خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان زوال پارت ۹

رمان زوال

جهت مشاهده آخرین پارت های منتشر شده از رمان زوال نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

با صدا زدنای خاله از خواب بیدارشدم ..

خاله: ریحانه .. ریحان ؟!

پتورو بیشتر بخودم پیچیدم،
-هوم

پتورو کنار زدوگفت: پاشو دیگه ساعت ۵ مگه نمیخوای آماده بشی ؟

با چشمای بسته پتورو از پایینِ پام، روم انداختموگفتم: خوابم میاد خاله .. بزار بخوابم.

خاله: چقدر میخوابی تو؟

پتورودوباره کشیدو گفت: پاشو خرس قطبی ..انقدر تنبل نباش..

خندم گرفت من به پسرش میگفتم ،قطبی .. حتی اسمشو از توگوشیم تغییر دادم و با اسم جدید مردقطبی سیوش کردم .. بهادر تو اینمدت شده بود یه مردِ یخ وسردو قطبی .. که از دماش لرزم میگرفت .. از اونشب به بعد دیگه ندیدمش حتی پایین هم نیومد ، فقط رعنا یه چندساعتی که بهادر نبود میومد پایین وکلی از قر و عشوه های خودشو بهادر حرف میزد و دوباره میرفت .. دیگه به این یقین رسیده بودم که بهادر با رعنا رابطه ش خوب شده و داره کم کم منو به باد فراموشی میسپاره اما بذری که از اون تو دلم کاشته بودم ،هرروز بزرگتر و سرسبزترمیشد ومن به این باور رسیدم که بدون بهادر زندگی برام جهنمی بیش نیست ..

-خاله نامردی نکن تنبل چیه ؟ من از بوقِ سگ پاشدم رفتم دانشگاه، تازه یه ساعت کپه مرگمو گذاشتم ..

خاله: میترسم کارات طول بکشه ؛پاشو قربونت بشم ..

با اصرارای خاله از خواب بیدار شدم تو چهار چوب در ایستادوگفت: یه دوش بگیر کم کم باید آماده بشی، منو مامانت زودتر میریم تو با بهادر و رعنا بیا ..

– مامانم زودتر بره چیکارکنه ؟ مادر عروسه یا مادر داماد؟ یا میخواد بره اسپند بگیره بالا سرشون ؟

خاله: من باید زودتر برم مثل اینکه عروسیه دخترِ برادرشوهرمه .. به مامانت گفتم اونم همرام بیاد باهم بریم ..

از تخت پایین اومدم وگفتم: من نمیفهمم عروسیه برادر شوهرشماست، مامانِ من چشه این وسط ،که اولی میخواد بره ..

به سمت کمد رفتم که صدای مامان اومد؛

مامان: چی میگی تو؟ باز نزاشتیم بخوابی غر غر کردنت شروع شد ؟ خالت اصرار داره منم باخودش برم .. بهادرو رعنا که فعلا نمیان، رعنا رفته آرایشگاه تا اون آماده بشه تو هم کاراتو بکن باهم بیاین ..

حولمو از توکمد درآوردمو گفتم: من خودم با سرویس میام .. نگران من نباش .

خاله اینبار با تشرگفت: نه حق نداری با سرویس بیای ، کارت تموم شد با بهادر هماهنگ میکنی باهم میاین .. الان آرایش میکنی لباستو میپوشی درست نیست سوار ماشین یه آدم غریبه بشی ..

سرمو از توکمدبیرون آوردم لب باز کردم که چیزی بگم اما با دیدن صورت بزک دوزک مامان واون کت ودامن پوست پیازی که خیلی توتنش نمادارو زیبا بود؛ وبعد از مدتها اینجوری میدیدمش ته دلم قنجی رفت ؛

باخوشحالی بشکنی زدمو رفتم طرفش..
-اوه لَه لَه .. ببین مامان خانمی چه کرده .. بابا دمت گرم مَشتی .. امشب تورو با عروس اشتباه نگیرن خیلیه ..

مامان به حالت شرمندگی خندیدوگفت: خودتو لوس نکن ..زبون باز

خاله هم خندید؛ رفتم یه ماچ آبدار از لپای قرمزش بردم که خودشم منو بوسیدوگفت: تو دختر لوس و شیطون خودمی قربونت برم ..

خاله با خنده گفت: خیلِ خب حالا.. چه دل وقلوه ی حواله میکنن .. بیا بریم لیلا ، ببینم رضا آماده شده که بریم .. بیچاره اختر (مادرعروس) الان دست تنهاست ..

مامان: ریحان مادر کاراتو کردی با رعنا هماهنگ کن .. زود آماده شو که دیر نیاین .. من با خالت میرم .. شماهم زودبیاین.

– باشه شما برین.. منم الان یه دوش میگیرم سریع آماده میشم .. **

بعد از رفتن مامان وخاله ، دوش گرفتم و سریع موهاموخشک کردم و مشغول وِیو کشیدن موهام شدم ..خیلی خسته بودم ولی ناچارا باید به این عروسی میرفتم، امروز تا ساعت سه کلاس داشتم بعد ازاونم تا به خونه رسیدم ناهارمو خوردم و خوابیدم .. یه نگاه به گوشیم انداختم چشمام رو اسم “مردقطبی” زوم شد.. مدتهاست از صاحب این اسم نه پیامی داشتم و نه تماسی ..

یه پیام رو گوشیم اومد، اما فرستنده ش مهرداد بود..

پیاموباز کردم نوشته بود” سلام ، خوبی .. آماده شدی به من زنگ بزن خودم میام دنبالت “

چندبار پیامو از اول تا آخر خوندم ؛لبمو گزیدم، استرس عجیبی تو دلم افتاد، جدیدا مهرداد زیادی به من نزدیک شده، منظورش از این کارا چیه ؟ نکنه قصدداره لج بهادرو دربیاره ؟ یا شایدم میخواد بهش بفهمونه که ریحانه برای تو تموم شده ست و باید تحمل دیدن اونو کنار کس دیگه ای داشته باشی”

پسره ی پرو .. اصلا من کاری به بهادر ندارم خودم عمرا نمیتونم اجازه بدم یه مرد دیگه جانشین اون تو قلبم باشه .. این قلب فقط یه مالک داره اونم بهادریه که هرچقدر باهم سر ناسازگاری بزاریم بازهم جایگاه خودشه ..

بهش پیام دادم” خاله و مامان گفتن با بهادر و رعنا بیام، حتما اوناهم درجریانن ؛ نمیخوام یه کاری انجام بدم که واکنش بد نشون بدن”

سِندزدم که ثانیه ای بعد نوشت ” ساعت ۷ اونجام آماده باش “

(وااا .. اینو چه جوری حالی کنم من از دست اینا نزنم به کوه وبیابون خیلیه )

تقریبا آماده بودم، موهامو ویو کردم و بالای سرم بستم ،صورتمو بازتر نشون میداد؛ یه آرایش لایت و دخترونه هم انجام دادم ، لباسمو پوشیدم ، یه نگاه کلی به خودم کردم ؛ ظاهرم خوب شده بود، پالتو و شالمو پوشیدم منتظر شدم تا رعنا و بهادر بیان دنبالم .. ساعت حول وهوش ۷ بود انگار مهرداد برای اومدن منصرف شده .. تو همین فکر بودم که گوشیم زنگ خورد .. رعنا بود ؛ جواب دادم ..

– بله رعنا ؟

رعنا : بیا پایین ریحان ، دمِ دریم .. زود بیا خیلی دیرشده ..

