خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان زوال پارت 8

رمان زوال پارت 8

رمان زوال پارت 8
Rate this post

رمان زوال

جهت مشاهده آخرین پارت های منتشر شده از رمان زوال نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

دستاشو ستون زد به میز و با چهره ی آشفته سرشو به طرفم کج کردوگفت : تو لیاقت این عشق ونداری ، تو منو به این روز انداختی ، مسبب بدبختیه من رعنا نیست تویی که با تمام خودخواهیات منو اسیر رعنا کردی ، اگه همون موقعها که میخواستم پا پیش بزارم مثل الان ادا اصولکاتو کنار میزاشتی الان بجای رعنا تو کنارم بودی .. تو با اون عقل ناچیز و سنِ کَمِت همه چیزو به بازی گرفتی ؛ منو، عشقمو، قلبی که داره از جا کنده میشه…
(نیشخندتلخی زدوگفت ) ولی من نمیزارم بازی و اینجوری تموم کنی ..

دراتاق بازشد رعنا بود که گفت : صحبتات تموم نشده بهادر میخوان عروس و ببینن؛

” پس همه خبر داشتن که بهادر میخواد با من حرف بزنه ، برای همینه که کسی تا الان مزاحم حرفاش نشده ، مخصوصا رعنا”

بهادر رو به رعنا پوزخندی زدوگفت : عروس …هه … من که میدونم همه این آتیشا از گورتو بلند میشه ؛؛ ولی نمیزارم ایندفه به هدفت برسی ..

با قدمای محکم از اتاق بیرون رفت .. رعنا بادردنگام کردوگفت : اگه میدونستم کی کلاف زندگیه منو بافته میرفتم دو دستی یقه شو سفت میچسبیدم و بهش میگفتم فقط تلخِ برام مثل زهر …
***

“بهادر راست میگه من خودم باعث شدم که این حال ،حالمون باشه ، فلش بکی از گذشته و حرفام توذهنم مرورشد ..

“بهادر چقدر عجله داری من که نمیخوام فرار کنم همینجا زیر چشمتم ، بزار به وقتش الان نه”

” بهادر تو نمیبینی من عزاداره بابامم همش میگی میخوام بیام جلو ، هشت ماه باشه ، دل من که عزا یادش نرفته “

” تومنتظر بودی سالگرد بابام بگذره که دوباره شروع کنی به حرفات ؛ بزار یه مدت بگذره بعد الان نمیگن دختره چه هولِ شوهر بود “

” فعلا دور امتحاناتمم، تو همین الانش هیچی نشده اینجوری میچسبی بهم، عقد کردیم هوش وهواس برام نمیزاری ، بزار یه وقت بهتر”

چقدر نازکردم ، چقدر احمق بودم که فکرمیکردم بااین نازکردنا بیشتر عزیزمیشم اما عاقبتش این شد اما من همیشه ته دلم قرص بود که اون فقط مال من میشه …

بهادر با اولتیماتومی که داد رسما خونواده ی جهانی رو از خونمون بیرون کرد، با گفتن این جملات “که دخترمون فعلا وقت ازدواجش نیست و میخواد درس بخونه، بهتره این مراسمو تموم شده حساب کنین ” هر چی عمو رضا ومهرداد بهش اخطار دادن اما بهادر کوتاه بیا نشد و خونواده ی جهانی با کلی اعتراض و غرولند کنان از خونمون رفتن “
بعد هم که با سیل اعتراضات مامانمو خاله و همینطور عمو رضا و مهرداد مواجه شد بدون گفتن کلامی حرف راه خونشو پیش گرفت و به طبقه ی بالا رفت ..

سقوط من تو همین لحظه بود که عین مرده تو اتاقم که شبیه ماتمکده ای از غم ورنج وبدبختی بود کمین کرده بودم .. ازتکیه ی دیوار سُر خوردم و رو زمین نشستم ، زانوهامو بغل زدم و به بخت نِگون خودم لعنت فرستادم .. زار زدم و تمام دردو رنجمو با هق هق ،پس دادم ..

چند تقه به در خورد فکر کردم مامانم یا خاله باشه اما بر عکس تصورم مهرداد بودکه گفت : میتونم بیام تو ؟!

فقط صامت نگاش کردم که خودش داخل اومد ودرو بست ..

نگاهی به وسایل پخش و پلاشده ی روی زمین کردوگفت :انگار بدجوری حالش خراب بوده ؟

چشمش به ادکلن شکسته ام افتاد وگفت : اوووو ببین اینو چه جوری ناکار کرده،

مقابلم رو زمین زانوزد و دستشو جلو آورد، انگشتشو زیر چونم گذاشت تا سرمو بلند کنم ؛ نگاش کردم کمی اخم و تردید داشت ، با حالت شوخی گفت : ازبس گریه کردی، صورتت شده هلو ، مخصوصا اون دماغت انگار گوجه له کردن تو صورتت ..

پوزخند دردآوری زدم ؛ که اینبار با لحن محکم گفت : بین تو و بهادر چیزی هست ؟

” شاید باید با کسی حرف میزدم ، با کسی که بین منو بهادر بتونه یه تصمیم عاقلانه بگیره و راه درستو نشونم بده ، احتیاج داشتم به یه مرشد ،به یه مشاور دانا کسی که از زیرو بم بهادر با خبر باشه و عقلم میگفت مهرداد بهترین گزینه ست “

با صدایی که از گریه دورگه شده بودگفتم : ما عاشق همیم ؛

مهرداد با اخم نگام کردوگفت:
-تو به این میگی عاشقی ؟ آدم قحطی بود که بین این همه آدم دست گذاشتی رو بهادر ؟ رفتی چتر شدی رو زندگیه خواهرت ادعای عاشقی میکنی ؟

سرشو تکون دادوگفت : برات متاسفم ریحان ، از قدیم گفتن رو ظاهر آدما قضاوت نکنین ولی من تورو طور دیگه ای میدیدم ،اما مثل اینکه …

دستمو به علامت سکوت جلوش گرفتم: تو حق نداری نشنیده قضاوت کنی ، حرفامو بشنو بعد حکمتو صادر کن ..

عصبی گفت : چی باید بشنوم ؟تو میفهمی داری چیکارمیکنی بهادرو هوایی کردی دور خودت، از اینو خواستگار دعوت میکنی ؟ اون شوهر خواهرته احمق !

با چونه ی لرزون گفتم: بزار حرف بزنم ، دارم خفه میشم .

صدای عصبیه مامان که هر لحظه به اتاقم نزدیک میشد به گوشم رسید، مهرداد بلندشدو با ناراحتی دستی به موهاش کشید ،تو همین لحظه در اتاق بازشد..

مامان با حرص و عصبانیت گفت : واسه چی تمرگیدی تواین خراب شده بیرون نمیای ؟
نگاه کلی به اتاق بهم ریخته م انداخت وگفت : تو که نمیخواستیش چرا قبول کردی بیان که بهادر اینجوری آبروریزی کنه ؟

فقط نگاش میکردم ؛

که باصدای بلندتری گفت: چرا لال شدی حرف نمیزنی چی بهش گفتی که عصبی افتاده به جون وسایل و مهمونا ؟

مهرداد: لیلا خانوم

مامان روبه مهردادگفت : مهرداد آبرومون رفت بخدا ، ما که نمیخواستیم همین الان بگیم این دختر بردارین ببرین، میتونستیم محترمانه تر ردشون کنیم نه اینجوری!! این ذلیل شده که حتی پُزش نشده بیادچایی بیاره ؛

مهرداد: مگه ندیدین بهادرگفت میخواد با ریحانه صحبت کنه ؛ حتما اون نزاشته دیگه !

