خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان سلبریتی پارت 14

رمان سلبریتی پارت 14

رمان سلبریتی پارت 14
4.4 (87.06%) 17 vote[s]

رمان سلبریتی نوشته گیسو خزان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان سلبریتی از اینجا کلیک کنید

استرسش کاملاً مشهود بود و من نمی دونستم چیکار باید بکنم تا این حجم از نگرانی رو از وجودش پاک کنم.. چون وقتی خودم و می ذاشتم جاش می دیدم حق داره.. به قول خودش بعد از پنج سال دعوت شده بود به خونه پدریش.. نمی تونست عادی باشه..

کنارش که وایستادم دستم و گرفت و راه افتاد سمت خونه.. دستش سرد بود و حتی یه لرزش ریزم می تونستم تشخیص بدم ..

می ترسیدم از اینکه حالش رفته رفته بدتر بشه و اینبار جلوی خانواده اش بهش حمله دست بده ..

شاید حتی بیشتر از دامون من نگران همچین چیزی بودم.. پس نباید می ذاشتم این اتفاق بیفته..

همونجور که دستم تو دستش بود انگشتام و لا به لای فضای خالی بین انگشتاش گذاشتم و دستامون و تو هم قفل کردم ..

نگاهش که به سمتم برگشت برای اینکه از میزان استرسش کم کنم با لحنی سرخوش و پرانرژی گفتم:

  • پیش به سوی نقطه ضعف!

میون همون استرس نگاهش لبخندی زد و بعد از نفس عمیقی که کشید زنگ آیفون و به صدا درآورد ..

بدون اینکه کسی بپرسه کیه در باز شد و دامون اول من و فرستاد تو و پشت سرم خودش اومد..

دوباره دست تو دست شدیم و از حیاط خونه پدریش که نشون می داد مال یه خونه بزرگ قدیمیه رد شدیم.. نمی دونم چرا فکر می کردم پدر و مادر دامون وضع مالی رو به راهی نداشتن و الآن که این خونه و محلشون و می دیدم.. فهمیدم که اشتباه کردم.

در ورودی خونه اشون باز شد و یه زن میانسال به استقبالمون اومد.. لبخندی که رو لبش بود و برقتوی چشماش وقتی داشت به دامون نگاه می کرد من و به شک انداخت که نکنه مادرشه.. ولی وقتی دامون با اسم راحله خانوم خطابش کرد فهمیدم مادرش نیست..

از دیدن من کنار دامون تعجب کرد و حتی نیم نگاهی پر استرس به صورت دامون انداخت.. ولی چیزی به زبون نیاورد و با روی باز بهم خوش آمد گفت که دامون پرسید:

  • همه اومدن؟

  • عمه ها و خانواده اشون اومدن.. فقط گلچهره خانوم و شوهرش تشریف نیاوردن هنوز!

دامون سری به تایید تکون داد و دستش و گذاشت رو کمر من و به سمت سالن هدایتم کرد.. تعجبی نداشت که گلچهره از همه دیرتر قراره بیاد.. ندیده و نشناخته ازش بدم اومده بود و با این حرکت حس بدم بیشتر شد.. چون فهمیدم دنبال جلب توجه تو فک و فامیلشونه که گذاشته آخر سر بیاد تا همه نگاه ها رو به سمت خودش بکشونه..

در حالیکه حالا ضربان قلب منم تند شده بود از برخورد با آدمایی که هیچ شناختی ازشون نداشتم و به طور قطع دید خوب و دوستانه ای هم قرار نبود به من داشته باشن همراه دامون رفتم تو سالن که یکی یکی مهمونا توجهشون به ما جلب شد و از جاشون بلند شدن..

میون اون همه آدمایی که داشتن با بهت و حیرت به ما نگاه می کردن.. فقط پدر دامون و تشخیص دادم که رو ویلچر قسمت بالای سالن نشسته بود و نگاهش میخ پسرش بود..

دامون دوباره دستم و تو دستش گرفت.. بهشون نزدیک تر شد و با صدای بلند و رسا.. برخلاف استرسی که وجودش و پر کرده بود گفت:

  • سلام!

جواب سلامش و بعضیا زیرلب دادن و بعضیا با تکون دادن سر.. دلم گرفت واقعاً آدمی که خیلیا محتاجیه گوشه چشم.. یه لبخند.. یا یه عکس یادگاری بودن ازش.. آدمی که یه لایک و کامنتش کلی کشته مرده می ده.. حالا انقدر پیش خانواده خودش بی اعتباره که حتی یه جواب سلام درست و حسابی نمی شنوه!

خوشبختانه دامونم اهمیتی بهشون نداد و حتی برای دست دادن با مردها جلو نرفت فقط مستقیم راه افتاد سمت ویلچر پدرش.. اول پیشونیش و بعد دستش و بوسید ..

نگاه پدرش حالا خیره من بود و دامون که رد نگاهش و دنبال کرد با اشاره ازم خواست برم سمتش و منم با تقلید از دامون.. با سری بالا گرفته و بدون استرس کنارش وایستادم..

دامون یه دستش و دور شونه ام حلقه کرد و رو به جمع گفت:

  • ایشون ستاره خانومه.. نامزد من!

من کم و بیش می دونستم حالا که امشب کنار دامون اینجا بودم قرار بود همچین لقبی بگیرم.. ولی نمی فهمیدم دلیل اینهمه بهت و حیرتی که تو صورت مهموناشون بود چی بود؟ یعنی انتظار داشتن دامون هیچ وقت کسی و برای ازدواج انتخاب نکنه؟

هنوز همه تو سکوت بودن و هیچ کس به خودش اجازه نمی داد که حتی یه تبریک خشک و خالی بگه که بالاخره صدای مردی که از چند درصد شباهتش تشخیص دادم احتمالاً برادر دامونه بلند شد:

  • شما بازیگرا دوست دختراتون و نامزد صدا می کنید؟ فشار دست دامون دور شونه ام بیشتر شد..

  • تا اونجایی که یادمه من برعکس بقیه همیشه انقدر دل و جرات داشتم که یواشکی دوست دختربازینکنم.. اگه دوست دخترم بود می گفتم خیالت راحت.. از کسی ترسی ندارم!

با قرمز شدن صورتش که نمی دونم از شرم و خجالت بود یا عصبانیت.. فهمیدم دامون بیشرف تیرش و درست به هدف زده و یه متلک جانانه بارش کرده.. اگه خونه خودمون بودیم یه فحش محبت آمیز پدرمادر دار بارش می کردم به خاطر این حرکتش.. وسط اون هاگیر واگیر یه صدایی تو گوشم گفت:

«خونه خودمون؟!!»

قبل از اینکه بحث بین این دوتا ادامه پیدا کنه و به جاهای باریک کشیده بشه.. صدای گرفته ولی مقتدر پدر دامون بلند شد و بهت بقیه رو صد برابر کرد:

  • نرگـــــس؟

یکی از زنا با چشمایی که از اشک پر شده بود رو به پدر دامون گفت:

  • الهی قربونتون برم داداش.. می دونی چند وقته صدات و نشنیدیم؟ با نیم نگاهی به دامون ادامه داد:

  • خدا باعث و بانیش و لعنت کنه..

«ای زبونت و مار بگزه زن.. حالا این نفرین و آخر قربون صدقه ات نمی چپوندی نمی شد؟»

بابای دامون اهمیتی به زنی که انگار خواهرش بود نداد و خیره موند به کسی که صداش کرد و حالا رو به روش وایستاده بود..

  • جانم؟

در جواب لحن پر محبت زن دیگه زحمتی واسه حرف زدن نکشید و فقط با نگاهی به من و حرکتدستش یه چیزی رو بهش فهموند ..

حرکت دستش جوری بود که انگار بهش گفت من و از خونه پرت کنه بیرون.. ولی زنه بعد از نگاهی عمیق و براندازگر به سرتا پای من.. با اکراه اومد سمتم و دستش و دراز کرد:

  • من نرگسم.. مادر دامون!

نفس حبس شده ام و بیرون فرستادم و باهاش دست دادم..

  • خوشبختم!

برای اینکه بیشتر احساس صمیمیت پیدا کنم با این مادر شوهری که با چشماش داشت برام خط و نشون می کشید بی اهمیت به چهره گرفته اش باهاش رو بوسی هم کردم تا باور کنه جدی جدی عروسشم!

خودم از این کارم خنده ام گرفته بود ولی به زور خودم و نگه داشتم چون خندیدن توی اون جمعی که انگار همه توش شمشیرشون و از رو بسته بودن و آماده بودن برای حمله اشتباه محض بود..

نرگس خانوم نگاه پر از سرزنشی به دامون انداخت و با اشاره به پدر دامون ادامه داد:

  • ایشونم نادر خان پدر دامون!

ترس ناشناخته ای که از این مرد تو وجودم داشتم و کنار گذاشتم و مستقیم بهش زل زدم.. رنگ و حالت چشماش که میراثش به دامون بود حس خوبی بهم می داد ..خوب که دقت می کردم می دیدم اصلاً ترسناک نیست.. فقط جذبه داره که باعث می شه همه ازش حساب ببرن.. حتی وقتی انقدر ضعیف و ناتوان روی ویلچر افتاده..

نمی دونم چرا یهو این حرکت و کردم.. اونم تو این خانواده ای که از طرز پوشش و حجابشون مشخصبود آدمای معتقدی ان.. ولی یه لحظه با دیدن پدر دامون چهره بابام برام زنده شد که بی اختیار جلوی پاش زانو زدم و دستش که روی پاش بود و کوتاه بوسیدم..

صدای هین و خاک بر سرم خفه ی یکی از مهمونا که به گوشم خورد به خودم اومدم و بلند شدم ..

نگاه پر استرسم و دوختم به دامون تا بفهمم کارم چقدر غلط بوده.. ولی نگاه آرومش استرسم و از بین برد ..خب پدرشوهرم محسوب می شد دیگه.. بوسیدنش چه اشکالی داره!

خود پدر دامونم هیچ واکنش بدی حتی به اندازه یه اخم از خودش نشون نداد.. ولی انگار بقیه بدجور کاسه داغ تر از آش شدن و بلد بودن.

بعد از آقا نادر به بقیه مهمونا که شامل همون برادر آتیشی دامون و عمه ها و شوهر عمه ها و یکی از دخترعمه ها و شوهرش بود معرفی شدم.. نگاه های خشک و جدیشون اجازه صمیمیت زیاد بهم نمی داد و فقط به یه دست دادن ساده و ابراز خوشبختی بسنده کردم..

ولی یکی از عمه های دامون.. یعنی همونی که زبونش و همچنان ایشالا مار بگزه بعد از تکون دادن سرش در جواب سلام من رو به دامون گفت:

  • خب زودتر خبر می دادی برای خودت بی خبر آستین بالا زدی تا قبل از گلی برای شما پاگشا می گرفتیم .

سرم و به سمت دامون چرخوندم که در جواب عمه اش لبخند زد و گفت:

  • دیگه بی خبر آستین بالا زدن تو خانواده ما رسم شده.. منم طبق همین رسم و رسوم پیش رفتم تا خدای نکرده این وسط ناراحتی و گلگی پیش نیاد!