رعنا: شما دیر اومدین تقصیر من چیه ؟

رعنا : باشه بیا .. زود باش

گوشیو قطع کردم؛ یه نگاه دیگه بخودم تو آینه انداختم، خوب همه چیز بنظرم عالی بود.. از خونه بیرون زدم .. همین که از در اصلیه ساختمون خارج شدم، ماشین مهرداد جلوی ماشین بهادر متوقف شد ..

از ترس واکنشِ بهادر کل بدنم یخ زد، جرات نداشتم قدمی جلوتر برم..مهرداد خیلی عادی از ماشین پیاده شدوگفت : چه به موقع اومدم بانو .. بیا سوار شو

چشمم به بهادر خورد که با یه حالت شوکه و عصبی از ماشین پیاده شد.. با دیدنش تو اون کت وشلوار سورمه ای که فیت تنش بود و سینه ستبرشو نشون میداد قلبم هری براش ریخت .. دلم میخواست هیچکس دوروبرمون نبود، فقط منو خودش بودیم با سیلی از بوسه وعشق ..

بهادر: اینجا چه خبره ؟ تو اینجا چیکار میکنی مهرداد ؟

مهرداد با یه نیم نگاه به بهادر دوباره به سمتم برگشتو گفت : بیا عزیزم.. بیا سوارشو الان دیر میشه ..

بهادر: مگه کری مهرداد؟ میگم اینجا چه خبره ؟

مهرداد به بهادر نگاه کردو صریح گفت: اومدم دنبال ریحانه ؛ مشکلی هست ؟

بهادر به من اصلا نگاه نمیکرداما رو به مهرداد عصبی گفت : مگه بی صاحاب شده که تو از اون سرِ شهر پاشدی اومدی دنبالش ؟

مهرداد یکم مکث کرد و دستشو زیر کتک مشکیش به کمر زدوگفت : داره کم کم برام سوال میشه تو چرا انقدر رو ریحانه تعصب نشون میدی ؟

بهادر با یه حالت عصبی جلو اومد وتوصورت مهرداد با اون چشمای خشمگین و صورت برافروخته ش زل زدوگفت:بیا برو ردِ کارت مهرداد؛ هنوز من نمردم که تو شدی سرویس مخصوص خانم ..

مهرداد پوزخندی زدوگفت: اصلا تو چی میگی بهادر؟ دردت چیه ؟ چی از این دختر میخوای ؟

بهادر: فوضولیش به تو نیومده ؛(روبه من با اخم و عصبی گفت) گم شو تو ماشین ..

خواستم قدم بردارم به سمت ماشین بهادر که مهرداد مچ دستمو گرفت؛ نگاه به بهادر کردم که چشماش یه کاسه خون شدن ، با تعجب نگاه به دست منو مهردادکرد، از عصبانیت بدنش میلرزید ، واین نشون میداد که بهادر بیش ازحدعصبیه، از لای دندوناش غرید: مهرداد ازم بزرگتری قبول، یه کاری نکن پا رو این احترام و بزرگی بزارم، من آدم نیستم ، بیا برو منو حیوون نکن، چون الان قدرت یه گرگ درنده رو هم دارم..

مهردادخونسردگفت: دردت چیه ؟

خواستم دستمو بیرون بکشم که مهردادمحکمتر گرفت، آروم گفتم : خواهش میکنم دستمو ول کن ..

صدای رعنا اومد که ازتوماشین گفت: بهادر بیا دیگه الان دیرمیشه ، اگه ریحانه میخواد با مهرداد بره، بزار بره.. بیا ما بریم دیرمون شد ..

بهادربی توجه به رعنا عصبی گفت : ولش کن مهرداد ؛ بیا برو ردِ کارت؛

مهرداد: ریحان با منه!

“وای یا حضرت عباس، رگ گردن بهادر چنان برافروخته شده بود که یک آن ترسیدم طوریش بشه؛ خدا منو بکشه، خدا منو لعنت کنه ،آخه مهرداد چرا این حرفو زدی ؟ من گوه بخورم با تو باشم “

بهادر اول هاج و واج به من نگاه کرد و بعد به مهرداد؛ مثل یه آتیش بود که با ریختن یه قطره بنزین آتیشش فوران کرد؛ دست به یقه ی مهرداد شدوغرید: چه زِری زدی مهرداد؟ مرتیکه هواست باشه چی میگی؛ کسی که بخواد به ناموسم نزدیک بشه ،من سرش رگ میزنم میفهمی ” رگ میزنم “

مهرداد هولش دادبه عقب وگفت: تو باید بری رد کارت ؛ چیکارشی ها؟
انگشتشوبه طرف رعناگرفت وگفت :اون زنته(حالا رعنا هم از ماشین پیاده شده بود و به ما نگاه میکرد)

با حرفی که مهرداد زد، یخ بستمو منجمدشدم، فقط گیج و مات به بهادر نگاه کردم؛

مهرداد: چرا دست از سر این دختر برنمیداری ؟ ادای کیو براش درمیاری ؟ نامزدشی؟ دوست پسرشی؟ داداش یا ننه ، باباشی ؟ دِ لامصب تو اگه انقدر میخواستیش و دوسش داشتی نمیرفتی با خواهرش خنگ بزنی ؟

بهادر یه قدم به عقب رفت و فقط خیره به من نگاه میکرد، ناباورو گیج بود، شاید انتظار نداشت من رازمونو پیش مهرداد برملا کنم و شایدهم باورش نمیشد که منو مهرداد تا این حد صمیمی باشیم که امراز دلمو پیشش فاش کنم، رعنا هم دیگه به سمتمون نیومد،انگار شرمنده بود، و شاید هم خوشحال از اینکه مهرداد دم بهادرو رسما قیچی کرد؛

مهرداد تیرآخرو زد که قلب من تنگترو مچاله ترشد؛

مهرداد: ریحانه با منه؛ خودش انقدر بزرگ شده و عاقل هست که احتیاج به وکیل وصی نداشته باشه؛ توهم بهتره به زندگیت بچسبی؛ ایندفه من بهت هشدارمیدم بهادر، منوتوجنسمون یکیه ، منم زیادی تعصب دارم؛ روش حساسم کسی دورش موس موس کنه ” گردنشو میزنم “
بهادر با همون حالت گیج و گنگ به من زل زده بود، حدس میزدم تو عالم ناباوریش هیچکدوم از حرفای مهرداد ونمیشنوه .. نه حرفی به من میزد ونه به مهرداد، فقط با نگاهی که هزار رنگ داشت، رنگ غم، ناراحتی و بدبختی و از بین اونها کینه ونفرت ..
بااخم غلیظی به من خیره بود، که مهرداد در ماشینو بازکردوگفت: بشین عزیزم ..

بغض سنگینی داشتم، اشکی که از گوشه ی چشمم چکید با انگشتم گرفتم،خودمو لعنت و نفرین کردم و به طرف ماشین مهرداد رفتم ..

(خدامنو لعنت کنه که این حال وروزت نباشه بهادر)

سوار ماشین مهردادنشستم که اشکام راه خودشونو پیدا کردن ؛ حالا به دور از چشم بهادر آزادانه میتونستم اشک بریزم ، مهرداد سوارشدو صندلیه کنارم نشست ..

نچی کردوگفت: گریه نکن ؛

باگریه گفتم: چرا بهش دروغ گفتی ؟

– راه دیگه ای نداشتم ؛ به خیالت بهادر ولت کرده؛ اون مارموزو من میشناسم ندیدی چطوری میخواست مشتشو تو دهنم خالی کنه؛ که چی ..؟ چون گفتم تو با منی ..

صدای پرگاز ماشینش اومد که از کنارمون ردشد وگردخاکی که بخاطر سرعت بالاش تو کوچه پیچید ..

با غم وگریه به ماشینش نگاه کردم که هرلحظه دورتر ودورتر میشد، انگار به قلبم چاقو میزدن، سوزش داشت؛ درد داشت و دردش ناشی از غم چهره ی بهادر بود ..

