خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان سلبریتی پارت 12

رمان سلبریتی پارت 12

رمان سلبریتی پارت 12
5 (100%) 1 vote

رمان سلبریتی نوشته گیسو خزان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان سلبریتی از اینجا کلیک کنید

نشد که چیزی بگم.. ولی فکر کردم زشته..»

یعنی فکر می کرد که من انقدر خجسته ام که بخوام به خاطر همچین موضوعی ناراحت بشم یا قرار بود پیش ستاره گله کنم که چرا دختر خاله ات از من تشکر نکرد؟ «شماره من و از کجا آوردید؟»

«اون روز که اون اتفاق افتاد.. ستاره شارژ نداشت.. اگه یادتون باشه با گوشی من بهتون زنگ زد. از اون موقع دارم شماره اتونو.. اشکالی داره بهتون پیام بدم؟»

با دیدن باز شدن در ساختمون و بیرون اومدن سارا تند و سریع تایپ کردم:

«ممنون می شم شماره امو از گوشیتون پاک کنید چون این یه خط شخصیه.. امیدوارم انقدر درکتون بالا باشه که احتیاج به تذکر دوباره باشه.. موفق باشید..»

دیگه صبر نکردم تا پیام بعدیش و تایپ کنه و بفرسته.. گوشیم و گذاشتم رو داشبورد و در جواب سلامسارا که تازه سوار ماشین شده بود گفتم:

  • سلام از بنده اس.. خوبی؟

لبخندش مثل همیشه گرم و گیرا نبود و کوتاه گفت:

  • خوبم!

گفت خوبم ولی من می تونستم تشخیص بدم که خوب نیست.. شایدم مخصوصاً این قیافه رو به خودش گرفته بود که من بپرسم چته. ولی منم اهمیتی ندادم چون زیاد آدم ناز کشیدن اونم با کسی که ارتباط خاصی باهاش نداشتم نبودم برای همین بدون حرف ماشین و روشن کردم و راه افتادم.

*

..کنار من که راه می ری به دنیام اعتبار می دی ..

..با لبخندت به زیبایی یه بعد تازه بخشیدی..

..کنار من که راه می ری غم کهنه ام کنار می ره..

..بدون اینو که این احساس قبل از من نمی میره..

بدون حرف در حال دور زدن تو خیابونا و شنیدن موزیکی بودیم که بی هیچ هدف خاصی پلی کرده بودم.. ولی نمی دونم چرا با گوش دادن بهش قیافه ستاره جلوی چشمام جون می گرفت.. ستاره ای که به امید پناه شدن من پا به خونه ام گذاشته بود و الحق که روزای خوب و متفاوتی هم باهاش داشتم.. ولی حالا مجبور بودم که به خاطر شغل و آینده کاریم کنار بذارمش..

..پیش تو غم این دنیا غمی نیست..

..می خوامت این خواستن حرف کمی نیست..

..هوات و دارم و همه جا می گم..

..وقتی که پیشمی یه آدم دیگه ام..

نمی دونستم از این به بعدم قراره چه جوری سر شه.. منی که سر یه زمین خوردن ساده ستاره تو اتاق ورزش .. انقدر آشفته شدم از حس مسئولیتی که نسبت بهش داشتم و خودم و موظف دونستم که دردش و درمان کنم.. حالا چه جوری باید خودم و راضی می کردم که تک و تنها زندگیش و بچرخونه ..

من نهایتاً می تونستم یه خونه جمع و جور و مبله براش بگیرم.. بقیه اش چی؟ با چه پشتوانه ای اموراتش و می گذروند؟ اونم ستاره ای که اهل رابطه داشتن نبود مگه اینکه.. مگه اینکه یه نفر دیگه هم.. مثل من مجبورش کنه که باهاش رابطه داشته باشه. یا شایدم.. ازواج کنه..

..کنار من که می ایستی یه دنیا پشتمه انگار..

..واسه شکست من تنها ازم یه لحظه چشم بردار..

..واسه من که به غیر از تو کسی رازامو نشنیده..

..مثل یه معجزه هستی که هر ثانیه رخ می ده..

دلم می خواست مغزم و از تو سرم بکشم بیرون که بیخودی از این فکرا نکنم.. ولی نمی شد.. یهویی ول کردن ستاره اصلاً کار راحتی نبود ..سر رابطه های قبلیم هیچ ترسی نداشتم چون همه اشون زندگی و خانواده و فک و فامیل داشتن و قرار نبود تنها بمونن..

کاش اون موقع که همچین پیشنهادی بهش دادم واسه یه کم سرگرم شدن و منحرف کردن ذهنم از ازدواج گلچهره .. به اینجاشم فکر می کردم.. به اینکه این رابطه چه جوری قراره تموم شه.. بدون عذاب وجدان و ناراحتی..

..پیش تو غم این دنیا غمی نیست..

..می خوامت این خواستن حرف کمی نیست..

وسط فکر و خیال و گوش کردن موزیک بودم که یهو سارا ضبط و خاموش کرد و قیافه شاکی و طلبکارانه اش و دوخت به صورتم ..

انقدر از من واکنشی ندید که حالا اینجوری داشت جلب توجه می کرد و من به ناچار پرسیدم:

  • چیزی شده؟

  • تو با من رو راست نیستی دامون!

فهمیده بودم ناراحته ولی فکر نمی کردم علتش من باشم ..

  • چرا این حرف و می زنی؟

  • یعنی هستی؟

  • آره.. من هرچی تا الآن بهت گفتم راست بوده..

پوزخندی زد و گفت:

  • درسته.. چون من تا حالا همچین سوالی رو ازت نپرسیده بودم!

بدون اینکه فکر خاصی درباره سوالش داشته باشم گفتم:

  • خب الآن بپرس.. چی و می خوای بدونی؟

  • کسی رو توی زندگیت داری؟

به معنای واقعی جا خوردم از این سوال یهوییش اونم وقتی از لحظه سوار شدنش تمام فکر و ذکرممتوجه همون کسی بود که تو زندگیم داشتم.. یه جورایی انگار ذهنم و خونده بود که حالا داشت اینو می پرسید و من بر خلاف همه فکرایی که توی سرم بود نفهمیدم با چه منطقی گفتم:

  • نه.. واسه چی اینو پرسیدی؟

انگار از جواب من یه کم خیالش راحت شد که با لحن نرم تری ادامه داد:

  • خب.. یه چیزایی رو شنیده بودم. می خواستم بدونم چقدرش درسته.

اخمام رفت تو هم.. چی شنیده بود؟ یا بهتره بگم از کی شنیده بود؟ تنها کسایی که از حضور ستاره تو خونه و زندگی من اطلاع داشتن کیانوش و علی بودن که شک نداشتم دهنشون چفت و بست لازم و داره..

  • از کی شنیده؟

  • احسان شاهد..

ماتم برد و نگاه ناباورم و دوختم به خیابون که تازه یادم افتاد این ماجرا از کجا آب می خوره.. شب مهمونی که دید ستاره سوار ماشین من شد.. از روی حرص و لج و لجبازی مسخره ای که همیشه نسبت به من داشت رفته گذاشته کف دست سارا که مثلاً پوز من و بزنه..

  • کی دیدیش؟

  • دیروز ..داشت از.. کار جدید پدرم می پرسید.. منم بهش گفتم به احتمال زیاد دامون پیران و انتخاب می کنم.. بعد خندید.. گفت دامون پیران با مشغله جدیدش مگه وقت فیلم بازی کردنم داره؟ گفتم چه مشغله ای که گفت ..شب مهمونی.. یه دختره رو سوار ماشینت کردی و بردی..

دستام دور فرمون مشت شده بود از حرص.. مرتیکه بی همه چیز.. سر همون جریان تا فیها خالدونشسوخته بود و حالا اینجوری تلافی کرد؟ چرا فکر می کرد اگه من از لیست انتخابی سارا خط بخورم گزینه بعدی خودشه؟ چقدر دوست داشتم قیافه اشو ببینم وقتی می فهمه من نقش اول این فیلم انتخاب می شم..

  • می شه من و ببری خونه ات؟

هنوز از بهت شنیدن حرفای شاهد از زبون سارا بیرون نیومده بودم که حالا برای دومین بار اینجوری ضربه فنیم کرد و من فقط تونستم بگم:

  • چرا؟

  • خب.. مگه قرار نبود.. یه روز من و دعوت کنی به صرف قهوه؟ الآن می تونم بهت افتخار بدم که شامم خونه تو بخوریم..

گاوم زایید.. این آدمی که انگار به همین قصد و منظور امشب سوار ماشینم شده بود و چه جوری باید از این تصمیم منصرف می کردم؟ منی که با قاطعیت گفتم کسی تو زندگیم نیست.. حالا باید درباره ستاره ای که تو خونه ام بود چی بهش می گفتم که باورش بشه؟

حاضر بودم تو یه مکان عمومی با سارا دیده بشم و هدف هزار و یک دوربین عکاسی قرار بگیرم ولی سارا با ستاره ای که از قضا از همون شب مهمونی رو این مسئله حساس شده بود رو به رو نشه..

  • من که الآن چیزی تو خونه آماده ندارم.. می ریم تو یه رستوران غذا می خوریم.. واسه قهوه هم سر یه فرصت مناسب تر دعوتت می کنم.. خیالت راحت..