یه دمت گرم تو دلم به جواب دامون گفتم ولی عمه اش کوتاه نیومد و گفت:

  • کاش همیشه طبق همین رسم و رسوم پیش می رفتی تا کسی مجبور به بی خبر آستین بالا زدننمی شد..

  • من که شکایتی ندارم عمه جون.. راضی ام از زندگیم.. رفتم سراغ کاری که هم بتونم توانایی هام و نشون بدم.. هم بتونم رو پای خودم وایستادم ..

  • تو بایدم راضی باشی..

نگاه عمیقی به من انداخت و ادامه داد:

  • بهت که بد نمی گذره! کاش یه کمم به رضایت خدا و پدر و مادرت فکر می کردی..

قبل از اینکه دامون جوابش و بده من بودم که به حرف اومدم.. نمی دونم حرف زدنم توی اون جمع ناآشنا درست بود یا نه.. ولی خدا زبون و به آدم داده که حرفاش و بزنه دیگه..

بدون هیچ فکر و منظور خاصی و با توجه به حرفای دامون توی ماشین گفتم:

  • ببخشیدا! خدا کی گفته اگه گلیمتون و خودتون از آب بیرون بکشید گناه و معصیته که ما نشنیدیم؟ اینبار با خشم تو صورت من خیره شد و با لحنی که من و یاد نگهبان های زندان مینداخت توپید:

  • نکنه پیغمبری که انتظار داری صدای خدا رو بشنوی؟

خیلی راحت منظور حرف منو دایورت کرد و بی اهمیت ترین موضوعی که تو جمله ام بود و پررنگ کرد.. این یعنی در جواب حرف من چیزی نداشت که بگه!

برعکس اون من با خونسردی شونه ای بالا انداختم و گفتم:

  • من که ادعایی ندارم.. شما یه جوری از طرف خدا نقل قول کردی که انگار مستقیم اومده تو گوشتونحرف زده و رفته ..

نگاهم به صورت قرمز شده از خشم عمه دامون بود که صدای خنده پسری رو از پشت سرم شنیدم وسرم و به سمتش چرخوندم..

یه پسر جوون بود که با نگاهی به چهره عصبی مهمونا دستاش و به حالت تسلیم برد بالا و گفت:

  • شرمنده خیلی باحال گفت نشد نخندم..

بعد اومد سمت من و تا کمر خم شد..

  • خوشبختم از آشناییتون من مرتضی هستم پسر عمه دامون.. پسر این عمه پیغمبره نه ها.. اونیکی عمه اش که از قضا کافر و بی دینه..

صدای اخطارگونه خانومی که انگار مادرش بود ساکتش کرد و با همون خنده و روی باز رفت سمت دامون..

  • بــــــــــــه.. احوال پسر دایی سوپراستار! بابا یه وقتم واسه ما بذار به خدا جز یه امضا چیزی نمی خوایم ازت..

لبخندی که با دیدن مرتضی رو لبای دامون نشست خیالم و راحت کرد از اینکه حداقل این یه نفر چشم دیدنش و داره. وگرنه نگاه بقیه.. علی الخصوص برادر خودش بدجوری کینه توزانه بود..

انقدری که دلم می خواست جلوی چشم همه دامون و محکم بغل کنم و بگم کون لق همه اشو! مهم خودتی که می دونی کارت درسته! البته.. فقط کار بازیگریت.. درباره اونیکی کار و خلافی که داری می کنی و هنوز هضمش نکردم نمی تونم نظری بدم!

خوشبختانه با اومدن مرتضی بحث و بگو مگویی که همین اول کار از طرف عمه دامون که شک نداشتم مادر گلچهره بود شروع شده بود به پایان رسید و نرگس خانوم از راحله خانوم خواست من و برایعوض کردن لباسام به یکی از اتاقا ببره..

جلوی در اتاق که رسیدیم تشکر کردم و خواستم برم تو که راحله خانوم با نگاهی گذرا به سالن صداشو آورد پایین و گفت:

  • از حرفای عمه ملوک ناراحت نشیا دخترم.. اون سر یه کینه قدیمی با دامون لج افتاده..

سری به تایید تکون دادم و برای اینکه اطلاعاتم و کامل کنم گفتم:

  • ایشون مادر همون گلچهره خانوم تشریف دارن دیگه؟ نگاهش رنگ غم گرفت..

  • پس می دونی؟

  • هی.. کم و بیش!

  • آره خودشه.. از من می شنوی همه این حرفا و تندی کردناش به خاطر اینه که از دست خودش عصبانیه.. پشیمونه که چرا همون موقع گلچهره رو به دامون نداده که حالا دخترش برای دومین بار با کسی که معلوم نیست کیه و چی کاره اس ازدواج نکنه! حتی از خداش بود دختر مطلقه اش و باز بده به دامون.. ولی این دفعه دامون جلو نرفت و گلچهره هم به اولین خواستگارش جواب داد..

نمی دونم چرا بی اختیار تو دلم یه خدا رو شکر به ته جمله اش چسبوندم.. هنوز نمی دونستم گلچهره کیه و خصوصیاتش چقدر به مادرش شبیهه.. ولی با نهایت بدجنسی خوشحال بودم از اینکه قسمت دامون نشده و الآنم صد در صد پشیمونه!

با تشکر از راحله خانوم رفتم تو اتاق.. حین باز کردن دکمه های مانتوم داشتم چهره گلچهره رو پیش خودم مجسم می کردم.. یعنی چه قیافه ای داشت که دامون و اینهمه سال عاشق خودش کرده بود؟ شایدم عاشق سیرتش شده بود.. که در این صورت امشب حتماً دوتا شاخ رو سرم سبز می شد.. دامونیکه من تو این مدت شناخته بودم محال بود فقط به سیریت رضایت بده و کاری به صورت نداشته باشه! مانتوم و آویزون کردم و دست بردم سمت شالم که پشیمون شدم و گذاشتم رو سرم بمونه.. دامونهیچ تذکری نسبت به لباسام نداده بود.. ولی با توجه به حجاب بقیه مهمونا دوست نداشتم جوریبینشون ظاهر بشم که به خاطر من بیشتر نگاه های تیز و برّّنده اشون و به سمت دامون روونه کنن.

با نگاهی کلی تو آینه اتاق به تیپ و ظاهرم و مرتب کردن شال روی سرم رفتم بیرون و قدم هام و به سمت سالن که همچنان جو سنگینی داشت پیش بردم..

اولین نفر دامون متوجه حضورم شد و به وضوح حس کردم نگاهش بعد از دیدن شال روی سرم آروم گرفت و لبخند همیشه خدا جذابش رو لبش نشست..

با دستش چند ضربه به مبل دو نفره ای که روش نشسته بود زد و منم از خدا خواسته از بین بقیه جاهایی که برای نشستن وجود داشت کنار دامون و انتخاب کردم.. چون واقعاً احساس غریبی داشتم توی این جمع و در حال حاضر این نامزد قلابیم از همه به من نزدیک تر بود!

دامون دستش و از پشتی مبل رد کرد و رسوند به شونه ام و سرش و به گوشم نزدیک کرد..

  • خوشم میاد این زبونت تو هیچ شرایطی از کار نمی افته.. حتی وقتی جایی هستی که آدماش و نمی شناسی! کلاً خجالت مجالت تو کارت نیست..

چپ چپ  ریزی نگاهش کردم و گفتم:

  • بشکنه این دست بی نمکم!

  • خدا نکنه زبون دراز من!

قلبم یه لحظه وایستاد از شنیدن لحن صداش که تو گوشم پخش شد و تمام تنم و مور مور کرد.. آب دهنم و قورت دادم و سرم و انداختم پایین تا یه وقت واکنش عجیب غریبی با اجزای صورتم نشونندم.

یا دامون جدی جدی باورش شده بود که ما با هم نامزدیم.. یا من زیادی داشتم بی جنبه بازی در میآوردم و حرکت دامون کاملاً طبیعی بود.

هنوز به نتیجه قطعی نرسیده بودم که بازم عمه ملوک خانوم سخنگوی جمعِ تو سکوت فرو رفته شد و من و مخاطب خودش قرار داد:

  • پدر و مادرت می دونن اینجایی؟

اوه اوه، انتظار این یکی و دیگه نداشتم.. کاش از قبل این چیزا رو با دامون هماهنگ می کردم و الآن مثل خر تو گل نمی کردم..

خواستم ادای خانواده های روشن فکر و دربیارم و بگم آره در جریانن که قبل از من دامون گفت:

  • پدر و مادر ستاره فوت شدن!

حالا دیگه علاوه بر جمع، منم کپ کردم. مگه معرفی من به عنوان نامزد فرمالیته نبود؟ چه لزومی داشت همه حقیقتی که راجع به من بود و بگه؟ البته حقیقتی که فکر می کرد هست و در اصل خودش یه دروغ بزرگ بود.

عمه ملوک پوزخندی زد و گفت:

  • پس خان داداشم فقط سر بچه های ما اصرار داشت که طرفشون حتما خانواده دار و با اصل و نسب باشه؟

ابروهام پرید بالا.. این همون آدمی نبود که داشت قربون صدقه داداشش می رفت؟ وقتش که می رسید.. متلکشم دریغ نمی کرد..

  • بالاخره اینم یکی دیگه از مزیت های زیر پا گذاشتن رسم و رسومه.. حداقلش اینه که آدما حقانتخاب دارن و با کسایی که خودشون می خوان وصلت می کنن.. اینجوری آمار طلاق فامیلم.. روز بهروز بیشتر نمی شه..

می دونستم یکی از طلاقاشون مربوط به همین گلچهره خانومه.. حدس اینکه نفر بعدی کی بودم کار زیاد سختی نبود.. با توجه به چهره همچنان سرخ از خشم برادر دامون و تنها بودنش تو این جمع ..

مشخص بود که اونم از ازدواجش راضی نبوده و کارش به طلاق کشیده!

عمه ملوک که انگار هدفی جز خالی کردن حرص و خشمش نداشت گفت:

  • حداقل انقدری پیش خدای خودمون رو سفید هستیم که بگیم از راه شرعی و درست وصلت کردیم و هیچ گناهی پامون نوشته نشده.. اگه می خواستیم مثل شما زندگیمون و بچرخونیم که کلاهمون پس معرکه بود!

داغ کردم.. به معنای واقعی داغ کردم ولی تن صدام و تا جایی که تونستم پایین نگه داشتم و  اینبار من بودم که با خونسردی گفتم:

  • همین تهمت زدن و قضاوت کردنتون بزرگترین گناهه حاج خانوم.. قرآن خدا فقط برای این نیست که خوشگل ترین جلد هاش و از هرجا که دیدید بخرید و بذاریدش گوشه طاقچه تا خاک بخوره.. یا اگه بخواید خیلی هنر کنید با قشنگ ترین صوت تلاوتش کنید و حالش و ببرید که مثلاً دارید ثواب می کنید و یه تیکه از بهشت و با همین قرآن خوندن به اسم خودتون کردید.. اصل اینه که معنیشم بفهمید و بدونید چی نوشته.. خدا که تو کتابش فقط درباره گناه رابطه نامشروع حرف نزده ..اینم گفته که اگه به چیزی علم و یقین نداری دنبالش نکن.. چون پس فردا که روز قیامت شد از همه اعضای بدنتون درباره اش سوال می پرسن.. من کوچیک تر از این حرفام.. شما هم ماشالله هزار ماشالله انقدری علم و کمالات داری که همه اینا رو بدونی.. دیگه این چیزا رو که من نباید بهتون بگم.. فقط خواستم متلفت بشید درسته ننه بابا نداریم.. ولی ما هم به اندزه خودمون هرچی که باید بدونیم و می دونیم! توی دلم همون لحظه یه صلوات برای پدرم فرستادم که این آیه از قرآن و همیشه تو گوشم می خوندو منم الآن واقعاً به کارم اومد..