باهق هق گفتم: نباید بهش میگفتی منو تو باهمیم .. چرا این حرفارو زدی ؟

مهردادکاملا بطرفم برگشت و خیلی جدی گفت: باید میگفتم که بره .. تو انگار کوری رعنا رونمیبینی، منظورت چیه که میگی نباید میگفتم که تو وارد یه رابطه شدی ؟ خودش رفته خنگاشو زده و حالاهم زن داره ، چه دلیلی داره با تو باشه ها ؟ دوتا دوتا آره ؟ یه طرف رعنا زنش باشه یه طرفم ریحان معشقوش..

به مهرداد نگاه کردم که با اخم صریح گفت: تو میخوای معشوقه ی بهادر باشی ؟ چون دوسش داری ،آینده تو به پاش بریزی؟

تهدید وار انگشتشو بالا گرفت وگفت : ریحانه به قرآن میرم به دایی رضا و مامانت میگم ، دندون بهادرو بکن بنداز دور … تو یه دختر مجردی که ممکنه یه موقعیت خوب و یه شانس بهتر گیرت بیاد عمرتو بپای بهادر تلف نکن ..

از حقیقت حرفاش بغضم ترکید وبلند زدم زیرگریه ،که با همون حالت گریه گفتم: نمیتونم مهرداد.. من میدونم که الان با حرفات چه حالی داره ..نباید به دروغ میگفتی ما باهمیم ..

دادزد برای اولین بار مهرداد سرم داد زدوگفت: به جهنم ؛ اون زن داره بدبخت، چرا نمیخوای بفهمی خواهرت زنشه .. چیزی از زندگیه اون کم نمیشه چون مردِ، تویی که بیچاره میشی ؛ من اینارو گفتم که ازت دور بشه ، بفهمه جایگاهش کجاست حق دخالت بیش از حد تو کارای تورونداره (بلندتردادزد: چون صاحبت نیست!! چون شوهرت نیست !! اینارو بفهم ریحان )
*

تا خودِ تالار من گریه کردم و اشک ریختم ، انقدر هق هق کردم که مهردادهم عاصی شده بود .. باز باهمون روند نصیحتهاش دل نا آرومِ منو ذلیلتر میکرد .. وقتی به حرفاش منطقی فکرمیکردم چیزی جر حقیقت نبود و من باید به این حقیقتها دامن میزدم ؛مهرداد میگفت اگه بهادر زن داره باید بتونه اینو هضم کنه که تورو برای همیشه ازدست داده و تحمل دیدنتو کنار یه رقیب بالاتر داشته باشه .. اونکه نمیتونه رعنارو ول کنه و تورو بگیره ، با وجود رعنا هم نمیشه این رابطه ادامه داشته باشه پس باید تو پیه همه چیو به تنت بمالونی و بهادرو با این رابطه ی صوری از خودت دور کنی .. ***

به تالار رسیدیم ، مهرداد ماشینو پارک کرد و باهم به طرف ورودیه تالار حرکت کردیم ..

تومسیر با چندتا از فامیل وآشناها برخورد و احوالپرسی داشتیم، که هرکدوم با چشمای از حدقه دراومده به منو مهرداد زل میزدن ..

-من خجالت میکشم مهرداد ؛ همه یه جوری نگامون میکنن ..

مهرداد پوفی کردوگفت: بزار نگاه کنن تا جونشون دربیاد .. تو چیکار کسی داری ؛

– فردا پشت سرم حرف درمیارن ؛ کلی شایعه چوچو میکنن که منو توحتما باهم رابطه داریم ..

ایستاد و گنگ به صورتم نگاه کردوگفت : فکر میکنی اگه با بهادر مچتو بگیرن پشت سرت چوچو نمیکنن..؟ اونجوری که به بدترین شکل آبروت میره ..

اخم کردمو گفتم: دیگه داری زیاده روی میکنی مهرداد.. منو بهادر باهم رابطه ای نداریم ..

مهرداد: من واقعیتو برات مثال زدم که عاقبت این رابطه میشه این !!

با همون اخم گفتم: من خودم واقعیتو میدونم تو نمیخواد هردفه این حرفارو برای من مرور کنی ..

راه افتادیم و به قسمت اصلی سالن رفتیم ، جشنش مختلط بود ..

با سلام و احوالپرسی به فامیلای مهرداد از بین میزها رد شدیم که چشمم خورد به میز خونوادگیمون ..

مامان و رعنا و بهادر و خاله وعمه سودابه کنار هم رو یه میز نشسته بودن ..

به میزی که نشسته بودن رسیدیم، تو چشمای عمه سودابه و مامان و خاله ام برق شادی عبورکرد، میدونستم با دیدن منو مهرداد کنار هم هزار تا ذوق تو دلشون جاخوش کرده ..

بعد از سلام و احوالپرسی باهمه کنارشون نشستیم، دلم پیش بهادربود، که پشت سرهم سیگارآتیش میزد و با یه حرص خاص دودشو به بالا فوت میکرد..

مامان وخاله و عمه سودابه مشغول حرف زدن بودن ، رعنا هم که هر ازگاهی تو گوش بهادر پچ پچ گونه حرف میزد، چشم گردوندم بین میزای اطراف، عمورضا و حاج موسی با چندتا از فامیلای دیگه چندمیز پشت سرمون نشسته بودن ..

نگاهم دوباره ناخودآگاه به سمت بهادرچرخید، شاید بخاطر سنگینیه نگاهش بود، که داشت تیز نگام میکرد؛ نگاهی شبیه خط ونشون کشیدن با همون اخم غلیظ و چشمای خشمگینش ..

مهرداد کنارم نشسته بود، آروم گفت : بریم برقصیم، ناسلامتی عروسیه دختر دائیمه..

باز به بهادر نگاه کردم، نگاهش رنگ بی تفاوتی داشت ..

عمه سودابه بودکه گفت: آره مادر پاشین برین برقصین، نشستین ورِ دلِ ما که چی بشه ؟! نگاه همه دارن میرن میرقصن فقط شما نشستین .. بهادر عمه، توهم دست زنتو بگیر برین وسط برقصین از وقتی اومدی فقط داری یه بند سیگار میکشی ..

بهادر با صدایی گرفته ای که دل منو ریش میکردگفت : عمه حال ندارم سرم درد میکنه ..

پوزخند مهرداداخم بهادرو غلیظتر کرد..

اینبار رعنا بودکه گفت: بهادر ، عمه راست میگه ، بریم ما هم برقصیم عزیزم .

بهادر به من نگاه کرد ولی اینبار اخمش کناررفته بود ویه لبخند حرص درار رو لباش کاشت وگفت: بریم عزیزم ..بهرحال آوردمت عروسی که خوش بگذرونی ؛ قرار نیست بخاطر حال من تو اینجا بشینی .. بریم حداقل یکم خار بشی تو چشم حسودات .

همه خندیدن ولی انگار سطل آب یخ رو سرمن خالی کردن، تیکه ای که انداخت عمدی وکاملا مشخص بود که میخواست دلِ منو آشفته کنه ..

مهرداد کنار گوشم آروم گفت: بیا ماهم بریم برقصیم اینجوری غمبرک نزن ..

خودمو راضی کردم که همونطور که بهادر داره منو زجر میده چرا من اینکارو نکنم ..

با مهرداد به جمع رقصنده ها رفتیم .. نگاه تک تک دخترها و زنهای فامیلشون به سمت ما زوم شده بود ،حتما داشتن فرضیه سازی میکردن که منو خواهرم بهترین پسرای فامیلو تور انداختیم ..

