خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان سلبریتی پارت 13

رمان سلبریتی پارت 13

رمان سلبریتی پارت 13
4.6 (91.76%) 17 vote[s]

رمان سلبریتی نوشته گیسو خزان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان سلبریتی از اینجا کلیک کنید

دستم وکه به سمت یکی از کتابا دراز کرد دامون وسط راه دستم و گرفت و با جدیت گفت:

  • نگفتی؟ آشتی یا نه؟

حالا ببینا! خودش نمی ذاره من آروم بگیرم.. چهارتا کتاب برام گرفته اگه گذاشت دستم به جلد یکیشون بخوره..

دستم و محکم کشیدم بیرون و توپیدم:

  • ول کن دیگه.. مگه بچه ام قهر کنم؟

انگار که دیگه هیچ اثری از ناراحتی چند دقیقه قبلم تو وجودم نبود و این برای آدمی مثل من یه کم عجیب بود که به این زودی کوتاه بیام.

مکثی کردم و به ناچار ادامه دادم:

  • هی.. بگی نگی منم تند رفتم..

لبخند یه وری زد و دستش و به سمت صورتم دراز کرد… موندم چیکار می خواد بکنه که با انگشتشستش اشکی که نفهمیدم کی رو صورتم ریخته بود و پاک کرد و گفت:

  • خشک و خالی که نمی شه!

  • یعنی چی؟

با ابروهاش به کتابا اشاره کرد..

  • من واسه جبران اینا رو خریدم.. تو چیکار می کنی؟ چشمام و یه دور تو کاسه چرخوندم و گفتم:

  • همون! می دونستم هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره!

شونه ای بالا انداخت و با لحن حق به جانبش گفت:

  • همینکه هست.. من اینهمه واسه خریدن اینا زحمت کشیدم.. تو هم به جبران اشتباه دیشبت باید یه شام درست و حسابی بپزی!

  • نچایی عمو!

چپ چپی نگاه کرد و بلند شد.. حین رفتن سمت اتاقش گفت:

  • یه کم اون کتابا رو بخون بلکه طریقه درست حرف زدن و یاد بگیری.. درباره شامم جدی گفتم ..

کتاب خوندنت و از فردا شروع کن!

با بیخیالی نسبت به امر و فرمایشاتش .. بلند شدم  خواستم جعبه رو ببرم تو اتاق و خالیش کنم تا بفهمم چیا خریده.. ولی خب.. دلم راضی نمی شد..

خواسته ای که از من داشت در قبال کاری که برای رفع دلخوریم انجام داده بود انقدری زیادی ونشدنی نبود که بخوام اهمیتی بهش ندم.

خودم و که نمی تونستم گول بزنم ..واقعیت تلخی بود.. ولی دامون عملاً هیچ احتیاجی به من نداشتو برای نیازهای زندگیش می تونست از هرکسی که بخواد استفاده کنه.. برای همین آدمایی که تو این شرایطن.. انقدر به خودشون غره می شن که تو این مسائل بی اهمیت از کنار ناراحتی و دلخوری طرفشون رد می شن و می گن همینکه دارم جای خواب و خورد و خوراکت و فراهم می کنم کلاهت و بنداز هوا ..

یا حداقل حداقل یه شاخه گل یا یه چیز معمولی تر می گرفتن و قال قضیه رو می کندن.. ولی اینکه حرف چند روز پیش من تو ذهن دامون مونده بود و به موقع ازش استفاده کرد.. نصف بیشتر ناراحتی هام و از بین برد و غرور له شده ام تا حد زیادی ترمیم شد و حداقل پیش خودم ارزش پیدا کردم.

از اینا گذشته.. دامون بعد از هفت سال.. اولین کسی بود که برام هدیه خریده بود.. اونم همچین هدیه ای.. پس ارزش داشت که به عنوان تشکر براش یه شام ناقابل درست کنم.. نداشت؟

*

نگاه پر استرسی به میز شامی که چیده بودم انداختم.. یه جورایی هرچی از دوران دور و دخترونه های زندگیم تو ذهنم مونده بود با چنگک کشیدم بیرون تا از توش یه ذره سلیقه به خرج بدم برای چیدن این میز.. یه کمم این مدت با گشت و گذارم تو اینستاگرام کار یادگرفته بودم و نتیجه اش شده بود این میز تقریباً خوش رنگ و لعاب.

در طول درست کردن غذا و چیدن میز.. دامون از اتاقش بیرون نیومد و منم مدام در حال کلنجار رفتن با فکر و خیالاتم شدم..

یه صدایی مدام می گفت:

«هووووی! ستاره! آدمی که داری واسه اش شام درست می کنی و انقدر مایه می ذاری واسه خوشگلشدنش صبح نزدیک بود تو استخر خونه اش خفه ات کنه ها.. یادت که نرفته!»

این صدا خیلی سریع دست و پام و شل می کرد.. ولی به ثانیه نمی کشید که یه صدای دیگه در جوابشمی گفت:

«آدمی که انقدر فهم داشته باشه که اشتباهش و قبول کنه و برای جبرانش زحمت بکشه.. ارزش وقت گذاشتن و داره.. بعدشم.. همیشه گفتن لذتی که تو بخشش هست.. تو انتقام نیست!»

با شنیدن این صدای دوم و مرور اسامی کتاب های توی اون جعبه وسوسه انگیز با انرژی بیشتری به کارم مشغول می شدم و پشیمونی و تردید و از خودم دور می کردم.

نگاهی به ساعت انداختم و مونده بودم برم دامون و صدا کنم یا نه که از همونجا دیدم در اتاقش باز شد و همونطور که می اومد بیرون گفت:

– چه بویی راه انداختی ..

لحن پر از لذتش استرسم و بیشتر کرد و سریع برگشتم سمت قابلمه تا غذا رو بکشم.. خدا خدا می کردم طعمشم مثل بوش خوب باشه چون تا حالا این غذا رو درست نکرده بودم و اینم دستورش و مثل چیدن میز از اینستاگرام یاد گرفته بودم .

خیلی دلم می خواست بی خیال باشم و بگم من زحمتم و کشیدم دیگه اهمیت نداره که خوشش بیاد یا نه.. همینکه نمی ذارم با شکم گشنه سر رو بالش بذاره باید خدا رو شکر کنه.. ولی نمی شد.. چراشو نمی دونم.. ولی نمی شد!!!

غذا رو تو دیس کشیدم و چرخیدم سمت دامون.. پشت میز وایستاده بود و با یه ابروی بالا رفته داشت به چیدمانش نگاه می کرد.. بی اختیار چشمام چسبید به لباسای تنش و پشیمون شدم که چرا خودمم زودتر نرفتم لباسام و عوض کنم تا توی رقابت با این تی شرت سبز دامون که کاملاً به تنش نشسته بود  و زیادی هم بهش می اومد تو یه سطح قرار بگیرم.. آخه آدم مگه توی خونه هم انقدر خوش تیپمی شه؟

برای اینکه با اون شلوار گشاد و خانواده ام دوباره اسباب خنده و تفریحش و فراهم نکنم سریع نگاههیزم و گرفتم و نشستم پشت میز ..

دامونم نشست و با سرخوشی گفت:

  • پس آشپزی بلد بودی و رو نمی کردی؟

  • الآن دیگه به لطف این اینترنت که توش طریقه انگشت تو دماغ کردنم آموزش می دن هر آدم یول و پپه ای بلده آشپزی کنه!

خنده بلندی کرد که یه لحظه.. فقط یه لحظه ته دلم و لرزوند و خیلی سریع به خودم امیدواری دادم چیز خاصی نبود و احتمالاً از گشنگی بوده!

یه کم که گذشت و من خیالم از بابت مزه غذا هم راحت شد صدای دامون و اینبار با لحنی آروم تر که بازم اثراتی از پشیمونی توش بود شنیدم:

  • قضیه اون دختره.. یه جریان کاری بود که تموم شد و رفت.. اگه هدفم بیرون کردن تو بود.. قبل از اینکه اون پاش و اینجا بذاره این کار و می کردم. خواستم بدونی همین!

دروغ چرا ..هنوز یه گوشه ذهنم.. با یادآوری جریان دیشب و اون دختره سیریش به هم می ریخت و حالا با شنیدن این توضیحات دامون بدون اینکه من سوالی پرسیده باشم یه کوچولو آروم گرفت. مهم نیست اصل قضیه چی بود که دامون اینجوری تعبیرش کرد.. مهم این بود که تموم شد و رفت!

نمی دونستم چی باید در جوابش بگم.. نمی تونستم بگم چه اون دختره می رفت و چه نمی رفت.. من قرار نبود فعلاً پام و از این خونه بیرون بذارم.. واسه همین دوباره تو قالب نقشم رفتم و گفتم:

  • ببین منو.. اینکه دیشب اون کار و کردم.. دلیل نداره پیش خودت خیال کنی برات کیسه دوختم ومی خوام یه کاری کنم واس همیشه پام بندِ خونه و زندگیت بشه.. نه.. هنوز انقدر یاتاقان نزدم که بشینم واسه خودم همچین فکرایی ببافم.. من فقط دلم نمی خواست واس خاطر بی کس و کار بودنم من و به اونجات بگیری و بدون هیچ توضیحی دست یه دختر چس و فیسی رو که سر و ریختش تومنی صنار با من فرق می کنه بگیری و بیاریش اینجا.. که مثلاً من با پای خودم گورم و گم کنم.. شاید بدبخت باشم و به نون شبم محتاج! ولی انقدر حالیم می شه که به زور خونه کسی و اشغال نکنم.. پس هر وقت خواستی دکم کنی صاف بیا به خودم بگو تا تکلیفم و بدونم.. از سگ کمترم اگه تو نیم ساعت خونه ات و خالی نکردم و نرفتم پیِ…

هدفم حرف زدن تو خونسردی بود ولی فقط یکی دو کلمه اولش با آرامش بیان شد و بقیه اش و قطاری و پر حرص پشت سر هم ردیف کردم طوری که نفس کم آوردم و اگه دامون وسط جمله ام نمی پرید خفه می شدم!

  • خیله خــــــــــب! چی داری می گی واسه خودت پشت سر هم؟ تو اصلاً مگه به من مهلت حرف زدن دادی؟ واسه خودت بریدی و دوختی! من همون لحظه که بهت زنگ زدم مجبور شدم دختره رو بیارم اینجا و هیچ فرصتی هم برای توضیح دادن نداشتم.. وگرنه اگه صبر می کردی تا می رفت خودم بهت می گفتم که این یه قضیه کاریه و قرار نیست کسی جای کسی و بگیره ..

پوزخندی زدم و گفتم:

  • اگه فکر می کنی اون دختره می خواست دیشب بعد از کوفت کردن قهوه اش از این خونه بره خیلی خوش خیالی!

دامون دیگه چیزی نگفت.. شاید خودشم همچین چیزی رو می دونست و فقط می خواست خیال من و از بابت اون دختره راحت کنه.. ولی من خوب می دونستم چی دارم می گم و خیلی خوب هدف اون دختر و فهمیدم.. همونطور که از نگاه های پر از کلافگی دامون تو شب مهمونی فهمیدم تمایل زیادیبهش نداره و همینم ذهن و دلم و یه کم آروم می کرد..

*

بعد از شامی که بازم با تشکر دامون تموم شد و توضیحی که برای استفاده از ماشین ظرفشویی بهم داد راه افتادم سمت کارتن کتابا ..در اصل یه جورایی پرواز کردم..

زورم که به بلند کردنش نمی رسید.. لبه اش و گرفتم تا روی زمین بکشونمش سمت اتاق که دامون نگاه متعجبی بهم انداخت و پرسید:

  • کجا می بریش؟

  • تو اتاق!

  • اونجا مگه جا داری بذاریشون؟

  • می ذارم همین تو بمونه!

چپ چپی نگاه کرد و اومد کارتن و از رو زمین برداشت و راه افتاد سمت اتاق خودش..

  • جای کتاب تو کتابخونه اس دو طبقه از کتابخونه ام و برات خالی می کنم..

پشت سرش راه رفتم و گفتم:

  • مگه کتابخونه داری تو؟

  • آره ولی کتابام به درد تو نمی خوره.. یه سریشون مربوط به سینماس یه سریشونم مربوط به ورزش..

توی اتاقش در حال گشتن دنبال کتابخونه ای بودم که شک نداشتم تا حالا حتی یه بارم چشمم بهش نخورده بود که دامون کارتن و کنار یکی از دیوارای اتاقش گذاشت رو زمین و دستگیره ای که به شکل یه فرو رفتگی چسبیده به دیوار و قرار داشت و من تازه برای اولین بار داشتم می دیدمش گرفت تودستش و کشیدش کنار..

