار عصبانی شد و پر حرص گفت:

  • چت شده؟ دو تا از دنده هات شکسته ..طحالت آسیب دیده.. خونریزی داخلی داشتی.. اگه جراحتش بیشتر بود کارت به اتاق عمل و لاپاراسکوپی می کشید.. کوچکترین حرکتی بکنی ممکنه آسیبت بیشتر بشه.. معلوم نیست از کی خونریزی داشتی که اگه نیم ساعت دیرتر رسونده بودمت تموم کرده بودی می فهمی؟ اینم که وضع سر و صورتته.. یه جای سالم توش نیست.. می گی کدوم بیشرفی این بلا رو سرت آورده یا نه؟

بغضی تو گلوم بود که نمی ذاشت حرف بزنم.. اصلااصلاً نمی دونستم چی باید بگم. می گفتم این بیشرفی که داری درباره اش حرف می زنی برادر خودمه؟ کاش می شد.. کاش می شد می گفتم بلکه یه ذره از این حجم غم و ماتمی که کل وجودم و گرفته بود کم بشه و این غده سرطانی توی گلوم بترکه.. کاش می شد با یکی درد و دل کنم و خالی خالی بشم..

نمی دونستم پرستار چه دارویی تو سرمم ریخته بود.. ولی چشمام مدام رو هم می افتاد و کم کم داشت سخت می شد بیدار موندم.. ولی تو همون حال اولین چیزی که به ذهنم رسید و به زبون آوردم:

  • تو خیابون.. گیر.. گیر چند تا.. حرومزاده افتادم…

بهم نزدیک شد و لبه تخت نشست.. نگاهش رو تک تک اجزای صورتم چرخید و لب زد:

  • اذیتت کردن؟

  • می خواستن.. کیفم و بدزدن.. نذاشتم… یه لگد.. کوبوندم به اونجاش… شاکی شد افتاد به جونم. مردم که.. اومدن.. ترسیدن.. فلنگ و بستن!

با کلافگی دستی لا به لای موهاش کشید و گفت:

  • آخه مگه چی داشتی تو کیفت؟ می دادی می بردن بهتر از این نبود که همچین بلایی سرت بیاد..

اینبار دیگه توانی برای جواب دادن نداشتم و بیشتر به سمت خواب فرو می رفتم..

  • قیافه اشون و دیدی؟ می تونی شناساییشون کنی؟ سرم و انداختم بالا و لب زدم:

  • نه.. تاریک بود!

دیگه چشمام کاملاً بسته شده بود که باز صدام کرد:

  • ستاره؟

  • هوم؟

  • ببخشید.. تقصیر من شد.. نباید می ذاشتم بری ..

  • الآن فایده نداره.. بذار.. وقتی سر حال بودم.. دوباره تکرارش کن!

صدای خنده آرومش تو گوشم پخش شد..

  • خیلی پررویی..

یه کم بعد سایه اش روم افتاد.. تو لحظات آخر قبل از اینکه کامل غرق خواب بشم گرمی لباش و رو پیشونی سردم حس کردم و دقیق نفهمیدم این اتفاق تو بیداری افتاد.. یا تحت تاثیر توهمات و رویاهای خودم بود ..

کاش واقعی بود.. بعد از ضربه هایی که از خانواده خودم رو تن و بدن و روح و روانم نشست.. به این حمایت ها احتیاج داشتم.. کاش یه نفر پیدا می شد و می گفت دیگه غصه آینده و اینکه چی قراره بشه رو نخور.. من تا ابد کنارت هستم.. کاش…

×××××

تا صبح چشم رو هم نذاشتم.. خسته بودم و چشمام هی رو هم می افتاد.. ولی از ترس اینکه ستاره یهو تو خواب وول نخوره و یه بلای دیگه سر خودش نیاره نمی تونستم بخوابم.

یه دلیل دیگه هم فکر و خیالی بود که داشت مغزم و سوراخ می کرد.. همه حرفای دکتر هنوز تو گوشم بود و فکر اینکه اگه دیرتر می رسوندمش چی می شد.. همه اعضای بدنم و به لرزه مینداخت ..جدا از همه حس و حالی که این روزا نسبت به ستاره داشتم.. به هر حال یه آدم بود که داشت تو خونه ام زندگی می کرد و هر بلایی سرش می اومد به من ربط داشت.. پس طبیعی بود که تا این حد نگران باشم.

دم دمای صبح بود که گوشیم زنگ خورد.. نگاهی به صفحه اش انداختم و با دیدن شماره شفق دستام از شدت خشم مشت شد.. تمام آتیشا از گور این دختره بلند می شد حالا با چه جراتی دوباره به من زنگ زده بود.

هرکاری کردم نتونستم نسبت بهش بی خیال باشم.. باید جوابش و می دادم و حالیش می کردم که چی به سرمون آورده تا دیگه پاش و برای همیشه از زندگی من و ستاره بکشه بیرون.

بلند شدم و رفتم بیرون که با صدای حرف زدنم ستاره رو بیدار نکنم.. ولی تماس قطع شد و اینبار خودم شماره اشو گرفتم که بوق نخورده جواب داد:

  • سلام!

قبل از اینکه کلمه دیگه ای به زبون بیاره با توپ پر و عصبانیتی که از لحنم پیدا بود توپیدم:

  • بله خانوم؟ بلـــــــــــه؟ دیگه مشکل چیه؟ دیگه کجا گیر کردید و یه دردسر تازه راه انداختید که به خاطرش چند نفر دیگه باید تاوان پس بدن؟

  • آقای پیران من.. من به خاطر ستاره زنگ زدم. شما خبر دارید ازش؟ گوشیش خاموشه نگرانشم!

  • شما باید وقتی نگرانش می شدی که زنگ زدی بهش و هر چرت و پرتی که به دهنت اومد تحویلش دادی درباره اون شب که اونم بشینه برای خودش فکر و خیال کنه.