چهره اش و با چندش جمع کرد و گفت:

  • اه اه.. من حاضرم بمیرم ولی پام و تو رستوران های ایرانی که همه اشون کثیف و غیر بهداشتی اننذارم.. شماها چه جوری زنده می مونید با این غذاها؟

صورت منم مثل سارا از چندش جمع شد.. ولی نه به خاطر غیر بهداشتی بودن رستوران.. به خاطر اینهمه ادا و اصولی که تو وجودش داشت و من هیچ کدومش و درک نمی کردم ..

زندگی کردن با آدمی مثل ستاره باعث شده بود از دیدن اینجور حرفا و اداها بیشتر بدم بیاد.. چقدر تحمل کردنشون سخت بود.. فارغ از همه مشکلاتی که با جدا شدن از ستاره داشتم.. رفتار های این آدمی که مثلاً قرار بود شریک بعدی زندگیم باشه رو چه جوری می تونستم طاقت بیارم؟ – خب حالا می گی چیکار کنیم؟

  • همون کاری که گفتم.. می ریم خونه تو ..

سکوتم که طولانی شد.. با لحنی که انگار می خواست مچ بگیره گفت:

  • مگه اینکه.. کلاً راضی نباشی من پام و توی خونه ات بذارم..

اینو که گفت فهمیدم هنوز حرف شاهد و باور داره و صد در صد مطمئن نیست که کسی تو زندگیم نباشه.. شام و قهوه رو بهونه کرده تا سر از خونه و زندگیم دربیاره.. شایدم هدف و انگیزه دیگه ای داشت!

به هر حال پیچوندنش دیگه کار راحتی نبود و من با اینکه هنوز صد در صد موافق این رابطه نبودم و دلم می خواست یه بهونه درست و حسابی برای پس زدنش داشته باشم گفتم:

  • چرا راضی نباشم؟ اگه انقدر اصرار داری می ریم خونه من!

با خوشحالی از پیروزی تو این نقشه ای که کشیده بود.. دوباره صاف نشست و دیگه چیزی نگفت.. منمترجیح دادم سکوت کنم چون سرم پر بود از فکرایی که همه و همه اش به مقایسه ختم می شد ..

مقایسه بین دو دختر تقریباً هم سن و سال ولی از دوتا دنیای متفاوت..

شاید اگه ستاره و سارا از نظر موقعیت اجتماعی و خانوادگی و سواد و تحصیلات با هم مقایسه می شدن و از این مقایسه ها قرار بود برای رابطه انتخاب بشن.. همه بدون شک سارا رو انتخاب می کردن ..

ولی من فقط داشتم به اون روزی فکر می کردم که ستاره .. حتی وقتی فهمید من یه بازیگر معروفم ..با چه ناچاری و غم و اجباری پیشنهادم و قبول کرد و تا لحظه آخر حاضر نشد غرور و عزت نفسش و زیر پا بذاره.. چیزی که تو این دو سه هفته.. به هیچ عنوان تو رفتار سارا ندیدم.

*

نزدیک خونه که رسیدیم جلوی یه سوپرمارکت نگه داشتم و رو به سارا گفتم:

  • می رم یه کم خرید کنم زود میام.. در ضمن.. جنسای این فروشگاهم مطمئن و بهداشتیه و تا حالا هرچی ازش خریدم نمردم.. خیالت راحت باشه..

یا متلکم و نگرفت یا انقدر تو شادی اومدن به خونه من بود که نشنیده گرفت و گفت:

  • مرسی عزیزم.. منتظر می مونم..

گوشیم و برداشتم و پیاده شدم.. در اصل هدفم خرید نبود.. می خواستم به ستاره زنگ بزنم.. هرچقدر با خودم کلنجار رفتم دیدم راضی نمی شم این وقت شب از خونه بفرستمش بیرون تا چشم سارا بهش نیفته.. واسه همین باید بهش می گفتم از اتاقش بیرون نیاد ..

هرچند این کار یه ریسک بزرگ بود اونم وقتی ستاره با کار اون شبش کاملاً ثابت کرد نسبت به سارا حس حسادت داره..

کلی طول کشید تا بالاخره گوشی و جواب داد:

  • بله؟

  • کجایی تو؟ چرا انقدر دیر جواب می دی؟

  • دست به آب بودم.. ببخشید دیگه کارم فوری فوتی بودم وقت نشد قبلش زنگ بزنم رخصت بگیرم..

این دفعه رو گذشت کن سری بعد جبران می کنم..

برعکس همیشه که از این حاضر جوابیش کفری می شدم.. اینبار دلم گرفت.. وقتی به این فکر می کردم که دیگه قرار نیست با این حرف زدن خاص و منحصر به فردش سرگرم شم و سر حال بیام!

وقتی برای کل کل کردن نداشتم و تند گفتم:

  • شام خوردی؟

  • نه.. تازه می خواستم برم یه چیز ردیف کنم..

  • نمی خواد.. یعنی.. خودت یه چیز بخور.. بعدشم برو تو اتاقت در و ببند.. من مهمون دارم.. نزدیک خونه ام.. تا ده دقیقه دیگه می رسیم..

لزومی ندیدم توضیحی درباره این مهمون بدم و بیخودی حساسش کنم.. هرچند که بالاخره می فهمید ولی امیدوار بودم انقدری عقلش برسه آبرو ریزی راه نندازه و اگرم حرفی داره صبر کنه بعد از رفتن سارا به خودم بزنه..

همون لحظه یه صدایی تو گوشم پخش شد که گفت:

«اگه هدف سارا رفتن باشه و نخواد شب بمونه!»

که در اون صورت دیگه واقعاً نمی دونستم باید چی کار کنم و چه جوری این شرایط و مدیریت کنم.. – باشه.. امر امر شماست جناب سلبریتی.. فعلاً!

گوشی و قطع کرد و دیگه فرصت خدافظی هم به من نداد ..لحن دلخورش منم ناراحت کرد.. ولی چاره ای نداشتم ..اصلاً شاید بهتر بود قبل از اینکه من مجبور شم حرفی بزنم خودش با این واقعیت رو به رو بشه که دیگه کم کم باید از خونه و زندگی من بره..

نفس پر حرصی کشیدم و راه افتادم سمت صندوق برای حساب کردن خریدای غیر ضروریم.. در حالیکه فقط داشتم فکر می کردم اگه انقدر از بهم خوردن رابطه ام با ستاره و شروع رابطه ام با سارا ناراحت و کلافه ام.. چه اصراری بود که این کار و انجام بدم و چه جوری می خواستم این مدتی که بالاجبار با سارا بودم و تاب بیارم..

ولی هر بار که این سوال تو سرم چرخ می خورد فقط یه جواب داشتم:

«نمی دونم!»

×××××

بعد از تماس دامون دیگه دل و دماغ و اشتهایی برای خوردن شام برام نموند و رفتم چپیدم تو اتاقم ..

زندگی کردن با اینجور آدما هم دردسر بودا.. همه اش باید حواست و جمع می کردی تا چیزی باعث آبروریزیشون نشه .. اون موقع این زندگی چه لذتی داشت؟

الآن که اینجوری تو اتاق زندانی شده بودم افسوس خوردم که چرا خودم زودتر نزدم بیرون و نرفتم پیش مامانم.. از دیروز که باهاش حرف زده بودم و گفته بود احتمالاً تا یه هفته دیگه عمل می کنه دل تو دلم نبود که برم ببینمش ولی انقدر مامانم منو از حضور سعید می ترسوند که دیگه خودمم جرات نمی کردم پام و اونورا بذارم .

یعنی این دوری کردنا قرار بود تا کی ادامه پیدا کنه؟ بعد از تموم شدن کارم توی این خونه.. من کهدیگه جایی و به جز برگشتن پیش خانواده ام نداشتم.. پس باید تا اون موقع یه جایی هم توی دلخانواده ام برای خودم باز می کردم تا مجبور نشم بازم آواره شم تو خیابونا!

با صدای باز شدن در ورودی که نشونه اومدن دامون و مهمونش بود گوشیم و برداشتم که تا رفتن مهمونش یه کم خودم و سرگرم کنم ولی با شنیدن صدای دخترونه ای که قاطی صدای دامون به گوشم می خورد تند و با عجله بلند شدم و رفتم سمت در..

گوشم و چسبوندم به در.. چیز زیادی از حرفاشون دستگیرم نمی شد ولی اون صدای دخترونه که پر از ناز و عشوه بود و بعد از هر حرف دامون ریز و ملوس می خندید تمام اعضای بدنم و منقبض کرد..

این بود مهمونی که دامون ازش حرف زد؟ من چه خوش خیال بودم که فکر می کردم مهمونش مرده ..

علاوه بر خوش خیال ساده و احمقم بودم که حتی یه درصدم فکر نکردم دامون چرا گفت تو این اتاق بمونم و چرا نخواست برم تو اتاق خودش؟ اونم وقتی تو تمام این شب هایی که به خاطر عادت ماهانه من رابطه ای نداشتیم بازم منو مجبور می کرد که تو اتاق خودش بمونم. یعنی مهمونش و قرار بود تا توی اتاق خواب خودشم ببره؟

حرص و ناراحتی و عصبانیتی که با شنیدن اون صدا تو وجودم نشست در کمال بهت و ناباوری خودم داشت تمام اعضای بدنم و می لرزوند.. انقدری که نتونستم با شنیدن همون صدای نامفهوم راضی بشم و بدون فکر.. خیلی آروم دستگیره در و پیچوندم تا قبل از اینکه پاشون به اتاق خواب باز بشه و کامل از جلوی دیدم محو شن ببینم کیه این مهمونی که صدای خنده اش اعصاب و روانم و بهم ریخته.