اون یه تیکه از دیوار در اصل یه در کشویی بود که باز شد و از پشتش کتابخونه دامون زد بیرون.. با ذوق و چشمایی که بی شک توش برق افتاده بود رفتم سمتش و با مشت کوبیدم به بازوی سفت و محکمش..

  • ناکس چرا اینجا رو به من نشون نداده بودی؟

حین جا به جا کردن کتابا برای خالی کردن دو تا از طبقه هاش گفت:

  • فرصت نشد.. بعدشم.. من نمی دونستم تو به کتاب و این چیزا علاقه داری ..

برگشتم سمتش تا یه چیز بهش بگم که یهو نگاهم رو لبش ثابت موند و برای اولین بار از وقتی اومده بود خونه حواسم جمع زخم گوشه لبش شد که خوب می دونستم جای دندونای منه!

با اینکه اون لحظه حق و به خودم می دادم برای این کار ولی الآن که این زخم و روش می دیدم دلم یه جوری می شد.. کاش یه فکر دیگه برای جدا شدن لبای دامون می کردم..

  • بیا دیگه فکر کنم همه اشون تو این دو تا طبقه جا بشه..

سریع نگاهم و گرفتم و با اخمای درهم شده از ناراحتی و عذاب وجدان بی مقدمه گفتم:

  • چربش کن تا پاره نشه!

  • چی؟!

صدای پر از بهتش به خنده ام انداخت و اینبار خیره تو صورت متعجبش با اشاره به لبش گفتم:

  • زخمت و می گم منحرف!

ابروهاش پرید بالا و خندید..

  • آهان.. بذار پاره شه.. می خوام هر دفعه یادم بمونه یه نفر باهام چیکار کرده.. بالاخره یه وقتایی یادآوری این چیزا ممکنه انرژی آدم و مضاعف کنه!

با لبخندی که تحت تاثیر لحن پر از شیطنتش بود و هیچ جوره از رو لبم محو نمی شد چپ چپی نگاهش کردم و مشغول چیدن کتابام شدم.. هرچقدر تلاش می کرد خوب و مهربون باشه.. این بیشعوری ذاتیش و نمی تونست از وجودش پاک کنه!

هر کدوم از کتابا رو که برمی داشتم نگاه پر از شوقی به جلدش مینداختم و می ذاشتمش تو قفسه ..کتابخونی رو از بابام یاد گرفته بودم.. عشق می کرد وقتی می دید من انقدر به این موضوع علاقه نشون می دم ..

تو این چند سال احساس می کردم بیشتر از جرمی که پام و به زندان کشوند.. با دور موندن از کتابام باعث آزار روحش شده بودم و الآن می تونستم این کوتاهیم و جبران کنم..

تو فکر و خیالات خاص و رنگی خودم بودم که صدای دامون و از پشت سرم شنیدم:

  • پریودت تموم شد؟

با فکر اینکه چرا یهو این سوال و پرسید مکثی کردم و پر از تردید چرخیدم سمتش.. چند قدم عقب تر از من وایستاده بود و با خونسردی و آرامش داشت نگاهم می کرد..

یه دلم می گفت بگم نه.. چون می دونستم بعدش چه خواسته ای ممکنه ازم داشته باشه.. ولی خب..

مگه چقدر می تونستم با این بهونه عقب بندازم؟ بالاخره که باید روند معمولی رابطه امون و طی می کردیم.. پس دروغ گفتن فایده ای نداشت..

نگاهم و گرفتم و کوتاه گفتم:

آره..

با حس نزدیک شدنش دوباره بهش خیره شدم که دیدم با یه لبخندی که رنگ و بویی از هوس نداشت و کاملاً محبت آمیز بود بهم خیره شده..

  • می دونی.. بعضی وقتا می تونم حرف نگاهت و بخونم.. ولی همینکه دروغ به زبون نمیاری برام کلی ارزش داره.. چون من از زنای دروغگو متنفرم..

چشمکی زد و همونطور که می رفت سمت تخت خوابش گفت:

  • امشب هم من خسته ام.. هم تو رو نمی شه از اون کتابا جدا کرد.. فردا از خجالت همدیگه درمیایم..

رفت و من احمقانه داشتم با خودم فکر می کردم که کاش حتی شده به زور ازم می خواست امشب و باهاش  بگذرونم ولی اون حرف و نمی زد..

حرفی که یه لحظه لرز بدی به تنم انداخت و حالم و دگرگون کرد.. حرفی که با تکرار مداومش توی سرم.. فقط چهره خودم و به معرض نمایش می ذاشت..

«من از زنای دروغگو متنفرم!»

×××××

  • از دوست دخترت چه خبر؟

در حال دیدن عکس مکان جدید کارگاهمون بودم که با صدای کیانوش سرم و بلند کردم و سوالی زل زدم بهش که با بیخیالی گفت:

  • هنوز ردش نکردی؟

ابروهام از تعجب و شایدم خشم رفت تو هم.. جدا از اینکه چرا از نظرش باید ستاره رو رد کنم.. اینمهم بود که بفهمم چرا پیگیر این مسئله شده! اونم کیانوشی که هیچوقت خودش و قاطی روابط من و دوست دخترام نمی کرد و حتی اگه من می خواستم چیزی بهش بگم درست و حسابی گوش نمی داد..

تعجبم و به زبون آوردم و پرسیدم:

  • چطور مگه؟

  • همین جوری!

با چشم غره ای دوباره نگاهم و به صفحه لپ تاپ دوختم..

  • چرا باید ردش کنم؟ مگه دختره اسباب بازی منه؟

  • پس اون قبلیا..

با لحن تند پریدم وسط حرفش..

  • اون قبلیا هم اسباب بازی نبودن.. هر کدوم یه بامبولی در آوردن که چاره ای جز کات کردن نداشتم ..

ولی ستاره خدا رو شکر تا الآن اهل بامبول در آوردن نبوده!

با یاد رابطه های این دو سه شب اخیرمون که اکثراً نصفه و نیمه بوده ولی همچنان ستاره رو کلافه می کرد لبخند ریزی رو لبم نشست و ادامه دادم:

  • داریم مسالمت آمیز باهم زندگی می کنیم..

  • اون وقت این زندگی مسالمت آمیزتون تا کی قراره ادامه پیدا کنه؟ با کلافگی عینکی که موقع مطالعه به چشمم می زدم و برداشتم و توپیدم: این سوالا واسه چیه؟

انتظار داشتم با همین لحن تندم حساب کار دستش بیاد و دیگه چیزی نگه.. ولی انگار منتظر همچین حرفی از من بود که مثل خودم با تندی جواب داد:

  • برای اینکه خوشم نمیاد آدمی که رفیقم می دونمش و انقدر بنده هوس ببینم که حتی حاضر بشه خون یه دختر بدبخت و به خاطر نیازهاش تو شیشه کنه..

  • کی همچین زری و زده؟ من خون کی و تو شیشه کردم؟

  • اون دختر این کاره نیست دامون.. اینو من تو همون دوتا برخوردی که باهاش داشتم فهمیدم.. شاید دیدم بهش بد بود ولی وقتی خودت گفتی به خاطر بی کس و کاریش پیشنهاد همخونه شدن دادی و اونم ناچار شده قبول کنه یعنی چی؟ یعنی داری بهش ظلم می کنی.. یعنی داری از موقعیتش سو استفاده می کنی.. تو که آدم زن گرفتن نیستی دامون.. چرا می خوای آینده این دختره رو تباه کنی؟ اون الآن یه زن متاهل محسوب می شه و بعد از جدا شدن از تو می شه یه زن مطلقه با شناسنامه سفید ..فکر کردی با تکیه به همون شناسنامه می تونه با هرکی دلش خواست بدون هیچ توضیحی ازدواج کنه؟ نخیر ..تو باعث می شی به این سبک زندگی عادت کنه.. یا انقدری بهت وابسته می شه که رو میاره به افسردگی و شایدم خودکشی.. یا برای فراموش کردن تو حاضر می شه همین زندگی و رابطه رو با یکی دیگه داشته باشه.. دیگه خدا می دونه اون چه آدمی از آب در بیاد و چه خواسته هایی..

  • بسه کیانوش بســـــــــــــه!

با صدای دادم ساکت شد و متعجب زل زد بهم.. منطقی بود این حجم از تعجبی که نگاهش و پر کرده بود.. چون کم پیش می اومد اینجوری سرش داد بزنم ..

برعکس رابطه ام با علی که بیشتر مواقع با جنگ و دعوا بود با کیانوش آروم تر برخورد می کردم و فکرمی کنم آخرین دعوامون هم اون شبی بود که من شیراز بودم و کیانوش رفته بود خونه ام.. که البته ..

اون شبم داد و فریادم به خاطر ستاره بود!

انقدر از حرفاش و فکر و خیالایی که تو سرم رشد کرد.. عصبی شده بودم که هیچ جوری نمی تونستم خودم و آروم نگه دارم و تو همون حال غریدم:

  • الآن تو چرا شدی کاسه داغ تر از آش؟ خود ستاره انقدری با این قضیه مشکل نداره که تو داری ..

مگه من دارم تو اون خونه سیخ داغ تو چشمش فرو می کنم که می گی بهش ظلم می شه؟ اصلاً کی گفته من می خوام ازش جدا بشم که تو تا تهش و خوندی و تشخیص افسردگی و خودکشی هم دادی؟ – احمق بی منطق من دارم درباره آسیب روحی و روانیش حرف می زنم نه جسمی.. تو که دیگه دوست دخترای قبلیت و بهتر از من می شناسی.. حاضرم قسم بخورم همه اشون چه قبل از تو چه بعد از تو هزار و یک دوست پسر مختلف و رنگارنگ عوض کردن و ناراحتیشون از بهم خوردن رابطه خیلی زود تموم شده و رفته.. ولی این شرایط برای دختری که از سر ناچاری وارد همچین راهی شده فرق می کنه دامون..

با دو تا انگشتام چشمم و ماساژ دادم.. چرا نمی تونستم فکرایی که از قبل نسبت به کیانوش و ستاره تو ذهنم پرورش دادم و ندید بگیرم که حالا اینجوری از کوره در نرم و منطقی تر به قضیه نگاه کنم؟ کاش می تونستم هرچی تو سرم می گذره رو به زبون بیارم و رک و راست ازش بپرسم نکنه تو چشمت دنبال ستاره اس که داری اینجوری عز و جز می زنی.. ولی.. به زبون آوردن همچین حرفی.. اصلاً کار راحتی نبود.. یا حداقل از عهده من بر نمی اومد.

من خودم بهتر از هرکسی می تونم فرق ستاره رو با بقیه دخترایی که تو زندگیم بودن تشخیص بدم ..همین تفاوت هم باعث می شه بیشتر از بقیه هواش و داشته باشم و نذارم همچین آسیبی بهش برسه که به قول تو بخواد کارش و به افسردگی بکشونه..

مکثی کردم و به عنوان آب پاکی که می تونستم رو دستش بریزم تا اگه فکر و خیالی تو سرش داره بیرونش کنه ادامه دادم:

  • در ضمن.. همه این حرفایی که به نظر من یه مشت اراجیفه.. اگرم قرار باشه اتفاق بیفته مال وقتیه که رابطه من و ستاره تموم شده باشه.. من که فعلاً همچین قصدی ندارم..

سر کیانوش به تایید تکون خورد..

  • امیدوارم همینجوری باشه که می گی..

گفت امیدوارم ولی می تونستم بفهمم که زیاد امیدوار نبود.. چه اهمیتی داشت؟ مهم این بود که من از شرایط فعلیم راضیم.. ستاره هم .. همچنان یه کم بد قلقی می کرد.. ولی انقدری هم که کیانوش فکر می کرد تو عذاب و ظلم و بدبختی نبود..

بعد از چند دقیقه که به چک کردن عکس ها گذشت لپ تاپ و بستم و بلند شدم..

  • به نظر من خوبه.. نسبت به جای قبلی هم فضاش باز تره هم محیطش دنج تر.. اگه می تونی همین و اوکی کن که تا آخر ماه جا به جا بشیم.

  • بعید می دونم تا آخر ماه بشه.. چون صاحبش خارجه ممکنه تا برگرده طول بکشه.. ولی فعلاً بهتر از اینجا نتونستم گیر بیارم.. به نظرم ارزش داره یه کم بیشتر منتظر بمونیم تا صاحبش برگرده.. یه مبلغی به عنوان بیعانه می دیم تا بعد بقیه کاراش انجام بشه..

  • خیله خب.. هرکاری فکر می کنی درسته همون کار و بکن. من دیگه برم.. فعلاً!

انگار دیگه تحمل اون فضا و حضور کیانوش بدجوری برام سخت شده بود که سریع زدم بیرون از خونهاش و به سمت خونه خودم حرکت کردم ..