  • من چیزی نگفتم به خدا.. یعنی.. ستاره اصلاً نذاشت من صحبت کنم؟

  • پس قضیه اون دستبند چی بود؟ هـــــــــان؟ فکر کردی با بچه طرفی؟ می خوای با اینکارا ستاره از من دلسرد شه و با پای خودش بره بیرون از زندگیم؟ تا راه برای موردای دیگه باز شه نه؟ سکوتش مهر تاییدی شد به حرفام و بعد از چند ثانیه با لحن شرمنده ای گفت:

  • من.. خب.. قبول دارم یه کم شیطنت کردم .ولی قصدم همچین چیزی که شما می گی نبود.. من اون شب واقعاً گیر افتاده بودم. حالا اینا مهم نیست.. الآن من می خوام بدونم حال ستاره چطوره؟ چرا گوشیش خاموشه؟

به هیچ وجه دلم نمی خواست از اتفاق دیشب و بلایی که سر ستاره اومده چیزی بهش بگم.. من به این دختر و حرفاش اعتماد نداشتم و ترجیح می دادم ستاره همچنان غرورش حفظ بشه.. شایدم می خواستم گند کاری خودم و بپوشونم که دختره رو بیخود و بی جهت راهی خیابونای ناامن کردم.

  • حالش خوبه الآنم پیش منه.. خودم انقدری حواسم بهش هست که احتیاجی به نگرانی شما نباشه ..

لطف کنید از این به بعد ذهنتون و رو مسائل دیگه متمرکز کنید.

گوشی و قطع کردم و برای آروم تر شدن خودم نفس عمیقی کشیدم.. می دونستم ستاره تو این وضعیتش ممکنه به یه همجنس خودش احتیاج داشته باشه.. ولی مطمئناً اون آدم دخترخاله اش نبود ..

خودم حاضر بودم از صبح تا شب تو بیمارستان بمونم.. ولی پای اون دختره به اینجا کشیده نشه و خیال نکنه ستاره محتاجش شده.

قبل از اینکه همراه یا بیمارای بقیه اتاقا منو ببینن برگشتم تو اتاق و رو صندلی گوشه اتاق نشستم .

سرم و به صندلی تکیه دادم و چشمای پر از خوابم و بستم تا فقط یه کم خستگیش در بره.. ولی خیلی سریع تر از اون چیزی که فکرش و می کردم خوابم برد.

*

با حس برخورد چیزی به قفسه سینه ام سریع چشمام و باز کردم و نگاه گیجم و به دور و بر اتاق دوختم و بعد به ستاره رسیدم که داشت منو نگاه می کرد..

  • همراه ما رو باش.. عالم و آب ببره.. اینو خواب می بره!

دستی به صورتم کشیدم و چشمام و ماساژ دادم.. با اینکه به سختی و با بی حالی داشت حرف می زد و مشخص بود که بابت هر کلمه درد می کشه.. ولی بازم حاضر نبود زبونش و کوتاه کنه.. هرچند که منم هیچ وقت بدم نمی اومد از این زبون درازیش..

وسیله ای که باهاش از خواب بیدارم کرده بود در آب معدنی بود که حالا رو پام افتاده بود.. برش داشتم و همونطور که به تختش نزدیک می شدم گفتم:

  • نشنیدی دکتر دیشب بهت چی گفت؟ واسه چی دستت و انقدر دراز می کنی که اینو پرت کنی؟

  • هرچی.. صدات کردم.. بیدار نشدی …

  • برای اینکه تا صبح بالاسر سرکارخانوم نشسته بودم که از جات تکون نخوری.. تا یه دقیقه چشمام و رو هم گذاشتم صدات در اومد؟

  • بیا برو… یه چیز بگیر ازشون… بخورم… معده ام داره سوراخ می شه!

نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:

  • دیگه از وقت صبحونه گذشته.. احتمالاً چون نباید فعلاً چیزی بخوری نیاوردن..

قیافه ماتم زده اش و که دیدم دلم براش سوخت.. رنگ و روشم به شدت پریده بود.. دیگه تو این دوماه انقدری شناخته بودمش که بدونم وقتی گشنه می مونه این شکلی می شه..

  • خیله خب وایستا برم بهشون بگم..

یه قدم هنوز برنداشته بودم که گفت:

  • نمی خواد..

  • چرا؟

  • بری بیرون که …همه.. همه آویزونت بشن.. واسه عکس و امضا؟ بشین سر جات.. ببین از این.. بوق موقا نداره.. پرستاره خودش بیاد؟

دیدم راست می گه.. الآن دیگه راهروی بیمارستان شلوغ شده بود.. تو این حال و روزشم حواسش بیشتر از من جمع بود ..

دکمه بالای تختش و زدم و خودم نشستم لب تخت.. تا پرستار بیاد پرسیدم:

  • بهتری؟

خیره تو چشمام لب زد:

  • درد دارم..

نگاهم بین چشماش چپ و راست شد.. وقتی می گفت درد دارم.. یعنی خیلی درد دارم.. وگرنه ستاره آدمی نبود که به خاطر دردای جزئی آه و ناله کنه..

یه لحظه ذهنم رفت سمت مشکلی که بینمون پیش اومده بود ..می خواستم قضیه اون شب و گنددخترخاله اش و تعریف کنم.. دوست نداشتم بیشتر از این.. فکرای منفی نسبت به اون شب تو خیالش داشته باشه .

همون لحظه پرستار اومد و بعد از خواهش من و ستاره برای آوردن صبحونه تاکید کرد که فعلافعلاً جز مایعات نباید چیزی بخوره.. ولی وقتی خودش دید فشارش پایینه اجازه داد یه لیوان چایی شیرین بخوره و گفت دکتر تا یه ساعت دیگه میاد برای معاینه..

کنارش نشسته بودم و به صورت درهم شده از دردش.. بعد از هر قلپ از چایی که به سختی تو حالت خوابیده می خورد نگاه می کردم که یهو بی هوا گفتم:

  • داشتم علی و می رسوندم خونه اش.. که بعد خودمم بیام خونه.. زنگ زد..