هم بهادر هم مهرداد از همه لحاظ معیارشون برای انتخاب یه کیس ایده آل عالی بود ولی حیف که دل من گرو یه عشق ممنوعه بود ..

با مهرداد میرقصیدم اما چهاردنگ هواسم پیش رعنا و بهادر بود.. رعنا چنان چسبیده تو بغل بهادر میرقصید انگار بهادر قصد فرار داشت که اینجوری سفت اونو گرفته تا در نره ..

مهرداد: درست برقص .. همش اینور اونورو نگاه نکن ..

به مهرداد نگاه کردم .. که اخم کمرنگی داشت وگفت :افسار نگاهتو کنترل کن نزار جایی که نباید بچرخه ؛ بچرخه

– تو همه رفتارای منو زیر نظر میگیری..

مهرداد: این راهی که تومیری به ترکستان میرسه ریحان .. ولی من نمیزارم این راهو بری.. شده از همه نظر محدودت میکنم..

پوزخندی زدم..
– تو بامن نسبتی نداری که بخوای منو محدود کنی ..

تاخواستم سرمو بچرخونم مهرداد فکمو آروم بطرف خودش پیچیدوگفت: برنگرد .. بهت گفتم نگاهتو کنترل کن..

با حالت عصبی گفتم:تو به من نمیگی چیکار کنم یا نه ..اختیار نگاهم دست خودمه ..

اینبار قاطعانه برگشتم ،قلب سرکشم باعث میشد که اینجوری خارو ذلیل بشم ،به بهادر نگاه کردم که با یه حس عاشقانه زمزمه وار تو گوش رعنا حرف میزد و لبخندهای عمیق نثار چشمان مشتاق رعنا میکرد ..

هاج و واج نگاش میکردم، حس سنگینی داشتم ، تنم لَش شده بود و از حرکت ایستادم .

مهرداد تو گوشم گفت: یا برمیگردی صاف میرقصی یا بقران همینجا شر بپا میکنم.

با غم گفتم :مهرداد ..

-مهردادو زهرمار .. برگرد بهت میگم .

بهادر به من نگاه کرد وقتی نگاه ماتم زده مو دید ،با تمام بی رحمی چشمک شیطونی زد و بوسه ای رو لبای رعنا مهر کرد ..

“مردنِ من تو همین لحظه بود، هیچوقت بهادر و در کنار رعنا تو این لحظه ها تصور نکرده بودم، اما حالا با دیدن این صحنه ..”

زیرزانوهام خالی شد ، مهرداد زیر بغلامو محکم گرفت و از بین دندوناش غرید: هی میگم چشای هرزتو بگیر نگاه اونطرف نکن مگه نمیفهمی ؛ میخواد دِقِت بده ، میخواد لجتو دربیاره ، تو چرا نمیفهمی احمق .. بزنمت تا آدم شی ؟

با حالت رخوت و سستی مهرداد منو محکم گرفته بود؛ نگهم داشت و زل زد تو چشمام و با خشم گفت : یا میرقصی یا بخدا میزنمت ریحانه .. دیگه داری شورشو درمیاری ..

هولش دادم اما نزدیک بود تعادل خودمو از دست بدم ،
با بغض گفتم: ولم کن مهرداد ..

کسی محکم به پشتم خوردکه پرت شدم تو بغل مهرداد.. برگشتم دیدم یه پسره ی جلفِ جلف بود و ظاهرا مست .. قدش به دومتر میخورد ولی لاغر اندام بود..

مهرداد که انگار میشناختش گفت: هواستو بده مجتبی ، کمتر بخور که کور نشی..

با چشمای هیزش اشاره به من کردوبا لحن کشدار از مستی گفت: بده انداختمش تو بغلت یه فیضی ببری ..

مهرداد: خاک تو سرت؛ برو کنار لندهور ..

من هنوز شوکه وار با بغضی که هرلحظه امکان ترکیدن داشت به بهادر خیره بودم ، معلومه که نقشه ش گرفت چون با یه لبخند پت وپهن و وسیع به من نگاه کرد و رعنارو محکمتر تو آغوشش گرفت طوری که سر رعنا رو سینش افتاد ..

آتیش گرفتم با چونه ی لرزون رو به مهرداد گفتم: نمیخوام برقصم ولم کن

مهردادبا همون حالت سابق گفت: بیشعور مگه نمیخواد تو رو ناراحت کنه، چرا توام همون کارو نمیکنی ؟

– توروخدا بزار برم نمیتونم..

مچ دستمو محکم گرفت و پنجه شو تو دستم فرو کرد وبایه فشار گفت: میرقصی .. تو اینکارو میکنی .. عاقل باش .. بزار بهادر ازت دور بشه .

دستمو از تودستش بیرون آوردم و یه فشار رو سینش دادم تا ازم فاصله بگیره ، و با بغض گفتم: دارم خفه میشه جون مادرت ولم کن .

اینبار واکنشی نشون داد و حلقه ی دستشو باز کرد ، مثل یه پرنده که تازه از قفس آزاد شده به سمت میزمون رفتم و پالتو وشالمو برداشتم .

مامان با تعجب گفت : کجا میخوای بری ؟

بدون اینکه جوابی بدم، به سمت بیرون تیز دویدم ..

از بین میزها که میگذشتم بغضم ترکید و ریز ریز تو اون فضای تقریبا نیمه تاریک اشک ریختم ..

بیرون تالار چند تا ازپسرای فامیل بهادرمشغول سیگار کشیدن و حرف زدن بودن ، اهمیتی به نگاهشون ندادم وبه قسمت پشتیه تالار رفتم؛ تاریک بود ولی کسی تو اون قسمت نبود پس میتونستم با خیال آسوده اجازه بدم بغضم به راحتی بشکنه و خودمو تخلیه کنم .. روی یه پله که به در پشتیه تالار ختم میشد نشستم ..

گریه .. گریه .. گریه نه اینبار گریه نبود .. یه نوع شیون .. تو این شب پرهیاهو من رسما عزادار بودم و مثل یه آدم داغدار زار میزدم .. کاسه ی چشمام از گریه ی زیاد سوزش شدیدی گرفته بود . رو به مرگ بودم که با صداش حس زنده بودن تو تنم پیچید ..

قدم به قدم جلو اومد و با لحنی پرحرص و عصبی که سعی میکرد ظاهر بی تفاوتی داشته باشه گفت : انگار مزه کردی خوشت اومده آره ؟ (نیشخندی زد) هواست هست، داری هار میشی دختر ..

منظورشو نگرفتم ولی با بغض خیره بهش نگاه کردم که پوزخندی زدوگفت : مهرداد .. خوبه کیس خوبیه ؛ اتفاقا تجربه ش تو این زمینه از من بالاتره فکرکنم بهتر از منم بتونه راضیت کنه ..

تازه فهمیدم جمله ی یکم پیشش با الان چه منظوری داره ..با خشم از جام بلندشدم که دوباره ادامه داد: هرچی باشه یه ده نفر بیشتر مزه کرده؛ با همه قِلقی جور درمیاد ..

-حرف دهنتو بفهم..

جلوتر اومد و درحالیکه سیگارشو به بالافوت میکرد گفت : مگه غیر اینه .. محاله یه دختر با مهرداد جور بشه و سر از تختش در نیاره ..

-دهنتو ببند

از بالا تا پایین یه نگاه کلی به تنم انداخت ، نگاهش مثل ارّه ای بود که تا مغز استخونتو تراش میکرد..

