خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان سلبریتی پارت 11

رمان سلبریتی پارت 11

رمان سلبریتی پارت 11
4.8 (95%) 4 votes

رمان سلبریتی نوشته گیسو خزان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان سلبریتی از اینجا کلیک کنید

سارا نگاه معنی داری به من کرد و دوباره به علی خیره شد..

انتخاب یک بازیگر خوب و پرفکت.. از بین اینهمه گزینه ای که وجود داره خیلی سخته. ولی من این بار می خوام با دست پر پیش بابا برم و خیالش و راحت کنم. ولی خب.. من فقط یک انتخاب دارم.. و این یه کم کار و برام سخت می کنه.. چون همین الآن خیلی ها دنبال منن برای این نقش .

تک خنده ای کرد و گفت:

  • بعیدم نیست که همه برای نقش مقابل بخوان تو این فیلم بازی کنن..

اینبار خودم کنجکاو شدم که به جلو خشم شدم و پرسیدم:

  • مگه نقش مقابلش کیه؟

با شنیدن اسم بازیگر زنی که به زبون آورد هم من و هم علی کپ کردیم.. حدس می زدیم این پروژه بازیگرای خوبی داشته باشه ولی این بازیگر حداقل تو باور من یکی نمی گنجید..

حالا دیگه به نظرم تحت هر موقعیت و شرایطی این نقش ارزش خطر کردن داشت حتی اگه با چند ماه ممنوع التصویری باید بهاش و می پرداختم.

با صدای علی رشته افکارم پاره شد:

  • حضورش تو فیلم قطعیه؟

  • بله بله قرارداد امضا شده..

من و علی همچنان تو شوک شنیدن این خبر بودیم که سارا با نگاهی به ساعتش گفت:

  • من دیگه باید برم.. با یکی از دوستام قرار دارم خوب بود که دیدمتون.

از جامون بلند شدیم تا بدرقه اش کنیم که گوشی علی زنگ زد و بعد از معذرت خواهی و خدافظی از سارا رفت که جواب بده.

وقتی تنها شدیم یه کم دست دست کرد و گفت:

  • کی منو به خونه ات دعوت می کنی؟

خشکم زد.. می دونستم به واسطه بزرگ شدنش تو خارج از کشور رکه و رودرواسی های معمول ما ایرانی ها رو نداره.. ولی انتظار شنیدن این سوال یهوییش و نداشتم..

گلوم و صاف کردم و خودم و زدم به اون راه..

  • هر موقع بخوای.. می تونی بیای.. خوشحال می شم.

یه قدم بهم نزدیک تر شد و سرش و برای نگاه مستقیم و شاید تاثیر گذاشت توی چشمام بالا گرفت ..

خیره تو چشمای طوسیش بودم که گفت:

  • می دونی که اولین گزینه تو لیست پیشنهادی که به پدرم دادم تویی؟ لبخندی قدرشناسانه زدم و با پررویی گفتم:

  • شرط اینکه اولین گزینه این لیست قطعی بشه چیه؟ ابروهاش و با ناز بالا انداخت و دوباره چشمکی به روم زد..

  • همه چیز به این سفرم بستگی داره.. باید ببینم چقدر خوب پیش می رم و به کجا می رسم.

اینبار من دستم و به سمتش دراز کردم و گفتم:

  • برات آرزوی موفقیت می کنم..

  • منتظر تماست می مونم.

به ناچار سری به تایید تکون دادم و رفت. نفس عمیقی کشیدم و بعد از فوت کردن بازدمم که یهو منو یاد ستاره انداخت برگشتم و خودم و انداخت رو مبل.

علی هنوز تلفنش تموم نشده بود ولی نگاه خیره اش رو خودم حس می کردم که می خواست بفهمه تو سرم چی داره می گذره و آیا تغییر عقیده دادم یا نه..

آخرشم طاقت نیاورد و شخص پشت خط و پیچوند و قطع کرد..

  • چرا یهو پنچر شدی؟ تا الآن که داشتی دختره رو قورت می دادی.. دوباره زدی جاده خاکی؟ خیره به ترک کوچیکی که تو حد فاصله بین سقف و دیوار بود لب زدم:

  • می دونی چرا با پرتو بهم زدم؟ یه کم مکث کرد و گفت:

  • چون ازت خواست بری خواستگاریش؟

  • نه.. چون داشت از من به عنوان یه نردبون برای بالا رفتن استفاده می کرد.. می خواست تا تنور داغه نونش و بچسبونه و با کمک من بازیگر شه.

  • خب؟ منظور؟

  • من وقتی به خاطر این رفتار.. رابطه ام با پرتو رو بهم زدم.. نمی تونم خودمم عین همین کار و انجام بدم و از سارا برای موفقیت بیشترم سو استفاده کنم.

با سکوش سرم و به سمتش چرخوندم که با بی خیالی گفت:

  • چه مثال مسخره ای زدی.. آخه احمق چرا خودت و با پرتو مقایسه می کنی؟ اون می خواست تو شغل و حرفه ای پیشرفت کنه که هیچ ربطی به خودش نداشت. خوشی زده بود زیر دلش و هوس معروف شدن کرده بود.. ولی تو باید هرجور شده تلاش خودت و بکنی تا از این جایی که هستی بالا تر بری ..

  • به چه قیمتی؟ امیدوار کردن دختر مردم؟

  • چرند نگو دامون.. مطمئن باش اونم فقط ازت یه رابطه کوتاه مدت می خواد ..پای عشق و عاشقی وسط نیست که بخوای عذاب وجدان بگیری. طرف نصف عمرش و تو امریکا بزرگ شده.. نه احساسات دخترای ایرانی و داره نه قراره بعد از تموم شدن اون پروژه و جداییتون آه و نفرینت کنه.

چیزی نگفتم و روم و گرفتم.. شاید حرفاش درست  بود ولی یه چیز داشت تو سر من می چرخید ..

سارا خصلت دخترای ایرانی و نداشت درست.. ولی ستاره چی؟ اون که کاملاً یه دختر ایرانی بود.. با همون ظرافت و شکنندگی هایی که شدیداً سعی داشت مخفیش کنه ولی من به خوبی می فهمیدم.

من که نمی تونستم هم زمان با جفتشون رابطه داشته باشم و براشون طرح زوج و فرد بذارم.. اگه می خواستم سارا وارد زندگیم کنم.. دیگه ستاره جایی تو خونه ام نداشت.

علی که انگار فهمیده بود فکر من پیش ستاره اس گفت:

  • به نظر من اون خونه ای که می خواستی واسه ستاره اجاره کنی تا بعد از تموم شدن رابطه اتون بی سرپناه نمونه رو الآن اجاره کن و تو این مدتم هرچقدر دلت می خواد باهاش وقت بگذرون تا دیگه دلت و بزنه و…

با اخم و تخم پریدم وسط حرفش..

  • این دلت و بزنه چیه انداختی تو دهنت؟ من انقدر لاشی ام که دخترا رو فقط تا وقتی بهم مزه می دن پیش خودم نگه دارم؟ اگه سالی چند تا دختر میاد تو زندگیم واسه اینه که خواسته ها و توقعاتشون می زنه بالا.. قول و قرارامون و یادشون می ره و دیگه با یه رابطه دوستانه معمولی قانع نمی شن. وگرنه من هیچ مشکل دیگه ای باهاشون نداشتم.

از عکس العمل تندم جا خورد و دو تا دستاش و برد بالا..

  • خیله خب حالا چرا قاطی می کنی؟ تقصیر منه که دارم بهت راه حل می دم..

بلند شدم و گوشی و سوییچم و برداشتم و حین رفتن سمت در گفتم:

  • لازم نکرده.. تو پیشنهادت و دادی منم فکرام و می کنم و نتیجه اش و بهت می گم.. دیگه هم سرخورد زنگ نزن به این دختره تا من و تو عمل انجام شده قرار بدی..

از دفترش زدم بیرون و سوار ماشینم شدم.. درسته در جواب حرفی که بهم زد بهش توپیدم.. ولی این حقیقت و نمی تونستم انکار کنم که اگه هرکس دیگه ای الآن جای ستاره بود.. من به راحتی رابطه ام و تموم می کردم و می رفتم سراغ سارا .

ولی این مسئله بی کس و کار و بی پناه بودن ستاره بدجوری داشت مغزم و فشار می داد تا بیشتر فکر کنم و زود تصمیم نگیرم.

از طرفی هم همخونه شدنم با ستاره.. چیزی بود که خودم بهش ترغیب شدم و شاید حتی اون دختر و مجبور کردم که باهام باشه.. یه اتفاق نادر بین همه رابطه هایی که داشتم. پس گذشتن ازش.. به راحتی بقیه نبود.. باید پیش خودم سبک سنگین می کردم و می دیدم کدوم کار بیشتر حالم و خوب می کنه.

 ×××××

یه هفته ای از شب دومین همبستر شدنم با دامون می گذشت.. همون شبی که با فکر کردن بهش دچار عذاب وجدان  می شدم.. ولی خب.. دامون کارم و راحت کرد و تو این یه هفته که تقریباً هر شب یا یه شب در میون من و تو اتاقش می کشوند به قدری باعث آزارم شده بود که اون یه ذره طعم لذتبخشی که چشیده بودم و از یادم برد.

شاید بازم آزار جسمی نداشت برام.. شاید خشونتی به خرج نمی داد.. شاید وقتی بر خلاف میلم بهزبون می اومدم یا خودش می فهمید که کلافه ام کرده بس می کرد و عقب می کشید ..شاید.. شاید حتی مثل اون شب گهگداری یه لذتی هم نصیب خودم می شد..

ولی این تکرار مداوم اونم به مدت چند ساعت و تو مدل های مختلف واقعاً اذیت می کرد منی رو که هر بار باید با هزار و یک فکر مختلف سر و کله می زدم تا خودم و راضی می کردم چاره ای جز تحمل این شرایط ندارم.

مسئله بعدی که به عصبی شدنم توی این روزا کمک شایانی می کرد راکد موندن نقشه ای بود که برای تحققش داشتم از همه وجودم مایه می ذاشتم.

دامون از هیچ طریقی راه نمی داد و از شغل دومش باهام حرف نمی زد.. خودمم تو این شرایط فقط می تونستم توانم و برای یه شب دیگه که قرار بود تو تخت خواب دامون بگذره آماده کنم و ذهنم به هیچ عنوان کار نمی کرد تا یه نقشه درست و حسابی بکشم بلکه از این طریق جواب سوالام و بکشم بیرون.

ساعت هشت شب بود و دامون هنوز نیومده بود.. منم با دل دردی که نشونه پریود بود.. خوشحال از اینکه یک هفته از دستش راحتم و دیگه نمی تونه من و با قلدری و پرروبازی رو تختش بکشونه به اتاق خودم پناه برده بودم که صدای باز شدن در به گوشم خورد و بی اهمیت مشغول بازی با موبایلم شدم.

خدا خدا می کردم دامون امشب و بی خیال من بشه و اصلاً سمت این اتاق نیاد.. چون با فشاری که هربار سر پریودم به اعصابم وارد می شد و از زمین و زمان شاکی بودم بعید نبود در صورت برخوردمون با همدیگه کار به جاهای باریک کشیده بشه.

ولی دعاهام طبق معمول ثمری نداشت و بعد از چند دقیقه در اتاق و با شدت باز کرد.. طوری که تو جام پریدم و با اخم زل زدم بهش..

از نگاهش می خوندم که مثل اکثر روزای این یه هفته کلافه اس و من حس می کردم بازم به یه مشکلخانوادگی برخورده.. ولی دیگه به اون مرحله تشنج و حمله بیماریش نرسیده بود و خودش و کنترل می کرد.. شاید یکی از راه های کنترلشم هر شب و هر شب بازی با روح و روان من بود..

  • تو اینجا چه غلطی می کنی؟ مگه من بهت نگفته بودم تا وقتی خودم نخوام دیگه حق نداری پات و توی این اتاق بذاری؟

اون یه ذره نرمش و ملایمتی که تو رفتار و حرفاش بود.. بعد از جریان همکاریم با شفق از بین رفته بود و به هوای اون هرجور دلش می خواست باهام حرف می زد..

چپ چپی نگاه کردم و گفتم:

  • فضولیش به تو نیومده..

من به خاطر بالا و پایین شدن هورمون های زنانه ام بهم ریخته بودم.. ولی انگار اون بیشتر از من عصبی بود که حمله کرد سمتم و بازوم و تو مشتش گرفت و از رو تخت کشید پایین..

تعادلم و با کمک دست خودش حفظ کردم و ضربه کف دستم بدون اختیار و فکر خودم نشست رو شونه اش..

  • سگ هار به تو شرف داره..

سفیدی چشماش تو چند ثانیه پر از خون شد و نتیجه اش ضربه متقابلی بود که از کف دستش به جفت شونه هام وارد شد و من پرت شدم رو تخت.. ولی سریع بلند شدم نشستم.

حال بد روحیم و فشار عصبی ماهانه ام انقدر کلافه ام کرده بود که دلم می خواست همون لحظه برم از اون خونه.. می تونستم برم پیش مامانم و حداقل امشب و از این آدم لجن بی شرم دور باشم.

ولی وقتی هیکل گنده اش تو یه قدمیم توقف کرد و با پاهاش.. پاهای من و که از تخت آویزون شدهبود و قفل کرد فهمیدم به راحتی خلاص نمی شم از این مخمصه..

  • برو کنار!

نگاهش هنوز آتیشی بود.. ولی با خونسردی حرف می زد و این عصبی ترم می کرد..

  • واسه چی؟

  • من دیگه یه دیقه هم تو این گه دونی تو نمی مونم. سر کردن تو قفس یه حیوون وحشی راحت تر از تحمل کردن توی آشغاله.

  • دهن گشادت و ببند و بشین سر جات.. وقتی خودتم می دونی اول و آخر جات همینجاست زر اضافه نزن که نه من و عصبی کنی نه خودت و خسته.

سرم و کامل بالا گرفتم و زل زدم تو چشماش و با همه حرصی که تو این یه هفته ازش داشتم غریدم:

  • میخوام برم تو هم بکش عقب! حق نداری جلوم و بگیری!

با چشمای ریز شده یه کم بهم نگاه کرد و گفت:

  • تو خیال کردی من محتاجتم و برای نگه داشتن تو این خونه بال بال می زنم که اینجوری واسه من دور برداشتی تا مثلاً ارزش خودت و ببری بالا؟ پوزخندی زد و ادامه داد:

  • هه! بدبخت مگه تو چه سودی برای من داری؟ اگه میگم نرو به خاطر خودته! دووم نمیاری!

بدون اینکه بخوام کاسه چشمام پر از اشک شد و همه دلخوری و ناراحتی که تو این یه هفته تو وجودم جمع شده بود و سرش خالی کردم:

  • مگه اون بیرون چه خبره که تو این خراب شده نیست؟ یا دخلم و میارن یا بهم تجاوز میکنن.. همونکاری که توی نسناس داری باهام میکنی!

اخماش رفته رفته درهم تر می شد تا جایی که حس کردم عضلات پیشونیش دیگه جایی برای حرکت به سمت هم دیگه ندارن.. خم شد روم طوری که مجبور شدم خودم و یه کم بکشم عقب تا بتونم صورتش و ببینم.

  • من بهت تجاوز می کنم؟ می خوای کاری کنم تا معنای واقعی تجاوز و با تک تک سلول های بدنت ..

با گوشت و پوست و استخونت لمس کنی؟

انقدر لحنش و این فاصله کمی که باهام داشت برام ترسناک شده بود که صدام در نیومد.. چونه ام و مشت کرد و سرم و تکون داد:

  • می خوای یا نه؟

جوابش و بعد از چند ثانیه نگاه کردن به چشمای وحشت زده و ناباورم گرفت و با لبخندی که رنگ و بوی پیروزی داشت صاف وایستاد..

یه کم ازم فاصله گرفت و با تحکم گفت:

  • یالا.. تا پنج مین دیگه رو تختمی.

از فاصله ایجاد شده استفاده کردم و بلند شدم.. به امید اینکه خودش بفهمه شرایطمو کوتاه و پر اخم گفتم:

  • امشب نمی شه!

  • نمی شه و نمی تونم و نمی خوام نداریم.. یادت نره که این شرطمون بود.. قبول نداری هری! برو ور دل همون آشغالایی که یا دخلت و میارن.. یا بهت تجاوز می کنن.

سری به نشون تاسف تکون دادم و با نهایت حرصی که ازش تو وجودم بود لب زدم:

  • چی تو رو این ریختی کرده؟ انقدر مغرور و از خود مچکر؟ لبخندی یه وری زد و بادی به غبغبش انداخت..

  • خوشتیپ و خوش قیافه بودنم.. معروف بودنم..

روم و گرفتم و زیر لب گفتم:

  • تف تو مملکتی که آدم معروفش تو باشی..