مامان: صحبت کنه !! معلوم نیست این چی خونده تو گوشش وحشی شده افتاده به جون خودشو مهمونا

” مامان ساده ی منو ببین توروخدا ، نمیدونه که بهادر داره سنگ منو به سینش میکوبه تا ازدستم نده اونوقت اومده بامن جروبحث که تو چی بهش گفتی “

مهرداد: لیلاخانوم، فعلا وقت این حرفانیست هرچی بوده گذشته دیگه بیخیال این حرفا ..

مامان با حرص نگام کردوگفت: ببین چه جوری عین مادر مرده ها نشستی پاشو خودتو جمع وجور کن؛ ذلیلم کردی بخدا ازدواج کردنتم شده قوز بالا قوز برام، کِی یه احمقی بیاد بار تو رو از رو کولِ من برداره ؟!

مهرداد صورتشو برگردوند و ریز خندید ، مامان که از اتاق بیرون رفت ، روبه مهرداد گفتم: معلوم نیست مامان منه یا مامان بهادر ؛ میبینه چه بلایی سر اتاقم برده از من میپرسه تو چی بهش گفتی که عصبی شده ؟؛! **

یک ماه از اون جنگ وجدال بین منو بهادر گذشته بود، اونشب تمام حرفامو به مهرداد گفتم البته با سانسور کردن اون چندشبی که بهادر به اتاقم اومده بود؛ تو این یک ماه بهادر شیوه ی جدیدی پیش گرفته بودکه هر بار منو دمق تر و داغونتراز قبل میکرد ، دمای رابطمون به منفیِ صفر درجه سانتی گراد رسیده بود، درست مثل قطب جنوب ، دمایی سردو یخبندان؛ هیچ گونه ارتباطی باهم نداشتیم وبا دیدار هم حرفایِ ردوبدلی بینمون، همون سلام و خداحافظی معمولی بود ؛ انگار نه انگار بین منو بهادر هیچ عشقی یا دوست داشتنی وجودداشته ، میدونستم خودش داره به زور این وضعیتو تحمل میکنه ولی هدفش اینه که منو به مرز جنون برسونه ،منی که الان در نبودش شبیه یک مرده ی متحرک بودم، بااینکه ارتباطم با مهرداد صمیمی تر شده بود اما هیچی نمیتونست اوج دلتنگیه منو برطرف کنه ، شبیه ماهی دورافتاده از آب بودم و محتاج ذره ای آب ، که بهادر با این دورشدنِ یهویش منو به عالم این دلتنگی نزدیک کرد. *

از دانشگاه برگشتم وارد خونه شدم که صدای جیغ جیغ کردن رعنا به گوشم رسید؛

رعنا : بهادر مسخره بازی در نیار فردا بریم باهم لباس بگیریم ؟

بهادر : من حوصله ندارم ،کلی کار تو شرکت روسرم ریخته نمیتونم بیام خودت برو.

رعنا:من تنهایی نمیتونم باید یکی همراهم باشه ،پس من با کی برم ؟

مامان: با ریحانه برو مادر، اونم که باید لباس بگیره …

“جریان چیه که منو رعنا باید لباس بگیریم؟”

– سلام

بهادر به حالت درازکش رو کاناپه بود ورعنا هم پایین کاناپه کنارش نشسته بود؛ که با سلام گفتن من همه بطرفم نگاه کردن ..

بانگاه خیره اش تو همون پوزیشن آروم جواب سلاممو دادو دستشو تو موهای رعنا فروبردوگفت: عزیزم فردا خودم میبرمت هرچی دوست داشتی بگیر!

حس کردم رعنا از برخوردبهادر شوک زده شد ،اما بخاطر حضور من ذوق زدگیشو تودلش مخفی کرد،ولی من از تعجب این حرکت برای لحظه ای نفس تو سینه م حبس شد، لعنتی میخواد منو تحریک کنه تا مقابلش زانو بزنمو بگم نمیتونم بهادر، من این دوری رو نمیخوام!!

با صدای مامان بخودم اومدم که گفت: چرا ایستادی بِروبِر نگاه میکنی بیا برو لباساتو عوض کن شدی موش آب کشیده ، صددفه گفتم این چترتو ببر که اینجوری خیس نیای خونه!

-منم صددفه گفتم بدم میاد موقع بارون چتر تو دستم باشه ، یه چند قطره بارون بهم بخوره نمیمیرم که ..

مامان: مریض میشی دختر ، تو انگار با خودتم لج داری .

خواستم به طرف اتاقم برم که مامان گفت : فردا با رعنا وبهادر برو بازار یه لباس بگیر؛

-لباس واسه چی ؟ خبریه ؟

مامان با یه حرص تصنعی و با شوخی گفت: روزیِ تو کنه ایشالا که از دستت یه نفس راحت بکشم، عروسیه راضیه ست دخترعموی بهادر؛

سنگینیه نگاهش تو اون فضا آزارم میداددلم میخواست هرچه زودتر برم تو مخفیگاه خودم قایم بشم، نگاهی که رسوخ میکردتا اعماق وجودم، اما من چشمامو کنترل میکردم تا مبادا با گردششون نگاهم تلاقی بشه تو اون نگاه خواستنیش ؛

فقط به مامان نگاه میکردم که با اخم ظاهری از حالِ درونم گفتم: مبارکش باشه حالا کِی هست ؟

رعنابود که جواب داد: پنج شنبه شب ؛خیلی وقت نداریم واسه لباس گرفتن من که فردا میرم واسه خرید؛

باز به رعنا نگاه نکردم که حتی اتفاقی چشمم به بهادر بخوره؛

روبه مامان گفتم: من چیزی نمیخوام بخرم یکی از همین لباسامو میپوشم؛

رعنا: لباسات تکراری شده میخوای ازاینا بپوشی ؟

ناخودآگاه به رعنا نگاه کردم اما چشمام فقط اونو میدید،ولی بهادر در کمال نامردی نگاهشو ازم گرفت، قلبم از این بی رحمیش مچاله شد، دروغ چرا دارم ازنبودش میمیرم ، حتی محتاجِ اون نگاهشم برای دقیقه ای یا حتی ثانیه ای ..

رو به رعنا گفتم: فردا کلاس دارم ،اگه قصد کردم خرید کنم با مینا میرم !

مامان: خب فردا که بهادرو رعنا میخوان برن تو هم برو باشون ، نهایتش با ساعت کلاسات هماهنگ میکنن ..

-مامان من فعلا قصد خرید ندارم اصلا حسش نیست شایدم عروسی نیام ؛

مامان: بازتو رفتی سرمنبر؟! حالا باید یه دوروز بشینم تو گوشت روضه بخونم تا تورضایت بدی بیای یا نه ؟ چرا هروقت میخوایم برم جایی تو خون به جیگرم میکنی بااین اومدنت ؛؟

با گرمیه صداش سرمو بطرفش پیچیدم، همونطور که مامانم مخاطبش بود،نگاهش هم به طرف مامانم بود؛

بهادر: خاله تا پنج شنبه که زمان زیاد داریم ،هروقت دوست داره خودش میره میخره، شما چرا حرص میخوری آخه ؟ بزار بره لباساشو عوض کنه ؛

بعد دست نوازش گرشو رو موهای رعنا کشیدوگفت: عزیزم یه چایی برام میاری ؟

(چقد سردشده با من؛ یه جوری رفتارمیکنه انگار اصلا حضورندارم، شک ندارم میخواد منو زجر بده، داره تلافی میکنه ، هی ریحان تو چه مرگت شده ، مگه خودت نمیخواستی بهادر ازت فاصله بگیره ؟ مگه این تو نبودی که بخاطر فراراز بهادر قصد ازدواج با اون جهانی دیلاق و داشتی ؟ حالا چته ؟ حالا که همه چیز به روال عادیش برگشته تو چرا ساز مخالف میزنی؟نمیدونم فقط حالم یه جوریه حس میکنم بهادر منو از یه پرتگاه بزرگ پرت کرده که دلم میخواد داد بزنم دستمو بگیر )

رعنا با یه ذوق و شوق و لبخند وسیعی که رو لباش بود چَشم کشداری گفت وبه آشپزخونه رفت ؛

چندبار خودمولعن ولعین کردم که احمق اون شوهر رعناست هر کاری هم کنه باز شوهر رعناست پس خفه بگیرو آروم باش.