حاضر بودم قسم بخورم که داره از کله عمه ملوک دود بلند می شه و تو همون حالت گفت:

  • منم دارم بر اساس حرفایی که پشت سر این جناب هنرپیشه هست حرف می زنم.. لازم نکرده تو به من بگی چی درسته چی غلط..

  • حرف که پشت سر هر آدم معروفی هست. مهم چیزیه که با چشم خودتون می بینید و با گوش خودتون می شنوید.. از همه اینا گذشته.. هرکسی و تو گور خودش می ذارن عمه خانوم.. اگه اون دنیا احیاناً کسی از شما خواست به خاطر گناه های من و دامون جواب پس بدید من خودم میام وساطت می کنم که بیخیالتون بشن و سوالاشون و از خودمون بپرسن.

صدای زمزمه زیر لبی و پر از خنده دامون و شنیدم که گفت:

  • دهنت سرویس!

به زور جلوی لبخندم و گرفتم و زل زدم به عمه ملوک که از شدت حرص و عصبانیتش حتی درست و حسابی هم روی مبل نمی نشست و انقدر اینور اونور می شد که انگار زیرش میخ گذاشتن..

اینبار به جای جواب دادن به من نگاه شاکی و طلبکارانه اش و دوخت به برادرش که هیچ واکنشی به اینهمه حرص خوردن عمه ملوک نشون نمی داد و کاملاً ناامیدش کرد..

از بین مهمونایی که یا نقش مترسک و داشتن یا از ترس اینکه جواب نگیرن.. زیر لب یه چیزی می گفتن که من نمی شنیدم.. اینبار خطاب به مادر دامون گفت:

  • زن داداش شما نمی خوای چیزی بگی؟

  • والا چی بگم.. اینجور که معلومه ما نه سر پیازیم نه ته پیاز.. پس هیچی نگیم سنگین تریم..

حالا که همه افتاده بودن تو کار متلک نرگس خانومم مادرشوهر بازیش و رو کرد. هرچند که اینبار منبهش حق می دادم.. هرچقدرم یه مادر از بچه اش دور باشه بازم سنگین بود براش که یهو پسرشدست یکی و بگیره و بیاد بگه این نامزدمه ..

انگار دامونم همین نظر و داشت که هیچ جوابی نداد.. شایدم به احترام حضور باباش ساکت موند که به نظرم در حال حاضر بهترین کار بود.

بازم مرتضی بود که با پروندن چند تا شوخی بحث و جمع کرد و قائله رو ختم.. ولی نگاه های سنگین عمه ملوک و بدجوری حس می کردم و اذیتم می کرد ..

نمی دونم چرا انقدر این نسبت فامیلی رو جدی گرفته بودم و به خاطرش حرص می خوردم.. کاش قبل از اومدنمون حسابی به خودم تلقین می کردم که من نه جایی تو این خانواده دارم و نه قراره در آینده داشته باشم.. احتمالش تقریباً صفر بود..

بعد از چند دقیقه با به صدا در اومدن زنگ در دوباره همه ساکت موندن و نگاه های معنی دارشون به همدیگه خیره شد.. نمی فهمیدم اینهمه تابلو بازی برای چیه؟ اگه شوهر گلچهره نمی دونست که قبلاقبلاً تو این فامیل یه عشق و عاشقی نافرجام بوده.. با این نگاه های پر از حرفشون همین امشب می فهمید و بعید نبود که دوباره کارشون به طلاق کشیده بشه..

نگاهم از بین همه مهمونایی که تقریباً به هول و ولا افتاده بودن گذشت و رو صورت دامون ثابت موند ..

با اخمای درهم زل زده بود به زمین و مفصل انگشتاش انقدر که داشت مشتش و فشار می داد سفید شده بود..

دستم و گذاشتم روی دستش که سرش و برگردوند سمتم.. دلم سوخت.. هم برای خودش.. هم برای خودم.. جفتمون بدترین ضربه رو از جنس مخالفمون خورده بودیم و باز باید ساکت می موندیم.. غم خودم و قورت دادم و برای درآوردن دامون از اون حال انگشت اشاره ام و گذاشتم وسط دوتا ابروشکه دو تا خط عمیق اخم روش افتاده بود.. کم کم اخمش باز شد و من یه چشمک و یه لبخند یه وریهم بهش تحویل دادم که اینبار به کل انقباض عضلات صورتش از بین رفت و لبخند اول چشماش و پر کرد و بعد روی لباش نشست..

قبل از اینکه نگاهم به لباش بیفته و تو اون هاگیر واگیر یه حرف و حدیث دیگه برای خودم راه بندازم روم و چرخوندم که با پدر دامون چشم تو چشم شدم..  از همون نگاه های یخی و بی حس و حال که از اول مهمونی تو چشماش بود.. ولی خب.. نمی شد حرفایی که پشت نگاهش هست و نادیده گرفت.

سر و صدای سلام و احوال پرسی که زیاد شد و مهمونا از جاشون بلند شدن.. من و دامونم وایستادیم و منتظر ورود گلچهره و شوهرش موندیم تا اینکه بالاخره اومدن توی سالن و از همونجا شروع به سلام علیک و روبوسی با بقیه کردن..

حال دامون و نمی دونستم.. ولی من که ضربان قلبم رفته بود رو هزار.. این چه حس مزخرفی بود که انگار داشتم هووم و می دیدم.. به خاطر حال خرابم هم به خودم حق می دادم.. هووی به این خوشگلی ..

هر آدمی رو به ترس و لرز مینداخت..

نمی دونم چرا ته دلم داشتم به خودم امیدواری می دادم که گلچهره فقط اسمش گلچهره اس و در اصل چنگی هم به دل نمی زنه قیافه اش.. ولی الآن داشتم می دیدم که اسمش کاملاً برازنده بود.. یه صورت خوشگل و ملیح مثل یه شاخه گل خوش رنگ و لعاب..

نیم نگاهی به دامون انداختم که نگاه کلافه اش و به اینور و اونور می دوخت.. دلم کباب شد براش.. با این خانواده ای که من دیدم.. اگه همشون چند درصد از خصلت های عمه ملوک و داشته باشن واسه کوچکترین حرکتش بزرگترین حرف ها رو در می آوردن..

اگه به گلچهره نگاه نمی کرد.. می گفتن هنوز عاشقشه و می ترسه جلوی شوهرش نگاهش کنه.. اگهنگاه می کرد.. می گفتن چقدر هیز و بی حیاس که زل زده بهش.. ولی جدا از همه اینا.. منم دلم میخواست بدونم اون لحظه واقعاً تو دلش داره چی می گذره!

بالاخره احوال پرسیشون با بقیه مهمونایی که به استقبالشون رفته بودن تموم شد و اومدن سمت ما که بالای سالن کنار پدر دامون وایستاده بودیم..

نگاه گذرایی که گلچهره به دامون انداخت.. نشون می داد از قبل می دونسته که دامونم امشب دعوته ..برای همین  تعجب نکرد و خواست بره سمت داییش که با دیدن من و فاصله کمی که با دامون داشتم یه لحظه مکث کرد و چشماش گرد شد و بعد به قدم هاش سرعت داد و جلوی ویلچر داییش رو زمین نشست..

شوهرشم که همچنان مشغول چاق سلامتی با داراب بود بالاخره برگشت سمت ما و اینبار نوبت اون بود که شوکه بشه.. ولی نه با دیدن من.. با دیدن دامون.. کاملاً ماتش برده بود و ابروهاش کم مونده بود بچسبه به موهاش..

بعد از چند ثانیه بالاخره خودش و از بهت کشید بیرون و از داراب ناباورانه پرسید:

  • دامون پیرانه؟

داراب با اخم سرش و به تایید تکون داد و پسره که همچنان مبهوت بود یه کم فکر کرد و انگار تازه داشت اسم فامیل دامون و داراب و تو سرش مرور می کرد چون اینبار پرسید:

  • برادرتونه یا پسرعمو؟

صدای نفس عمیق و کلافه داراب تو کل سالن پیچید و بعد به اجبار جواب داد:

  • برادر..

مشخص بود که مثلاً آبروداری کرد جلوی کسی که تازه وارد خانواده اشون شده بود.. وگرنه از اینفرصت صد در صد برای یه زخم زبون دیگه استفاده می کرد..

شوهر گلچهره که کم کم از بهت در اومد با دستایی که برای به آغوش کشیدن دامون از دو طرف باز شده بود و رویی گشاده اومد سمتمون و گفت:

  • آقا من خیلی خیلی خوشبختم از دیدار شما.. به خدا من در جریان نبودم که شما با این خانواده نسبتی داری وگرنه زودتر از اینا برای ابراز خوشبختی خدمت می رسیدم..

تو مسیری که به ما برسه نیم نگاهی به گلچهره انداخت و ادامه داد:

  • گلی چرا نگفتی پسرداییت سوپراستاره؟

بقیه رو نمی دونم ولی من که حال کردم با شنیدن حرفاش.. مخصوصاً وقتی گفت من نمی دونستم شما با این خانواده نسبتی داری.. یه جورایی شان و جایگاه و اجتماعی دامون و چندین پله بالاتر برد از بقیه فامیل .

دامون که تمام مدت با پوزخند گوشه لبش داشت نگاهش می کرد بالاجبار تو آغوش مرد جوونی که انگار زیادی ساده به نظر می رسید فرو رفت و با چند ضربه به شونه اش ازش فاصله گرفت..

  • من احمدرضا کمالی هستم.. شوهر دخترعمه اتون..

دامون اینبار دست دراز شده اش و تو دستش گرفت و لب زد:

  • خوشبختم..

  • آقا من خیلی بیشتر.. چرا افتخار ندادید تو مراسم عروسی در خدمتتون باشیم؟ دامون گوشه ابروش و خاروند و کوتاه گفت:

  • فرصت نشد.. شرمنده!

  • دشمنتون شرمنده.. به هر حال خوشحال می شدیم.. هرچند که حق دارید.. دیده شدن تو جایی مثل عروسی سخته براتون.. اون موقع دیگه کسی به داماد توجه نمی کرد..

خودش غش غش به حرفش خندید و من یه لحظه نگاهم به صورت عمه ملوک افتاد که خون داشت خونش و می خورد به خاطر رفتار ساده لوحانه و بی غرور دامادش.. هرچند که تقصیر خودشون بود..

می خواستن از قبل روشنش کنن که تو فامیلشون یه بازیگر مشهور دارن و انقدر این موضوع رو نادیده نمی گرفتن.