می دونست کی و می گم ولی باز خودش و زد به اون راه و گفت:

  • کی؟

  • دختر خاله ات!

ابروهاش تو هم فرو رفت و من ادامه ماجرا رو براش تعریف کردم.. مو به مو.. خط به خط.. جوری که دیگه هیچ شک و شبهه ای براش باقی نمونه و همه سوالاش به جواب برسه ..

ولی هر بار که نگاهم به کبودی ها و باد کردگی های روی صورتش می افتاد.. افسوس می خوردم که چرا همین حرفا رو زودتر بهش نزدم.. چرا یه لحظه گذاشتم غرورم بهم غلبه کنه؟   حرفای من تموم شد.. ولی اخمای ستاره هنوز باز نشده بود و من ادامه دادم:

قضیه پیامی که چند وقت پیش تو تلگرام برام فرستاده بود هم.. خودم بهت نگفتم.. چون دلم نمیخواست بیخودی رو این مسئله حساس بشی.. از این موردا.. بالای صد بار برای من پیش اومده.. من اگه می خواستم به تک تکشون اهمیت بدم که الآن باید حرمسرا باز می کردم.

یه کم با بغض نگاهم کرد و چشماش پر از اشک شد. ولی قبل از اینکه اشکش بریزه نفس عمیقی کشید که باعث  دردی تو قفسه سینه اش شد و تو همون حال گفت:

  • بیخیال.. منم بد قاطی کردم.. حرص دختر خاله هه رو.. خالی کردم سر تو!

دستی که باهاش دلش و نگه داشته بود و تو دستم گرفتم و گفتم:

  • نمی تونم بیخیال بشم.. اونم بعد از دیدن این حال و روز تو.. به خاطر هیچ و پوچ افتادی رو تخت بیمارستان ..

نگاهش گیج بود وقتی داشت به دستم نگاه می کرد که بی اختیار پشت دستش و نوازش می کردم ..

به کارم ادامه دادم و گفتم:

  • حتی قیافه یکیشونم یادت نیست؟ بازم با گیجی جواب داد:

  • کیو؟

  • اون حرومزاده های بی ناموسی که این بلا رو سرت آوردن!

  • نه..

  • کدوم خیابون بودی.. شاید از طریق کلانتری همونجا بشه..

ول کن دامون …واسه خودت.. دردسر درست نکن… با همین.. بیمارستان اومدنت… به قدر کافی ..

مردم حرف پشتت در میارن.. دیگه.. دیگه بدترش نکن!

  • گور بابای مردم.. من نمی تونم بشینم ببینم چهار تا الدنگی که همچین بلایی سرت آوردن دارن راست راست تو خیابون می چرخن.

نگاهش یه کم بین چشمام چپ و راست شد و یهو گفت:

  • کاش.. دیشب اونجا بودی ..

چشماش دوباره خیس شد و من پر حرص گفتم:

  • دفعه بعد قلم پات و خورد می کنم.. ولی نمی ذارم پات و از خونه بیرون بذاری.. اصلاً کجا داشتی می رفتی؟ تا کی می خواستی تو خیابونا بچرخی؟ اگه اونا این بلا رو سرت نمی آوردن حالا حالاها می خواستی واسه خودت گز کنی و برنگردی؟

اشکاش که بالاخره جاری شد نفس عمیق و کلافه ای کشیدم و بلند شدم..

  • من برم ببینم دکتر کی میاد ..

قبل از بیرون رفتنم.. بالا سر ستاره وایستادم و به عنوان آخرین حرف و اتمام حجت.. اینبار با لحنی که رنگ و بوی التماس داشت گفتم:

  • دیگه این کار و نکن!

قبل از اینکه چیزی بگه دولا شدم پیشونیش و بوسیدم و زدم از اتاق بیرون.. سخت بود دیدنش تو این حالت وقتی کاری از دستم بر نمی اومد.. فقط باید دعا می کردم وضعیتش از این بدتر نشه. چون اون موقع معلوم نبود حال و روز من چی می خواست بشه!

*

خوابه؟ با اخم چرخیدم سمت علی و با پچ پچ توپیدم:

  • کوری؟

  • خب حالا چته تو؟

چپ چپی نگاه کردم و دوباره زل زدم به ستاره غرق خواب.. از وقتی دکتر اومد معاینه اش کرد و گفت باید یه مدت تو بیمارستان بستری باشه تا وضعیت طحالش مشخص بشه و تحت مراقبت قرار بگیره کلافه بودم ..

نمی دونستم باید چیکار کنم.. من که نمی تونستم بیست و چهار ساعته اینجا بمونم.. دلمم نمی اومد ستاره رو تنها بذارم و خودم برم تو خونه بشینم.. کسی هم نبود که بهش اطمینان داشته باشم و بگم بیاد پیشش ..

کاش این شغل مزخرف و نداشتم.. کاش لازم نبود انقدر حواسم به نگاه مردم و دوربین های بی صاحاب توی دستشون باشه تا آینده شغلیم با شایعات بیخود به خطر نیفته.. کاش می تونستم یه زندگی ساده بسازم.. به سادگی این دختری که با کمترین توقع رو این تخت خوابیده بود و صداش در نمی اومد.

  • قرارت با کمالی رو چیکار کردی؟

  • زنگ زدم گفتم نمی تونم بیام.

  • دامون؟

چرخیدم سمت علی که طلبکارانه داشت نگاهم می کرد..

  • زهرمار.. تو این وضعیت کجا پاشم برم؟

یعنی می خوای تا وقتی مرخص بشه اینجا دخیل ببندی و همه قرارات و کنسل کنی؟

  • حالا یه فکری براش می کنم..