آروم لای در و باز کردم.. برام مهم نبود نگاه دامون یا حتی مهمونش به این سمت کشیده بشه.. من فقط باید اون لحظه می فهمیدم صاحب این صدا کیه و چه شکلیه ..

دامون تو هال نبود و خوب که دقت کردم فهمیدم صداش از آشپزخونه میاد.. دختره هم پشتش به منبود و داشت شال و مانتوش و در میاورد و وقتی برگشت تا بره پیش دامون تو آشپزخونه با دیدن چهرهآشناش دیگه کاملاً به نقطه جوش رسیدم ..

دختره که از میدون دیدم خارج شد در و بستم و برگشتم تو اتاق.. نشستم لبه تخت و دستای مشت شده و لرزونم و گذاشتم رو زانوهام.. یعنی نقش این دختره نچسبی که من شب مهمونی حسابی از خجالت لباسش در اومدم.. انقدر تو زندگی دامون پررنگ بود که حتی پاشم به خونه اش باز شده بود؟ نمی دونستم کیه و چی کاره اس.. شاید اصلاً یکی از همین بازیگرای جدیدی بود که من نمی شناختمشون.. ولی اینو خوب می دونستم که هدفی جز چسبوندن خودش به زندگی دامون نداره.

ولی دامون چی؟ اونم همین هدف و داشت؟ نه.. از طرز نگاه کردنش و همون مهمونی می تونستم بفهمم رغبت زیادی به ارتباط برقرار کردن با این دختره نداره.. پس .. پس چرا باید میاوردش خونه اش؟

تو اون چند دقیقه با همون اعصاب متشنج شده ام.. هرچقدر فکر کردم دیدم نمی تونم از کنار این مسئله ساده رد شم.. این دیگه یه صحبت کردن معمولی وسط یه مهمونی پرجمعیت نبود که واکنشی بهش نشون ندم.. ممکن بود سر انجام امشب به جاهای باریکی بکشه که من اصلاً علاقه ای بهش نداشتم.

حتی اگه این دختر برای یه قرار کاری الآن اینجا باشه و به احتمال نود و نه درصد هم نقشه ای برای به دست آوردن دامون نکشیده باشه.. من می خوام اون یک درصد و در نظر بگیرم و نذارم به هدفش برسه.

نمی دونستم انگیزه اصلیم برای این کاری که می خواستم انجام بدم چی بود.. نقشه ای که بابتش پولگرفته بودم و با حضور این دختر تو خونه و زندگی دامون ممکن بود به فنا بره؟ یا .. یا رابطه ای کهانگار رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود و حداقل برای من از شکل فرمالیته بودن در اومده بود!

ولی خوب که فکر می کردم می دیدم.. با تصور ادامه دار شدن رابطه دامون و این دختره.. نگرانی های وجودم به جای اینکه بیشتر به سمت نقشه پیش بره.. بابت از بین رفتن این حس آرامشی بود که تو این خونه داشتم و کم کم داشت به مذاقم خوش می اومد.

یعنی دامون انقدر بی شعور و نامرد بود که تو این یه هفته عادت ماهانه من نتونست طاقت بیاره و فوری رفت سراغ یه نفر دیگه برای ارضای نیازهاش؟ مگه خودش نبود که می گفت رابطه زن و شوهری فقط روابط جنسی نیست؟ پس این دختره دقیقاً با چه هدف و منظوری اومده بود؟

بلند شدم و مشغول قدم زدن تو اتاق شدم.. در حال حاضر فکر کردن به این چیزا مهم نبود.. باید دنبال راهی می گشتم که بتونم این دختره رو دک کنم ..

شاید ساده ترین راه این بود که برم بیرون و خودم و بهش نشون بدم.. یا به یه بهونه ای بکشونمشون تو این اتاق تا من و ببینه.. ولی به نظرم این دختره بد پیله با این چیزا دست از سر دامون برنمی داشت و باور نمی کرد رابطه جدی و محکمی بین من و دامون باشه.

باید دنبال راهی می گشتم تا به طور کامل ازش قطع امید کنه و دیگه دور و برش پیداش نشه.. هرچند که شک نداشتم بعدش من می موندم و خشم و غضب دامون.. ولی مهم نبود.. نباید می ذاشتم همه چیز توسط این خرمگس معرکه از هم بپاشه ..

دیگه کم کم داشت گریه ام می گرفت از شدت درموندگی که بالاخره فکری به سرم زد که اگه احتمالات اضافه رو کنار می زدم می تونست عملی بشه.

شاید همچین کاری از ستاره واقعی بعید بود.. ولی برای دور کردن اون موجود سمج مجبور بودم که ازشخصیت اصلیم فاصله بگیرم..

دوباره رفتم سمت در و گوشم و تیز کردم.. هنوز تو آشپزخونه بودن ولی ممکن بود هر لحظه سر از جای دیگه در بیارن و در اون صورت کارم سخت می شد..

برای همین سریع رفتم سمت کمد لباسا و از توش یه لباس خوابی که دامون انگار بیشتر برای کیف و حال خودش خریده بود و من هنوز بسته بندیش و باز نکرده بودم درآوردم و تند و با عجله با لباسای خودم عوضش کردم و رفتم جلوی آینه..

قدش سر جمع سه وجب بیشتر نبود و پارچه اشم جوری بود که اگه چیزی نمی پوشیدم سنگین تر بودم.. ولی برای پیش برد نقشه ام بهش احتیاج داشتم..

موهام و باز کردم و ریختم رو شونه هام و با دستایی که هنوز از شدت خشم و اضطراب می لرزید یه کم رژ روی لبام مالیدم راه افتادم سمت در..

با دستام دامن لباس خواب و تا جایی که می شد کشیدم پایین ولی باز هیچ تغییری تو ماهیتش ایجاد نمی کرد.. خدایا اگه پوشیدن این لباسا گناهه این یه بار و ندید بگیر ..من برای موندنم تو این خونه و تار و مار کردن بقیه رقبام بهش احتیاج دارم!

نمی دونستم این کارم ممکنه به آبروی کاری دامون لطمه ای وارد کنه یا نه.. هرچند که بعید می دونستم دختره بتونه خبرچینی کنه.. چون انقدری بی عقل به نظر نمی رسید که بره همه جا پر کنه این وقت شب با پای خودش اومده خونه دامون و اینجا منو دیده.. اینطوری برای خودشم بد می شد.

در و از قصد با سر و صدا باز کردم که متوجه بشن و سکوت یهویی جفتشون نشون می داد که اولین قسمت نقشه ام درست پیش رفت..

از این سکوت استفاده کردم و همونطور که از راهروی جلوی اتاق رد می شدم تا خودم و به آشپزخونهبرسونم با صدای بلند و لحنی که تمام سعی ام و روی پر ناز و ادا بودنش گذاشته بودم گفتم:

  • دامون جـــــــون؟ اومدی عزیــــــزم؟ تو رو خدا ببخش منو.. سرم درد می کرد عصری قرص خوردم تا الآن خوابیدم ..

صدام می لرزید.. ولی مطمئن بودم انقدر شوکه و بهت زده بودن که متوجهش نشن و من با شیطنتی که به لحنم اضافه کردم ادامه دادم:

  • عوضش قول می دم که شب برات جبران…

همون لحظه به ورودی آشپزخونه رسیدم و با دیدن دختره که پشت میز نشسته بود و دامونی که سر پا با فنجون قهوه توی دستش یه جورایی خشکش زده بود به شکل کاملاً نمایشی تو جام پریدم و بهت زده رو به دختره که انگار کم مونده بود مثل همون شب بزنه زیر گریه گفتم:

  • ای وای! سلام.. ببخشید من نمی دونستم دامون مهمون داره…

با پوشوندن سر شونه های لختم ادای آدمای معذب شده رو درآوردم رو به دامونی که نگاه مات شده اش حالا روی لباس تنم زوم شده بود ادامه دادم:

  • عزیزم چرا زودتر نگفتی تدارک ببینم؟

نگاهم دوباره چرخید سمت دختره.. حالا که از این فاصله و با دقت بیشتری داشتم بهش نگاه می کردم .. بیشتر به برتری و جذابیت چهره اش نسبت به خودم پی می بردم..

یعنی دامون حق داشت که از من زده شه و به سمت اون کشیده بشه؟ حالا هرچی.. فعلاً که این نگاه خیره و پر از دلخوری دختره روی دامون نشون می داد که دیگه محاله تو روش نگاه کنه.. پس فرقی نمی کرد که این وسط حق با کی باشه..

انقدر با چشمایی منتظر به دامون نگاه کرد تا بلکه یه توضیحی ازش بشنوه که ناامید شد.. چون دامونقصد نداشت نگاه گنگ و خیره اش و از روی من برداره و هیچ کس به جز خودم نمی فهمید که معنیو مفهوم این نگاه سرد چی می تونه باشه..

وقتی هیچ واکنشی از دامون ندید فنجون قهوه اش و کوبید رو میز و بلند شد.. با صورت قرمز شده از آشپزخونه اومد بیرون و بعد از تنه ای که به من زد شال و مانتوش و برداشت و حین پوشیدنشون با سرعت رفت بیرون..

بعد از بسته شدن در .. آب دهنم و قورت دادم و سرم و با تاخیر چرخوندم سمت دامون که با قدم های آهسته داشت می اومد سمتم و حتی پلکم نمی زد..

به یه قدمیم که رسید وایستاد.. حتی نگاهش خشمگینم نبود و این بیشتر منو به اضطراب مینداخت ..