با حرص گفت: چه جوری میبوستت ؟چه جوری بغلت میکنه ؟ هوم ؟ همونجوری که من تنتو نوازش میدادم اونم میده ؟

دستامو مشت کردم و چشمامو بستموگفتم: خفه شو بهادر

پوزخندی زد وگفت: چیه بهت برخورد قدّیسه خانم .. علامه ی دَهَر .. مگه غیر اینه ؟

-مهرداد مثل تو نامرد نیست ؛

پوزخند دیگه ای زدوگفت: توعه چُس عقل نامردی و تو چی میبینی بگو منم بدونم.؟

– اون واسه من نقشه نکشیده که به مراد دلش برسه ..

پُکی عمیقی به سیگارزد و تو همون حالتی که دودشو از دهنش خارج میکردگفت : نیست پشت کوهیه ، سواد نداره ، عقده دختر مونده به دلش ،دختر ندیده ست، تو رو دیده فکر کرده از آسمون افتادی تو بغلش گفته نگهش دارم فقط به ریخت وشمایلش نگاه کنم هر ازگاهی هم توذهنم ،تو عالم خودم یه فیضی باهاش میبرم ..

با خشم گفتم :بس کن بهادر ..مهرداد همچین آدمی نیست اون برام یه دوسته مثل مینا ..

نیشخندی زدوگفت ” حتما از اون دوستای اجتماعی که بعدش میپرن زیر لحاف ..

از حرفاش گر میگرفتم اما این گرگرفتگی از عصبانیت بود،در مقابلش اونقدر ضعیف بودم که ضعف تکلم داشتم هیچ جوابی نتونستم بدم، فقط با عصبانیت و بغض گفتم :خدا لعنتت کنه که هیچ حدی نداری، دارم دیوونه میشم از دستت..

پُک آخر سیگارشو زدو ته سیگارو انداخت و با پاشنه ی کفشش لهش کردوگفت : چرا دیوونگیتو گردن من میندازی ..؟کدوم یکی از حرفام دروغه ؟ جز اینکه یه دختر لوس و ننر و نوک دماغ بینی دیگه چه امتیاز شخصیتی داری که مهردادو به سمتت کشوندی ..؟ آها هواسم نبود که هیکل و ریختت و فاکتور گرفتم ..(بشکنی زد) همینه که اون کره بز داره دنبالت موس موس میکنه ..

اشکم سراریز شد چقدر پستی بهادر که فکر میکنی من میتونم جسمی که با تن تو خو گرفته رو به دست کس دیگه ای بسپارم ..

جلوتر اومد و تو یک قدمیم ایستاد ، از نگاهش لرز کردم، هیچ حسی نداشت فقط تنها حس نفرت و خشم توشون موج میزد ..

با سنگدلی و بی رحمی گفت : الان که دارم به گذشتمون فکر میکنم میبینم چقدر احمق بودم که احساساتمو به پای یه دختر لوس و بد عنق خرج میکردم، ولی تونستم زود بخودم بیام واز باتلاق تو خودمو بیرون بکشم ؛ (انگار خنجر توقلبم میزدکه با جملات بعدیش اشکام با سرعت بیشتری ریزش کردن)
به خودمو رعنا فرصت دادم زندگیمونو از نو بسازیم وباهم باشیم مثل همه ی زن وشوهرای دنیا ..

با نگاه غم زده و خیس از اشکم لب زدم: تو دروغ میگی ؛

پوزخندی زد؛
-چرا باید دروغ بگم ، خودت که داری میبینی بین منو اون یه رابطه ی واقعیه

با بغض گفتم: تو داری دروغ میگی ؛ تو میخوای منو زجربدی

خندید یه خنده ی هیسترک و عصبی؛
– تو چقدر احمقی ریحان کوچولو؛ من چرا باید این رفتارارو به خاطر زجر تو انجام بدم آخه (انگشتشو به شقیقه ام زد) مگه مغز خر خوردم.

دستشو با حرص پس زدمو گفتم: تودروغ میگی .. میخوای منو اذیت کنی ؛ میخوای من به دست وپات بیفتم ؛ ولی نمیدونی که خودت عاشق منی ، نمیتونی رعنارو مثل من تو قلبت راه بدی (با کف دست راستم محکم رو قلبش زدم باهر بار جمله یه ضربه ی دیگه میزدم واشکام مثل بارون شر شر میبارید ) چون اینجا تحت تصرف منه .. چون جای من اینجاست ؛ من قبل از هر کس دیگه ای تو قلبت جاخوش کردم ؛ تو نمیتونی منو فراموش کنی ، داری میسوزی ؛ داری بدبخت میشی ؛ داری رعنارو هم تو آتیش انتقامت میسوزونی ؛ ( داشتم آتیش میگرفتم، با نگاهی به چشماش و لباش گفتم : تو .. تو .. تو داری تظاهر میکنی منو دوست نداری ولی تو فقط عاشق منی )

رو پنجه ی پام بلندشدم و تو یه حرکت دستمو پشت سرش گذاشتم و بخودم نزدیکش کردم .. بهادر گیج بود ، حتم داشتم از این حرکتم شوک بزرگی بهش منقلب شده،اماتنها یه چیز میخواستم اونم با این بوسیدن بفهمم که هنوز تو دل بهادر من حرف اولو میزنم؛ ولی بیشتر از هرچیزی میخواستم خودم آروم بگیرم، آرامشی که مدتها ازم دریغ شده و اگه امشب اونو نبوسم بدون شک میمیرم

به نگاههای شوک زده ش توجهی نکردم ولبمو رو لبش گذاشتم ، محکم و با ولع بوسیدمش، موهاشو تو چنگم گرفتم، اما بهادر هیچ حرکتی نکرد، باید بیشتر تلاش میکردم ، من امشب باتمام وجود میخواستمش ..

حرکت لبمو بیشتر کردم و بوسه هامو وحشی تر؛ که بهادر انگار اختیار از کف داد و منو با یه حرکت از جا بلند کرد و پشت کمرمو به دیوار زد؛پاهامو دور کمرش حلقه زدم اینبار بهادر بود که با عطش و هیجان میبوسید .. دلم ضعف میرفت برای این لحظه ش ..

تو اوج اون بوسه ها لبخند از روی لبم رد نمیشد انگار دنیارو بنامم زدن که بهادر با عمیقترین احساس منو تو چنگش گرفته و با تمام وجودش شیره ی جونمو به کامش میبلعه .. من خواستارش بودم همین امشب ، خواستارِ این ممنوعه و هر چند گناه ..

سرشو کمی فاصله داد و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند نفس نفس میزد ؛تو چشماش ،

حالا عشق بود و یه احساس تازه جون گرفته ، لب باز کرد که چیزی بگه اما با صدای مهرداد حرفش تو دهنش ماسید ولباشو از هم بست ..

مهرداد: ریحانه
.. ریحانه عزیزم .. کجایی ؟

با شنیدن صدای مهرداد چشماشو لحظه ای بست و بعداز مکث کوتاهی بازکرد؛تو کسری از ثانیه تمام اون حسهای خوب پریدن ،وتو چشماش حس ترس و ناامیدی و نفرت نشسته بود ..

حصارشو بازکرد ومن سقوط کردم .. از تو آغوش تنها کسیکه اونو صاحب تامِ خودم میدونستم سقوط کردم و با باسن محکم رو زمین افتادم .. درد بدی تو کمرو لنگم پیچید اما دردش به اندازه ی درد طلسم شده ی قلبم نبود ..

گیج و غمگین نگاش کردم که با پوزخند درد آوری گفت:من عاشقت نیستم اگه کس دیگه ای هم الان جای تو بود با شیوه ی بدتری میبوسیدمش پس اینو به فال عاشقی نزار .. من زنمو دوست دارم وتصمیم دارم در کنارش خونوادمو گسترده تر کنم بهتره تو اینو بفهمی ..

بازهم بغض بی رحم چنگالاشو تو گلوم حلقه کرد.. بهادر با حالی خراب و دگرگون سرشو افسوس وار تکون دادو رفت ..