  • دیگه کی میخوای فکر کنی دامون؟ قرار امروز و فردات و می تونی کنسل کنی.. سفر ترکیه ات و می خوای چیکار کنی؟ اونم می خوای کنسل شه؟

دستی از بالا تا پایین رو صورتم کشیدم.. این معضل یه گوشه از ذهن خودمم درگیر کرده بود و نمی دونستم باید چه جوری حلش کنم ..

از طرف یه جشنواره خارجی که سه روز دیگه برگزار می شد.. برام دعوتنامه فرستاده بودن و من باید به عنوان نماینده فیلمی که توش بازی کرده بودم با چند نفر دیگه تو اون جشنواره شرکت می کردم ..

حتی بلیطم گرفتم.. ولی اون موقع نمی دونستم قراره همچین بلایی سر ستاره بیاد.. فکر می کردم می تونه از پس خودش بربیاد تا وقتی من برم و برگردم.. ولی حالا..

با اینکه می دونستم شدنی نیست ولی در جواب علی گفتم:

  • خب.. تو داری می ری دیگه عوض من هرکاری لازمه انجام بده.. من که نمی تونم ستاره رو تنها بذارم..

  • دامون حالت خوبه؟ فکر کنم به جای ستاره تو رو باید بستری کنن چون مغزت معیوب شده انگار ..

تو خودت نماینده باقی عوامل و بازیگرای فیلمی حالا می خوای یکی دیگه رو بفرستی؟ پس فردا همه جا پر بشه که دامون پیران آبروی ایران و ایرانی رو برد با این کارش و مخالفات با دمشون گردو بشکنن که بالاخره تونستن یه آتو ازت بگیرن واسه کوبوندنت. پس فردا واسه مصاحبه اومدن سراغت می خوای چی بگی؟ همخونه ام تو بیمارستان بستری بود نتونستم تنهاش بذارم؟ حالا بعدش بیا توضیح بده که چرا همخونه ات کس و کار دیگه ای نداره. این مردمی که سرشون و تو هر سوراخی فرو می کنن و نمی شه پیچوند دامون..

درمونده بودم و اون لحظه تمام این درموندگی رو ریختم تو نگاه و صدام وقتی گفتم:

  • تو می گی چی کار کنم؟

حال و روز علی هم بهتر از من نبود.. حقم داشت.. کلی برای این سفر و تشریفاتش بدو بدو کرده بود و حالا دلش نمی خواست زحمتاش به باد بره..

یه کم فکر کرد و گفت:

  • می گم عاطفه بیاد پیشش بمونه.. خوبه؟

  • عاطفه مگه خونه زندگی نداره؟

  • شوهرش رفته ماموریت.. چند روزه خونه مامان اینا می مونه.. اونا هم با غر زدنای بیست و چهار ساعته شون کلافه اش کردن.. بهش بگم برای فرار از اونا هم که شده با کله میاد.

نگاهم و گرفتم و زل زدم به ستاره.. فکر بدی نبود.. عاطفه خواهر علی بود و هم دانشگاهی جفتمون ..از نظر منم دختر خوب و تایید شده ای بود.. ولی خب.. مهم این بود که ستاره با این اخلاص خاصش تاییدش کنه..

  • نظرت چیه؟

  • باشه بذار ستاره بیدار شه باهاش حرف بزنم بعد..

  • هرجا… می خوای بری برو.. فقط.. جون کس و کارتون… برید بیرون فک بزنید… سرم رفت!

با بلند شدن صدای خوابالوی ستاره که نشون می داد همه حرفامون و شنیده.. بی اختیار لبخندی رو لبم نشست و صدای پچ پچ علی و اینبار درست کنار گوشم حس کردم:

  • این تحفه آخه نگران شدن داره؟

جوری با اخم برگشتم طرفش که حساب کار دستش اومد و بلند شد..

  • من می رم بیرون.. خبرش و بهم بده که با عاطفه هماهنگ کنم.

علی که رفت منم صندلی و کشیدم سمت تخت ستاره و روش نشستم..

  • بیداری؟

  • مگه.. چاره دیگه ای هم دارم؟

  • دردت بهتره؟

  • هی.. بگی نگی ساکت شده..

بالاخره چشماش و باز کرد و خیره شد بهم..

  • کجا… می خوای بری؟

  • ترکیه!

  • کی؟

با شرمندگی و ناراحتی گفتم:

  • فردا شب پرواز دارم .

مکثی کردم و ادامه دادم:

  • ولی مهم نیست.. می گم یکی دیگه رو جای من بفرستن..

  • نه.. برو!

می گفت برو.. حتی سعی می کرد لحن و نگاهش عادی باشه.. ولی من حس می کردم ته دلش این رفتن و دوست نداره که خب حقم داشت.. اگه اون دختره خاله اش و فاکتور می گرفتیم فعلاً من تنها کس و کارش بودم و نمی تونست با کس دیگه احساس راحتی داشته باشه.

  • خودمم دلم راضی نمی شه اینجوری تنهات بذارم برم..

  • هه! بیخیال بابا.. فرصت زیاده.. دفعه دیگه جبران می کنی!

با شوخی داشت حرف می زد.. ولی من با جدی ترین حالت ممکنم گفتم:

  • دفعه بعدی وجود نداره ستاره.. اوکی؟

با همون چشمایی که به سختی باز می شد یه کم نگاهم کرد و اینبار پرسید:

  • کی برمی گردی؟ لبخند یه وری زدم و گفتم:

  • اگه می خوای زود برگردم.. دعا کن تو جشنواره جایزه نبرم.. وگرنه مجبور می شم حداقل تا یه هفته اونجا بمونم تو مراسمای مختلفشون شرکت کنم.

  • پس دعا می کنم.. ببری.. یه کم.. یه کم از دستت.. نفس بکشم.

نوک دماغش که انگار تنها جای سالم مونده توی صورتش بود و فشار دادم و از لای دندونام پر از حرص گفتم:

  • تو بیشعوری لنگه نداری.. اینو هیچوقت یادت نره!

دستم و کشیدم.. می دیدم شرایطش جوری نیست که مثل قبل جوابم و بده یا با حرکات فیزیکی عکس العمل نشون بده و این بیشتر از ستاره.. من و ناراحت می کرد..