ولی من نتوستم بی تفاوت باشم و انقدر از این کارش عصبی بودم که توپیدم:

  • این بدبختم صیغه کرده بودی که آوردیش زیر سقف خونه ات؟

انگار با مجسمه دامون طرف بودم که اینجوری بی حس و حرکت بهم زل زده بود و هیچی نمی گفت و من با حرص بیشتری ادامه دادم:

  • برو دنبالش فسخش کن.. مهریه اشم بده این وقت شب وسط خیابون آلاخون والاخون نشه..

بعد از چند ثانیه بالاخره نگاه خیره و معنی دارش و از من گرفت و با قدم های بلند رفت سمت در و زد  بیرون.. منم تو چند ثانیه خودم و رسوندم به اتاق و در و از تو قفل کردم..

ترسی که از او نگاه خیره دامون به وجودم افتاد غیر قابل انکار بود و می دونستم وقتی برگرده تلافی این کارم و حتماً سرم در میاره پس بهتر بود جانب احتیاط و رعایت کنم..

هنوز مطمئن نبودم کارم درست بود یا نه.. حتی نگاه پر از ناامیدی اون دخترم اذیتم می کرد.. ولیمنم برای اینجا اومدنم برنامه ها داشتم.. از روح و روان و غرور و عزت نفسم گذشتم.. به همین راحتیهمخوابه یه آدم غریبه شدن کار راحتی نبود برام ولی بالاجبار از پسش بر اومدم.. تو اون ویلا وسط یه عده آدم لاشی بی شرف دست به دست شدم تا بالاخره رسیدم به اینجا و الآن نمی تونستم به همین راحتی بذارم همه چیز جلوی چشمام خراب بشه. حتی اگه به قیمت خشم و عصبانیت دامون باشه.

لباس خواب پر کاربرد و با لباسای خودم عوض کردم و نشستم رو تخت.. زانوهام و تو شکم جمع کردم و دستام و دورش حلقه کردم.. همینطور که خودم مثل گهواره رو تخت تکون می دادم نگاه خیره ام و به در اتاق دوختم.. با اینکه قفل بود ولی استرس اینو داشتم که هرلحظه توسط دامون باز بشه.

خیلی طول نکشید که صدای کوبیده شدن در ورودی به گوشم خورد و لرزش بدن من بیشتر و بیشتر شد ..چشمام و محکم بستم و خودم و آماده شنیدن صدای مشت دامون به در اتاق کردم ولی انتظارم طولانی شد و یه کم بعد صدای در اتاق خودش و که درست مثل در ورودی کوبیده شد و شنیدم.

با چشمای گشاد شده زل زده بودم به در و قدرت هیچ واکنشی رو نداشتم.. بازم یه حرکت پیش بینی نشده از دامون سر زد و من برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که شناختن این آدم به همین راحتیا نیست!

نیم ساعتی تو همون حالت به فکر و خیال گذشت و وقتی مطمئن شدم دامون دیگه امشب قصد نداره رو سرم آوار بشه بلند شدم چراغ و خاموش کردم و رو تخت به امید یه خواب راحت دراز کشیدم.. ولی خب ..شک نداشتم این جریان قرار نبود همینجا تموم بشه..

*

تا صبح چشم رو هم نذاشتم و سر جمع یه ساعت خواب مفید نداشتم.. مدام از این پهلو به اون پهلومی شدم و با کوچکترین صدایی نگاه هراسونم و می دوختم به در اتاق با فکر اینکه الآن دامون با یهکلید زاپاس در و باز می کنه و میاد تو..

حتی چند بارم تو خواب و بیداری حس کردم دیدمش که در و باز کرده و اومده بالا سرم ولی سریع از خواب پریدم و فهمیدم توهم بوده..

برخلاف انتظارم دامون نیومد سراغم تا همین لحظه که از ترس رو به رو نشدن باهاش جرات بیرون رفتن از اتاق و نداشتم و این استرس همچنان ادامه داشت ..

تا اینکه بالاخره صدای باز شدن در اتاقش و بعد صدای باز و بسته شدن در خونه به گوشم خورد و من یه نفس راحت کشیدم. هرچند موقت بود ولی باز خدا رو شکر کردم که دامون کار داشت و امروز نمی خواست خونه بمونه و رو به رو شدن باهاش به زمان دیگه ای موکول شده بود.

یه پنج دقیقه ای هم صبر کردم و وقتی مطمئن شدم خبری ازش نیست رفتم بیرون.. بعد از یکی دو لقمه که واسه خاموش کردن صدای معده ام خوردم اومدم از تو اتاق سیگار و فندکم و برداشتم و طبق معمول این مدت راه افتادم سمت بالکن..

دلم می خواست برم بیرون تا یه هوایی به کله ام بخوره ولی دل و دماغش و نداشتم.. حالم گرفته بود و دقیق نمی دونستم علتش چیه..

با اینکه دیشب کارم و کردم و نقشه ام به احتمال زیاد عملی شد .. ولی اصل قضیه و علت دعوت دامون از اون دختری که نگاهاش گویای همه چیز بود برام گرون تموم شد..

چرا حالا که داشتم یه کم نسبت به این آدم نرم می شدم و می تونستم زمینه صمیمیت بیشترمون و فراهم کنم این اتفاق افتاد که دوباره همه چیز بهم بریزه؟ دامون چرا این کار و کرد؟ یعنی واقعاً رابطه اش با من اون چیزی نبود که می خواست و دنبال بیشتر و بهتر از من می گشت ..

خب معلومه.. من که فقط عین سگ پاچه اش و گرفتم و هربار اومد طرفم با زبون و بی زبون بهشفهموندم تمایلی به همخوابگی باهاش ندارم.. چه انتظاری داشتم؟؟ که دامون بشه عاشق سینه چاکمو من و تو هر شرایطی پیش خودش نگه داره؟

انگار یادم رفته بود این آدم تو موقعیتیه که اگه اراده کنه ده تا دختر لنگه همون دیشبی جلوی در خونه اش صف می کشن.

درسته من مثل اون دخترا نبودم و کلاً از یه دنیای دیگه اومدم و با گذشته ای که داشتم سخت بود انقدر ریلکس و راحت برخورد کردن درباره این موضوع.. ولی بابت کاری که یه جورایی توش استخدام شده بودم مجبور بودم که از خود واقعیم فاصله بگیرم و من تا اینجا زیاد تو این کار موفق نبودم.

بعد از دو تا سیگاری که پشت سر هم دود کردم خواستم برگردم تو که باز چشمم به اون در توی بالکن افتاد و قدم هام به اون سمت هدایت کردم.

اینبار به جای اتاق ورزش راه افتادم سمت چپ سالن که یه استخر بزرگ و خوشگل داشت.. یکی از برنامه هام واسه بعد از کنکور ثبت نام تو کلاس شنا و آموزش رانندگی بود ..

شاید حتی درس های کنکورمم به عشق این دو تا کلاس می خوندم ولی افسوس که هیچ وقت به اون روز نرسیدم و به جای پر کردن وقتم با این چیزا.. هم بند آدمای خلافکار و بی وجدانی شدم که فقط بلد بودن زور و قدرتشون و به دختر کم سن تر از خودشون نشون بدن.

لبه استخر وایستادم و نگاهم و به سطح آب دوختم که با اومدن باد از پنجره کوچیک بالای استخر مواج شده بود و اینور اونور می رفت..

دست خودم نبود که باز فکرم می رفت سمت جریان دیشب.. هنوز هضمش نکرده بودم.. در کنار همه اینا یه سوالی تو سرم چرخ می خورد که نمی دونستم جوابش چیه.. سوالی که می گفت یعنی آدمایی مثل دامون.. تو این سبک از زندگی و موقعیت اجتماعی اگه بخوان با کسی یه رابطه دائم داشته باشن حتماً می رن سراغ کسی مثل اون دختره که ثروتمند بودن حتی از لباسا و بوی عطر تنشم مشخصبود؟

حتی اگه اون آدم از نظر رفتاری چیزی نباشه که می خوان ولی به خاطر همین موقعیت اجتماعیشون نمی تونستن سراغ کس دیگه ای برن؟

کاش این حرفا رو روزی صد بار برای خودم تکرار می کردم تا توی ذهنم حک بشه و من دیگه نسبت به چهارتا مهربونی و محبت دامون توجه نشون ندم.. چون کم کم داشتم احساس می کردم این جلب توجه به مرور زمان ممکنه به جاهای خطرناک کشیده بشه!

  • شنا کردن و دوست داری؟

با شنیدن صدای دامون از کنار گوشم تو جام پریدم هوا.. لعنت به من.. لعنت به این فکر و خیالی که تمومی نداشت و انقدر توش غرق می شدم که دیگه زمان و مکان از دستم در می رفت..

دامون کی اومد؟ چرا انقدر زود برگشت؟ شاید.. شاید اصلاً رفتنش نقشه بود تا فقط منو از اتاقم بیرون بکشه و حالا اینجوری خفتم کنه.. خدایا آدمی به احمقی من بازم آفریدی؟

چرخیدم سمتش.. نگاهش هنوز رنگ و بوی نگاه دیشبش و داشت و من باز نمی تونستم هیچ خشمی از توش بخونم.. کاش داد می زد سرم.. کاش فحش و بد و بیراه می گفت ولی اینجوری با آرامش نگاهم نمی کرد..

نمی دونم چقدر موفق بودم ولی سعی کردم با پررویی خودم و بزنم به اون راه..