همه سر میز شام نشسته بودیم؛

بهادر: راستی خاله انقدر به دخترات میگی، خودت نمیخوای لباس بگیری ؟

مامان: من واسه عروسیه شما یه لباس گرفته بودم ولی قسمت نشد بپوشمش ، مونده دست نخورده همونو میپوشم.

رعنا:واسه آرایشگاه هم باید نوبت بگیریم، ریحانه تومیتونی فردا یه سر آرایشگاه برامون نوبت بزنی ؟

فقط با غذام بازی میکردم که آروم گفتم: من که خودم آرایشگاه نمیرم توخونه حاضر میشم ولی اگه خواستی میرم برات نوبت میزنم.

رعنا با یه خنده ی حرصی گفت: کوفتت بشه اگه منم قیافه ی تورو داشتم عمرا آرایشگاه نمیرفتم .

از حرف رعنا تعجبم گرفت، اون هیچوقت جلوی بهادر از من تعریف و تمجید نمیکرد؛سرمو بلندکردم که دو تیله های عسلیش میخ شده به جهت من بود،نگاهش شورو حرارت داشت، ودل سرکشِ منو آروم میکرداما به ثانیه نکشید که دوباره نگاهشو گرفت ، و با جمله ای که به رعنا گفت خنجر دیگه ای تو قلبم فرو رفت .

بهادر: مگه تو زشتی که اینو میگی ؟ شماکه قالب صورتتون یکیه تازه به نظر من که تو خوشکل تری.

مامان باخنده گفت :کی میگه ماست من ترشه ؟! خب معلومه چون رعنا زنته بایدم ازش تعریف کنی.

رعنا با یه خنده ی بلندوپر هیجان گفت: وای بهادرم ، هیچکس تا حالا توعمرم انقدر خوشحالم نکرده ، و پشت بند این جمله ماچ آبداری رو گونه ی بهادر کاشت ..

” ولی من انگار تواین دنیا نبودم؛ به جایی رسیدم که نفسم به زور بالا میاد، حرفای مامانم ، رعنا، انگار تیغ بودن که رو بدنم کشیده میشد، بغضی به اندازه یه کوه تو تنگنای گلوم جمع شدو من بهت زده فقط خیره ی بهادری بودم که چشماش برعکس رفتاراش حرف دیگه ای میزد”

از جام بلندشدم، نه من نمیتونم این وضعیت وتحمل کنم ، ریحانه احمق تو چت شده ؟ چرا نمیخوای بفهمی اون شوهر رعناست نه عشق تو یا بهادرِ گذشته ، نه من کلا نفهمم تکلیف خودمم با خودم مشخص نیست …

صداش منو ازعالم این تردیدها بیرون کشید؛

بهادر: کجا میری تو که هنوز چیزی نخوردی ؟

میخواستم عادی رفتار کنم اما نمیتونستم ؛ به زور لب زدم : نمیتونم میل ندارم .

دیگه نموندم تا به غرغر کردنای مامان گوش بدم ؛ وارد اتاقم که شدم بغضم ترکید، جلوی دهنمو گرفتم و ریز ریز اشک ریختم .. گوشیه موبایلمو برداشتم و شماره مهردادو گرفتم ..

با بوق سوم جواب داد.

مهرداد: بله ریحان ..

با گریه گفتم : مهرداد

مهرداد: نچ ؛ باز چی شده ؟ بخدا اگه یه کلمه درمورد بهادر حرف بزنی پامیشم میام اونجا یه دوتا میخوابونم تو گوشِت .. یه ماهه منو کچل کردی !

-دارم خفه میشم مهرداد ، میخواد لج منو دربیاره،حتی اسممو به زبون نمیاره من مطمئنم همه رفتاراش الکیه ..

مهرداد به حالت عصبی گفت : تو از کجا میدونی ها ؟ آقا زنشه رفته نشسته با خودش فکر کرده دیده رعنا زنشه نمیتونه اونو ول کنه بچسبه به تو ، حالا که اون آدم شده ،شانس این وسط تو خِنگ شدی !

به حالت جیغ گفتم: نه نه من مطمئنم اون از لج من اینکارارو میکنه .

مهرداد: از لج تو یا هر کی ،داره زندگیشو میکنه ، تو هم مگه همینو نمیخواستی ، حالا چه مرگت شده ؟ به جایی که بشینی با خودت صادقانه فکر کنی که اون شوهر خواهرمه ، خواهر من زنشه ،بیخیال بشی داری از رفتارای عاقلانه ی بهادر ناراحت میشی ؟

-سخته مهرداد دارم داغون میشم .

-میدونی چرا ؟ چون تا الان دنبالت دویده ؛حالا که یهویی ولت کرده تو گنجایشت پرشده و تحمل این وضعیتو نداری ؛دوست داری دوباره مثل قبل دنبالت بیادو تو پسش بزنی ؛( راست میگفت ،همینه ، من توجهشو میخوام، الان که خیلی عادی و گذرا از کنارم رد میشه دارم دیوونه میشم ؛)

مهرداد مکثی کردو نفسشو با حرص بیرون دادوگفت : عاقل باش ریحان؛بزار زندگیشونو بکنن اونا زن وشوهرن ،تو هم بجای این بچه بازیا بچسب به درس ودانشگات ، میبینی که رسیدن به این عشق محاله ، توهم بهتره قبولش کنی ، بازم دَم بهادر گرم که قبل اینکه اتفاق بدتری بیفته ،خودش کشید کنار ،تو هم بهتره تمومش کنی، هردفه هم بخاطر این بهادر منو از بالای سر مریض نکشون بیرون که زار زار گریه کنی ، بهادر اِل.. بهادر بِل ..

با حرفای مهرداد کمی آروم شدم البته فقط کمی .. کلی باخودم کلنجار رفتم که بتونم با این رفتارای جدید بهادر کنار بیام اما بهادر قاطعانه تر و سرسخت تر از قبل برخوردمیکرد و بااین شیوه منوبیشتر ازپیش عذاب میداد..

فردای اونروز بهادر و رعنا به اصرار بیش از حدمامانم ،بعد کلاس دنبالم اومدن تا باهم برای خرید لباس به بازار بریم ..

تو ماشین انقدر با رعنا شوخی و بگو بخند کرد که دلم میخواست خودمو از شیشه ی ماشین پرت کنم بیرون تا به هزار تیکه تبدیل بشم ، داشتم منفجر میشدم واین یعنی اوج حسادت ، از اینکه عشقتو در کنار رقیبت ببینی که برای تو هیچ پشیزی ارزش قائل نباشه حالی بهتر از مردن نداری ! چنان غرق خندیدن و شوخی بودن انگار نه انگار حضور منحوس من تو ماشین احساس میشد .. باهر بار خندیدنش از توآینه یه نیم نگاهی به منِ فلک زده میکردو با پوزخندی نگاهشو ازم میگرفت که بااین رفتارش قلبمو چنگ میزدم تا از تپشش برای این مردِ تخس مغرور بایسته !!