  • به خواهر علی می گم بیاد پیشت بمونه باشه؟

  • نگفتی هم.. نگفتی!

  • نه.. اینجوری خیالم راحت نیست.. این دختره هم می شناسم و می دونم قابل اعتماده.. تو هم خیالت راحت باشه..

نفسم و فوت کردم و ادامه دادم:

  • مطمئن باش معرفتش خیلی بهتر از دخترخاله اته!

چیزی نگفت و من دوباره یاد تماس صبح شفق افتادم..

  • راستی .. صبح کله سحر بهم زنگ زده بود.. گفتم زودتر خودم بهت بگم.. قبل از اینکه اون صدتا چرت و پرت دیگه تحویلت بده..

  • چیکار داشت؟

  • زنگ زده بهت گوشیت خاموش بوده.. نگرانت شده بود.. نمی دونم یه جوری حرف می زد انگار خبر داشت از بلایی که سرت اومده.. ولی من چیزی بهش گفتم .

نگاهش و گرفت و آروم سرش و به تایید تکون داد.. منم رفتم بیرون تا به علی بگم که به خواهرش خبر بده.. با اینکه هنوز دلم راضی نبود ستاره رو تنها ول کنم و برم.

×××××

نیم ساعتی می شد که دامون به اصرار و خواهش من رفته بود خونه یه کم استراحت کنه که با اومدن یکی از پرستارا برای چک کردن وضعیتم گفتم:

  • خانوم.. می شه.. می شه من با موبایلتون به یکی زنگ بزنم.. دو دیقه بیشتر.. طول نمی کشه.. – الآن تلفن بخش و برات میارم..

  • نه آخه.. آخه نمی خوام شماره اینجا بیفته و.. بفهمه بیمارستانم.. تو رو خدا یه کاریش بکن..

مظلومانه ترین شکل ممکن و به خودم گرفتم تا راضی بشه موبایل خودش و بده.. از وقتی دامون گفت شفق بهش زنگ زده بود و جوری رفتار کرده بود که انگار از قضیه خبر داشت.. فهمیدم مامانم بهش گفته چون فکر کرده من از اونجا می رم خونه خاله ام ..

گوشیمم احتمالا شارژ خالی کرده بود و الآنم که هیچ خبری ازم نداشت.. قبل از اینکه شفق دهنش و باز کنه و چیزی که نباید بگه رو به زبون بیاره باید بهش می گفتم که حالم خوبه..

پرستاره بالاخره تحت تاثیر التماس نگاه من قرار گرفت و گوشیش و بهم داد و خودشم رفت بیرون ..

منم شماره موبایل مامانم و گرفتم.. چون می ترسیدم اگه به خونه زنگ بزنم سعید جواب بده..

  • بله؟

با شنیدن صدای مامانم بغض تو گلوم نشست و عین بچه های دو ساله نالیدم:

  • مامان؟

  • ستاره؟؟ دخترم تویی؟

صدای بلندش نشون می داد که سعید خونه نیست که داره با خیال راحت حرف می زنه..

  • آره مامان منم..

  • کجا رفتی تو ستاره؟ مگه من بهت نگفته بودم برو خونه خاله ات.. مردم و زنده شدم وقتی بهشون زنگ زدم و گفتن ستاره اونجا نیست.. آخه با اون حال و روز مگه جای دیگه ای می تونستی بری؟ چرا انقدر من و اذیت می کنی ستاره؟ به خدا من دیگه ظرفیت و اعصاب این رفتارات و ندارم ..

چشمام و بستم و پر درد لب زدم:

  • نمی شد مامان.. درکم کن.. دوست نداشتم.. من و با این .. حال و روز ببینن..

  • پس کجا رفتی؟

  • همون جایی که همیشه بودم.

  • گوشیت و چرا خاموش کردی؟ می دونی چقدر شماره اتو گرفتم؟

بازم باید به یه دروغ دیگه متوسل می شدم.. دیگه آمار دروغایی که چپ و راست به این و اون می گفتم فقط برای اینکه خودم و از مخمصه نجات بدم.. از دستم در رفته بود..

  • گوشیم ..تو خیابون از دستم افتاد.. خراب شد.. الآنم با گوشی.. یکی از همکارام زنگ زدم.. یه وقت بهش زنگ نزنیا.. فردا پس فردا.. گوشی خودم درست می شه..

  • حالت خوبه ستاره؟ نرفتی دکتر؟ مشکلی نداری؟

پوزخندی تو دلم زدم و گفتم اگه از شکستگی دنده هام و کوفتگی های تن و بدنم و آسیب جدی به طحال و چند رو بستری موندن تو بیمارستان فاکتور بگیرم.. حالم خوبه خوبه.. البته… سفر بی موقع و اعصاب خورد کن دامونم باید بهش اضافه کنم.

  • خوبم مامان.. چیزیم نیست.. دو سه روز ازشون مرخصی گرفتم که.. استراحت کنم. بالاخره گل پسرت.. باید یه جوری عقده هاش و.. خالی کنه یا نه؟

  • اونم از دیروز لب به هیچی نزده.. می گه از عصبانیت بابت برگشتن توئه.. ولی من می دونم از دست خودش عصبانیه که چرا از خود بیخود شد و اون بلا رو سرت آورد.. الآنم بلند شده رفته بیرون یه بادی به کله اش بخوره.. از من می شنوی می گم رفته یه گوشه بشینه گریه کنه که من چشمم بهش نیفته.. راست می گفت.. حتی همون دیشب.. وقتی گلوم داشت تو دستاش مچاله می شد.. دیدم که چشماش پر از اشک شده بود و نگاهش رنگ و بوی درموندگی داشت ..