  • باور می کنید همه کاراتون و تا الآن دیدم.. این فیلم آخریتون چقدر عالی بود.. اصلاً درخشان بودید شما. شنیدم یه کارم تو جشنواره دارید درسته؟

نگاه حسرت زده دامون که به صورت احمدرضا خیره بود.. برای من فقط یه معنی داشت ..اینکه کاش ..یه ذره از این شوق و اشتیاقی که تو صورت و چشمای این مرد غریبه بود وقتی که داشت باهاش حرف می زد و تو صورت فامیل یا حداقل خانواده درجه یک خودش می دید.. چرا یه خانواده نباید از پیشرفت و هنر پسرشون خوشحال بشن و بهش افتخار کنن؟

  • احمدرضا جان.. داییم منتظر شماست..

احمدرضا که چونه اش برای حرف زدن با دامون حسابی گرم شده بود با این حرف گلچهره ببخشیدی گفت و رفت سمت نادر خان و بالاخره گلچهره هم اومد سمت ما..

جلوی دامون وایستاد و بدون نگاه کردن به صورتش گفت:

  • سلام پسردایی!

  • علیک سلام..

با سلام خشک و خالی دامون بدون هیچ تبریکی برای ازدواج مجددش گونه هاش گل انداخت و حسابکار دستش اومد و چرخید سمت من.. دستش و برام دراز کرد و سلام داد.. منم با لبخند به ظاهر دوستانه و در باطن رقیبانه باهاش دست دادم..

خیره تو صورت سفید و چشمای قهوه ایش بودم که بالاخره از توی جمع مادر مرتضی زحمت معرفی کردن من و به عهده گرفت و گفت:

  • ستاره خانوم.. نامزد آقا دامونه گلچهره جان!

مسلماً انقدری عاقل بود که بدونه حضور من کنار دامون تو یه جمع خانوادگی معنی دیگه ای نداره ..

ولی بازم به محض شنیدن کلمه نامزد حس کردم همون لبخند کمرنگشم از لبش رفت و نگاهش لرزید ..

نگاهی که دستش و برای من یکی کاملاً رو کرد.. نگاهی که می گفت جدا از احساسی که تو وجود دامون بود و هست.. این دخترم دامون و می خواست.. شاید.. شاید هنوزم می خواد.

جفتمون با یه خوشبختم زیر لب این مکالمه کوتاه و تموم کردیم و نشستیم ..من کنار دامون.. گلچهره هم کنار مادرش.. احمدرضا هم از بین دو جای خالی کنار دامون و زنش ..بدون فکر کردن دامون و انتخاب کرد و نگاه عصبی زن و مادرزنش و به جون خرید.. بدبخت از کجا باید می دونست این جماعت ..

علی الخصوص خانواده خودش به خون این آقای بازیگر تشنه ان!

کم کم جو از اون حالت سنگین و تو سکوت فرو رفته در اومد و همه مشغول صحبت کردن شدن ..

بیشتر از همه هم احمدرضا حرف می زد و مخاطبش هیچ کسی به جز دامون نبود.. خیلی دلم می خواست بدونم وقتی بفهمه این آدم یه زمانی خاطرخواه زنش بوده بازم انقدر حرافی می کنه؟

ساکت ترین آدما هم توی اون جمع.. به جز پدر دامون من بودم و بعد از من گلچهره که بیشتر وقتش صرف رد و بدل کردن نگاهش بین دامون و شوهر می شد و هربار در جواب بقیه یه جمله کوتاه می گفت.. بقیه رو نمی دونم چه برداشتی داشتن از این نگاه ها.. ولی من حس می کردم داره شوهر فعلیش و با کسی که می تونست شوهرش باشه و نشد مقایسه می کنه..

یادم باشه تو اولین فرصت از دامون بپرسم چی شد که بهم نرسیدن.. اون روز تو ماشین وقتی حالش بد بود یه چیزایی گفت ولی برام اهمیت نداشت و روش دقت نکردم.. الآن حس می کنم واقعاً برام مهم شده که بفهمم وقتی جفتشون همدیگه رو دوست داشتن وقتی جفتشون از یه خانواده بودن.. چرا بینشون جدایی افتاد؟

تو فکر و خیالای خودم بودم و کم مونده بود از مغزم دود بلند شه که سرم و چرخوندم و همون لحظه با یه دختر بچه که فقط نصف موهای پریشون و پیشونی و یه چشمش از پشت ستون زده بود بیرون و داشت جمع و نگاه می کرد رو به رو شدم..

سرم و با تعجب به سمت بقیه برگردوندم که دیدم هیچکس حواسش به اون دختربچه نیست.. یعنی بچه کدومشون بود که همینجوری ولش کردن به امون خدا؟

از فرصت استفاده کردم و برای اینکه حوصله امم سر نره رفتم طرفش.. خدا رو شکر انقدر گرم صحبت بودن که کسی متوجه اومدن من به این سمت سالن نشد ..

پشت ستون کنار دختر بچه خوشگلی که حالا زل زده بود به من رو زانوم نشستم و عین آدم ندیده ها با لبخند خیره شدم بهش.. دست خودم نبود.. خیلی وقت بود بچه این سنی ندیده بودم ..

نگاهی به چشمای پف کرده از خوابش و موهای پریشون روی سرش که کش موش شل شده بود انداختم و گفتم:

  • سلام!

سین سلام و شنیدم و بعد عروسک توی دستش و گرفت جلوی صورتش.. پای عروسک و گرفتم و کشیدم پایین و پرسیدم:

  • اسمت چیه؟

مشخص بود که خجالت می کشه.. ولی انگار اونم بدتر از من حوصله اش سر رفته بود که جواب می داد..

  • آسمان!

دلم ضعف رفت واسه صدای نازکش و مشتاق تر برای ادامه این مکالمه گفتم:

  • چند سالته؟

شونه هاش و به نشون نمی دونم بالا انداخت و من خودم تقریبی حدس زدم که چهار پنج سالش باشه..

اینبار قبل از من اون پرسید:

  • تو کی هستی؟ خندیدم ..

  • قبلش من باید بدونم تو کی هستی که بگم من کی هستم!

گیج نگاهم کرد که گفتم:

  • مامان بابات اینجان؟

  • بابام اینجاست..

  • کو؟

با انگشت کوچیکش بدون اینکه دستش و دراز کنه یه سمتی رو نشون داد و من وقتی برگشتم با داراب رو به رو شدم که داشت با شوهرعمه اش حرف می زد و حتی متوجه اومدن دخترش که احتمالاً تا الآن تو یکی از اتاقا خواب بوده نشده بود ..

روم و دوباره چرخوندم سمت آسمان و در حالیکه خودمم از این حرفم خنده ام می گرفت گفتم:

  • من زن عموتم!

دوباره شونه هاش و انداخت بالا..

  • من که عمو ندارم..

لبخند از رو لبم رفت و ماتم برد.. این خانواده دیگه بی انصافی و به آخرین حد رسونده بودن.. یعنی تو این مدتی که عقل این بچه می تونست نسبت های فامیلی رو تشخیص بده.. هیچکس پیدا نشد بهش بگه یه عمو هم داره؟

هرچند.. با این نگاه ترسیده و خجالتزده اش بعید نبود اونم مثل عموش.. تا حالا زیاد مورد توجه فامیل قرار نگرفته.. خصوصاً که مادرشم طلاق گرفته و رفته!

دستش و گرفتم و یه کم کشیدمش سمت خودم تا از پشت ستون بیرون بیاد..

  • اتفاقاً داری.. یه عموی خیلی خوشگلم داری!

با اشاره به دامون که حالا اونم مستقیم داشت به من و آسمون نگاه می کرد گفتم:

  • اوناهاش.. دوست داری بریم پیشش؟

آسمان خیره تو صورت دامون که با لبخندی از سر حسرت و دلتنگی نگاهش می کرد سرش و به نشون آره تکون داد که همون لحظه صدای داراب بلند شد:

  • آسمان؟ بیا اینجا بابا..

لحنش بیشتر از اینکه پدرانه باشه توبیخگر بود.. مثل کسی که بچه اش و سر اینکه چرا با آدمای غریبه حرف زده دعوا می کنن..

آسمان که مشخص بود کم از باباش حساب نمی برد آروم رفت سمتش و کنار مبلی که روش نشسته بود وایستاد یه جورایی می خواست خودش و از چشم همه قایم کنه.. انگار دارابم بدش نمی اومد چون بدون تلاش برای بغل کردنش دوباره روش و چرخوند سمت شوهر عمه اش..

همون موقع راحله خانوم اومد همه رو برای شام به سر میز دعوت کرد و من دیگه فرصت فکر کردن به رفتارهای عجیب و غریب این خانواده رو نداشتم.. فقط خدا خدا می کردم دلیل بی محلی ها و رفتار بی عاطفه داراب و نرگس خانوم که نزدیک ترین آدما توی این جمع به آسمان بودن و علناً حضورش و نادیده گرفتن.. دختر بودن این طفل معصوم نباشه!

*

سر میز شام بودیم که من نمی دونم با چه فکر و ذهنیتی انگشت اشاره ام و فرو کردم تو پهلوی دامون که یه کم تو جاش پرید بالا و عصبی بهم خیره شد..

به زور خنده ام و جمع کردم و با اشاره به ظرف خورشت روی میز گفتم:

  • برام قیمه بکش دامون جان!

اونم خنده اش گرفت ولی با جمع کردن لباش سعی کرد جلوش و بگیره و آروم تر از من گفت:

  • پررو شدیا! تا ابد قرار نیست اینجا بمونیم.. برمی گردیم خونه..

  • والا اینجوری که فک و فامیل تو برامون دندون تیز کردن من بعید می دونم یه ساعت بعدم و ببینم ..

چه برسه به اینکه پام دوباره به خونه ات باز شه!

با نگاهی به بقیه وقتی فهمید همه مشغول غذا خوردنن وشگون محکمی از پهلوم گرفت که کم مونده بود صدای آخم بلند شه..

  • یعنی خانواده من سگن آره؟

منم خواستم وشگونش و که هی داشت سفت ترش می کرد تلافی کنم ولی هیچ جای بدنش تو دستمنیومد نگاهم به چنگالم افتاد و برش داشتم..

  • نه دور از جون..

چنگال و جوری که فشارش و حس کنه فرو کردم تو رون پاش و ادامه دادم:

  • البته دور از جون سگ..

فشار چنگال که زیاد شد بالاخره رضایت داد و دستش و کشید ولی صدای پر از دردش و شنیدم که زیر لب گفت:

  • آدمت می کنم وحشی..

ریز خندیدم و جواب دادم:

  • به جون خودت من اینجوری نبودما.. تو این چند ساعته این ریختی شدم ..والا به خدا بعید نیست این عمه خانومه شوهرش و درسته خورده باشه ..فکر کنم شوهره مونده سر معده اش ترش کرده حالا داره دق و دلیش و سر بقیه خالی می کنه.. نه؟

دامون حین ماساژ دادن جای چنگال روی پاش لبش و به دندون گرفت.. ولی انگار فایده ای نداشت و کم مونده بود بزنه زیر خنده که با صدای کوبیده شدن نمکدون روی میز جفتمون پریدیم بالا و زل زدیم به عمه ملوک که با عصبانیت خیره به بشقابش گفت:

  • لااله الا الله!