  • اینجا هم آسایش ندارم از دستت؟

لبش به یه سمت جمع شد و همون حرکت کوچیک عضله صورتش ضربان قلب من و بالا برد و تو اون فاصله کم هیچ بعید نبود صداش به گوش دامونم برسه..

  • دیدم زل زدی به استخر.. گفتم بیام بپرسم اگه دوست داری یه کم با هم آب بازی کنیم..

لحنش اصلاً شبیه کسایی نبود که واقعاً همچین قصدی داشته باشن و دیگه باید خیلی خر باشم که تا الآن نفهمیده باشم دامون چه قصد و نیتی داره!

نگاهی به فاصله کم بینمون انداختم و گفتم:

  • لازم نکرده.. الآنم برو عقب تر می خوام رد شم..

با خنده اش رو اعصابم رژه رفت.. چه جوری می تونست انقدر خونسرد برخورد کنه در حالیکه من داشتم به مرز جنون می رسیدم از اضطراب و خشم و ترس!

  • چرا صدات میلرزه؟ مگه شنا بلد نیستی؟

ای خدا کمکم کن از شر این آدمی که داره با نگاهش هرچی تو مغزمه می کشه بیرون خلاص شم..

شاید دامون می خواست مچ بگیره ولی من محال بود به این راحتی آتو دستش بدم..

  • کی گفته بلد نیستم؟

  • بلدی؟

از لای دندونای پر حرصم.. عین همون توله شیری که توسط خودش شده بود لقبم غریدم:

  • بیشتر از اون چیزی که تو کله گچیت میگذره..

  • خب پس…

تا بیام بفهمم معنی این دو کلمه ای که به زبون آورد چی بود دستاش نشست رو پهلوم و رو هوا بلندم کرد و همزمان با جیغ بلندی که کشیدم عین آب خوردن پرتم کرد وسط استخر..

تا وسط آبی که کاملاً می دیدم عمقش خیلی بیشتر از قد و قواره منه به پایین کشیده شدم و کم مونده بود حتی تا ته آبم برم ..

ترسیده بودم.. شایدم یه چیز بیشتر از ترس.. به وحشت افتاده بودم ..با دست و پا زدن خودم و کشوندم بالا و یه نفس گرفتم ولی فایده نداشت و دوباره می رفتم پایین.. آب تو دهن و حلقم جمع شده بود و حجم زیادیش و هم مجبور شدم قورت بدم..

دنبال یه راه نجات  می گشتم که تو همین بالا پایین شدنم دیدم دامون پشت به من داره از استخر می ره بیرون و صدای سوت زدنش تو کل استخر می پیچید..

داشت می رفت.. جدی جدی داشت می رفت و من کاری جز نگاه کردن ازم بر نمی اومد.. حتی تو اون شرایطم حاضر نشدم غرورم و بشکنم و داد بزنم:

« من شنا بلد نیستــــــــــــم! »

خیلی طول نکشید که دوباره به پایین کشیده شدم و اینبار دیگه قدرتی تو بدنم برای بالا رفتن نبود ..دست و پا می زدم و چیزی به خفه شدنم نمونده بود ولی هنوز دهنم و بسته نگه داشته بودم که از هجوم آب پر نشه..

نمی فهمیدم یعنی تاوان کار من برای دامون انقدر سنگین بود که من و تا مرحله زنده زنده خفه کردن توی این آب پیش ببره.. از دیشب فقط داشتم به داد و بیداد و رابطه جنسی از نوع سختش و حتی کتک خوردن فکر می کردم و این دیگه واقعاً خارج از توانم بود..

صداهایی که توی آب می شنیدم انقدری واضح نبود که تشخیص بدم ولی حس کردم یه چیزی پرت شد توی آب.. دیگه اهمیتی هم نداشت.. چون بدنم کم کم شل شد و توان دست و پا زدنم هم از بین رفت که دستش یقه لباسم و تو مشت گرفت و کشید بالا..

یه دم عمیق گرفتم و به سرفه افتادم.. بی حال شده بودم و دلم می خواست همونجا روی آب بخوام ودیگه بیدار نشم.. سرم نبض می زد و حالت تهوع بدی داشتم..

– آخــــــــی! داشتی می مردی؟

از همه این حالتام بدتر خونسردی دامون بود که همچنان ادامه داشت و واقعاً باعث آزارم شده بود ..چشمام و باز کردم و با حرص و خشم بهش خیره شدم.. نفسم برای حرف زدن بالا نمی اومد.. وگرنه هرچی لایقش بود بارش می کردم به خاطر این کارش ..

اصلاً هم مهم نبود که اگه دستش و ول می کرد من دوباره تا کف آب می رفتم و اینبار دیگه توان بالا اومدنم نداشتم.. دامونم این و خوب می دونست که با نامردی من و تو همون عمق آب نگه داشته بود..

لرزش لبام انقدر غیر عادی شده بود که نگاهش به لبام افتاد.. قبل از اینکه بفهمم علت این نگاهش چیه سرش و آورد جلو.. هنوز تنفسم عادی نشده بود که لباش و به لبام چسبوند و برای بار دوم قطعش کرد..

محکم نگهم داشته بود ولی اینبار روی آب داشتم خفه می شدم.. یه چیزی زیر دلم تکون خورد.. همون چیزی که هر بار با بوسه هاش تو وجودم حس می کردم اما من اون لحظه بیشتر از هر چیزی حس مرگ داشتم که نمی ذاشت بهش فکر کنم.

کاملاً من و تحت سلطه و اختیار خودش گرفته بود و هرجور که دلش می خواست داشت تو دستاش می چرخوندم و انقدر با سرعت لباش و روی لبام حرکت می داد که من حتی فرصت و قدرت گاز گرفتنشونم پیدا نمی کردم..

سرش که عقب رفت با همه زورم به شونه اش مشت زدم..

  • چیکار می کنی دیوونـــــــــــــــه!

لحنش پر از هوس بود و تو اون وضعیت فقط همین هوسش و کم داشتم..

  • نگو که بدت میاد..

نفس نفس می زدم و با تعجب بهش نگاه می کردم.. سر در نمی آوردم از حرفا و کاراش.. کاش کتکم می زد و اینجوری روح و روانم و به بازی نمی گرفت..

  • اگه بدت می اومد که دیشب اون کار و نمی کردی نه؟ اون لباس خواب و اون آرایش و اون حرفا و طرز حرف زدن و تا الآن کجا قایم کرده بودی؟ حالا دیگه لحن اونم خشن شده بود..

  • این تلافی غلط اضافه دیشبته توله شیر..

نمی ذاشتم.. نمی ذاشتم سر جریان دیشب فقط منو مقصر بدونه.. چون مقصر اصلی و صد در صد خودش بود.. درسته من شکل و شمایلم با اون دختر زمین تا آسمون فرق می کرد.. ولی صیغه اش بودم و اون حق نداشت تا وقتی رابطه ام باهاش ادامه داره پای یکی دیگه رو به خونه اش باز کنه و انتظار داشته باشه من خفه خون بگیرم..

با همه اینا جونی واسه داد و هوار راه انداختن نداشتم .. دهنم و باز کردم که بهش توضیح بدم ولی با فشار دستش به زیر آب فرو رفتم..

دستش که محکم گردنم و نگه داشته بود نمی ذاشت بیام بالا و من دیگه جونی برای تقلا کردنم نداشتم.. چون فشار بیشتر از این ممکن بود دوباره عضلات گردنم و به درد بندازه و اینبار دیگه محال بود دامون تلاشی برای درمون دردم بکنه..

چشمام و محکم بسته بودم و چیزی نمی دیدم.. ولی حرکت لباش روی لبام و اینبار زیر آب حس کردم و فهمیدم این مرد امروز.. اینجا.. قصد شکنجه منو داره!

زیر آب نمی تونست اون سرعت لازم و همیشگیش و موقع بوسیدن داشته باشه برای همین قبل ازاینکه نفسم کاملاً قطع شه و دیگه جونی برام باقی نمونه از فرصت استفاده کردم و با همه زورم لب پایینیش و بین دندونام گرفم و محکم گاز زدم..

نمی دونم توی آب چقدر تونستم فشار وارد کنم.. ولی انقدری زیاد بود که سرش و کشید عقب و حتی دستاشم از رو بدن من ول شد و رفت بالا..

منم عین یه جسد بیجون با دهن باز مونده رو به پایین حرکت کردم و انگار دیگه از خدام بود که زندگیم همونجا تموم بشه چون هیچ تلاشی برای نجات دادن خودم نمی کردم.

ولی هنوز به کف استخر نرسیده بودم که دوباره دست دامون یقه لباسم و مشت کرد و به سمت خودش کشید و من یه بار دیگه با یه دم عمیق ولی بازدم نصفه و نیمه به زندگی برگشتم..

اینبار دیگه تو همون نقطه نموندیم و من با قدرت دست دامون به سمت لبه استخر کشیده شدم.. لا به لای سرفه های کم جون و نفس نفس زدنم صدای پر از خشم دامون به گوشم می خورد..

– دختره احمق روانی.. مثلاً فکر کردی خیلی شجاعی و دل و جرات داری آره؟ حقش بود می ذاشتم همون ته آب جون بدی تا دیگه واسه من گربه رقصونی نکنی!

خوب می دونست کی باید با من حرف بزنه و هرچی می خواد بارم کنه.. چون اون لحظه من هیچ نیرویی تو بدنم حتی واسه تکون دادن زبونم هم نداشتم..