تمام قدمای رفته شونگاه میکردم که مهردادو دیدم ایستاده و به تماشای این کابوس ناخوشایند نگاه میکنه .. ازش خجالت میکشیدم چون میدونستم لحظاتمونو باهم دیده و بخاطر بهم زدن اون خلوت اونجوری منوصدا زده ..

ایستاده بود و با یه حالت عصبی به منی که دوباره غرق گریه شدم نگاه میکرد.. درد کمرو لنگم هرلحظه بیشترو بیشتر میشد ..

صدای قدماش اومد که داشت نزدیکم میشد .. عصبی بطرفم اومد وزیر بغلمو گرفت که از درد نفسم رفت وگفتم: آی.. آی.. مهرداد ..

مهرداد با حرص وعصبی گفت: درد .. کوفت و آی .. بمیری دیوونه ی خر .. انقدر تو گوشت حرف زدم همش شعر میبافتم که اومدی خلوت کردی با بهادر..؟

با گریه گفتم: کمرم خیلی درد میکنه ..

داد زد: به دَرَک .. بمیری … احمق عر عر زدی زیر گریه که بیاد با بوسه هاش آرومت کنه.. ؟! یه جوری چسبیده تو بغلش انگار ۵۰ ساله محرمشه !

با گریه گفتم : اون منو انداخت

مشتشو عصبی بالابردوگفت: ریحان پاشو وگرنه میزنم تو دهنت هر ۳۲ تا دندونت خوردو خاکشیر بشن .. انقدر از دستت شاکیم که دلم میخواد زیرمشت ولگد بگیرمت ..

جیغ زدم: تو چی از جونم میخوای ؛ چرا هر جا میرم دنبالم میای ؛ بخاطر توعه که بهادر اینجوری از من متنفر شده چرا بهش درو…

جرقه ی دستش رو صورتم نقش بست .. دستمو رو صورتم گذاشتم و با تعجب نگاش کردم دستی که تو صورتم زده بود رومشت کردو دندوناشو رو هم سابید که فکشو منقبض میکرد ..

از بین دندوناش عصبی غریدو انگشتشو تهدیدوار تو صورتم تکون دادوگفت :من هیچکارتم درست، اما نمیزارم بشی عروسک لی لی بازیه بهادر .. از امشب به بعد هواسم به خودتو کارات هست ؛ همه جوره میپامت ریحان .. به خدا قسم اگه پاتو کج بزاری اول یه فصل خوب، بهادر و ادب میکنم بعد میرم راستِ حسینی همه چیو کف دست دایی رضا و مامانت میزارم ؛ بهت گفتم آینده تو بپای بهادر نزار .. دختر عاقلی باش با این خطاها خودتو بدبخت نکن ..

با بغضی که از ضربه ی مهرداد خورده بودم گفتم: من دارم دیوونه میشم مهرداد .. این عشق داره منو به بدبختی میکشونه .. تکلیفم باخودم معلوم نیست نه میتونم برم نه میتونم باشم .. وقتی بهادر هست عین خوره به جون خودم میفتم و خودمو لعنت میفرستم که نباید این رابطه باشه ولی وقتی از خودم دورش میکنم انگار بیشتر از قبل خواهانش میشم .. شدم مثل آدم معتادی که تو ترکه اما نمیتونه از موادش صرف نظر کنه و با هر بار که بخودش قول میده دیگه طرفش نره ولی بعد یه مدت که بهش میرسه دوز مصرفشو بالاتر میبره ..

ناچارو بدبخت نگاش کردم و لب زدم : تو بگو من باید چیکار کنم ؟ چه جوری از این عشقی که هر روز داره منو غرق تر میکنه خلاص بشم ..؟ حق باتوعه من خودم احمقم اما احمقیه من از دل زبون نفهمیه که هیچ رقمه حالیش نیست داره پا گیرم میکنه تو یه رابطه ی باطل شده …با هربار پس زدنِ بهادر منو بیشتر بخودش ترغیب میکنه .

مهرداد توهمون حالتی که جلوی پام چمبره زده بود،فقط نگام میکرد.. نگاهی با تاسف و دلسوزی

نفس پراز حرصی بیرون دادودستی تو موهاش کشیدوگفت : پاشو بریم داخل رو زمین نشستی سرده ،مریض میشی

شکست خورده گفتم :من خیلی بدبختم مهرداد .

با یه حسِ دلسوزی منو تو آغوشش کشید؛ دیگه محرم و نامحرم بودنش برام اهمیتی نداشت ؛ من امشب پس زده شدم اونم توسط بهادر .. دنبال یه ماوای آرامش بودم ومهرداد با این کارش گوشه ای از درد منو تسکین میکرد..

پشت کمرمو نوازش کردوگفت :تو بدبخت نیستی تو فقط عقل نداری که بعد یه شکست خودتو از نو بسازی ..

کمی که آرومترشدم بهش گفتم : منو ببر خونه .. نمیخوام اینجا باشم

– به مامانت اینا چی میخوای بگی ؟

-تو بگو حالش خوب نبود..

زیر بغلمو گرفت تا کمکم کنه بلندبشم اما هزار بار از درد لبمو گزیدم و آخ گفتم .. که مهرداد عصبی گفت : کجات درد میکنه ؟

دستمو به کمرم زدم .
– کمرمو لگنم، دردش خیلی زیاده ..

زیرلب غر میزد معلوم بود که منظورش با بهادره .. (مرده شوره ریختتو ببرن بیشعور وحشی ..حیوون هم از تو بهتره .. خاک تو سرت بااین عشق و علاقه .. یابوی بی خاصیت )

توصورتم با اخم نگاه کردو یه دستمال از تو جیبش در آورد، جلوم گرفتو گفت: بیا دور لبتو تمیز کن، رژت …
شرمگین سرمو پایین انداختم و دستمالو ازش گرفتم، تمام اون هیجانی که با بهادر داشتم دود شدو رفت هوا.. و حالا جاشو به یاس و ناامیدی داده بود.. تبدیل به یه جسم تهی و پوچ شدم که هیچ انگیزه ای برای زندگی نداره .. به این نتیجه رسیدم که باید بهادرو برای همیشه تو دلم مدفون کنم .. اون دیگه به من برنمیگرده ومن باید از این به بعد زندگیمو بدون بهادر سپری کنم .. شاید واقعا تصمیم داره که در کنار رعنا یه خونواده تشکیل بده یه خونواده ی بزرگتر .. و این تازه شروع سرفصل بدبختیای من بود که بدون اون، شخصیت درونیه من به کل تغییرکرد .. باید سعی میکردم جسورانه و پرقدرت در مقابل قلبی که هر لحظه اسم بهادرو فریاد میزنه مقاومت کنم ..
اونشب هم مثل همه شبهای دیگه صبح شد ؛ گذشت هر چیزی که بین منو بهادر بود..
چندروز دیگه هم از اون شب و عروسی ای که من هیچی ازش نفهمیدم گذشت .. تو این چندروز منو بهادر شده بودیم جن وبسم الله هر جا من بودم اون نبود و هر جا بهادر بود من نبودم و اما رابطه م با مهرداد ، هرچقدر من سردی میکردم مهرداد بیشتر به من نزدیک میشد؛ مهردادو مثل یه دوست میدیدم نه بیشتر و نه کمتر اما مهرداد تو همه کارها و رفتارام دقیق میشدو بعضی وقتها هم از سِمَت یک دوست بیشتر منو تحت نظرش میگرفت ****
مقنعه ی مشکیمو سر کردم این روزها جز تیپ مشکی لباس دیگه ای تنم نمیکردم ..
از اتاقم بیرون اومدم که مامان از تو آشپزخونه صدام کرد؛
مامان: ریحانه مادر بیا صبحونتو بخور بعد برو

– وای مامان باز اول صبحی گیردادی به من ..نمیخورم

مامان: یعنی چی نمیخورم .. چندروزه جسمو جونت آب شده ببین از غذانخوردنات چقدر شور رفتی .. من هر روز صبح باید به زور وادارت کنم بیای دولقمه صبحونه بخوری ..؟

نگاه عاصی به سقف کردمو گفتم: دانشگاهم دیر شده مامان باید برم ..

– با دولقمه خوردن دیرت نمیشه کم درد بنداز تو دل من ..

مامان راست میگفت تو این چندوقت نه خوردو خوراک درست حسابی داشتم نه خواب راحت .. ازحدمعمول لاغرتر شده بودم طوری که هرکس با یک نگاه منومیدید، متوجه این لاغرشدنم میشد ..

مامان لقمه ی نون پنیری برام پیچیدو گفت: بیا مادر بیا بخور قربونت بشم ..انقدر ضعیف شدی که لپات غار گرفته ..

-مامان به خدا نمیخورم اصلا میلیم نمیشه ، ازگلوم پایین نمیره ..

مامان: به زور بخور بهتره تا ضعف بیاری غش کنی ..

زنگ خونه به صدا دراومدمامان با چشم غره گفت : برو اون درو باز کن فقط بلدی اعصاب منو خورد کنی ..

در خونه رو باز کردم که چهره ی کسی که از تب دیدنش به این روز افتادم جلوم ظاهرشد ..

با دیدنش قلبم بومب بومب بومب محکم تو سینم میکوبید .. چشماش دریایی از دلتنگی داشتن که حس کردم برقی از خوشحالی از عمقشون عبور کرد..اما بازهم همون موضع بی تفاوتی رو در پیش گرفت ..

بهادر: سلام .. خاله بیداره؟

با حالت منگ بودن سرمو بالا پایین کردم، دلم میخواست نگاهمو ازش بگیرم اما نتونستم، بیشتر از یه هفته ست که حتی یک ثانیه هم ندیدمش ..

بهادر: داشتی میرفتی دانشگاه ؟

مامان: بهادر تویی مادر ..چرا دم در ایستادی بیا داخل ..

بهادر: ممنون خاله .. اومدم لیست خریدو ازت بگیرم .

مامان: بیا داخل یه چایی چیزی بخور اول ..

بهادر: خاله تعارف که ندارم صبحونه هم خوردم ممنون..

مامان در حالی که میرفت گفت: چندروزه مثل قبلا پایین نمیای ؛ یعنی اونموقعها فقط بخاطر رعنا میومدی پیش خالت ؟

بهادر با نگاهی به من گفت : چندروزه گرفتارم خاله، دور شرکت و کارام .. اگه شب زود برگشتم شام میایم پایین.

مامان برگشت ولیست خریدو به دست بهادر دادوگفت : قدمتون رو چشم عزیزم .. حتما بیاین ..

“تعجبم از خودم گرفت این همه رو خودم کار میکنم آخرش با یه دیدار کوچیک عین مسخ شده ها میخ شدم سرجام تکون نمیخورم”

رو به من گفت: اگه میری دانشگاه برسونمت ..

نمیدونم حرفشو به پای چی بزارم ، همون احساس دوست داشتنی که الان هیچ اثری ازش نیست ، یا پسرخاله بودن یا شوهر خواهرم !!!

سردو خشک گفتم: نه مرسی زحمت نمیدم؛خودم میرم .

مامان با تعجب گفت: وااا .. چرا اینجوری با بهادر حرف میزنی ؟

– چه جوری حرف زدم مامان ..؟

بهادر با یه لبخندمحو گفت : من دارم میرم شرکت بیا سرراه میرسونمت..

با همون حالت دوباره گفتم: گفتم که خودم میرم .. نیازی نیست شماتو زحمت بیفتین ؛

مامان با حرص گفت: ریحانه تو چه مرگته ؟چرا جدیدا مثل سگ به همه میپری وپاچه میگیری ..؟نه غذا میخوری ؛ نه با کسی حرف میزنی ؛ فقط میری دانشگاه میای خونه ،میچپی تو اتاقت .. بهادر که دیگه مامانت یا رعنا نیست که اینجوری باهاش حرف میزنی ؟ تو یه چیزی بهش بگو بهادر ، داره دقم میده، ببین از بس غذا نخورده چقدر لاغر شده کم مونده استخوناش از زیرپوست بپرن بیرون ..

بهادر با یه اخم گنگ نگام کردوبا لحن سردی گفت: مگه بچه ست که من بخوام با حرف یا کتک زورش کنم غذا بخوره .. با پوزخندگفت: ناسلامتی چندوقت پیش قصد شوهر کردن داشت ؛ خانم که ادای عقل کُل بودنش میشه نصیحت منو شما به کارش نمیاد ..

” اینکه خودش نزده میرقصید حالا مامان هم اومده بهونه ی توپ دستش میده “

رو به هردوشون گفتم: من دیرم شده باید برم .. خداحافظ

مامان باغرگفت: میبینی .. هرروز پامیشم براش صبحونه میزارم که بخوره ولی دریغ از یه لقمه ،الانم ناشتا نخورده رفت؛ این دختر لجبازیاش سر کی رفته خدا میدونه ..

از پله ها پایین اومدم که صدای خداحافظی بهادرازمامانم اومدو بعد پشت سرم پله هارو یکی یکی پایین اومد ..

ازپشت سرم گفت: بیا خودم میرسونمت

برنگشتم و چیزی نگفتم که دوباره گفت: سمعک گوشتو عوض کن .. یا فقط واسه حرفای من کرمیشی؟

برگشتم وگفتم: نه اتفاقا اونیکه کرِ تویی، چون بهت گفتم خودم میرم ، نیازی به لطف تو ندارم ..

نزدیکم شد، بوی عطرش و اون نگاه مرموزش گرمابخشِ دلم بود .. مغرورانه از بالاتا پایین نگام کردوگفت: شدی یه پوست و استخون .. حرص مهردادجونتو میزنی ، (ابرویی بالا داد) یا شایدم بهت نمیسازه ؛ هوم ؟ یه چیزی قدیمیا میگن طرف بوش به تنت خورده …

– حرف دهنتو بفهم ..لطفا خفه شو ..

پوزخندی زد،
-لفظ قلم حرف میزنی دخترخاله .. اگه نفهمم چیکارم میکنی ؟ حتمامیری لاپورت میدی به مهرداد تا بیاد خِرَمو بجوه ؟

جوابی ندادم ، که دوباره گفت:
بیا سوار شو ..وقتمو نگیر زیاد کاردارم ..

-نیازی نیست وقتتو ..

چشماشو عصبی درشت کردوگفت: حرف نشنوم ..

چندثانیه با همون خیره گی و خشم ظاهری زل زد توچشمام ، چشماش ، شور و هیجان وگرما داشتن .. و من برای این احساس پرعطش بودم ..

سیبک گلوشو دیدم که بالاپایین شد، انگار اونم از زل زدن تو چشمام به این همه احساس پی برده که دستی لابه لای موهاش کشیدو با صدای آرومی گفت: برو سوار شو ***

تومسیر، همش یه شماره رو میگرفت و عصبی نچ میکرد .. منم که صم و بکم نشسته بودم و به منظره ی بیرون خیره شدم .

بالاخره اون کسی که ازصبح در حال شماره گرفتنش بود جواب داد ..

بهادر:الو .. بابا تو کجایی سه ساعته دارم زنگ میزنم ….(فضای ساکت توماشین صدای فرد پشت خط رو نشون میداد، صدای ظریف یک زن بود)
-کمتر سرخاب سفیدک کن که دیر نرسی ..