چقدر سخت بود که نمی تونستم به خودم حق بدم و با وجود همه آسیب های جسمی و روحیم.. بازم حق و تمام و کمال به این برادر سنگدل شده ام می دادم.. چون برادر من سنگدل نبود.. کاری که من با آبروی خانواده ام کرده بودم سنگدلش کرد.. پس تاوانشم خودم باید پس می دادم.

  • بیخیال مامان.. دیگه تموم شد.. منم.. اومده بودم بهت سر بزنم. ولی با این وضع حالا حالاها اون دور و بر.. آفتابی نمی شم.. خیالت راحت .

  • هــــی.. کاش می فهمیدی خیال من هفت ساله که دیگه راحت نیست.. وقتی آروم می شم.. که جفتتون پیشم باشید.. بی دعوا.. بی دردسر.. بی کتک کاری.. بی متلک.

اشکام از گوشه چشمام سر خورد و خیسیش و توی سوراخ گوشم حس کردم. دیگه توانی برای ادامه مکالمه امون نداشتم.. وقتی خودم از هیچ چیزی مطمئن نبودم و نمی تونستم بهش امیدواری بدم که تو آینده قراره همه چیز درست بشه ..

یکی از مشکلام.. که مریضی مامانم بود حل شده بود.. حالا باید از پس بقیه اش برمی اومدم .یعنی می شد؟ یعنی می تونستم؟

  • من دیگه باید برم مامان. مواظب.. خودت باش!

  • تو هم مواظب خودت باش دخترم. من و بی خبر نذار.. گوشیت که درست شد بهم خبر بده.. هر موقع سعید نبود زنگ بزنم .

نفس پر حسرتی کشید و گفت:

  • فعلاً که کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.

  • همین که هستی.. همین که حالت خوبه.. همین که باهام.. حرف می زنی.. همین که…

زدم زیر گریه و ادامه دادم:

  • همین که بهم می گی دخترم.. برام بیشتر از هرچیزی می ارزه.. خیلی دوست دارم.. خدافظ!

صدای گریه مامانم هم شنیدم و گوشی و قطع کردم. نمی خواستم اینجوری بشه که الآن اونم بشینه برای خودش زانوی غم بغل بگیره ..

ولی بعضی وقتا.. که به این درجه از ناتوانی می رسی.. دیگه چاره ای جز رها کردن بغضت نداری.. هفت سال تمام گریه ام و از ترس تمسخر بقیه خفه می کردم.. ولی الآن دیگه نمی تونستم.. چون انگار فشارهایی که از هر طرف داشت به جسم و روح و روانم وارد می شد.. خیلی بیشتر از سال های زندان بود و من فقط خدا خدا می کردم.. که زیر بار این فشار ها کمرم خم نشه.

*

سرد بود.. خیلی سرد بود.. جوری که صدای بهم خوردن دندونام و خیلی خوب می شنیدم. با دستام محکم خودم و بغل کردم و نگاهم و تو تاریکی جای ناشناسی که توش وایستاده بودم چرخوندم.

چرا هیچکس نبود که کمکم کنه.. چرا هیچکس نمی اومد نجاتم بده.. اصلاً من چه جوری اومده بودم اینجا؟ چه جوری باید برگردم؟

انقدر بی هدف دور خودم چرخیدم که محکم به چیزی خوردم.. سرم و برگردوندم ببینم چی بود که ماتم برد.. این موجودی که جلوم وایستاده بود.. شهریار بود.. همون آدمی که باعث ایجاد جهنمی ترین روزهای زندگیم شده بود.. ولی.. ولی فقط چهره کریهش به شهریار شباهت داشت.. قد و هیکلش ده برابر شهریاری بود که تصوریش تو ذهنم بود ..

ترس و وحشت همه وجودم و گرفت و وقتی لباش به خنده باز شد جیغ زدم ولی هیچ صدایی از گلوم در نمی اومد.. در عوض صدای خنده های اون همه جای اون محیط تاریک و سرد و پر کرده بود.

پشتم و بهش کردم و شروع کردم به دوییدن ..نمی دونستم کجا باید برم.. فقط می دوییدم چون حس می کردم اون دیو بد سیرتم داره پشت سرم میاد.. نمی خواستم.. تحت هیچ شرایطی نمی خواستم به دستش بیفتم.. پس با بیشترین سرعتم دوییدم.

تا اینکه چند متر جلوتر از خودم دیدم یه نفر وایستاده و وقتی بهش نزدیک شدم چهره دامون و تشخیص دادم.. با بی تفاوت ترین نگاهش.. انگار تو چشماش دو تا تیکه یخ بود.. داشت بهم نگاه می کرد.. ولی اهمیتی ندادم چون به نظرم تنها آدمی بود که می تونست اون لحظه من و از دست این حیوون بی شرف نجات بده..

رفتم طرفش و خواستم به لباسش چنگ بزنم که خودش و کشید عقب.. با التماس صداش زدم:

  • دامون؟

حضور اون منحوس و پشت سرم حس کردم.. ولی عجیب بود که دامون اصلاً نگاهش نمی کرد و مسیر نگاهش بدون پلک زدن مستقیم روی من بود.. انگار.. انگار فقط من می تونستم اون موجود بی شاخ و دم و ببینم و وحشتزده بشم از دیدنش..

دستای اون عوضی که رو شونه هام نشست خودم و جلوی پای دامون انداختم رو زمین و نگاه دامونم با من به پایین کشیده شد..

  • دامون تو رو خدا.. نذار من و ببره دامون.. من می ترسم ازش.. من می ترســــــــم.. دامون تنهام نـــــــذار.. غلط کردم.. غلط کردم دامـــــــــــون.. گه خوردم.. تنها نذااااااااااااار..

اصلاً نفهمیدم کی از رو زمین بلند شدم و تو دستای اون حیوون قرار گرفتم.. فقط می دیدم دارم لحظه به لحظه از دامون دور تر می شم و بازم دامون هیچ تلاشی برای برگردوندن من نمی کنه .