به لبه استخر که رسیدیم پهلوهام و گرفت و بلندم کرد و من فقط تونستم تن خیس و سنگین شده ام و همونجا رو زمین ولو کنم ..

حالت تهوع بدی داشتم و احساس می کردم هرچی تو معده امه همین الآن می خواد بریزه بیرون و من با قورت دادن مداوم آب دهنم داشتم جلوش و می گرفتم که دامون اومد سمتم و با یه فشار محکمی که به معده ام آورد نذاشت بیشتر از اون مقاومت کنم.. به پهلو چرخیدم و هرچی آب تو حلقو معده ام جمع شده بود خالی کردم بیرون..

دوباره به پشت ولو شدم و از لای چشمای کم جون و نیمه بازم خیره شدم به دامون که با دستای به پهلو زده شده بالا سرم وایستاده بود و نفس نفس می زد.. نگرانی نگاهش دیگه برام خوشایند نبود چون اینبار خودش باعث و بانی این اتفاق بود و دیگه حق نگرانی نداشت.

×××××

از دیشب که اون کار و کرد.. تا همین حالا دنبال راهی بودم تا یه جا گیرش بندازم و حرص و خشمی که بهم داد و سرش خالی کنم.. ولی الآن که اینجوری بی حال رو زمین افتاده بود و نفسای کم جونش یکی در میون می اومد و می رفت نه تنها احساس آرامش نمی کردم که بدتر داغ کرده بودم از اینهمه بی عقلی خودم.

من می خواستم فقط در حد یه تنبیه و ترسوندن کوچیک باشه ولی وقتی سر بوسیدنش از خود بیخود شدم و مدیریت این نقشه ام از دستم در رفت.. نزدیک بود جدی جدی به کشتنش بدم.

با حس سوزش لبم و شوری خونی که طعمش هنوز تو دهنم بود صورتم از چندش جمع شد و تو دلم گفتم:

«حقته هر بلایی سرت اومد دختره وحشی دیوونه!»

با اینکه هنوز دلم پر بود ازش ولی اگه یه کم دیگه می ذاشتم تو اون حالت بمونه ممکن بود سرما بخوره.. به سمتش دولا شدم همینکه دستم به بازوش رسید چشماش و باز کرد و با صدای گرفته توپید:

– بکش دستتو!

حالا که انقدر پررو بود منم دیگه اصراری به کمک کردن نداشتم و با اخم رفتم یه گوشه با تکیه بهدیوار وایستادم تا ببینم چه جوری می خواد خودش و جمع و جور کنه.

چند دقیقه ای طول کشید تا با اون لباسای خیسی که وزنش و بیشتر کرده بود بلند شه و با قدم های نصفه و نیمه راه بیفته سمت در..

منم دنبالش راه افتادم.. عین احمقا باز داشت لبه استخر راه می رفت و یه لحظه دیدم بدنش داره به اون سمت خم می شه که سریع آستین لباسش و گرفتم و کشیدمش اینور.. اینبار بدون حرف ولی با خشونت آستینش و از دستم درآورد و راه افتاد..

دختره بیشعور گند زده بود به آبرو و حیثیت من حالا دو قورت و نیمشم باقی بود.. هرکی دیگه جای من بود بعد از اون کار دیشبش زنده اش نمی ذاشت.. باید کلاهشو بندازه هوا که از خونه ام بیرونش نمی کنم.. حالا اینجوری برای من دور برداشته و بی محلی هم می کنه؟

تا وقتی از بالکن رد شیم و بریم توی خونه با این فکرا در حال کلنجار رفتن بودم که یهو طاقتم طاق شد و همونجور که پشت سرش راه می رفتم توپیدم:

  • هــــــو.. عین گاو سرت و انداختی پایین داری می ری؟ حمال عوضی اون چه گهی بود که دیشب خوردی؟ فکر کردی هر کاری که به اون مغز پوکت می رسه می تونی تو این خونه انجام بدی ؟ کسی هم نیست کاری باهات داشته باشه و بشوندت سر جات..

با مکث چرخید سمتم و من تازه داشتم صورت رنگ پریده اش و می دیدم.. وقتی شروع کرد به حرف زدن انگار تازه فهمیدم که دل اون از من پر تره!

  • هر کاری کردم خوب کردم.. حقت بود.. مرتیکه بیشعور فکر کردی چون چهارتا بدبخت بیچاره دور و بر خودت جمع کردی که دنبال ماتحتت راه می افتن و موس موس می کنن اجازه داری هر گهی که دلت می خواد بخوری و آدما رو به اونجات بگیری؟ هر موقع خواستی یکی و میاری تو خونه زندگیت و هرموقع نخواستی یه لگد در کونش و هری؟ خوش اومدی؟ چون کس و کار ندارم.. چونپول و پله ندارم.. چون پیش کسی اعتبار ندارم و از طریق من نمی تونی به جایی برسی باید مثل یهتاپاله بی ارزش باهام رفتار کنی؟

اعصابم خورد شد از اینکه لا به لای حرفاش هیچ جوره نمی تونستم به این موضوع کانال بزنم که منم حق داشتم و برای کارم دلیل بیارم.. چه دلیلی داشتم؟ مگه هدفم همینی که ستاره گفت نبود؟ اینکه به خاطر اعتبار سارا باهاش باشم و از طریق اون خودم و بالا بکشم؟ ولی با این حال نتونستم ساکت بمونم و صدام و بردم بالا..

  • هر فکر و خیال مزخرفی که تو سرت داشتی و می تونستی نگه داری وقتی خودمون دو تا تنها بودیم ازم بپرسی و جوابت و بگیری.. من بهت زنگ زدم.. ازت خواستم بری تو اتاق و بیرون نیای.. تو به چه حقی با اون سر و وضع اومدی و آبرو حیثیت من و به باد دادی.. انقدر سخت بود برات احترام گذاشتن به خواسته من؟

با همون بی حالیش اومد سمتم و من خیره به چشماش سر جام موندم.. چیزی از سفیدی چشماش معلوم نبود و همه اش سرخ شده بود ..

  • مگه تو به من احترام گذاشتی؟ مگه تو اصلاً احترام گذاشتن سرت می شه؟ الآن ولت کنم لابد می خوای بگی دختره واسه کار اومده بود خونه ام آره؟ نه عمو جون.. من انقدر خر نیستم که معنی نگاه های هم جنس خودم و نفهمم.. شاید مثل اون عاشق چشم و ابرو و بر و بازوت نیستم و بعد از هر زری که می زنی با ناز و عشوه ریسه نمی رم از خنده.. ولی خودت خواستی من اینجا باشم با اینکه می دونستی تو کف خوابیدن باهات نیستم.. پس آدم باش و رو حرفی که زدی وایستا..

  • کدوم حرف؟ مگه من قول ازدواج دادم بهت که بیخودی شلوغش می کنی؟

  • هه.. نه .. از این عرضه ها که نداری.. ولی یادمه گفتی با همین صیغه زن و شوهریم.. اون موقع کهدهنت و پر کردی و گفتی من به این صیغه اعتقاد دارم.. یه ذره.. فقط یه ذره دلم صاف شد و به خودخرم گفتم پس این دیگه مثل اون نسناسایی که زندگیت و به گه کشیدن نیست.. حالیشه رابطه داشتن با یه دختر صفر کیلومتر یعنی چی.. انقدر بی وجدان نیست که بعد از خوابیدن هوسش ول کنه و بره ..

ولی دیشب هرچی تو سرم بود پوکید ..

دیگه هیچ حرفی به زبونم نیومد که در جوابش بگم.. مگه حرف حق جواب داشت؟

موهای خیسی که به پیشونیش چسبیده بود و داد بالا و همونطور که عقب عقب می رفت گفت:

  • اصلااصلاً می دونی چیه.. راست می گی.. کار دیشبم بی عقلی و خریت بود ..مگه از سر کردن با تو زیر یه سقف چی عاید من می شه که بخوام واس خاطرش خودم و به زمین و زمان بکوبم؟ اگه قراره.. از این به بعد اینجوری باشه و هر روز دست یه سلیطه ای رو بگیری بیاری اینجا خودم و تو همون خیابونا گم و گور کنم بهتره..

چرخید و با قدم های سستش رفت سمت اتاق.. منم بعد از چند دقیقه ای که همون جا وایستاده بودم ..

یا در اصل خشک شده بودم .. قدم هام و برای عوض کردن لباسای خیسم به سمت اتاق کشوندم.

تا حالا انقدر از خودم بدم نیومده بود.. منی که تمام این حرفای ستاره رو.. از وقتی سارا برگشته بود روزی چند بار به خودم می گفتم و آخرشم به این نتیجه می رسیدم که کارم نهایت نامردیه ..چرا همچین اشتباهی مرتکب شدم و همون دیشب به سارا نگفتم فکر رابطه داشتن با من و از سرش بیرون کنه؟

رفتم تو اتاق و لباسام و دوباره با لباسای بیرون عوض کردم.. جدا از قراری که با علی تو دفترش داشتم ..

هم برای من هم برای ستاره بهتر بود که امروز خونه نباشم.

با اینکه پیش خودمم اقرار کرده بودم حق با اون بود و من یه جورایی داشتم بهش نارو می زدم ولیاگه می خواست در طول روز بازم اون حرفاش و تکرار کنه طبیعتاً ساکت نمی موندم و برای خالیکردن حرص و خشمم که شده یه چیزی می گفتم که بحث و دعوا بالا می گرفت.