تصور اینکه چی داره تو سر کیانوش می گذره.. حتی اگه غلط باشه سخت بود.. از اون سخت تر فکر کردن به حرفاش بود که اگه خیلی منطقی بهش نگاه می کردم ممکن بود درست از آب در بیاد.. شاید بهتر بود که اصلاً بهش فکر نکنم و بذارم اتفاقات همینجوری که هستن پیش برن و تصمیم گیریم درباره آینده این رابطه رو بذارم برای وقتی که اتفاق خاصی تو زندگیمون افتاد که ممکن بود شرایط و تغییر بده.

با فکر رسیدن به خونه  و حرف زدن و کل کل با ستاره که از صبح ندیده بودمش پام و بیشتر رو گاز فشار دادم.. نمی دونستم این دختر کی می خواد سر مسائل مربوط به رابطه امون کوتاه بیاد..

از اون شبی که گفت پریودش تموم شده چهار روز می گذشت و تو این چهار روز فقط یه بار تونستم راضیش کنم و  شبای دیگه انقدر ادا اصول مختلف درمی آورد که به یه عشق بازی ساده رضایت می دادم.. یه روز می گفت سرم درد می کنه.. یه روز کمرم.. یه روز معده ام!

ولی دیشب باهاش اتمام حجت کردم که بار آخرش باشه بهونه های چرت و پرت میاره و هر دردی که تو جونش هست تا امشب درمان کنه ..

بیشتر از اینکه نیاز جنسی داشته باشم .. دلم می خواست ستاره از اینهمه سرسختیش فاصله بگیره ..

اونم نه برای لذت خودم.. برای خودش و چشیدن یه طعم درست و حسابی از این رابطه و ریختن ترس و نگرانیش!

«امشب دیگه نمی ذارم از دستم قسر در بری توله شیر وحشی من !»

*

بعد از چک کردن اتاق و بالکن و حتی اتاق ورزش و استخر و مطمئن شدن از اینکه ستاره خونه نیستبا تعجب راه افتادم سمت اتاقم تا لباسام و عوض کنم ..

معمولاً این ساعت جایی نمی رفت.. اصلاً جایی و نداشت که بره برای چی باید می رفت بیرون از خونه؟ شاید چیزی لازم داشت که رفته بخره.. ولی می تونست مثل اکثر این روزا به من زنگ بزنه که بگیرم ..

شایدم رفته سراغ دختر خاله اش.. همون دختره پررویی که شک ندارم بدون خبر دادن به ستاره اون شب به من پیام داده بود.. منم هنوز چیزی بهش نگفته بودم!

تو شک و تردید بودم بهش زنگ بزنم یا نه که صدای باز شدن در و شنیدم و به جای اینکه برم سراغش آروم لای در و باز کردم و نگاهی به بیرون انداختم..

ستاره همونطور که نگاه پر از استرس و نگرانیش به سمت اتاق من بود رفت تو آشپزخونه ..حدس زدم حتماً ماشینم و تو پارکینگ دیده و فهمیده برگشتم که حالا اینجوری با احتیاط و قدم های آهسته راه می ره که من متوجه حضورش نشم ..

حالا دیگه بیشتر ترغیب شده بودم که بفهمم واسه چی رفته بود بیرون و الآن می خواد چیکار کنه که اینجوری رفته رو سایلنت ..

برای همین همونجایی که بودم وایستادم و موقعیتم و جوری تنظیم کردم که بفهمم داره چیکار می کنه تا اینکه بالاخره و به سختی دیدم یه چیز از تو کیفش درآورد و گذاشت کنار ظرف قند و شکر روی کابینت و با سرعت باد دویید رفت تو اتاقش..

با فکری که به سرم زد لباسام و با لباسای ورزشم عوض کردم و رفتم بیرون.. همون موقع ستاره هم از اتاقش بیرون اومد و با دیدنم سلام دادم..

سری تکون دادم و با لحنی که سعی می کردم عادی باشه پرسیدم:

  • کجا بودی؟

شونه ای انداخت بالا و گفت:

  • حوصله ام سر رفته بود گفتم برم بیرون یه چرخی بزنم واس خودم..

  • باشه ولی از این به بعد زودتر برو بیا که به تاریکی نخوری..

مکثی کردم و با اشاره به لباساش ادامه دادم:

  • عوضشون کن بیا اتاق ورزش..

  • الآن؟

  • آره همین الآن!

  • حس ورزش نیست جون تو..

  • بخوای تنبلی کنی کلاهمون می ره تو هم.. الآن چند وقته هر دفعه می گم می پیچونی.. اگه بخوای اینجوری کنی کلاً بیخیال ورزش و کمک به عضله زدنت می شم.. نشون دادن کارگاهمونم از سرت بیرون کن.

لپاش و باد کرد و نفسش و فرستاد بیرون و چرخید سمت اتاقش..

  • خیله خب بابا الآن میام..

صدای بسته شدن در اتاقش و که شنیدم سریع رفتم تو آشپزخونه و از کنار ظرف قند و شکر قوطی شیشه ای کوچیکی که شبیه قوطی شربت سرماخوردگی بود و برداشتم.. درش و که باز کردم دیدم توش یه پودر سفید رنگه که نمی دونستم چیه.. آخه ستاره برای چی رفته بود بیرون که اینو بخره؟ سر شیشه رو به بینیم نزدیک کردم و بو کشیدم.. زمان زیادی لازم نبود تا بفهمم محتویات اون شیشهچیه.. هر پسری که سربازی رفته باشه خیلی سریع می تونه بوی کافور و تشخیص بده و تنها چیزی که اون لحظه ذهن من و قفل کرده بود علت خریدنش توسط ستاره بود!

قبل از اینکه از اتاق بیرون بیاد شیشه رو گذاشتم سر جاش و از آشپزخونه زدم بیرون که همون موقع ستاره هم اومد و با هم رفتیم سمت اتاق ورزش.. یه جورایی گیج و منگ بودم و هنوز درک درستی از کارش نداشتم که گفت:

  • چقدر طول می کشه؟ به خودم اومدم و پرسیدم:

  • چطور؟

  • می خوام شام درست کنم!

ابروهام پرید بالا.. اصولا تا خودم نمی خواستم آشپزی نمی کرد.. حالا چطور خودش پیش قدم شده بود؟

  • لازم نیست.. بعد از ورزش باید یه چیز سبک و رژیمی بخوریم..

  • خب.. خب همون چیز سبک و باید درست کرد دیگه.. خود به خود که نمی ره تو شکممون!

  • حالا چه اصراریه امشب شام درست کنی؟

  • هوس کردم آشپزی کنم حرفیه؟ بهتر از آت و آشغالای آماده و رستورانیه!

  • نه! حرفی نیست.. آشپزی کن!

حالا که از بهت کارش در اومده بودم ..خنده ام گرفته بود از این حرکت بچه گانه اش.. چه انتظاریداشت؟ چه فکری با خودش کرده بود؟

فکر می کرد اون کافوری که صد در صد امشب می خواست تو غذای من بریزه چه تاثیری رو هورمونام می ذاره؟ یعنی خیال می کرد با همون یه بار من ناتوانی جنسی پیدا می کنم و نگاهم بهش می شه مثل نگاه برادر به خواهرش؟

خیلی نادون بود.. نه واسه کار بی تاثیری که می خواست انجام بده.. به خاطر این که بعد از اینهمه مدت هنوز نمی دونست با کی طرفه!

×××××

حین چیدن میز شام دستام داشت از استرس می لرزید.. همه ترسم از این بود که طعم اون ماده تو غذا تاثیر بذاره و دامون بفهمه.. اون وقت نه تنها غذاش و نمی خوره که برای تلافی کاری می کنه که صد پله پشیمون بشم و به گه خوردن بیفتم..

اولش فقط می خواستم تو بشقاب دامون بریزم.. ولی من غذا رو معمولاً تو دیس می کشیدم تا خودش بشقابش و پر کنه و هر حرکت اضافیم ممکن بود به این قضیه مشکوکش کنه.. برای همین تو کل غذا ریختم ..

اصلاً چه بهتر که تاثیرش و روی منم می ذاشت و هورمون های منم از کار مینداخت.. تا شاید با حس لذتی که از این رابطه ها داشتم روز به روز به درجه عذاب وجدانم اضافه نشه.. خسته شده بودم از این جنگ روانی که تو وجود خودم داشتم و هرشب باهاش درگیر بودم..

یه بخشی از وجودم یکی شدن با دامون و می خواست و حتی می گفت خودت برو سراغش و این لذت و با همراهی کردنش تکمیل کن ..

یه بخش دیگه کاملاً من و منع می کرد و وادارم می کرد که هر دفعه یه بهونه ای بیارم برای پسزدنش.. همونم منو مجبور کرد برم بیرون کافور بخرم تا بلکه این نیاز از سرش بیفته و یه مدت دست از سرم برداره.. فقط خدا خدا می کردم تاثیر لازم و بذاره و من خلاص شم از این حس اعصاب خورد کن و پر لذت!

دامون که اومد و خیلی راحت نشست پشت میز و مشغول خوردن غذای مثلا رژیمی و سبکی شد که درست کردم یه نفس راحتی کشیدم و منم شروع کردم به خوردن..

نمی دونم واقعاً اون ماده تاثیری رو مزه و بوی غذا نداشت یا من انقدری استرس داشتم که هیچ چیزی رو تشخیص نمی دادم.. ولی هرچی که بود فعلاً به خیر گذشت چون دامون دیگه آخرای غذاش بود و تا اینجا هم که متوجه چیزی نشده بود..

تا اینکه بالاخره سکوت سنگین شده بینمون و شکست و گفت:

  • یه شیشه اونجا رو کابینت بود.. چیکارش کردی؟

زمان واسه چند ثانیه برام متوقف شد.. به گوشام اعتماد نداشتم درست می شنیدم؟ آب دهنم و قورت دادم و سعی کردم به خودم مسلط شم..

فقط امیدوار بودم منظورش همون شیشه کافور نباشه که پرسیدم:

  • کدوم شیشه؟ کجا بود؟

  • یه بطری کوچیک شیشه ای.. اندازه شیشه شربت.. بغل ظرف قند و شکر..

ای خدا.. بدبختی از این بیشتر؟ دیگه چقدر باید نشونه می داد تا می فهمیدم منظورش همون بطری دردسر ساز توی ذهن منه! اصلاً از کجا اون و پیدا کرده بود؟ من اگه می دونستم دامون حواسش به همه چیز توی آشپزخونه هست و اگه استرس سر رسیدنش و نداشتم تو هفت تا سوراخ قایمش میکردم  که پیداش نکنه.. ولی اینطور که معلومه انگار بد گافی داده بودم ..

حالا از اینا گذشته. چرا داشت سراغش و می گرفت؟  به تته پته افتادم و گفتم:

  • چ.. چطور؟

برعکس منی که علناً روی ویبره رفته بودم خونسرد بود.. یه قاشق دیگه از غذاش خورد و تا وقتی کامل بجوئه و قورتش بده من با چشمای منتظر و ضربان قلبی که مدام زیاد می شد زل زدم بهش..

تا اینکه بالاخره به حرف اومد:

  • دنبال یه ظرف می گشتم دیدم اون نصفش خالیه.. نمی دونم توش چی بود.. ریختم تو یه پلاستیک گذاشتم تو کشو.. ظرفشم پر کردم ولی یادم رفت برش دارم..

دیگه چیزی به غش کردنم نمونده بود.. آخه اینهمه ظرف چرا مستقیم اومد سراغ اون بطری شیشه ای که من کلش و تو غذای امشب خالی کرده بودم؟ یعنی اینهمه استرس و نگرانیم بیخود بود و اون پودری که توی غذا ریخته بودم کافور نبود؟

جواب سوالی که می گفت دامون کی این کارو کرده راحت بود.. همون موقع که من و از اتاق ورزش مستقیم به سمت حموم راهی کرد ..

ولی الآن سوال خیلی اساسی مهم دیگه ای این وسط پیش می اومد که هیچ جوابی براش نداشتم ..

دامون شیشه کافور و دقیقاً با چی پر کرده بود؟

می دونستم ممکنه از این استرس و به احتمال زیاد رنگ پریدگیم پی ببره که امشب یه کاسه ای زیر نیم کاسه ام هست برای همین سعی کردم مثل خودش بی خیال بشم..

قاشقم و از غذا پر کردم و همونطور که می ذاشتم تو دهنم گفتم:

  • خب.. چی ریختی توش؟

مردمک های چشمش و دوخت به چشمام و خیلی راحت به زبون آورد:

  • داروی محرک میل جنسی!