نگاهی پر از خنده به هم انداختیم و مشغول شدیم.. هدفم از بین بردن اخم و کلافگی دامون بود که خوشبختانه موفق شدم و دامونم بدون هیچ دلخوری و ناراحتی بشقابم و از غذا پر کرد و گذاشت جلوم و دوباره تو گوشم گفت:

  • بخور که با این طرز آشپزی کردن تو حالا حالاها غذای خونگی گیرمون نمیاد..

  • مگه چشه آشپزی کردنم؟

  • هیچی.. سال تا ماه که دست به سیاه و سفید نمی زنی.. یه بارم که می خوای هنرنمایی کنی باید با سلام صلوات بخوریمش که این سری یه وقت سمی چیزی توش نریخته باشی!

  • ببخشیدا.. تو هم کم گنده خشتک نیستی تو این زمینه.. اگه انقدر حواست جمعه که غذای سالم بخوری باسن فراخت و از رو زمین بلند کن برو تو آشپزخونه غذا بپز!

یه کم با حرص ساختگی نگاهم کرد و گفت:

  • آخ اگه بدونی این چند وقته که روزه سکوت گرفته بودی چقدر حال داد بهم..

  • هه.. به امشب نگاه نکن.. از فردا دوباره همون بساطه..

من با شوخی گفتم.. ولی دامون انگار باور کرد که یه لحظه جدی شد و گفت:

  • چرا؟

وقتی با جدیت نگاهم می کرد و انتظار داشت جواب سوالش و بدم منم با همون جدیت گفتم:

  • الآن وقتش نیست.. باشه واسه بعد..

شروع کردم به خوردن غذام در حالیکه نمی دونستم بعداً قراره چی بهش بگم.. گلگی درباره پیام دادن به دخترخالم اونم وقتی خود شفق بهم گفته بود با بی محلی جوابش و داده کار بیخودی بود.. برای همین امیدوار بودم دیگه پی این قضیه رو نگیره.. هرچند که منم دلم نمی خواست بازم بی محلی هام و ادامه بدم.. بهتر بود هرچی هست همینجا تموم بشه.

*

بعد از شام.. من دور از جمعی که واقعاً دیگه حوصله اشون و نداشتم و اونا هم تمایلی برای هم صحبتیبا من نشون نمی دادن.. یه گوشه که دید زیادی از طرف سالن نداشته باشه نشستم پیش آسمان و اونم وقتی دید یکی مشتاقه که کنارش باشه سریع رفت بازی منچش و آورد تا باهاش بازی کنم..

یه کم که گذشت دامونم اومد کنارمون روی زمین چهارزانو نشست و با لذت زل زد به صورت آسمان ..می دونست این بچه شناختی ازش نداره و نباید توقع داشته باشه بپره بغلش ماچش کنه.. برای همین فقط گفت:

  • منم بازی می دی؟

نمی دونم هدفش از ترک کردن سالن و پیوستن به جمع کوچیک ما نزدیک شدن بیشتر به آسمان بود.. یا دور شدن از گلچهره.. ولی هرچی که بود منم راضی تر بودم دامون پیش خودم بشینه ..

وقتی آسمان با ابروهای بالا رفته به من نگاه کرد.. دوتا چشمام و به معنی آره بستم که دوباره به دامون خیره شد و سرش و تکون داد..

دامونم عین پسر بچه ها خودش و کشید سمت صفحه منچ و گفت:

  • پس مهره آبیا رو بده من..

حین چرخوندن تاس توی دستم گفتم:

  • نمی بینی آبی مال منه؟ تو سبز بردار!

  • من آبی می خوام..

سرم و بلند کردم و خیره تو چشماش گفتم:

  • بچه شدی؟

نگاهش تو چشمام فیکس شد و با تخسی شونه ای بالا انداخت..

  • آبی مال منه!

خواستم بازم لجبازی کنم و نذارم زور بگه.. ولی نگاه ثابت مونده اش توی چشمام  و چپ و راست شدن مردمک چشماش زبونم و قفل کرد ..

چرا اینجوری نگاهم می کرد؟ این اصرار و پافشاریش روی رنگ آبی.. دلیل خاصی داشت؟؟ اصلاً.. اصلاً چشمای من چه رنگیه؟ آبیه یا یه رنگ دیگه اس و من دلم می خواد آبی باشه؟ کاش مهره های شطرنج رنگ قهوه ای هم داشت تا اون موقع می دیدم دامون کدوم و انتخاب می کنه..

یه صدایی تو گوشم می گفت:

«خودت و جمع کن ستاره؟ این مزخرفات چیه که راه به راه تو سرت ول می دی؟ خوبه یه بار چوب این حرفا و نگاه ها رو خوردی.. حالا باز می خوای مار از همون سوراخ نیشت بزنه؟» تا می اومدم به حرفش گوش بدم یه صدای دیگه در جوابش می گفت:

«اگه منظورت شهریاره.. که اون هیچ وقت اینجوری نگاه نکرده بود!»

سرم و تکون دادم تا فکرای بی پایه و اساس از توش در بیاد و بدون هیچ حرف دیگه ای مهره های آبی رو دادم بهش.. خودمم از بین سبز و قرمز.. سبز و انتخاب کردم.. بدون دلیل خاصی!!

بازی که شروع شد یه لحظه حواسم به موقعیتمون جمع شد.. سرم و یه کم خم کردم تا ببینم اوضاع سالن در چه حاله.. از سر و صدای حرف زدنشون مشخص بود کسی کاری به کار ما نداشت.. چون هیچ وقت تو جمعشون نبودیم جای خالیمون و حس نمی کردن .چه بهتر!

نگاهم چرخید سمت دامون که داشت با دقت تاس می ریخت.. خنده ام گرفته بود.. هیچ وقت تصور نمی کردم روزی برسه که با یه بازیگر چهارزانو رو زمین بشینم و منچ بازی کنم ..اگه همه تلخی ها و سختی ها و عذاب های روحی روانی این کار و فاکتور بگیریم. حالا دیگه می تونستم بگم که تجربهخوبی بود برام!

وسطای بازی بود و من برای چندمین بار دیدم که دامون داره جر می زنه.. هی خواستم به روم نیارم ..

ولی وقتی بازم با جر زنی یکی از مهره های من و زد صبرم سر اومد..  مهره من و که از تو صفحه بازی برداشت .. دستم و جلوش دراز کردم و با تهدید گفتم:

  • بدش من..

  • واسه چی؟

  • واسه اینکه بذارم سر جاش..

  • نه بابا؟ زدمت باید بری بیرون..

  • جر زنی نداریم.. تا الآن هیچی نگفتم پررو نشو…

  • چه جرزنی؟ شیش آوردم زدمت.. تو داری جر زنی می کنی که طاقت باخت و نداری!

  • اولاً شیش نبود و پنج بود.. زود تاس و برداشتی که ما نبینیمش.. بعدشم طاقت باخت و کسی نداره که از هر حیله ای واسه بردن داره استفاده می کنه.. بده من تا اون روم بالا نیومده..

مهره رو تو مشتش محکم نگه داشت و دستاش و برد عقب.. صورتش و به صورتم نزدیک کرد و با خونسردی گفت:

  • اون روت بالا بیاد ببینم چی قراره بشه..

  • بد می بینیا..

  • من الآن واقعاً دلم می خواد بد ببینم..

نخیر.. این مثل اینکه تنش بد می خارید.. نگاه کلافه ام و دوختم به آسمان که با نگرانی به ما خیرهشده بود و تا نگاه من و دید سریع گفت:

  • خاله دعوا نکنید.. من یکی از شیشام و می دم بهت دوباره بیا تو باشه؟ لبخندی زدم و گفتم:

  • دعوا نمی کنیم که خاله.. ولی این پررو خان باید ادب شه مگه نه؟

با گیجی نگاهی به دامون انداخت و منم خیره به صورتش که قشنگ معلوم بود داره از حرص دادن من تفریح می کنه گفتم:

  • نمی دی نه؟

ابروهاش و انداخت بالا..

  • نچ!

  • خیله خب..

با نگاهی گذرا به اعضای بدنش که سفت بودن تک تکشون و حتی با همین نگاهم می شد تشخیص داد.. تو یه حرکت مستقیم به گردنش حمله کردم و پوستش و بین دوتا دندونم نگه داشتم..

صدای خنده پر از ذوق آسمان بلند شد و دامون همینطور که سعی داشت من و از خودش جدا کنه با صدای پچ پچ مانندش گفت:

  • برو کنار عوضی.. دردم گرفت ستاره آدم باش..

بدون اهمیت به فشار دندونام اضافه کردم که بالاخره گفت:

  • خیله خب بیا مهره ات و بگیر وحشی!

مهره ام و که گذاشت کف دستم ازش جدا شدم و نگاه پیروزمندانه ای به صورت درهم شده از دردشانداختم و چشمکی زدم که حرصش و بیشتر کرد..

ولی وقتی آسمان با همون لحن شیرین بچگونه اش گفت:

  • خاله شبیه شیر شدی!

جفتمون نگاه کردیم تو صورت هم و زدیم زیر خنده.. آسمانم با ما همراه شد و جوری می خندید که صدای خنده های ما توش گم شد ..

هرکی ما رو می دید فکر می کرد خل شدیم.. توی اون جمع تقریباً هیچکس محلمون نمی ذاشت و حالا ما دور خودمون جمع شده بودیم و می خندیدیم .

با مقایسه صورت خندون دامون و صورت گرفته اش که امشب چند بار شاهدش بودم.. یه حس جدید توی وجودم کشف کردم. حسی که انگار وادارم می کرد هرکاری از دستم برمیاد انجام بدم.. تا دامون دیگه اونجوری گرفته و غمگین و حسرت زده نباشه ..

می دونستم همچین چیزی ممکن نیست.. ولی این حس تو وجودم شکل گرفته بود و از این به بعد باید با اینم کنار می اومدم.

وسط خنده هامون چشمم افتاد به یه جفت چشم قهوه ای که داشت با حیرت نگاهمون می کرد ..

گلچهره بود که جلوی در آشپزخونه وایستاده بود و نگاهش از جمع سه نفره و شاد ما جدا نمی شد ..

نمی دونستم چی داره تو فکرش می گذره.. ولی انگار متعجب بود از اینکه دامون و این شکلی می دید ..

شاید انتظار داشت تو جمعی که اون و شوهرشم حضور دارن یا دامون نیاد.. یا انقدر حالش داغون و گرفته بشه که زود خداحافظی کنه و بره .یا شایدم رو حساب بازیگر بودنش انقدر خودش و بگیره که هیچکس جرات نکنه بهش نزدیک شه

دروغ چرا.. این رفتار دامون برای خودمم عجیب بود حتی اگه همه این کارا ظاهری باشه و هدفی جزپرت کردن حواسش نداشته باشه..

با فشرده شدن نوک بینیم توسط انگشتای دامون به خودم اومدم و نگاهم و از گلچهره گرفتم..

– نوبت توئه بازی کن..

حواسم و به بازی جمع کردم و گلچهره هم رفت تو آشپزخونه.. در حالیکه داشتم تو دلم خدا رو شکر می کردم که دامون پشتش به دختر عمه اش بود و این نگاه خیره و غمگینش و ندید تا پیش خودش به این نتیجه برسه که هنوزم خاطرش و می خواد.

