خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان سلبریتی پارت 10

رمان سلبریتی پارت 10

رمان سلبریتی پارت 10
3.5 (70%) 4 vote[s]

رمان سلبریتی نوشته گیسو خزان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان سلبریتی از اینجا کلیک کنید

خنده ام گرفت.. از هرچیزی یه سوژه برای متلک انداختن پیدا می کرد.. دوست نداشتم زیاد این مسئله رو پیشش باز کنم و دوباره به روش بیارم.. ولی برای اینکه فکر نکنه بدبختی و مریضی فقط مال امثال خودشونه گفتم:

  • همین دو سه شب پیش بهت ثابت شد درد و مرض فقط مال شماها نیست.. پولدارا فقط یه درد بی پولی و از بقیه کمتر دارن.. وگرنه بقیه درداشون شاید بیشتر هم باشه.

نگاهش یه کم آروم گرفت و از حالت پرخاشگری دور شد.. لبخند یه وری رو لبش نشست و گفت:

  • اصلاً مگه زندگی با یه سلبریتی که یه لایک و کامنتشون هزارتا کشته مرده می ده افسردگی هم داره؟ من تا عمر دارم این لطفی که خدا شامل حالم کرده رو از یادم نمی ره!

دستش و ول کردم و راه افتادم سمت در.. دختره پررو حتی با تعریف کردنشم آدم و می سوزند..

  • لطف بعدی که شامل حالت می شه فیلم دیدن با یه سلبریتیه.. پس زودتر بیا چون از این نعمت ها نصیب هر کسی نمی شه..

  • کم نوشابه واسه خودت باز کن یه وقت خواب دریا می بینی ها!

سری به تاسف تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم.. چون هرچی به زبون میاوردم این دختره باز یه چیزی داشت که بارم کنه و کلاً کم آوردن تو کارش نبود.

عجیب بود.. شاید این رفتار و از سمت هر کس دیگه ای به خصوص دخترا  می دیدم عصبانی می شدمو برخورد تندی نشون می دادم.. ولی با اینکه تو این چند وقته اخلاق ستاره دستم اومده بود خودمم دلم می خواست این جوابای تند و تیزش و بشنوم.

خدا رو شکر نرفت رو مود لجبازی و چند دقیقه بعد اومد.. در حال بررسی سی دی فیلما بودم که با دیدن یکیشون هیجان زده گفت:

  • اینو بذار ببینیم.

با ابروهای بالا رفته زل زدم بهش..

  • حالا چرا این؟

  • واس اینکه از این یارو خوشم میاد..

اخمام رفت تو هم.. چه اعتراف صادقانه و در عین حال اعصاب خورد کنی! حسودی که نبود حسم ..

بود؟

  • بازیگر از این بهتر پیدا نکردی؟

  • چشه مگه؟

  • تا چند روز پیش داشت التماس منو می کرد یه فیلم باهام بازی کنه بلکه در کنار من اونم یه کم به چشم بیاد.. از کی تا حالا انقدر محبوب شده؟

بی اهمیت به حرفم با چشمای گشاد شده از ذوق گفت:

  • من بمیرم می شناسیش؟

  • میگم هر روز به زنگ می زد.. می گه می شناسیش!!

  • جون من؟! بازیگرای دیگه چی؟ وایستا وایستا!

از لا به لای سی دی ها یکیش و بیرون کشید و عکس روی جلدش و نشونم داد..

  • اینم می شناسی؟ پوزخندی زدم و گفتم:

  • دو تا فیلم باهاش بازی کردم!

چشماش ستاره بارون شد و من شاید برای اولین بار بود که انقدر ذوق و شوق تو نگاهش می دیدم و واقعی بودنش و کاملاً حس می کردم..

  • یه روز قرار می ذاری باهاش منم ببینمش؟ جان من! من تا حالا یه بازیگر از نزدیک ندیدم..

این دفعه دیگه داغ کردم و توپیدم:

  • عجب آدم احمقی هستی تو! ده روزه داری تو خونه یکی از همین بازیگرا می خوری و می خوابی بعد می گی من بازیگر از نزدیک ندیدم؟

انگار تازه دوزاریش افتاد که چی گفته و ترجیح داد دیگه حرفی نزنه تا اینکه بخواد سوتیش و توجیه کنه.. منم برای اینکه هم حرص اون و در بیارم و هم حرص خودم و آروم کنم یه فیلم ایرانی دیگه انتخاب کردم و گذاشتم تو دستگاه.. به هیچ وجه هم دلم نمی خواست اسم خاصی رو این حرکت بچگانه ام بذارم.

به محض شروع شدن فیلم و دیدن بازیگر نقش اصلی که اونم یکی از معروف ترین ها بود چینی به پوست دماغش انداخت و گفت:

  • اه! نمی دونم چه صیغه ایه هر چشم روشن کله بوری که تو خیابون می بینن و برمی دارن می چپونن تو این سینما ها و بازی های مزخرفشون و به خورد مردم می دن.

نمی دونم اینم یه متلک به من بود یا همین جوری از دهنش در رفت ولی اینبار جوابش و دادم..

  • چشمای خودت چه رنگیه؟

نگاهی بهم انداخت و با بی تفاوتی گفت:

  • من اصراری ندارم که پول چشم ابروی روشنم و بخورم..

خیره شدم به صورتش.. بازم نگاهم رو چشماش ثابت موند.. کاش این اصرار نداشتن تا همیشه باهاش می موند و مثل الآن از این شغل و حرفه متنفر می شد.. حیف بود اگه یه روز بخواد بازیگر بشه ..

شک نداشتم هر کارگردانی که می دیدش.. این چشما رو روهوا می زد ..فقط کافی بود یه بار طعم شهرت و تشویق و تحسین و طرفدار پیدا کردن و بچشه تا غرق بشه تو این کار و وقتی به خودش بیاد که دیگه نتونه به راحتی از لا به لای موج هاش بیاد بیرون.

نگاه و گرفتم و زل زدم به صفحه تلویزیون.. نفهمیدم چی شد که خیلی بی مقدمه.. سوالی که تو تمام این چند ساعت سعی می کردم برای حفظ غرور تو دلم نگه دارم و پرسیدم:

  • کیانوش چی می گفت بهت؟

  • چی؟

روم و چرخوندم سمتش..

  • اون موقع که من رفتم با تلفن حرف بزنم.. چی داشتید به هم می گفتید؟ یه کم فکر تا یادش بیاد کی و میگم و بعد گفت:

  • داشت چرت و پرتایی که اون شب بارم کرده بود و ماست مالی می کرد..

  • چی بهت گفته بود مگه؟

سرش و انداخت پایین مشغول بازی با انگشتاش شد..

  • بهم گفت دزد حرومزاده!

اخمام رفت تو هم.. پس واسه همین ازم پرسید پدر و مادر نداره! با حرفایی که من درباره ستاره زده بودم عذاب وجدان گرفته بود. درسته واسه این قیافه تو هم رفته ستاره ناراحت شدم.. ولی یه کم خیالم راحت شد از اینکه کیانوش حرف بی ربطی بهش نزده بود.

  • بیخیال.. فیلم و نگاه کن.

*

بعد از یکی دو ساعت که فیلم تموم شد ستاره با پوف کلافه ای گفت:

  • چرت و پرت بود!

باهاش موافق بودم ولی پرسیدم:

  • چرا؟

  • من اگه جای دختره بودم صد سال سیاه دیگه برنمی گشتم پیش اون پسره فلان فلان شده که زندگی و آبروش و تباه کرده بود.

  • جفتشون بچه بودن.. تصمیم اشتباه گرفتن..

  • آدمی که یه تصمیم اشتباه و دوباره تکرار کنه دیگه بچه نیست.. احمقه..

بلند شد و از جلوم رد شد که یهو بدون فکر مچ دستش و گرفتم و تا بیاد بفهمه چی شد کشیدمش تو بغلم و و رو پاهام نشوندم.

از اونجایی که مطمئن بودم بلافاصله شروع می کنه به جفتک انداختن یه پام و انداختم رو پاش ودستامم دورش حلقه کردم و محکم نگهش داشتم.

نگاهش بیشتر متعجب بود تا یاغی.. ولی باید عادت می کرد به این رفتارای یهویی و پیش بینی نشده من..

  • چرا جنی می شی یهو؟

بی اهمیت به سوالش.. خیره تو چشماش گفتم:

  • یعنی تو تا حالا همچین تصمیمات اشتباهی تو زندگیت نگرفتی؟

اخمی بین ابروهاش نشست و انگار تازه یادش افتاد که کجا نشسته و شروع کرد به تقلا کردن..

  • ولم کن مگه اسیر گرفتی بابا..

  • تا من نخوام که نمی تونی تکون بخوری.. پس آروم بگیر و جواب سوالم و بده..

می دیدم کلافه شده ولی به روی خودش نیاورد و برای اینکه زودتر از شرم خلاص شه گفت:

  • همه تو زندگیشون یه غلطایی می کنن که تهش فقط پشیمونی می مونه ..

  • بزرگترین پشیمونی تو چیه؟ نگاهش و گرفت و به فکر فرو رفت ..

  • اعتماد کردن به یه آدم بی صفت حرومزاده ..

  • همونی که بهت تجاوز کرد؟ رو ترش کرد و غرید:

تجاوزی در کار نبود.. هر چی بوده خودم خواستم!

صداقتش تحسین داشت.. اونم وقتی اکثر آدما دلشون می خواست تو بدبختی های زندگیشون خودشون و بی تقصیر نشون بدن.. ولی برای آدم انحصار طلبی مثل من یه کم سخت بود تحملش..

با اینحال پرسیدم:

  • پس عاشقش بودی؟!

پوزخند تلخی رو لبش نشست.. نگاهش همچنان به رو به روش خیره بود و انگار داشت قیافه اون آدم و پیش چشمش مجسم می کرد..

  • از همون حماقتایی که دیگه گه بخورم تکرارش کنم!

نگاهم به لباش بود و سرم و بردم جلو که با نزدیک شدنم بالاخره روش و به سمتم برگردوند و با اخمای درهم از تعجب نگاهم کرد..

  • خوب می کنی! عشق و عاشقی.. هیچی به جز بدبختی و فلاکت واسه آدم نداره..

قبل از اینکه بهش فرصت تجزیه و تحلیل یا حرف اضافه ای رو بدم لبام و چسبوندم به لباش.. چند ثانیه ای تو همون حالت نگه داشتم وقتی دیدم تحت تاثیر تعجب و جو یهویی که ایجاد کردم حرکتی نمی کنه و حتی نفسم نمی کشه.. با آرامش و بدون هیچ عجله ای لباش و به بازی گرفتم..

درست مثل دفعه قبل ساکت و صامت مونده بود و هیچ حرکتی نمی کرد که نشونه مخالفتش باشه..

ولی حداقل مثل اون شب به خاطر سرما و بارونی که زیرش مونده بود بی حال نشده بود و می دونست دارم چیکار می کنم. پس یعنی مشکلی نداشت با این قضیه.

انقباض عضلاتش نشون می داد که هنوز هیچ رغبتی به این رابطه نداره و من دیگه واقعًاً نمی تونستم بیشتر از این خودم و کنترل کنم در برابرش.. اونم وقتی روز به روز داشتم جذابیت های بیشتری از توی ظاهرش با همه سادگی و گاهی اوقات شلختگیش کشف می کردم. طوری که لذت این بوسه برامخیلی بیشتر از اون شب شده بود..

اینکه هیچی نمی گفت و سعی نمی کرد خودش و از زیر دستم بیرون بکشه نشونه خوبی بود.. برای همین شدت بوسه هام و بیشتر کردم که اونم تحریک بشه و باهام همراهی کنه. دلم نمی خواست کاری کنم تا یاد و خاطره اون رابطه ای که الآن ازش پشیمون بود زنده بشه. ولی در عین حال کم کم باید دامون واقعی هم بهش می شناسوندم.