انگار جدی جدی گوشاش تیز بود که شنید چی گفتم و جواب داد:

  • برو خدا رو شکر کن از بین همه آدم معروفاش من گیرت افتادم بدبخت..

  • یعنی از تو رذل ترم هست؟

یه کم خیره خیره نگاهم کرد.. انگار فقط نگاهش به من بود و فکرش جای دیگه.. شایدم تردید داشت برای کاری که می خواست بکنه.. ولی بالاخره تصمیمش و گرفت و گفت:

  • بپوش بریم..

چرخید سمت در و من مات و مبهوت چند قدم دنبالش رفتم..

  • کجا؟

نیم چرخی به سمتم زد و عمیق تو چشمام خیره شد..

  • میخوام با دنیای سلبریتی ها آشنات کنم. تا دیگه واسه من زبون درازی نکنی!

رفت بیرون و دیگه فرصتی برای مخالف به من نداد.. من نمی خواستم با بقیه سلبریتی ها آشنا بشم ..

همین یه دونه برای تمام عمرم کافی بود .

ولی خب… به نظرم هرجایی که می خواست منو ببره بهتر بود از موندن تو این خونه و سر و کله زدن باهاش.. خودمم بدم نمی اومد یه زنگ تفریح داشته باشم و به فکرم استراحت بدم.

 ×××××

با قدم های بلند رفتم تو اتاق خودم تا حاضر شم.. امشب یه مهمونی دعوت بودم که می دونستم اکثر بازیگرایی که جلوی دوربین سجاده آب می کشن و پشتش هزار و یک غلط ازشون سر می زنه توش شرکت می کنن..

تصمیم نداشتم به خاطر همون آدمای دو رو و متظاهر پام و اونجا بذارم.. ولی الان نمی دونم درست یا غلط تصمیم گرفتم با ستاره برم اونجا تا با چشمای خودش ببینه یه چیزایی رو.. تا باورش بشه تو این جامعه ای که همه گرگ شدن و میدرن.. شاید من بزرگ ترین خوش شانسی زندگیش باشم.

خوبی این مهمونی تجملاتی و اعیونی این بود که خیلیا توش ماسک می زدن.. یه سری برای جلب توجه.. یه سری هم به دستور کارگردان فیلمی که می خواستن توش باز کنن.. برای لو نرفتن چهره اشون..

ولی برای ما خوب بود.. اینجوری ستاره هم می تونست ماسک بزنه چون با این سر و وضع اکثر اوقات بی آرایشش سنخیتی با این مهمونیا نداشت.  فقط تنها مسئله مهمی که این وسط پیش میومد.. این بود که لباس مناسب این مهمونی نداشت که بپوشه.

حین پوشیدن لباسای خودم مشغول فکر کردن برای لباسش بودم که یهو فکری به ذهنم رسید و سریع رفتم سر انباری کوچیک گوشه اتاقم و ساک خریدی که مدت ها توش بود و بیرون کشیدم. توش یه لباس مجلسی بود که تو آخرین سفرم به فرانسه برای پرتو خریده بودم.. ولی بعد از برگشتنم با رفتارای عجیب غریبش رو به رو شدم و تصمیم به قطع رابطه گرفتم.. این لباس هم هیچ وقت به دستش نرسید.

لباس و برداشتم و رفتم سمت اتاق ستاره.. الان که فکر می کردم می دیدم این لباس به درد پرتو نمی خورد چون هیچ چیز خاصی نداشت که بتونه باهاش جلب توجه کنه.. ولی در عوض کاملا مناسب ستاره بود چون منم تمایلی نداشتم امشب تو اون مهمونی زیاد بدرخشه و نظر بقیه رو به سمت خودش بکشونه.

در اتاقش و بدون در زدن باز کردم که دیدم همونجا رو تخت نشسته و زل زده به رو به روش.

با فکر اینکه شاید باز داره ادا درمیاره و نمی خواد بیاد توپیدم:

  • چرا حاضر نشدی؟

نگاهش و با بی تفاوتی از رو به روش گرفت و بلند شد..

  • کاری ندارم.. مثل تو آرا ویرا کردن بلد نیستم.. یه مانتو می پوشم و والسلام!

رفتم طرفش و ساک و گذاشتم رو تخت..

  • قرار نیست بریم پیک نیک که می خوای با مانتو بشینی.. این مهمونیا رسم و رسوم خودش و داره..

این لباس و بپوش موهاتم ساده پشت سرت ببند..

دیگه صبر نکردم تا یه تیکه و متلک دیگه بارم کنه و بیخودی وقت تلف کنه.. در و بستم و رفتم بیرون.

هنوز مطمئن نبودم بردن ستاره به اون مهمونی کار درستیه یا نه.. ولی ترجیح می دادم بهش فکر نکنم تا از تصمیمم منصرف نشم.

 *

ماشین و رو به روی در خونه ای که توش دعوت بودیم نگه داشتم و نگاه پر از تردیدم و به کوچه خلوت و ماشینای مدل بالایی که توش پارک بودن انداختم.

حالا که تا اینجا اومده بودیم دودل شدم برای بردن ستاره.. یه جور ریسک بود که نمی دونستم آخر و عاقبتش چی قراره بشه ..

اگه تنها نتیجه ای که از این مهمونی به دست میاد این بود که ستاره بفهمه تو دنیای بازیگرا و آدمای معروف بدتر از من هم هست خیلی خوب بود.. ولی الآن که اینجا اومدم و استرسی باور نکردی تو وجودم داشتم.. می ترسیدم نتیجه دیگه ای داشته باشه که تغییر دادنش از عهده من برنیاد.

  • بد اومده حاج آقا؟

با صدای ستاره سرم و به سمتش چرخوندم و پر اخم گفتم:

  • چی؟

  • استخاره ای که گرفتی!

چپ چپی نگاهش کردم و بی اهمیت به تردیدای تو دلم از رو صندلی عقب ماسکی که وسط راه خریده بودم و برداشتم و گرفتم سمتش..

  • به جای مزه پروندن این و بزن به چشمت و بعد برو تو!

  • این دیگه چیه؟

مهلت نداد جواب بدم و خودش جعبه اش و باز کرد.. با دیدن ماسک ظریف و دخترونه ای که فقط چشمای آرایش نشده اش و می پوشوند پقی زد زیر خنده و حین برگردوندن ماسک توی جعبه اش گفت:

  • نه خوشم اومد.. بعضی وقتا هم درست حسابی نمک می ریزی آدم خوشش میاد!

جعبه رو با خشونت از زیر دستش بیرون کشیدم و خودم ماسک و از توش درآوردم.

  • قیافه من به کسایی می خوره که شوخی داشته باشن؟ با دقت به صورتم خیره شد و توپید:

  • چی تو اون کله ات می گذره که خیال کردی من این آت و آشغالا رو به خودم وصل می کنم؟

  • آخه احمق چرا نمی فهمی؟ سر و ریختت به آدمای این مهمونی نمی خوره.. هر کدوم از دخترایی که اون تو دارن جولون می دن چهار پنج ساعت از وقتشون و تو آرایشگاه صرف کردن.. یکی تو رو این ریختی ببینه شک نمی کنه که از کجا و چه جوری اومدی؟ قیافه کلافه ای به خودش گرفت و نالید:

  • ای بابا مگه قرار نیست با تو برم اون تو؟

با شک و تردید بهش خیره شدم.. می تونستم همراه خودم ببرمش.. به هر حال قبل از این پیش اومده بود که با یکی از دوست دخترام تو همچین جشنایی شرکت می کردم و کسی هم حق نداشت سوالی درباره اش از من بپرسه.. ولی مسئله اینجا بود که سارا یکی از مدعوین این جشن بود که اصلاً به صلاح نبود بفهمه ستاره همراه منه..

با اینکه هنوز تصمیم قطعی درباره تموم کردن رابطه ام با ستاره و کشیدن سارا به سمت خودم نگرفته بودم.. ولی بهتر بود که فعلاً جانب احتیاط و رعایت کنم تا وقتی که بتونم با خودم کنار بیام.

تو این یه هفته.. یعنی درست از وقتی که با سارا تو دفتر علی قرار داشتیم به طرز احمقانه ای با پیشنهاد علی جلو رفتم و با رابطه های هر شب یا یه شب در میونم خواستم حس و لذتی که از ستاره می گرفتم و رفته رفته کمرنگ کنم تا راحت تر به سمت سارا جلب بشم.. ولی تا الآن که این کار موفقیت آمیز نبوده .

دستی به صورتم کشیدم و به ناچار گفتم:

  • نه تو تنها می ری.. من بعد از تو میام تو.. حواست باشه با کسی حرف نمی زنی.. می ری یه گوشه وایمیستی تا بیام خب؟

انگار عصبانی شد از این حرفم که دستش رو دستگیره نشست و حین باز کردنش گفت:

  • دیگه به تو ربطی نداره من چه غلطی می کنم برو واسه عمه ات تعیین تکلیف کن..

مچ دستش و گرفتم و کشیدمش سمت خودم.. انتظار این حرکت و نداشت که کاملاً به سمتم خم شد و با چشمای گشاد شده زل زد بهم..

بدون اینکه دستش و ول کنم کارت دعوتی که توی داشبورد بود برداشتم و گرفتم سمتش..

  • رفتی تو.. احتمالاً یه نفر ازت کارت می خواد.. این و نشونش بده ..

  • تو چی پس؟ نیشخندی زدم و گفتم:

  • من و بدون کارتم راه می دن نگران نباش..

ماسکی که هنوز بلا استفاده مونده بود برداشتم و خودم براش بستم.. چشمای بدون آرایشش پوشونده شد ولی رنگ خوشرنگش کاملاً تو مرکز دید بود.. کاش می تونستم یه فکری هم برای اون بکنم.

نگاهم افتاد به سمت لباش.. انگار یه کم رژ بهشون زده بود.. بی اختیار دستم و بلند کردم و انگشت شستم و کشیدم رو لباش ..

عجیب تر از رفتار و حرکات من.. سکوت و بی تحرکی ستاره بود که هاج و واج داشت نگاهم می کرد و هیچی نمی گفت..

شاید بهتر بود اون رژ رو لبش بمونه.. حتی چند درجه پررنگ ترش.. ولی دست خودم نبود که تو آخرین حرکت رفت و برگشتی انگشت شستم فشار بیشتری به لبش آوردم.. جوری که نصف رژ از رو لباش پاک شد..

قبل از اینکه با رفتار بعدیم هم خودم هم ستاره بیشتر از این گیج بشیم عقب کشیدم و گفتم:

  • برو تو.. یادت نره چی بهت گفتم..

صدای باز شدن در و نشنیدم.. چرخیدم سمتش که دیدم اینبار اون تردید داره.. یکی دوبارم دهنش و باز کرد تا حرفی بزنه ولی پشیمون شد و بعد از فوت کردن نفسش پیاده شد ..انگار می ترسید و داشت با نگاهش ازم می خواست زودتر خودم و بهش برسونم تا احساس غریبی نکنه.. ولی غرورش نذاشت حرفای دلش و به زبون بیاره.

تا وقتی بره توی خونه نگاهش کردم و بعد به انگشت دستم خیره شدم.. رد رژش هنوز روش مونده بود.. بی اختیار انگشتم و به لبام چسبوندم و به خیال طعم لبای ستاره بوسیدمش ولی چند ثانیه بیشتر طول نکشید و سریع به خودم اومدم..

سری به دو طرف تکون دادم تا این افکار بی پایه و اساس از تو ذهنم پاک بشه.. انگار یادم رفته بود که من دیگه اون دامون هجده ساله نیستم که حتی بتونم با فکر و خیال یه نفر خوش باشم و ازش لذت ببرم ..

الآن دیگه همه چیز فرق کرده بود.. بوسیدن رد رژ یه دختر که رو انگشت خودم مونده بود چه لذتی می تونست داشته باشه؟

با فکر اینکه شاید ستاره جلوی در ورودی که صد در صد نگهبان داشت گیر بیفته سریع انگشتم و پاک کردم و پیاده شدم.. درسته نمی خواستم کسی بفهمه اون دختر با منه.. ولی این دلیل نمی شد که بذارم تو این مهمونی خطری تهدیدش کنه.. حتی اگه کوچیک و بی ارزش باشه.

تنها شانسی که امشب آورده بودم نبود علی بود.. چون اگه می اومد و می فهمید که من چیکار کردماونم درست جلوی چشمای سارا.. دیگه راحتم نمی ذاشت و با حرفا و نصیحت ها و سرزنش هاش کلافه ام می کرد.

در حیاط بزرگ خونه ویلایی رو باز کردم و رفتم تو.. حدسم درست بود.. ستاره هنوز تو نرفته بود و جلوی در داشت با نگهبان صحبت می کرد.. خدا خدا می کردم فقط شنونده باشه و با اون طرز حرف زدنش دست خودش و پیش نگهبانه رو نکنه تا بفهمه این دختر هیچ جایی تو این مهمونی نداره..

نزدیکشون که رسیدم صدای ستاره به گوشم خورد که برعکس لحن همیشگیش با ملایمت بیشتری داشت حرف می زد..

  • من که کارت دعوتم و دادم.. دیگه دردت.. یعنی.. دیگه مشکل چیه؟

  • خب خانوم محترم.. من از کجا بدونم؟ شاید شما این کارت و از تو خیابون پیدا کرده باشی.. من باید بفهمم شما از طرف کی دعوت شدید؟

چشمام و محکم بستم و قدم هام تند تر کردم.. انقدر ذهنم درگیر درست یا غلط بودن این تصمیم شده بود که یادم رفت چند تا اسم درست و حسابی که مربوط به میزبان های این مهمونی بود بهش بدم تا کسی بهش شک نکنه و راهش بدن.

ستاره نیم نگاهی به من انداخت و برای جواب دادن یه کم دست دست کرد تا اینکه بهشون رسیدم و با صدای بلندی گفتم:

  • سلام..

نگهبان به سمت من برگشت و تو تاریکی حیاط خیلی سریع چهره ام و تشخیص داد و با روی باز شده اومد طرفم و دستش و دراز کرد..

  • سلام جناب پیران.. ارادتمندم.. احوال شما.. خوب هستید؟

باهاش دست دادم و تشکر کردم.. معمولاً از این کارا نمی کردم ولی اون لحظه برای رد کردن ستاره نیاز بود.. با چشمای ریز شده به چهره نگهبان که یه پسر جوون بود خیره شدم و برای باز کردن سر بحث گفتم:

  • تو همون نیستی که سری پیش ازم می خواستی به آقای سخاوت معرفیت کنم برای بازیگری؟ لبخندی پر هیجانی زد و گفت:

  • چرا چرا.. اتفاقاً خودشم.. یعنی.. می شه منو ببرید تو این کار؟

به زور جلوی خنده ام و گرفتم.. چون نه همچین آدمی سر راه من سبز شده بود و نه سخاوت نامی وجود داشت که من بتونم کسی و بهش معرفی کنم .

  • آره.. چرا که نه؟ منتها باید استعدادش و داشته باشی..

 پسره که شروع کرد به تعریف کردن مهارت هایی که به خیال خودش لازمه بازیگری بود و همه اش قلنبه تو وجودش جمع شده بود نگاهی به ستاره که هنوز جلوی در خیره به ما وایستاده بود انداختم و با حرکت نامحسوس دستم جوری که پسره متوجه نشه بهش فهموندم که بره تو ..

خوشبختانه سریع گرفت و بی سر و صدا رفت ولی حالا نگرانی و استرس بدی به دلم چنگ می زد و وادارم می کرد زودتر از شر این پسره خلاص شم و برم تو.. تا ستاره رو وسط این جماعتی که نصف بیشترشون برای پیدا کردن شریک های جنسی ناب و جدید اومده بودن تنها نذارم.

 ×××××

رد شدن از سد اون نگهبان سرتق انگار سخت ترین مرحله این مسابقه بود که بالاخره تموم شد هرچندبه کمک دامون از پسش بر اومدم.. چون اینجا.. وسط این خونه ای که سگ صاحابش و نمی شناخت ..

انگار دیگه کسی کاری به کار من و اینکه کی بودم و چیکاره بودم نداشت.

خیره به جماعتی که وسط اون همه سر و صدا و شلوغی اینور و اونور می رفتن چند قدم برداشتم که کسی از پشت صدام زد:

  • خانوم؟

انگار زیادی خوش بین بودم! بازم گیر افتادم که ..

چرخیدم سمتش که دیدم یه پسر دیگه تو همون سن و ساله.. با استرس بهش خیره شدم که کاملاً محترمانه و مودبانه گفت:

  • می تونم لباساتون و داشته باشم؟ گیج و منگ بهش خیره شدم و گفتم:

  • داشته باشی که چیکارشون کنی؟ اونم با حرفم گیج شد و گفت:

  • کاری نمی کنم.. برای راحتی خودتون می گم بدید ببرم آویزونشون کنم.