شاید به هم رسیدنشون با این وضعیت محال بود.. ولی حتی فکر کردن به این موضوع هم ممکن بود خیلی چیزا رو عوض کنه و من امشب به این نتیجه رسیده بودم که همچین چیزی رو نمی خوام.

*

آخر شب بود و من با اشاره دامون از خدا خواسته پرواز کردم سمت اتاقی که مانتوم و توش درآورده بودم تا حاضر شم و هرچه زودتر برگردیم خونه.. دیگه تحمل اون جو سنگین برام غیر ممکن شده بود و عجیب بود که خونه دامون و صد در صد ترجیح می دادم..

در و به خیال اینکه کسی تو اتاق نیست بی هوا باز کردم که دیدم گلچهره رو تخت نشسته و با دیدن من تو جاش یه کم پرید بالا و بلند شد..

بعد از اون نگاه خیره اش سر بازی منچمون دیگه ندیدمش و حدس زدم همچنان باید تو آشپزخونه باشه.. ولی حالا اینجا جلوی روم سبز شده بود..

با بی تفاوتی نگاهم و گرفتم و رفتم سمت جالباسی.. پشت بهش در حال بستن دکمه های مانتوم بودم که صداش به گوشم خورد:

کی با دامون آشنا شدی؟

بدون اینکه برگردم یه کم فکر کردم تا یادم بیاد این سوال و دیگه کی ازم پرسیده بود.. که سریع دوزاریم افتاد. من یه بارم از زبون پرتو.. دوست دختر دامون این سوال و شنیده بودم. صد در صد دلیل جفتشون برای پرسیدن این سوال مشابه.. مثل هم بود.

احتمالاً گلچهره می خواست بدونه آشنایی ما قبل از ازدواجش بوده یا بعدش.. واسه همین ترجیح دادم جوابی بهش ندم و چرخیدم سمتش..

  • چطور؟

خیلی سعی داشت عادی باشه ولی نمی تونست..

  • خب.. چون دامون بازیگره.. ناخودآگاه آدم کنجکاو می شه بفهمه رابطه اتون چه جوری شکل گرفته..

رفتم سمتش و یه قدمیش وایستادم.. شاید اون می خواست جوری رفتار کنه که من شک نکنم قبلاقبلاً یه چیزایی این وسط بوده.. ولی من می خواستم بهش بفهمونم از این مسئله خبر دارم..

  • اینکه از بین همه آدمای اون بیرون. . فقط شما سر این مسئله کنجکاو شدی.. دلیل خاصی داره احیاناًً؟

نگاهش و با اون مردمک های لرزونش به چشمام دوخت و بعد سریع سرش و انداخت پایین..

  • چه دلیلی باید داشته باشه؟

  • نمی دونم.. آخه از وقتی پامون و گذاشتیم اینجا.. همه دارن مستقیم و غیر مستقیم حالیمون می کنن که چشم دیدن دامون و ندارن. اینکه یهو واسه شما جالب شده طریقه آشنایی ما.. یه کم عجیبه!

  • خب.. دلیل اینکه.. دامون.. برعکس موقعیت اجتماعیش.. جایگاه خوبی تو خانواده نداره اینه که ..

بازیگری رو.. یه هنجار شکنی می دونن و خیلی با این مسئله موافق نیستن..

خلاف شرع که نکرده.. خواسته رو پای خودش وایسته.. بد کرده؟

همونطور که به یه نقطه خیره شده بود لبخند کجی رو لبش نشست و گفت:

  • نه.. ولی بعضی وقتا.. راه درست واسه یه عده غلط به نظر میاد.. یه عده ای که خودشون و عقل کل می دونن.. اون موقع اس که دیگه کاری از دست کسی برنمیاد .

بالاخره خیره شد تو چشمام و ادامه داد:

  • آدم وقتی سنش کمه.. فکر می کنه می تونه همه چیز و عوض کنه.. شرایط و اون جوری که دلش می خواد بسازه.. با یه جمله.. با یه تقاضا.. با یه شرط شروع می کنه و به وسطاش که می رسه می بینه قدرت بقیه خیلی بیشتره و برای تغییر اراده یکی دو نفر کفایت نمی کنه ..

خیلی داشت تو لفافه حرف می زد و چیز زیادی ازش نمی فهمیدم.. ولی بر اساس هرچیزی که به نظرم رسید منظور حرفاشه جواب دادم:

  • اون موقع اس که آدم مجبور می شه بجنگه و فوری تسلیم نشه.. برای تغییر.. برای به دست آوردن هرچی که می خوای.. لازمه از یه چیزای دیگه بگذری..

سری به تایید تکون داد و من برق اشک و کاملاً تو چشماش دیدم..

  • اون تسلیم شدن هم به خاطر همون سن کم و کله پر از باده ..هرچند.. هیچ وقت برای دوباره ساختن و دوباره تغییر دادن شرایط دیر نیست.. به شرطی که آدما قدرت بخشش و گذشتشون و زیاد کنن!

با شنیدن سر و صدای بلندی از سالن مکالمه امون قطع شد و بعد از نگاه متعجب به همدیگه دوییدیم رفتیم بیرون.. صدای جیغ و داد عمه ملوک قاطی هیاهوی بقیه ضربان قلبم و تند کرد و از لا به لای جمعیت چشمم خورد به دامون که یه گوشه وایستاده بود و نگاه بهت زده اش رو یه نقطه خیره بود..

به سمتش پا تند کردم و کنارش وایستادم..

چی شده؟

اصلاً نشنید چی گفتم.. دستش و گرفتم و تکونش دادم.

  • دامون چی شده؟

با چند تا پلک نگاه خیره اش و گرفت.. آب دهنش و قورت داد و لب زد:

  • بابام!

با ترس و اضطراب نگاهم و به دور و برم دوختم و تازه دیدم همه دور در یکی از اتاقا جمع شدن و گلچهره درحالیکه یه دستگاه فشار دستش بود با قدم های بلند و رنگ و روی پریده داشت خودش و به اتاق می رسوند..

فهمیدن اینکه حال نادرخان بد شده سخت نبود.. ولی الآن مسئله مهم تر.. حداقل برای من این بود که یهو حال دامون خراب نشه اونم وسط این جماعتی که همه از خداشونه شاهد ضعفش باشن!

رو در روش وایستادم و بازوهاش و تو دستم گرفتم و تکونش دادم:

  • ببین منو!

نگاه خیره اش از در اتاق پدرش کنده شد و با همون ناباوری به من زل زد..

  • چش شد بابات؟ کسی حرفی زد؟

سری به معنی نه بالا انداخت و با لحنی مظلومانه که دل سنگ هم براش آب می کرد گفت:

  • داشت به من نگاه می کرد.. نمی دونم از کی.. منم نگاهش کردم و تا اومدم بپرسم چیزی می خواد یا نه یهو حالش بد شد ..

بعد از نفس عمیقش جفت دستاش و رو صورتش کشید و نالید:

رنگش کبود شده بود ستاره.. چیزیش نشه!

  • چیزیش نمی شه.. شاید قرصی چیزی باید می خوره.. اینجا شلوغ پلوغ بوده یادشون رفته بدن بهش..

تو یه کم به فکر حال و روز خودت باش.. دستات داره می لرزه!

بازم بدون واکنش به حرفای من خیره شده بود به در اتاق و رنگ و روش لحظه به لحظه داشت بیشتر شبیه اون روزی می شد که حمله بهش دست داد ..با این حال جرات نداشتم برم سمت اون اتاق تا بفهمم چه خبره و بیام خیال دامون و راحت کنم.. عوضش راه افتادم طرف آشپزخونه تا یه لیوان آب براش بیارم..

پامو که گذاشتم تو آشپزخونه با دیدن آسمان مچاله شده گوشه زمین هینی کشیدم و دستم و گذاشتم رو قلبم.. اونم از دیدن یهویی من ترسید و زد زیر گریه که سریع رفتم سمتش و بغلش کردم ..

حالا دیگه به یقین رسیده بودم که بخت و اقبال این عمو و خواهرزاده توی این خانواده مثل همه ..

شاید جفتشون داشتن بیشتر از اون پیرمردی که رو تخت افتاده بود عذاب می کشیدن.. ولی هیچکس نبود که به دادشون برسه.. چون ناراحتی هاشون روحی و روانی بود تا جایی که کارد به استخون می رسید به چشم کسی نمی اومد..

گریه اش که قطع شد از خودم جداش کردم و حین پاک کردن صورتش گفتم:

  • چی شده؟ گریه واسه چی می کنی؟ با لبای آویزون شده گفت:

  • می ترسم.. مامانمم که اینجوری جیغ می زد همش می ترسیدم.

اخمام رفت تو هم..

  • مامانت واسه چی جیغ می زد؟

بابام می زدش.. اونم جیغ می زد..

پوف کلافه ای کشیدم و سری به دو طرف تکون دادم.. این خانواده کلاً مشکل روحی روانی داشتن ..

آفرین به اون مادری که خودش شر اون شوهر و خانواده اش و از سرش باز کرد و رفت.. بچه اش و اینجا تک و تنها ول کرد. وسط یه مشت آدم روان پریش..

بلند شدم تا یه لیوان آبم به آسمان بدم که دوباره صدای سر و صدا و جیغ و داد از تو سالن بلند شد و من سریع نشستم جلوی آسمان و گفتم:

  • نیا بیرون باشه.. همینجا بشین گوشاتم محکم نگه دار.

با همون لبای آویزونش سرش و به یه طرف کج کرد و من دوییدم رفتم بیرون. ولی با دیدن صحنه رو به روم پاهام به زمین چسبید..

عمه ملوک تو یه قدمی دامون وایستاده بود و داشت با حرص به سینه اش مشت می کوبید و جیغ می زد:

  • الهی که خدا از رو زمین برت داره بی شرف بی وجـــــــدان.. آخه چرا قدم نحست و امروز گذاشتی اینجـــــــا؟ خان داداش من تو رو که می بینه حالش خراب می شـــــــه.. واسه چی پاشدی اومدی؟ که زجرش بدی؟ آرهههههه؟ چی تو گوشش خوندی که به حال افتاد؟؟ اینهمه سال به خاطر خبط و خطای توی احمق زجر کشید بسش نبـــــــــــود؟ اینهمه سال به خاطر یه مستراح رفتن محتاج هزار نفر شد.. اینهمه خورد شد.. تحقیر شد بسش نبـــــــــــود؟ حالا اومدی همین یه ذره جونی هم که تو تنشه رو بگیری و با خیال راحت به زندگیت برســــــــی؟ به هرزگیت برســــــــــــی؟ کاش سقط می شدی تو اون تصادف.. کاش یه جماعت و راحت می کردی از شر خودت.. هرکس و یه جور عذاب دادی دیگه چی می خوای که باز سر و کله ات پیدا شدهههههه؟ الهی که خدا جون تو رو بگیره تا همه ما یه آب خوش از گلومون پایین بره!

عین یه مجسمه خشکم زده بود.. درست مثل بقیه آدمایی که دور تا دور اون دوتا وایستاده بودن و هیچ کاری به جز نگاه کردن ازشون برنمی اومد ..