حین بوسیدن و بازی با لباش که دمای بدن خودم و بدجوری داشت بالا می برد و هورمون های مردونه ام و بالا و پایین می کرد.. دستم و از زیر لباسش رد کردم و همینکه خواستم تنش و نوازش کنم تا سرما و انقباضش از بین بره.. انگشتم خورد به زخم بخیه خورده اش و انگار همین مسئله بهونه ای شد تا سرش و از زیر سرم بیرون بکشه با صورت جمع شده بگه:

  • آخخخخخخخخ.. سوختم ..نخ بخیه ام و کشیدی ..چرا اینجوری می کنی ؟

در حالیکه نفس های پر حرصم داشت از راه بینیم می رفت و می اومد بهش زل زدم تا ببینم این نمایش و تا کی و کجا می خواد ادامه بده که از سکوت من سو استفاده کرد و کاملاً از روم بلند شد..

انگشت من به اندازه یه میلیمتر از زخمش و لمس کرد و هیچ کشیدگی و درد و سوزشی در کار نبود..

همونطور که پهلوش و ماساژ می داد غر زد:

  • نگفتی تا وقتی خوب شم کاری باهام نداری؟ انقدر مرد نیستی پای حرفی که زدی بمونی نه؟ نتونستم ساکت بمونم و عصبانیتم و سرش خالی کردم:

  • یه زخم پنج سانتیه.. خمپاره که نخوردی انقدر ادا اطوار میای!

همین زخم پنج سانتی هم به خاطر جنابعالی رو بدنم افتاده.. یه تشکر خشک و خالی که نکردی ..

حداقل مرام و معرفت داشته باش راه به راه باعث آزارم نشو..

لبخندی عصبی رو لبم نشست.. چرا انقدر امروز بیخودی براش دل سوزوندم؟

  • بالاخره که این زخم خوب می شه! ببینم اون موقع می خوای چی و بهانه کنی؟

چیزی نگفت و من از جام بلند شدم.. حس کردم یه قدم عقب رفت ولی من رفتم سمتش و تو یه قدیمش وایستادم و زل زدم به چشمای گریزونش..

  • فقط اینو بدون.. شانس آوردی که گیر من افتادی.. وگرنه تو این دنیای پر از لجن و کثافت و حیوون هایی که هر کدوم یه مرض جنسی دارن.. هیچ خری پیدا نمی شه که به خاطر یه زخم پنج سانتی از حقش بگذره و جلوی نیازش و بگیره.. حالیته چی می گم؟ هر موقع خواستی بی خود و بی جهت جفتک پرونی کنی.. یاد این مسئله بیفت و خدا رو شکر کن!

بهش فرصت حرف زدن ندادم و راه افتادم سمت اتاقم.. شاید واقعاً بهتر بود صبر کنم تا دیگه هیچ بهانه ای نباشه که بخوام به خاطرش مراعات کنم و تو تمام طول رابطه حواسم باشه که از خود بی خود نشم .

ظرفیت منم حدی داشت و تا یه جایی می تونستم صبر کنم و چشمم و ببندم رو دختری که داره تو خونه ام زندگی می کنه و بهم محرم شده.. باید کم کم دامونی که وقتی غرق می شد تو این حس و لذت ممکن بود تا ساعت ها و تو مدل های مختلف درگیرش بشه رو می شناخت. تا پیش خودش فکر نکنه که همیشه قراره از این لطف و محبت ها نصیبش بشه..

×××××

ظهر بود و بعد از ناهار رو تخت دراز کشیده بودم که یه کم چرت بزنم.. ولی تو خواب و بیداری بودم که گوشیم زنگ خورد و من با کلافگی از روی میز برش داشتم..

با دیدن شماره شفق پوف کلافه ای کشیدم و چون نمی دونستم دامون خونه است یا نه پچ پچ وارجواب دادم:

  • چی می گی شفق لنگ ظهر؟ صدای متعجبش تو گوشم پیچید:

  • خواب بودی؟

  • نه.. من معمولاً عادت دارم سر ظهر برم لب دریا آفتاب بگیرم .

  • چه سر کاریه که انقدر راحت توش می خوابی؟

تازه دو زاریم افتاد و مغز به خواب رفته ام بیدار شد.. شفق که نمی دونست من کجام.. اونم مثل مامانم فکر می کرد من تو یه کارخونه دارم تو کرج کار می کنم ..

رو تخت نشستم و دستی رو پیشونیم کشیدم..

  • یابو نیستیم که بیست و چهار ساعته ببندنمون به گاری و ازمون کار بکشن.. ساعت کاری داره.. الآنم وقت استراحته تو چرت بودیم.. حالا تو چرا لنگ پشه کوره رو چسبیدی؟ برو سر اصل مطلب!

  • آهان.. زنگ زدم بگم که امروز هستی؟

  • کجا هستم؟ سر کارم دیگه..

  • نه.. منظورم اینه که.. میای.. میای بریم خونه عماد؟ گیج گیج بودم و درکی نداشتم از حرفش..

  • نمی فهمم.. عماد کیه؟

ای بابا.. ستاره؟ بیدار نشدی هنوز؟ بابا مگه قرار نبود بریم خونه این پسره و اون فیلمی که ازم گرفتهرو برداریم؟ به همین زودی یادت رفت؟

با یادآوری حرفایی که اون روز تو پارک بهم زد آهان کشداری گفتم و پرسیدم:

  • خب؟ حالا اوکی شده موقعیت؟

  • آره.. خبرش و دارم.. امروز خونه اشون خالیه ..یعنی.. سالگرد مادرشه.. همه شون رفتن بهشت زهرا .

بهترین موقعیته که بریم و کارمون و بکنیم..

  • خدا بیامرزه اون مادری رو که همچین بچه ولد زنایی پس انداخت..

  • ستاره.. تو رو خدا! وقت تلف نکن.. پاشو همین الآن مرخصی بگیر بیا.. مرگ شفق. به خدا یه هفته اس از استرس خوابم نبرده.

با اینکه هنوز معتقد بودم این کار فایده ای نداره جز دردسر و بدبختی تازه اونم اگه بشه! ولی چون بهش قول داده بودم بالاجبار گفتم:

  • باشه.. یه آدرس برام بفرست.. تا نیم ساعت چهل دیقه دیگه خودم و می رسونم.

  • باشه عزیزم.. جبران می کنم برات.

  • فعلاً..

گوشی و قطع کردم و بلند شدم رفتم بیرون.. از لای در باز اتاق دامون سرک کشیدم و وقتی مطمئن شدم خونه نیست سریع برگشتم تو اتاق که حاضر بشم.

خدا رو شکر کردم که نیست و امیدوار بودم که تا وقتی برگرده منم برگردم خونه.. چون اصلا دلم نمی خواست تو این دو سه روزی که یه نمه رابطه امون نرمال تر شده و من راحت تر می تونستم بهش نزدیک بشم باز یه بدبختی و مشکلی ایجاد شه که بشیم عینهو کارد و پنیر.

هرچند که بهم اجازه بیرون رفتن داده بود.. ولی جدیداً زیادی داشت تو هر چیزی سرک می کشید واین یه کم کارم و سخت می کرد.. منم که زیاد بلد نبودم نقش بازی کنم.. می ترسیدم این وسط مسطا با یه گاف حسابی.. هرچی رشته بودم پنبه بشه و دامون با یه اردنگی پرتم کنه تو بغل شمس الدینی.

همین الآنشم زیر زیرکی به قدر کافی ازم شاکی هست.. دو هفته تو خونه اش بودم اونم با شرط اینکه به قول خودش باهاش بخوابم.. ولی تا الآن فقط یه بار این اتفاق افتاده و بعد از اون هر بار به یه بهانه ای در می رفتم.. این دو سه شب آخرم که با بهانه پوچ و مسخره زخم پهلوم که دیگه هیچ درد و مشکلی نداشت از خودم رونده بودمش با اینکه می دونستم بالاخره یه جایی صبرش لبریز میشه..

کاش می شد فکر این رابطه رو از سرش بیرون کرد.. یه چیزی می موند در حد همون تو بغل هم خوابیدن.. یا مثلاً مثل بوسه اون روزی که یهو منو پرت کرد تو بغلش.. ولی حیف که پشت همه اینا یه خواسته بزرگ تر هست که با یادآوریش عذاب می کشم.

*

جلوی در ساختمون دو طبقه ای که خونه عماد یا همون دوست پسر شفق بود وایستاده بودیم.. در حالیکه جفتمون استرسی شدید داشتیم.. شفق که کاملاً رنگ و روش پریده بود و منم پوست گوشه لبم و چندین و چند بار از دلهره و اضطراب کندم.

نگاهی به سر و ته کوچه خلوت انداختم و گفتم:

  • یالا دیگه.. زنگ همسایه اشون و بزن..

  • ستاره؟

  • چیه؟

  • اگه خونه باشن چی؟

اسگول کردی؟ منو تا اینجا کشوندی که جلوی در خونه اشون شاش بند بشی؟ پس چی شد اونهمه اولدورم بولدورمت که ال می کنیم و بل می کنیم آبم از آب تکون نمی خوره؟ بعدشم.. اگه مطمئن نبودی که حالا حالاها پیداشون نمی شه گه خوردی من و دنبال خودت کشوندی اینجا..

  • خیله خب کم حرف بزن.. نمی بینی حالمو.. می ترسم دیگه چی کار کنم؟

نفس عمیقی کشید و زنگ همسایه طبقه بالا رو زد.. که چند دقیقه بعد صدای یه خانوم میانسالی از آیفون قدیمی خونه اشون پخش شد:

  • کیه؟

  • سلام پروانه خانوم.. شفقم..

  • سلام شفق جان حالت خوبه؟

  • ممنون شما خوبید؟

ضربه ای با آرنجم به پهلوش زدم که بیخیال احوال پرسی بشه که سریع گفت:

  • پروانه خانوم در و می زنید بی زحمت؟

  • عماد اینا نیستنا!

جفتمون نفس راحتی کشیدیم و شفق گفت:

  • می دونم.. رفتن بهشت زهرا.. منم می خوام برم.. منتها عماد یه چیزی جا گذاشته بود.. گفت سر راه بیام برش دارم بعد برم..

  • کلید خونه رو داری؟

  • بله بله دارم..

باشه عزیزم بیا تو..

در و باز کرد و بی سر و صدا رفتیم تو.. حین بالا رفتن از پله ها با پچ پچ گفتم:

  • چه همسایه رله ای داره این عماد خان!

  • خیلی خانوم خوبیه.. تنها زندگی می کنه ..یکی دو بار که اومده بودم اینجا و داداشش بی هوا اومده بود خونه منو فرستاده بود خونه همین پروانه خانوم ..با هم دوست شدیم .

  • باهوش جون.. پس فردا همین پروانه جون نره لوت بده و همه چی و بذاره کف دست عماد؟

  • خب بذاره.. ما فقط می خوایم اون فلش و برداریم.. بعدش هرچی شد مهم نیست.. اول و آخر عماد می فهمه که من برای حفظ آبروم اومدم خونه شون دزدی!

سری به دو طرف تکون دادم و دندونام و رو هم فشردم.. این هفت سال زندان بودن من.. انگار به ضرر شفق تموم شده بود.. چون دیگه کسی تو زندگیش نبود که بخواد باهاش رقابت کنه و برتری خودش و ثابت کنه.. برای همین با خیال راحت هرکاری دلش می خواست کرده و گند زده به زندگی و آینده اش.. بدبختی اینجا بود که من باید دنبال سرش راه می افتادم واسه ماست مالی.. عیب نداره.. اینم به تلافی اون روزایی که شفق.. هرچند به خاطر مطرح کردن خودش گندای منو لاپوشونی می کرد.