از اتاق که بیرون رفتم نگاهی به در بسته اتاق ستاره انداختم.. حرف آخرش یه کم منو به فکر انداخته بود.. یعنی امکان داشت جدی جدی به سرش بزنه و بره؟

درسته دیشب با اون کارم ثابت کردم همین قصد و دارم.. ولی الآن دیگه واقعاً همچین چیزی رو نمی خواستم. من حتی همون دیشب.. بعد از پا گذاشتن سارا به خونه ام پشیمون شده بودم منتها نمی دونستم چه جوری دکش کنم.. مشکل من فقط با اون سر و وضع ستاره و آبروریزیش بود ..

برای اینکه تا وقتی بیرونم خیالم از بابت نرفتنش راحت باشه.. در و از بیرون با رمز قفل کردم که از تو نتونه بازش کنه.. تحت هیچ شرایطی دلم نمی خواست وقتی برمی گردم با خونه خالی رو به رو بشم.

*

در نیمه باز دفتر علی و کامل باز کردم و رفتم تو.. پشت میزش بود و سرش و تو لپ تاپش فرو کرده بود.. حتی با ورود منم نگاه پر از اخمش و از صفحه لپ تاپش نگرفت تا اینکه خودم حین نشستن رو مبل جلوی میزش گفتم:

  • خبر غرق شدن کشتی هات و داری می خونی؟ یهو عصبانی شد و زل زد به من..

  • نه.. خبر بی لیاقتی و بی عقلی تو رو دارم می خونم..

اخمام تو هم فرو رفت..

  • چته باز؟

یهو لپ تاپش و به سمتم چرخوند و با صدایی که کاملاً بلند شده بود غرید:

  • چشمای کورت و باز کن خودت ببین چی شده.. هرچند مطمئنم تا الآن خبرش و خوندی.. منتها انقدر وقیحی که خودت و می زنی به اون راه..

نگاهم رو صفحه لپ تاپ و خبری که تو یکی از سایت های خبری زده شده بود ثابت موند و بی اینکه اختیاری رو عضله های صورتم داشته باش لبام به لبخند باز شد..

واقعاً هم خنده دار بود دیدن اینهمه بچه بازی سارا که مثلاً برای درآوردن لج من فی الفور رفته بود سراغ یه بازیگر دیگه و برای پروژه پدرش باهاش قرارداد بسته بود و با یه لبخند گنده کنارش وایستاده بود تا سوژه عکس خبرنگارا باشه..

البته انقدرم بی عقل نبود که فیلم پدرش و به گند بکشه.. وگرنه برای بیشتر حرص دادن من.. به جای این بازیگر کار بلد از احسان شاهد استفاده می کرد..

اون حس آرامشی که از دیشب تا حالا یعنی درست از بعدِ قهر کردن و رفتن سارا .. در کنار حس خشم و حرصم جا خوش کرده بود.. حالا با دیدن این خبر بیشترم شد.. چون واقعاً تحمل رابطه با همچین آدم کوته فکر و بی مغزی کار من یکی نبود..

  • آره.. بخند.. تو نخندی کی می خواد بخنده؟ گه زدی به آبرو و اعتبار من و همه تلاشی که تو این کار کردم.. حالا نشستی به ریشم داری می خندی آره؟ تکیه ام و دادم به مبل و پام و انداختم رو پام..

  • شلوغش نکن علی.. من باید از این وضع ناراحت و کلافه باشم که خدا رو شکر نیستم.. تو نمی خواد بیخودی آتیشی بشی ..

  • پس اشتباه نمی کردم.. این دختره بیخودی منصرف نشده اونم وقتی حداقل پیش ده نفر گفته بود اولین انتخابم دامون پیرانه.. تو یه غلطی کردی که حالا اینجوری خونسرد جلوی من نشستی..

  • بازی کردن تو اون فیلم برام مهم بود درست.. ولی یه کم دو دو تا چهار تا کردم دیدم نمی تونم حتی فقط تا زمان تموم شدن اون پروژه حضور اون دختره نچسب و کنارم تحمل کنم.. از طرفی هم هرجور حساب کردم دیدم راضی نمی شم واسه پیشرفتم از یه آدم دیگه استفاده کنم.. تا الآن رو پای خودم وایستادم از این به بعدم می تونم..

بعد از تموم شدن حرفام یه صدایی داشت تو گوشم می گفت.. اگه ستاره دیشب اون کار و نمی کرد ..

بازم با تکیه به این افکار و باورات.. اون پروژه رو رد می کردی؟

صدای همچنان پر از خشم علی فرصت جواب دادن به سوال ذهنم و ازم گرفت:

  • می دونی الآن از چی اینجوری آتیشی شدم؟ این پروژه که شاید تا آخر عمرت لنگه اش پید نشه ..دیگه با حماقت تو تموم شد و رفت.. هیچوقتم به دست نمیاریش.. من الآن دارم از این می سوزم که تو همه موقعیت های آس و ناب کاریت و به خاطر همین فکر و خیالای تخمی و مسخره که بعضی وقتا تبدیلت می کنه به پسربچه های دبیرستانی از دست می دی..

یه کم به سمتش خم شدم و با اخم توپیدم:

  • کدوم فکر و خیالا؟

  • تو تکلیفت با خودت و زندگیت و کارت روشن نیست دامون. هنوز نمی دونی چی می خوای از این زندگی.. هدفت کار و پیشرفته یا خاله زنک بازی؟ یه مدت ورد زبونت شده بود گلچهره و با فکر و خیالای بیخودی و بی ثمر گند می زدی به همه چی.. الآنم انگار یکی دیگه جاشو گرفته ..

  • زر نزن بابا..

  • دامون! هرکی و بتونی خر کنی.. رفیق چندین و چند ساله ات و نمی تونی.. تحمل نکردن اخلاقایسارا و سو استفاده نکردن از اعتبار و موقعیتش با پیشرفت خودت بهونه اس.. آدم باش و حداقل راستش و بگو.. بگو که همه این کارات فقط واسه اون دختره اس که تو خونه ات جا خوش کرده.. واسه اینکه اون و از دست ندی.. دو دو تا چهار تا کردنت بیشتر واسه این بوده که بفهمی لذتی که از سارا می بری بیشتر بهت حال می ده.. یا ستاره.. به خاطر مسائل جنسی بهترین موقعیت کاریت و از دست دادی..

  • ببند دهنتو علی.. پا می شم یه چیز بهت می گما!

  • غیره اینه؟

صداش که دیگه کاملاً بالا رفته بود و منم مثل خودش داد زدم:

  • نه اصلاً همینه.. من تلاشم و کردم واسه راه اومدن با سارا ولی از خدام بود که این قول و قرارا بدون دخالت من بهم بخوره.. دلیلمم فقط و فقط ستاره بود.. نه واسه اون چرت و پرتایی که تو سر توئه ..

واسه اینکه هنوز یه ذره شرف تو وجودم هست که دختره بی کس و کار و که خودم آوردمش تو خونه ام وسط کار و بی دلیل ول نکنم به امون خدا.. از اولم اشتباه کردم با تعریف ها و حرفای تو وسوسه شدم و همون اول دختره رو از خودم ناامید نکردم که دیشب برنگرده با وقاحت بهم بگه منو ببر خونه ات و منم نتونم بگم نه! چرا؟ چون یه بند تو گوشم خوندی باهاش مدارا کن.. یه کم راه بیا خدا رو چه دیدی شاید اصلا عاشقش شدی.. بیا یه کم راه اومدم دختره با پررویی می خواست رو کولم سوار شه..

بالاخره خشم نگاه علی جاش و به تعجب داد و پرسید:

  • دیشب خونه تو بود؟

سری به تایید تکون دادم که گفت:

  • پس چی شده که امروز صبح اول وقت رفته سراغ این یارو واسه قرارداد؟

نگاهش به لبم کشیده شد و قبل از اینکه من چیزی بگم خودش گفت:

  • هرچند.. مشخصه از آثاری که روت به جا گذاشته.. واسه اینکه منصرفش کنی خوی وحشی خودت و نشون دادی اونم تلافی کرده آره؟

نفهمیدم منظورش چیه.. تا اینکه انگشتم و رو لبم کشیدم و متوجه زخمی که هنر دندونای ستاره بود شدم و گفت:

  • نه.. این کار اون نیست.. یعنی دیشب اصلاً کارمون به اونجا نکشید.. همون اول بسم الله ستاره دکش کرد.. اونم بدون حرف ول کرد رفت دنبالشم رفتم پیداش نکردم.

بهت علی لحظه به لحظه بیشتر شد..

  • یعنی.. سارا ستاره رو تو خونه ات دید؟

فقط سرم و تکون دادم و دیگه نگفتم تو چه شرایطی دیدش و چه حرفایی ازش شنید..

  • واااااااااای.. پس بدبخت شدی دامون.. دختره می ره همه جا آبروت و می بره.

بلند شدم و با بیخیالی گفتم:

  • حرف چرت پشت سر همه بازیگرا هست.. فقط در صورتی یه شایعه واقعی می شه که پشتش سند و مدرک باشه.. اون دختره هم انقدر نادون نیست که بره بشینه اینور اونور بگه من ساعت یازده شب داشتم تو خونه دامون پیران قهوه می خوردم که یه دختره رو اونجا دیدم.. اصلاً بر فرض بگه.. خلاف شرع که نمی کنم.. صیغه امه.. داریم با هم زندگی می کنیم حرفیه؟

  • نه حرفی نیست.. هرکسی حق داره زندگی شخصی خودش و داشته باشه.. ولی به شرطی که به خاطرش گند نزنه به شغل و آینده اش و منطقی تصمیم بگیره..

دیگه حوصله شنیدن اراجیفش و نداشتم.. اونم وقتی می دیدم هرچی می گم حرف خودش و می زنهو نمی خواست حرفم و بفهمه ..

وقتی هرلحظه که می گذشت.. بیشتر راضی و خوشحال می شدم از این اتفاق و دک شدن سارا کهحکم مزاحم و برای زندگیم پیدا کرده بود.. دیگه لزومی نداشت وقتم و پای توضیح دادن تفکراتم به این و اون بذارم و اعصابم و خورد کنم ..

  • من خودم حواسم به این چیزا هست.. نه به خاطر شغلم گند می زنم به زندگیم.. نه به خاطر زندگیم شغلم و از دست می دم.. این پروژه نشد یه پروژه دیگه.. انقدر وقت دارم که واسه از دست دادنش ماتم نگیرم ..

دیگه فرصت حرف زدن بهش ندادم.. بلند شدم و همونطور که می رفتم سمت در گفتم:

  • به نظرم یه کم استراحت کن این چند وقته خیلی خودت و درگیر این قرار داد کردی.. شاید بد نباشه تو هم به زندگیت برسی.. فعلاً!

از دفترش زدم بیرون.. در حالیکه می دونستم همچنان از دستم شاکیه.. شاید حتی ناراحتم شده باشه از اینکه متلک زن و زندگی نداشتنش و بهش زدم.. هرچند که اهمیتی نداشت.. این به اون در که هرچی دلش می خواد بارم می کنه و علناً قدرت تصمیم گیری رو ازم گرفته!

سوار ماشین شدم و حرکت کردم ولی دلم نمی خواست برم خونه.. یه جورایی طاقت اخم و تخم کردن و بی محلی های ستاره رو نداشتم و از اینکه باید بهش حق می دادم کلافه بودم.

عکس العمل جفتمون اشتباه بود ولی خب ..کار من خیلی بدتر و خطرناک تر بود که یه جورایی داشتم با جونش بازی می کردم ..

پس یعنی.. باید جبران می کردم براش؟ ولی چه جوری؟ انقدری شناخته بودمش که بدونم اگه خودشنخواد حالاحالاها کوتاه نمیاد.. منم که اهل معذرت خواهی کردن نبودم.. باید دنبال یه راه دیگه می گشتم برای به دست آوردن دوباره دلش..

×××××

ساعت هشت شب بود که درست رو به روی در ورودی خونه رو زمین نشسته بودم و با زانوهای تو بغل جمع شده خیره به دری که از بیرون قفل شده بود و من و این تو حبس کرده بود خودم و رو زمین تکون می دادم..

از ساعت چهار بعد از ظهر که حالم یه کم رو به راه تر شده بود و حاضر شدم تا برم به مامانم سر بزنم ولی با در قفل شده رو به رو شدم منتظرش نشسته بودم و هنوز نیومده بود.

انقدر به خاطر بیشعور بازی صبح تو استخر ازش شاکی بودم که دلم نمی خواست بهش زنگ بزنم تا زودتر خودش و برسونه.. ولی الآن که دیگه وقتی برای رفتن پیش مامانم نداشتم حرص جفتش و یه جا سرش خالی می کردم تا بفهمه با کی طرفه..

با صدای بوقی که نشونه باز شدن قفل رمزی بود و بعد چرخش کلید توی قفل با عصبانیت از جا بلند شدم و چند قدم به سمت در برداشتم..

در باز شده بود ولی هنوز نیومده بود تو.. انقدر عصبی بودم که مهلت ندادم پاش به خونه برسه و از همون لحظه شروع کردم به خالی کردن خودم:

  • مرتیکه تو مگه اسیر گرفتی که من و از صبح تو این خراب شده ات با در چفت و بست شده زندانی کردی و رفتی؟ مگه من عنتر دست تو ام که یه روز مثل خرمگس معرکه با آدم رفتار می کنی و فرداش…

با دیدن دامون که با یه کارتن بزرگ توی دستش اومد تو حرف تو دهنم ماسید و نگاهم یه لحظهمتعجب شد.. اون چی بود تو دستش؟

ولی سریع گفتم به من چه و دوباره با اخم و ناراحتی بهش خیره شدم.. انتظار داشتم اونم بابت جریاندیشب و پروندن دختری که تور کرده بود هنوز عصبانی باشه و مستقیم بره تو اتاقش ولی با یه چهره آروم و خونسردی که اثری از دلخوری توش نبود اومد رو به روی من وایستاد و با اشاره به جعبه بزرگ توی دستش که انگار خودشم داشت به سختی حملش می کرد گفت:

  • نمی خوای بگیریش؟

اخمام اینبار از تعجب تو هم فرو رفت.. من چرا باید اون جعبه رو می گرفتم؟ نکنه بمبی چیزی توش کار گذاشته بود که می خواست باهاش من و بفرسته اون دنیا؟

از فکر توی سرم خنده ام گرفت ولی بدون تغییری تو اجزای چهره ام همونجوری مستقیم بهش زل زدم.. که بالاخره خودش دولا شد و جعبه رو گذاشت رو زمین..

مشغول باز کردن درش شد و منم مشغول نگاه کردن بهش.. در عین حال دلم می خواست هنوز طلبکار بودنم و حفظ کنم و فکر نکنه تونسته با کنجکاو کردن من قضیه زندانی شدنم تو این خونه رو ماست مالی کنه ..

برای همین دهنم و باز کردم تا دوباره بتوپم بهش که همون موقع در جعبه رو برداشت و من با دیدن محتویاتش دهن نیمه بازم .. کامل باز شد و چشمام گشاد..

نه.. این دیگه چیزی نبود که بخوام نادیده اش بگیره و خودم و بی اهمیتی نشون بدم.. انگار دیگه کنترلی رو اعضای بدنم نداشتم.. زانوهام بدون اجازه من برای نشستن رو زمین خم شد و دستام بدون هماهنگی با من به سمت اون جعبه دراز شد.. چشمام.. باز بدون مشورت با من پر شد از اشک و من دیگه واقعاً نمی دونستم چه عکس العملی درسته چی اشتباه!

حق داشتم.. نداشتم؟ دیدن یه جعبه پر.. از کتاب هایی که حاضرم قسم بخورم تک تکشون و یه زمانیخودم با عشق خریده بودم و تو کتابخونه ام گذاشته بودم و مامانم با نفرت فروختشون.. یه مسئله عادی و پیش پا افتاده ای نبود که بتونم خودم و در برابرش کنترل کنم ..

انگار.. انگار بخشی از وجودم بود که چند سال پیش کنده شده بود و من همیشه جای خالیش و حس می کردم.. ولی حالا دوباره بهم برگردونده شده بود .

هنوز از بهت دیدن اونهمه کتاب که برای ورق زدنشون ثانیه شماری می کردم بیرون نیومده بودم که صدای دامون و از بالا سرم شنیدم:

  • آشتی؟

سرم و بلند کردم و زل زدم بهش.. لبخندی که رو لبش بود و چهره اش و شبیه پسربچه های شیطون می کرد با دیدن چشمای خیسم از بین رفت و نگاهش رنگ شرمندگی به خودش گرفت..

کنارم رو پاهاش نشست و بدون نگاه کردن به صورتم گفت:

  • امروز صبح.. زیاده روی کردم.. قبول دارم.. درسته کار دیشب تو هم اشتباه بود ولی.. منم نباید با یه کار اشتباه تر جوابت و می دادم ..

هنوز حرفی به زبونم نیومده بود که دامون اینبار شرمنده تر و ملایم تر ادامه داد:

  • نمی دونستم با چی می شه خوشحالت کرد.. تا تلخی اتفاق صبح کمرنگ تر بشه.. تنها چیزی که به ذهنم رسید همین بود.. راحتم به دستشون نیاوردما.. کلی جون کندم تو اون شلوغی خیابون انقلاب وسط اون همه آدم که نمی ذاشتن یه قدم کامل بردارم پیداشون کردم..

دوباره نگاهم چرخید سمت کتابا.. اگه نمی گفت هم خودم می تونستم تشخیص بدم پیدا کردن همه این کتابای معروف تو یه روز کار هرکسی نیست و طبیعتاً از پارتی بازیگر بودنش استفاده کرده.. یعنی ..یعنی انقدر براش مهم بوده اتفاق صبح و از دلم دربیاره که یه جورایی از اعتبارش مایه گذاشته؟ خدایامن چه جوری اینا رو ببینم و بازم شاکی باشم از دستش؟

هرچند سخت بود.. ترمیم غرور خورد شده ام سخت بود.. ولی خب.. باید اینم درک می کردم که منقرار نیست با شخصیت اصلی خودم با این آدم کنار بیام.. من باید یکی دیگه می شدم.. تا بتونم اعتمادش و جلب کنم.. شاید هر دختر سنگین و نجیبی.. حالا حالاها با این مسئله کنار نمی اومد ولی من مجبور بودم.. چون وقت زیادی برای تموم کردن کارم نداشتم..

از اینا گذشته.. دختر سنگین رنگین هم با دیدن این حجم از کتاب های مورد علاقه اش و زحمتی که بابت تهیه اشون کشیده شده.. یه کم کوتاه میاد.. حتی اگه حکم قاقا لی لی برای یه بچه سه ساله رو داشته باشه.

دانلود-کامل-رمان-سلبریتی

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.