یه لحظه ترس برم داشت.. از اینکه جدی جدی بابای دامون چیزیش شده باشه که الآن عمه خانوم اینجوری افتاده به جون دامون و داره حرصش و خالی می کنه. ولی وقتی بالاخره مرتضی خودش و از بهت بیرون کشید و رفت سمتش و گفت:

  • خاله بس کن تو رو خدا.. دایی بیدار شه صدات و بشنوه دوباره حالش بد میشه ها!

خیالم از بابت رو به راهی بابای دامون راحت شد و با قدم های بلندم رفتم سمتشون.. هرچی نزدیک تر می شدم صدای مشتایی که تو سینه دامون می کوبید و واضح تر حس می کردم و جیگرم بیشتر آتیش می گرفت.. به خصوص وقتی دامون ساکت و صامت وایستاده بود و جوری داشت به عمه اش نگاه می کرد که هرکی می دیدش فکر می کرد داره حق و تمام و کمال به عمه اش می ده.. ولی من خوب می دونستم همه این حالتاش مقدمه ایه برای بد شدن حالش و تشنج!

در حالیکه نفس نفس می زدم از عصبانیت بازوی عمه ملوک و گرفتم و کشیدم عقب و برای اینکه صدام به گوشش برسه داد زدم:

  • بیا برو اینــــــور..

ولی بی اهمیت به من جفت دستاش و کوبوند تخت سینه دامون که چهره دامون اینبار از درد جمع شد و دو قدم عقب رفت ..

قبل از اینکه عمه خانوم دوباره فاصله رو پر کنه خودم و انداختم بینشون که مشتش اینبار به جای سینه دامون تو صورت من خورد.. ولی اوضاع آشفته تر از اون بود که به خاطرش مکث کنم و حالا من بودم که تمام زورم بی اهمیت به اینکه این زن پا به سن گذاشته و بی شرم با ضربه من به کجا پرت می شه هلش دادم و داد کشیدم:

  • دِ برو عقب دیگـــــــه!

چند قدم عقب عقب رفت و تعادلش و حفظ کرد .. حین نفس نفس زدنش با چشمایی که از شدت گشاد شدن کم مونده بود بزنه بیرون نگاهم کرد و من پر از حرص غریدم:

  • دامون احترام سن و سالتون و نگه داشته که نه چیزی می گه نه کاری می کنه.. ولی من مثل دامون احترام مِِحترام سرم نمی شه.. علی الخصوص وقتی ببینم طرفم خودش دلش نمی خواد احترامش حفظ بشه..

فاصله ای که بینمون افتاده بود و پر کرد..

  • خفه شو دختره بی آبرو.. تا همینجا به اندازه کافی بی حیا بودنت و به رخ کشیدی که با این سر و ریختت پاشدی اومدی اینجا.. دیگه بیشتر این کثافت و هم نزن که بوی گندش همه جا رو پر کنه..

تعارف و احترام و رودرواسی و گذاشتم کنار و رفتم تو شکمش..

  • بی آبرو منم یا شما؟ که این وسط شدی کاسه داغ تر از آش.. تو همونی نبودی که یه ساعت پیش داشتی جوش زندگی دخترت و می زدی و متلک بار داداشت می کردی؟ حالا شدی مدافعش؟ فکر کردی ملت بلانسبت خرن.. نمی فهمن تو از جای دیگه پری و حالا که پشیمونی بیخ ِخِرت و گرفته داداشه رو بهونه کردی که حرصت و خالی کنی؟

رنگش پرید و با نیم نگاهی به داماد و دخترش که چهارچشمی به ما زل زده بودن گفت:

  • ببند دهنتو.. از کجا پرم؟

  • دهنم و تو نمی ذاری بسته بمونه.. ولی هم من هم خودت.. هم این جماعت می دونن از کِی و از کجا پری.. پس این دفعه شما لطف کن نذار این کثافت بیشتر از این هم بخوره ..

  • داداش من بی حال رو اون تخت افتاده.. فشارش انقدر بالا بود که داشت سکته می کرد.. بعد تو می گی از جای دیگه پرم؟ خیلی وقیحی!

  • بسه تو رو خدا حاج خانوووووم.. الآن جوون بیست ساله فشار خون داره و ده تا قرص می خوره .. نادر خان کمِ کم شصت سالشه.. نشنیدی می گن سن که رسید به پنجاه فشار میاد به چند جا؟ اینم می خواید بندازید گردن دامون؟ اگه اون تصادف نبود می خواست تا صد سالگیش بدون هیچ درد و مرضی زندگی کنه؟ جمعش کنید این بساطتون و.. چرا خوشتون میاد با مقصر نشون دادن یکی دیگه گناه خودتون و بپوشونید؟ مردم و می تونید گول بزنید ولی خدا اون بالا نشسته ها.. حواستون باشه!

با قرار گرفتن دست سرد دامون توی دستم نگاهم و بهش دوختم.. با چشمای پر از خون بهم خیره شد و آروم فقط گفت:

  • بریم!

سری به تایید تکون دادم و روم و گرفتم برم که نگاهم افتاد به مادر دامون که با چشمای خیس از اشک فقط نظاره گر این جنجال بود.. یعنی حتی یه ذره دلش به درد نیومد وقتی دید خواهر شوهرش اونجوری افتاده به جون پسرش و داره دق و دلی همه این سال های عمرش و سرش خالی می کنه؟

تنها عکس العملم به نگاهش پوزخندی بود که به احساس مادرانه اش زدم و به راهم ادامه دادم.. یه لحظه یاد آسمان افتادم.. دیگه وقت نبود بهش سر بزنم.. برای همین با چشم دنبال پدر با مسئولیتش گشتم و اونم از متلکم بی نصیب نذاشتم به تلافی همه متلک هایی که امشب بار دامون کردن..

  • شما هم به جای اینکه وایستی و سیرک تماشا کنی برو به دخترت برس که گوشه آشپزخونه از ترس داره می لرزه.. از الآن دارم می گم که اگه پس فردا از صدقه سری محبت های شما افسردگی گرفت تو هم نیای یقه دامون و بچسبی و بگی تقصیر تو بوده..

دست دامون و محکم تر توی دستم گرفتم و پشت به جماعتی که انگار هنوز تو بهت بودن رفتیم سمتدر.. کیفم و که راحله خانوم برام آورده بود ازش گرفتم و با یه تشکر و خدافظی زدیم بیرون از اینخونه ای که اسمش خونه پدری بود ولی هیچ اثر و نشونه ای از محبت ای پدرانه و مادرانه توش دیده نمی شد.

*

یه ساعتی می شد که تو ماشین بودیم و دامون بی توجه به حال و روز خرابش با سرعت بالا رانندگی می کرد و مسیری که می رفت هم هیچ شباهتی به مسیر خونه اش نداشت..

از ترسم نمی تونستم حتی یه کلمه حرف بزنم.. ترجیح می دادم تو همین سکوت بمونه تا اینکه بخواد حرفی بزنه و اعصابش بیشتر به هم بریزه..

اولای یه جاده بیرون از شهر بودیم که ماشین و زد کنار و کج و کوله وسط قسمت خاکی کنار جاده نگه داشت و با سرعت پیاده شد.. رفت لب جاده که مثل یه دره بود وایستاد و زل زد به نمای شهر..

مات و مبهوت داشتم بهش نگاه می کردم و نمی فهمیدم چش شده.. هرچند می دونستم بهم ریخته اس ولی نمی دونستم برای آروم کردنش چه کاری از دستم برمیاد.. می ترسیدم برم پیشش و دق و دلی خانواده اش و سر من خالی کنه.

دست بزن که نداشت ولی با داد و بیداد هم می تونست تاثیر خودش و بذاره و من واقعاواقعاً تو این لحظه دلم نمی خواست ازش متنفر بشم.. این لحظه ای که انقدر در نظرم مظلوم و قابل ترحم شده بود.

یاد صحنه های زشتی که اون عمه بی شرفش ایجاد کرد افتادم.. دیگه طاقت نیاوردم و پیاده شدم ..

فکر اینکه اون صحنه ها برای دامون وحشتناک تر و زشت تر و اعصاب خورد کن تر هم هست باعث می شد ناخودآگاه همه تلاشم و بکنم برای پاک کردنش.. تحت تاثیر همون حس جدیدی که امشب تو وجودم داشتم..

آروم رفتم سمتش.. نگران عکس العمل پیش بینی نشده اش بودم.. ولی حالا که اومدم نمی شد برگردم ..یه قدیمش که وایستادم دستم و گذاشتم رو بازوش و قبل از اینکه برای برگشتنش فشاری بهش وارد کنم خودش با سرعت به سمتم چرخید و تا بیام بفهمم چی شد خودم و مچاله شده وسط آغوشش حس کردم..

سرش و تو گردنم فرو کرده بود و با دستاش یه حصار محکم دور بدنم ایجاد کرده بود و من بعد از چند ثانیه ای که با بهتم درگیر بودم دستای رو هوا مونده ام و به کمرش رسوندم و بغلش کردم..

جوری عمیق نفس می کشید که با هر دم و بازدمش کل بدنش تکون می خورد و من سعی می کردم با فشار سر انگشتام این تکون های شدید و کم کنم.. اگه یهو اون وسط حالش بد می شد چه کاری از دستم بر می اومد جز اینکه خودم و از این دره پرت کنم پایین.

هیچ حرفی نمی زد.. فقط محکم بغلم کرده بود.. طوری که صدای ترق تروق مفصلام و می شنیدم ..

انگار می خواست تمام فشاری که امشب با رفتار خانواده اش روی اعصابش بوده رو اینجوری خالی کنه.

سکوت ترسناک اون جاده رو فقط صدای نفس های عمیق دامون می شکست.. کم کم بغض نشست تو گلوم و چشمام پر از اشک شد.. نمی دونستم اینهمه دلسوزی برای آدمی که تو این مدت باهاش آشنا شده بودم و می دونستم کیه و چیکاره اس درسته یا نه.. ولی واقعاً دست خودم نبود.

هیچ کدوم از حرکات و حرف های امشبم که بعد از اون اتفاق به زبون آوردم دست خودم نبود و موقع به زبون آوردنشون فقط چهره رنگ پریده و مظلوم دامون وقتی ساکت و صامت داشت به عمه اش نگاه می کرد جلوی چشمم بود و به هیچ وجه از کاری که کردم پشیمون نبودم.. حتی اگه به قیمت تغییر ذهنیت دائمی خانواده دامون نسبت به خودم باشه.

بعد از چند دقیقه که تو همون حالت موندیم و هیچ کدوم هیچ حرفی به زبون نیاوردیم.. بوسه دامون و روی گردنم حس کردم و چشمام و محکم بستم ..

اگه تا الآن دامون و یه آدم هوسباز می دونستم که از هیچ زن و دختری نمی گذره.. الآن یه کم.. فقطیه کم بهش حق می دادم.. شاید هرکس دیگه ای هم جای دامون بود.. این کمبودهایی که توسطاقوامش تو وجودش ایجاد شده بود و اینجوری جبران می کرد..

دامون پیرانی که بین اکثر آدمای این کشور محبوب و مشهور بود.. توی خانواده و فامیلش هیچ جایگاهی نداشت این یه خلاء بزرگ برای هرکسی محسوب می شد.. علی الخصوص اگه اون آدم یه سلبریتی باشه. کسی که اکثراً فکر می کنن از همه نظر توی رفاهه و هیچ مشکلی تو زندگیش نداره.