جلوی در ورودی که رسیدیم با صدای تق تق کفشای پاشنه بلندی به سمت پله های طبقه بالا چرخیدیم .. یه خانوم شیک پوش.. که احتمالاً همون پروانه خانوم بود با لبخند از پله ها پایین اومد و گفت:

  • خوبی عزیزم؟

  • ممنون شما خوبی؟

نیم نگاهی به من انداخت که شفق سریع گفت:

دختر خاله امه..

  • خوشبختم عزیزم..

سری تکون دادم و گفتم:

  • همچنین..

  • به موقع اومدیا شفق جون.. داشتم می رفتم بیرون. اون موقع پشت در می موندی..

  • آره واقعاً دستتون درد نکنه.. ببخشیدا باعث زحمت شدیم..

  • خواهش می کنم.. سلام برسون.. فعلاً خدافظ.

پروانه رفت و من رو به شفق گفتم:

  • یعنی میشه شانس بزنه پس کله امون و بقیه کارا هم همینجوری شرتی شپکی جفت و جور بشه؟ شفق که دیگه چیزی تا پس افتادنش نبود لب زد:

  • ایشالله.. بیا کنار..

از سر راهش کنار رفتم که گوشه دیوار رو پنجه پاش وایستاد و دستش و به سمت علمک گاز دراز کرد و به زور بهش رسید.. با لبخند پر استرسی که رو لبش بود کلید و بهم نشون داد و در و باز کرد.

جلوتر از شفق رفتم تو و نگاهی به خونه بزرگ ولی قدیمیشون انداختم و رو به شفق که پشت سرم داشت می اومد گفتم:

  • کدومه اتاقش؟

با دست به یکی از درای سالن اشاره کرد و من قدم هام و به اون سمت تند کردم ..

اتاق ساده ای بود و وسایل زیادی نداشت به جز یه تخت و کمد و میزی که مطمئناً فلش تو یکی از کشوهاش جا خوش کرده بود..

  • تو همین کشوئه.. باید قفلشو بشکنیم..

با تعجب زل زدم بهش..

  • یعنی چی؟ مگه ما ابزار با خودمون آوردیم؟ با چی بشکونیم این سگ مصبو؟

  • نمی دونم ستاره.. بیا یه فکری براش می کنیم دیگه ..

خودش جلوتر رفت و یه کم با دستگیره در کشو کلنجار رفت و بعد چرخید سمتم..

  • تو زندان از این کارا یادتون ندادن؟

  • کدوم کارا؟

  • همینکه با سنجاق قفلی و این چیزا قفل باز می کنن..

عاقل اندر سفیه نگاهش کردم و گفتم:

  • ببخشیدا.. اشتب به عرضتون رسوندن.. تا اونجایی که ما می دونیم خلافکارا رو می فرستن زندان که تنبیه و مجازات شن و به گه خوردن بیفتن.. نه اینکه کلاس آموزشی دزدی برگزار کنن واسه زندانیا.

چشم غره ای رفت و دوباره مشغول ور رفتن با قفل شد و من نگاهم و دور تا دور اتاق به دنبال پیدا کردن یه چیزی که بشه باهاش قفل و باز کرد چرخوندم تا اینکه چشمم خورد به چوب کوهنوردی که گوشه اتاق بود و سریع رفتم برش داشتم و رو به شفق گفتم:

  • بیا کنار..

نگاهی به چوب توی دستم انداخت و گفت:

این چوب کوهنوردی عماده..

  • عه؟؟ من خیال کردم مگس کشه باباشه!

  • این و بذار کنار ستاره کلی پولشه..

  • بدبخت به جای اینکه به فکر چوب گرون کوهنوردی اون شازده باشی.. به فکر چوبی که چند وقت دیگه تو ماتحت خودت فرو می ره باش.. مثل اینکه یادت رفته آبرو حیثیتت دست صاحب همین چوبه؟

با ناراحتی و غصه از جلوی میز کنار رفت و من مشغول ضربه زدن با ته تیز چوب به قفلی که رو در کشو بود شدم و انقدر کوبیدم که دیگه دست خودم درد گرفته بود..

ولی بلاخره قفل کج و معوج شد و با یه کم زور جفتمون تونستیم بازش کنیم.. شفق یه کم وسایل توی کشو رو بالا و پایین کرد تا اینکه فلش و پیدا کرد و با چشمای پر شده از اشک گفت:

  • ایناهاش.. ایناهاش خودشه.. همین بود به خدا.. روش یه خط قرمز داشت قشنگ یادمه..

در حالیکه از تقلا و شایدم استرس زیاد به نفس نفس افتاده بودم گفتم:

  • خیله خب.. بذارش تو کیفت بریم..

در کشو رو بستم و رفتم که چوب و بذارم همون گوشه اتاق که صدایی به گوشم خورد مثل چرخیدن کلید توی قفل و با تعجب برگشتم سمت شفق تا ببینم اونم شنیده یا نه..

احتیاجی به پرسیدن نبود.. رنگ و روی مثل میتش.. بهم فهموند اونم صدایی رو که حالا واضح تر شد و نشون می داد یکی در و باز کرد و اومد تو شنیده..

همچنان بهت زده و ناباور به همدیگه خیره بودیم که اینبار صدای پسر جوونی به گوشمون خورد که تقریباً داد زد:

عمــــــــــــاد؟ خونه ای؟

با چشمای گشاد شده رفتم سمت شفق که دهن نیمه بازش آماده گریه های پر سر و صدای همیشگیش بود و قبل از اینکه صدایی ازش در بیاد کف دستم و محکم گذاشتم رو دهنش و دنبال خودم کشوندمش تا از در اتاق دورش کنم که همون موقع چشمم خورد به پشت پرده ..

یه در شیشه ای بود که تازه داشتم می دیدمش و مشخص بود که در بالکنه.. بدون مکث و با کمترین سر و صدا بازش کردم و اول شفق و فرستادم تو و پشت سرش خودم رفتم.. دستم هنوز جلوی دهن شفق بود و صدای هق هق خفه اش که بلند شد با التماس گفتم:

  • جون مادرت خفه شو!

دست خودش نبود.. تمام جونش داشت می لرزید و منم بهش حق می دادم. با اینکه شاید نقش فرعی داشتم تو این مسئله.. ولی استرسم هم اندازه استرس شفق بود.. فقط مثل اون انقدر نازک نارنجی نبودم که زرتی بزنم زیر گریه و بند و آب بدم.

با باز شدن در اتاقی که توش بودیم جفتمون کپ کردیم ولی خودمون و تا حد امکان کشیدیم پشت دیوار بالکن که از پشت در هم نبیندمون.. خدا خدا می کردم نه این سمت بیاد.. نه متوجه قفل درب و داغون شده میز بشه.. هرچند که احتمالش کم بود.. چون میز رو به روی در نبود و تو لحظه اول به چشم نمی اومد.

صدای پر از تردیدش بازم بلند شد:

  • ای بابا عمـــــــاد؟ نیستی؟ بعد با تن آروم تری ادامه داد:

  • مرتیکه باز شوت بازی هاش گل کرد.. آخه کلید و واسه چی می ذاری پشت در؟

نگاهم با بهت و حیرت و ناباوری تو چشمای شفق خیره شد و وقتی دیدم صدای هق هقش قطع شده دستم و از رو دهنش برداشتم و با پچ پچ گفتم:

  • کلید و از رو در بر نداشته بودی؟ دوباره زد زیر گریه:

  • یادم رفت! هول شدم به خدا!

  • خاک بر سرت شفق.. خاک بر ســـــــرت!

خودم و یه کم کشیدم سمت در که دستم و گرفت..

  • نرو ستاره.. می بیندت..

  • ول کن بابا.. نترس من کارم و بلدم مثل تو تر نمی زنم به همه چی..

آروم لای در بالکن و باز کردم و گوش و فرستادم بیرون که با شنیدن بسته شدن در ورودی خونه و قفل شدنش همه امیدم ناامید شد و با قلبی به ضربان افتاده برگشتم تو بالکن..

خیره تو صورت بی رنگ و روی شفق لب زدم:

  • بدبخت شدیم!

با ناباوری لبای لرزونش و حرکت داد:

  • رفت؟

سرم به تایید تکون دادم..

  • درم قفل کرد.

وای.. ستاره حالا چه جوری بریم بیرون؟ تو رو خدا یه فکری بکن!

  • عه؟ نه بابا؟ گندا رو تو بالا میاری با اون مغز پوچ و گچیت.. به بدبختی ها که می رسیم من کله ام و به کار بندازم؟ آخه شلغم چس مغز.. کلید و واسه چی گذاشتی پشت در؟

  • گفتم زود برمی گردیم دیگه.. به خدا اصلااصلاً یه لحظه حواسم از همه چی پرت شد.. نفهمیدم دارم چی کار می کنم.. ترسیده بودم..

پوف کلافه ای کشیدم و نگاهی به ارتفاع بالکن انداختم.. انقدری زیاد بود که اگه خودمون می نداختیم پایین یه دست و پای شکسته برامون یادگاری می موند..

برگشتم سمت شفقی که همچنان در حال آبغوری گرفتن بود…

  • برو تو وسایلش بگرد ببین می تونی یه کلید دیگه پیدا کنی یا نه..

دستی به صورت خیسش کشید و رفت تو.. منم پشت سرش رفتم. شفق در حال گشتن تو اتاق شد و منم هال و بقیه اتاقا رو زیر و رو کردم ولی هیچی پیدا نکردم.

دوباره برگشتم تو اتاق و رو به شفق که داشت تو جیب لباسای پسره دنبال کلید می گشت گفتم:

  • چی شد؟

  • نیست! ده بار همه لباساش و گشتم..

سری به دو طرف تکون دادم که شفق با ناله و زاری بیشتری گفت:

  • این داداش عماد بود ستاره.. الآن می ره بهش می گه کلید و پشت در پیدا کرده.. اونم شک می کنه پا می شه میادا.. چی کار کنیم؟

می گی چی کار کنم؟ دیگه اون قفل بی صاحاب و ضد سرقت روی در و که نمی شه با چهار تا ضربه چوب بشکنم و بریم بیرون. مگه اینکه..

خودمم شک داشتم که ساکت موندم ولی شفق با التماس گفت:

  • مگه اینکه چی؟

  • یکی و خبر کنیم بیاد از بیرون در و برامون باز کنه.. تازه اگه شانس بیاریم و این یارو کلید و بالای همون علمک گاز گذاشته باشه.

چشمای خیسش و پاک کرد و با شوق و امیدی که تو نگاهش نشست گفت:

  • مطمئنم کلید همونجاس.. اصلاً این کلید تکی رو جز مواقع لزوم از اونجا بر نمی دارن. ولی.. ولی کی و خبر کنیم که بیاد؟

شونه ای بالا انداختم و با اینکه دل خودمم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید.. فقط برای اینکه شفق خیال نکنه همه گند کاری هاش و من باید رفع و رجوع کنم گفتم:

  • دیگه اونش و من نمی دونم.. خودت یه بدبختی و پیدا کن ..

سرش و رو شونه خم کرد و نالید:

  • ستارهههههه!

  • زهر مار!

  • به قرآن مجید.. به جون خاله هما من هیچ کس و ندارم.. آخه اگه داشتم که دیگه نمی اومدم به تو بگم باهام بیای اینجا..

ای لعنت به من که همون اول قبول کردم با طناب پاره پوره تو برم ته این چاه و اینجوری واسه خودم مصیبت درست کنم.

  • به خدا جبران می کنم برات ..

فلش و از تو جیب مانتوش درآورد و گفت:

  • ببین.. مگه واسه همین نیومده بودیم؟ این مدرک آبروی منه که الآن تو دستمه.. اگه به موقع از اینجا نریم دوباره بدبخت می شم. ستاره نذار آبروم تو کل فامیل بره.. تو رو خدا.. تا اینجا که اومدی.. از این به بعدشم کمکم کن. هیچکی و ندارم جز تو..