ماشینو پارک کرد و به رعنا گفت : بعد خرید واسه شام بریم پیتزا بزنیم ؟

رعنا با لبخندگفت : چرا که نه عزیزدلم هر چی تو بگی؛

“هوووف “

بهادر: زیاد عجله نکن سرفرصت خرایداتو بکن نهایت وقت نشد میگیریم میبریم خونه یه شام دونفره با محفل توپمون حسابی میچسبه ..

رعنا درحالیکه از ماشین پیاده میشدخندیدوگفت : من که جون میدم واسه این محفل عشقولانمون ، پس باید حسابی امشب لِفتش بدم ..

عین منگلا مسخ شده فقط به بهادر نگاه میکردم ،با بغضی سنگین، تنها به یه جملش فکر کردم اونم گفتن محفل دو نفره ی خودشو رعنا ؛ سنگینه نگاهمو که حس کردبا نگاهی سردو قطبی بطرفم برگشت وگفت: چرا پیاده نمیشی ؟ نکنه منتظری بیام کولِت کنم ؟

از بی رحمیش چونه م لرزید اماقبل اینکه اشکم چکیده بشه درماشینو باز کردم و پیاده شدم .. اما موقع پیاده شدن صدای نچ کردن ونفس بلندشو شنیدم ..

باهم به یه مغازه ی بزرگ که ظاهرا از فامیلای دور بهادر بود رفتیم ..

بعد از سلام و احوالپرسی من کنار ایستادم ،چون حوصله ی وراجی و تبلیغات الکیشو نداشتم، تو ردیف لباسها نگاه میکردم که چشمم خورد به یه لباس شیری رنگ خوشکل ، خوشکل یعنی بیش از حد خوشکل بود ..

لباس بلندی بود، آستین حلقه ای و روی قسمت سرسینه تورِ کار شده بود ، از قسمت تور تا کمر لباس، کاملا سنگ دوزی شده بود ،اما وسط دامن لباس ساده و پایین دامن بازهم سنگدوزی و کارشده بود ، دستمو به لباس زده برعکس ظاهرش سبک و خوش تن بود .. که با جمله ی بهادر دستم مشت شده به حالت اول برگشت ..

بهادر:چطوره رعنا جان بنظر من این لباس تو تن تو خیلی قشنگ میشه ..

رعنا:مرسی عشقم ، خیلی خوشکله ولی فکر کنم اینو ریحانه انتخاب کرده ؛ آره ریحان ؟

دهنمو بازکردم که حرف بزنم اما باحرف بهادر حرفم تودهنم ماسید .

بهادر: میتونه یه لباس دیگه انتخاب کنه ، تو تازه عروسی اونشب بیشتر از همیشه تو چشم میای ؛باید یه چیز خوشکل و در خورت بپوشی ..

ذوق کردن رعنا و خنده ی سرمستش دیگه اهمیتی نداشت، بیشتر از هرچیزی قلبم ازرفتار بهادر ترکید ولی بی توجه به من و یا حتی نگاهی؛ روبه فروشنده گفت : میشه این لباس و برای خانومم بیارین تا پرو کنه ..؟

فروشنده با خنده جلو اومد وگفت : چه سلیقه ی خوبی هم داری بهادر جان، این یکی ازخاص ترین و پرفروشترین لباسامونه ..تو این هفته کلی فروش داشته..

بهادر با تک خنده گفت : ماهم مشتریه خاص پسندیم ..

فردشنده : صدالبته

” ایییش ببین بادکنک چه عشوه ای میاد ، تو اول یه نگاه به هیکلت بنداز ،انگار پمپت زدن باد کردی ،بعد بیا عشوه خرکی برو “

فروشنده لباسو به رعنا داد تا پرو کنه .. منم بی انگیزه فقط به رگال لباسا نگاه میکردم ، چشمم فقط اون لباسو گرفته بود که بهادر از چنگم درش آورد؛

بهادر: چیزی انتخاب نکردی؟

بدون اینکه نگاش کنم گفتم : به لطف تو نه؛

با یه پوزخند مسخره گفت : من که همیشه لطفم زیاده بوده ، حالا چرا بدسلیقه بودنتو میندازی گردن من !؟

نگاش کردم ، اون دو گویِ عسلیش بدجوری شیطون شده بودن ، انگار از حرص دادن من غرق خوشی بودن؛

– بدسلیقه بودم که لباس انتخابیه منو به رعنا دادی؟

برعکس چشمای پرشورو شَرِش اخمی کردوگفت : از موقع ورودمون چشمم اون لباسو گرفت ، برازنده ی رعنا بود،(سرشو نزدیکت آورد) بهر حال زنِ بهادرِ ؛ تازه عروسم که هست باید جلوی فامیلام مثل یه تیکه ماه بمونه؛

با حرص و حسرت و حسادت دستامو مشت کردم ، که ناخنام تو کف دستم فرو رفتن ، این یه حقیقته که داره به رخ من میکشه، اما من ظرفیت این حقیقتو ندارم ، شاید بهادر واقعا با رعنا خوب شده وهیچ دروغی تو رفتاراش نباشه، اما ناخودآگاه گفتم: من میدونم تو واسه زجر دادن من اینکارارو میکنی، اما باید بهت بگم چندان برام مهم نیست؛

با پوزخندی که زد از کنارش ردشدم و رو به فروشنده گفتم یه لباس به سلیقه ی خودش مناسب با سن و مجلسی که قراره برم برام بیاره؛

فروشنده یه لباس آبی فیروزه ایه بلندبرام آورد، که روی لباس از جناق سینه تاروی دامن حریر وتور کارشده بود و آستین لباس هم از جنس حریر بود .. دامن لباس ساده کارشده بود ولی روی قسمت کمر تا روی لگن کاملا سنگدوزی شده بود ، از انتخابش خوشم اومد اما این انتخاب خودم نبود..بعد از تعویض لباسها ، لباسو پوشیدم اما نماش به دلم نبود چون باید زیپ پشت لباسو میبستم ، در اتاق پرو رو باز کردم تا اگه رعنا بیرون اومده ، برای بستن زیپ پشت لباسم ازش کمک بخوام ، لای درو باز کردم که صورت بهادر جلوم ظاهر شد ..

خیلی سردوخشک گفت : چیشد پوشیدی ؟

-آره .. ولی نمیتونم زیپ پشت لباسو ببندم ، رعنا بیرون نیومده ..؟

فکر کردم الان به زورم که شده منو برمیگردونه و خودش زیپو میبنده اما خط باطله ای رو افکارم کشید و
باز با همون لحن خشک گفت : نه ،ولی صبر کن الان به فروشنده میگم بیاد برات ببنده ..

فقط برای لحظه ای متعجب شدم ، یاد شبی افتادم که قرار بود مهردادو برای تولد لامیا همراهی کنم ،که بهادرچه جوری لباسمو درآورد ویه لباس دیگه تنم کرد اما حالا بخاطر بستن زیپ لباس ..
“بهتره خفه شی ریحانه، دیگه داری شورشو درمیاری ، دست خودم نیست با بغضی که هرروز داره گنده تر و خفه تر میشه آخرش یه روز حناق میکنم ” ****

همون لباس انتخابیه فروشنده رو خریدم ،البته بهادرورعنا هر کاری کردن تا پول لباسموحساب کنن اجازه ندادم و با کلی اخم و تَخم از پس انداز کارت خودم اون لباسو خریدم، البته بعلاوه یه شال تقریبا همرنگ و کیف دستیه مشکی رنگی ..

از پاساژ بیرون اومدیم ، که بهادر گفت : خب حالا نوبتیه که باشه نوبت منه ، بریم …

رعنا اجازه نداد بقیه حرفشو کامل کنه که گفت : وای بهادر تو چیزی نخریدی ، ناسلامتی عروسیه دختر عموته ها..