تازه دوزاریم افتاد و فهمیدم هنوز شال و مانتوم و در نیاورده بودم.. با اینکه معذب بودم جلوی چشم این همه آدم تو اون لباسی که دامون بهم داده بود و تا حالا مشابهش و نپوشیده بودم دیده بشم ولی به ناچار شال و مانتوم و دادم دستش که با تعظیم کوتاهی رفت سمت یکی از اتاقا..

نفسم و فوت کردم و موهام و که به فرمان دامون ساده پشت سرم بسته بودم مرتب کردم.. طوری که زیاد جلب توجه نکنم راه افتادم سمت یه گوشه خلوت که کمتر تو معرض دید باشه ..

این ماسکی که دامون رو صورتم چسبونده بود بدجوری داشت رو اعصابم رژه می رفت ولی وقتی دیدمچند تا از دخترا و حتی پسرای جمع هم از این ماسکا.. البته از نوع پر زرق و برق ترش و زدن و دارن کلی باهاش فخر فروشی می کنن خیالم راحت تر شد و با اعتماد به نفس بیشتری راه رفتم..

کنار پنجره سالن با تکیه به دیوار وایستادم.. دلم عجیب سیگار می خواست ولی بدبختانه بسته سیگارم و تو خونه جا گذاشته بودم ..

نگاهم بی اختیار تو جمعیت به سمت خانوما خیره شد تا ببینم اگه کسی سیگار داره برم یه دونه ازش بگیرم که تو همین چرخ نگاهم با دیدن یکی دو تا چهره آشنا عین مجسمه سر جام خشک شدم.

شاید هفت سال از همه عالم و آدم رونده شده بودم و دیگه نقشی تو جامعه نداشتم.. ولی دیگه فراموشی نگرفته بودم و این بازیگرایی که اون زمان حسابی اسم در کرده بودن و خیلی خوب می شناختم ..

نگاهم که با دقت بیشتری به جمعیت خیره شد یکی یکی چهره هایی که بعضیاشون کمتر و بعضیا بیشتر تو ذهنم بود به چشمم اومدن.

همشون به قول دامون یه پا سلبریتی بودن ..از هر قشری.. بازیگر.. فوتبالیست.. خواننده.. مجری.. یه سریاشونم به نظرم معروف نبودن.. ولی حداقل یکی دوبار تو تلویزیون دیده بودمشون.

ولی چیزی که داشت من و لحظه به لحظه بهت زده تر می کرد رفتار های عجیب و غریبشون بود که صد و هشتاد درجه فرق می کرد با چیزی که ازشون تو برنامه های تلویزیونی به خورد مردم می دادن .انقدری که یه لحظه حس کردم همه اشون بازیگرای یه فیلمن و دامون من و آورده سر صحنه فیلمبرداری..

ولی اینا همه اش توهم و خیال بود.. واقعیت همین تصاویر چندشی بود که جلوی چشمم داشت به طور زنده پخش می شد. انقدری چندش و منزجر کننده که دیگه نتونستم ببینم و روم و گرفتم تا نگاهم به هیچکدومشون نیفته که همون موقع در ورودی باز شد و دامون اومد تو..

بعد از این شوک غیر قابل باوری که با دیدن این افراد بهم وارد شد.. حالا با دیدن دامون آرامشی عمیقتو دلم نشست.. انگار نه انگار همین دو سه ساعت پیش داشتم پیش خودم از این آدم گله می کردم که چرا تو این یه هفته منو به حال خودم نذاشته و مدام اسباب آزار و اذیتم و فراهم کرده..

شاید دامونم یکی از همین آدما و سلبریتی ها بود.. ولی اگه بر فرض محال یه زمانی شمس الدینی ازم می خواست از بین همه آدمای معروفی که اینجا هستن.. خودم یکی و انتخاب کنم تا برای یه مدت باهاش وقت بگذرونم.. بدون شک دامون و انتخاب می کردم. شاید.. شاید چون تو تمام این یک ماه ..

نگاهش به کثیفی نگاه هایی که تو این چند دقیقه دیدم نبوده.

هنوز قاطی جمعیت نشده بود و همون جلوی در وایستاده بود و داشت نگاهش و تو سالن می چرخوند ..

شک نداشتم که داره دنبال من می گرده و این خودش یه دلیل دیگه برای آروم شدن اضطراب عجیب و غریب وجودم بود.. می خواستم با یه حرکت نگاهش و به سمت خودم بکشونم که بالاخره منو دید و از همون فاصله حس کردم که اونم یه کم آروم گرفت و اخماش باز شد.. نمی دونم.. شایدم من دوست داشتم اینجوری حس کنم!

با اینکه می دونستم قرار نیست تو این جمع به عنوان همراه دامون معرفی بشم ولی خدا خدا می کردم بیاد سمتم که بازم خدا صدام و نشنید و به جای اینکه دامون بیاد طرف من.. یه دختری که اصلااصلاً نفهمیدم از کجا پیداش شد عین یه آهنربا چسبید به دامون و صدای پر از ذوق و جیغ جیغوش از همون فاصله به گوشم رسید..

چشمام گشاد شد و دستام مشت.. شاید بیشتر از دامون و اون دختره خوش تیپ و خوش بر و رو.. از دست خودم عصبانی بودم که داشتم با دیدن این صحنه حرص می خوردم ..

آخه منی که تا چند ماه پیش حتی تو باورمم نمی گنجید یه بار یه بازیگر معروف و از نزدیک ببینم ..

حالا چرا باید از دیدنش کنار یه دختر دیگه حرصی و کلافه بشم؟

اگرم کلافگی و عصبانیتی بود.. قطعاً و مطمئنًاً به نقشه ای که از سر بدبختی توش گیر افتاده بودم ربطداشت نه چیز دیگه.. تو اون نقشه من باید توجه و اعتماد دامون و به سمت خودم جلب می کردم ..

پس کس دیگه ای.. به خصوص از جنس مونث.. این وسط جایی نداشت.

با همه اینا کاری از دستم بر نمیومد و نگاهم و از اون دختره که تو کمترین فاصله ممکن به دامون وایستاده بود و با نیش باز داشت باهاش حرف می زد گرفتم و سرم و چرخوندم..

با دیدن یه مردی که پشت به من وایستاده بود و یه سیگار داشت لای انگشتاش دود می شد بدون فکر و اهمیت به چیزی رفتم سمتش و بعد از صاف کردن گلوم گفتم:

  • ببخشید.. یه سیگار به من می دید؟

گفتم و دوباره نگاهم و به جایی که دامون وایستاده بود دوختم.. انگار متوجه اومدنم به این سمت نشده بود که با اخمای درهم داشت دنبالم می گشت..

  • بفرمایید..

با قرار گرفتن سیگار روشنی جلوی صورتم نگاهم و از دامون گرفتم و با یه تشکر زیر لب خواستم برگشتم سر جام که صدای آشنای اون یارو که ازش سیگار گرفته بودم دوباره به گوشم خورد..

  • یه کم زود نیست از این سن سیگار بکشی؟

یه صدایی بهم می گفت برنگرد و مستقیم به راهت ادامه بده.. ولی وسوسه و کنجکاوی شناختن صاحب اون صدا بهم غلبه کرد و چرخیدم سمتش.. ولی چرخیدن همانا و میخکوب شدن پاهام به زمین همان..

برعکس بقیه آدمای معروف این مهمونی که اسماشون و یکی در میون حفظ بودم.. برعکس دامونی که اصلاً نمی شناختمش و نمی دونستم بازیگره.. این آدمی که الآن رو به روم وایستاده بود و داشت سر تا پام و اسکن می کرد انقدری آشنا بود که علاوه بر اسم خودش.. می تونستم اسم چند تا از بهترینفیلمایی که توش بازی کرده بود هم به زبون بیارم ..

احسان شاهد.. بازیگری که شاید حتی می تونستم بگم.. جزو افراد مورد علاقه خودم بود و کاراش و تا جایی که می تونستم دنبال می کردم.. الآن تو یه قدمیم وایستاده بود و بهم سیگار داده بود..

تو یه لحظه دو تا شوک باور نکردنی که هیچ وقت فکرشم نمی کردم اتفاق افتاده بود و من نمی دونستم چه جوری باید باهاش کنار بیام.. اولیش دیدن بازیگر محبوب سال های دور زندگیم بود و دومیش این نگاه خریدارانه اش به هیکلم و بوی مشروبی که تو این فاصله به راحتی قابل تشخیص بود..

یادمه اون موقع ها که با دوستای مدرسه ام درباره بازیگرای مورد علاقه امون حرف می زدیم.. دلیل برتری احسان شاهد از نظر من.. پاک و سالم و به اصطلاح بچه مثبت بودنش نسبت به بقیه همکاراش بود و حالا.. همه باورام تو چند ثانیه مثل همین سیگار توی دستم دود شد و رفت هوا..

  • تا حالا ندیدمت.. اولین باره تو این جشنا شرکت می کنی؟

به خودم اومدم و نگاه خیره و بهت زده ام و گرفتم.. باید حواسم و جمع می کرد.. گندی بودم که خودم با نزدیک شدن به این آدم زده بودم و حالا خودمم باید جمعش می کردم..

پکی به سیگار توی دستم زدم و با لحنی که سعی می کردم خونسرد باشه گفتم:

  • معلومه که نه.. چرا خیال کردید اولین بارمه؟

  • آخه انگار از دیدن من تعجب کردی ..

داشتم دنبال جواب می گشتم که چند قدم بهم نزدیک شد و با دقت بیشتری بهم خیره شد.. جوری که یه لحظه شک کردم اون ماسک هنوز رو صورتم هست یا نه..

  • ببینم.. تو خواهرزاده منوچهر کامرانی نیستی که قراره تو فیلمش نقش مقابل منو بازی کنه؟

  • پووووف.. نه عمو اشتب گرفتی.. زدی به جاده خاکی.. این وصله ها به امثال ما نمی چسبه.. من غلطبکنم بخوام با این جماعت…

با بالا رفتن ابروهاش و گشاد شدن چشماش زبون به دهن گرفتم و تازه فهمیدم چه غلطی کردم و چه چرت و پرت هایی از دهنم بیرون ریختم.. با دیدنش به کل یادم رفته بود واسه چند ساعتم که شده حواسم و رو حرف زدنم جمع کنم تا همه گول این ظاهری که دامون برام درست کرده رو بخورن.

انقدر خودم و بیچاره و ناتوان دیدم که کم مونده بزنم زیر گریه تا اینکه خودش گفت:

  • آهان.. فهمیدم.. کارآموزی و قراره نقش دخترای مثلاً لات و داش مشتی رو بازی کنی آره؟ نفسم و نامحسوس بیرون دادم و گفتم:

  • بله..

لبخند کجی رو صورتش نشست و نیمچه فاصله باقی مونده بینمون و پر کرد.. دستش و بلند کرد و همونطور که مسیر دستش و دنبال می کردم صداش و شنیدم:

  • پس تازه واردی.. زود نیست از الآن پات به این جاها باز بشه؟

دستش که داشت به آرومی بالا می اومد بالاخره نزدیک صورتم متوقف شد و قبل از اینکه انگشتاش به صورتم برخوردی داشته باشه خودم و کشیدم عقب..

اهمیتی نداد و جلوتر اومد..

  • لابد مثل بقیه ازت برای شروع کار و دادن نقش پول خواستن و چون نداشتی پیشنهاد دادن از این طریق وارد شی آره؟

نمی فهمیدم چی داره می گه.. یا اون داشت توهم می زد و تحت تاثیر زهرماری که خورده بود قرار داشت.. یا من زیادی از مرحله پرت بودم و همچین حرفایی درباره این حرفه تو باورم نمی گنجید.. نگاهش یه بار دیگه از سر تا پام رد شد و رو چشمام ثابت موند..

  • به نظر من که حیفی واسه این کثافت کاریا.. من اون پولی که ازت خواستن و می دم.. به شرطی که باهام….

  • احسان؟؟ تو اینجا چیکار می کنی؟

با شنیدن صدای دامون از پشت سرم ضربان قلبم تند شد و کف دستام عرق سرد نشست.. نمی دونم چرا خودم و اون وسط خطاکار می دیدم و حس می کردم برای هم صحبتی با این آدم بی شرم و عوضی باید بعداً بهش جواب پس بدم.. به هر حال.. هر چی باشه یه صیغه محرمیت بینمون خونده شده بود و من برعکس دامون خودم و موظف می دونستم که بهش پایبند باشم.

انقدر از دیدن احسان شاهد شوکه بودم که اصلاً یادم رفته بود دامونم اینجاست و داره نگاهم می کنه ..

هرچند که اهمیتی هم نداشت.. داشت؟

دامونی که خودش خیلی راحت با بقیه دخترا لاس می زنه و من و تک و تنها وسط این آدما ول می کنه نباید براش مهم باشه که من با کی حرف می زنم..

نگاه شاهد به پشت سرم خیره شد و درست مثل دامون شادی و هیجانی ساختگی به نگاه و صداش داد و گفت:

  • به.. احوال آقا دامون؟ پارسال دوست امسال آشنا!

دامون بدون اهمیت و نیم نگاهی به من.. از کنارم رد شد و با شاهد دست داد ولی من مصرانه بهش زل زده بودم تا با نگاهش بهم بفهمونه تکلیف من تو این آشفته بازار چیه!

وقتی دیدم توجهی به نگاه خیره من نشون نداد و یه سره داشت حرف می زد روم و گرفتم برم که صدای شاهد بلند شد:

  • کجا عزیزم؟

چشمام و محکم بستم و دستام و مشت کردم ..

« ای تف تو روی هرچی آدم حرومزاده هرزه اس.. به خصوص اگه از نوع سلبریتیش باشه.. آخه تخم سگ دو زاری.. من تو چهارتا جمله چه صنمی با تو پیدا کردم که شدم عزیزت؟ »

به سمتشون که برگشتم.. نگاهم از صورت سرخ شده دامون رد شد و منتظر به شاهد چشم دوختم تا ببینم حرف حسابش چیه که گفت:

  • دامون پیران و که می شناسی؟ پوزخند نامحسوسی زدم و گفتم:

  • بله.. مگه می شه کسی ایشون و نشناسه؟ خندید و رو به دامون ادامه داد:

  • این خانوم خوش سر زبون و لوند از همکارای تازه واردمونه.. دیگه خودت که می دونی الآن این نقش اولا خیلیاشون چه جوری وارد این کار می شن..

تن صداش و پایین تر آورد و با سرخوشی و وقاحت تمام گفت:

  • گفتم تا حیف و میل نشده دست به کار شم.. واسه همین با هم قرار گذاشتیم که…

فقط یه لحظه چشمای خون افتاده دامون از نظرم رد شد و قبل از اینکه این آدم فرصت طلب حرفش و کامل کنه بدون اهمیت به چیزی توپیدم:

  • چی داری واسه خودت قرقره می کنی؟ الآن به خیالت داری اسیدی حال می دی که منو می چسبونی به خودت؟ والا تا جایی که یادم میاد ما نه قولی گذاشتیم نه قراری ..

با نیم نگاهی به دامون ادامه دادم:

  • من به اندازه کافی از امثال شما سلبریتی ها کشیدم.. دیگه بیشتر از این باهاتون دمخور شم از کوپنم رد می شم و رودل می کنم ..پس چایی نخورده پسرخاله نشو..

چپ چپی به قیافه مات و مبهوت مونده اش زدم و خودم و تا حد امکان ازشون دور کردم.. تمام وجودم داشت از خشم می لرزید.. دامون چرا منو آورده بود وسط این جمعیت بی صفت تخم حروم؟ هدفش چی بود؟ ثابت کردن برتری خودش؟ یا از بین بردن غرور و شخصیت من؟

انقدر راحت بود؟ له کردن یه دختر زیر پاهاشون انقدر کار ساده ای بود که به راحتی از پسش برمیومدن و درباره اش عین یه کار عادی و معمولی با همدیگه حرف می زدن؟ کاش زودتر از این خراب شده می رفتم قبل از اینکه تصوراتم از این آدما بیشتر از این نابود بشه  ..

می دونستم تو هر شغلی.. تو هر صنفی.. تو هر شهر و کشوری.. هم آدم خوب پیدا می شه و هم آدم بد.. هم آدم ساده هم آدم فرصت طلب ..

ولی خب.. تو این بیست و پنج سال عمری که از خدا گرفته بود.. بارها بهم ثابت شده بود اکثر آدمایی که به یه نون و نوا و جایگاه اجتماعی می رسن جوری خودشون و گم می کنن و شخصیت پلیدشون و به معرض نمایش می ذارن که انگار بقیه آدما حکم اسباب لذت و تفریحشون و دارن .

درست مثل حسی که الآن تو وجود من بود.. ملعبه شدن تو دست آدمی که یه زمانی به دخترایی که می تونستن نزدیکش باشن غبطه می خوردم و حالا دلم می خواست نصف عمرم و بدم ولی هیچ وقت با این آدم بی صفت دمخور نشم..

سیگاری که بدون پک زدن تو دستام سوخته بود و به فیتیله اش رسیده بود و از پنجره انداختم بیرون و سعی کردم با دو سه تا دم عمیق این حال مزخرفی که تو این خونه و مهمونی پر از کثافت کاری بهم دست داده بود و از بین ببرم ولی زیاد موفق نبودم..

دلم می خواست زودتر از اون خراب شده بزنم بیرون.. ولی تنهایی که نمی تونستم برم.. این وقت شب آویزون کی می شدم تا من و برسونه خونه؟ باید دامون و راضی می کردم که برم گردونه.. بسه هرچقدر با دنیای سلبریتی ها آشنا شدم.. همین دیده ها و شنیده هام تو این یک ساعت بهم فهموند چه خبره و دنیا دست کیه ..

حالا دیگه می تونستم حرفی که تو خونه به دامون زدم و پس بگیرم.. چون دیگه به این باور رسیدم رذل تر از دامونم هست و به قول دامون باید خدا رو شکر می کردم که از بین همه این آدما.. گیر این موجود وحشی شدیداً رو اعصاب افتادم..

با یاد نگاه به خون نشسته اش یه لحظه ترسیدم نکنه از حرص اون یارو منو اینجا ول کنه و بره.. واسه همین با نگرانی چشم چرخوندم تا پیداش کنم که دوباره چشمم خورد به شاهد.. ولی اینبار دیدم داره حین صحبت کردن با تلفن با دوتا همراهش از در ورودی بیرون می ره و من خدا رو شکر کردم که کاری براش پیش اومد و من دیگه مجبور نبود ریختش و تحمل کنم و جواب اون حرفی که جلوی دامون بارش کردم و پس بدم.

نگاهم و باز برای پیدا کردن دامون چرخوندم که دیدمش.. با اخمای درهم و فکی منقبض شده کنار همون دختره وایستاده بود.. حاضر بودم شرط ببندم حتی یکی از حرفاشم نمی شنید و نمی فهمید چون فکرش جای دیگه بود..

می خواستم از همونجا با یه اشاره ای چیزی بهش بفهمونم من و هرچه زودتر از این خونه فساد ببره بیرون ولی همون موقع مستخدم با یه سینی پر از نوشیدنی رفت سمتشون و تعارف کرد ..

انگار محتویاتش مشروب بود چون دیدم دامون یه کم نگاه کرد و بعد گفت نمی خورم.. ولی اون دختره موذی که کنارش وایستاده بود و هنوز نمی دونستم کیه و چه صنمی باهاش داره که از جاش تکون نمی خوره خودش یه لیوانم برای دامون برداشت و داد دستش..

خون به صورتم هجوم آورد.. من ستاره نبودم اگه می ذاشتم دامون یه قطره از اون زهرماری و بخوره ..

رانندگی کردنش تو اون وضعیت و احتمال به کشتن دادنمون به درک.. محال بود بذارم مست کنه تا بعد که رسیدیم خونه آتیشش دامن منو بگیره و بیفته به جونم!

ولی آخه مگه چه کاری از دست من تو این خراب شده برمی اومد اونم وقتی جلوی چشم بقیه قرار نبود از هیچ طریقی به دامون وصل شم..

وقتی دیدم دامون تردید داره برای خوردن اون مشروب و از طرفی اون دختره داره انگولکش می کنه که حتما به خوردش بده دیگه معطل نکردم و راه افتادم سمتشون.

ایده خاصی تو سرم نبود ولی باید هرطور شده هم اون دختره سگ پیله مزاحم و دک می کردم.. هم نمی ذاشتم دامون لب به محتویات اون لیوان بزنه.

نزدیکشون که شدم نگاه دامون بهم افتاد و تعجب و خشم تو چشماش نشست.. ولی من اهمیت ندادم و قبل از اینکه دختره مسیر نگاهش و دنبال کنه و به من برسه.. کاملاً ناشیانه پام و پیچوندم و وانمود کردم که دارم میفتم و برای جلوگیری از افتادنم خودم و انداختم رو همون دست دامون که باهاش لیوان مشروب و نگه داشته بود..

دامون بدبخت نفهمید باید منو نگه داره که پخش زمین نشم یا حواسش باشه مشروب رو لباس دختره نریزه.. که انگار گزینه اول براش اولویت داشت چون صدای جیغ و ناله پر از ناراحتی دختره بلند شد و من بعد از اینکه مثلاً تعادلم و حفظ کردم سرم و بلند کردم که دیدم هم لیوان دامون و هم لیوان خودش خالی شده و قسمت جلوی لباس شیری رنگش کاملا خیس و کثیفه ..

با دهن باز مونده داشت با حیرت و ناباوری به اون لکه ای که لباس گرون قیمت و خوشگلش و داغون کرده بود نگاه می کرد.

به زور خودم و کنترل کردم که نزنم زیر خنده و قیافه ناراحتی به خودم گرفتم..

– ای وای.. تقصیر من شد.. ببخش عزیزم! نیست کف زمین یه کم سره.. یهو اومدم تو باقالیا!

دستم و گرفتم جلوی دهنم و به صورت نمایشی خندیدم که مثلا ًً جو و از اون حالت سنگین دربیارم.. ولی فایده ای نداشت.. دختره که هنوز هاج و واج مونده بود و بعید نبود یهو بزنه زیر گریه .. دامونم که… ترجیح می دادم اصلاً بهش نگاهم نکنم.. چون نگاه خیره اش و بدجوری رو خودم حس می کردم و صدای نفس های بلند و عصبانیش نشون می داد که اوضاع قمر در عقربه!

با شلوغ شدن دور و برمون و پیدا شدن یکی دو نفر برای دلداری دادن به اون دختره که انگار یکی از اعضای بدنش قطع شده بود.. سریع فلنگ و بستم و راه افتادم سمت همون اتاقه که اون یارو لباسام و برد آویزون کنه.. دیگه برام مهم نبود که حتمًاً با دامون برگردم.. الآن فقط می خواستم در برم.. اول از همه هم از دست خود دامون.

پام و که تو اتاق گذاشتم با دیدن حجم عظیمی از لباسایی که رو رگال های جدا جدا آویزون شده بود ماتم برد.. حالا من چه جوری از بین اینهمه شال و مانتو و بارونی لباس خودم و تشخیص می دادم؟ خود یارو هم نبود که ازش کمک بخوام.. ولی چاره ای نبود ..

از یه طرف شروع کردم به گشتن و تند تند لباسا رو اینور و اونور می کردم که با صدای بلند کوبیده شدن در تو جام پریدم و هراسون برگشتم عقب..

دامون بود که اومده بود تو اتاق و من بیخودی خوش خیال بودم که فکر می کردم فعلاً از کنار اون دختره تکون نمی خوره.. چشماش دو کاسه خون بود و هرچقدر می خواستم خودم و عادی نشون بدم ترسی که با دیدنش به دلم افتاد نمی ذاشت.

  • خوش می گذره؟

خواستم حرفی بزنم تا بیخودی تو خیالاتش خودش و طلبکار ندونه و منو بدهکار که نگاهم به دستش افتاد.. کلید پشت در پیچوند و قفلش کرد..

اون یه ذره امیدی که تو دلم بود و می گفت دامون اینجا کاری بهت نداره و اگرم بخواد حرکتی ازش سر بزنه می ذارتش برای خونه.. با این کارش از بین رفت..

آب دهنم و قورت دادم و با وحشت بهش زل زدم که اومد جلو..

  • هر گهی که دلت می خواد می خوری.. به خیالت آبم از آب تکون نمی خوره نه؟

عصبی شدم.. چرا فقط کارای من و می دید؟ چرا نمی فهمید کارای من ممکنه در جواب کارای خودش باشه که بدجوری رو اعصابم رژه می ره..

با عصبانیتی که از لحن خونسردش داشتم توپیدم:

  • از تو یاد گرفتم! وقتی دست من و می گیری و میاری وسط این بز باغ که سگ صاحابش و نمی شناسه.. بعد خودتم می ری ور دل اون دختره سوسول تیتیش وای میستی به لاس خشکه زدن باید انتظار هر کاری و داشته باشی. من از قماش تو آجر و بی رگ نیستم که وایستم و تماشا کنم خر فرض شدنمو ..

چشماش گشاد شد و به ثانیه نکشید که به سمتم حمله کرد.. ماسک و با خشونت از رو صورتم برداشت و پرتش کرد رو زمین.. دو طرف صورتم و با یه دست محکم نگه داشت و غرید:

  • یعنی الآن انقدر خودت و شجاع می دونی که اینجوری چاک دهنت و باز می کنی آره؟ می خوای نشونت بدم بی رگ کیه؟ آدمای اون بیرون و ندیدی؟ می خوای بشم یکی مثل همونا و به هیچ چیز جز خودم فکر نکنم؟

حجم زیادی از اون احساس شجاعتی که دامون و اینجوری سوزونده بود از وجودم پر کشید و حالا مات و مبهوت داشتم به قیافه اش و رگای بیرون زده صورتش نگاه می کردم ..

چش شد یهو؟ اصلا من به درک.. آبروی خودش وسط این جماعتی که همه یه آدم جنتلمن و باشخصیت می دوننش مهم نیست که اینجوری داره دیوونه بازی در میاره؟ دستش که رفت سمت زیپ لباسم خودم و کشیدم عقب..

  • چه مرگتــــــــــــه؟

  • درش بیار..

خشکم زد.. هیچ درکی از منظور و هدفش نداشتم و کاملاً بی اختیار زمزمه کردم:

  • اینجــــا؟!!!!

دستش رو کمربندش نشست و نگاه حیرت زده منم به دنبالش کشیده شد..

  • آره.. همینجا تا حد مرگ عصبیم کردی همینجا هم باید آتیشم و خاموش کنی دختره عوضی.. زود بـــــــاش درش بیار!

هیچ حرکتی نکردم.. حتی نتونستم نسبت به حرفا و چرت و پرتایی که بارم می کرد واکنش نشون بدم.. دامونی که رو به روم بود هیچ شباهتی به کسی که تو این یک ماهه شناخته بودم نداشت ..

همین چند دقیقه پیش بود که داشتم پیش خودم برتریش و نسبت به بقیه همکاراش تایید می کردم ..

ولی حالا می فهمیدم که اشتباه کردم.. دامونم یکیه لنگه همون احسان شاهد..

مکثم که طولانی شد ..دو طرف صورتم و نگه داشت و لبم و به دندون گرفت.. خواستم جیغ بزنم و کمک بخوام که با لباش خفه ام کرد.. حرکتش هیچ شباهتی به بوسه نداشت و بیشتر یه جور خالی کردن حرص و غضبش سر منی بود که هنوز نمی دونستم چه گناهی مرتکب شدم که مجازاتش این باشه..

سرش و کشید عقب.. اشکی که در اثر سوزش لبم تو چشمام جمع شده بود و دید و گفت:

  • چیه؟ خوشت نمیاد؟ میخوای بگم اون لاشی تخم حروم بیاد که باهاش قرار گذاشتی؟

پس دردش این بود؟ اون چند تا جمله ای که شاهد بلغور کرده بود انقدر براش گرون تموم شده بود؟ من که همونجا جوابش و دادم و جلوی خودش حالیش کردم زر بیخود نزنه پس چرا باز داشت فکر و خیال می کرد؟

یه قدم که ازم فاصله گرفت.. فکر کردم دیگه بیخیال شده و حرصش خوابید.. ولی انگار هنوز اول کار بود که کمربندش و کامل از تنش درآورد و دکمه شلوارش و باز کرد..

آب دهنم و قورت دادم و زل زدم به صورتش.. تا حالا دامون و انقدر بی رحم ندیده بودم.. اونم به خاطر چهارتا جمله ای که با اون یارو حرف زدم و لیوان مشروبی که رو لباس اون دختره خالی کردم.

می دونستم باید دهنم و باز کنم و حداقل بگم پریودم که بیخودی فکرای مزخرفش و تو سرش پر و بال نده ولی زبونم بند اومده بود انگار و این واسه خودمم عجیب بود..

  • امشب نفست و میبرم دختره هرزه! باید بفهمی تا وقتی صیغه منی حق نداری حتی به صورت یکی دیگه نگاه کنی.. خودت و آماده کن واسه بدترین شب زندگیت..

با چشمای خیس زل زدم بهش که داد کشید:

  • زانو بزن جلوم!

هیچ کنترلی نداشتم رو باز شدن ذره ذره دهنم و گشاد شدن چشمام که از شدت بهت و ترس و حیرتم بود.. انقدری از خودم مطمئن بودم که بدونم حتی اگه سرمم بره همچین کاری نمی کنم و شده با بردن آبروی دامون و بهم خوردن نقشه ای که درگیرش بودم خودم و از این مخمصه خلاص می کردم ..

ولی هضم و درک همچین رفتاری از این آدم واقعاً برام سخت بود.. یعنی دامون واقعی این بود یا اونی که تو این مدت شناخته بودم و یه کم.. فقط یه کم دلم باهاش نرم شده بود؟

هنوز قدرتی برای به زبون آوردن حرفی در جواب این کاراش پیدا نکرده بودم که یهو صدای شلیکخنده دامون به هوا بلند شد و من همونجا به این واقعیت پی بردم که این آدم یه روانی به تمام معناس..

چند قدم عقب عقب رفت و با همون خنده ای که انگار قصد تموم شدن نداشت دولا شد و کمربندشو از روی زمین برداشت..

  • ای خدا.. قیافه اشو بین..

اینو گفت و دوباره زد زیر خنده.. کمربند و از بندای شلوارش رد کرد و نزدیکم شد.. ضربه آرومی به شونه ام زد و با همون خنده ادامه داد:

  • دیگه ادای پسر شجاع رو واسه من در نیاریا کوچولو ..هنر ما بازیگرا اینه که هر جور دلمون بخواد رفتار می کنیم و همه باورمون می کنن.. درست مثل الآن تو.. پس اگه نمی خوای باز زهره ترک بشی مراقب رفتارت باش.. دفعه بعد ممکنه عملی بشه!

چشمکی زد که شاید از نظر هرکسی جذاب باشه ولی اون لحظه فقط باعث حرص خوردن بیشتر من شد.. انقدری که وقتی پشتش و بهم کرد تا بره سمت در با دو تا قدم بلند خودم و بهش رسوندم و از پشت با همه زورم هلش دادم که به جلو پرت شد ولی خودش و کنترل کرد که نیفته..

  • حرفم هنوز همونیه که تو خونه زدم.. از تو رذل تر وجود نداره.. والسلام!

دامون سری به دو طرف برام تکون داد و با اشاره به ماسکی که رو زمین افتاده بود گفت:

  • ماسکت و بزن.. لباساتم بپوش برو پایین کنار ماشین وایستا تا بیام.. با این گندی که بالا آوردی دیگه نمی شه اینجا موند ..

انگشت اشاره اش و بلند کرد و با تهدید ادامه داد:

  • رذل بودن واقعیمم وقتی رفتیم خونه نشونت می دم..

با اینکه خیالم یه کم راحت شده بود از اینکه همه این اداها و رفتارش نمایش بوده و برام تئاتر راه انداخته بود.. ولی این ضربان تند قلبم که هنوز آروم نشده بود و این تهدیدای پوچ و تو خالی دامون که هنوز ادامه داشت بدجوری عصبیم می کرد..

واسه همین زبونم و بین دو تا لبام گذاشتم و یه شیشکی مشتی برای حرفش بستم که دیدم چشماش پر از خنده شد ولی با تاسف گفت:

  • خیلی بیشعوری!

 ×××××

بعد از رفتن ستاره برای اینکه این وقت شب تو کوچه زیاد معطلش نکنم و زود خودم و بهش برسونم با قدم های بلند راه افتادم سمت آشپزخونه که سارا و چند نفر دیگه وایستاده بودن تا یه فکری واسه لباسش بکنن و برای خودشیرینی هم که شده یه پیشنهاد مسخره بهش بدن..

نمی دونستم حسم نسبت به این کار ستاره دقیقاً چی بود.. ولی هرچی که بود عصبانی و ناراحت نبودم ..

چون خودمم دیگه کلافه شده بودم از نخ دادن های متوالی سارا و حرفا و ابراز علاقه های پنهونی که هیچ جواب درست و درمونی براش نداشتم ..

شاید ستاره خودش نفهمید و یه جورایی حرصش و خالی کرد.. ولی با این کار ناخواسته در حقم لطف کرد و من ممنونش بودم.. البته هنوز دمخور شدنش با احسان شاهد و سیگاری که داشت با ژست مخصوص به خودش جلوش می کشید و اون نگاه های خیره وکثیف شاهد از یادم نرفته بود..

سارا که منو دید با ناراحتی و لحن لوسی گفت:

  • دامون.. دیدی لباسم چی شد.. ببخشید عزیزم.. نتونستم همراه شیک و تمیزی برات باشم!

رفتار و حرف های سارا دیگه داشت از حد می گذشت.. اونم وقتی من اصلاً یادم نمیاد که حرف امیدوارکننده ای بهش گفته باشم و واسه خودش بریده و دوخته بود .

مثل الآن که تو خیالش همچین مسئله ای برای من مهم بود. ولی همه فکر من اون لحظه پیش ستارهای بود که پایین تو کوچه تنها مونده بود..

قیافه متاسفی به خودم گرفتم و گفتم:

  • اشکال نداره.. پیش میاد.. منم دیگه باید برم. ماشین که داری؟ وا رفته نگاهم کرد و گفت:

  • دارم ولی.. چرا انقدر زود؟

  • یه کاری برام پیش اومده..

برای اینکه احساس صمیمیت بیشتر بهش دست نده و نپرسه چه کاری سریع گفتم:

  • بعداً می بینمت.. فعلاً!

روم و برگردوندم که گفت:

  • من.. فرصت نشد درباره اون موضوع باهات حرف بزنم.

دوباره چرخیدم سمتش..

  • کدوم موضوع؟

  • پروژه کاری پدرم.. خب من.. دیروز باهاش حرف زدم و گفتم که.. به احتمال هفتاد درصد.. از بین همه گزینه ها.. تو رو انتخاب می کنم.

قاعدتاً اون لحظه باید خوشحالیم و نشون می دادم و راه های ارتباط بیشترم و باهاش هموار می کردم ..

یا مثلاً پیشنهاد می دادم و دعوتش می کردم که یه روز بیاد خونه ام تا درباره این مسئله مهم با هم حرف بزنیم.. ولی نمی شد.. نمی تونستم!

انگار می خواستم از این موضوع فرار کنم و فکر کردن بهش و هی عقب بندازم.. با اینکه می دونستم بالاخره باید یه تصمیم درست و حسابی بگیرم..

  • نمی دونم چی بگم واقعاً.. امیدوارم لیاقتش و داشته باشم..

لبخند خاصی رو لبش نشست و مستقیم خیره شد تو چشمام..

  • داری.. مطمئنم!

سری به معنی تشکر و قدردانی تکون دادم و با گفتن «بعداً مفصل درباره اش حرف می زنیم» رفتم بیرون ..دیگه بیشتر از این نمی تونستم ذهنم و رو این قضیه که همزمان شده بود با تنها موندن ستاره ساعت یک نصفه شب وسط خیابون متمرکز کنم..

 *

ماشین و یه کم پایین تر از خونه پارک کرده بودم.. جلوی در که رسیدم دیدمش.. ولی تنها نبود! اون شاهد حرومزاده بازم گیرش آورده بود و معلوم نبود داشت چی می گفت بهش..

با اینکه شک نداشتم ستاره در جواب هر زر مفتی که به زبون میاره یه جوابی مثل همونی که بارش کرد تو آستینش داره و در برابر شر و ورای این آدم کم نمیاره ولی بازم راضی نبودم تو این وضعیت تنهاش بذارم تا وقتی شاهد بیخیالش بشه و بره رد کارش..

اصلاً هدف من این بود سارا از این ماجرا که ستاره با من به این مهمونی اومده بویی نبره .. وگرنه فهمیدن یا نفهمیدن بقیه از جمله احسان شاهد که اهمیتی نداشت..

با قدم های بلند رفتم سمتشون.. نزدیکشون که شدم نگاه جفتشون به طرفم برگشت.. ولی نگاه خیرهمن مستقیم چشمای سرخ شده از مستی شاهد و نشونه گرفته بود..

قبل از اینکه با حرف بیخودی اعصابم و به بازی بگیره با ریموت در ماشین و باز کردم و خشک و جدیگفتم:

  • سوار شو!

حرکتی که از ستاره ندیدم سرم و به سمتش چرخوندم و نگاهش کردم.. ابروهاش و بالا انداخت و با بی تفاوتی رفت سمت ماشین و سوار شد..

دوباره نگاهم چرخید سمت شاهد.. انگار دیگه احتیاجی نبود حرفی بزنم و توضیحی بهش بدم تا بفهمه نباید پاش و از گلیمش درازتر کنه.. همینکه سکوت کرده بود و چیزی نمی پرسید یعنی فهمیده بود اوضاع از چه قراره..

از کنارش رد شدم و سوار ماشین شدم.. گازش و گرفتم و سریع دور شدم از اون کوچه و خونه ای که حالا می فهمیدم از اولم  پا گذاشتن توش اشتباه بود. این اعصابی که سر رفتار های شاهد و برخودش با ستاره ازم خورد شد.. درس عبرتی شد که دیگه همچین غلطی رو تکرار نکنم.

یه کم که گذشت با نیم نگاهی به ستاره که ماسکش و درآورده بود و روش سمت پنجره بود پرسیدم:

  • چی می گفت بهت؟ بدون مکث جواب داد:

  • به تو چه؟ مگه من می پرسم اون دختره چی می گفت بهت؟

لبام و جمع کردم که لبخندم ول نشه رو صورتم.. به سارا حسودیش شده بود؟!

  • خب تو هم بپرس بهت می گم..

من عادت ندارم تو هر سوراخی که بهم مربوط نیست انگشت کنم..

مثل خودش با پررویی جواب دادم:

  • ولی من عادت دارم تو هر سوراخی که بهم مربوطه و مربوط نیست انگشت کنم.. پس بگو چی می گفت؟

یهو چرخید سمتم و با عصبانیتی که تحت تاثیر ترسوندن من هنوز تو وجودش بود گفت:

  • هیچی داشت آمارم و در میاورد تا بفهمه کی ام و چیکاره ام و نقطه ضعفم چیه .. می خواست واس خاطر اون حرفی که بارش کردم تهدیدم کنه و تن و بدنم و بلرزونه تا مجبور شم باهاش راه بیام.. مگه از شما جماعت گنده گوز فرصت طل کار دیگه ای هم بر میاد که فضولیت گل کرده تا بفهمی چی می گه؟

منم داغ کردم و توپیدم:

  • وقتی جلوش وای میستی و عین دخترای خراب سیگار دود می کنی باید انتظار همچین حرفایی هم داشته باشی.. اون موقع که بهت گفتم فقط برو یه گوشه وایستا واسه همین چیزا بود ولی جفتک پرونیات اجازه نمی ده واسه یه بارم که شده حرف گوش کنی.

  • وقتی من و عین درخت می کاری یه گوشه و خودت وایمیستی به لاس زدن با این و اون همین می شه..

  • من یه بازیگرم.. تو همچین جایی همه منو می شناسن.. عقل تو کله ات نیست؟ انتظار داری یکی که اومد طرفم خودم و بکشم عقب و بگم من نمی تونم با کسی حرف بزنم چون اون دختره که اونجا وایستاده ممکنه به تیریج قباش بر بخوره و ناراحت بشه؟

اتفاقاً من خیلی وقته حالیم شده که از آدمی شکل تو نباید انتظار بیخود داشت.. پس حرف تو دهنمن نذار.. کشته مرده هم کلام شدن با تو هم نیستم که اگه یکی دیگه اومد سمتت به تیریج قبالم بر بخوره.

پوزخندی زدم و گفتم:

  • معلوم بود از بلایی که سر لباس اون بدبخت درآوردی..

  • جفنگ نگو بابا.. من نمی خواستم تو لب به اون زهرماری بزنی تا شب بخوای بد مستیت و سر من خالی کنی.. وگرنه تا صبحم وای میستادی و یه کله با اون دختره مامانی حرف می زدی به هیچ جام نبود..

سری به تایید تکون دادم و با لبخند یه وری گفتم:

  • تو راست می گی.. تقصیر منه که همون دختره مامانی رو که سودش برام ده برابر توئه ول کردم و پاشدم اومدم دنبالت که گیر آدمای لاشی اون خراب شده نیفتی.. لیاقتت امثال همون احسان شاهده نه من..

  • بذار پایین هندونه ها رو بابا زیر بغلت خسته شد.. تو اگه انقدر خودت و آدم حسابی تر از بقیه می دونی به جای اینکه منو ببری وسط یه مشت گری گوری عقده ای چشم چرون می بردی جایی که آدماش از تو سرتر و با شخصیت تر باشن ..مقایسه شدن با چهار تا بازیگر دوزاری در پیت که تا به یه نون و نوایی رسیدن به کونشون می گن دنبالم نیا بو می دی که کاری نداره.

حرف زدن با این آدم فایده ای نداشت.. انگار تنها راه رام شدن و بسته شدن زبونش همون تهدید و ترس و خشونت بود ..

  • جوابت و وقتی رسیدیم خونه می دم.. دقیق و کامل.. با جزییات!

هه! نچایی یهو!

ضبط ماشین و روشن کردم تا حتی صدای زمزمه های زیر لبیشم نشنوم.. خودمم نمی فهمیدم این چه حال و روزی بود که برای خودم درست کردم ..

سر و کله زدن با این دختر که هرچی دلش می خواست بارم می کرد.. چه لذتی برام داشت که سر بهم زدن رابطه ام تردید داشتم و حتی تو مقایسه ذهنم نسبت به سارا قابل تحمل تر می دونستمش؟

یعنی به خاطر همین لجبازی ها و سرکشی هاش بود که تمایل بیشتری داشتم برای رابطه داشتن باهاش؟ یه جورایی انگار عقده ای شده بودم ..انقدر دخترایی مثل سارا که با همه حرکات صورت و بدنشون نشون می دادن که تو ذهن و قلبشون چی می گذره تو زندگیم بودن که حالا دختری درست تو نقطه مقابل اونا برام جذاب شده بود.

 *

پامون که تو خونه گذاشتیم راه افتاد تا بره سمت اتاقش ولی نذاشتم و سریع بازوش و گرفتم.. اگه شبای پیش فقط از سر کلافگی و منحرف شدن ذهنم می خواستم باهاش رابطه داشته باشم امشب فرق می کرد ..

انقدر با همه سادگیش تو اون جمع به چشمم جذاب اومده بود که داشتم تو دلم لحظه شماری می کردم برای رسیدن به خونه.. پس تحت هیچ شرایطی بی خیالش نمی شدم.

وایستاد و با قیافه درهم شده از کلافگی زل زد بهم که گفتم:

  • خوشم نمیاد هر شب یه سری حرفا رو برات تکرار کنم.. پس تو اون کله پوکت فرو کن که جای خوابت عوض شده و هی سر خر و سمت اون اتاق کج نکن.

گوشات تیزه ها ولی کله ات پر از گچه که نمی تونی حرفی که شنیدی و درک کنی.. قبل از رفتنمونبه اون خراب شده گفتم امشب نمی شه..

  • چرا نمی شه؟

شونه ای بالا انداخت و بدون سرخ و سفید شدن و شرم و خجالت دخترونه .. با عادی ترین لحن ممکن گفت:

  • پریودم..

عین یخ زیر آفتاب مونده وا رفتم و زل زدم بهش.. بی اختیار دستمم از دور بازوش شل شد و افتاد ..

بدترین خبری بود که اون لحظه می تونستم بشنوم و این خونسردیش اعصاب خورد کن ترش می کرد..

چشمکی به قیافه مات مونده ام زد که خیلی سریع فهمیدم تلافی کار خودم بود و چون بعدشم باز درست مثل من دستش و گذاشت رو شونه ام و گفت:

  • دیگه واسه من قلدر بازی در نیاریا..

دستش و به صورتم رسوند و لپم و کشید..

  • آفرین عمو!

قبل از اینکه اقدامی برای پس زدن دستش کنم خودش روش و گرفت و راه افتاد بره که به خودم اومدم و باز دستش و گرفتم و نگهش داشتم..

نچ کلافه ای گفت که با لجاجت مثل کسی که نمی خواست به این زودی قبول کنه که بازنده شده گفتم:

  • نشون بده ببینم ..

چشماش واسه چند ثانیه گشاد شد که ادامه دادم:

  • از توی کلاش بعید نیست دروغ بگی..

دستم و با ضرب از تو دستش کشید بیرون و در مقابل چشمای بهت زده من دامن لباسش و تو دستش گرفت تا بکشدش بالا.. یعنی انقدر بی حیا بود که جدی جدی می خواست نشونم بده؟ قبل از اینکه صحنه احتمالی جلوی چشمم ظاهر بشه توپیدم:

  • خیله خب بابا نمی خواد..

  • تو که عرضه دیدن نداری الکی چسی نیا!

این لحن حق به جانبش بدجوری رو اعصابم بود انقدری که بازم نذاشتم بره سمت اتاقش و دنبال خودم کشوندمش.. در حالیکه قدم هاش و به زور دنبالم می کشوند گفت:

  • ای بابا.. باز دردت چیه؟ بذار برم کپه مرگم و بذارم دیگه..

  • دلیلت واسه رفتن تو اون اتاق قانع کننده نبود.. من انقدری تو این کار خبره هستم که تو این یه هفته هم بتونم لذتم و ببرم..

حرفم دروغ نبود.. سر دوست دخترای قبلیم تجربه اش و داشتم.. هرچند کسی و زور نمی کردم ..

خودشون از ترس اینکه جایگزینی براشون پیدا نشه پیشنهاد های مختلف برای تداوم رابطه تو اون یه هفته ده روز می دادن و منم از خدا خواسته نه نمی گفتم ..

ولی.. ولی برای ستاره دو دل بودم.. دیگه هر مردی می فهمه دختری که باهاش رابطه داره تازه کاره یا قبلاً هم با کسای دیگه بوده و الآن من می تونستم با قطعیت بگم که ستاره به جز همون یه باری که چیز زیادی هم ازش نگفت.. رابطه دیگه ای نداشته و همین باعث می شد که ناخودآگاه باهاش نرم تر و ملایم تر از بقیه رفتار کنم.

تا جلوی تخت خوابم بردمش.. دستام و گذاشتم رو شونه هاش و با فشاری که وارد کردم نشوندمش روتخت و خودمم رو به روش وایستادم..

سکوتش بدجوری مظلومش می کرد و انگار خودشم اینو خوب می دونست که اینجور مواقع ساکت بودن و ترجیح می داد..

مشغول باز کردن دکمه هام که شدم نگاهش به دستام کشیده شد و با چشم غره روش و گرفت و بلند شد ..کیفش و برداشت و خواست از کنارم رد شه که توپیدم:

  • کجا؟

  • توالت.. تشریف بیارید در خدمت باشیم!

  • هه! شما برو کارت و بکن.. بعدش خدمت از ماست..

راه افتاد بره بیرون که نذاشتم.. بیرون رفتنش از اینجا خطری بود.. با اشاره به راهروی توی اتاق که منتهی می شد به سرویس بهداشتی و اتاق تعویض لباسم گفتم:

  • برو از سرویس اینجا استفاده کن.. یه لباسم از همونجا بردار عوض کن..

لپاش و پر از باد کرد و نفسش و پر صدا بیرون فرستاد و در حالیکه پاهاش و داشت محکم رو زمین می کوبید رفت سمت سرویس بهداشتی..

پیراهن و کمربندم و درآوردم و با بالاتنه لخت رو تخت دراز کشیدم ..هر کاری می کردم و هر چی می گفتم تحت تاثیر همون هورمونی بود که مختص اذیت کردن ستاره تو بدنم فعالیت می کرد وگرنه اون شب قصد رابطه از هیچ نوعش و نداشتم.

منتها بازم نتونستم خودم و راضی کنم که تو یه اتاق دیگه بخوابه.. اصلاً چه لزومی داشت؟ وقتی بنا به دلایلی فعلاً داشتیم با هم تو یه خونه زندگی می کردیم و محرم بودیم مسخره بود که بعضی شبا جدا جدا بخوابیم و بقیه شبا که نیاز جنسیمون بالا زد کنار هم!

ساعدم و گذاشته بودم رو پیشونیم و چشمام کم کم داشت گرم می شد که صدای قدم هاش به گوشم خورد.. رو آرنجم نیم خیز شدم و نگاهش کردم..

اگه می گفتم تو اون تیپ شلخته ای که با تی شرت و شلوارک من زده بود و داشت توشون گم می شد بی نهایت خواستنی شده بود طوری که نمی شد چشم ازش برداشت دروغ نبود.. نمی فهمیدم چه فلسفه ایه که لباس مردونه به دخترا بیشتر از مردا میاد و این تیپ واسه ستاره چند برابر جذاب تر شده بود.. ولی نتونستم حسم و به زبون بیارم چون ترسیدم فکر کنه تعریفم از سر هوسه و واقعی نیست..

کیف و لباساش و گذاشت رو دسته صندلیم و اومد سمتم.. با زانو اومد رو تخت و گفت:

  • می دونستی خیلی قالتاق و بیشعوری؟

خودم و پرت کردم رو بالش و با درموندگی نالیدم:

  • ای خدا این کی می خواد حرف زدن یاد بگیره؟

  • هستی دیگه!

روم و به سمتش چرخوندم.. چهارزانو رو تخت نشسته بود و کلافه زل زده بود بهم..