نچ کلافه ای گفتم و دستام و کشیدم رو صورتم.. مسئله اینجا بود که حالا  خودمم تو این ماجرا دخیل بودم و هر اتفاقی که می افتاد پای منم گیر بود.. پس به نفع خودمم بود که زودتر از این خراب شده بزنیم بیرون.. ولی آخه به کی می گفتم بیاد دنبالمون؟

با یاد ساسان چشمام برق زد و سریع گوشیم و از تو کیفم درآوردم.. تنها کسی بود که می شد واسه این چیزا بهش اعتماد کرد و مطمئن شد که دهنش چفت و بست لازم و داره..

شماره اش و گرفتم و اینبار برعکس همیشه کلی طول کشید تا جواب داد:

  • بـــــــــــــه.. ستاره خانووووم! احوال شما؟ چه عجـــــــــب یاد فقیر فقرا کردی!

لحن کش دارش اخمام و درهم کرد.. ولی فرصتی برای تجزیه تحلیلش نداشتم و گفتم:

  • سلام .. کجایی؟

  • هر جا باشیم به پای شما که نمی رســـــه.. خوش می گذره با جناب سلبریتی؟ با کلافگی توپیدم:

ساسان عین آدم جوابمو بده.. لاس خشکه نزن با من.. می گم کجایی؟

  • پیش رفیقامم.. جات خیـــــلی خالیه!

حالا دیگه مطمئن شدم مسته و داره چرت و پرت می گه.. ولی بازم چاره ای نداشتم جز کمک خواستن ازش..

  • یه آدرس بدم.. می تونی همین الآن سر خر و کج کنی بیای اینور؟

  • چرا نمی تونم؟ شما جون بخواه! ولی الآن راه بیفتم.. فردا غروب می رسمـــــا.. اشکال نداره؟ بلافاصله بعد از حرفش زد زیر خنده و من در حالیکه لحظه به لحظه عصبانی تر می شدم گفتم:

  • کدوم گوری هستی مگه؟

  • جات خالی با بچه ها اومدیم سرعین.. یه روز که ماموریتت تموم شد با خودم میارمت و…

تماس قطع شد و منم دیگه شماره اشو نگرفتم تا بیشتر از این وقتم و هدر بده.. مرتیکه من و انداخته تو دهن شیر و خودش رفته بود پی یللی تللی ..

  • چی شد ستاره؟

نگاهی به شفق انداختم که بدبخت تر و بیچاره تر از هر زمان دیگه بود و هیچ وقت این حالت نگاه و صورتش و تو رفتار همیشه پر غرور و اعتماد به نفسش ندیده بودم.

  • نشد.. یعنی یارو تهران نیست که بیاد.. خبر مرگش رفته صفا سیتی!

  • خب به یکی دیگه زنگ بزن..

  • چشم.. من اینجا یه گله آدم دارم که اراده کنم با چوب و چماق میان منو از این خراب شده نجات می دن.

با گریه خودش و انداخت رو تخت و سرش و با دستاش نگه داشت..

  • ای خــــــــــــدا.. پس من چه غلطی بکنـــــم؟

دستی دور گردنم که از فشار عصبی و استرس به درد و نبض افتاده بود کشیدم و سعی کردم بازم فکر کنم.. در حالیکه یه گوشه از مغزم مدام داشت کسی رو بهم یادآوری می کرد که به هیچ وجه نمی خواستم فکرم به سمتش کشیده بشه…

محال بود.. محال بود به دامون زنگ بزنم و ازش بخوام بیاد دنبالم و از این مخمصه خلاصم کنه. من خودم با هزار تا دروغ و دونگ پام و تو خونه و زندگیش گذاشته بودم.. حالا در جواب این غلط اضافه ام چی باید می گفتم که قانع بشه و نخواد ته و توی همه چی و دربیاره؟

از اون گذشته ..شفق اگه دامون و می دید.. یه سری هم باید به اون جواب پس می دادم و براش توضیح می دادم که از کجا می شناسمش.. همه چیز به هم می ریخت.. نمی شد همچین ریسکی کرد!

  • من.. من کسی و نمی شناسم.. خودت بگرد از تو دوست موستات یکی و پیدا کن که دهنش قرص و محکم باشه و پاشه بیاد..

  • دوستای من هیچ کدوم انقدر جنم ندارن که همچین کاری بکنن.. همه اشون بدتر از خودم بی عرضه ان..

  • پوووووف.. پس زنگ بزن به همین همسایه بالاییشون.. چی بود اسمش؟ همین خانوم تیتیشه!

  • پروانه؟ ستاره به خدا من شماره اشو ندارم.. فقط یکی دو بار رفتم پیشش و نیم ساعت باهاش حرف زدم همین.. بعدشم.. اگه اون بیاد و ما رو تو این وضع ببینه که می فهمه یه کاسه ای زیر نیم کاسه امونه!

با کلافگی نشستم وسط اتاق و زانوهام و تو شکمم جمع کردم..

من دیگه نمی دونم چه گهی بخوریم.. همینجا می شینم تا…

قبل از تموم شدن جمله ام صدای زنگ موبایل شفق بلند شد و ترس مضاعفی با دیدن شماره تو نگاهش نشست..

  • خاک بر سرم.. اعماده!

  • خیله خب حالا.. چرا زرد کردی؟ جوابش و بده ببین چه زری می خواد بزنه؟

با دستایی که داشت می لرزید تماس و برقرار کرد و گذاشت رو اسپیکر و قبل از اینکه چیزی بگه صدای داد پسره بلند شد..

  • الــــــــــو؟؟ هرزه آشغال تو پاشدی رفتی خونه ما آرهههههه؟

گوشی و از بین دستای لرزون شفق گرفتم و پسره دوباره با صدای نکره اش گفت:

  • من همین الآن دارم می رم خونه امون.. وای به حالت اگه ببینم اون غلطی که نباید می کردی و کردی.. روزگارت و سیاه می کنم شفق ..ببین کی بهت گفتم..

تا اومدم یه چیز بگم و به ظاهرم که شده دمش و قیچی کنم تماس و قطع کرد و من زل زدم به صورت شفقی که نگاه مات و تو خالیش و از گوشی به صورت من دوخت..

لبای سفید شده اش و به سختی حرکت داد و زمزمه کرد:

  • داره.. داره میاد!

دروغ چرا.. خودمم خوف برم داشت با شنیدن صدای پسره .. طوری که حتی نمی تونستم برای راحتی خیال شفق بگم داشت بلوف می زد و فعلاً اینورا پیداش نمی شه.

دیگه واقعاً گیر کرده بودم و نمی دونستم باید چی کار کنم.. می تونستیم فلش و بندازیم تو چاه توالتتا دیگه دست یارو بهش نرسه.. ولی وقتی می اومد و ما رو اینجا می دید.. خیلی راحت قضیه فلش و فیلمی که توش بود و انکار می کرد و ما رو به جرم دزدی مینداخت گوشه هلفدونی..

اصلاً آبرو و حیثیت شفق که مطمئناً پیش خانواده و فامیل و دوست و آشنا به باد می رفت به درک ..

خودم چی؟ اگه مامانم یه بار دیگه منو تو کلانتری و اینجور جاها دستبند به دست ببینه دیگه واسه همیشه عاقم می کنه و بعیدم نیست خودش از دستم سکته کنه بیفته رو تخت بیمارستان.

دیگه فرصتی برای تردید نبود.. فقط یه لحظه به نظرم رسید جواب پس دادن به دامون خیلی راحت تر از به بار اومدن یه رسوایی دیگه تو فامیل و خانواده اس.. هرچند نمی دونستم این ساعت می شد بکشونمش اینجا یا نه ..ممکن بود اصلاً قبول نکنه بیاد.. یا ممکن بود عماد خیلی نزدیک تر باشه و زودتر از دامون برسه .. ولی آخرین امیدی بود که برام مونده بود و باید امتحانش می کردم.

در حالیکه لرزش دستای خودمم کم از شفق نداشت.. بی اهمیت به چند تا تماس بی پاسخی که از ساسان داشتم شماره دامون و گرفتم ولی قبل از اینکه بوق بزنه صدای زنی که اعلام می کرد اعتبار خطم تموم شده تو گوشم پیچید و من با عصبانیت گوشیم و پرت کردم رو زمین.

با دیدن گوشی شفق که هنوز تو دستش بود سریع از گرفتم و با اون بهش زنگ زدم.. انقدر گیج و مستاصل و مضطرب بودم که به هیچ فکر نمی کردم جز در رفتنمون از اون خونه.. قبل از رسیدن عماد..

یه دقیقه ای بود که گوشی و دم گوشم نگه داشتم وانقدر بوق خورد تا قطع شد.. حدس زدم چون شماره ناشناسه جواب نمی ده واسه همین یه اس ام اس براش فرستادم و نوشتم:

«جواب بده جون کس و کارت.. ستاره ام!»

اینبار خودش زنگ زد و من با هول و هیجان جواب دادم:

الو! کجایی؟

صدای لرزونم نگرانش کرد و گفت:

  • ستاره؟ بیرونم.. چی شده؟

  • ببین.. می.. می تونی الآن پاشی بیای به این آدرسی که می گم.. فقط جون مادرت زود بیا.. گیر افتادم .

این دفعه عصبانیت و تو صداش حس کردم:

  • چه غلطی داری می کنی تو!

  • نپرس وقت ندارم بگم..

  • بده آدرس و ببینم.

آدرس خونه رو تند تند بهش گفتم و ادامه دادم:

  • اگه تا یه ربع بیست دیقه دیگه نمی تونی خودت و برسونی بگو من یه غلط دیگه بکنم .

با همون خشم غرید:

  • بمون همونجا!

تماس قطع شد و من چشمام و محکم به هم فشار دادم و بازدم عمیقم و بیرون فرستادم. می دونستم وقتی بیاد و ببینه تنها نیستم.. یا وقتی بفهمه واسه چه کاری اومدم اینجا این عصبانیت چند برابر می شه.. ولی دیگه ذهنم ظرفیت فکر کردن به چیز دیگه ای رو نداشت .بعد از چند وقت سگ و گربه بودن.. تازه رابطه امون داشت نرمال تر می شد و من به هدفم نزدیک تر می شدم.. که اونم به لطف خراب کاری شفق بهم ریخت..

سرم و بلند کردم و نگاهی به شفق انداختم.. رو تخت نشسته بود و سرش و به دیوار تکیه داده بود.. هردفعه که نگاهش می کردم حال جسمیش بدتر به نظر می رسید..

کنارش نشستم و چند ضربه به صورتش زدم:

  • شفق؟ می شنوی صدای منو؟ شفـــــق؟ غش نکنی تو این هاگیر و واگیر… با تواااااام؟

پلکاش لرزید و صدای هوم ناله مانندش بلند شد.. صورت و دستاش مثل یه تیکه یخ بود.. سریع رفتم از تو آشپزخونه یه لیوان آب قند آوردم و برگشتم پیشش..

  • بیا یه کم از این بخور.. فشارت افتاده.. بیا ببینم.. به خاطر یه فیلم افقی نشی بمونی رو دستمون .

انقدر نازک نارنجی بودی تو من خبر نداشتم؟

با همون چشمای بسته یه کم از آب قند خورد و نالید:

  • به کی گفتی.. بیاد؟

اوه اوه.. مشکل شد دو تا! حالا که فکرش و می کردم می دیدم قانع کردن دامون حتی از جواب پس دادن به شفق هم راحت تر بود. اگه دامون و می دید بعد چه جوابی داشتم بهش بدم.. اون دیگه مثل من هفت سال تو بی خبری نبود و می دونست دامون یه شخصیت معروف و شناخته شده اس.. شاید حتی از طرفدارای دو آتیشه اش باشه .اگه بره بذاره کف دست مامانم چی؟

ولی وقتی داشتم شماره دامون و می گرفتم انگار به هیچ کدوم از اینا فکر نمی کردم.. کاش خدا خودش یه راهی واسه همه این گره ها پیش پام بذاره.