بهادر: رعنا من کلی کت شلوار دارم یکی از همونارو میپوشم دیگه ؛ پول مفت دارم هر دقیقه یه کت شلوار بگیرم …

رعنا با یه حالت ملموس گفت : اونا که تکراریه عزیزم، بهترنیست یه کت شلوار جدید بگیری ؟

بانیم نگاهی به من رو به رعنا گفت :نه عزیزم من کت شلوار زیاد دارم که بعضیاشونم دست نخورده ست ،یکی از همونارو میپوشم ، تو نگران من نباش (خانمم بیشتر تو اولویته )

با نفسی پرحرص رو به آسمون نگاه کردم که باز قصد باریدن داشت، انگار اونم از یار بی وفاش رو دست خورده که مثل من بغض کرده و دلش هوای باریدن داره ..

رعنا: حالا کجا بریم ؟؟ شام بگیریم بریم خونه محفل عشقولانمونو ردیف کنیم ؟

دزدگیر ماشینو زدوگفت : نه بیرون میخوریم ، بزممون باشه واسه آخر شب ..

تیز نگاش کردم که چشمکی ریزی زد و در ماشینو باز کرد که بشینه رو به هردوشون گفتم : من دیگه میرم خونه مزاحم شما نمیشم ..

بهادر: کجا ؟

دوست نداشتم صدام بلرزه اما محسوس وار از بغضم میلرزید : میرم خونه ؛ مامانمم تنهاست ، دوست نداره تنهایی شام بخوره ،اینجوری شماهم سَرخَر ندارین ..

لبشو جویید و با یه لبخندمسخره که حرص منو بیشتر میکردگفت : تو نیازی نیست دلت به حال تنهاییه خاله بسوزه ، واسه سَرخَربودنتم حالا که اومدی مجبوریم تحملت کنیم ..

رعنا: وا بهادر این چه حرفیه میزنی ؟ ریحانه جان بیا سوار شو عزیزم مزاحم چیه باهم شام میخوریم برمیگردیم خونه .

به زور و با بغض سنگینم گفتم : نمیخوام ، میخوام برم ..

اومدم رد بشم که برم کسی از پشت مچ دستمو گرفت و کشید ؛

بهادر: بیا برو بتمرگ تو ماشین ؛ برم برم میکنی؛ (با تشر گفت ) کجا بری؟ قبرستون ؟ تا اینجاش که بودی همین یکی دو ساعت رو دلت زیادی میکنه ؟

نگاهی به رعنا کردم و با همون حالت سابقم گفتم : نمیخوام مزاحم محفلتون باشم ..

با بی رحمی گفت :ما یه عمر قراره زن وشوهر باشیم باهمین یکی دو ساعت موندن تو چیزی از شورمون کم نمیشه ..

درماشینو باز کردو به حالت هول دادن پرت شدم رو صندلیه عقب ..

انگار منو تو خروار خروار هیزم آتیش دارن زنده زنده میسوزونن ، چقدر بی رحمی بهادر! چقدر سنگدلی بهادر !چقدر ظالمی بهادر! که با هر کدوم از حرفات قلبمو به هزار تیکه تبدیل میکنی ؛

رعنا : آخ بهادر من یادم رفت یکی از خریدامو از فروشنده بگیرم ، یه لحظه صبر کنین الان زود میام ..

همون لباس خوابی رو میگفت که واسه خریدنش کلی وسواس به خرج داد، لباس خواب تورتوری که حتما برای بزم امشب خریده بود به دور از چشم بهادر ، تا براش سوپرایز قشنگی داشته باشه، اما نفهمید که با خریدنش اونم جلوی من چندبار من مردمو زنده شدم ..

به محض نشستن بهادر پشت رُل ، بغضم ترکید وبا صدای بلند زیر گریه زدم، اما قبل اینکه برگرده وچیزی بگه سریع در ماشینو باز کردم و پیاده شدم ،صدای باز شدن درماشین اومد و بعد صدای خواستنیش که اسممو داد میزد ، اما من امشب ضربه های مهلکی خورده بودم، که حتی با گفتن اسمم درمون نمیشدن ؛ بارون نم نم میبارید ، با حالت عصبی تند تند راه میرفتمو گریه میکردم ،گوشیم چندبار زنگ خورد؛

دلم نمیخواست جواب بدم اما با فکر اینکه شاید مامانم باشه ، گوشیو از تو کیفم بیرون آوردم و به صفحه اش خیره شدم که اسم مهردادو نشون میداد.. تماسو برقرار کردم ، نزاشتم حرفی بزنه سریع با گریه گفتم : مهردا بیا

مهردادمتعجب گفت : ریحانه ؛ داری گریه میکنی ؟

– بیا مهرداد دارم دق میکنم ..

مهرداد: پوووف … دختره ی خنگ !! کجایی ؟

آدرسو دادم که گفت : تا یه ربع دیگه اونجام ..

رو جدول کنار پیاده رو نشستم ؛ سردم بود اما بیشتر قلبم از سرمای این عشق درحال لرزیدن بود، بارون رگباری رو سرم فرود میومد انگار حالی شبیه حال من داشت ،صدای بوق ماشینها و تردد سریع مردم هم منو از این حال نکبت بار بیرون نمیکشید، تو عالم آشفتگی و درمونده بودن، کسی زیر بغلمو گرفت ، سرمو بلند کردم مهرداد بود که با اخم و عصبانیت گفت : مرده شورتو ببرن ؛ ببین چه جوری خیس شدی احمق ، عین دیوونه ها نشستی اینجا زانوی غم بغل کردی که چی ؟ بهادر رفت، بهادر مرد؛ گورِپدرش ، به خودت بیا؛ انقدر غرق اون خرِ یابو شدی که سه ساعته دارم بوق میزنم صدات میکنم نمیشنوی ؟

مهرداد برای من تو این مدت شده بود نزدیکترین دوست ، همدم و مطمئن تر از یک برادر واقعی .. شاید تو گذشته در موردش فکرای عجیب غریبی میکردم اما با این صمیمت بهم ثابت کرد که قلب خیلی رئوفی داره و خیلی هم با مرامه ..

در ماشینو باز کرد و بی توجه به خیسیه لباسام منو رو صندلیه جلو نشوند ، عصبی ماشینو دور زد و پشت فرمون نشست..درجه ی بخاری و بیشتر کردوگفت : امشب مریض نشی شانس آوردی ؛

با سکوت فقط به جلو خیره بودم که اینبار آرومترگفت : چه مرگته ریحان ؟؛عزیزم ، جونم ، دخترِ خوب به خودت بیا ، بهادر برای تو هر چی بوده الان شوهر رعناست ، شوهر خواهرت .. چرا نمیتونی این موضوعو برای خودت تفکیک کنی ، که اون یه عشق ممنوعه ست ، چیزی که صاحب داره و صاحبش نزدیکترین شخص به توعه ..

نفس بلندی کشیدوگفت : تو میخوای به رعنا خیانت کنی ؟ میخوای تلافیه کار رعنارو بکنی ؟ تو یه همچین آدمی هستی که پاسوز یه مرد متاهل بشی ؟

سرمو آروم به طرفین تکون دادم که گفت : پس چرا بیخیالش نمیشی ؟ اون که خودش با پای خودش کنارکشیده ، تو هم بیخیال شو ؛چه میدونم فراموش کن ،هرچی ازش تو ذهنت داری بنداز دور …

” مهرداد چی میگه ؛مگه میتونستم کسی که با روحم اجین شده رو فراموش کنم “

با بغض گفتم : به من گفت تو مزاحممونی ولی مجبوریم تحملت کنیم ..

مهرداد : نچ .. لا اله الا الله …من چی میگم این چی میگه .. ریحانه تمومش میکنی یا میخوای یه گوشمالیِ حسابی بهت بدم تا حالیت بشه بهادر مال تو نیست ..