*

  • ستاره؟؟ ستاره؟؟؟

با صدای دامون از کنار گوشم هراسون از اون خواب وحشتناکی که همه وجودم و به رعشه انداخته بود بیدار شدم و خواستم سریع نیمخیز بشم که دامون نذاشت.. شونه هام و محکم نگه داشت تا نتونم تکون بخورم.. فقط صداش و لابه لای نفس نفس زدنام می شنیدم که می گفت:

  • آروم باش.. چیزی نیست خواب دیدی ..به من نگاه کن ستاره.. تموم شد.. تو رو خدا آروم بگیر..

کم کم آروم شدم.. نه اینکه خودم بخوابم.. دردی که با هر نفسم تو سینه ام می پیچید مجبورم می کرد که آروم بشم.. ولی نگاه بهت زده و ناباورم از صورت دامون جدا نمی شد ..

اگه این دامونه.. که با نگرانی بالا سرم وایستاده و سعی داره آرومم کنه.. پس اونی که تو این کابوس بیخودم دیدم کی بود.. چرا در جواب اونهمه خواهش و التماسم هیچ کاری نکرد ..

دامونی که تو این دو روز بارها بهم ثابت کرد که چقدر سلامتیم براش مهمه و با وجود همه مشکلاتی که به واسطه شغلش داشت.. خودش و موظف می دونست که کنارم باشه.

اختیاری رو خودم و زبونم نداشتم وقتی زمزمه کردم:

  • چرا ولم کردی؟ چـ… چرا.. چرا نیومدی سمتم؟ ابروهاش درهم شد و پر بهت گفت:

  • چی؟

  • همه ولم کردن.. همه… همه تنهام گذاشتن.. تو دیگه نرو.. تو دیگه… پشتم و خالی نکن. به خدا دیگه نمی تونم.. دیگه توانش و ندارم.

  • ستاره حالت خوب نیست؟ چی داری می گی؟ مگه کجا رفتم؟

هیچی نگفتم.. فقط خیره بودم به صورتش.. چون هنوز شک داشتم که این دامون.. همون آدم یخی و سردی که توی خوابم دیدم باشه.

دامون که دید وضعیتم زیاد میزون نیست دستاش و از رو شونه هام برداشت و گفت:

  • می رم بگم پرستار بیاد…

سریع آستین لباسش و گرفتم..

  • نرو.. نرو خوبم.. فقط.. نرو…

  • ستاره داری می لرزی.. می گی خوبم؟

  • دردم.. دردم چیزی نیست که.. پرستارای اینجا.. بتونن درمانش کنن.

سرش و به سمتم خم کرد.. دستی رو گونه متورمم کشید و با نگرانی لب زد:

  • چیه دردت؟

ای خدا.. ای خداااااا چیکار کنم؟ چه جوری بهش بگم من کی ام.. تو خونه اش چیکار دارم ..می دونستم معنی خوابم همینه.. شاید می خواست همین و به من یادآوری کنه.. ولی مگه من کاری از دستم بر می اومد؟

خدایا تو به دادم برس. من طاقت ندارم دامون بشه شکل دامون کابوسم.. من همین و می خوام.. با همین نگاه نگران.. با همین توجهات و مهربونی ها.. چرا حق خوردن یه آب خوش و ندارم تو این زندگی؟ چرا؟

اینبار یقه لباسش و تو مشتم گرفتم و کشوندمش سمت خودم.. با گریه و لحنی طلبکارانه گفتم: – هیچی.. فقط بگیر بشین همینجا و جایی نرو.. بادمجون که واکس نمی زنم.. حرف گوش کن دیگه..

دامون نمی دونست به حرفام بخنده.. یا به خاطر اشکایی که قطره قطره داشت از چشمام پایین می ریخت ناراحت بشه.. ولی خدا رو شکر دیگه باور کرد که مشکل جسمی ندارم و بیخیال رفتن سراغ پرستارا شد..

وقتی دید مشتم از یقه لباسش باز نمی شه.. حرفی که تو دل من بود و نتونسته بودم به زبون بیارمش و گفت:

– یه کم می تونی بری اونور تر؟ فکر کنم جفتمون رو این تخت جا شیم ..

از خدا خواسته اومدم سریع خودم بکشم عقب که بازم دامون نذاشت و خودش.. با حوصله و آروم تن پر دردم و رو تخت جا به جا کرد تا به اندازه خودش جا باز بشه..

کنارم دراز کشید و با احتیاط سرم و گذاشت رو سینه اش.. قرار گرفتن سرم رو سینه عضلانیش همانا ..

آروم گرفتن یه دفعه ای قلب پر تپشم همان ..

نمی دونستم باید از لمس این احساس خوشحال باشم یا ناراحت.. ولی بدون شک درصد ناراحتیم بیشتر بود.. آخه چرا بعد از اونهمه تلقین کردنام برای جدی نگرفتن این رابطه.. بازم به جایی رسیده بودم که به این آغوش و حتی به عطر بدنش معتاد شده بودم؟

چرا تو کابوسم باید چشم امیدم و به آدمی می دوختم.. که برای به هم زدن زندگیش مامور شده بودم؟ چرا انقدر راحت افسار همه چیز از دستم در رفت و من به همه وجود این مرد وابستگی پیدا کرده بودم؟ اونم وقتی از همون روز اول می دونستم همچین چیزی محاله و این رابطه هیچ آینده ای نداره.

حرکت نوازشگر دست دامون که رو تن و بدنم نشست.. هرچی فکر و خیال توی سرم بود دود شد و رفت هوا.. چه اهمیتی داشت.. حال الآنم خریدنی بود!

یه کم که گذشت و من چشمام دوباره داشت برای خواب گرم می شد.. صدای پر خنده اش و کنارگوشم شنیدم که گفت:

  • خودمونیما.. مظلوم بودن اصلاً بهت نمیاد.. زودتر خوب شو ستاره.. دلم برای توله شیر همیشه آماده حمله ام تنگ شده..

چه انگیزه ای از این بالاتر برای خوب شدن؟ من اون لحظه حاضر بودم تا آخر عمل نقش یه توله شیر و براش بازی کنم.. ولی در عوض دائمی بودن این آغوشش و برام تضمین کنه.. همین!

*

اینبارم با صدای حرف زدن دامون و یکی دیگه از خواب بیدار شدم.. ولی این دفعه صدا مال یه زن بود که همونم باعث شد خیلی سریع چشمام  باز بشه..

  • علی بهم گفت چی شده.. خیلی ناراحت شدم. ولی تو خیالت راحت باشه.. برو به کارت برس.. ایشالله که با دست پرم برگردی.. من حواسم همه جوره بهش هست.

  • واقعاً شرمنده ام.. باعث زحمتت شدم..

  • نه بابا چه زحمتی.. اتفاقاً خیلی هم خوشحال شدم .

همونطور که سرش و به سمتم چرخوند گفت:

  • حالا ایشالله بتونیم باهم دوست… عه؟ بیدار شدی؟

با حرفش سر دامونم به سمتم چرخید و لبخندی زد که با همه کم جونیم جوابش و دادم.. چون هنوز تحت تاثیر آرامشی بودم که دیشب از وجودش گرفتم و بهتر از ده تا قرص و داروی آرامبخش برام موثر بود..

دختره به تختم نزدیک شد و هرچی نزدیک تر می شد.. بیشتر به شیرینی و ملاحت چهره اش پی میبردم.. چهره معمولی ای داشت.. ولی لبخند و طرز نگاه کردنش.. ازش یه شخصیت مهربون می ساخت..

دستش و به سمتم دراز کرد و با خوشرویی گفت:

  • من عاطفه ام.. خواهر علی.. می شناسیش که؟ منم دستم و بلند کردم و باهاش دست دادم..

  • بله.. خوشبختم..

یه کم رو تخت جا به جا شدم و گفتم:

  • ببخشید.. باعث زحمت شدم .

  • این چه حرفیه عزیزم .

دامون اینبار رودرواسی و کنار گذاشت و در ادامه حرف عاطفه خطاب به من گفت:

  • عاطفه استاد کمک رسوندن به این و اونه.. یعن حاضره به خاطرش تا قله قافم بره.. خیالت راحت باشه.. مطمئن باش بیشتر رحمتی براش تا زحمت!

عاطفه خندید و گفت:

  • من می رم یه سر پیش علی ..

دستم و دوباره فشار داد و دوستانه گفت:

  • می بینمت ..

سری براش تکون دادم و بعد از رفتنش دامون لبه تختم نشست و حین گذاشتن موهام پشت گوشم گفت:

  • از همکلاسی های دانشگاهم بود.. دختر خوبیه.. فکر کنم با هم مچ بشید..

مکثی کرد و ادامه داد:

  • من یه سری کار دارم که باید قبل از رفتنم انجامش بدم.. برای همین گفتم عاطفه از الآن بیاد.. ولی باز قبل رفتنم میام بهت سرم می زنم باشه؟

در جوابش فقط سرم و تکون دادم.. می ترسیدم از اینکه یه کلمه به  زبون بیارم و بغضم بترکه ..خودمم از این بچه بازی ها بدم می اومد.. ولی اینم.. مثل خیلی از رفتارا و حرفام در برابر این آدم.. دست خودم نبود.

  • ستاره؟

  • هوم؟

  • می خوای نرم؟

گلوم و صاف کردم تا بغض محو بشه و گفتم:

  • چرا نری؟

  • دیشب.. زیاد میزون نبودی!

با یاد کابوس مزخرفم ابروهام درهم شد و گفتم:

  • قضیه دیشب.. فرق می کرد.. اون حرفام به خاطر.. خواب بدم بود.. نگفتم که بیخودی هوا برت داره ..

حرفم همونه که دیروز زدم.. ایشالله ببری من یه کم از دستت نفس بکشم..

اینبار کم نیاورد و گفت:

  • منم از دست تو..

خواست بلند شه که صداش زدم:

  • دامون؟

چرخید سمتم و من با اضطراب گفتم:

  • خیلی.. زشت شدم؟

با لبخند مهربونی به سمتم خم شد و کف دستش و رو بالش کنار سرم گذاشت.. یه کم خیره خیره به همه اجزای صورتم نگاه کرد و گفت:

  • نه عزیزم..

لبخندش کش اومد و با خنده ادامه داد:

  • از اول زشت بودی..

قبل از اینکه فرصت عقب کشیدن پیدا کنه با همه حرصم کوبیدم رو شونه اش و غریدم:

  • اونجای آدم دروغگو!

راه افتاد سمت در و سرخوش گفت:

  • دقیقاً کجاش؟

  • همونجا که خودت می دونی..

با صدای بلند خندید و قبل از بیرون رفتن گفت:

  • یه سرم می رم خونه… هرچی لازم داری به عاطفه بگو برام اس ام اس کنه که عصری اومدنی بیارم .

مواظب خودت باش.. فعلاً!

رفت و من تا چند دقیقه خیره به در موندم.. چی شد که به اینجا رسیدیم؟ ما که فرقی با سگ و گربهنداشتیم.. ما که از هر ده تا کلمه حرفمون نه تاش متلک و دری وری بود.. چی شد که یهو شدیم دلیل حال خوب همدیگه؟ چی شد که وسط حرفامون لبخند جزو اصلی صورتمون شد؟ چی شد که از دوری هم دلتنگ می شدیم و به حضور همدیگه وابسته؟ چی شد که اینجوری شد؟ *

دقیقاً نمی دونم چندین بار بود که داشتم این کلیپ و تو پیجای مختلف اینستاگرام تماشا می کردم ..ولی هرجا می دیدمش بدون اهمیت به اینکه همین چند دقیقه پیش داشتم نگاهش می کردم دوباره از اول تا آخر می دیدم و با هر ثانیه اش لبخندم بیشتر از قبل کش می اومد.

دانلود-کامل-رمان-سلبریتی

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.