غذای توی دهنم و تازه قورت داده بودم که با این حرفش به سرفه افتادم و خواستم هرچی خوردم همونجا بالا بیارم.. ولی دیگه نمی شد! واقعیت تلخی بود ولی حقیقت داشت! من یه بشقاب کامل از این غذا خورده بودم! غذایی که توش پر از داروی محرک میل جنسی بود!

من می خواستم هورمون های دامون و با کافور از کار بندازم و حالا اون هورمون های جنسی من و فعال کرده بود.. رو دست خوردم! بد رو دست خوردم!

«خدایا خودت امشب و به خیر بگذرون!»

فقط یه نگاه به چهره پر از تفریح دامون کافی بود تا بفهمم این کارش ناخواسته و اتفاقی نبود و قبل از اینکه من وارد عمل شم دستم و خونده بود که حالا اینجوری کارم و تلافی کرد..

دیگه مهم نبود دامون چه فکری می کنه.. به امید اینکه فایده ای داشته باشه بلند شدم و با سرعت خودم و به دستشویی رسوندم تا بلکه این غذای لعنتی و مسموم و برگردونم وگرنه امشب دامون من و بیچاره می کرد!

تلاشم برای بالا آوردن بی نتیجه موند و با حالی خراب به خاطر عوق زدن های متوالی خودم و به اتاقم رسوندم خواستم در و قفل کنم که دیدم کلید پشت در نیست..

آه از نهادم بلند شد.. حدسم درست بود.. دامون امشب برای من برنامه داشت.. انقدر کلافه و درموندهبودم که اهمیتی بهش ندادم و خودم و انداختم رو تخت.. بیشتر از تاثیر جسمی این وضعیت داشتروی روح و روانم تاثیر می ذاشت و مدام از خودم می پرسیدم حالا چی می شه؟!

این دارویی که اصلااصلاً نمی دونستم چیه چه تاثیری می ذاره روی آدم؟ نکنه بشم مثل آدمای مست و کارای غیر معقول ازم سر بزنه؟

می ترسیدم.. از اینکه کار به جایی برسه که همه چیز از کنترلم خارج شه می ترسیدم.. اگه دامون از این وضعیتم سو استفاده می کرد و هر موقع دید من دارم با رابطه امون مخالفت می کنم مخفیانه همچین بلایی سرم می آورد چی؟ آخه چرا باید تو خونه اش همچین دارویی پیدا بشه؟ خودش که الحمدالله نیاز نداشت.. پس واسه چی نگهش داشته بود تا منو به فلاکت برسونه!

با احساس گرما و گر گرفتگی بدنم تو اولین ماه زمستون موهام و با دست بالای سرم جمع کردم و بلند شدم برم یه کم کنار پنجره وایستم که دامون در و باز کرد و با نیش باز شده اش اومد تو..

دست به سینه وایستاد و یه وری به چهارچوب در تکیه داد..

  • لپات چرا گل انداخته؟ تب داری؟

بیخیال رفتن سمت پنجره شدم و با بیخیالی کاذبی گفتم:

  • نـــــه! اتفاقاً دارم قندیل می بندم کوری لباسام و نمی بینی؟!

تکیه اش و برداشت و اومد سمتم..

  • تو که راست می گی!

دستپاچه شدم و نگاهم و بی هدف به دور و برم دوختم..

  • برو بیرون.. من.. امشب حال و حوصله ندارم! می خوام تو همین اتاق بکپم..

  • اتفاقااتفاقاً به نظرم امشب بیشتر از هر وقت دیگه حوصله من و داری.. منتها نمی دونم چرا خودت و میزنی به اون راه.. منم که خرم نمی فهمم!

  • خوشبختم از آشناییت.. زودتر می گفتی با کی طرفم تا تکلیف خودم و بدونم دیگه.. حالا برو می خوام کپه مرگم و بذارم..

  • هه! دور از جون عزیزم کپه مرگ چیه؟ امشب تازه اول زندگیته!

از حرفای نیش و کنایه دارش خوشم نمی اومد.. از نگاهم که با نزدیک شدنش بین چشما و لب و یقه باز مونده ای که سینه عضلانیش و نشون می داد بیشتر بدم می اومد.. ولی قسمت سخت قضیه اینجا بود که انگار قدرت گرفتن این نگاه خیره و رسوا کننده ام و نداشتم..

انقدر عین مجسمه همونجا موندم که به یه قدمیم رسید و خودش مجبورم کرد که عقب عقب برم.. تا اینکه بالاخره بین تن داغش و دیوار گیرم انداخت..

دو تا دستاش و گذاشت دو طرف سرم روی دیوار و با دقت و لذت و تفریح خیره جز به جز صورتم شد ..دیگه وقتش بود اعتراف کنم که با برخورد گرمای نفسش به پوستم چیزی به از دست دادن اختیارم نمونده بود و به زور داشتم جلوی خودم و می گرفتم که این آتیش دیوونه کننده وجودمو با چسبوندن لبام به لبای پر لبخندش خاموش نکنم.

  • حالا دیگه واسه پس زدن من می ری واسه ام کافور می گیری که بریزی تو غذام؟ من احمق چقدر خوش خیال بودم که فکر می کردم جدی جدی عاقل شدی و عین دخترای کدبانو هوس آشپزی به سرت زده!

وسط اون همه آشفتگی و حس های پر هیجان وجودم دلم گرفت از این حرفش.. یعنی دامون چشمش دنبال دختر کدبانو بود که همچین فکری درباره ام کرد؟

نگاهم و بالاخره از لبش گرفتم و زل زدم به چشماش.. در برابر منی که عملاً به نفس نفس افتاده بودمهیچ واکنش غیر ارادی و خاصی نداشت با اینکه اونم یه بشقاب کامل از اون غذا خورد.. یعنی این داروهیچ تاثیری روش نذاشته بود؟ اگه اینجوری بود که باید خدا رو شکر می کردم.. چون تصور اینکه با یه داروی محرک چی قراره بشه واقعاً سخت و غیر ممکن بود..

توضیحی برای خریدن اون کافور نداشتم و دامونم دیگه پیگیری نکرد.. خیره به لبام سرش و آورد جلو و من چشمام و بستم به امید اینکه چند ثانیه بعد با لبام لباش و لمس کنم ولی به جاش سرش و تو گردنم فرو کرد و لا به لای موهای بازم که رو شونه ام ریخته بود نفس عمیقی کشید..

  • چه بویی می دی! آدم دلش می خواد..

شرم و خجالتی که همیشه با این تعریف های پر از هوس دامون به وجودم چنگ مینداخت و نمی ذاشت حرفی در جوابش به زبون بیارم انگار دود شده بود و رفته بود هوا که بی اختیار زمزمه کرد:

  • چی می خواد؟

لباش چسبید به گلوم و خیسی زبونش ضربان قلبم و بالاتر برد.. من حتی بدون خوردن اون دارو یه آدم بودم با یه سری نیاز های خدادادی.. منتها تا الآن سعی می کردم جلوش و بگیرم چون زنده کردنشون فایده ای نداشت. ولی الآن تمام نیازهای سرکوب شده بدنم تو سال های زندان دوباره زنده شده بود و داشت خودش و نشون می داد.. توسط آدمی که دیگه دوست پسرم نبود و می شد حتی اسم شوهر و روش گذاشت. هرچند موقت و عاریه ای!

لباش و کاملاً می تونستم تشخیص بدم هنوز به لبخند بازه رو از گردنم جدا کرد ..سرش و به گوشم نزدیک کرد و گفت:

  • از اینا!

نفس حبس شده ام و بیرون فرستادم و آب دهنم و قورت دادم.. لعنت بهت دامون که من و تو اینمنجلاب انداختی.. اصلاً لعنت به خودم که فکر ریختن کافور توی غذاش به سرم زد!

چشمام و بستم و زبونم بازم بدون اختیار خودم چرخید:

  • خب؟

عجیب بود ولی با بند بند وجودم می خواستم اینبار تا آخرش بره.. تا همون جایی که دو سه شبه دارم به بهانه مختلف به تعویق میندازمش ..

انقدر از مکث و تعللش کلافه شدم که کم مونده بود اینبار خودم وارد عمل بشم که عقب کشید..

پوزخندی به چشمای مات مونده ام زد و گفت:

  • تو خماریش بمون.. اینجایی فقط واسه وقتایی که من می خوام. ولی هرچی فکر می کنم می بینم امشب نمی خوام.. فکر کنم بوی کافوره اثرش و گذاشته!

به حرف بی نمک خودش قهقه زد و برگشت رفت و من تمام وجودم لبریز از خشم شد.. تمام تنم به لرزه افتاده بود و دستام مشت شد.. حتی صدامم می لرزید وقتی با همون حال زار و خرابم گفتم:

  • متنفرم ازت آقای سلبریتی !

یه کم همونجا وایستادم بلکه ضربان قلبم که اینبار از خشم تند شده بود آروم شه.. ولی تلاشم بی فایده بود و رفته رفته حالم وخیم تر می شد.

هرچی فکر کردم دیدم نمی تونم همینجوری ولش کنم تا هر بلایی بخواد سرم بیار و با سرخوشی من و تو این برزخ ول کنه و بره..

با اینکه حس می کردم کشش و میل جنسیم رفته رفته داشت بیشتر می شد ولی هنوز انقدری پیشخودم غرور داشتم که نرم آویزونش بشم و برای یه رابطه التماس کنم.. ولی می تونستم با چهار تا دادو فحش و دری وری خودم و خالی کنم تا بلکه از شدت سوزشم کم بشه..

با همون دستای مشت شده و قدم هایی که رو زمین کوبیده می شد از اتاق رفتم بیرون.. هدفم مستقیم سمت اتاقش بود ولی به محض بیرون اومدن از راهروی جلوی اتاقم دستش به صورت عمود روی قفسه سینه ام قرار گرفت و من و به سمت خودش کشید ..

تا بیام بفهمم چی شد لباش با بیشترین قدرت ممکن به لبام چسبید و من برای جلوگیری از فشاری که داشت توسط لبای دامون و دندونای خودم بهم وارد می شد باهاش همراهی کردم..

انگار یادم رفته بود که برای چی از اتاق اومدم بیرون.. همینکه دیدم دامون اینجا منتظرم وایستاده و همه اون رفتاراش ادا بود خیالم راحت شده بود و حالا حتی با قدرت غریزه ام دستامم دور گردنش حلقه کردم و با میل و رغبت بیش از حد خودم داشتم باهاش همکاری می کردم..

بعد از دو سه دقیقه ای که جفتمون نفس کم آورده بودیم سرش و کشید عقب و لب زد:

  • بریم تو اتاق؟

دیگه هیچ شرم و خجالتی ازش نداشتم و با احساسی که داشت دلم و زیر و رو می کرد و نمی دونستم دقیقا باید اسمش و چی بذارم گفتم:

  • بریم!

دستش و دور پاهام حلقه کرد و من و کشید بالا.. اینبار دیگه یاد گرفته بودم که منم پاهام و دور کمرش حلقه کنم.. لذتی که حتی از همین حرکات ساده می بردم وصف نشدنی بود و با اینکه اون وسطا یه حس موذی مدام بیدار می شد و بهم یادآوری می کرد این آدم کیه و چرا تو خونه اشم ولی تو اون لحظه که یه جورایی غرق شده بودم وسط این رابطه محال بود پسش بزنم..

تا توی اتاقش رفتیم و محکم پرتم کرد رو تخت تی شرتش و از تنش درآورد.. حالا دیگه می تونستماز حرکاتش تشخیص بدم که اون دارو روی خودشم اثر گذاشته ..

با کمک آرنجام نیمخیز شدم و زل زدم بهش.. تشنه بودم انگار.. تشنه لمس دوباره لباش که مثل یه آهنربای قوی داشت منو به سمت خودش جذب می کرد..

با زانوهاش اومد رو تخت و روی تنم خم شد.. دراز کشیدم و مستقیم زل زدم به چشماش.. انگار می خواست حرفی بزنه که برای گفتنش تردید داشت ولی بالاخره به زبون آورد:

  • تا الآن خیلی مراعاتت و کردم.. ولی امشب دیگه نمی خوام جلوی خودم و بگیرم.. سعی کن با من پیش بیای و تحملت و ببری بالا تا اذیت نشی باشه؟

مگه تو اون لحظه با شنیدن اون لحن پر از هوس و نیاز دامون حرف دیگه ای جز باشه می تونستم بزنم.. نه من تو حالی بودم که باهاش مخالفت کنم و نه دامون تو حالی بود که بخواد اهمیتی به اعتراضم بده..

سرم که به تایید بالا پایین شد جفت دستاش نشست رو یقه تی شرتم و عین یه ورق کاغذ از تنم پاره اش کرد.. مات و مبهوت زل زدم بهش.. این چه کاری بود؟ یعنی لذت داشت براش؟ حتماً.. حتماً داشت دیگه.. چون ضربان قلب منم تند تر کرد..