– اون همه رفتاراش دروغه!! میخواد منو زجربده .. میخواد منو دیوونه کنه که به پاش بیفتم ..

مهرداد: احمق ، خنگ میگم فراموشش کن، بزار اون هر کاری میخواد بکنه تو کاری به کارش نداشته باش .. بیخیال این رفتاراش شو ..

اشکام دوباره چکیدن که با گریه گفتم : نمیتونم مهرداد ؛ بهادر همه چیز منه ، نمیتونم فراموشش کنم ؛ چرا تو دیگه درکم نمیکنی ..؟

نچ پرحرصی گفت ونفس سنگینشو پوف بیرون داد ، بازوی راستمو به طرف خودش کشیدو که با نگاه سوالیم گفت : بزار آرومت کنم ..

قبل اینکه بفهمم منظورش چیه منو تو آغوشش کشید؛ با قرار گرفتن سرم رو سینش اشکام با شدت بیشتری روون شدن و با صدای بلند گریه کردم ..

باهق هق گفتم: اون قصد جونمو کرده ..

روسرمو نوازش کردوگفت : هیش .. بیخیال دخترِ خوب .. من نمیزارم اذیتت کنه ..

– دارم میمیرم مهرداد ..

موهامو از روی شال چنگ آرومی زدوگفت : حرف مفت نزن .. خنگولِ دیوونه..

– بهادر همه چیزم بود اون رعنای نامرد اونو به زور ازم گرفت ..

مهرداد با یه حالت خنده گفت : آخه این بهادر اوسکول چی داره که شما دوتا خواهر خودتونو کشتین براش ؟ آدمه آخه؟

” سرمو از روسینش برداشتم چقد بی شرم وحیا شدم که راحت تو بغلش لم دادمو زار زار گریه میکنم “

– حالا کجا میخواستن برن که به تو گفته مزاحمی ؟

با هق هق و فین فین گفتم :میخواستن شامو بیرون بخورن !

دستمال جلوم گرفت وگفت : بسه دیگه چقدر گریه میکنی تو؛ والا اون احمقِ دیوونه انقدرا ارزش نداره که چشاتو براش کور میکنی !

اشکامو پاک کردم که گفت : بریم شام بخوریم ؟

-نه باید برگردم خونه ؛

-یه امشب واسه خودت باش ، به مامانت بگو رفتی پیش اون دوست خل وچلت چی اسمشه ، بگو رفتی پیش اون ؛

-نه نمیخوام دروغ بگم ، میترسم اون غول وحشی هم بره خونه ببینه من هنوز نیومدم .

مهرداد با اخم گفت : مگه شوهرته که ازش میترسی ؟ به اون چه ربطی داره .. تو فقط باید با مامانت صلاح مشورت کنی نه بهادر ..

نفس غمگینی کشیدم، که مهرداد با نگاهی به خیابونِ خیس و بارون زده گفت : وقتی آدم یه ضربه ی بزرگ میخوره ، حس میکنه ته دنیاست همه چیز جلوش رنگ میبازه، ضعیف میشه ، شکننده میشه،ولی به مرور و با گذشت زمان با ترمیم زخماش قوی تر و سر سخت تر میشه طوری خودشو بالا میکشه که توانایی مقاومت در مقابل هر زخم بزرگ دیگه ایو داره ..

نگام کرد: ریحان ، این اولین ضربه ی زندگیته باید مقاوم باشی ، اگه از خودت ضعف نشون بدی در جامیزنی و میبازی اما قوی باش بهادر رفت درست ،تو خودتو از نو بساز، بزار بجایی که زخم دلت عود کنه و دردش بیشتر بشه، ترمیم بشه ..

شاید مهرداد داره شکست خودشو برای من مثال میزنه ، بهرحال اونم تو زندگیش دل باخته ی کسی شده ، نگاه اون شبش به لامیا اینو به اثبات رسوند..

با یه غم سنگین به من نگاه کردولی لباش خندیدوگفت :خب دیگه فلسفی حرف نزنیم ، بریم باهم یه شام بخوریم بعد میرسونمت خونه .. تازه از بیمارستان اومدم خیلی گشنمه !

– مگه شبا شیفت نیستی ؟

عاصی گفت: واسه هزارمین بار میگم دوشنبه وچهارشنبه شیفت شب ندارم.. امروز هم دوشنبه ست ..

-پنج شنبه و جمعه هم که کامل تعطیل ..

با انگشت رو نوک بینیم زدوگفت :نه اگه اضطراری باشه باید برم ..

-آره آره یادم نبود جمعه گذشته تو بیمارستان بودی ..

ماشینو روشن کردکه گفتم : من بااین لباسا نمیام مهرداد ، آبروم میره.

-بیخیال ریحان تا برسیم یکم بیشترخشک میشن .

-سردمم هست .

– تو خیلی احمقی بخدا ؛ تو این هوای سرد بخاطر اون گرازِ وحشی نشستی زیر بارون مریض میشی ..

بامشت به بازوش زدموگفتم: عفت کلام داشته باش جناب دکتر ..

خندیدوگفت: وحشیه دیگه دروغ میگم ، وقتی قاط میزنه کلی دری وری به منم میگه.. شام بگیرم تو ماشین بخوریم ؟

نگاش کردم که چشاشو درشت کردوگفت : بهونه نیار من خیلی گشنمه از اون سر شهر منو کشوندی اینجا …

– باشه باشه ..

**

مهرداد شام دوتا پیتزا گرفت باهم توماشین خوردیم ، انقدر شوخی کرد و منو خندوند تایه گوشه از غصه و ناراحتیم بخاطر بهادر کمتر شد .. این اولین بار بود که منو مهرداد باهم تنهایی شام میخوردیم یعنی در کل اولین بارم بود که بجز بهادر یه مرد دیگه رو به حریم تنهاییم راه داده بودم .. مهرداد بر عکس ظاهر شیطون و شرورش پسر خیلی موقر و متین و همینطور آراسته و جنتلمن بود .. کسی که تو یک نگاه با نگاهش به عمق مغرور بودنش پی میبردی اما درکل انسانی با ذات فروتن و مهربون بود، که باوجود فاصله ی سنیه زیادمون صمیمتمون بیشترباهم شد وبرام با اعتماد ترین دوست و همدم به حساب میومد ..

گوشیم زنگ خورد؛ مامان بود روبه مهرداد گفتم : مامانمه

قلوپی از نوشابه ش خوردوگفت :مگه زنگ نزده بودی بهش؟

– اونموقع که رفتی پیتزاهارو بگیری بهش زنگ زدم گفتم که رفتم پیش مینا ..

باسر به گوشیم اشاره زد: خب جواب بده ببین چی میگه ..

گوشیو جواب دادم که مامان آروم گفت : کجایی ریحان ؟

– سلام .. گفتم که رفتم پیش مینا ..

باز باهمون حالت آروم گفت: زود بیا خونه بهادر خیلی عصبیه ..

” با آوردن اسم بهادر دوباره سیل غمام به سراغم اومد، مگه شام با رعنا بیرون نرفته بود؟ مگه نگفته بودمن مزاحم محفل دونفرشونم پس اونجا چیکار میکنه ؟”

– میام مامان ، به من چه که بهادر عصبیه ..

به مهردادنکاه کردم قیافش جدی شده بود و اخم داشت ..

صدایی از مامان نیومد اما بلافاصله صداش تو گوشم پیچید؛

بهادر: این موقع شب کدوم جهنمی ؟

نگاهم به مهرداد بود که اخمش هر لحظه غلیظتر میشد ، از سکوت ماشین و شیشه های بالارفته معلومه که صدای بهادر که پشت خطه به گوشش میرسه ..

با کمی ترس لب زدم: میام الان .. خونه مینام ..