بااین حرفش گوشام تیزشدن، یه نیم نگاهی به من کردو دوباره گفت : ببین یلدا قرار غروبو کنسل کن ، من امشب شام میرم خونه ی مادر زنم …. آره همون خالم ،قرارو زودتر میزاریم ….

“تمام تنم شده بودگوش تا بفهمم منظورش از قرار واین صمیمیتِ حرف زدن چیه “

تک خنده ای زدوگفت: اگه من رئیستم که مرخصی بهت میدم …. تو فقط به من برس کارت نباشه (خندید) مثل همیشه یه چیز توپ بپوشیا ترجیحا مشکی باشه….اووووف نگو یلدا …. آخ من عاشق سِت مشکیم …. ( این بشر حیارو خورده و آبرو رو قی کرده ؛ چقد بی حیا وبی قید حرف میزنه ، یلدا کیه ؟ مثل آب جوش تو کتری در حال قلُ قُل کردن بودم ) که با صدای بلندخندیدوگفت: آره فداتشم همون ساعت ۵ خوبه ….باشه حالا لوس نشو ،میبینمت …. فعلا ….

گوشیو قطع کرد و رو داشبرد ماشین گذاشت

گوشام داغ شده بود و حرارت از تو سرم بیرون میزد .. نیم نگاهی بطرفم انداخت و با حالت گیجی گفت : چیه چرا اینجوری نگام میکنی ؟ عین بز زل زدی بهم ..

دلم میخواست دونه دونه موهاشو از تو سرش میکندم ..

با لحن شیطنت باری گفت : ازاونجایی که میشناسمت ،خانمِ کنجکاو .. دوست دخترم بود.. از کارمندای شرکته ..

یکم دقیق نگام کردوگفت: ریخت و قیافش مثل تو خوشکلِ، هیکلشم (نگاه کلی به هیکلم انداخت، ببین چه جوری منو با اون دوست دختر ### ش یکی میدونه )

لبشو به پایین کج کردوگفت :نه تو خیلی لاغر شدی ، یلدا لامصب از اون داف شاسی بلنداست عینهو اسب میمونه .. هیکل داره توپپپپپ ( به حالت ذوق نوک انگشت شصت واشاره شو بوسید) .. پوستشو بگو انگار بابرف ماله کشیش کردن ازبس سفیده .. نگام کردو با همون چشمای شیطونش گفت: نمیدونی وقتی سِت مشکی میپوشه چقدر تن سفیدش خوردنی تر …

دادزدم : بس کن بی حیا ..

از حرفاش بغض کردم، نباید میزاشتم بغضم بترکه ، ازاینکه راحت جلو چشم خودم از تن وبدن یه زن دیگه حرف میزد دوست داشتم بمیرم ..

ساکت شده بود، نگامو به بیرون انداختم و اشکی که چکیدرو سریع با انگشت گرفتم نمیخواستم بفهمه تونسته با حرفاش حالمو زیرو رو کنه ..

بعد از کمی سکوت دوباره به صدا در اومد، آروم گفت: آدم که نمیتونه هرشب هرشب قورمه سبزی بخوره بالاخره یه شب دلتو میزنه ### چلو کباب میکنی، اون قورمه سبزیه شده رعنا، این یلداعه شبیه همون چلو کبابه ست ..

از حرفاش آتیش میگرفتم، قلبم میگفت داد بزن بگو میخوام پیاده شم تحمل بی رحمیاتو ندارم که از عیش ونوش کردنت با رعنا و یلدا جونت حرف میزنی .. اما لال مونی گرفتم .. فقط با یه نگاه که میدونستم اوج بهم ریختگیمو به بهادر میفهمونه گفتم: هنوزم دنبال این کارا میری ؟ تو که زن داری !!

نگام نکردولی لبخندشیطونی زدوگفت: کدوم کارا ؟ مگه هر کی زن داره واسه خاطرش، قید هست ونیستشو میزنه .. نچ من از این خر بازیا درنمیارم .. زنم جای خودش دوست دخترمم جای خودش ..

با حالی خراب گفتم : تو داری به رعنا خیانت میکنی ؟

“خدا میدونه که منظورم رعنا نبود، منظورم عشقیه که از من تو دلش داشت اما حالا…”

نیم نگاهی بطرفم انداخت و پوزخندی زدوگفت: به تو که خیانت نکردم ، به زنم خیانت کردم ،فکر کنم به توهم ربطی نداره …

نمیدونم تو نگاهم چی دید که روشو ازم گرفت و با نفس بلندی دستی توموهاش کشید ..

شاید ضعفمو دید و شاید هم از بی رحمیه کلامش اشکی که تو چشمام حاله زده بود..

با لرزشی که از بغضِ صدام بود، پرسیدم : کجا میبریش تو که رعناهمش خونه ست ؟

نگام کرد اینبارمستقیم توچشمام زل زدوگفت: یه خونه گرفتم ..

با تعجب پرسیدم :برای دوست دخترت خونه گرفتی ؟ یعنی ارزششو داشت ..؟

بازبا همون نگاه خیره گفت: قرار نبود خونه ی دوست دخترم باشه .. اما قسمت اون شد ..

سرمو چندبار آروم بالا پایین کردم ، دیگه نباید حرف میزدم چون هرآن ممکن بود بغضم بترکه و بهادر از ضعف درونم با خبر بشه ..

تا رسیدن به دانشگاه حرفی نزدیم ، درواقع نتونستم لب باز کنم به حرف زدن، چون ناگزیر مجبور به اشک ریختن جلوی این موجود نفرت انگیز میشدم ..

نزدیک دانشگاه توقف کرد، و با یه حالت حرصی گفت: مهرداد جونت همیشه میاد دنبالت ؟

ایندفه من قصد کردم آزارش بدم، و به چشماش زل زدم وبا لحن سردی گفتم: آره .. اتفاقا هرروز میاد دنبالم ..هر چی بهش میگم تو خسته ای از راه بیمارستان پامیشی میای دنبال من ؛ ولی اون همش میگه باید حتما بیام ، اینجوری خیالم راحتره ..

فک منقبضش نشون میداد که تیرمو به هدف زدم که دوباره نگام کردو گفت: پس قضیتون جدیه ! حتما هنوز دست مالیت نکرده که داره بهت آوانس میده .. کلا مهرداد یه ورژن خاصی داره تا طرف تو چنگش نیاد زیاد لی لی به لالاش میزاره ..

پوزخند زدمو گفتم: نه اتفاقا مهردادواسه من فکرای بهتری داره .. آینده م، زندگیم ، هر چی باشه من یه دختر مجردم و میتونم یه موقعیت خوب واسه زندگیم پیدا کنم ..

چند بار کف دستشو آروم رو فرمون زدو با نگاهی به بیرون گفت: برو پایین

شاید چشماش از عصبانیت، رگه های خونی داشت که به من نگاه نمیکرد تا بفهمم چه اندازه موفق شدم رگ غیرتشو به جوشش در بیارم .. هرچند با دیدن اون رگ برجسته ی گردنش به عمق حالش پی بردم ..

– من دارم در مورد مهرداد سنجیده فکر میکنم شاید بتونه برام ..

عصبی داد زد: برو پایین

از دادی که زد تنم لرزید ،نفس عمیقی کشیدم و دستمو به دستگیره گرفتم، با بغض گفتم: ازت متنفرم بهادر ..

نگاهش به سمتم برگشت، نگاهی که غرق خون بود ؛ پوزخندی زدوگفت: چه تفاهمی باهم داریم دختر خاله .. اتفاقا منم از تومتنفرم .. (با ابرو اشاره زد) گم شو پایین ..

دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند
دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.