قبل از اینکه همین بلا رو سر شلوارمم بیاره خودم سریع از تنم درش آوردم و با قدرت دست دامون پاهای آویزون مونده ام و جمع کردم و کامل رو تخت دراز کشیدم..

چشمام و بستم و سعی کردم با نفس های عمیق این حجم از هیجان و لذتی که تو وجودم جمع شده بود و کم کنم که لبای دامون و تو فاصله بین شکم و رونم.. یعنی درست روی همون علامت ماه گرفتگیم حس کردم و تمام تلاشم برای آروم شدن بی نتیجه موند..

سرم و یه کم بالا گرفتم و زل زدم بهش که داشت با لذت روی خالم و می بوسید و نگاه خیره من وکه دید خودش و کشید بالا و خیره تو چشمای خمار شده ام گفت:

  • عاشق این خال خوشگلتم.. توله شیر!

نمی دونم چه سری بود تو این کلمه توله شیر.. که هروقت به زبون میاوردش انرژی مضاعفی تو تمام رگ و پی وجودم حس می کردم.. دلم می خواست واقعاواقعاً به همون توله شیری که می گفت تبدیل بشم..

بوسه هاش اینبار نقطه نقطه صورتم و هدف قرار داده بود و لا به لاش صداش و شنیدم که زمزمه وار گفت:

  • ستاره؟ اهمیتی ندادم و چشمام و بستم که دوباره صدام زد:

  • ستاره؟

دلم نمی خواست حرف بزنم.. اون شب دلم فقط عمل می خواست و بس.. ولی حالا که انقدر اصرار داشت جوابش و دادم:

  • چیه؟

  • ساکت نباش.. یه چیزی بگو!

دامون چه می فهمید که من الآن انقدر گیج و ناباورم که خودمم نمی شناسم.. پس حرفی هم برای گفتن پیدا نمی کنم ولی چشمام و که باز کردم و دیدمش که با بالا تنه برهنه روم خم شده و دستاش و ستون بدنش کرده به جای حرف انگشتم و رو خطوط منظم بدنش به حرکت درآوردم.

احتیاجی به گفتن نبود.. همین حرکتم و نگاه خیره ای که از اون خطوط کنده نمی شد نشون می دادکه ناخودآگاه چقدر بهشون علاقه مند شده بودم..

  • نکن!

با صدای خشدارش خیره شدم تو چشماش..

  • چرا؟

  • تحریک می شم..

همین دو کلمه حرفم دمای بدنم که در حال نوسان بود و دوباره بالا برد ..قفسه سینه ام تند تند بالا و پایین می شد جوری که نگاه دامونم به سمت خودش کشید..

  • چرا نباید بشی؟

پشت انگشت اشاره اش و رو صورتم کشید و مشغول نوازشم شد..

  • برای اینکه می خوام اول تو رو تحریک کنم.. می خوام تو اول حس کنی.. لمس کنی.. بچشی طعم این رابطه رو.. می خوام ازش لذت ببری ستاره..

در کنار همه لذت های جسمی و جنسی که اون لحظه درگیرش بودم.. این توجه و مسئولیت پذیری دامون.. اونم وقتی خودش به شدت درگیر شهوت و نیازشه یه لذت دیگه ای برام داشت.. انقدری که نتونستم بازم ساکت بمونم و حس اون لحظه ام و صادقانه به زبون نیارم..

  • دارم می برم!

  • چی؟

دستام و با بردم و دور گردنش حلقه کردم.. با فشاری که آوردم هم خودم و کشیدم بالا و هم سر دامونو کشیدم پایین تر.. خیره به لباش زمزمه کردم:

  • دارم لذت می برم..

طرح لبخندی که باعث کش اومدن لباش شد و دیدم و برای اولین بار تو رابطه ام با دامون و حتی برای اولین بار توی عمرم خودم واسه بوسیدنش اقدام کردم. حتی اگه اون بوسه و اون حس تحت تاثیر دارویی باشه که تو بدنم در جریان بود اهمیتی نداشت.. مهم لذتی بود که نمی خواستم از دستش بدم.

*

ساعت پنج صبح بود که رو تخت دامون چشمام و باز کردم و به محض یادآوری اتفاقات دیشب بی اهمیت به خوابی که هنوز چشمام و در اختیار داشت در عرض چند دقیقه.. بعد از پوشیدن لباسام از اتاق زدم بیرون و خودم و رسوندم به بالکن ..

هوای سردی که به تن و صورتم می خورد هم باعث لرزم می شد و هم حالم و بهتر می کرد.. حالی که انگار بعد از رفتن اثر اون دارو و بعد از خارج شدن از نیاز تنم عجیب غریب شده بود..

درگیر چند تا حس مختلف بودم.. پشیمونی.. عصبانیت.. ناامیدی..

پشیمونی از اینکه چرا گذاشتم کار به اینجا بکشه و جلوش و نگرفتم.. عصبانیت از اینکه چرا بازم لذت بردم از این رابطه حتی به مراتب بیشتر از دفعات قبل و حتی نمی تونستم تو باور خودم انکارش کنم ..

ناامیدی هم از اینکه.. من هیچ وقت نمی تونستم یه بار دیگه همچین رابطه ای داشته باشم.. رابطه ای که به وضوح حس می کردم دامون ازش راضی تره و لذتش نسبت به قبل چند برابر..

من هرکاری که دیشب کردم و هرچقدر انرژی گذاشتم تحت تاثیر اون دارو بود که انگار شخصیت منو به کل عوض کرده بود.. وگرنه تو دنیای واقعی خودم.. حتی اگه طرفم و با همه وجودم دوست داشته باشم و راضی باشم به این پیوند.. نمی تونم انقدر بی پروا و جسور عمل کنم.

با قرار گرفتن پتوی سبکی روی شونه ام تو جام پریدم و چرخیدم عقب.. دامون بود که با چشمای گیجاز خواب نگاهم می کرد و با دیدن نگاه خیره من خمیازه ای کشید و گفت:

  • سرما می خوری بیا بریم تو ..

سری به تایید تکون دادم و کوتاه گفتم:

  • میام!

امیدوار بودم بفهمه می خوام چند دقیقه تو حال خودم باشم و تنهام بذاره.. که خدا رو شکر فهمید و چرخید بره که اینبار من صداش زدم:

  • دامون؟

نیم چرخی زد و منتظر بهم خیره شد که یه کم دست دست کردم و گفتم:

  • کار منم غلط بود درست.. ولی.. تو دیگه این کار و نکن!

اخماش رفت تو هم..

  • کدوم کار؟

تعجبی نداشت.. با این خوابی که چشماش و پر کرده بود نبایدم حواسش سر جاش باشه..

  • همون.. داروی محرک!

یه کم فکر کرد و با بی خیالی محض گفت:

  • من دارویی به خوردت ندادم..

تعجب منو که دید شونه هاش و انداخت بالا..

  • تو اون شیشه آرد بود!

با بهت و ناباوری رفتم سمتش..

  • یعنی چی چرا شر و ور می گی؟

  • هر اتفاقی دیشب افتاد.. در اثر تلقین ذهن خودت بود.. وگرنه من هیچ کاری نکردم.. می خواستم فقط.. ترست بریزه و انقدر بهانه الکی نیاری برای این رابطه که حق طبیعیه هر آدمیه.. انقدر سختش نکن.. تو این زندگی که آدم تو هیچ سوراخ سنبه ای یه ذره دلخوشی و انگیزه پیدا نمی کنه.. همین لذتا هم که باز هرکسی ندارتش غنیمته! به آینده فکر نکن.. از حال و از لحظه ات لذت ببر!

اینو گفت و منی که هنوز تو بهت و حیرت حرفش بودم تنها گذاشت و رفت.. نمی دونستم کدوم حرفش و باور کنم.. حرفی که سر شام زد یا حرف الآنش و .. آخه مگه می شه من فقط با یه تلقین ساده تا این حد تغییر کنم و انرژیم برای این رابطه ای که با اکراه قبولش کرده بودم چند برابر بشه؟ اینو قبول داشتم که تو وجود هر کس نیازهایی هست و من با زور و کتکم نمی تونم جلوش و بگیرم ..

ولی نه تا این حدی که از خود بیخود بشم..

یعنی.. یعنی همچین چیزی واقعاً تو وجودم بوده و من به خاطر گناه و اشتباه دونستنش بهش بها نمی دادم؟ الآنم فقط با فکر اینکه این کارام تحت تاثیر اون داروئه خودم و قانع می کردم که دست خودم نیست و هرکاری که بکنم هیچ اشکالی نداره؟

ای خدا کی و باید نفرین می کردم به خاطر گیر افتادنم تو همچین منجلاب بزرگی.. این رابطه با همه لذت هاش یه رابطه غیر رسمی و اشتباه بود.. ممکن بود فقط وابستگی ایجاد کنه و این برای منی که می دونستم تهش صد در صد جدایی و رفتنه اصلاً حس خوبی نداشت.. کاش زودتر همه چیز تموم بشه.. کاش..

*

با استرس و قدم هایی که لرزشش کاملاً مشهود بود راهروی بیمارستان و طی کردم و جلوی در اتاقوایستادم.. از صبح زود با بهانه سر زدن به دخترخاله ام از خونه زده بودم بیرون.. هیچ اهمیتی هم به اخمای درهم و نارضایتی دامون ندادم چون من امروز باید اینجا می بودم.. حتی اگه تمام مدت مجبور بودم تو حیاط بیمارستان پرسه بزنم و حضورم علناً هیچ فایده ای نداشته باشه..

بعد از تحمل چند ساعت اضطراب به خاطر عمل مادرم و رو به رو نشدن با سعید.. بالاخره الآن که عمل تموم شده بود و سعید برای گرفتن داروهای مامانم از بیمارستان بیرون رفته بود تونستم بیام اینجا تا به مادرم سر بزنم.. مادری که بعد از چند سال تحمل درد و عذاب و سختی.. بالاخره خلاص شده بود.. کاش لیاقت اینو داشتم که تو این روزا پیشش باشم ولی حیف!

نفس عمیقی کشیدم و رفتم تو.. نگاهم و بین چهار تختی که توی اون اتاق بود چرخوندم و با تشخیص دادن چهره داییم که حالا اونم داشت به من نگاه می کرد رفتم تو..

به یه قدمیشون که رسیدم سلام دادم.. نگاه مادرم به سمتم چرخید و داییم بعد از تکون داد سرش با اخم از اتاق رفت بیرون..

دیدن مامانم نذاشت اهمیتی به این رفتارش بدم و به سمتش پا تند کردم.. لبه تخت نشستم و دست بدون سرمش و گرفتم و عمیق بوسیدم..

خیره تو صورت بیحالش لب زدم:

  • خوبی فدات بشم؟

با همون کم جونیش جواب داد:

  • خوبم! چرا.. چرا اومدی؟ قلبم گرفت و بغضم ترکید.. – مامان خب اومدم بهت سر بزنم.. تو اگه دیگه منو دخترت نمی دونی حرفی نیست.. ولی من یادمنرفته یه مامان دارم که از جونم عزیزتره!

چشماش که خیس شد پشیمون شدم از حرفم ولی دست خودم نبود..

  • کی گفته من.. دخترم نمی دونمت ..ولی بهم.. قول داده بودی.. داداشت رفته که زود برگرده.. اگه ببینتت..

دستی به صورت خیسم کشیدم و سعی کردم نگرانی هاش و درک کنم.. برای راحت کردن خیالش گوشی توی دستم و بهش نشون دادم و گفتم:

  • شفق پایینه.. بهش سپردم سعید که اومد خبرم کنه..

نگاهش که آروم گرفت پرسیدم:

  • خوبی؟ درد نداری؟

  • فعلاً نه..

دوباره بغض چسبید بیخ گلوم..

  • سعید که شب نمی تونه اینجا بمونه.. بذار من بیام بمونم دیگه.. تو رو خدا!

  • نه ستاره! به خاطر خودت.. می گم.. شاید فردا.. صبح زود بیاد.. شاید .. از یکی بشنوه.. نذار شر درست بشه.. وقتش که شد.. خودم می گم بیای خونه.. شبم.. خاله ات پیشمه!

حرف زیاد بود.. گلگی هم زیاد بود.. ولی جاش نبود که حرفی بزنم.. وگرنه می گفتم عذابی که تو این مدت آزاد شدنم دارم توسط خانواده خودم می کشم خیلی بیشتر از تمام اون هفت سال جهنمیه.. می گفتم دیگه طاقت ندارم هفت سالم اینجوری مجازات شم و دم نزنم.. می گفتم که دارم کم میارم و تو این برزخ بی انتهایی که گیر کردم.. حداقل حضور خانواده ام می تونه یکی از دردام و تسکین بده اگهبذارید ..

ولی هیچی نگفتم و فقط سرم و به نشونه تایید حرفاش تکون دادم که پرسید:

  • تو خوبی؟ کارت.. خوبه؟

سوال همیشگی مامانم از تک دختر سختی و زجر کشیده اش همین بود.. هر وقت زنگ می زدم بهش به عنوان تنها سوالی که کنجکاو بود برای جوابش می پرسید کارت خوبه؟ حقوقت و دادن؟

هیچ وقت نمی شد که بگه خودت در چه حالی؟ سختت نیست که بازم مثل زندان یه جایی اسیر باشی که نتونی هر موقع دلت خواست بیای خونه ات؟ سختت نیست که هفت سال از بهترین روزهای عمرت و اونجوری تحمل کنی و حالا اینجوری؟

نمی دونم.. شایدم چیزی نمی گفت تا من بیخودی تحت تاثیر احساسات قرار نگیرم و شرایط و برای خودم سخت نکنم.. ولی هر دلیلی که داشت باعث فشرده شدن قلبم می شد وقتی فکر می کردم مامانم راضیه به بیشتر عذاب کشیدن من.. به جبران همه اشتباهاتم..

  • آره خوبه.. کی مرخص می شی؟

  • معلوم نیست.. بستگی به.. وضعیتم داره.. شاید تا آخر هفته.. شاید زودتر..

کاش این بغض لعنتی دست از سرم برمی داشت.. ولی نمی شد.. فکر کردن به اینکه مامانم مرخص بشه و کسی نباشه کارای شخصیش و انجام بده اذیتم می کرد.. همه کاراش و نمی تونست از سعید بخواد.. برای یه کار ساده باید شرمنده چند نفر می شد؟ – پس.. پس هرموقع سعید رفت.. بگو بیام باشه؟

با اینکه می دونستم هیچ وقت مامانم همچین حرفی نمی زنه ولی باز سرش و به تایید تکون داد و منبه همونشم راضی بودم..

با لرزیدن گوشیم توی دستم نگاهی به صفحه اش انداختم.. شفق اس ام اس داده بود:

«سعید اومد.. زود بیا پایین.. منتظر آسانسور نشیا از پله ها بیا!» گوشیم و گذاشتم تو کیفم و رو به مامانم گفتم:

  • من دیگه برم.. مثِ اینکه گل پسرت داره میاد.. اگه اذیتت کرد با اون زبون شیش متریش بعداً بهم بگو خودم گوشش و می پیچونم باشه؟

لبخند کمرنگی زد.. نه به خاطر بی حالیش.. به خاطر اینکه هنوزم که هنوزه از من دل چرکین بود.. از منی که برای جور شدن پول عملش.. از خودم و آبرو و حیثیتم گذشتم..

دولا شدم صورتش و بوسیدم و قبل از ترکیدن دوباره بغضم زدم از اتاق بیرون.. قدم هام و به سمت پله ها تند کردم و رفتم پایین ولی تو همون پاگرد اول با دیدن داییم که دم پنجره داشت سیگار می کشید سرعتم کم شد..

یه دلم می گفت به خاطر جور کردن کلیه برای مامانم ازش تشکر کنم ولی این اخمای آویزون و ندادن جواب سلام باعث شد بیخیالش بشم و با یه خدافظی زیر لب راه بیفتم برم ..

ولی دو سه تا پله بیشتر نرفته بودم که داییم صدام زد:

  • دختر جون!

هه! دختر جون! انگار داشت یه عابر غریبه وسط خیابون و صدا می زد.. حتی عارش می اومد که اسمم و به زبون بیاره.. چه خوب شد که ازش تشکر نکردم..

چرخیدم سمتش و با اخمای درهم درست مثل خودش زل زدم بهش که گفت:

  • تا جایی که می تونی از اینا دور بمون.. اون مادره.. با وجود همه خبط و خطاها و غلطای اضافه ات ..

بازم دلش نمیاد چیزی بهت بگه که برنجی.. ولی من می فهمم با دیدنت بیشتر از اینکه خوشحال شه اذیت می شه.. پس تَوهم اینو نداشته باش که اینجا کلی هواخواه داری که دلتنگتن.. از این خبرا نیست ..

مادرت روش نمی شه بهت بگه.. ولی از من بشنو چیزی جز عذاب و شکنجه روحی نداری براشون!

چند تا پله ای که پایین رفته بودم و برگشتم بالا تا بیخودی فکر نکنه چون بالاتر از من وایستاده شخصیتشم خیلی بالاتره ..

چقدر خوب شد که این حرفا رو زد.. اینجوری می تونستم عقده های دلم و که نتونستم پیش مامانم باز کنم.. سر این دایی نامردم خالی کنم..

  • الآن اینهمه عز و جز زدنت واسه چیه؟ تو نفعی می بری این وسط؟ لحن نسبتاً بی ادبانه ام اخماش و بیشتر درهم کرد ..

  • یعنی چی؟ خواهرمه.. نباید نگران وضعیت روحیش باشم؟

  • هه! کاش یه کمم جوش وضعیت جسمیش و می زدی؟

  • چیکار باید می کردم که نکردم؟ در به در دنبال یه آدم قابل اعتماد گشتم واسه پیدا کردن یه کلیه مناسب که بیشتر از این درد نکشه.. تو چیکار کردی براش؟

ای خدا چی می شد؟ چی می شد زبونم کوتاه نبود و ترس عکس العمل مامانم و نداشتم.. اون موقع یه جواب کوبنده بهش می دادم تا می فهمید کاری که من کردم و تا صد سال دیگه هم نمی تونست انجام بده..

نفس عمیقی کشیدم و به جای حرفی که می تونستم بزنم و نزدم گفتم:

من نبودم و کاری نکردم.. تو که بودی چیکار کردی؟ اینهمه سال مامان من درد کشید.. فقط لنگپول بود تا همین عمل و اون موقع انجام بده.. توی مثلاً برادر و بزرگتر چیکار کردی واسه خواهر بیوه ات که یه بچه ناخلفشم گوشه زندونه؟ اگه انقدر خاطرش و می خوای.. اگه انقدر مهمه اذیت نشه که به خاطرش جلوی بچه اش و می گیری و می گی دیگه نزدیکش نیا.. نمی تونستی خونه پدریتون و که چند سال آزگاره با زن و بچه ات توش کنگر خوردی و لنگر انداختی بفروشی و سهم مامان بدبخت من و بدی؟ مامان من فقط واسه این بدبختی کشید و صداش در نیومد که بچه های چس و فیسی جنابعالی حاضر نبودن تو یه خونه کوچیکتر سر کنن..

بی اهمیت به صورت کبود شده و رگای برآمده داییم که نشونه عصبانیتش بود با حرفی که خودش الآن بهم زد.. حرفم و ادامه دادم:

– اون خواهره.. روش نمی شه بهت بگه.. ولی از من بشنو.. تو همه این سال هایی که من نبودم پیشش ..

سر این مسئله بیشتر از اینکه از من انتظار داشته باشه از توی برادر داشت. ولی احترامت و نگه داشت و دم نزد.. اصل این بود که اون موقع هوای خواهرت و داشته باشی و برای خوب شدنش بدو بدو کنی ..

حالا که پول عمل حاضر و آماده بود سوپرمن شدن و همه بلدن!

دیگه صبر نکردم تا از شدت سوزشش کم بشه و بخواد جوابی برای حرفام پیدا کنه.. هیچ بعید نبود یهو سر و کله سعیدم پیدا بشه و قضیه بشه قوز بالا قوز.. روم و گرفتم و رفتم پایین..

اهمیتی نداشت که دیگه نباید امیدی به خوب شدن روابطم با فک و فامیل داشته باشم.. اهمیتی نداشت که الآن ممکن بود بره پیش مامانم و حرفام و عین طوطی براش تکرار کنه.. یا حتی سعید و بندازه به جونم.. مهم این احساس آرامشی بود که با حرفام به وجودم برگشت و یه کم از سنگینی سینه ام کم کرد..

تو حیاط بیمارستان شفق و دیدم که داشت می اومد طرفم.. به ناچار خودم و کشوندم یه جای دنج ووایستادم تا بیاد ولی اصلاً حوصله حرف زدن باهاش و نداشتم.. اونم وقتی می دونستم حرفاش مثلاین دو سه هفته اخیر درباره زندگی و روابط من و دامونه ..

وقتی اس ام اس و پیام می داد علناً می پیچوندمش ولی رو در رو نمی دونستم چی باید بگم و برای هزارمین بار پیش خودم اعتراف کردم که تعریف کردن ماجرا برای شفق اشتباه محض بود.

کنارم که رسید گفت:

  • چی شد ندیدت که؟

  • سعید نه.. ولی یه کنتاکت اساسی با دائی جان ناپلئون داشتم که معلوم نیست کی قراره به گوش مامان و داداشه برسونه..

  • چرا چی شد مگه؟

  • هیچی ولش کن ..الآن اعصاب ندارم.. باشه بعداً حرف می زنیم.. فعلاً..

یه قدم بیشتر برنداشته بودم که گفت:

  • خیله خب حالا.. چه عجله ای داری واسه رفتن پیش آقای سوپراستار.. یه کمم با فقیر بیچاره ها اختلاط کن راه دوری نمی ره..

با کلافگی و عصبانیت زل زدم بهش که چشم غره ای رفت و گفت:

  • انگار کمال هم نشینی با اون آدم گند دماغ بدجوری روت اثر گذاشته ها.. قبلنا خودمونی تر بودی..

  • با اون گندی که اون روز تو زده بودی انتظار داشتی برات غش و ضعف کنه؟ خوبه حالا حرفی هم بارت نکرد که پشت سرش لغز می گی…

آره ولی انتظار داشتم وقتی واسه تشکر اونم با نهایت ادب و احترام پیام می دم عین آدم جوابم وبده.. نه جوری که انگار ارث باباش و ازم طلب داره!

چشمام گشاد شد از حرفی که شنیدم.. می تونستم پیش شفق جوری وانمود کنم که انگار در جریان هستم و بعد برم از دامون سیر تا پیازش و بپرسم.. ولی دلم طاقت نیاورد..

  • چه تشکری؟ چی می گی؟

ابروهاش پرید بالا و انگار از این بی خبری من هم متعجب بود و هم خوشحال..

  • نگفته بهت؟

دستی به صورتم کشیدم و غریدم:

  • بنال شفق مگه نمی بینی اعصاب ندارم..

شونه ای بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت:

  • یه پیام تو تلگرام براش فرستادم واسه تشکر بابت لطف اون روزش همین!

  • شماره اشو از کجا داشتی؟

  • وا! گیج می زنیا.. همون موقع تو خونه عماد شارژ گوشیت تموم شد با گوشی من زنگ زدی یادت نیست؟

جوری دندونام و از حرص به هم فشار می دادم که چیزی تا شکستنش باقی نمونده بود.. هرکاری می کردم نمی تونستم باور کنم که پشت اون پیام شفق هیچ دلیل دیگه ای جز تشکر نبوده!

  • تو توی اون حال رو به موتت چه جوری یادت مونده بود من همچین گهی خوردم؟

بعداً یادم افتاد.. حالا چی شده مگه؟ خوبه صیغه اشی و به قول خودت واسه گرم کردن تختش توخونه ات راهت داده که سندش و زدی به نام خودت.. اگه اسمت بره تو شناسنامه اش چی کار میخوای بکنی؟

کاش آدما.. اون لحظه ای که می خواستن تصمیم بگیرن یا حرفی بزنن.. یه تصویر کوچیک از پیامد اون کار جلوی چشمشون شکل می گرفت ..

مثلاً اگه اون روزی که همه چیز و برای شفق گفتم.. می دونستم که یه روز قراره همچین حرفی ازش بشنوم.. زبونم و آتیش می زدم ولی لام تا کام حرف نمی زدم..

می تونستم بدون جواب و اهمیت به حسادتش ولش کنم و برم.. ولی امروز که افتاده بودم رو مود جواب دادن بد نبود اینم بشونم سر جاش..

  • اگه اسمم بره تو شناسنامه اش که کلاهمو میندازم هوا.. نه به خاطر بازیگر و بچه پولدار بودنشا.. به خاطر اینکه انقدر آدم هست و شرف داره که حداقل قبل از رابطه یه صیغه بخونه و وسط عشق و حالشم فیلم نگیره که بعداً بتونه باهاش ازم اخاذی کنه.. تو هم اگه می خوای شعور و خانومیت و به رخ بکشی یه مسواک به ماتحتت بزن و بشین سر جات تا بیخودی دردسر درست نکنی.. تشکر کردن پیش کشت!

با انگشت اشاره ام زدم به شونه اش و ادامه دادم:

  • اینم یاد بگیر که واسه لاپوشونی کردن گندکاری های خودت سعی نکنی یه بدبخت دیگه رو تور کنی.. اگرم خواستی تور کنی دور من و زیدم و خط بکش.. افتاد؟ برعکس داییم ساکت نموند و جواب داد:

  • کاش اونم مثل تو سینه چاک می داد واسه ات ..

به وقتش می ده تو بیخودی جوش نزن!

  • به من ربطی نداره ..هرچی هم که گفتی توهمات خودته و همچین چیزی اصلاً تو ذهن من نبود ..منتها چون دوست دارم دلم نمیاد روشنت نکنم و بذارم تو همین اشتباهی که هستی بمونی.. اگه نقشه کشیدی که دامون پیران بعد از این ماجراها عاشقت شه و بیاد خواستگاریت کور خوندی.. چون آدمای معروف با هرکی که ازدواج کنن.. دو سوته آمار و سوابقش پر می شه تو اینترنت.. پس اگه خودشونم بخوان نمی تونن با کسی که هفت سال از عمرش و تو زندان گذرونده وصلت کنن.. اینو گفتم که یه وقت خوابای رنگی و دخترونه برای خودتون نبینی.. اینجوری وقتی تهش به سیاهی برسی داغ می مونه رو دلت..

یه جورایی داشتم می سوختم از حرفاش که اگه خوب فکر می کردی می دیدی حقیقته.. حقیقتی که بارها با خودم مرورش کرده بودم ولی بازم خلاف جهتش حرکت می کردم..

با این حال ظاهرم و آروم نگه داشتم و با چند ضربه ای که به شونه اش زدم گفتم:

  • من از پس زندگیم و کاری که شروع کردم و جمع و جور کردن آخر و عاقبتش برمیام ..ولی باز مرسی از تذکراتت.. فعلاً!

روم و گرفتم و رفتم.. هزار دلیل داشتم برای حرص خوردن و ناراحتی.. ولی تنها چیزی که اون لحظه خیالم و راحت می کرد چفت و بست دهن شفق.. به خاطر گند خودش بود ..

می دونستم به کسی چیزی نمی گه.. چون می دونست همین مسئله دوست پسر داشتن و دختر نبودنش که با یه آزمایش ساده اثبات می شه.. به تنهایی برای بی آبرو شدنش کافیه.. دیگه چه برسه به جریان فیلم و دزدی و اخاذی کردن و غیره ..

ولی خب.. با حرفاش بد حالم و گرفت.. انگار فقط منتظر بودم این چیزا رو از زبون یه نفر بشنوم تاباورم بشه.. البته شایدم بد نشد.. امیدوار بودم حداقل همین حرفای شفق جلوی رشد احساس بیخودیتوی قلبم و بگیره.. از ته دل همچین چیزی رو می خواستم..

*

اون شب تو خونه تمام وقتم و پای کتاب خوندن گذاشتم و هیچ اهمیتی به نگاه کنجکاو دامون که انگار می خواست بفهمه کجا بودم و چیکار کردم ندادم ..

آخرسرم طاقت نیاورد و پرسید ولی من همچنان خودم و غرق کتاب خوندن نشون دادم و جواب سربالا بهش دادم که دیگه چیزی نگفت و برای خواب بلند شد و رفت تو اتاقش.. بدون اینکه تاکید کنه من پیشش بخوابم.. انگار دیگه اونم خسته شده بود از این رفتارای ضد و نقیض من.. نه به رابطه دو شب پیشمون که انقدر داغ و پرحرارت بود و نه به سردی الآن..

ولی خب دست خودم نبود.. عصبانی و کلافه بودم و نمی تونستم خودم و قانع کنم که بیشترین علت کلافگیم به خاطر چیه!

دیدار چند دقیقه ای با مامانم؟ بحثم با دایی و حرفایی که به زبون آورد؟ حرفای صد من یه غاز شفق؟ یا.. یا پیامی که بین دامون و شفق رد و بدل شده بود و من هیچ اطلاعی ازش نداشتم..

خیلی جلوی خودم و گرفتم تا به محض دیدنش از اون پیام نپرسم.. نمی دونستم اینکه چیزی درباره اش به من نگفته رو بذارم رو حساب چی؟ آدم حسابم نکرده؟ نخواسته بیخود ناراحت بشم از دست دخترخاله خودم؟ یا بدشم نیومده از این مکالمه پنهونی و خواسته دور از چشم من ادامه اش بده؟

دلم نمی خواست بشه مثل قضیه اون دختره و باز من وارد عمل بشم.. این دفعه دیگه باید غرور و شخصیت خودم و حفظ می کردم.. اگه بازم حرفی می زدم که دامون خیال کنه از روی حسادته.. بعید

نبود باورش بشه من عاشقش شدم و برای اینکه کنه بازی در نیارم ردم کنه برم.. اونم قبل از تمومشدن نقشه ام .

با این حال اگه شفق یه بار دیگه می خواست پا تو حریم من بذاره.. خودم می نشوندمش سر جاش ..

دلیلشم فقط و فقط.. بهم نخوردن نقشه و در نیفتادن با شمس الدینی بود.. همین!

×××××

چند روزی بود که زیاد با ستاره دمخور نشده بودم.. اون تو خودش بود و هرچی می گفتم با یه کلمه سربالا جواب می داد و منم ترجیح دادم دیگه تا وقتی خودش نخواد به پر و پاش نپیچم..

تا الآنم خیلی بیشتر از هرکس دیگه براش وقت گذاشتم و باهاش کنار اومدم.. انگار توجه نشون دادن بیش از حد لوسش می کرد..

بعد از اون رابطه ای که به جفتمون حسابی حال داد و من بالاخره اون توله شیری که منتظرش بودم و حین رابطه هم تو وجودش دیدم یه کم اخلاقش عوض شده بود..

ولی با این حال حس می کردم هرچی هست مربوط به  دخترخاله اشه.. چون درست از همون روزی که گفت می رم بهش سر بزنم این شکلی شد تا همین الآن که تقریباً پنج روز می گذره.. انگار دیگه وقتش بود فاتحه این رابطه هم بخونم.. وقتی هیچ کدوممون هیچ سودی برای هم نداشتیم رابطه داشتن چه لزومی داشت؟

نهایت کاری که می تونستم بکنم این بود که همین سرپناه و یه پولی که سر ماه می ریختم به حسابش براش فراهم کنم.. چون اگه به چیز دیگه ای به جز درآمد و جای خواب احتیاج داشت مطمئناً این رفتارهای بی دلیل و از خودش نشون نمی داد..

در کنار همه اینا می دونستم این حرفا فقط گفتنش راحته.. به عمل که می رسیدم.. مثل قضیه سارا با کلی احساس مختلف درگیر می شدم که دست و پام و شل می کرد..

غروب بود که تازه بعد از یه دور بحث و بگو مگو با علی برگشته بودم خونه.. یه کار جدید برای من جورکرده بود تو یه زمینه متفاوت از بازیگری که اصلاً با سلیقه و روحیاتم همخونی نداشت ولی باز اصرارداشت که قبول کنم چون با قبول کردنش به قول خودش حسابی می ترکونم. آخرم با این بهانه که بهش فکر می کنم ول کردم و اومدم خونه.. هرچند که دیگه خونه هم با این سکوت و گوشه گیری ستاره هیچ لذتی برام نداشت.

از همونجایی که توی هال نشسته بود نگاهی به در بسته اتاقش انداختم و با پوف کلافه ای خواستم منم برم تو اتاق خودم که گوشیم زنگ خورد..

به خیال اینکه دوباره علیه برش داشتم ولی اسمی که رو صفحه افتاده بود انقدر شوکه ام کرد که قدرتی برای جواب پیدا نکردم و قطع شد..

حق داشتم.. نداشتم؟ به جرات می تونم بگم که بعد از پنج سال اولین بار بود که مامانم باهام تماس گرفته بود.. تا الآن یا کاری باهام نداشته.. یا اگرم داشته به داراب گفته که بهم زنگ بزنه.. ولی الآن این تماس یهوییش فقط یه پیام بهم می داد که یه خبر تلخ با خودش داشت..

در حالیکه دستام می لرزید از تصور شنیدن خبر مامانم خواستم خودم شماره اشو بگیره که دوباره زنگ زد و اینبار بدون معطلی جواب دادم:

  • سلام!

  • سلام!

گوشام و تیز کرده بودم برای شنیدن صداهای جانبی و گریه زاری.. ولی هیچی به گوشم نخورد.. حتی لحن مامانم کاملاً آروم بود..

  • خوبین؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

  • الحمدالله..

قبل از اینکه بخوام با سوال دیگه ای این مکالمه رو طولانی تر کنم گفت:

  • امشب شام بیا خونه ما ..

این خبر می تونست حتی از خبر بدی که تو ذهنم ساخته بودم هم شوکه کننده تر باشه.. چطور همچین چیزی ممکن بود؟ من.. بعد از اینهمه سال که نقشی تو اون خونه و خانواده نداشتم دعوت بشم برای شام؟

تعجبم و به زبون آوردم و پرسیدم:

  • برای چی؟ مکثی کرد و گفت:

  • پاگشای گلچهره و شوهرشه.. حال نادر خوب نبود وقت نشد.. دیگه افتاد به امشب!

اون لحظه ای که این خبر و از زبون مامانم شنیدم فقط مرگم و از خدا خواستم.. چی با خودش فکر کرده بود که برای همچین مراسمی به من زنگ زد و دعوتم کرد؟ منی که چند سال حتی توی عروسی هاشونم شرکت نمی کردم.. حالا باید می رفتم پاگشای دختری که یه زمانی عاشقش بودم و با شوهرش چشم تو چشم بشم؟

این شکنجه و عذابی که خانواده ام با هر کارشون روی من پیاده می کردن کی قرار بود تموم بشه؟ من که دیگه کاری به کارشون نداشتم.. حتی وقتی فهمیدم گلچهره رو می خواستن برای داراب بگیرن .

پس چرا  دست از آزار دادن من بر نمی داشتن؟

درحالیکه تمام عضلات تنم منقبض شده بود از این فشار عصبی گفتم:

  • مرسی از دعوت پر از لطف و مهربونیتون.. ولی من نمیام..

  • من ازت سوال نپرسیدم که میای یا نه.. یه کلام گفتم بیا والسلام!

تعارف و رودرواسی و کنار گذاشتم وگفتم:

  • چرا باید بیام مراسم پاگشای دختری که عاشقش بودم؟ صدای هین ضعیف مامانم به گوشم خورد..

  • ببند دهنتو.. دختره شوهر داره.. هنوز نمی خوای تمومش کنی؟

  • من خیلی وقته تمومش کردم مامان جان. ولی نمی دونم چرا شما همچنان اصرار دارید منو تو همچین موقعیتی قرار بدید که انگار روی میخ نشستم!

نفس کلافه ای کشید و گفت:

  • اگه به من بود.. از خدام بود که مثل بقیه مراسما تو هم نباشی.. حداقل استرس اینکه با اون رفتارای پیش بینی نشده ات قراره چی بگی و چی کار کنی و نداشتم و نگران حرف و حدیث مردمم نبودم..

ولی دست من نیست فعلاً..

مکثی کرد و ادامه داد:

  • بابات خواسته که بیای!

با اخمای درهم به جلو خم شدم و لب زدم:

  • بابا واسه چی اینو خواسته؟

  • نمی دونم.. وقتی فهمید قراره امشب گلچهره رو پاگشا کنیم فقط گفت دامونم بیاد! همین!

دستم و از پیشونی تا روی چونه ام کشیدم و چشمام و محکم بستم ..حالا دلیل کلافگیم رنگ دیگهای به خودش گرفته بود.. اینکه بابامم هنوز منو نبخشیده و خواسته از این طریق عذابم و بیشتر کنه..

  • بابات بعد از چند وقت به حرف اومده و اینو خواسته.. ما که جرات مخالفت نداشتیم.. تو هم بهتر از هرکسی می دونی که دیگه نمی تونی با خواسته بابات مخالفت کنی.. پس واسه شام منتظرم!

گفت و قطع کرد درحالیکه هنوز نتونستم این ماجرا رو پیش خودم هضم کنم.. گوشیم و انداختم رو میز و سرم و به پشتی مبل تکیه دادم ..

چرا؟ چرا باید خانواده ام.. پدرم.. همچین خواسته غیر ممکنی ازم داشته باشه؟ بعد از چند سال که نسبت به پسرش واکنش نشون داده بود باید همچین چیزی ازش می خواست؟ بس نبود هرچقدر درد و عذاب و مصیبت کشیدم به خاطر این عشق اشتباه؟ چرا می خواستن دوباره نمک بپاشن رو زخم عمیق و کاری قلبم؟

من باید امشب اونجا چیکار می کردم؟ چه رفتاری نشون می دادم که کسی فردا پس فردا پشت سرم حرف در نیاره که چشمم هنوز دنبال گلچهره اس؟ نگاهم و به کدوم سمت می گردوندم تا باورشون بشه این قضیه برای من تموم شده اس و دیگه نمی خوام پی اشو بگیرم؟

با سر و صدایی که از آشپزخونه به گوشم خورد سرم و همونجوری که رو مبل بود چرخوندم و زل زدم به ستاره که اونم نگاهی واسه یه لحظه به سمت من چرخید و انگار  متوجه اینهمه آشفتگیم شد که با تعجب زل زد بهم..

آب دهنم و قورت دادم و بدون اینکه فکر خاصی پشت حرفم باشه لب زدم:

  • امشب با من میای بریم خونه بابام؟

از همون فاصله دیدم که چشماش گشادتر شد و چند قدم به سمتم برداشت و پرسید:

  • چی؟

پوزخند تلخی رو لبم نشست..

  • شام دعوت شدم.. خونه بابام.. بعد از پنج سال.. میای بریم؟

نگاه گیجش و به زمین دوخت.. حق داشت.. اون چیزی از زندگی من نمی دونست و من یهو همچین تقاضایی ازش کرده بودم ..تقاضایی که خودمم نمی دونم چرا به زبون آوردمش اونم وقتی همین چند دقیقه پیش داشتم فکر می کردم که دیگه کم کم رابطه امو باهاش تموم کنم ..

فقط یه لحظه به ذهنم رسید تنها پا گذاشتن توی اون خونه از عهده من خارجه و در حال حاضرم به جز ستاره کسی تو زندگیم نبود.. حتی اگه سرتا پاش با معیارهای خانواده من در تضاد باشه!

یه صدایی می گفت این کارت دیوونگی محضه و ممکنه خانواده ات و بیشتر عصبی کنه.. ولی مهم نبود.. وقتی اونا از هیچ کاری برای زجر دادن من دریغ نمی کنن من چرا به فکر ناراحتیشون باشم؟ قبل از اینکه از بهت این دعوت یهویی دربیاد و حرفی بزنه یا مخالفتی بکنه بلند شدم و حین رفتن سمت اتاقم مصمم تر از قبل گفتم:

  • تا یه ساعت دیگه حاضر باش بریم..

هیچ حرفی درباره پوشش و ظاهرش نزدم تا مجبور نشه به خاطر من و خانواده ام کاری بکنه.. اونا باید می فهمیدن من خیلی وقته راهم ازشون سوا شده و دیگه با خط مشی هاشون زندگیم و پیش نمی برم ..

شاید هدفشون از این دعوت این بود که یه چیزایی رو بهم حالی کنن.. ولی منم می تونستم از این موقعیت با همین منظور سو استفاده کنم!

*

یه ساعت بعد که از اتاق بیرون اومدم.. ستاره حاضر و آماده رو مبل هال نشسته بود و با دیدن من بلندشد اومد طرفم.. رو حساب همون سردی و کدورت بی دلیلی که چند روز بود بینمون ایجاد شده بودنگاهم نمی کرد و همچنان خیره به زمین گفت:

  • من.. نمی دونستم چی باس تنم کنم!

از تصور اینکه خانواده ام این طرز صحبت کردن ستاره رو بشنون لبخند کجی رو لبم نشست که سریع جمعش کردم و نگاهی به تیپش انداختم..

هنوز مانتوش و نپوشیده بود.. لباساشم یه پولیور آستین بلند آبی کاربنی بود با شلوار جین.. تیپ ساده و تر و تمیزی داشت.. تو همون حال نامیزون و اعصاب خرابم نتونستم منکر این بشم که این رنگ خیلی بهش میاد چون با رنگ چشماشم همخونی داره.. چشمایی که یه کوچولو آرایش شده بود و همین یه کوچولو به نظر من تاثیر زیادی روی جذابیتش گذاشته بود..

سری تکون دادم و گفتم:

  • خوبه همینا!

احساس کردم می خواد یه چیزی بگه چون داشت دست دست می کرد.. انگار حالا که از بهت و تعجب در اومده بود سوالاش یکی یکی داشتن خودشون و نشون می دادن که آخر طاقت نیاورد و پرسید:

  • می دونم به من مربوط نیست ولی.. این مهمونی واس چیه؟

برعکس ستاره من فکر می کردم کاملاً بهش مربوطه که بفهمه این مهمونی برای چیه.. به هر حال وقتی ازش خواسته بودم باهام بیاد باید یه چیزایی رو براش روشن می کردم.

سخت بود به زبون آوردنش ولی گفتم:

  • پاگشای دختر عمه امه با شوهر جدیدش ..

مکثی کردم و لب زدم:

  • گلچهره!

بین ابروهاش گره افتاد و نگاهش تو صورتم چرخید.. وقتش نبود تا درباره نقش این آدم تو زندگیم براش توضیح بدم فقط گفتم:

  • یادته یه بار ازم پرسیدی نقطه ضعفت چیه؟ سرش به تایید بالا پایین شد..

  • نقطه ضعف من امشب اونجاس.. برای همینه که نمی تونم تنهایی از پسش بربیام..

دیگه صبر نکردم تا حرف نگاهش و معنی کنم و رفتم بیرون.. ستاره هم بعد از پوشیدن شال و مانتوش دنبالم اومد.. با اینکه می دونستم هنوز کلی سوال توی سرشه که می خواد جوابش و از من بگیره!

×××××

تو ماشین دامون نشسته بودم و داشتم می رفتم سمت خونه پدرش.. برای مراسم پاگشای دخترعمه اش.. یا .. یا عشق سابقش ..

حالا دیگه حتی از منقبض شدن اعضای چهره دامون وقتی داشت اسم دختر عمه اش و به زبون میاورد فهمیدم این دختر همون عشقشه که به خاطرش اون روز بهش حمله دست داد ..

همون دختری که از هذیون هاش فهمیده بودم دامونی که رو پای خودش وایستاده بود تا به اینجا رسیده رو پس زده و رفته سراغ کسی که با تکیه به پول باباش خودش و کشیده بالا.. شک داشتم و بازم حدس زدم اون آدم برادر دامون بود و حالا دامون گفت پاگشای شوهر جدیدشه!

دیگه مغزم نمی کشید بیشتر از این فکر کنم.. اصلاً به من ربطی هم نداشت.. دامون اگه می خواستخودش بهم توضیح می داد.. ولی چیزی که الآن به من مربوط می شد این بود که من باید توی اونخونه با چه عنوانی پا بذارم و چه جوابی به سوالاشون بدم؟

دامونم انقدر گرفته و درهم بود که نمی شد چیزی ازش پرسید.. هرچند.. لابد فکر این چیزا رو کرده بود که من و با خودش آورده بود اینجا..

وقتی گفت بعد از پنج سال دعوت شدم به خونه بابام شستم خبردار شد که دلخوریشون سر همون قضیه تصادفیه که باباش و روونه کما کرده..

دلم سوخت براش.. بدتر از من خانواده ای داشت که چشم دیدنش و نداشتن.. اونم به خاطر تصادفی که دامون پشت فرمونش بود.. ولی نمی دونستن که خودشم یکی از قربانی های اون حادثه اس.. الآنم که لابد مجبورش کرده بودن پا بذاره تو مراسم پاگشای عشق سابقش ..

یه صدایی تو گوشم پوزخند زد و گفت:

«عشق سابق؟ چه دل خوشی داری تو! عشق سابق می شه مثل شهریار برای تو.. که الآن دیگه حاضر نیستی ریختش و ببینی.. ولی این حال و روز دامون.. اینکه هنوز اون دختره رو نقطه ضعف می دونه ..

یعنی عشقش به سابق تبدیل نشده.. همچنان تو وجودش هست!» یه کم که گذشت بالاخره خود دامون به حرف اومد:

  • ساکتی؟

  • چی بگم؟

  • هرکی دیگه جای تو بود الآن من و با سوالاش ترور کرده بود!

  • والا ما هم کم سوال نداریم.. ولی همچین عین میرغضب میخ خیابون شدی که آدم می بیندت شاشبند می شه چه برسه به اینکه بخواد حرف بزنه..

بالاخره گره سفت و سخت بین ابروهاش باز شد و یه لبخند یه وری رو لبش نشست..

  • چقدرم که تو از من و اخمم حساب می بری..

  • حساب ببرم که پس فردا رو کولم سوار شی؟

قبل از اینکه من سوالی ازش بپرسم یهو بی مقدمه پرسید:

  • چت شده بود این مدت؟ دردت چی بود که هر طرف می چرخیدی پشتت و می کردی به من؟

انتظار نداشتم تو این وضعیتی که باید همه فکر و حواسش پیش مهمونی امشب و دیدن گلچهره خانومش باشه همچین سوالی رو ازم بپرسه.. ولی حالا که تو موقعیت جواب دادن قرار گرفته بودم می دیدم هیچ چیزی به ذهنم نمی رسه که بهش بگم..

می گفتم مامانم عمل کرده و من به جز یکی دوبار تلفنی اونم به اندازه چند ثانیه دیگه نشد که ازش خبری بگیرم؟ که نمی شد! می گفتم دختر خاله ام من و به توپ بست که یه وقت هوس عشق و عاشقی با جناب سلبریتی به سرم نزنه و رویا بافی نکنم؟ که نمی شد؟ یا می گفتم شاکی ام از اینکه بدون خبر دادن به من با دخترخاله ام اس ام اس بازی کردی..

این یکی و می تونستم بگم.. ولی الآن جاش نبود.. دلم نمی خواست این مسئله دوباره توی ذهنم باز بشه و اعصابم از دامون بهم بریزه.. امشب قرار بود همراه و هم مسیرش باشم در مقابل آدمایی که دل خوشی ازش نداشتن.. نه دشمنش..

  • بیخیال.. اعصاب درست و حسابی نداشتم.. چیزی نشده بود!

سری به تایید تکون داد و چیزی نگفت ولی مشخص بود که قانع نشده ..

حالا که زبونش باز شده بود و انتظار سوال شنیدنم از من داشت.. بهتر بود قبل از رسیدنمون سوالام  بپرسم.. نمی خواستم وارد موضوع عشق و عاشقیش بشم.. الآن فقط اصلی ترین سوالم درباره خانواده اش بود..

  • چرا پنج ساله نرفتی خونه بابا؟

نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره با اخم به مسیر خیره شد..

  • سر همون تصادف.. دیگه به کل قطع رابطه کردن.. ولی خب.. از قبلشم یه دلخوری و کینه برای هر دو طرف بوده که رو این قطع رابطه تاثیر گذاشت..

  • چه کینه ای؟

  • اونا می خواستن من و یه آدم متکی به خودشون بار بیارن.. مثل برادر بزرگترم.. پیش بابام کار کنم و چشمم همیشه به دست اونا باشن.. کلاً تو فامیلمون همه همین شیوه رو تو زندگیشون دارن.. ولی من راه خودم و رفتم.. بازیگر شدم و اونا نه این شغل و قبول داشتن.. نه راه و روشی که در پیش گرفته بودم.. همه حرفشون آبرو پیش فک و فامیل بود و خیال می کردن با بازیگر شدن من آبروی اونا لگدمال شده..

نفس عمیقی کشیدم که بیشتر شبیه آه بود.. این آبرو چی بود که خیلی ها به خاطرش حتی بچه اشونم فراموش می کردن ..هرچی می کشیدیم از حرف و حدیث اطرافیان بود.. همون حرف و حدیثی که می تونه زندگی ها رو ویرون کنه..

  • بعدشم که قضیه تصادف پیش اومد و.. کلاً همه چی بهم ریخت..

حالا که این قضیه برام روشن شده بود.. بدم نمی اومد یه کانالی هم به جریان عشق و عاشقیش بزنم ..

اون کجای این جریانا بود؟ یعنی اونم به خاطر بازیگر بودنش ردش کرده؟ یه بار که پرسیده بودم گفت سرت و تو هر سوراخی فرو نکن.. الآن عکس العملش چیه؟

انقدر دست دست کردم برای پرسیدن که دیگه زمانم تموم شد و رسیدیم.. ماشین و تو یه کوچه نگهداشت و بعد از نگاه مستقیم و خیره ای که به یکی از خونه ها داشت رو به من گفت:

پیاده شو..

دانلود-کامل-رمان-سلبریتی

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من پارت 38

رمان استاد خاص من پارت 384.5 (90%) 2 vote[s] رمان استاد خاص من  جهت مشاهده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.