بوسه عمیقش و اینبار نزدیک گوشم نشوند و من هم بی اختیار لبام و به شونه اش چسبوندم.. زیاد اهل حرف های پر احساس و عاطفی نبودم. ولی دلم می خواست با این بوسه بهش بفهمونم که غصه نبودن خانواده ات و نخور.. من هستم.. البته فعلاً!

دستاش از دور بدنم شل شد ولی نذاشت ازش جدا بشم.. فقط یه کم فاصله گرفت و نگاه داغ و ملتهبش و دوخت توی چشمام..

حقیقتاً با دیدن چشماش و اون رگه های خونی که سفیدیش و پر کرده بود ترسیدم ..ترسیدم از حمله هایی که انگار من بیشتر از خودش وحشت داشتم برای اتفاق افتادنش..

نگاهش که به لبام افتاد تو یه لحظه تصمیمم و گرفتم و نمی دونم با چه فکری روی پنجه پام بلند شدم و لبام و چسبوندم به لباش..

تنها چیزی که اون لحظه به نظر رسید برای منحرف کردن ذهن دامون درسته همین کار بود.. شاید اگه فکرش می رفت سمت نیازهای جنسیش دیگه مجبور نبود غصه وضعیت آنرمال خانوادگیش و بخوره..

دستش که رو کمرم نشست و نیمچه فاصله بینمون و با خشونت به صفر رسوند منم جفت دستام و دور گردنش به هم گره زدم و خودم و برای رسوندن قدم به قدش تا جایی که می تونستم بلند کردم .. این دومین بار بود که من برای بوسیدنش پیش قدم می شدم ..بار اول فکر می کردم یه داروی محرکتو بدنمه و اون داره مجبورم می کنه.. الآنم که مدام به خودم تلقین می کردم که برای بهتر شدن حالدامونه.. ولی خودم و که نمی تونستم گول بزنم.. من بیمار این بوسه ها شده بودم و شاید حتی بیشتر از دامون بهش محتاج بودم!

بوسه امون که شدت بیشتری گرفت و حرارت جفتمون بالا رفت لباش و از لبام جدا کرد و خیره تو چشمام با نفس نفس گفت:

  • بریم خونه؟

حالا دیگه می دونستم این سوال دامون یه جورایی کسب اجازه اس.. دفعه پیشم با پرسیدن بریم تو اتاق ازم مجوز شروع یه رابطه داغ و گرفته بود و الآنم با این سوال.

سرم و به تایید تکون دادم و گفتم:

  • بریم!

به امید اینکه یه رابطه خوب و پر لذت بتونه تلخی تک تک ثانیه های امشب و از وجود جفتمون.. علی الخصوص دامون پاک کنه..

×××××

..با درد عمیق دل من تو دیدی که مردم چه کردن..

..تو پیش غرورم نشستی تو زخمای قلبم رو بستی..

..تو زخمای قلبم رو بستی..

رو صندلی حصیری لب استخر تو ویلای خارج از شهرم نشسته بودم و حین گوش دادن به موزیکی که از گوشیم پخش می شد به موج های ایجاد شده رو سطح آب نگاه می کردم..

بعد از حس نیازی که لب جاده تو جفتمون ایجاد شد.. فقط خواستم خودم و به نزدیک ترین جایممکن برسونم و ذهنم خیلی سریع اینجا رو بهم یادآوری کرد.. جایی که مأمن تنهاییام بود.. وقتی کهاز عالم و آدم رونده می شدم.. درست مثل امشب ..ولی یه فرقی داشت بین امشب و شبای دیگه ..

امشب یه همراهی داشتم که با همه خصوصیت های منحصر به فرد خودش.. نذاشت مثل همیشه.. این حجم از تنهایی و بی کسی و حس کنم..

..شکل رفتن این روزگار منو تو گریه تنها نذار..

..منو از آدما پس بگیر من و دست خودم نسپار..

..منو دست خوم نسپار..

نمی دونستم کدوم یکی از اتفاقات امشب و باور کنم.. رفتار کینه ای و عجیب و غریب عمه ملوک.. سر مسئله ای که خودش یکی از مقصرین اصلیش بود.. یا بد شدن حال بابام.. اونم وقتی داشت مستقیم به من نگاه می کرد.. یا.. حمایت بی نقص و بی دریغ ستاره.. وقتی که زبونم لال شده بود و قدرت هیچ عکس العملی رو برای خلاص شدن از اون مهلکه نداشتم.. ستاره خودش و به من ثابت کرد.. با همه وجودش..

..جز تو هیشکی مهربون نبود با هجوم این درد..

..زندگی منو از عشق من راحت جدا کرد..

..من هنوز همون درد دیروزم آدم همیشه..

..هیشکی مثل من عاشقت نبود عاشقت نمی شه..

با همه ناراحتی و غمی که امشب تو دلم داشتم.. لبخند رو لبم نشست از یادآوری اون دفاع جانانه اش در برابر عمه ملوک.. طوری که چشمای همه اشون گرد شده بود.. بعدشم که لب اون جاده.. اول با سکوتش و بعد با اون بوسه آرامش و به قلبم برگردوند.. بوسه ای که نتیجه اش شد یه رابطه پر ازهیجان دیگه ..

..توکه می دونی دنیا چه رسم تلخی داره..

..از هرچی که می ترسی اون و سرت میاره..

..صدا زدم دنیا رو نفس کشیدم تو باد..

..هوای تو اینجا بود من و نجاتم می داد..

بی اختیار ذهنم پرکشید سمت گلچهره.. گلچهره ای که بارها پیش خودم اقرار کرده بودم اونم دوسم داره.. ولی امشب با رفتارش.. با عقب موندنش موقع حمله عمه ملوک ثابت کرد که حسش به من ..

شاید یک صدم حسی که من یه زمانی بهش داشتم نبود..

درسته شوهرش کنارش وایستاده بود.. ولی حداقل می تونست به بهانه حال مادرش بیاد و نذاره بیشتر از این غرور من و توی اون جمع له کنه. ولی اون مثل همیشه پشت ترسش از رفتن آبرو جلو فامیل مخفی شد و خودش و کاملاً بی طرف نشون داد..

چه جوری می تونستم مقایسه نکنم رفتار ستاره رو.. با گلچهره؟ خوب یادمه بار اولی که ستاره رو توی اون ویلا دیدم.. بلافاصله از نظر حجب و حیا با گلچهره مقایسه اش کردم و به این نتیجه رسیدم چندین درجه پایین تره.. ولی الآن.. در نظرم سرتر از گلچهره یا هر دختر دیگه ای بود که پاش تو زندگیم باز شده بود.

هرچقدر تا الآن به خودم تلقین می کردم که برام فرقی با دخترای دیگه نداره دروغ بود.. امشب دیگه وقتش بود اعتراف کنم.. این دختر چموش و سرکش با اون چشمای آبی پر از شرارتش منبع آرامش شده بود برام.. آرامشی که کم داشتم تو زندگیم..

..جز تو هیشکی مهربون نبود با هجوم این درد..

..زندگی منو از عشق من راحت جدا کرد..

..من هنوز همون درد دیروزم آدم همیشه..

..هیشکی مثل من عاشقت نبود عاشقت نمی شه..

با تموم شدن آهنگ چرخیدم تا گوشم و از رو میز کنارم بردارم که دیدم ستاره با تکیه به چهارچوب در وایستاده و دست به سینه داره من و تماشا می کنه..

نگاهم و به ساعت دوختم.. چهار و نیم صبح بود.. بعد از رابطه امون دیگه خوابم نبرد و اومدم بیرون که با تکون خوردنم روی تخت ستاره رو بیدار نکنم.. حالا انگار اونم بیخواب شده بود .

قبل از اینکه چیزی بگم اومد سمتم و گفت:

  • دو ساعته زل زدی به استخر که چی؟ سرم و بلند کردم و خیره تو چشماش گفتم:

  • نمی دونم چرا امشب انقدر به رنگ آبی علاقه مند شدم..

نگاه متعجبش و از صورت من به کف استخر و کاشی های آبیش دوخت.. نمی دونم منظورحرفم و نگرفت یا سعی کرد خودش و بزنه به اون راه که شونه هاش و بالا انداخت و کنارم نشست ..

نگاهم به صورتش و گونه برآمده اش افتاد که یه لک کوچیک بنفش روش بود.. تازه یادم افتاد یکی از مشتای عمه ملوک به جای سینه من رو صورت ستاره نشست..

با اعصابی داغون از دیدن این لکی که تازه داشت به چشمم می اومد دستم و بلند کردم و با انگشت شستم مشغول نوازشش شدم و گفتم:

  • چرا یادم ننداختی روش یخ بذارم؟

عصبانیت اون از منم بیشتر بود وقتی گفت:

  • به یخ گذاشتن باشه که تو باید با سینه بری تو یخچال بخوابی.. من نمی فهمم آخه.. عمه ات قبلاقبلاً بوکس کار می کرده چرا انقدر دستش سنگین بود؟

دستم و کشیدم عقب و نگاهم و به رو به روم دوختم ..حالا جفتمون به کف استخر خیره بودیم.. می دونستم این سوال.. سوال اصلی که داره تو ذهنم می چرخه نیست..

برای همین قبل از اینکه چیزی درباره اصل موضوع بپرسه خودم گفتم:

  • از هیجده سالگی عاشقش شدم ..نمی دونستم اصلاً اون لحظه می شد اسم حسم و عشق گذاشت یا نه.. ولی کم کم انقدر فکرش توی سرم ریشه دار و عمیق شد که جاش و تو قلبم باز کرد.. ولی از همون اول می دونستم انگشت رو آدم اشتباهی گذاشتم.. آدمی که رسیدن بهش موانع زیادی داشت.. اولیشم این بود که.. سه سال ازم بزرگتر بود و این تو خانواده ما که معتقد بودن مرد همه جوره باید از زن سرتر باشه یه چیز نشدنی بود..

سرم و به سمتش چرخوندم که دیدم مستقیم زل زده به من .

  • سیگار داری؟ با خونسردی گفت:

  • نچ.. داشتمم نمی دادم..

  • چرا؟

  • یه بار این غلط و کردم.. شبش افقی موندی رو دستم.. دیگه تکرارش نمی کنم..

لبخندی رو لبم نشست.. از اینکه ترحمش نسبت به من باعث نمی شد تو طرز حرف زدنش تغییریایجاد کنه و محبت های الکی و ظاهری رو قاطی حرفاش بکنه بی نهایت راضی بودم..

نفس عمیقی کشیدم و مشغول تعریف کردن ادامه داستان عشق ناکامم شدم.. داستانی که به جز خانواده ام و یکی دو نفر دیگه.. حاضر نبودم برای هیچکسی تعریفش کنم. شاید چون کسی باور نمی کرد دامون پیرانی که هرجا پا میذاره اکثر دخترا برای یه سلفی باهاش سر و دست می شکونن ..

اینجوری از کسی که دوسش داشت پس زده شده و بهش نرسیده.

دانلود-کامل-رمان-سلبریتی

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من پارت 38

رمان استاد خاص من پارت 384.5 (90%) 2 vote[s] رمان استاد خاص من  جهت مشاهده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.