ده دقیقه ای گذشت و ما همچنان از شدت استرس رو ویبره بودیم تا اینکه دامون اینبار به گوشی خودم زنگ زد و من سریع جواب دادم:

  • بله؟

جلوی در همین ساختمونم..

همینطور که تو دلم خدا رو شکر می کردم که زودتر از عماد رسید با یه جهش خودم و از اتاق انداختم بیرون و در کوچه رو با آیفون باز کردم و گفتم:

  • بیا بالا طبقه اول..

صدای نفس عمیق و کلافه اش و شنیدم و می دونستم به خاطر شدت اضطرابه منه که فعلاً سوال و جوابم نمی کنه که اینجا کجاست یا من توش چیکار دارم..

گوشی و قطع کردم و خودم رفتم پشت در ورودی وایستادم.. شفقم از اتاق بیرون اومد و با نگرانی و دلواپسی زل زد بهم.. با اینکه با اومدن به موقع دامون یه کم از استرسم کم شده بود ولی هنوز انقدری مشکل سر راهم وجود داشت که نمی تونستم یه نفس راحت بکشم.

صدای پاش و که از راه پله ها شنیدم صداش زدم:

  • دامون؟

صداش از پشت در به گوشم رسید:

  • باز کن درو..

قلبم دیگه کم مونده بود از راه گلوی خشک شده ام خودش و به دهنم برسونه و حالا با این لحن پر غضب دامون بدترم شده بود ..

آب نداشته دهنم و قورت دادم و گفتم:

  • نـ.. نمی تونم باز کنم.. کلید نداریم!

  • یعنی چی؟

  • واسه همین.. گفتم بیای دیگه.. یه علمک گاز اونجا رو دیوار هست.. کلید باید بالای اون باشه.. ببینهست؟

  • لعنت به تو که انقدر سرت درد می کنه واسه بدبختی درست کردن.. خودت می دونی باهات چی کار می کنم ..پس دعا کن کلید اینجا نباشه!

زیر چشمی و مضطرب نگاهی به شفق انداختم که با تعجب بهم زل زده بود.. مطمئناً از صدای دامون نشناخته بودش که عکس العملی نشون نمی داد.. به نظرم حتی اگه میدیدش بازم باورش نمی شد که یکی از معروف ترین بازیگرای مملکت اومده اینجا و از این خراب شده نجاتش داده.

یه کم که گذشت با صدای باز شدن قفل در که نشونه پیدا شدن کلید بود با ذوق اومد سمتم و گفت:

  • وای خدایا شکرت..

آره واقعاً جای شکر داشت.. ولی نه برای منی که تازه اول بدبختیم بود.. اونم با دیدن این صورت سرخ شده از خشم دامون وقتی که در و باز کرد و چشمش به من.. و بعد از من به شفق افتاد.. اونم با صدای هین کشیده و ناباور شفق که اولین عکس العملش بعد از دیدن دامون بود.. فقط باید می گفتم.. خدا رو شکر که از چاله در اومدم و اینبار با کله افتادم توی چاه!

نفس عمیق و خشداری کشید و بدون هیچ حرف اضافه ای روش و گرفت و رفت پایین.. منم با وحشت و ناامیدی به مسیر رفتنش خیره شدم..

  • ستــــــــاره؟ چه خبره اینجا؟ این.. این دامون پیران نبود؟ چشمام و محکم باز و بسته کردم و چرخیدم سمت شفق..

  • چرا خودش بود.. فعلاً هیچی نگو که مغزم دیگه گوزیده.. برو زود کیفامون و بیار بریم تا اون بی پدر مادر سگ مصب پیداش نشده..

در حالیکه ذره ای از بهت و حیرتش کم نشده بود با گیجی برگشت تو اتاق تا کیفا رو بیاره.. منم با کف دستام شقیقه هام و محکم فشار دادم و فقط به این فکر کردم که حالا چی میشه!

*

سوار ماشین دامونی بودیم که همچنان به روزه سکوتش ادامه داده بود و لام تا کام حرفی نمی زد ..

مطمئناً انتظار داشت خودم شروع کنم به توضیح دادن.. ولی من هیچ چیزی به ذهنم نمی رسید ..

اول باید نسبت گنگ و ناشناخته ام با شفق و توضیح  می دادم اونم با وجود دروغایی که بهش گفتم ..

یا علت حضورمون تو اون خونه و بعدشم گیر افتادنمونو؟

فقط می تونستم امیدوار باشم که دامون تا وقتی برسیم خونه حرفی نزنه و من تا اون موقع یه کم فکرم و سر و سامون بدم و یه جواب درست درمون براش پیدا کنم.

با دیدن خیابونی که می رفت سمت خونه شفق اینا گلوم و صاف کردم تا بگم نگه داره.. دیگه نمی تونستم بیشتر از این پررو بازی در بیارم و آقای سلبریتی رو برای رسوندن دخترخاله خراب کارم  تا جلوی در خونه اشون بکشونم برای همین گفتم:

  • سر.. سر همین خیابون نگه دار.. شفق بره خونه اشون!

بلافاصله راهنما زد و ماشین و کشید کنار.. بر خلاف انتظار من همونجا بازجوییش و شروع کرد و با چشمای سرخ شده اش زل زد تو چشمام و گفت:

  • نمی خوای بگی این خانوم کیه؟

خشک شدم.. من حرفی در جواب این سوال فعلاً آماده نکرده بودم و با توجه به شناختی که داشتم فکر نمی کردم جلوی خود شفق بپرسه.. ولی انگار اونم می دونست ممکنه دروغ تحویلش بدم که خواست یهو مچ بگیره..

قبل از اینکه اولین دروغم و رو کنم و بگم یکی از دوستامه.. شفق که دیگه اثری از ترس و اضطراب تووجودش نبود و می شد گفت با دیدن دامون همه بدبختیاش از یادش رفته بود خودش و از فضای بیندو صندلی جلو کشید و در مقابل چشمای بهت زده من دستش و به سمت دامون دراز کرد..

  • من شفقم.. دختر خاله ستاره.. خوشبختم!

تو دلم همینطور لعنت بود که داشتم بهش می فرستادم.. هرچند لعنت اصلی باید نصیب خودم می شد که قبل از سوار شدن به ماشین دامون شفق و توجیه نکرده بودم.

دامون نیم نگاهی به دست دراز شده شفق انداخت و روش و با عصبانیت به سمت خیابون برگردوند ..حقم داشت.. دختری که دو هفته زیر یه سقف باهاش زندگی می کرد و با صراحت بارها گفته بود کس و کاری نداره حالا یه دختر خاله پیدا کرده بود و هضم این مسئله سخت بود براش.

به خودم که اومدم دیدم اگه همینطوری به لال موندنم ادامه بدم کلاهم میفته پس معرکه و وضع از اینم خراب تر می شه برای همین رو به دامونی که نگاهم نمی کرد گفتم:

  • من.. من توضیح می دم بهت..

پوزخندش و نادیده گرفتم و سرم و به سمت شفق چرخوندم که بعد از بی محلی دامون انگار حسابی خورده بود تو برجکش..

  • تو برو.. من.. بعداً می زنگم!

سرش و به تایید تکون داد و رفتم پایین تا شفق بتونه از ماشین دو در دامون پیاده بشه.. بوسه ای رو صورتم کاشت و با خوشحالی گفت:

  • مرسی که کمکم کردی.. بدون تو از پسش بی نمی اومدم..

مکثی کرد و با نیم نگاهی به دامون ادامه داد:

کجا می خوای بری باهاش؟

  • برو حالا.. گفتم بعداً!

کاملاً بالاجبار قبول کرد و گفت:

  • شب خوابم نمی بره از فضولی.. زود زنگ بزنیا..

با اینکه دوست نداشتم نقطه ضعفم و بفهمه.. ولی باید روشنش می کردم.. رفتم سمتش و به بهانه بغل کردن تو گوشش گفتم:

  • به مامانم و هیچ بنی بشر دیگه ای لام تا کام حرف نمی زنیا.. وگرنه کلاهمون بد می ره تو هم.. فکر کنم دیگه راز نگهدار هم شدیم.. باید حواسمون به هم باشه.

می خواستم غیر مستقیم بهش حالی کنم. اگه خدای نکرده چفت زبونش پیش کسی باز شد.. منم بلدم دهن لقی کنم و هرچی امروز دیدم و بریزم رو دایره.. که انگار منظورم و خوب فهمید و گفت:

  • باشه.. حواسم هست. خدافظ..

سری تکون دادم و بعد از رفتنش سوار ماشین دامون شدم و اونم باز بدون حرف حرکت کرد.. اینبار قبل از اینکه چیزی بپرسه خودم شروع کردم به توضیح دادن علت گیر افتادنمون توی اون خونه.. دیگه این ماجرا چیزی نبود که بخوام سانسورش کنم و سیر تا پیازش و تعریف کردم تا بفهمه به خاطر کمک به این دختر خاله بی عقلم.. اینجوری خودم و تو دردسر انداختم.

شاید وسط تعریف کردن می تونستم ذهنمم به کار بندازم برای دروغایی که می خواستم راجع به نسبت شفق و همچنان بی کس و کار باقی موندنم بگم.

×××××

گیج بودم و گنگ.. شایدم یه چیز فراتر از این حرفا که اصلاً توصیفی براش وجود نداشت.. چه خبر بوددور و برم و من از هیچ کدوم خبر نداشتم.. هنوز از بهت دختر خاله داشتن ستاره بیرون نیومده بودمکه حالا با این داستان مسخره ای که تعریف کرد عملاً دو تا شاخ رو سرم سبز شد.

نمی دونستم این ماجرا راست بود یا طبق معمول دروغ تحویلم داده بود.. مثل مخفی کردن خاله و دخترخاله یا شایدم فک و فامیل دیگه ای که تو این شهر داشت.. ولی از گیر افتادنشون توی اون خونه تا حدودی می شد تشخیص داد که راست می گه ..

پس در این صورت.. دیگه می تونستم به قطعیت بگم ستاره یه آدم بی نهایت احمقه.. که خودشو به خاطر یه نفر دیگه تو همچین دردسر مسخره ای انداخته.

چیزی به خونه نمونده بود.. ولی ذهنم انقدر درگیر این مسئله شده بود که دیگه نتونستم رانندگی کنم و ماشین و تو یه کوچه خلوت کشیدم کنار و چرخیدم سمتش..

  • چه جوری انتظار داری این خزعبلاتت و باور کنم اونم وقتی هر روز یه دروغ تازه ات رو می شه؟ تا کجا این مسخره بازی ادامه داره؟ اخماش رفت تو هم و طلبکارانه گفت:

  • چه دروغی بهت گفتم که باز دور برداشتی؟

  • خیلی پررویی.. با خر طرف نیستی پس یه جوری رفتار نکن که انگار خیلی زرنگی.. هیچی نگم فردا پس فردا ننه بابا و خواهر برادرم پیدا می کنی نه؟ من چقدر احمقم که دلم به حال بی کس و کاریت سوخت!

کم نیاورد و اونم کامل به سمتم چرخید..

وایستا بینم.. اینکه دلم نخواست یه سری چیزا رو بهت بگم اسمش می شه دروغ و دونگ؟ تا جاییکه یادمه گفته بودم تو این شهر هستن آدمایی که می شناسمشون..

  • آره ولی نگفتی اون آدما فک و فامیلتن!

  • مگه فرقی می کنه؟ فک و فامیلی که از صد تا غریبه بی بخار تر باشن و فقط موقع گیر و گرفتاری هاشون یاد آدم بیفتن ارزش دارن که نفسم و واسه حرف زدن درباره اشون حروم کنم؟

  • چرت و پرت نگو بابا.. با این حرفا نمی تونی این پنهون کاری مسخره ات و توجیه کنی.. یه دلیل قانع کننده برام بیار که چرا از بین خونه فامیلت و خونه منی که صد پشت غریبه بودم و به قول خودت خواسته های نابه جا ازت داشتم منو انتخاب کردی؟ – هه.. شک نکن تو کف چشم ابروت بودم..