دادزد: مگه صدبار بهت نگفتم حق نداری شب تا دیروقت بیرون از خونه باشی ..

عصبی گفتم: بیرون از خونه منظورت کجاست ؟ مگه تو خیابون دارم ول میچرخم، خبرمرگم خونه مینام الان میام.

اینبار داد نزد ولی عصبی گفت : توگوه خوردی تا اینموقع شب بیرون موندی … زود پاشو بیا خونه تا نیومدم نئشتو بیارم ..

گوشی از دستم کشیده شد با تعجب به مهرداد نگاه کردم میخواستم داد بزنم بگم توروخدا نه اما مهردادبا همون اخم و حالت عصبی تو گوشی گفت :چی همش دادو غال میکنی ؟ این حنجره ت نیاز به صافکاری داره ها ..

صدای بهادر اومد که با یه حالت شوکه وار گفت : تو .. تو ..ریحانه …

مهرداد: ریحان با منه .. کمتر گلوتو جِرواجِر کن الان میارمش ..

بهادر: تو به چه حقی …

مهردادنزاشت حرفشو کامل کنه گفت : فکر نکنم صلاحش دست تو باشه بهادر .. اون به سنی رسیده که بخواد وارد این رابطه های اجتماعی بشه..

با دو دستی کوبیدم تو سرم چی داره میگه مهرداد .. روبهش لب خونی گفتم: چی داری بهش میگی ؟ پوستموکشیدمو گفتم: پوستمو میکنه

بهادر چنان تو گوشی دادزد که مهرداد گوشیو یکم فاصله دادو لباشو چندشی کرد..

بهادر: کدوم رابطه ؟ از چه رابطه ای حرف میزنی مهرداد ؟ همین الان خونه نباشه من گردن تو رو میشکونم ..

مهرداد: داد نزن حیوون .. نَر بودن تو ،تو داد و هوار کردنو زور وبازوت جمع شده..الان میارمش کاری به کارش نداشته باش بخدا بفهمم چیزی بهش گفتی طور دیگه ای بات برخورد میکنم ..

بهادر از توگوشی یه فحش خیلی زشت داد که من رو گوشامو گرفتم، روم نمیشدحتی به مهرداد نگاه کنم ، مهردادم با تک خنده ای گفت: بیشعور حیف که ریحانه جفتمه وگرنه بی جواب نمیزاشتمت .. زبونتو آب صابون بکش خیلی هرز شده !

دادزد: منو دیوونه نکن مهرداد!!!
بیارش خونه من امشب اعصاب ندارم..

مهرداد:داد نزن روانی پرده ی گوشم ترکید..گوه به قبرمن که بخوام به تو بگم آدم .. حیوون وحشی ..

گوشیو قطع کردوسریع به حالت عصبی انگشتشو جلوم گرفتو گفت: داره جز میزنه که تو با منی، این آدم بشو نیست،به روح بابات اگه بخوای جلوی این آدم از خودت ضعف نشون بدی و بهش وا بدی کاری میکنم که یه عمر اسم مهرداد بیاد از ترس اسمم که شده تو هزار سوراخ قایم بشی ..

” گل بودو به سبزه نیز آراسته شد .. همینو کم داشتم که مهرداد برام بشه همه کاره ؛ گفتم بهترین دوست نگفتم آقا بالاسرم باش که اینجوری داری تهدیدم میکنی ؛ مرده شوره منو ببرن که به هرکی رو خوش نشون بدم میشه ارباب و منم کنیزش ؛ حالا این به جهنم؛ من اون غول درنده رو چه کنم که الان میرم خونه قیمه قیمه م میکنه “

نفس پرحرصی کشیدوجعبه ی پیتزارو عصبی پرت کرد صندلیه عقب ..

ماشینو روشن کرد، با استرس گفتم: چرا تو جواب دادی ؟ برای چی گفتی من باتوام ؟ اون دیوونه ست الان هزارتا فکر جورواجور تو مغزِ منحرفش میاد ..

خیلی عادی گفت: مشکل خودشه .. اون هیچکاره ی توعه .. حق نداره واسه کاری که تو به اشتباه مرتکب نشدی مواخذت کنه ..

پوزخندی زدم مهرداد چقد خوش خیاله ، اون منو اسیر خودش کرده که نتونم بجز خودش به کسی فکر کنم ..

با ترسو استرس لبمو به دندون میگرفتم ومرتب دستامو مشت میکردم .. تو دلم غوغایی از ترس بپا بود.حالا مسیرخونمون شده بود مسیر تهران ، کرج؛ انگار خونمون اون سر دنیا بودکه همین امشب راهش طولانی شده بود ..

از ظاهر مهردادفهمیدم که عصبیه ، ولی اصلا حوصله نداشتم حتی یه کلمه حرف بزنم .. تمام فکرم درگیر چند دقیقه ی دیگه بود که با بهادر برخورد میکردم .

بالاخره بعد از چنددقیقه که برای من یه قرن گذشت رسیدیم خونه .

دستمو به دستگیره ی در زدم که مهرداد محکم و جدی گفت : هر چیزی شد به من خبر بده .. نزار از ضعفت سواستفاده کنه .. اون هیچ حقی در قبال تو نداره که بخوای ازش بترسی.. خیلی پاپیچت شدتیر آخرتو بزن بهش بگو با منی ..

با چشمای گردشده نگاش کردم، من به بهادر بگم با توام که زنده زنده چالم میکنه ؛ مگه از جون خودم سیرشدم؛ هرکس بهادرو نشناسه من که خوب میشناسمش حتی بیشتر از خاله که زاییدتش .. اون اگه الان ازم فاصله گرفته ولی مطمئنم عشق وتعصبی که تو دلش داره هیچوقت کور نمیشه .. **

وارد خونه شدم .. دیدمش .. یه سوییشرت قرمز مشکی تنش بود با یه تیشرت سفید و شلوار برمودای مشکی .. عصبی طول خونه رو راه میرفت ..

کفشامو درآوردم و تو کمد کفشا گذاشتم که برگشت ومنو دید ..

عصبی جلو اومدوگفت : به به سرکار خانم بالاخره تشریف آوردی ؟ خوب مارو پیچوندی خودت رفتی دَدَر دودور ؟!

فک منقبضش میگفت، خیلی عصبیه ، پس بهتر دیدم یه امشب کنترل زبونمو داشته باشم .. مامان از تو اشپزخونه بیرون اومد و از پشت سر بهادر انگشتشو رو بینیش گذاشت وبه حالت سکوت اشاره کرد..

بهادر: این چندساعت کجا بودی ؟

با ترس آب دهنمو قورت دادمو گفتم: خودت که میدونی چرا سوال میپرسی ؟

داد زدکه چشامو بستم وشونه هام از ترس بالا پرید .

بهادر:به چه حقی تا این ساعت بیرون از خونه بودی ؟

مامان: آروم باش بهادر جان ..

چشماموبازکردم، گوشاش از عصبانیت قرمزشده بودودستاشو مشت کرده بود، رنگ صورتش به سفیدی میزد ..

با ترس گفتم: من کار اشتباهی نکردم بهادر .. مهرداد فقط منو به یه شام دعوت …

یک لحظه مثل برق گرفته ها پریدم ، صدای سیلیش با صدای هین گفتن مامان در هم پیچید ..

با چشمای متعجب بهش نگاه کردم این سومین باری بود که ضرب دستش رو صورتم فرود می آورد ..حیرون و متعجب از برخوردش بودم، که به حالت اخطاری گفت : دفه آخرت باشه که به دروغ میگی پیش مینام اما سر از یه جای دیگه در میاری .. دفه ی آخرت باشه که تا این ساعت بیرون از خونه میمونی و این موقع شب خونه میای ما تو درو همسایه آبرو داریم ..