  • باز چی شده؟

  • اون روزی که گفتم حموم دیگه ای تو این خونه نداری لال بودی بگی یه دونه هم تو این اتاق هست که من هر دفعه با چندش پام و تو اون آکواریومت نذارم؟

به پهلوم خوابیدم و یه دستم و زیر سرم ستون کردم..

  • این حموم دو نفره اس.. یه نفره رفتن توش حال نمی ده.. می بینی که خودمم از حموم بیرون استفاده می کنم.. ولی اگه خیلی تمایل داری اینجا حموم کنی یه روز با همدیگه…

بالش روی تخت و کوبید تو صورتم..

  • بخواب لاحافت سرد نشه بابا..

با خنده بالش و پرت کردم اونور و دستش و کشیدم انداختمش تو بغل خودم ..سریع عضلاتش و سفت کرد و حالت تدافعی به خودش گرفت.. انگار حرفاشو توی دستشویی آماده کرده بود و تند و پشت سر هم گفت:

  • ببین تا الآن با هر سازی که زدی رقصیدم و دم نزدم.. با اینکه خودتم می دونستی من آدم اینجور کارا نیستم و مثل بقیه اصلااصلاً خوش ندارم خودم و به کسی قالب کنم..تا الآنم رو حساب همون قول و قرارایی که داشتیم هیچی نگفتم چون زبونم کوتاه بود. ولی دیگه از این خبرا نیست که تو فرصت طلب بازی در بیاری و بخوای با کثافت کاری نیازتو…

سرم و بردم جلو و لبام و برعکس چند ساعت پیش با ملایمت رو لباش گذاشتم تا فقط صداش و قطع کنه و بیخودی برای خودش دوخت و دوز راه نندازه ..

ولی خب نشد که سریع عقب بکشم و حسی که دلم و زیر و رو کرد باعث شد چند دقیقه با لبای بی حرکتش بازی کنم و بعد ازش فاصله بگیرم..

به عنوان حسن ختام بوسه ای رو لب پایینیش که باز مونده بود زدم و گفتم:

  • کاریت ندارم.. بگیر بخواب..

تو همون حالت مونده بود و نه خودش تکون می خورد نه اعضای صورتش.. حق داشت.. با رفتارای ضد و نقیض من گیج شده بود و نمی دونست کدوم و باور کنه ..

شاید خودمم به اندازه ستاره گیج بودم.. منی که بعضی وقتا با نهایت وحشی گری هم تو رابطه به طور کامل راضی نمی شدم حالا از همین بوسه نرم و کوتاهم حس خوبی گرفتم ..

چشمام و بستم تا با دیدن قیافه مبهوتش خنده ام نگیره و فکر نکنه داره مسخره اش می کنم.. شاید اونم چند درصد از این حس خوب من و با همین بوسه گرفته بود.. پس حق نداشتم زایلش کنم..

دوباره داشت خوابم می برد که یهو بی مقدمه گفت:

  • منم اگه بخوام این شکلی شم چیکار باید بکنم؟

لای پلکام و باز کردم که دیدم مسیر نگاهش بالاتنه لختمه.. نگاه منو که دید با انگشت رو خطوط شکمم کشید و ادامه داد:

  • مگه تو اون پودرا چیه که آدم و این ریختی می کنه؟

تنم مور مور شد با حرکت دستش و برای اینکه حس های خفته وجودم و بیدار نکنه انگشتش و تو مشتم گرفتم و با صدای پر از خوابم گفتم:

  • فعلاً بخواب.. بعداً بهت می گم چیکار کنی!

  • دست به آب نمی خوای بری؟ یهو خواب دریا نبینی گند بزنی به همه جا؟

با همون چشمای بسته یه دستم و از زیرش رد کردم و اونیکی هم دورش حلقه کردم و محکم چسبوندمش به خودم.. یه پامم انداختم رو پاش و تو گوشش گفتم:

  • یه چرت می زنم پا می شم کم فک بزن..

دیگه هیچی نگفت و من با حس نفسای گرم و لذتبخشش که به پوست تنم می خورد خوابم برد..

 *

با صدای ویبره گوشیم بیدار شدم ولی چشمام و باز نکردم دستم و بلند کردم و از رو میز کنار تخت گوشیم و برداشتم و بازم بدون نگاه کردن به صفحه اش با صدای دورگه شده از خوابم جواب دادم:

  • بله؟

  • خاک بر سرت!

صدای پر از حرص و کلافگی علی چشمام و باز کرد و بهت زده رو تخت نشستم.. عین آدمای گیج و منگ داشتم به دور و برم نگاه می کردم و درک دقیقی از زمان و مکان نداشتم که دوباره علی گفت:

  • یعنی دیگه نمی شه رو قول و قرارت حساب کرد نه؟ از این به بعد باید کله سحر بیام تو اون خراب شده ات و با زور و کتک بکشمت بیرون؟

یواش یواش هوش و حواسم داشت سر جاش می اومد.. نگاهم از جای خالی ستاره روی تختم کشیده شد سمت ساعت روی دیوار که یازده و نیم و نشون می داد.. ولی هنوز نفهمیده بودم علت اینهمه عصبانیت علی چیه..

  • چه مرگته دقیقاً علی؟

  • مگه قرار نبود امروز بریم ملاقات افخم؟ انقدر فس فس کردی که مرخص شد.. حداقل خونه اش که باید بری برای سر سلامتی!

  • پووووووف.. اصلاً یادم نبود.. خیله خب الآن حاضر می شم راه می افتم..

  • لازم نکرده.. خبرش رسیده گروه فیلمبرداری دارن می ره خونه اش گزارش بگیره امروز نری بهتره ..

همون صبح باید می رفتیم که کپه مرگت و گذاشته بودی..

  • حالا چه عجله ایه؟ فردا می ریم!

  • عالم و آدم رفتن پیشش عکساشونم گرفتن پست اینستاشونم آپ کردن.. اون وقت تویی که نقش اول آخرین فیلمش بودی هنوز از جات تکون نخوردی.. امروز فرداس که همه چا پر بشه سر دستمزد باهاش به توافق نرسیدی و میونه اتون شکرآب شده!

پاهام و از تخت آویزون کردم و کش و قوسی به گردن و عضلاتم دادم و گفتم:

  • خیله خب گفتم فردا می ریم دیگه کاری نداری؟

  • قضیه ات با سارا به کجا رسید؟ دیشب رفتی مهمونی؟

یاد دوباره اون دختر اعصابم و بهم ریخت. نمی دونستم من که با فکرش عصبی می شدم چه جوری می خواستم چند وقت کنار خود تحملش کنم ..

  • آره رفتم.. هنوز جدی صحبت نکردیم با هم.. همین روزا یه قرار می ذارم باهاش..

  • تا تو بجنبی مرغ از قفس می پره ..

  • نترس.. مرغه خودش و بدجوری اسیر قفس کرده حالا حالاها نمی پره..

  • چی بگم.. دیگه خودت حواست و جمع کن.. لطف کن امشب هم به اون دختر بی نوا هم به کمر خودت یه استراحتی بده تا فردا هم خواب نمونی..

  • چرت و پرت نگو بابا.. فعلاً!

گوشی و قطع کردم و بلند شدم.. نگاه پر از تعجبم تازه به شلوار بیرونی که هنوز تنم بود افتاد.. یادمه آخرین جمله ام قبل از خواب این بود که یه چرت بزنم و پا می شم.. ولی انقدر غرق شدم تو خواب که یه کله تا الآن خوابیدم ..یعنی از خستگی بود.. یا چیز دیگه؟

یه دوش تو همون حموم دو نفره اتاقم که دیشب حرص ستاره رو درآورده بود گرفتم و اومدم بیرون ..

لباسام و پوشیدم و با یه حوله روی سرم حین خشک کردن موهام رفتم ببینم ستاره قبل از بیدار شدن من کجا جیم شده که با شنیدن سر و صدایی از تو آشپزخونه قدم هام و به اون سمت تند کردم..

پشت به من سر گاز وایستاده بود نمی دونم تند تند داشت چی درست می کرد ولی همینکه تصمیم گرفته بود آشپزی کنه جالب بود و عجیب ..

از اون جالب تر هم لباسای من توی تنش بود که هنوز درشون نیاورده بود و من ترجیح می دادم به جای خودم از این به بعد همه لباسام و تو تن ستاره ببینم..

چند قدم بهش نزدیک تر شدم و گفتم:

  • چی داری درست می کنی؟

یه کم تو جاش پرید بالا از شنیدن یهویی صدام و بدون اینکه برگرده گفت:

  • اگه خدا بخواد ماکارونی..

  • بلدی مگه؟

  • هی.. بگی نگی یه چیزایی بارم می شه.. تو خونه ات که چیزی واسه سق زدن پیدا نمی شه تا بریزیم تو خندق بلا .. گفتم تا نفله نشدیم از گشنگی خودم دست به کار شم..

از تو چای ساز یه لیوان چایی برای خودم ریختم و همونطور که پشت میز می نشستم گفتم:

  • خوبه پس از این به بعد بهت گشنگی می دم که استعداد هات و شکوفا کنی..

نگاهم به لیوان چاییم بود که این سکوتش متعجبم کرد.. معمولاً در جواب اینجور حرفای من ساکت نمی مود و فوری یه چیزی می ذاشت تو کاسه ام ..

ولی یه کم گذشت فهمیدم بازم قصد کوتاه اومدن نداشته و اینبار جوابم و به صورت عملی داد وقتیوسایل درست کردن سالاد و که همه رو تو یه سینی گذاشته بود کوبوند رو میز و گفت:

  • تو هم یه کم از این استعدادات استفاده کن تا سولفاته نشده!

بعد از چند ثانیه که از بهت کارش در اومدم سینی و یه کم هل دادم و توپیدم:

  • جمعش کن بابا.. همینم مونده بشینم تو آشپزخونه سالاد درست کنم..

  • اووووووووووه.. هیئت و که نمی خوای غذا بدی اینجوری ماتم گرفتی.. دوتا گوجه خیار خورد کردن از ارزش های والای هنریت کم می کنه جناب سلبریتی؟ بگو بلد نیستم خودت و خلاص کن دیگه چرا بیخودی چسی ناشتا میای واسه من؟

چاقو رو برداشتم و با بادی که به غبغبم انداختم گفتم:

  • هه! تو توی شکم مادرت بودی وقتی من سالاد درست می کردم که همه انگشتاشون و بخورم..

  • باشه بابا.. تو فعلاً حواست و جمع کارت کن که یهو چاقو نگیره به انگشتت غش و ضعف کنی.. نمی خواد واسه من کری بخونی..

حیف.. حیف که امروز سر حال بودم و نمی خواستم بیخودی اوقات تلخی کنم.. وگرنه یادش میاوردم دیشب تو اون اتاق چه جوری از ترس داشت لباسش و خیس می کرد و به حالی بدتر از غش و ضعف کردن من می رسید.

فعلاً رفته بودم رو مود دلرحمی.. چون هنوز تکلیفم با خودم و رابطه ام با سارا مشخص نشده بود و اگه قرار بود این روزا آخرین روزایی باشه که ستاره تو خونه امه.. دلم نمی خواست رابطه امون با تلخی تموم شه!

ناهارمونم با ایراد گرفتن های بی خود و بی دلیلمون از سالادی که من درست کردم و غذایی کهدستپخت ستاره بود تموم شد. می گم بی دلیل چون هر دومون فقط از روی لج و لجبازی ایراد می گرفتیم ..

شده بودم دوتا بچه که سر هرچیزی با هم بحث و جدل دارن.. وگرنه هم من دو بشقاب پر از ماکارونی خوردم که الحق والانصاف خوشمزه هم شده بود.. هم ستاره ته سالاد منو در آورد ..

ولی غذا که تموم شد دلم نیومد زحمتی که تو خونه من کشیده اونم وقتی وظیفه ای در قبالش نداشته رو نادیده بگیرم.. شایدم می خواستم یه جوری تشویقش کنم که بازم از این کارا بکنه.. واسه همین گفتم:

– با اینکه کاملاً دور از باوره ولی چسبید.. خیلی وقت بود نخورده بودم.. دست و پنجولت درد نکنه توله شیر..

چنگالی که تو دهنش بود و با شنیدن حرف من چند ثانیه همونجا نگه داشت و بعد با مکث کشید بیرون.. چشمای گشاد شده اش و منتظرانه به صورتم دوخته بود تا حرفم و ادامه بدم.. انگار باورش نشده بود که ازش تعریف کرده باشم و می خواست بقیه حرفم و که به نیش و کنایه ختم می شد و بشنوه ..

ولی من  با بلند شدنم از سر میز و رفتنم سمت اتاقم بهش فهموندم حقیقت و گفتم.. حقیقتی که هنوز خودمم نتونسته بودم درکش کنم. چرا باید غذایی که دوست دخترای قبلیم با کلی سلیقه و آب و رنگ جلوم می ذاشتن و با اکراه بخورم.. ولی غذایی که ستاره درست کرده بود و هیچ سلیقه ای برای سرو کردنش به خرج نداد بهم بچسبه؟

شاید غذاها و طعمشون یکی بود.. ولی همسفره ام فرق داشت و همین اصلی ترین مسئله بود..

 ×××××

برای سرگرم شدن خودم بعد از ناهار ظرفا رو شستم.. می دونستم ماشین ظرفشویی داره ولی هنوزطرز کارش و یاد نگرفته بودم و از طرفی می خواستم با ظرف شستن یه کم فکرم و سر و سامون بدم.

هنوز جریان دیشب و ملایمتی که دامون به خرج داد اونم وقتی فکر می کردم می خواد از راه و روش مختلفی باهام رابطه برقرار کنه رو هضم نکرده بودم که اینجوری سر ناهار بدون هیچ حرف اعصاب خورد کن و متلکی ازم تشکر کرد و رفت ..

می دونستم ایرادایی که از طعم و رنگ و روی غذام می گرفت الکی بود و فقط می خواست حرصم و دربیاره.. ولی خب.. انتظار این تشکر نسبتاً پر بارم نداشتم..

شاید اگه تو بحر قضیه می رفتم و به این قضیه منطقی نگاه می کردم.. می فهمیدم که نباید از حرف آدمی مثل دامون با اونهمه سابقه خرابی که پشت سرش داره خوشحال بشم ولی.. ولی برای منی که خیلی وقت بود جای خالی همچین حرف هایی رو تو زندگیم حس می کردم ناخودآگاه باعث ذوق و خوشحالی می شد.

ظرفا رو که شستم سیگار و فندکم و برداشتم و رفتم تو بالکن که انگار شده بود پاتوق سیگار کشیدنم ..دود سیگار و تو هوا فوت کردم و ذهنم باز مثل همیشه رفت سر بازی های روزگار که من و از کنج زندان کشوند تو این برج و مجبورم کرد که همخونه یه آدم پولدار و معروف بشم.

نمی دونستم تهش قراره چی بشه.. اصلاً می شه اونجوری که من و ساسان و شمس الدینی انتظارش و داشتیم یا نه.. اگه نه که باید از همین الآن عزادار آینده رو به روم باشم.. چون از هر دو طرف مورد هجوم واقع می شم و زبونم برای جفتشون کوتاهه..

پس بهتر بود اصلاً بهش فکر نکنم.. همینکه الآن مادرم دلش به اون پول خوشه و قراره یکی از دردای زندگیش درمون بشه راضیم می کرد..

چقدر دلم براش تنگ شده بود.. وقتی تو زندان بودم کمتر این دلتنگی رو حس می کردم.. چون میدونستم هیچ راهی جز تحمل کردن ندارم.. ولی الآن آزاد بودم که پیشش باشم و باز نمی تونستم .

تو این مدت هر موقع دامون نبود زنگ می زدم و باهاش حرف می زدم.. کارای عملش داشت جفت و جور می شد و همچنان سرسختانه نمی خواست من پیشش باشم چون می گفت سعید بیشتر از قبل بی خبر میاد و می ره.. واسه همین چاره ای نداشتم جز اینکه از راه دور برای مادرم آرزوی سلامتی کنم.

تو فکر و خیالم بودم که اصلاً نفهمیدم کی دامون اومد تو بالکن و سیگار و از لای انگشتام کشید بیرون ..

فرصت نداد پسش بگیرم و پرتش کرد پایین..

با کلافگی چرخیدم سمتش و نگاهم رو رکابی و شلوارک جذبی که دخل و دونش و بیرون انداخته بود ثابت موند که گفت:

  • کم بکش این کوفتی رو ..

عصبانی شدم و توپیدم:

  • چیکار کنم؟ از نگاه کردن به در و دیوار که بهتره..

قبل از اینکه چیزی بگه سوالی که چند وقت تو سرم چرخ می خورد و به زبون آوردم:

  • تو این خونه پر از سوراخ سنبه ات کتابخونه متابخونه نداری تو؟

  • کتابخونه می خوای چیکار؟

  • می خوام بکنمش تو… لا اله الا الله.. پرسیدن داره؟ می خوام از توش کتاب بردارم بخونم بلکه وقتم بگذره تو این خونه..

  • تو مگه کتابم می خونی؟

نگاهم چرخید سمت نمای بالکن و خونه های شهر.. حق داشت تعجب کنه.. هرکی ستاره این روزا رومی دید که هر چرت و پرتی رو به دهنش راه می ده.. هیچوقت تو باورشم نمی گنجید که یه زمانیتنها تفریح و سرگرمیش کتاب خوندن بود..

لحنم بی اختیار پر از حسرت شد..

  • هه! تو باید کتابخونه من و می دیدی.. هر کتابی.. از هر نویسنده و شاعری توش پیدا می شد.. قدیمی ..

جدید.. ممنوعه.. با ارزش.. نویسنده های بزرگ ایرانی.. خارجی.. خودم دونه دونه خریده بودمشون ..

کلکسیونی بود واسه خودش..

  • خب چی شدن؟

دیگه جوابی برای این سوالش نداشتم.. چون نمی تونستم بگم تو همون سال های زندانم.. یه روز که مامانم حسابی درمونده می شه از گند کاری های منو حرف فک و فامیل حرصش و سر کتابام خالی می کنه..

نمی تونستم بگم یه روز که اومد ملاقات و من با خواهش و التماس ازش خواستم چند تا از کتابام و بیاره که وقتی اونجا بیکارم بخونمشون.. خیلی راحت گفت همه رو فروخته چون وقتی می دیدشون یادش می افتاد که دخترش می تونست آدم حسابی بشه واسه خودش.. ولی نشده!

نگاهم و دوباره دوختم به دامون و وقتی دیدم هنوز منتظره تا جواب سوالش و بگیره حواسم و جمع شد و گفت:

  • هیچی دیگه ..جا نداشتم واسه نگه داشتنشون همه رو فروختم..

  • اوکی.. کتاب و بیخیال به جاش بیا بریم چهارتا هالتر و دمبل بزن بلکه یه کم رو فرم بیای.. مگه دیشب نمی خواستی این شکلی بشی؟

روم و چرخوندم تا یه نخ دیگه از سیگارم بردارم..

  • ولم کن بابا من یه چیز گفتم تو چرا…

ولی یهو یادم افتاد که همین الآن داشتم از پیش نرفتن درست و حسابی نقشه ام می نالیدم و رفتنم به اتاق ورزش دامون بهترین فرصت بود برای باز کردن سر حرف ..

واسه همین سریع حرفم و عوض کردم و ناشیانه گفتم:

  • چرا می خوام.. چی کار کنم؟

با اشاره به لباسای خودش که تنم بود گفت:

  • برو اینا رو عوض کن یه چیز مناسب بپوش بعد بیا اتاق ورزش..

خودش رفت سمت همون دری که تو بالکنش بود و منم با سرعت خودم و به اتاقم رسوندم برای عوض کردم لباسام.. اگه یه کم تمرکز می کردم و حواسم جمع می شد شاید می تونستم سر از کاراش دربیارم ..

ولی خب کارم سخت بود.. حتی اگه دامون از دستش در می رفت و آدرس کارگاهشون و حدودی هم بهم می داد.. محال بود بگه زمان عملیاتشون کیه.. صد در صد بهم شک می کرد چون این اطلاعات چیز معمولی ای نبود که تو صحبت های عادی بشه درباره اش حرف زد ..

وقتی تا الآن شمس الدینی و دار و دسته اش از هیچ طریقی نتونستن بهش دست پیدا کنن.. پس نباید به راحتی کارم خیلی امیدوار باشم.

مناسب ترین لباسی که تونستم پیدا کنم یه تاپ شلوارک مشکی بود که تا حالا ازش استفاده نکرده بودم چون معمولاً تو خونه اینجوری نمی گشتم.. ولی با لباس گل و گشاد که نمی شد ورزش کرد.. توش معذب بودم ولی برای اینکه خودم و نسبت به این کار مصمم نشون می دادم باید همچین لباسیمی پوشیدم وگرنه دامون مجبورم می کرد که دوباره عوضش کنم.. من که بدون رضایت قلبی خودمچند بار به رابطه با دامون تن داده بودم.. پس دیگه پوشوندن خودم واسه اینکه یه وقت خدای نکرده تحریک نشه کار بیخودی بود..

موهامو محکم بالای سرم بستم و راه افتادم سمت اتاق ورزش.. دامون مشغول گرم کردن بود و من و که از توی آینه دید گفت:

  • بیا اینجا..

با قدم های آروم بهش نزدیک شدم و کنارش وایستادم.. نگاهی از تو آینه به لباسای تنم انداخت و دوباره به صورتم خیره شد..

  • بهت میاد!

فرصت نداد که باز با همین دو کلمه غرق فکر و خیال دخترونه ام بشم و گفت:

  • هرکاری من می کنم تو هم بکن ولی چون پریودی و ممکنه اذیت شی حرکات و تا جایی که ناراحتی و دردی زیر دلت حس نکردی انجام بده..

از اینکه نگاه تیزی به اون تاپ و شلواری که دار و ندارم و به معرض نمایش گذاشته بود ننداخت و انقدر عادی داشت درباره عادت ماهانه ام حرف می زد و درست مثل یه مربی بدنسازی رفتار می کرد یه کم از استرس و میزان معذب بودنم کم شد و راحت تر مشغول انجام حرکات شدم..

گرم کردنمون که تموم شد بی هوا پرسیدم:

  • کی از اون پودرا باید بخورم؟

نگاهی پر از شک بهم انداخت که به خودم به خاطر عجول بودنم لعنت فرستادم..

  • حالا چه اصراریه از اونا بخوری؟ فعلاً از همین ورزش های سبک شروع کن.. کم کم که راه بیفتی وتایم ورزشت و بیشتر کنی و رژیم غذاییت و رعایت کنی عضله می زنی..

  • خب.. منم واسه همین پرسیدم.. می گم یعنی از اونا نخورم نمی شه؟ آخه می گن ضرر داره!

  • ضرر که داره.. ولی نه همه نوعش.. طریقه و میزان و زمان مصرفشم مهمه.. تو لازم نیست از اینا بخوری.. فعلاً تمرکزت و رو همین ورزش بذار.. بیا اینجا بخواب ببینم می تونی هالتر بزنی؟

راه افتادم سمت جایی که خودش وایستاده بود و کلافه از حرفایی که به هیچ جا نمی رسید تیری تو تاریکی پرت کردم بلکه به هدف بخوره..

  • یه روز منو با خودت می بری ببینم چه جوری از اینا درست می کنی؟ مکثی کردم و ادامه دادم:

  • البته اگه اشکال نداشته باشه با اعلا حضرت سلبریتی الدوله رویت بشم..

لبخندی زد و گفت:

  • نه اشکال نداره ولی فعلاً درگیر عوض کردن محل کارگاهیم.. جامون که مشخص شد می برمت ..

عجیبه که نسبت به این موضوع علاقه نشون می دی.. دخترا معمولاً حال و حوصله این چیزا رو ندارن ..

رو صندلی مخصوصی که روش میله هالتر بود دراز کشیدم و با افسوسی که بدون هیچ نقش بازی کردنی تو لحنم ایجاد شده بود با صداقت گفتم:

  • خیر سرم می خواستم یه پخی بشم واسه خودم.. به عشق داروسازی شب و روز درس می خوندم و تست می زدم.. ولی همه اش ترمال شد و پرید از کله ام..

  • خب چرا ادامه ندادی درستو؟

اینبار دیگه حواسم جمع بود و می دونستم چی بگم.. نمی دونم چرا دامون کنجکاو شده بود نسبت بهزندگی من و هی سوال می پرسید ولی من که نمی ونستم سر حرف و درد دلم باز بشه و هرچی توزندگی و گذشته کوفتیم پیش اومده بریزم رو دایره ..

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

  • سر همون قضیه بی کس و کار شدنم و بدهی بالا آوردن بابام بیخیالش شدم.. این و چه جوری باید بزنم.. نیفته رو سر و کله ام جوون مرگ بشم همین اول کاری؟ خوشبختانه دیگه چیزی نپرسید و مشغول آموزش شد..

  • قرار نیست بیفته رو کله ات این دستگاه پرس سینه اس.. این میله رو روی سینه ات بالا و پایین می کنی.. اینطوری.. حواست و جمع کن زاویه دستت مهمه..

خودش رفت بالا سرم وایستاد.. دستاش و گذاشت رو دستام که میله رو نگه داشته بود و خیلی آروم طریقه درست بالا و پایین کردنش و بهم توضیح داد..

نیم ساعتی مشغول تست کردن وسیله های مختلف بودیم.. هرکدوم و با دقت و آرامش توضیح می داد طوری که من واقعاً توجهم بهشون جلب می شد با اینکه با هدف دیگه ای پام و تو این اتاق گذاشته بودم..

تقریباً با اکثرشون کار کردم ولی نمی ذاشت هیچ کدوم و بیشتر از یکی دو دقیقه یا ده بیست تا حرکت بزنم ..با اینکه واسه خودم سختم نبود و می تونستم بیشترم کار کنم ولی با گفتن جمله «فعلافعلاً برای وضعیت جسمیت خوب نیست» ساکتم می کرد..

تنها وسیله ای که اجازه یه کم بیشتر باهاش کار کنم تردمیل بود.. چون ازش خوشم اومده بود و از قدیم الایامم همیشه دوست داشتم واسه یه بارم که شده امتحانش کنم..

روی دستگاه با سرعتی که دامون برام تنظیم کرده بود در حال پیاده روی بودم و به این فکر کردم کهیعنی دیگه هیچ راهی نیست تا کانال بزنم به موضوع کارگاهش؟ هرچند که به نظرم واسه امروز دیگه کاری از  دستم بر نمی اومد.. همینکه ازش خواستم منو با خودش ببره و اونم قبول کرد پیشرفت خوبی بود..

احتمالاً با خودش فکر کرده من که چیزی از روش درست کردن و قاطی کردن جنس های آشغالی به بسته ها حالیم نمی شه پس اگه منو با خودش ببره هم اتفاقی نمی افته که نتیجه اش بشه لو رفتنش.

با خصلت مهربونی هم که تو وجودش بود و از دیشب بیشتر هم به چشم می اومد.. برای اینکه آرزو به دل نمونم مطمئناً منو با خودش می برد.. اون موقع می تونستم آدرس و یاد بگیرم و تحویل شمس الدینی بدم.

سرم و به سمتش چرخوندم تا بگم بیاد یه کم سرعت تردمیل و زیاد تر کنه.. ولی وقتی دیدم مشغول بارفیکس زدنه خودم دست به کار شدم ..

انگار دستگاهش حرفه ای تر از این بود که من ناشی ازش سر در بیارم واسه همین چند تا از دکمه ها رو امتحانی زدم که سرعتش زیاد شد و من راضی از اینکه خودم موفق شدم سرعت قدم هام و بیشتر کردم..

خیلی طول نکشید تا فهمیدم سرعتش ثابت نیست و یواش یواش داشت زیاد تر می شد.. با استرس چند تا دکمه دیگه هم زدم ولی فقط یه پیام رو صفحه نمایشش ظاهر می شد که انگار قفل شده بود ..

به خودم که اومدم دیدم دارم رو تردمیل می دوئم و اگه یه کم سرعت دوییدنم کم بشه پرت می شم رو زمین .. طی یه واکنش غیر ارادی چشمام و بستم و جیغ زدم:

  • دامـــــــــــــون؟

صدای بهت زده و نگرانش به گوشم خورد:

  • چیکار داری می کنی دختره احمق؟

دیگه به گریه افتاده بودم و وسط دوییدن و نفس نفس زدنم نالیدم:

  • جون مادرت بیا این و نگه دار الآن افقی می شم..

تا دامون بخواد فاصله اون سمت اتاق و تا جایی که من در حال جون کندن بودم و طی کنه پاهام خسته شد و دستام از دو تا میله دو طرف تردمیل جدا شد و اتفاقی که نباید می افتاد بالاخره افتاد..

پاهام رفت عقب و من با شکم محکم افتادم رو دستگاه و بعد با کمک همون دستگاه سر خوردم رو زمین.. فقط تونستم سرم و بالا نگه دارم که ضربه ای به صورتم وارد نشه.. ولی همون کارم باعث شد گردن درب و داغونم موقع افتادن تو وضعیت بدی قرار بگیره و تیر بکشه..

قدم های تند و با عجله دامون بالاخره کنار منی که هیچ قدرتی برای بلند شدن از جام نداشتم متوقف شد .. دستگاه و خاموش کرد و کنارم رو پاهاش نشست..

یه دستش و گذاشت رو شونه ام و با نگرانی گفت:

  • خوبی؟ منو نگاه کن ببینم؟

چشمام و باز کردم ولی با دردی که تو گردن و شکمم بود دوباره عضلات صورتم جمع شد و دامون با کلافگی و عصبانیت توپید:

  • برای چی سرخود سرعت دستگاه و زیاد می کنی؟ من عقلم نمی رسه چه سرعتی و برات تنظیم کنم؟

جوابی به لحن طلبکارانه اش ندادم و سعی کردم بلند شم که زودتر از من بلند شد ..به خیال اینکه قهر کرده و می خواد بره پوزخندی زدم.. زهی خیال باطل.. چرا فکر کردم مهربون شده؟

ولی به ثانیه نکشید که دوباره تصوراتم و بهم ریخت اونم وقتی قبل از بلند شدنم مثل پر کار از روزمین بلندم کرد تا رو پاهام وایستم..

دستم که برای ماساژ دادن رفت سمت گردنم.. یه دستش ورو کتفم گذاشتم و اونیکی رو پشت پاهام و بلندم کرد.. بالا تنه ام به عقب خم شد و تند گفت:

  • گردنم و بگیر نیفتی..

با اینکه راضی به این کارش نبودم ولی دروغ چرا.. بدم نیومد از کارش.. با این حال و روزم دو سال طول می کشید تا با پای خودم به اتاق برسم..

تو این هیری ویری داشتم به علت تند تر شدن ضربان قلبم فکر می کردم.. یعنی تحت تاثیر ترس موقع افتادنم بود؟ امیدوارم که همین باشه!

دستام و دور گردنش حلقه کردم و با صدایی که رگه های درد توش کاملاً حس می شد گفتم:

  • این ابو قراضه ات و خراب نکرده باشم؟ همونطور که با سرعت می رفت بیرون توپید:

  • الآن انقدر از دستت عصبانی ام که ترجیح می دم صدات و نشنوم..

  • خب حالا تو هم.. انگار چه تحفه ای ..ببر تعمیرش کن خودم مایه اش و می دم.. این دیگه آمپر چسبوندن نداره که بچه سوسول..

  • یعنی انقدر بیشعور و سبک مغزی که نمی فهمی عصبانیت و نگرانیم به خاطر توی الاغه؟ نه اون دستگاه کوفتی؟

مبهوت صورت پر از اخمش شدم و دیگه چیزی نگفتم.. یه حسی داشتم.. شبیه همون حسی که بعد از تشکرش بابت غذا تو دلم ایجاد شد.. احیاناً این حس اسم خاصی که نداشت… داشت؟!

منو تا توی اتاق خودش برد و آروم گذاشت رو تخت خودشم لبه تخت نشست و خواست تاپم و بزنهبالا که نذاشتم و مچ دستش و گرفتم..

  • چیکار می کنی؟

همچنان کلافه بود و عصبانی..

  • حوصله بحث کردن ندارم باهات دستتو بکش ممکنه دنده ات شکسته باشه بدجوری افتادی..

زورش به من چربید و لباسم و داد بالا و مشغول بررسی شد.. ولی من که درد گردنم لحظه به لحظه داشت بیشتر می شد نالیدم:

  • اصل دردم جای دیگه اس که نفسم و داره می بره.. تو دنبال زیر بغل مار می گردی؟ بالاخره نگاهم کرد و گفت:

  • خب بگو کجات درد می کنه دیگه زیر لفظی می خوای؟

دست خودم نبود که اشک جمع شد تو چشمام.. انقدر درد کشیده روزگار بودم که تحملم بالا رفته بود.. ولی درد گردنم.. که منو مستقیم می برد تو اون روزای نحس و سیاه از توانم خارج بود.. چون باهاش باید هم درد روحی رو تحمل می کردم و هم درد جسمی..

  • این گردن شکسته ام پدرم و در آورد بابا!

یه کم با اخمای درهم شده از تعجب بهم نگاه کرد و بعد تازه یادش افتاد که گردنم از قبل مشکل دار بود و سریع بلند شد از اتاق رفت بیرون.. منم با خیال راحت به اشکام اجازه دادم سر بخورن ..

با یه دیوونه بازی و حماقت خودم و تو دردسر انداخته بودم .. ولی خب.. نمی شد از لذت این توجه همراه با عصبانیت دامون چشم پوشی کرد!

با اینکه دوست نداشتم بیخودی به این آدمی که تکلیفش با زندگیش مشخص نیست امیدوار بشم ورفتاراش و برای خودم معنی کنم.. با اینکه یه بار دیگه هم همچین خبطی رو انجام دادم و بیخود و بی جهت به مهربونی های کاذب اون شهریار پست فطرت وابسته شدم.. ولی دست خودم نبود.. آدم بودم و توجهم به مهربونی های یه نفر خیلی سریع جلب می شد. فقط باید خدا خدا می کردم در حد همین جلب توجه باقی بمونه و قلب تیره و تار شده ام هوس نکنه دوباره رنگ بگیره..

یه کم بعد با همون کیسه آب گرمی که روز اول اومدنم تو خونه اش باهاش آشنا شدم برگشت و دوباره نشست لب تخت ..

  • بچرخ سرت و بذار رو پام..

تعلل و تعجبم باعث شد که خودش دست به کار شه.. پاهام و در جهت مخالف سرم چرخوند و دستم و با ملایمت گرفت و کشید سمت خود.. منم که دیدم مصممه که من حتماً سرم و بذارم رو پاش برای اینکه با تقلا کردنم درد خودم و بیشتر نکنم همراهیش کردم.

ولی نشد که ساکت بمونم و گفتم:

  • چرا مثلا؟ امامزاده ای که پات حاجت می ده؟ می خوای شفای گردنم و بگیرم؟ دستش و گذاشت پشت سرم و با کمترین فشار ممکن به پاش چسبود و توپید:

  • فکر می کنم اگه یه بار تو عمرت باید ساکت بمونی همین الآنه که وضعیتت انقدر درب و داغونه ..

ولی نمی فهمم چرا باز زبونت از کار نمی افته!

با قرار گرفتن کیسه آب گرم رو گردنم به قول دامون دیگه زبونم از کار افتاد و چشمام و بستم.. کاش می فهمید این حرف زدنام فقط و فقط واسه اینه که ذهنم منحرف شه از تلخ ترین و جهنمی ترین روزهای زندگیم و هر دفعه یادم نیاد که با دست خودم.. با حماقت و بچگی خودم چه گندی بالا آوردم . ولی نمی شد.. اون روزا انقدر پررنگ بود که علاوه بر درد گردنم.. با هرچیز کوچیک و بزرگ دیگه ایبه یادش می افتادم و افسوس می خوردم..

یه کم که گذشت اینبار خودش به حرف اومد منتها دیگه لحنش عصبی و کلافه نبود و شاید حتی می شد از توش شرمندگی هم حس کرد..

  • دستگاه تردمیلم چند وقتیه که مشکل پیدا کرده و همین شکلی می شه که خودت دیدی.. من خودم می تونم از پسش بربیام و مشکلی باهاش نداشتم ..واسه همین تنبلی کردم و درستش نکردم..

تا خواستم یه کم سر ذوق بیام از این شرمندگیش و اینکه خودش و موظف می دونست درباره مشکل دستگاهش بهم توضیح بده تا همه چیز نیفته گردن خودم.. طبق معمول زد تو پرم..

  • با این حال اگه فضولی نمی کردی و می ذاشتی دستگاه رو همون سرعت بمونه الآن اینجوری کیسه آب گرم لازم نمی شدی..

با لجبازی سرم و از رو پاش بلند کردم و گفتم:

  • ولم کن بذار برم عمو.. اون کیسه اتم بده خودم نگهش می دارم .. شما لازم نیست زحمت بکشی که تهش چهار تا منتم واسه من بمونه!

 جوری با آرامش نگهم داشت و منو سر جای قبلیم یعنی رو پای خودش برگردوند که شک کردم خودش باشه و بی هوا و با بی عقلی سرم و بلند کردم ببینم که صدای آخ پر درد من و بازدم کلافه دامون بلند شد و من که کم مونده بود باز بزنم زیر گریه به معنای واقعی خفه خون گرفتم.

یه کم که گذشت پاش و از زیر سرم برداشت و بلند شد.. با رخوتی که از گرمای کیسه آب گرم به تنم نشسته بود دیگه نای بلند شدن نداشتم.. دامونم یه کم بعد برگشت و سر جاش نشست ولی اینبار قبل از اینکه سرم و بذاره رو پاش مشغول درآوردن تاپم شده که با بی حالی معترض شدم:

  • باز چیکار داری می کنی؟

  • می خوام پماد بزنم برات.. مالیده می شه به لباست..

«پوووووف! ای خدا این چرا امروز انقدر مهربون شده ؟ نکنه مرض پرضی تو جونمه که دامون فهمیده و می خواد این روزای آخر عمری باهام خوب تا کنه؟ آخه خودت ببین.. بعید نیست ما دو تا سگ و گربه ای که خلق کردی اینجوری مسالمت آمیز ور دل هم بمونیم؟»

جوابی برای سوالام پیدا نکردم و دامونم بعد از درآوردن تاپم و جمع کردن موهای پخش و پلا شده ام مشغول مالیدن پماد شد ..

سردی پماد خیلی سریع با حرکت دورانی دستش روی گردنم از بین می رفت و من مبهوت اینهمه مهارت این مرد تو آروم کردن این درد اعصاب خورد کن و لاعلاجم بودم که همیشه چند روز درگیرم می کرد..

شروع این دردم مساوی شده بود با شروع اولین روز ها از هفت سال زندانم.. یعنی درست همون زمانی که فقط خودم بودم و خودم.. وقتی شب تا صبح عین مار به خودم می پیچیدم و عذاب می کشیدم یه نفر پیدا نمی شد بیاد بپرسه چه مرگته و خودم باید از پسش بر می اومدم.. پس طبیعی بود که الآن با این ماساژ ماهرانه مست بشم..

نمی دونم چه رابطه ای بود بین حرکت انگشتا و گرمای دستش با گرم شدن پلکام.. ولی هرچی که بود داشت کم کم خوابم می برد که صدای خفه دامون که سرش و تا نزدیک گوشم آورده بود شنیدم:

  • خوابیدی؟

  • نچ!

  • دیگه جاییت درد نمی کنه؟

  • نچ!

  • می دونم پررو تر از این حرفایی ولی تعارف و بذار کنار.. من که فعلاً دست به آچار شدم اگه شکم و کمرتم درد می کنه بگو بمالم برات.

انقدر مست خواب بودم که زبونم برای گفتن یه نچ ساده هم نچرخید و فقط سرم و آروم به بالا حرکت دادم.. نه می تونستم و نه می خواستم که جلوی این خوابی که داشت چشمام و سوراخ می کرد بگیرم ..

ولی قبل از اینکه کامل خوابم ببره یه سوالی تو ذهنم چرخ خورد.. آدمی مثل دامون که واسه یه گردن درد ساده اونم برای منی که کم جنگ و دعوا نداشتم باهاش انقدر وقت می ذاره و از خودش مهربونی نشون می ده.. چه جوری می تونه دستی دستی اینهمه آدمی رو که جنس های غیر اصولیش و مصرف می کنن به کشتن بده؟ کسی که همچین مسئله ای براش مهم نیست.. می تونه انقدر دلرحم باشه؟

 *

با تکون خوردن چیزی که زیر سرم بود هراسون چشمام و باز کردم و بلند شدم.. انقدر با فکر و خیال روز های سخت و طاقت فرسای زندگیم خوابم برد که یه لحظه با این تکون کوچیک فکر کردم هنوز تو همون زندان خراب شده ام و هم بندی هام و چند تا آدم مزخرف کثیف تشکیل می ده که از ترسشون خواب به چشمم نمیاد..

ذهنم که یه کم آروم شد نگاهی به روتختی که گوشه اش رو بدنم کشیده بود انداختم و تازه متوجه شرایطم شدم.. درد گردنم ساکت شده بود و هنوز همونجایی بودم که خوابم برده بود.. چیزی هم که تکون خورد عضله های پای دامون بود ..

دامونی که همونجوری با پاهای آویزون مونده از تخت دراز کشیده بود و ساعد دستش رو چشماش بود..یه کم خودم و کشیدم سمتش.. بوی تند پمادی که به گردنم مالیده بود از روی دستش حس می شد و این یعنی حتی برای شستن دستاشم از جاش بلند نشده بود ..

چرا؟ یعنی می خواست من بیدار نشم یا.. یا چی؟ دلیل دیگه ای نمی تونست داشته باشه جز اینکهیهو از شدت خواب بیهوش شده باشه که خب این یه کم غیر عقلانی بود ..

این مرد داشت با من و تصوراتم چی کار می کرد؟ چرا هر روز و هر ساعت یه چهره جدید تر از خودش نشون می داد تا ذهنیت بدی که ازش داشتم کمرنگ بشه؟ یعنی من داشتم اشتباه می کردم درباره اش؟ یا دامون یه آدم دو رو و دو چهره بود؟

نفهمیدم چی شد.. نفهمیدم تحت تاثیر کدوم قوه تصمیم گیریم این کار و کردم.. فقط یه لحظه حسی که از این مهربونی های دامون می گرفتم انقدر قلنبه شد که بی اختیار دولا شدم و سر انگشتای پمادیش و بوسیدم ولی به ثانیه نکشید که با بهت خودم و کشیدم عقب و کف دو تا دستم و محکم گذاشتم رو دهنم..

یه فحش پدر مادر دار نثار خودم کردم و سریع از رو تخت بلند شدم.. اگه یهو همون لحظه بیدار می شد و منو تو اون حالت می دید چی؟ اگه فکر می کرد من نقشه خام کردنش و دارم و من و زودتر از موعد بیرون می کرد از خونه اش چی؟ چرا انقدر پیش بینی نشده و احمقانه پیش رفتم؟

تاپی که از تنم درآورده بود و پوشیدم و راه افتادم برم بیرون که یه لحظه مکث کردم.. آدمی نبودم که جواب مهربونی های طرف مقابلم و ندم.. به نظرم هر عملی یه عکس العمل داشت.. چه خوب .. چه بد..

گوشه رو تختی رو که تا الآن روی من بود بلند کردم و کشیدم رو تنش.. با افتادن من خیلی فرصت ورزش و عرق کردن پیدا نکرد ولی بازم ممکن بود سرما بخوره و اون موقع من خودم و مقصر صد در صد می دونستم.

یه کم بالاسرش وایستادم و خیره تو صورتش غرق فکر و خیال شدم که یهو با فکر توی سرم راه افتادم سمت اتاقم و گوشیم و برداشتم که یه زنگ به ساسان بزنم.. ولی ریسک نکردم و به جاش تو تلگرام بهش پیام فرستادم:

«سلام هستی؟»

«سلام عزیزم.. آره هستم.. جونم؟»

نمی دونستم چقدر می تونم به حرفش اعتماد کنم ولی باید می پرسیدم..

«یه چیزی می پرسم راست و حسینی جوابم و بده..»

«باشه.. چی شده؟»

«دامون جدی جدی تو کار خلافه یا اینم خالی بستید که منو راضی به این کار کنید؟»

نمی دونستم بیشتر منتظر کدوم جوابم.. دوست داشتم بگه نه و من ایمان بیارم به این مهربونی ها و محبت های دامون که هر چند وقت یه بار خودش و نشون می داد.. یا دوست داشتم بگه آره و من از شر این عذاب وجدان مزخرفی که بیخ گلوم و چسبیده راحت شم؟ یه کم طول کشید تا جواب بده:

«چرا می پرسی؟ چیزی شده؟ حرفی بهت زده؟»

جوابش منو به شک انداخت.. اگه انقدری که این و شمس الدینی گفتن خلافکار بود اصلااصلاً احتیاجی به پرسیدن همچین سوالایی نبود و خیلی سریع جوابم و با یه آره ی قاطع می داد..

تند و با عصبانیت نوشتم:

«جواب سوال منو بده بابا..»

«جواب سوالت مشخصه.. دیگه نمی دونم چه اصراری داری که دوباره بپرسیش.. کاری که دامون می کنه خلافه ولی به خاطر محبوبیتش همه جنس های اون و ترجیح می دن و خودشون به بدبختی می کشونن.. آدرس کارگاهشون و که گیر آوردی و شمس الدینی مدرک خلاف کردنش و همه جا پخشکرد جواب سوالت و بهتر می گیری.. حالا می گی چی شد که اینو پرسیدی یا نه؟»

با کلافگی زل زدم به روم به روم.. چی می گفتم به ساسان؟ اینکه با دیدن چند تا مهربونی و توجه فقط حس کردم دامون نمی تونه همچین آدم جانی و بی رحمی باشه؟ شایدم واقعاً بود و من بیخودی داشتم شخصیتش و پیش خودم عوض می کردم ..

انقدر جوابش و ندادم تا دوباره خودش پیام داد:

«ستاره.. تو اونجا نیستی که جواب این سوالا رو پیدا کنی.. شمس الدینی اون پول و به تو داده که کار خودش و براش انجام بدی.. بدون هیچ شک و تردیدی.. تو هم قبول کردی. می دونم سخته.. ولی خواهشاً فقط به سفته هایی که دست شمس الدینی داری فکر کن.. نه چیز دیگه..»

راست می گفت ..پشیمونی من از ادامه این راه و عملی کردن نقشه .. شاید باعث ضرر شمس الدینی هم می شد.. ولی ضرر اصلیش متوجه خودم بود و خانواده ام .

پس شاید بهتر بود انقدر به همه نکات ریز و درشت رفتاری دامون دقت نکنم تا دچار همچین شک و تردید بی فایده ای نشم..

 ×××××

جلوی در خونه مادربزرگ سارا که محل اقامت فعلیش بود تو ماشین نشسته بودم و منتظر بودم که بیاد پایین.. هفت هشت روز از اون شبی که تو مهمونی دیدمش می گذشت و امروز خیلی بی مقدمه زنگ زد و گفت با هم قرار بذاریم که بریم بیرون ..

موندم بین دو راهی.. چون نمی دونستم به صلاح هست که برای اولین بار با هم تو یه مکان عمومی دیده بشیم یا نه.. برای همین تصمیم گرفتم یه کم تو همین ماشین تو خیابونا بچرخونمش بلکه راضی بشه.

تو این یه هفته هم با وجدانم نسبت به ول کردن یهویی ستاره درگیر بودم و هم با تعریف های با آبو تاب علی از پروژه پدر سارا که می تونستم نقش اولش باشم. نمی تونستم منکر این بشم که یه موفقیت بزرگ بود و همه آرزوش و داشتن.. از طرفی هم رابطه ام با ستاره مثل بقیه قرار نبود دائمی بشه.. پس یه کم بی عقلی می شد اگه به خاطر یه رابطه موقت همچین موقعیتی رو از دست بدم ..

خسته از فکرایی که مغزم و داشت منفجر می کرد و این تاخیر اعصاب خورد کن سارا گوشیم و برداشتم تا یه چرخی تو نت بزنم که دیدم یه پیام تو تلگرام از یه شماره ناشناس دارم..

خط تلگرامم یه خط شخصی بود و غیر از چند نفری که می شناختمشون کس دیگه ای بهش زنگ نمی زد یا پیام نمی داد.. برای همین کنجکاو شدم و بازش کردم ..

«سلام خوب هستید آقای پیران؟»

با تعجب عکسش و باز کردم.. یه دختر جوون بود.. به نظر آشنا می اومد.. یه کم طول کشید تا یادم افتاد کیه و کجا دیدمش.. ولی برای اطمینان بیشتر پرسیدم:

«ممنون.. شما؟»

کلی قلب و ستاره فرستاد و نوشت:

«منم خوبم مرسییییییی!»

نفسم و با کلافگی فوت کردم.. اداهای این دخترا که فکر می کردن پسرا کشته مرده این لوس بازی هاشونن کی می خواست تموم شه..

«خانوم محترم منظورم اینه که خودتون و معرفی کنید!» اینبار شکلک های غمگین و در حال گریه فرستاد..

«نشناختید؟ من شفقم.. دخترخاله ستاره!»

دستی به ته ریشم کشیدم و نفسم و با حرص فوت کردم.. دلیل این پیام دادنش که حتی از طرزنوشتارشم می شد فهمید با چه هدفیه چی بود؟ مگه ستاره بهش نگفته بود بنا به دلایلی داره با من زندگی می کنه و با همیم؟ اصلاً شماره من و از کجا آورده بود؟ محال بود که ستاره خودش همچین اشتباهی کرده باشه..

بدون هیچ حرف اضافه ای که بخواد بیخودی ذوق زده اش کنه کوتاه نوشتم:

«امرتون؟»

فقط چون دخترخاله کسی بود که فعلاً باهاش رابطه داشتم در حد همین یه کلمه هم وقت گذاشتم وگرنه گزینه بلاک بهترین جوابی بود که می شد داد..

انگار تعجب کرد از این سفت و سخت بودنم که یه کم طول کشید ولی بالاخره جواب داد:

«خب راستش می خواستم بابت لطف اون روزتون ازتون تشکر کنم.. تو این مدت هم وقت نشد.. هم روم نشد که چیزی بگم.. ولی فکر کردم زشته..»

دانلود-کامل-رمان-سلبریتی

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.