  • طفره نرو جوابم و بده!

  • اینکه یه دختر خاله دارم معنیش این نیست که یه جا و مکان داره و من می تونم برم باهاش زندگی کنم.. وگرنه مطمئن باش تحمل کردنش خیلی راحت تر از توییه که هرچی می بینی یه بهتون می زنی به ریش من.. دِ آخه زبون نفهم.. من اگه می خواستم سر تو رو شیره بمالم که حاضر بودم بمیرم ولی زنگ نزنم به تو تا بیای دنبالم و بفهمی این وسط یه دروغ و چاخانی هم بوده.. دختره خودش ننه نداره.. باباشم شهرستانه.. خودش اینجا درس می خونه و کپه اشو تو خوابگاه می ذاره.. کارشم بادمجون واکس زدنه.. پول تو جیبیشم از باباش می گیره.. من پاشم برم ور دلش تو خوابگاه بشینم یا راه بیفتم برم شهرستان پیش شوهر خاله ام که از همون اول به خاطر جیب همیشه خدا خالی و شپش قاپ بنداز بابام تو رومونم نگاه نمی کرد؟ این چیزا گفتن داشت؟ تو خودت حاضری بدبختی و بیچارگیت و واسه عالم و آدم جار بزنی؟ منم هیچی از تو و کس و کارت نمی دونم پس باید دم به دیقه خرت و بچسبم که چرا برام خالی بستی؟ اصلاً اگه انقدر این موضوع مهمه بردار زنگ بزن از خودش بپرس و این یه نمه آبرو حیثیتی که دارمم با سین جیم کردنات بریز تو جوب.. بهش بگو می خوام بدونمدختری که دو هفته اس از سر بدبختی باهام زیر یه سقفه و خیر سرش صیغه ام شده و بیست میلیونمسفته داده دستم که یهو هوس دست کجی کردن به سرش نزنه کیه و چی کاره اس تا من بتونم با خیال راحت تر هر شب تحقیرش کنم و غرورش و به گه بکشونم .امثال ما همین جوریشم که واسه شماها یه چس مهره بیشتر نیستیم.. وای به روزی که بیشتر به فلاکتمون پی ببرید.

ساکت شد و با چشمای آتیشیش زل زد بهم.. انقدر تند تند حرف زده بود که به نفس نفس افتاد ..

حتی خوب که دقت می کردم اشک حلقه زده تو چشماشم می دیدم.. ولی با سرسختی و لجاجت نمی خواست اجازه فرو ریختن اشکاش و بده..

شاید.. یه درصد کوچولو.. بهش حق دادم که نخواد غرورش بیشتر از این بشکنه.. حتی با پنهون کردن یه سری از مسائل زندگیش.. مگه من خودم همین کار و بارها و بارها انجام نداده بودم؟ مگه خودم به خاطر حفظ غرورم بیماریم و از همه پنهان نکرده بودم؟

پس چه انتظاری داشتم از این دختر که بیاد همه مشکلات زندگیش که ممکن بود با بیان کردنش شخصیتش خورد بشه رو برای منی تعریف کنه که با وجود محرم بودن.. رابطه صمیمانه و دوستانه ای باهاش نداشتم؟ لا به لای حرفامون چیزی از متلک و نیش و کنایه برای همدیگه دریغ نمی کردیم.

از طرفی هم راست می گفت.. اگه این موضوع انقدری مهم بود که باید حتماً از من مخفی می کرد ..

تحت هیچ شرایطی حاضر نمی شد به من زنگ بزنه و ازم کمک بخواد ..

کم کم داشتم می شدم یکی مثل کیانوش که به همه چیز و همه کس شک داشت.. پس نباید بیخودی به این فکرا پر و بال می دادم و زندگی رو برای خودم سخت می کردم.

دلم نمی خواست انقدر زود کوتاه بیام در برابرش ولی هنوز جوابشم نداده بودم که ادامه داد:

بدبختی من می دونی چیه؟ که هم باید پیش تو جلوی زبونم و بگیرم تا بیشتر از این به بیچاره بودنمپی نبری و راه به راه چماقش نکنی بکوبی تو سرم.. هم باید پیش همین دختر خالم که جز دردسر چیزی نداره برام بیخودی قمپوز در کنم که دارم تو یه جای آبرودار کار می کنم و خرج خورد و خوراکم و در میارم و محتاج کسی نیستم.. تا یه وقت نفهمه انقدر ریخت و اوضاعم افتض شده که مجبورم هر شب تخت خواب یه بازیگر معروف بچه شهری و براش گرم کنم تا عوضش یه تیکه نون بده دستم و یه جای خواب!

این حرفش دیگه خارج از تحملم بود و آتیشم تند کرد.. ولی عصبانیتم و با حرف و داد و بیداد سرش خالی نکردم.. در عوض ماشین و به حرکت در آوردم تا زودتر برسیم خونه ..یه جورایی برام گرون تموم شده بود و باید بهش حالی می کردم با کی طرفه…

با اینکه قصد اولیه من از آوردنش به خونه ام همین بود.. ولی مگه تو این دو هفته چند بار مجبورش کردم تختم و گرم کنه که این شر و ورا رو به هم می بافه؟

تقصیر منه.. با اینکه می دونستم درد پهلوش و بهونه کرده و دیگه هیچ مشکلی با اون زخم کوچیک نداره ولی باز بهش فرصت دادم تا این رابطه رو درک کنه و وقتی خواستم برم طرفش بیخودی جفتک نندازه.. حالا دیگه می دونم لیاقت کوتاه اومدن من و نداشت و باید یه جور دیگه با این جماعت رفتار کنم!

*

پامون و که تو خونه گذاشتیم انگار فهمید اوضاع خطریه که سریع راه افتاد سمت اتاقش که بند کیفش و گرفتم و کشیدمش عقب:

  • کجـــــــــــا؟

با فشار دستم چند قدم عقب عقب اومد و غرید:

هوووووووو.. چته تــــــــــو؟

  • برو گمشو تو اتاقم تا اون روی من بالا نیومده!

  • ببین عمو.. تکلیف منو روشن کن.. من هیچ خوش ندارم هر موقع از دستم شکاری منو بکوبونی رو تختت و دق و دلی عالم و آدم و سرم خالی کنی ..

خونسردی ظاهریم و حفظ کردم و لبخند عصبی رو لبم نشست..

  • دق و دلی و عصبانیتی در کار نیست عزیزم.. از اولم گفته بودم فقط تا وقتی یه کم زخم پهلوت بهتر بشه کاری بهت ندارم..

  • بخواب تو جوب بابا.. کم منت بذار سر من.. کی گفته بهتر شده؟ باز احساس دکتر بودن بهت دست داد؟

  • همینکه می تونی بری خونه مردم دزدی و رابین هود بشی یعنی حالت خوبه.. واسه بقیه زرنگ و تیز و بزی.. به من که می رسی می شی علیل و ناتوان؟

نگاهش کاملاً دستپاچه بود و انگار دیگه هیچ حرفی به ذهنش نمی رسید تا برای توجیه کردن من به زبون بیاره..

درک نمی کردم.. هیچ جوره درک نمی کردم رابطه ای که همه براش سر و دست می شکوندن و حتی پیش قدم می شدن.. چه مشکلی داشت که انقدر ازش فرار می کرد؟

با فکری که به ذهنم رسید و حالم و بدجور به هم ریخت.. ابروهام و تو هم فرو کردم و رفتم طرفش ..

می دونستم حتی اگه این فکر درستم باشه اعتراف نمی کنه.. ولی تا نمی گفتم آروم نمی گرفتم..

  • تنها احتمالی که تو ذهنم هست و این فرار کردنات و توجیه می کنه می دونی چیه؟ آب دهنش و قورت داد و منتظر بهم چشم دوخت که ادامه دادم:

اینکه یه دروغ دیگه بهم گفتی و ته دلت راضی نیستی به این رابطه..

استرس داشت ولی اخماش و کرد تو هم طلبکارانه گفت:

  • چه دروغی؟

حتی تصورشم وحشتناک بود برام.. ولی باید تیر خلاص و می زدم تا بفهمه با این رفتاراش ممکنه چه فکرایی تو سر من شکل بگیره..

  • مثلاً اینکه.. شوهر داشته باشی!

تو ثانیه ای چشماش گشاد شد و دهنش باز موند.. نمی دونستم این واکنش و باید بذارم پای اینکه واقعاً همچین چیزی هست و تعجب کرد از اینکه من چه جوری فهمیدم. یا بهتش به خاطر این بود که این مسئله به هیچ وجه تو باورش نمی گنجید..

  • چرا جفنگ می گی مرتیکه؟ مگه سر کردن با تو چلغوز واسه من خاک بر سر چه سودی داره که من بخوام به خاطرش همچین گه گنده تر از دهنی رو بخورم و هم شوهر داشته باشم و هم با تو بخوابم؟ ما اهل این زیر و رو کشی های دو زاری نیستیم بفهم چی گوز گوز می کنی.

  • اینجوری که فک و فامیل تو دارن عین علف هرز رشد می کنن و یکی یکی خودشون و نشون می دن.. هیچ بعید نیست همچین چیزی.

یه کم خیره خیره به چشمام زل زد.. با نگاهی که رنگ تاسف داشت.. کیفش و از رو دوشش پرت کرد پایین شالش و از رو سرش برداشت..

حین باز کردن دکمه های مانتوش با لبایی که می لرزید از بغض توی گلوش گفت:

آره دلیل دارم واسه این فرار کردنام.. ولی الآن که می بینم.. همچین فکرای مزخرفی تو کله ات داره می گذره.. گفتنش فایده ای نداره.. وقتی فقط تو ذهنت داره یه چیز می گذره و به خاطر اون حاضری عالم و آدم و گناهکار و بی ارزش نشون بدی.. پس بیا هر کار دلت می خواد بکن.

انگشت اشاره اش و به سمتم گرفت و با غضب بیشتری ادامه داد:

  • ولی دفعه آخرت باشه همچین شر و وری و تو دهنت قرقره می کنی.. حالیته؟

می تونستم.. می تونستم اون شبم به خاطر این اشک حلقه زده توی چشماش و ترسی که تو خونه اون یارو وجودش و گرفته بود.. از تن و بدنش بگذرم و بذارمش برای یه شب دیگه.. ولی نخواستم.

دلم نمی خواست احساسی برخورد کنم با این قضیه.. ستاره باید می فهمید رابطه ما.. اول و آخر تو چی خلاصه می شه تا هر شب یه بهانه برای فرار کردن به هر دلیلی پیدا نکنه. تنها راه فهمیدنش هم این بود که باهاش مواجه بشه و رفته رفته با خودش کنار بیاد.

من خودم و خوب می شناختم.. می دونستم اگه بیش از حد به این رفتارش که گاهی شدیداً مظلومانه می شد بها بدم.. ممکن بود کار به جایی کشیده بشه که دوباره برام پشیمونی بمونه. نباید می ذاشتم این رابطه به سمت وابستگی بره و باید تو همین رفع نیاز جنسی خلاصه اش می کردم. ستاره هم کم کم عادت می کرد.. چاره دیگه ای نداشت!

×××××

  • بسه دیگه چقدر سیگار می کشی!

با اخم به شفقی که سیگار و از تو دستم بیرون کشیده بود و حالا داشت زیر پاش لهش می کرد نگاهی کردم و همه دق و دلی هام و یه جا سرش خالی کردم:

تحمل سیگار کشیدن من و نداشتی گه خوردی از صبح دهن من و صاف کردی باهات یه جا قرار بذارم که حرف بزنی.. همین که هست می خوای بخواه نمی خوای هری..

  • بهت گفتم بیای حرف بزنیم.

  • الآنم داریم حرف می زنیم.. با آلت خر مسواک نمی زنیم که!

  • چته ستاره؟

چم بود؟ از دست خودم کلافه بودم.. به خاطر رابطه دیشبی که با دامون داشتم.. دلم خوش بود دامون از دستم عصبانیه و همین مسئله باعث می شه که جوری اون رابطه رو پیش ببره.. تا من ازش متنفر تر بشم.. تا بلکه عذاب وجدانم بابت این رابطه.. با آزار و اذیت جسمم یه کم درمون بشه.. ولی.. ولی باز همه چیز بر خلاف انتظارم بود که من احمق از اون رابطه لذت بردم .

صبح که بیدار شدم و سرم و رو سینه لخت دامون دیدم دلم می خواست خودم و دار بزنم.. وقتی یادم افتاد شب گذشته حتی بعضی جاها باهاش همراهی کردم و مثل اولین رابطه امون خشک و بی حرکت نبودم کم مونده بود برم خودم و از بالکن خونه اش پرت کنم پایین .

چرا؟ چرا باید از اون رابطه جنسی که هیچ حسی پشتش نبود جز هوس لذت ببرم؟ چرا دامون کاری کرد تا نیاز های خاموش شده وجودم تو همه این سال های زندان دوباره زنده بشه و من بی اهمیت به اینکه طرف مقابلم کیه و چه حسی تو دلش داره از وجودش لذت ببرم؟ چرا؟ – نمی خوای بگی؟

با صدای شفق بیرون اومدم از فکر و خیال دیشب و بعد از پوف پر صدایی گفتم:

  • چی بگم؟

  • آخه تو با دامون پیران چی کار داری؟

منو کشوندی تا اینجا واسه این سوال؟ چرا انقدر این موضوع برات مهم شده؟

  • ستاره؟ آخه چرا نباید مهم باشه؟ یکی از بزرگترین و مطرح ترین بازیگرای کشور تو رو می شناسه و مثل دوتا دوست با هم رفتار کردید.. به خدا از دیروز همش فکر می کنم خواب دیدم. اگه اون عماد گور به گور شده زنگ نمی زد و دوباره تهدیدم نمی کرد جدی جدی باورم می شد کل دیروزم تو خواب گذشت..

از فرصت استفاده کردم و سریع پرسیدم:

  • چه تهدید کرد مرتیکه پفیوز بی ننه بابا؟ خنده کوتاهی کرد و گفت:

  • هیچی.. این دفعه دیگه بلوف می زد.. وسیله قدرتش و از چنگش درآورده بودیم داشت از استرس می مرد.. الکی تهدید می کرد که مثلامثلاً منو باز بترسونه.. ولی من دیگه ککم نگزید. بدون اون فیلم دیگه هیچی نیست.. هی گفت قرار بذار ببینمت.. ولی منم دلم نمی خواست ریخت نحسش و یه بار دیگه ببینم.

  • خدا رو شکر.. حداقل دیروز یه کارمون درست حسابی پیش رفت و تو این یکی هم با سر تو گه فرو نرفتیم.

همین طور که تو اون پارک کنار همدیگه راه می رفتیم یهو با چند قدم بلند جلوم وایستاد و منم مجبور شدم وایستم تا ببینم چی می خواد که با جدیت گفت:

  • من بزرگ ترین راز زندگیم و بهت گفتم ستاره.. چیزی که هیچ کس قرار نبود بفهمه.. یعنی انقدر برات ارزش ندارم که تو هم راز زندگیت و به من بگی؟ نگاه بی تفاوتم و به چشماش دوختم و صادقانه لب زدم:

بهت اعتماد ندارم!

ناباورانه زمزمه کرد:

  • چرااااا؟

  • از همون روزایی که گند کاری های منو بهونه می کردی واسه برتری و بیشتر به چشم اومدن خودت اعتمادم بهت از بین رفت و ازت فاصله گرفتم. دلخور نشو ولی تو هم جای من بودی همین کار و می کردی ..

به ثانیه نکشید که چشماش پر از اشک شد و خیلی سریع صورتش و خیس کرد.. انتظار نداشتم حرفم و قبول کنه ولی خیلی راحت اعتراف کرد..

  • آره.. راست می گی.. من واقعاً همچین آدم مزخرفی بودم. ولی می بینی که.. هفت هشت سال از اون روزا گذشته.. جفتمون بزرگ تر شدیم.. حتی.. حتی انگار جاهامون باهم عوض شده.. حالا دیگه منم که راه به راه گند بالا میارم و ازت می خوام کمکم کنی تا ماست مالیش کنم. من دیگه اون شفق احمقی که همه زندگیم شده بود برتر بودن تو مقایسه ای که همه بین من و تو داشتن نیستم. می دونی از کی؟ از وقتی که دیگه تو زندگیم نداشتمت. همه اش.. همه اش به خودم می گفتم کاش ستاره بود.. ولی دیگه تلاشی نمی کردم واسه بهتر بودن و به جاش بیشتر باهاش وقت می گذروندم و کنار خودم نگهش می داشتم..

دستی به صورت خیسش کشید و ادامه داد:

  • من خودمو.. تو اون جریاناتی که پات و به زندان باز کرد مقصر می دونم ستاره.. شاید اگه.. شاید اگه من با اون رفتارام فاصله امون و زیاد نمی کردم.. تو همون موقع میومدی راز زندگیت و بهم می گفتی .

به خدا اگه می گفتی کمکت می کردم و نمی ذاشتم به اون راه کشیده بشی که تهش پشیمونی موند برات.. مثل الآن که تو کمکم کردی و نذاشتی آبروم پیش همه بره.

نفس عمیقی کشیدم و قدم هام و به سمت نیمکت هدیت کردم و نشستم ..شفق هم بغلم نشست ودستش و گذاشت رو شونه ام..

  • می دونی از دیروز که اون بازیگره رو دیدم به چی دارم فکر می کنم؟ نمی دونم رابطه ات باهاش چیه و از کجا همدیگه رو می شناسید.. ولی همش با خودم گفتم همچین اتفاقی که برای هرکسی پیش نمیاد باید کاری کنه تا ستاره خوشحال باشه.. چه می دونم.. رو پای خودش بند نباشه و اصلاً بره همه جا جار بزنه که همچین آدمی و از نزدیک می شناسه.. ولی من هیچ اثری از خوشحالی تو نگاهت نمی دیدم. بیشتر انگار کلافه بودی تا خوشحال. چی تو این قضیه انقدر تو رو کلافه کرده ستاره؟ با من حرف بزن.. بذار جای خالی خواهری که جفتمون تو زندگیمون داریم پر بشه..

با آوردن اسم خواهر کاسه چشم منم پر شد.. بعضی وقتا خدا می تونه خیلی راحت سرنوشت آدما رو عوض کنه.. مثلاً شاید اگه من یه خواهر داشتم و باهاش درد و دل می کردم.. هیچ وقت اون اتفاقات برام نمی افتاد و الآن این حال و روزم نبود.

بغضم که ترکید شروع کردم به تعریف کردن ماجرایی که تبدیل شده بود به یه غده سرطانی توی گلوم. دیگه نمی تونستم نگهش دارم و باید درباره اش با یکی حرف می زدم.. با یه هم جنس.. کسی که درکم کنه و بفهمه این شرایط بیشتر برام عذابه تا خوشحالی و ذوق و شوق.

سیر تا پیاز ماجرا رو.. بدون اینکه یه واو جا بندازم تعریف کردم براش.. تا بفهمه چی شد که مجبور به این کار شدم و چرا نمی تونم از اون خونه و اون آدم.. با همه سختی هاش دست بکشم و خودم و خلاص کنم.

حتی دروغی هم که دیروز درباره خانواده شفق به دامون گفتم هم مطرح کردم تا حواسش جمع باشه ..

این دامونی که من می دیدم بعید نبود برای سر در آوردن از راز و رمز زندگیم اینبار سراغ شفق بره . حرفام که تموم شد و شفق با ناراحتی و غمی که از سرنوشت پر از بدشانسی دخترخاله اش تو نگاه وصداش نشسته بود گفت:

  • بمیرم برات که وضع زندگی تو خیلی از من خطری تره.. ستاره.. اگه همه چی لو بره…

  • قرار نیست لو بره. مگه نه؟

  • من بمیرمم حرفی از این چیزا به خاله یا کس دیگه نمی زنم.. قول می دم. ولی آخه همه این کارایی که کردی یه ریسکه.. اگه اون آدم هیچ وقت بهت اعتماد نکنه و اطلاعاتی که لازم داری و نده چی؟ – ترجیح می دم به این چیزا فکر نکنم.. من اون پول و گرفتم تا این کار و انجام بدم.. پس باید همه زورم و بزنم. اون شمس الدینی انگوز هم به زبون نیاورد ولی من خوب می دونم اگه گوزپیچ شم و از پسش برنیام حسابم با کرام الکاتبینه.

  • پس یعنی.. باید بشینیم و دعا کنیم که همه چیز خیلی خوب پیش بره تا تو به هدفت برسی.

سرم و که بالا پایین کردم اینبار با نگرانی بیشتری پرسید:

  • اذیتت می کنه؟

  • کی؟

  • همین دامون پیران!

یه لحظه پیش خودم فکر کردم اذیت جسمی نداشت.. ولی آزار و اذیت روحی و روانیش خیلی زیاد بود.. به خصوص از بعد رابطه دیشب .

  • نه.. ولی من آدم این جور کارا نیستم!

  • رابطه اتون در چه حدیه؟ یعنی هر شب می خواد..

این دیگه چیزی نبود که بخوام درباره اش با شفق حرف بزنم.. شاید چون خودمم هنوز هضمش نکردهبودم و ممکن بود در جواب سوالاش دروغ تحویلش بدم.

واسه همین پریدم وسط حرفش..

  • یه رابطه معمولی.. زیاد کاری به کار هم نداریم. منتظر یه موقعیتم که حالا یا از زبون خودش.. یا یواشکی بفهمم داره چیکار می کنه و بعدشم بزنم به چاک. اونم بره سراغ همون طرفدارای سینه چاکش..

  • من که هیچ وقت فکر نمی کردم یه بازیگر همچین آدمی باشه.

خیره تو صورتش با جدیت گفتم:

  • شفق! لام تا کام با کسی درباره اش حرف نزنیا ..نمی خوام بگم بهم مدیونی.. ولی همونجور که من دیروز کمکت کردن و نذاشتم بدبخت بشی توقع دارم تو هم همین کار و بکنی. نذار بدبخت بشم ..

حتی اگه فکر کنی.. کاری که داری می کنی به نفعمه!

  • خیالت راحت ستاره.. راز تو هم مثل راز خودم تو دلم می مونه. نمی ذارم کسی ازش باخبر بشه مطمئن باش.

دستی به شونه اش زدم به معنی تشکر.. از حق نگذریم سبک شده بودم. این حرفا و نقشه ها و بدبختی ها دیگه خیلی داشت رو سینه ام سنگینی می کرد و باید یه جا می ریختمش بیرون. شاید اینجوری راحت تر بتونم به راهم تو این مسیر ادامه بدم و قدم های بلند تری بردارم..

ولی.. به شرطی که حواشی و حس و حالی که از گوشه کنار پیداش می شد و فکرم و درگیر می کرد دست از سرم بردارن.

×××××

تو دفتر علی نشسته بودم و از سر بیکاری محتویات گوشیم و بالا و پایین می کردم.. با دیدن پستآخر اینستاگرام اکثر همکارام که درباره فوت یکی از فوتبالیستای پیشکسوت بود ..برای اینکه مورد هجوم سیل عظیمی از مردمی که کاری جز فحاشی نداشتن قرار نگیرم سریع از توی اینترنت یکی از عکسای قدیمی اون فوتبالیست و دانلود کردم و با یه متن تسلیت کوتاه گذاشتم تو پیجم..

نمی دونستم خوندن پیام های تسلیت امثال من که اصلااصلاً این آدم و نمی شناختم ..چه فایده ای براشون داشت که اصرار داشتن منم حتماً این مصیبت و تسلیت بگم!

  • دو دیقه سرت و از تو کون گوشیت در میاری یا نه؟ بدون اینکه سرم و بالا بگیرم در جواب علی گفتم:

  • من دو ساعته اینجا نشستم.. حرفی داری بگو مگه تعارف داری با من؟

  • آخه تو همین دو ساعتم که درگیر جواب پس دادن به این و اون واسه کار نکردن تو بودم.. لااقل الآن بیا تا نیومده دو کلوم حرف بزنیم و حرفامون و یکی کنیم.

با اخمای درهم سرم و بلند کردم و گفتم:

  • کی نیومده؟

  • سارا صفاری..

یه کم طول کشید تا یادم اومد سارا صفاری دختر یکی از کارگردان ها و تهیه کننده های بزرگ و موفق تو زمینه بین المللی بود.. ولی نمی فهمیدم علت اومدنش به دفتر علی چیه؟ – باهاش قرار گذاشتی؟

  • آره!

واسه چی؟

سری به دو طرف تکون داد و گفت:

  • باید حدس می زدم وقتی این روزا انقدر تعطیل شدی و به هیچی به جز اون کار کوفتیت فکر نمی کنی اینم یادت رفته..

مکثی کرد و با عصبانیت بیشتری ادامه داد:

  • مگه تو خودت وقتی فهمیدی بابای این دختره می خواد تو آمریکا یه فیلم بسازه نگفتی مخ این دختره رو بزن تا باباش تو رو واسه نقش اصلی انتخاب کنه؟

تازه یادم افتاد چی می گه! من این دختره رو.. تو همون روزایی که خبر ازدواج دوم گلچهره رو شنیده بودم .. تو یکی از جشن های سینمایی دیدمش ..

وقتی از طرز نگاه کردنش به خودم فهمیدم داره چراغ سبز نشون می ده و وقتی فهمیدم باباش چه پروژه ای تو دستش داره.. فقط برای اینکه یه موفقیت یا شایدم یه جلب توجه بزرگ تر راه بندازم و از این طریق به گلچهره نشون بدم انتخاب نکردن من چه اشتباه بزرگی براش بود و من همچنان می تونم پله های ترقی و پیشرفتم و با قدم های بلند طی کنم.. از علی خواستم یه روز یه قرار باهاش بذاره و من غیر مستقیم بهش پیشنهاد بدم و اونم من و به باباش معرفی کنه .

هرچند که از لا به لای حرفایی که اون شب تو جشن می زد.. فهمیدم قصد خودشم همینه و فقط نمی خواد این پیشنهاد از جانب اون باشه.

شاید هنوزم معتقد بودم این پروژه می تونست موفق ترین و بهترین کارم تو عرصه بازیگری باشه و یه جورایی شانسی بود که در خونه هرکسی و نمی زد.. ولی.. ولی این در صورتی بود که من کس دیگه ای رو تو زندگیم نداشتم. نه الآن که ستاره با همه مشکلات و دلخوری هایی که بینمون هست.. یه جورایی زن شرعیم محسوب می شه.

دستی از بالا تا پایین رو صورتم کشیدم و گفتم:

  • علی.. من این و کی بهت گفتم؟ یک ماه پیش.. یعنی وقتی که کسی تو زندگیم نبود و من می خواستم از این طریق با یه تیر دو تا نشون بزنم.. الآن که گفتی این دختره پاشه بیاد اینجا یه درصد به این فکر نکردی من چه جوری می تونم باهاش وارد رابطه بشم و پاش و به خونه ای باز کنم که ستاره هم داره توش زندگی می کنه؟ نگاه عصبانیش و تو صورتم دوخت و غرید:

  • ببخشید که دختره بدون اطلاع گذاشت رفت پیش باباش و الآن یه هفته اس که دوباره برگشته ایران .

بعدشم.. یه جوری حرف می زنی که انگار زن گرفتی و متاهل و متعهد شدی.. مگه ستاره چیزی غیر از دوست دخترای قبلیته که هر موقع نمی خواستیشون یه پولی می ذاشتی کف دستشون و ردشون می کردی که برن؟

  • خودت داری می گی نمی خواستمشون.. ولی ستاره رو هنوز می خوام!

نفهمیدم چی شد که اینو گفتم.. ولی شک نداشتم که این حرف در نهایت صداقت به زبونم اومد .

حقیقت هم همین بود.. من هنوز از ستاره سیر نشده بودم و یه جورایی محکم تو مشتم نگهش داشته بودم که یه وقت در نره.. پس اگه قرار بود به صورت موقت ردش کنم.. دیگه بعدی در کار نبود و باید دورش و خط می کشیدم.

ستاره ای که دیشب حس کردم اونم کم بی میل نیست به این رابطه و داشت همراه و هماهنگ می شد باهام.. جا داشت که رفته رفته تبدیل شه به همون توله شیری که می خواستم وسط ارضای نیاز جنسیم ببینمش.

علی از پشت میزش بلند شد و رو به مبل رو به رویی من نشست.. با چشمای ریز شده بهم زل زد ..

انگار که می خواست جواب سوالای ذهنش و با نگاهش از وجودم بکشه بیرون..

دامون.. تو که نمی خوای به خاطر رابطه موقتت با اون دختر.. بهترین و اصلی ترین موقعیت کاری که می تونی تو تمام عمرت داشته باشی رو از دست بدی؟ روم و گرفتم و با کلافگی گفتم:

  • حالا کی گفته اون دختره بلیط ورود من به اون پروژه اس..

  • خود خرت گفتی بهت نخ داده..

  • اون مال یه ماه پیش بود.. اصلاً شاید الآن اونم پشیمون شده باشه.

  • اینکه قبول کرده بیاد اینجا.. اینکه پشت تلفن کلی ذوق کرد از اینکه قراره با تو رو به رو بشه معنیش فقط یه چیزه.. داره با دست پر میاد و حاضره برای بودن با توی بی لیاقت از اعتبارش پیش باباش مایه بذاره.

نفس عمیقی کشیدم و سرم و به پشتی مبل تکیه دادم.. چی می گفتم؟ نمی شد که دختره رو معطل کرد تا وقتی که مدت محرمیتم با ستاره تموم شه و بعد بگم بیا با هم باشیم. مسلماً اونم برای خودش شخصیت و غرور داشت و شاید حتی شرط و شروطم می ذاشت..

باید صبر می کردم بیاد و حرفاش و بزنه تا ببینم چقدرش با شرایط من جور در میاد و کفه ترازوی زندگیم.. رو کدوم طرف سنگینی می کنه.

بعد از یه ربع بیست دقیقه ای که علی داشت برام سخنرانی می کرد و از موفقیت و اعتباری که می تونستم با این پروژه به دست بیارم صحبت  می کرد و من بدون فهمیدن حتی یه کلمه از حرفاش تو فکر و خیال خودم بودم بالاخره زنگ آیفون به صدا در اومد و علی با نگاهی بهش در و باز کرد و گفت:

  • خودشه.. بلند شو یه دستی لا به لای موهات بکش .

با اکراه و بی میلی بلند شدم و جلوی آینه راهرو یه کم سر و وضعم و مرتب کردم.. شاید اگه همون یه ماه پیش بود دو برابر این اشتیاق و هیجان علی تو وجود خودم بود.. ولی الآن به نظرم این کار واقعاً نشدنی بود و بی خودی داشتیم وقت تلف می کردیم.

علی در ورودی رو باز کرد و من با شنیدن صدای تق تق کفش های پاشنه بلندش رو پارکت نفس عمیقی کشیدم و با طرح لبخند مصنوعی رفتم سمتش..

پشتش به من بود و شنیدم که رو به علی پرسید:

  • دامون نیست؟

نگاه علی به سمت من چرخید و من با خوشرویی سلام دادم:

  • سلام.. خوش اومدی؟

چرخید سمتم و به جای جواب سلام با لبخندی گشاد شده و چشمایی که کاملاً داشت برق می زد اومد سمتم و دستش و برای دست دادن دراز کرد..

  • می دونی.. من به واسطه پدر.. با سلبریتی های امریکایی زیادی برخورد کردم. ولی هیچ کدوم اونها مثل تو برام جذابیت نداشتن.

فارسی خوب صحبت می کرد.. ولی یه کم لهجه داشت و همین لهجه به نظرم جزو جذابیت هاش بود ..

هر چند که طرز حرف زدن ستاره.. خیلی خاص تر بود برام!

ذهنم و مجبور کردم دست از مقایسه برداره و باهاش دست دادم..

  • امیدوارم تو ذهنت من و با برد پیت و دیکاپریو مقایسه نکرده باشی که خیلی ازت دلخور می شم..

سارا غش غش به شوخیم خندید و علی که حالا کنارم وایستاده بود تو گوشم گفت:

اونجای آدم لاشی قالتاق!

جلوی خنده ام و گرفتم سارا رو دعوت به نشستن کردم خودمم رو به روش نشستم و علی قبل از اینکه بشینه پرسید:

  • چی می خورید خانوم صفاری؟ چایی قهوه آبمیوه؟

  • چایی می خورم لطفا..

چشمک خوشگلی زد و رو به من ادامه داد:

  • قهوه رو می خوام وقتی که به خونه دامون رفتم بخورم ..

علی با خنده رفت تا چایی بیاره و اینبار من پرسیدم:

  • تو از کجا می دونی قهوه های من مشتری داره؟

  • آدما خبرای مربوط به سلبریتی های مورد علاقه شون رو خیلی جدی دنبال می کنن. طبیعیه که خبر داشته باشم.. مگه نه؟

انگار دیگه از حرفای غیر مستقیم و تو لفافه فاصله گرفته بود و حالا مستقیماً داشت از علاقه حرف می زد. ولی بدبختی اینجا بود که من زبونم تو این یه مقوله قفل شده بود و حتی به شوخی چیزی پیدا نکردم تا در جوابش بگم.

برای اینکه خیلی ساکت نباشم بحث و عوض کردم:

  • راستی چی شد یهو بی خبر رفتی؟ من منتظر بودم بعد از اون شب یه بار دیگه همدیگه رو ببینیم.

حین برداشتن لیوان چایی که علی داشت بهش تعارف می کرد گفت:

من خودمم شوک بودم.. یهو بابا گفت باید بیای چون تو کارای پروژه اش یه کم به مشکل برخورده بود و به کمک من احتیاج داشت .

قبل از من علی با کنجکاوی پرسید:

  • چه مشکلی؟

  • خب.. من مسئول انتخاب بازیگر برای پدرم هستم. حتی انتخاب بازیگرای فرعی رو به عهده من گذاشته. مشکلشم با انتخاب بازیگر نقش اول مرد بود که نمی تونه مورد مناسبی رو پیدا کنه. هرچند بیشتر تمایل به این داره که این بازیگر امریکایی باشه ولی.. من بهش گفتم.. اگه بذاره باز به ایران برگردم یه بازیگر خوب ایرانی پیدا می کنم. اینجوری از هر دو کشور چیز داره.. مخ…

علی که انگار زیادی هیجان زده شده بود از این حرفش سریع گفت:

  • مخاطب!

  • آره.. مخاطب داره.

  • خب.. یعنی آقای صفاری راضی شده بازیگر نقش اول مردش ایرانی باشه؟

  • بله.. پدر رو انتخاب من ایمان داره!

  • خب.. انتخاب شما کیه؟

ضربه ای به صورت نامحسوس تو پهلوی علی کوبوندم تا انقدر رو بازی نکنه و خودش و مشتاق صد در صد نشون نده.. انتخاب شدن تو این پروژه یکی از آرزوهام بود ولی دلمم نمی خواست به خاطرش خودم و از ارزش بندازم و غرورم و خورد کنم.

دانلود-کامل-رمان-سلبریتی

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.