پوزخندی زدم و با حرص گفتم: تورو خدا ببین کی دَم از آبرو میزنه انگار یادت رفته …

مامان بود که با تشرگفت: جلوی زبونتو بگیر ریحان .

بهادر: نه خاله بزار ببینم چی میخواد بگه .. بگو داشتی میگفتی ؟

جری تر ازقبل گفتم: تو حق نداری رو من دست بلند کنی ؟

مامان اشاره به سکوت کردوگفت : ریحانه بس کن بیا برو تو اتاقت ..

با گریه توصورت بهادر زل زدمو گفتم: تو حق نداری به من بگی چیکار کن یا نکن ، من خودم اونقدر عقلم میرسه که بدونم چه کاری درسته یا غلط .. تو اصلا چیکاره ی منی که فقط به من دستورمیدی ؟ شدی آقا بالاسرم ، (محکم تر گفتم) اشتباه گرفتی آقا من زنت نیستم اسم زنت رعناست ..

دست به جیب و عصبی نگام میکرد که با صدای گرفته از دادی که زده بودگفت: من امشب اعصابم سگیه اینجوری حرف نزن که میام دست وپاهاتو خورد میکنما ..

مامان جلوش ایستادوگفت: بهادر دردت تو سر خالت انقدر حرص نخور مادر .. قبول دارم اشتباه کرده که گفته پیش میناست ولی من به مهرداد هم اندازه ی تو اعتماد دارم اونم مثل پسرمه .

بهادرعصبی گفت : خاله اینارو پیش این ساده ی احمق نگو دُم در میاره ..

پوزخندی زدم و از کنارش ردشدمو گفتم: برو بابا عقده ای بدبخت ، روانی شدی افتادی تو این خونه داری عقده هاتو سر من خالی میکنی .. بروخدا شفات بده .

خیزبرداشت طرفم که مامانم جلوشو گرفت ،دادزد: ریحان با من اینجوری حرف نزن، اون زبون سلیطه تو از حلقومت میکشم بیرون ..من امشب از سردرد دارم میمیرم ، زبونتو به دهن بگیر یه امشب جون سالم در ببری ..

مامان: بهادر جان آروم باش مادر .. آروم باش .. شماها چتون شده ؟ اون از رعنا که معلوم نیست چش بود غمبرک زده رفت بالا اینم از شماها .. یه دقیقه آروم بگیر مادر الان سردردت بدتر میشه ..

بعدروبه من گفت : برو یه قرص بیار براش ،بچم از غروب مثل مار دور خودش پیچ خورده ..

” ازغروب ، مگه با رعنا قرار نبودامشب یه بزم عاشقانه بسازه ، اصلا رعنا چش بوده که مامان اینو گفت ؟ چرا اینجا نموند ؟ حتما داره خودشو آماده میکنه که وقتی بهادر رفت بالا سوپرایزش کنه ، بهادر چرا تا الان اینجا مونده ؟ احمق بخاطر تو اینجاست ، نمیبینی چه جوری داره یقه جِر میده واسه تو ، ولی چرا رفتاراش نشون میده با من سردشده ، هرروز اخلاقش بدتر از روز قبل میشه ؛انگار واقعا داره فراموشم میکنه ، اونکه عاشق من بودچطوری دلش میاد با من بدرفتاری کنه یا منو کتک بزنه “

مامان دوباره گفت : کرشدی ؛ هاج و واج به چی نگاه میکنی برو یه قرص بیار واسه بهادر نمیبینی حالشو ؟!

به ستون دیوار تکیه زده بود و شقیقه هاشو ماساژ میداد ..

با سنگدلی مثل خودش گفتم: به من چه که براش قرص بیارم، اصلا بمیره بره یه دنیا ازدستش آرامش بگیرن .

با ابروای بالا رفته و چشمای گشادشده نگام کرد، شاید از سنگدلیم تعجب کرده، ولی تقصیر خودشه اگه اون سیلی رو توگوشم نمیزد ، منم با بی رحمی این کلمه رو نمیگفتم ..

“ولی خدا میدونه تو دلم صدبار گفتم خودم پیشمرگت بشم الهی ، خودم بمیرم ، یه تار مو از سرت کم بشه که من میمیرم”

مامان به حالت خشم وعصبی گفت: ای درد بگیری ریحان ، مار بگزه اون زبون نحستو که اینو به پسرم نگی ،آخه چرا نفرین میکنی به بچم ؟! دختره ی سلیطه .. برو گم شو ریختت و از جلوم بردار نبینمت ..

با عصبانیت گفتم: تو مامان منی یا مامان این غول وحشی ؟اون منو کتک زد بعد به من چیزمیگی ؟

بهادرباغم نگام کرداما ازموضع تلخِ خودش خارج نشد ورو به مامان گفت : ولش کن خاله بزار هر چی میخواد نفرین کنه ، به دعای گربه سیاه بارون نمیباره ..

مامان نفس حرصی کشیدو گفت : گم شو برو یه قرص بیار ..

شونه هامو بالادادم: نمیارم به من چه ..اصلا تقصیر شماست مامان !! واسه چی میزاری تو کارای من دخالت کنه ، مگه اون چه حقی نسبت به من داره ، دامادته ، پسرخواهرته هر چی میخواد باشه حق نداره …

دادزد: ریحانه من اعصاب ندارم ،به حضرت عباس میام جفت لِنگاتو خورد میکنم که حتی نتونی از خونه بزنی بیرون ؛ یعنی چی من چه حقی دارم ؟! بزارمت آزاد بری ول بگردی نصف شب بیای خونه ؟ داری هار میشی هواست به کارات و حرفات باشه، بخدا اسیرت میکنم تو همین خونه که حتی آدم به چشمت نبینی ..

با چونه ی لرزون و چشمای خیس از اشکم به چشمای غرق خونش نگاه کردم ، با بغض گفتم: برو بمیر حیوون وحشی ..

تو اتاقم رفتم و درو محکم بستم ؛ صدای غرغر کردن مامان اومد که چند تقه به در زد وگفت : شام خوردی ؟

به حالت عصبی درو بازکردمو دادزدم: زهر میخورم ؛ کوفت ماری میخورم دست از سرم بردار مامان برو برس به پسر یاغیه وحشیت ..بزار من درد بگیرم بمیرم ..

مامان در حالیکه میگفت : خدا منو ازدست شما نجات بده به طرف آشپزخونه رفت که درو دوباره محکم بستم ..

بهادرازجلوی دراتاقم ردشدکه شنیدم گفت : اونوقت به من میگه وحشی .. **

تواعماق خواب با یه حسِ گرمای لذت بخش رو جای جای صورتم و نوازشی که تو موهام پیچیده شد کمی هوشیار شدم ، دلم میخواست فکر کنم بهادره ،اما این برای من یه خیال و وَهم بیشتر نبود، با حس اون گرما روی لبم بیشتر هوشیار شدم، دوست داشتم وقتی پلکامو باز میکنم ببینم خودشه ، اینجاست، کنارم ؛

اما به محض بازشدن پلکام همه چیز سیاه بود و اثری از بهادر و بوسه هاش نبود، بخودم گفتم خیالاتی شدی ریحانه.. ولی بوی تلخ ادکلنش که همیشه با بوی سیگار مخلوط میشد،به مشامم خورد بازبه خودم گفتم که این توهمه بهادرِ وتو به توهم اون دچار شدی ؛؛ چشمامو بستم دوباره گرمِ خواب شدم، که صدایی شبیه صدای بسته شدن دراومد، ولی من انقدر گیج خواب بودم که حتی این صدا منو به عالم واقعیت بیرون نکشید ..

دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند
دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 6

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 63.8 (76.67%) 6 votes جلد دوم رمان عشق بی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *