خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان زوال پارت 7

رمان زوال پارت 7

رمان زوال پارت 7
4 (80%) 3 vote[s]

رمان زوال

جهت مشاهده آخرین پارت های منتشر شده از رمان زوال نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

گوشه ی لبشو عصبی جوییدودستشو جلو آورد که بازومو بگیره ، خودمو کنارکشیدم و یه قدم به عقب رفتم .. دستی تو موهاش کشیدو گفت: گریه نکن اعصابمو بهم میریزی .. بیا برو بخواب بعدا باهم حرف میزنیم ..

اشکام که شدت گرفت هق هقم هم بیشتر شد با هق هق گفتم: خواب مرگ برم .. ایشالا بمیرم تا ازدست تو راحت بشم ..

دوباره نزدیکم شد،که دستمو بگیره دادزدم : به من دست نزن ..

سریع جلوی دهنموگرفت وگفت: وای ریحان چرا دیوونه بازی در میاری احمق میخوای خاله رو بکشونی اینجا ..؟ باز جن گرفتت ؟

دستشو برداشت که گفتم: مامانم به تو اعتماد داره عوضی .. تورو پسرخودش میدونه اونوقت تو داری سر دوتا ناموسش معامله میکنی ..؟

تو یک ثانیه چنان خشمی صورتشو گرفت که رنگش به قرمزی میزد، و رگای پیشونیش برجسته شد ..عصبی از بین دندوناش غرید: ریحان .. ریحان .. اون دهنتو ببند تا نبستمش ..اون زبون نیش دارتو کوتاه کن وگرنه با یه قیچی برات میبرمش ..

باخشم و چشمای به خون نشسته زل زده بود به چشمام ..

آهی کشیدموگفتم :برو بیرون..

به تخت اشاره زدوگفت :گم شو سر تخت میخوام چراغو خاموش کنم ..

-برو بیرون بهادر دیگه حتی نمیخوام ریختتو ببینم..

مچ دستمو کشیدو با اون چشمای به خون نشسته ش عصبی گفت : ببین منو؛ فعلا دارم باهات راه میام ،اگه میبینی چیزی نمیگم چون اینجا جاش نیست ..تو ریخت منو همیشه میبینی چون من تنها مرد زندگیتم .. فکر نکن چیزی که بخوامو نمیتونم ازت بگیرم نه !! من همین الانم میتونم تورو به تصاحب خودم دربیارم ولی میخوام چیزی که مال منه با عشق کنارم باشه همونطور که من براش بیتابی میکنم بیتابم باشه .. کورکه نیستی میبینی خواهر بی همه چیزت جاتو گرفته نه تو چاره ای داری نه من پس بی جنگ و جدال با من بمون مگه چیزی غیر از این تو دلت هست ؟ مگه ما قبل اینکه رعنا وسط بیاد همدیگه رو نمیخواستیم .؟ پس دیگه چه مرگته ..؟ چرا داری دل منو خودتو خون میکنی احمقِ بی عقل.. زندگی رو به کاممون زهر نکن آدم باش و به حرفم گوش بگیر ..تو هرکاری کنی من دست نمیکشم ..

به سقف نگاه کردونفس بلندی کشید و با حرص گفت: برو بتمرگ سر جات فقط بلدی زجر بدی یه روزم آدم نباش ..شدی بلای جونم ..

-من پیشت نمیخوابم ..

دست راستشو بلند کردوگفت: به امام حسین میزنمت ریحانه دیگه داری روی سگمو بالا میاری ..

با چونه ی لرزون از بغض نگاش کردم که دستشو پایین آورد و با غرگفت: لعنت به این زندگی که یه روز خوش واسه من نداره ..

به طرف تخت رفت وگفت:لباساتو عوض کن بیا بخواب..

-من ..

عصبی به طرفم برگشت ؛
– یه کلمه دیگه حرف بزنی دهنتو چفت میکنم .. با تو نباید عین آدم حرف زد .. خوی تو درنده و وحشیِ باید مثل خویِت باهات رفتار کنم ..

با حرص سرموتکون دادموگفتم: آره راست میگی تو بخاطر همین حیوون شدی ،هارشدی، میخوای ..

عصبی از جاش بلندشد که ساکت شدم و با ترس به عقب رفتم .. با چشمای ترسیده نگاش کردم فکر میکردم منو میزنه، اما دستمو گرفت وبه طرف کمد لباسام برد ، در کمدوباز کردوبا جدیت و محکم گفت:چی میخوای بپوشی درشون بیار ..

یه تیشرت برداشتم ، دستم به سمت شلوار مشکی بلندم رفت که دستمو عقب کشید و تیشرتو گرفت و پرت کرد تو کمد، یه تاپ و شلوارک کوتاه برداشت وگفت : اینارو بپوش .. تو رو باید اینجوری راه بندازم ..

با خیره به لباسای که تو دستش بود یه قدم عقب رفتم و سرمو تکون دادمو گفتم: من اینارو جلوی تو نمیپوشم ..

پوزخندعصبی زدوگفت : میپوشی عزیزم .. تو جرات داری نپوش اونوقت ببین چه جوری تنت میکنم ..

از تحکم حرفش لرزیدم دیوونه بازیای بهادر به من ثابت شده .. لباسارو از دستش گرفتم .. یه شلوارک کوتاه خاکستری بود که تا بالای زانوم میومدو یه تاپ سورمه ای .. رو تخت نشست.. چراغو خاموش کردم تا تو تاریکی لباسامو عوض کنم که آباژورو روشن کرد.. با دیدن بالاتنه ی برهنه ش هینی کشیدمو گفتم : توچرا لخت شدی ؟

با لحنی پراز شیطنت گفت :فقط پیرهنمو درآوردم کجارو لخت میبینی .. اگه دوست داری کامل لخت بشم هم میشم …

باصدای پراز لرزشم گفتم : دارم جدی حرف میزنم باهات ..

عاصی گفت:سه ساعته داری فک میزنی .. یالا عوض کن بیا ..من عادت ندارم شبا با لباس بخوابم (دست به شلوارش زد) اینم تو پام زیادی میکنه ..
رو تخت دراز کشید..و بهدمن نگاه میکرد..

-آباژورو خاموش کن ..

-ریحان صبح شد بپوش بیا تا خودم نیومدم ..

زیرلب گفتم: حیوون وحشی .. اصلا من نمیخوام بخوابم .. میخوام بیدار بمونم تا صبح ..

بهادر: چیکارت دارم بمون همونجا یخ بزن ..

رو صندلیه میزآرایشم نشستم وکلافه گفتم :تو تختمو تصرف کردی پرو

تک خنده ای زدوگفت: غر نزن بیا سرجات

-من پیش تو نمیام بهادر

دستاشو از هم بازکردو اشاره با بغلش کردوگفت :مثه بچه آدم بیا سرجات

شلوارک و زیر همون لباس بلندی که تنم بود پوشیدم اماروم نمیشد لباسو دربیارم تا تاپو تنم کنم .. ناچار بهش نگاه کردم که از جاش بلندشد و به طرفم اومد ..
باترس نگاش کردم که تو یه حرکت منو چرخوند و زیپ پشت لباسو بازکرد.. ازشرم و استرس لبمو گزیدم و ناخنامو کف دستم فرو کردم ..

فکر رعنا اومد تو سرم هرچی باشه رعنا خواهرمه داره بااین مرد زجر میکشه نمیتونم نسبت به زندگیش بی تفاوت باشم هر چقدر هم که به من ظلم کرده باشه ولی خودش داره تاوان پس میده و من اینو نمیخوام ..

– رعنا قرص اعصاب میخوره ؟

زیپ لباسو بازکرد که لباس پایین پاهام افتاد،بالاتنه م برهنه بود، فکر کردم مثل غروب الان تاپو جایگزینِ تنم میکنه اما گرمیه دستاش که حصاری شد دور شکمم ترسی به تنم رعشه انداخت با ترس سرمو به طرفش پیچیدم که بانگاه دریده ای که به لبام و چشمام میکرد، گفت: رعنا قرص اعصاب میخوره، هرشب به زور قرصاشه که میخوابه، من نمیتونم بهش آرامش بدم.. چون از کسیکه آرامش میخوام خودشو ازم دریغ میکنه حتی الان که تو بغلم؛

– بهادر ..

سرشو تکون دادوگفت : نه .. امشب ازت آرامش میخوام سکوت کن .. بزار جفتمون آروم بشیم .. بعد فردا ببین خواهرت تو چه آسایشی به سر میبره ..

– منو کردی ابزار .. عروسک ..اسباب بازی ؟

-هوم خوبه داد بزن .. داد بزن خاله هم بیاد منو تورو اینجوری ببینه بعدم خدایی نکرده سکته کنه .. فردا که همه جریانو بفهمن بگن سر چی اینجوری شده بعد بگن دختر کوچیکشو تو بغل دامادش دیده از این ننگ و بی آبرویی سکته کرده ..داد بزن تا همه بفهمن ؟ فکر میکنی حرف بزنی دودش تو چشم کی میره ؟ منو تو ..

-تو خیلی بدجنسی ..

بوسه ای پشت گردنم زدوگفت : بزار

چشمامو بستم .. گرمیه نفسش رو گردنم خوردو بعدبوسه های آتشینش .. .. از حرارت بوسه هاش تنم گر میگرفت .. اما این گر گرفتگی زمانی بیشتر شد که تنمو از پشت به تنش چسبوند و گرمای کمرم که با سینه ی گداختش برخورد کرد این حرارت بین هردومون بالارفت ..

دستاشو زیر زانو و کمرم گذاشت و منو از جا بلند کردو به تخت برد .. ترس داشتم .. دلهره داشتم اما هوسش منو بیشتر ترغیب میکرد به بودنش .. به خواستنش و به وعده ای که داده بود تا حداقل گوشه ای از این زندگی و اجبار رعنا رنگی از خوشبختی ببینه .

بوسه های پرشور و پرعطشش و نفسهای بلندی که میکشید ،تو اتاق طنین می انداخت و مارو تو این هوسِ گناه بیشتر فرو میبرد.. بهادر طوری منو به این اجبار کثیف اما خواستنی زنجیر کرده بود که به هیچ طریقی نتونستم خودمو کنترل کنم و حالا من از اون بدتر، با نفسای کشداریی که هر بار در جوابشون بهادر توگوشم زمزمه میکرد..(جانم ، جان ، جانِ دلم ..) من به این هوس تن دادم و این اولین شبه آغازگر عشق بازی بین منو بهادر بود.. با بوسه هاش طوری پیش رفت که تمام تنمو به نوازش دستاش در آوردو من مدام از شرموخجول سرمو تو آغوشش فرو میبردم .. تا جایی که حس کردم کار داره بالا میگیره و بهادر مصمم تر داره پیشروی میکنه .. باهول ونفسهای بلندم گفتم: بهادر .. آه .. بسه .. بهادر .. بسه ..

– چیه جونم .. (توگوشم زمزمه کرد) بزار بیشتر آرومت کنم ..

دستش که به سمت شلوارکم رفت .. مچ دستشو گرفتم وهولزده گفتم: نه بهادر بسه توروخدا نه ..

لبخندی زد و گفت: باشه فدات بشه بهادر ..
لبمو بوسید کوتاه اما پراحساس ..انگار واسه اتمامش مردد بود که بار دیگه تو گوشم زمزمه کرد: زجرش به خوشیش می ارزه ولی کاش میزاشتی آروم میشدیم ..

روم نمیشد نگاش کنم آروم گفتم:نمیتونم ..

جای جای صورتمو بوسیدو گفت: میدونم عزیزدلم .. میدونم .. ولی اینجوری فایده ای نداره باید یه خونه بگیرم تا راحت باشیم ..

برام سخته بخوام بیام اینجا.. نه میشه درست حرف زد .. نه میشه کاری کرد..شاید بخوایم …

ازسکوتی که کردنگاش کردم .. خندیدوگفت: چرا نگام نمیکنی ؛ازم خجالت میکشی ؟

با خجالت گفتم: این اولین بارم بود که با تو تا این حد پیش رفتم .. من اصلا نمیدونم حتی چه جوریه .. احساس خوبی ندارم بهادر

سنگینیه وزنشو از روم برداشت وکنارم دراز کشید، پتو رو رو هر دومون انداخت ، دنبال تاپم بودم که بپوشمش ، دیدم وسط اتاق افتاده ..

بهادر با خنده گفت : کاری نداره تو همینجوری بخواب من خودم کارمو بلدم ..

با مشت زدم توسینش و گفتم: ببین منو به چه کارایی وادار میکنی .. بخدا گناهه یه روزی اینارو پس میدیم ..

-نصف شبی شدی علامه ..؟ (شیطون گفت ) ولی قشنگ حس میگیری .. البته شایدم چون خیلی برام خواستنی هستی حستم برام خاصه ..

بااخم نگاش کردمو گفتم: تا حالا چند نفرو مزه کردی که میدونی حس من متفاوت تره ..؟

دست چپش جک زده زیر سرش بودو روبه من بود ،که گفت: نمیدونم آمارشون یادم نیست ..فقط میدونم زیاد بودن ..

-رعنا چی میشه بهادر ..من دلم نمیخواد زندگیش اینجوری پیش بره .. رعنا یه دختر احساساتیه.. بخاطر دوست داشتن تو کارش به اینجا کشید .

نفس پر سوزی کشیدوگفت : نمیدونم بخدا .. عقلم دیگه نمیکشه ریحان .. دلمم نمیاد اذیتش کنم ولی وقتی تومنو عذاب میدی ..مجبور میشم دِق دلیمو سراون پیاده میکنم ..

-من هیچکس نیستم فقط برای تو یه خواهر زن و یه دختر خالم .. پاشو برو پیشش .. اون زنته..موندنت کنار من درست نیست .. دوست ندارم بخاطر تو حالش بدباشه که به این قرصا رو بیاره ..

همونجوری که خیره نگام میکردگفت : تو خیلی مهربونی ریحان .. کاش رعنا هم مثل تو بود .. خودخواهیش دودمان هممونو به باد داد.

طاق باز و خیره به سقف بودم .. دلم میخواست حرف بزنم .. تواین همه مدتی که سکوت کرده بودم خفقان گرفتم .. این حرفا رو دلم سنگینی میکردن .. دنبال یه گوش بودم فقط یه گوش شنوا که همدرد من باشه و کلماتی که از روی عجز و بدبختیم بیان میکنم بتونه به راحتی درک کنه ..
نگاش نکردم که با دیدن چشماش رشته ی کلاممو از دست بدم اون با نگاهش منو ضعیف میکردو تمام قدرتمو میگرفت .. تمام حرفامو براش ردیف کردم ..

– میدونی بهادر .. گاهی وقتا یه چیزیی به خواست خودت نیست و مجبورمیشی تو مسیری پابزاری که میدونی اشتباهه ، و تهش به بن بست میرسه .. اما ناچاری که بری چون یه چیزی باعث میشه که تو رو به سمت جلو هول بده به همون مسیری که تو همیشه ازش ترس داری و میدونی قراره تورو به نیستی برسونه ..من شدم مثال همین .. راهی که میرم پوچِ ، بن بستِ، خطرناک و بیراهه ست اما یه چیزی منو به این راه کشیده که تو اون وضعیت قرار بگیرم ..اونم قلبیه که یه روزی برای تو شروع به تپیدن کرد.. (نگاش کردم کمی اخم داشت و خیره نگام میکرد، کنارم بود اما تنش نزدیک به تنم نبود) نگامو گرفتموگفتم : بهادرتو سهم من نیستی و من اینو زمانی فهمیدم که مالک جسم رعنا شدی .. اون روز شکستم،داغون شدم و تمام آرزوهام مثل یه آتیش سوختن و خاکسترشدن .. اما بازهم دم نزدم چون تو ممنوع شدی و من هیچ حقی نسبت به این ممنوعه نداشتم.. تو مال خواهرم شدی ..و من باید بگذرم چون تو یه آرزوی محالی .. اگه باتو باشم به خودم به زندگیم به رعنا خیانت کردم اما تو داری منو مجبور میکنی که پا به پات تو این مسیر پر دردسر قدم بزارم .. آدما تو زندگی خیلی آرزوها دارن اما توانایی رسیدن به همه امکان پذیر نیست ..
یه بیمارسرطانی تمام آرزوش اینه که درمان بشه و به زندگی برگرده مثل تمام اونایی که دارن زندگی میکنن حالا باهر نحوی یا با هرمشکلی که همیشه سنگ مشکلاتشونو به سینه میزنن سنگ بدبختی ، سنگ بی پولی ، دانشگاه ، خرج خونه و خیلی چیزای دیگه .. اما هیچکس نمیتونه اون بیمارو درک کنه که فقط دلش زندگی میخواد یه زندگی نو بدون وجود بیماریش تا یادش بره چه روزایی رو با دردو عذاب بااین بیماری سر کرده ..( نفس عمیقی کشیدم و نگاهم خیره به سقف بود ..)
بهادر .. تو برام عین یه غده ی سرطانی شدی .. تمام منو تحت شعاع خودت درآوردی نه میتونم از خودم بکنم بندازمت دور،نه میتونم بدون تو زندگی کنم ..هر روز که میگذره دارم بیشتر تو این عشق دست و پا میزنم اما راه چاره ای ندارم .. منو وادار به کارایی میکنی که ازشون هراس دادم ،میترسم اما تو نمیتونی منو بفهمی ..
به طرفش چرخیدم حالا صورتامون مقابل هم بود، پلک زدم تا اشکم فرو بریزه و بعد به خواست خودم ،به خواست قلبم تو آغوشش خزیدم وبا بغض گفتم: تو همون آرزوی محالی که یه روزی منو به زوال میرسونی بهادر .. غده ی سرطانی هستی که اگه حتی درمونم بشه اما با وحشتی که ازش برای خودم تصور کردم روح منو میکشی !!

اونشب بهادربعد حرفام رفت بالا و قول داد که رفتاراشو با رعنا درست کنه .. از اینکه تنها خواهرم با یه ازدواج اشتباه به این روز افتاده خیلی براش غمگین بودم .. قرار بود با این قرارهای شبونه ی منو بهادر زندگیه رعنا تو آرامش به سر بره، خوشحال بودم اما ته دلم عذاب وجدان مثل خوره هر شب پاپیچم میشد و منو به مرز جنون میرسوند، عشقِ اشتباه رعنا و عشق آتشین بهادر کاری با من کردن که یه روز خوش تو زندگیم نداشته باشم ؛هم ازترس رسوا شدن و بی آبرویی وهم ازدست عذاب وجدان روحیم ..

بعد اونشب دو شب دیگه هم بهادر به اتاقم اومد و رویه ی قبل رو در پیش گرفت تا جایی که حس میکردم داره زیاده روی میکنه مخالفت میکردم و اونم با کلی غرغر همه چیزو تموم میکرد و میرفت بالا.. تو این مدت رعنا از لحاظ روحی خیلی بهتر شده بود.. همیشه ازش فراری بودم تا تو معرض دیدش نباشم ..خیلی باهم برخورد نداشتیم ، شرم داشتم از خودش و از اینکه شوهرش در کنار من آروم بود وآغوش گرمشو به من اختصاص داده بود،لحظه هایی که بجای اون با من ودر خلوت من و کنار من بود .. میدونستم رابطشون باهم خوبه ، هیچوقت از بهادر نپرسیدم که بینشون چه اتفاقاتی میفته چون میدونستم ضربه مهلکی میخورم ،اما حدس اینکه باهم رابطه داشتن چیز سختی نبود ، رعنا هرروز بشاش تر از روز قبلش میشد،اما من هرروز پژمرده تر و بی رمق تر .. چون از رابطم با بهادر اصلا راضی نبودم دلم میخواست ازش فرار کنم ،یه جوری که نتونه نزدیکم بشه ولی هیچ راهی برام میّسر نبود، الا اینکه من ازدواج کنم ..

تازگیا فقط این فکرو توذهنم داشتم برای خلاصی از دست بهادر و ادامه ندادن به این رابطه ی ناپسند که هر چقدر با لذت باشه اما جز خفت برای من چیزی نداشت ومن رسما معشوقه ی شوهر خواهرم بودم ،همین باعث شد که زمانیکه بهادر و رعنا برای ماه عسل به مشهد میرن به پیشنهاد ازدواج یکی از پسرای دانشگاه بیشتر فکر کنم و یه جورایی رضایت دادم تا برای آشنایی بیشتر جلو بیان ..اما دلم نمیخواست تا زمان قطعی بودن ازاین ماجرا کسی بویی ببره .. چون میترسیدم به گوش بهادر برسه و کودتای بزرگی به پا کنه … من نمیتونستم با این شرایط زندگی کنم چون هیچ آینده ای با بهادر نداشتم واین یعنی خودخواهی بزرگ از طرف اون، که منو تو حبس ابد این رابطه زندانی کنه ***

اون شب منو رعنا ومهردادو بهادر و برزو که چندروزی برای مرخصی اومده بود ،تو بالکن خونه بهادر نشسته بودیم .. دو سه روزی میشد که از ماه عسل برگشته بودن ..مامانم خونواده عمه سودابه و خاله اینارو دعوت کرده بود همه بزرگا خونه ی ما بودن و ما به اصرار بهادر به خونش اومدیم

مهرداد: بمیری بهادر یخ کردیم خو برو بیار یکم بخوریم گرم شیم دیگه؛

بهادر:کوفت بخوری مگه سر آوردی؛ من چیزی ندارم

مهرداد: کوفت خوردی خوبه خودم آوردما یالا بیارش بچه نشو

رعنا سینی چایی رو میز گذاشت و گفت : جریان چیه مهرداد بگو تامن برات بیارم ..

مهرداد:نه خودعوضیش قایمش کرده باید بیارتش

برزو یه مشت تخمه برداشت وگفت : من خیلی سردمه پاشین بریم داخل بخوریم

-خوبه یه پتومسافری پیچوندی به خودت بازم میگی سردمه

برزو: آدم که با اینا گرم نمیشه ریحان .. الان باید یه آتیش روشن میکردیم بعد..

بهادر: آره بیا آتیش بنداز تو خونه زندگی من چون تو سردته ..

برزو با خنده گفت : یه آتیش روشن کنیم اینجا و خودمون در بریم کل ساختمون میره رو هوا

بهادر: این گاگولو باش رفته خدمت آدم بشه، اوسکول شده برگشته ..

برزو: اَه دارم شوخی میکنم که .. سردمه آقا سردمه

مهرداد: پاشو برو پایین خو واسه چی اومدی بالا مخ مارو خوردی بچه سوسول ..

رعنا یه چایی جلوم گذاشت که برزو گفت : بچه سوسول نیستم، همدان که بدتر اینجاست یخ میبندیم ..

بهادر: واسه همینه که مغزت فریز شده کار نیفتاده

برزو با حرص به مهرداد و بهادر نگاه کردوگفت : ای درد .. ای کوفت بگیرین که منو مضحکه کردین.

بهادر کنار مهرداد نشسته بود و برزو بین منو مهرداد و رعنا هم کنار من بود ..

بهادر: رعنا اون شیشه ای که دستت دادمو میاری ؟

رعنا گفت :میخواین بخورین ؟

مهرداد: نه میخوام ببینیم سازنده ش کیه یه چندتا خدابیامرزی براش بفرستیم ..

بهادر با خنده گفت : یه چندتا تسبیح هم بیار ختم صلوات براش نذر کنیم ..

همشون غش غش خندیدن .. اما من فکرم درگیر امشبی بود که دوباره قراربود بهادر سر از خلوتگاه من در بیاره ..

سرشام غیر مستقیم بهم رسوند ، که باز ترس عجیبی به دلم چنگ زد .. خودش هم از این رفت وشدهای شبونش میترسید و قصد داشت خونه بگیره ، چندباری هم اقدام کرد اما خداروشکر دنبال چیزی که بود هنوز پیدا نکرده .. تو این چندروز تمام دعاهام این بود که هر چه زودتر سپهر جهانی همکلاسی ای که قرار بود برای آشنایی پا پیش بزاره ، بیان جلو ،و منو از این همه دغدغه فکری و آشوبهای ذهنی خلاص کنن، انگار در حال سقوط بودم ویه چترنجات میخواستم

که این چتر نجات برای من سپهر بود .. قلبم ، روحم و جسمی که در گرو بهادر در اومده اصلا برام ارزشی نداشت ، واینکه قراره تو زندگیه اینده ام با چه حسی زندگی کنم بازهم ارزشی نداشت، فقط و فقط به فکر رهایی از این قفس اسارت و پرمعصیت بودم .. توعالم فکر فرورفتم که پیامی از بهادر رو گوشیم اومد .. از ترس اینکه کسی ببینه گوشیو به سمت خودم کج کردم .. رعنا سر میز نبود حتما رفته اون شیشه ی آبکیشونو بیاره ..
با خوندن اس که زده بود” چیه تو فکری ؟ نکنه دلت برام تنگ شده روت نمیشه بگی ، امشب میام پایین، نیام ببینم خواب باشی ” سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم که با یه لبخند شیطون نگام میکرد چشمکی زد و به رعنا که دوباره با سینی چند گیلاس وشیشه به سرمیز برگشت گفت ، یه مزه هم بیار واسه کنارش ..

مهرداد: گندش نکن بهادر من مزه نمیخوام ..

بهادر: الاغ باز حالت بد میشه ..

مهرداد: اونشب زیادخوردم الان هواسم هست چیزیم نمیشه نترس ..

بهادر: خود دانی .. اصلا بیا همشو بخور

مهرداد: درد .. فک نزن ،بریز دیگه

رعنا: ریحانه تو هم میخوری ؟

برزو : نه بابا ندین به این خاله پوستشو میکنه ..

بهادر: واسه چی پوستشو بکنه مگه میخواد چیکار کنه پیش خودمون میخوره ..

مهرداد: توهمونی که اونشب هزار بار به من زنگ زدی گفتی ریحان لب به چیزی نزنه .. حالا داری اغفالش میکنی ..؟

بهادر با گستاخی گفت : اینجا جلوی چشم خودم میخوره ..

مهرداد پوزخندحرصی زدوگفت : ما نفهمیدیم تو چیکارشی؛ آدم به خواهرش هم انقدر گیر نمیده

بهادر:من همه کارشم .. تو چی میگی این وسط ؟

مهرداد باز پوزخندزد که برزو گفت: بهادر از همون بچگی رو ریحان خیلی تعصب داشته مگه یادت نیست مهرداد؟

بهادر با نیشخندگفت : این که سنش اندازه خرِ خان مگه جز دخترای دوروبرش چیزی یادش هست ..

مهرداد: باز سرو ریش منو دیدی بستی به لغوز خوندن ..

روبه رعنا که بازهم چهره اش رنگی از ترس گرفته بود، آروم گفتم: الان دقیقا سر چی بحثشون شده ..؟

رعنا : دیوونن .. وقتی دور هم باشن اینجوری میشن ..

– شیطونه میگه پاشم برم پایین هی گفتم نیام بالا برزو زورم کرد.

رعنا آروم گفت : هر جور میل خودته .. اگه دوست داری بری پایین هم برو ..

درسته رابطه ی بین منو رعنا تا حدودی بهتر شده بود، اما هنوز رگه های ترس و ناامیدی رو تو چهره اش میدیدم .. اون همیشه از طرف من احساس خطر میکنه ..

صدای زنگ گوشیم بین جرو بحث همیشگیه بهادر و مهرداد پیچید ،بهادر سرشو بالاگرفت و سوالی نگام کرد.. آخرشب بود واین تماس نا آشنا به جا نبود..

تماسو برقرارکردم ..
-الو

-سلام خانم امیری ..

صداش برام ناشناس بود که گیج گفتم: سلام بفرمایین ..

-حالتون خوبه ریحانه خانوم .. جهانی هستم سپهر ..

وای قلبم داره از جا کنده میشه .. شک ندارم که تو این سکوت پیش اومده، صدای فرد پشت خطم به گوش بهادر رسیده که همچنان با اخم غلیظ خیره به من نگام میکنه . آب دهنمو قورت دادم و با یه ببخشید اون فضارو ترک کردم ..

-الو ریحانه خانم پشت خطین ؟

-بله بله هستم .. حالتون خوبه ؟

– ممنون .. ببخشید که بد موقع مزاحم شدم .. راستش نتونستم این خبرو دیرتر بگم ..

وارد اتاق مهمان شدم که دیدم بهادر هم با ژست کاملا عصبی پشت سرم وارد اتاق شد .. درو بست و دستاشو تو جیب سوییشرت خاکستریش گذاشت و خیره به من نگاه میکرد..

از ترس زبونم بند اومده بود اما با الو الو گفتن سپهر باید جواب میدادم ..

-بفرمایین آقا سپهر گوشم با شماست ..

-راستش من درمورد شما با مادرم صحبت کردم و قرار شد برای آشنایی خونواده ها خدمت برسیم .. میخواستم اگه امکانش هست یه شماره از والده تون لطف کنین تا به مامانم بدم که باایشون تماس بگیرن و قرارو برای یکی از همین شبا تعیین کنن ..

-بله حتما .. لطف کنین شماره رو یادداشت کنین ..

شماره به سپهر دادم که هر لحظه با هر کلامی که میگفتم ابروهای بهادر بیشتر توهم میرفت .. ظاهرش به قدری ترسناک شده بود که قدرت سر پا ایستادن نداشتم ..

تماسو که قطع کردم با قدمای آهسته به جلو اومد …

بهادر: کی بود خوشکلم ؟

چهره ش بقدری خشن بود که میتونستم تصنعی بودن جملشو درک کنم .. اما نمیخواستم دیگه جلوش کم بیارم .. چون کم آوردن من مساوی با باختم در مقابل بهادر بود..

ترسیدم ، مخصوصا الان که صدای خنده ی بچه ها به گوشم میرسیدومنو بهادر تنها تو این اتاق بودیم؛

با لرزشی که از ترس تو صدام بود اما به جرات گفتم : اگه با تو کار داشت به گوشی من زنگ نمیرد .

تای ابروشو بالاداد و با اخم گفت : راست میگیا .. اصلا هواسم نبود،چقدر من فضولم که میپرسم کیه مگه نه ؟

(جری تر گفت) کی بود ؟

-یکی از همکلاسیام بود..

رو به روم ایستاد ، با خشم و عصبی نگام کردو گفت : درست حرف بزن ریحان دارم دیوونه میشم .. کی بود؟ شماره خاله رو واسه چی میخواست ؟

“خدا بگم چیکارت کنه جهانی، مرده شورتو ببرن آخه الان چه وقت زنگ زدن بود.. خبر خوشت بخوره تو سرت که این دیوونه داره از دماغم در میاره”

با تن صدای عصبی و چشمایی که خون ازشون فواره میکرددادزد : حرف بزن ریحان کی بود ؟

-خواستگارمه

تو کسری از ثانیه قیافش چنان ترسناک شد که دلم میخواست یه ناجی بیادو منو از دستش نجات بده .. اتفاقای بعدرو تو ذهنم تصور کردم اما قبل اینکه تصوراتم کامل بشه یه طرف صورتم سوخت و برق از سرم پرید .. با بهت نگاش کردم که در اتاق باز شد و رعنا گفت : بهادر اینجا چه خبره ؟

بدون اینکه نگاشو از من بگیره و به رعنا نگاه کنه ،داد زد: برو بیرون ..

رعنا: معلوم هست چِت …

نعره زد: رعنا برو بیرون درم ببند ..

رعنا هنوز تکیه زده به چهار چوب در ایستاده بود که بهادر عصبی به سمتش رفت و از اتاق بیرونش کرد..
رعنا: وا دیوونه شدی بهادر .. حداقل بگو چتون شده ؟ چرا همچین میکنی؟

بهادر: فضولیش به تونیومده برو بیرون .. رعنا که بیرون رفت دوباره عصبی به طرفم اومدوبا یه حالت گرفته گفت : خواستگار داری ؟ میخوای ازدواج کنی ؟ تو کی انقدر نامرد شدی که منو ندید گرفتی ؟

کف دستم رو صورتم بود.. طرف چپ صورتم از درد سیلیش گِزگِز میکرد، با بغض گفتم: آره میخوام ازدواج کنم تا از دست تو خلاص بشم؛

با یه غم خاص گفت : از دست من ؟

با بغض و اشک گفتم: آره از دست تو ..از دست تو که داری منو به گناهات آلوده میکنی ، من نمیخوام با تو باشم دارم از عذاب وجدان میسوزم .. اصلا روم نمیشه به کسی نگاه کنم ، حس میکنم نجسم ، یه فاحشه م که دارم با بدترین شکل به نزدیکترین مرد خونمون نزدیک میشم، من نمیتونم این وضعیتو تحمل کنم میخوام از دستت فرار کنم ، یه راه نجات میخوام ، تو هم حق نداری جلودارم بشی..

تو صورتم مثل یه شیر غرید: تو گوه میخوری احمق،بخدا میکشمت؛

– بکشی بهتره تا هروقت هوست کشید تنمو به تاراج ببری؛

دستشو محکم رو گلوم گذاشت وبا حرص گفت : آره میکشمت ، این دیگی که قراره واسه من نجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه ، تو خواب ببینی از دست من خلاص بشی؛

نفسم بالا نمیومد، فشار دستش رو گلوم زیادبودکه با چشمای وحشت زده ش گفت: من دارم برات میمیرم، اونوقت توعه عوضی میخوای ازدواج کنی؟

دستمو رو مچ دستش گذاشتم و تو همون حالت به زور گفتم : تو .. زنِ .. ت .. کنا.. رته .. باهم ..

دادزد: نمیخوامش، ازش متنفرم، بیچارش میکنم

دراتاق به ضرب باز شد و برزو سراسیمه جلو اومدوگفت : یا خدا .. زده به سرت بهادر؟

صدای عصبیه مهرداد هم اومد : چه مرگته بهادر ، چیکارش داری؟

بهادر دستشو از روگلوم برداشت که شروع به سرفه کردم، با خشم رو به مهردادو برزو گفت : به شما ربطی نداره برین بیرون!!

مهردادجلو اومد کنارمن ایستادوگفت : ریحان حالت خوبه .. (رو به بهادر عصبی غرید) پفیوز الدنگ چیکارش داری ها ؟ چه مرگته ؟ راه به راه میری اذیتش میکنی ؟ شدی اونشب که تو خونمون سیلی خوابوندی تو گوشش ؟!

بهادر: تو دخالت نکن مهرداد به تو ربطی نداره ..

مهرداد: گوه خوردی گراز ..ضرب دست نحستو چرا رو صورتش میزنی ؟مریضی ؟ انگل داری ؟

با گریه نگاش کردم که عصبی خیره نگام میکردبا حرص گفت : وای به حالته ریحان، خودتو مرده فرض کن که فردا روز تشیع جنازه ته ؛

برزو: بسم الله تو خوبی بهادر ؟ ما همین الان داشتیم میگفتیم میخندیدیم چت شد یهو ؟

بهادر داد زد، دادی که کل ساختمون هم از صداش لرزید؛

-برین بیرووون!

مهردادتشر زد: درد تو گلوت .. حیوون؛ وحشی شدی چته ؟ نترکی !!

بهادر با عصبانیت گفت : مهرداد پا تو گلیم من نزار که جفت پاهاتو خورد میکنم من امشب اعصاب ندارم برین گم شین بیرون

مهرداد مچ دست منو گرفت وگفت : شالتو سر کن بریم پایین، خدا لعنتش کنه ببین صورتشو چیکارکرده؛

بهادر دست به یقه ی مهرداد شدو گفت :خون خونمو داره میخوره، هارشدم امشب یکیو لَت و پاره کنم ، یه کاری نکن پارو احترامت بزارم برین بیرون من با این کار دارم.

دستاشو از رو یقه ی پیرهن مهرداد برداشت و مرتبش کرد ، مهرداد با حرص دستشو پس زدوگفت : چرا کلید شدی رو ریحان ؟ چی ازش میخوای ؟ چیکارش داری ؟

روبه بهادر گفتم: چرا نمیگی چه مشکلی با من داری ؟ بهشون بگو

بهادر شوک زده نگام کردو گفت: خفه خون بگیر

با گریه گفتم: نه خفه خون نمیگیرم، ذله شدم از دستت، بخدا بخوای اذیتم کنی همین الان میرم به عمورضا میگم؛

جَست زد به طرفم که برزو جلوش ایستاد و مهرداد دستشو از پشت گرفت ؛

برزو: چته بهادر تو امشب چت شده؟

انگشتشو تهدید وار جلوم گرفتو گفت : حرف نزن ریحان میام میزنم استخوناتو خورد میکنم .. طوری میزنمت که سگم نگات نکنه؛

– همین الانشم کاری کردی که …

دادزد: میگم حرف نزن، دهنتو ببند سلیطه؛

رعنا با صدای بلند گریه کردکه برزو رو به بهادر گفت : بیا زنتم انداختی به گریه .. نا سلامتی همش چندروزه از ماه عسل اومدین، اول زندگیتونه ..

بهادردستای برزو با حرص پس زدوگفت: ولم کن برزو

مهرداد: ریحان بیا بریم پایین این امشب جن گرفتتش

بهادر:اینجا جاش نیست ،من پوستتومیکنم، بیا برو گم شو جلو چشمم نباش؛

با گستاخی تو صورتش زل زدم وگفتم: حق نداری مانعم بشی، حق نداری تو کارام دخالت کنی ، بهت اجا…

بهادر: ریحاااااااان دهنتو ببند، گم شو نبینمت !!

برزو طرفم اومدوشالمو به دستم داد گفت : بیا برو پایین با مهرداد ..معلوم نیست چی بهش گفتی سگش کردی هارشده ، میشناسیش که !؟ تا بلایی سرت نیورده بپر پایین ..

شالو رو سرم انداختم و زیر لب با بغض گفتم: غلط کرده ، شدم کش تنبونش که هرطرفی دلش بخواد منو میکشه ..

با گریه از کنارش رد شدم که با حرص گفت : کارم باهات تموم نشده

نگاش کردمو گفتم : نمیزارم اون چیزی بشه که تو میخوای؛

مهردادایستادو گفت : چرا گنگ حرف میزنین ؟ اگه چیزی هست بگین ماهم بدونیم !

بهادر: داری چوب میکنی تو لونه ی زنبور ریحان هواست باشه .. همین الان میری زنگ میزنی میگی نیان ..

-من اینکارو نمیکنم

سرشو تکون دادو تهدیدوار گفت : باشه خوددانی ، فکر کنم خوب بشناسیم که یه بار بیشتر اولتیماتوم نمیدم دفه بعد طور دیگه ای عمل میکنم ؛

“چی بهت بگم لا مصب تو دهن منو سرویس کردی ،داری با زیاده خواهیات منو میکشی ، چه جوری باتو باشم وقتی میدونم تو این رابطه چه نقشی دارم ، وقتی شبیه زنای هرزه برام وقت تعیین میکنی که چه زمانی دلت هوا میکنه تا کنارم باشی ، نه من نمیخوام فاحشه ی شبای تو باشم ، با تمام قدرتی که از عشقت تو سینم دارم ، میکوبمت ، لهت میکنم چون نمیتونم این رابطه رو تحمل کنم “

با مهرداد پایین اومدم ، باز چهره ی پراز غم رعنا سنگ عظیمی شد تو گلوم ، بغض .. بغضی همراه با کینه .. چون اون مسبب این آشوب زندگیمه .. همه این قشقرقها زیر سر اونه که حالا من دارم بخاطر نجاتم ازدست شوهرش به هر ریسمان پوسیده ای چنگ میزنم ”
*

مهرداد: بهادر چش بود ؟ واسه چی این همه هوار هوار میکرد؟

سر پله ایستادم ، نگاه مهرداد یه حسی داشت که نمیتونستم بفهمم حسش چیه ..
آهی کشیدمو گفتم: اونیکه بهم زنگ زد یه پسر بود، از همکلاسیام ؛

-خودم میدونم ،علتش چی بود؟چرا بهادرو بهم ریخت؟

-قراره بیاد خواستگاریم

مهرداد گنگ نگام کردوگفت : خواستگار ؟

سرموتکون دادم: شماره ی مامانمو میخواست که برای آشنایی یه وقتیو تعیین کنن بیان خونمون!

مهرداد گوشه ی لبشو گزید و نگام کرد، نگاهی عمیق و پراز حرف و ایهام ؛

بعد از مکثی گفت : جوابت چیه ؟میخوای قبول کنی ؟

-فعلا قبول کردم که بیان جلو تا بیشتر آشنا بشیم .. پسر بدی نیست، یعنی طبق شناخت کمی که ازش دارم میگم بد نیست ؛(کاش میتونستم داد بزنم کسی نیست که هدف زندگیه من باشه،هدف من همونیه که الان بخاطر این تصمیم منو کتک زد، اما مجبورم که پا رو این عشق بزارم عشقی که داره منو سر به نیست میکنه و من بخاطر اون این راه پر از تردیدو انتخاب کردم) **

اونشب بهادر دیگه پایین نیومد ، حس کردم مهرداد هم بعد از شنیدن حرفام کنی دمق شده .. بدتر از هر چیزی خودم بودم که مثل مرغ سرکنده تواتاقم به دور خودم چرخ میخوردم .. نمیدونم تصمیمم اشتباه بود یا غلط اما من مجبور شدم که انتخاب کنم یا زندگی با بهادرِ عاشقی که با عشقش منو به بار هوس میگیره ،یا سپهری که اصلا نمیتونم حتی بعنوان همسر آینده ام تو ذهنم تصورش کنم .. من با بهادر خوگرفتم .. خودم.. قلبم .. جسمم تمام افکار و درونم تحت سلطه ش دراومده چه جوری میتونم بعدازاون با مردی باشم که هیچ کدوم از اندامام اونو محرم خودشون نمیدونن حتی اگه شرعا و قانونا همسرم باشه .. لعنت به تو بهادر .. لعنت به تو با من چیکارکردی که حتی نمیتونم یه لحظه هم از فکرت بیرون بیام ..؟!!

بالاخره خونواده جهانی با مامان یه قرار دیدار گذاشتن .. امشب قرار بود بیان خونمون تا خونواده ها باهم شناخت پیدا کنن .. از صبح استرس دارم استرسی که برای خودمم علتش معلوم شده بود .. سه روز از اون شبی که با بهادر دعوام شده گذشته .. تو این سه روز نه همدیگه رو دیدیم و نه باهم تماس تلفنی داشتیم ، حس میکردم خودش عمدا نمیخواد فعلا با من برخوردی داشته باشه، اون با این سکوتش منتظر یه چیزیه تا زهرشو خالی کنه ، بخاطر همینم ازقرار امشب دلم تو تکاپو و دلشوره بود.. ته دلم قرص نبود که بهادر بزاره همه چیز خوب پیش بره، با مهرداد صحبت کردم که امشب اونم بیاد حداقل اگه قراره اتفاقی بیفته اون جلودار بهادر باشه .. با اکراه و کلی غر غر قبول کرد تا امشب اونم تو این مراسم حضور داشته باشه .. ****

از حموم بیرون اومدم ..حوله ی تنی رو به دورخودم پیچیدم و به اتاقم رفتم، مینا رو تختم نشسته بود ..

گوشیشو کنارگذاشت وگفت : بیا بشین موهاتو خشک کنم برات؛

– حوصله ندارم مینا دلم داره در میاد.. حس میکنم امشب قراره یه اتفاقی بیفته !

– تو که گفتی مهرداد میاد، بابای بهادر هم که هست ، الکی به دلت بد راه نده، ایشالا همه چیز خوب پیش میره..

-نچ .. خوب پیش نمیره حس خوبی ندارم مینا ..سکوت بهادر نشون دهنده ی یه خطر بزرگه

-پاشو موهات سشوار بکشم عین این شوهر مرده ها نشستی عزا گرفتی، بالاخره باید یه واکنشی در مقابلش نشون میدادی ، اینجوری که نمیشه دوتا خواهر با یه مرد !! استغفرالله

دراتاق باز شد مامان بود که گفت : کاراتو بکن بیا شام بخوریم.. مهین و رعنا هم اومدن .. آقا رضا و بهادر یکم دیرتر میان شرکت کار داشتن گفتن ماشام بخوریم ؛

– برای شام نمیان ؟

مامان : نه شرکت میخورن بعد میان؛

رعنا جلوی در اتاقم ایستادوگفت :ریحانه میشه حرف بزنیم ؟

سرمو تکون دادم : اوهوم

مامان: زود باشین بیاین شام بخوریم که قبل اینکه بیان جمع وجورکنیم .

رعنا: مامان چقد عجولی هنوز که کلی وقت داریم ؛

گوشیه مینا یه تک زنگ خورد .. که از جاش بلند شدوگفت : بابام اومد دنبالم من باید برم دیگه ؛

مامان: واا .. کجا میخوای بری مینا، مگه میزارم شام نخورده بری!

مینا: ممنون خاله لیلا ولی باید برم شام دعوت شدیم خونه عموم .

مامان: باشه عزیزم سلام برسون ..

مینا: ممنون خاله

مامان رفت ، رو به مینا گفتم:

– کجا میخوای بری ؟جون من نرو مینا من دارم از استرس میمیرم؛

مینا پالتوشو پوشیدوگفت : بهت که گفتم شام خونه عموم دعوتیم نمیشه نرم ،سه ساعته دارم میگم بیاموهاتو سشوار بکشم محل نمیزاری .
کیفشو برداشت گونمو بوسیدوگفت : بهت زنگ میزنم؛

– باشه، ممنون

رو به رعنا گفت : مراقبش باش روحیش داغونه ..

رعنا نگام کردوبا غم گفت : همش تقصیرمنه

با تعجب نگاش کردم .. مینا خداحافظی کردو رفت

به سمت کمدرفتم تا برای امشب یه لباس مناسب انتخاب کنم

که صدای پرازبغض رعنا به گوشم رسید:

-من خیلی در حقت بد کردم ریحانه ؟

برنگشتم نگاش کنم که دوباره با بغض گفت : کاش عشق منو تو یکی نبود .. کاش بهادر تو دل من لونه نمیکرد که بخوام انقدر ذلیل و خار بشم براش، منم دوسش داشتم ریحانه اما ای کاش نداشتم چون این عشق یه طرفه بود .. بهادر اصلا منو دوست نداره .. حتی برام تره هم خرد نمیکنه ،دارم هرروز میسوزم هرکاری میکنم که یه گوشه ای به چشمش بیام اما نمیشه .. (نگاش کردم؛ چقدر رعنا درمونده شده )

با عجز وگریه نالید: شاید با این حرفم بگی چقدر من خودخواهم ، عشقتو ازت گرفتم و حالا دارم با پرویی چیزیو ازت میخوام که نشونه ی خودخواهیمه اما من دیگه توان ندارم ریحانه، دارم زجر میکشم ،(مستقیم نگام کردوگفت) تو رو خدا ازدواج کن ، برو تا منم بتونم زندگیمو جمع و جور کنم، تا زمانیکه تو هستی بهادر حتی به من نگاه نمیکنه، چندروزه یه کلمه هم باهام حرف نزده، همش جرو بحث همش دعوا به من میگه تو عامل بدبختیمی ،من ، زنشو عامل بدبختیش میدونه چون، چون تورو دوست ریحانه

کنارش رو تخت نشستم، دلم براش کباب شد، ما داریم تاوان چه عشقیو پس میدیم، چه بلایی سر رعنا، من و بهادر اومده؟

سرشو تو آغوشم گذاشت و با گریه گفت : من خیلی دوست دارم ریحان ولی نمیتونم بیخیال بهادر بشم توروخدا ازدواج کن برو ، جلو چشم بهادر نباش. بزار ازت دل بکنه و به من برگرده ..

پشت کمرشو نوازش کردم ، از صبح این بغض لعنتی تو گلوم چمبره زده بود، که حالا با تیر شلیک رعنا ترکید و اشکام روون شدن ” رعنا، بهادر، ازمن کنده نمیشه ، حاضرم شرط ببندم که باازدواج من زندگیت ازاینی که هست بدترو تلختر میشه اما این شلاقیه که خودت به جون خودت زدی و من هیچ کمکی از دستم بر نمیاد، اگه تو این چندروز زندگیت روبه خوشی میرفت علتش نزدیک شدن من به بهادر بود که حالا با دور شدنم دوباره دست این دیو بد یُمنی رو زندگیت سایه میندازه ، متاسفم اما من نمیتونم برای خوشبختیه تو، جسممو برای بهادر به غارت بزارم”

نیم ساعتی میشد که خونواده ی جهانی اومده بودن ، بهادر از بدو ورودش دمق و پنچر شده رو یکی از مبلا نشسته بود؛ انگار روزه ی سکوت گرفته ، نه حرفی میزد و نه نظری درمورد این مراسم میداد.. هر چند هرلحظه منتظر فوران آتشفشانش بودم و این سکوت رو آرامشِ قبل از طوفان میدونستم ..
موقع ورودش به خونه هم فقط یه سلام خشک و خالی و خیلی سرد به من کرد.. شاید هم به این نتیجه رسیده که ادامه دادن این رابطه که به هیچی بند نیست غیرممکنه و به خاطر همین هم روند رفتارشو بامن عوض کرده تا حداقل هرکدوم جدایِ ازهم تو مسیر دیگه ای قدم بزاریم …

همه مشغول حرف زدن بودن ،من تو آشپزخونه منتظربودم تا مامانم صدام بزنه که سینی چایی رو ببرم ..

رعنا واردآشپزخونه شدوگفت: ریحانه ، چاییارو آماده کن الان مامان دیگه صدات میزنه ..

باحرص لیوانارو تو سینی گذاشتمو گفتم: من نمیدونم این مراسم فرمالیته چیه ؛؟ من باید میخ بشم اینجا تا صدام کنن چایی بیارم ، حالا اگه بیام بشینم اونجا بعد بهم بگن چایی بیار ایرادی داره ؟!

رعنا با لبخندگفت: رسمه باید همه واسه دیدن عروس تو کف بمونن..بنظرمیادپسرخوبی باشه!

زیرلب زمزمه وارگفتم:چون میخواد ریخت منو از جلوچشمت برداره ازنظرتو بایدم خوب باشه ..
پوزخندی بخودم زدم(قراره گوه بخت بشی ریحانه نه سفید بخت)

رعنا بعداز اینکه گفت: منتظرباش تا صدات کنیم دوباره به جمع مهمونا پیوست ..

سینیِ چایی رو آماده کردم، با آینه ی کوچیک دستیم به صورت رنگ پریده م نگاهی کردم، که بهادر وارد آشپزخونه شد ..

از موقعی که اومدفقط همون سلام بین هردومون ردوبدل شد، انگار دوتا غریبه بودیم برای هم ، نه حرفی ،نه حسی و نه یه عکس العمل خاص ..

اخم داشت ولی غم چشماش بیشتر نمایان بود، ازخیره گی نگام پوزخندی زدوبا صدای آرومی گفت : میشه بریم تو اتاق یکم حرف بزنیم ؟

باشه ی زیرلبی گفتم و به طرف اتاق رفتم .. اتاق من کنار آشپزخونه بودو یه راهروی کوچیک داشت،اما به پذیرائی دید کاملی نداشت ..

وارد اتاق شدم که بهادر هم پشت سرم واردشد و دروبست .

کنار میزآرایشم به دیوار تکیه زدم و منتظر شنیدن حرفای این موجود خواستنیه قلبم بودم ..

نگاهی به تخت انداخت وآه عمیقی کشیدوبعد روبه من گفت: چرا با من اینکارو میکنی ریحان ؟

انگشتانم لبه های شالمو به بازی گرفتن، نگاش کردم وتمام توانمو جمع کردم که یک نگاه توخالی و بی احساس باشه ..

-مگه من چیکار کردم ؟

– ما به هم قول دادیم که تا آخرش باهم باشیم ، این بود قول وقرارت ؟

-زیرش میزنم.. کنار اومدن بااین شرایط برام سخته نمیتونم!

دوقدم جلوتر اومد و ایستاد؛
-با کدوم شرایط ؟ دقیق بگو که بدونم چی تورو ازمن دور کرده ؟

-بهادر طفره نرو خودت میدونی شرایط بوجوداومده برام سخته من نمیتونم آینده مو به پای تو ورعنا بزارم؛

– توفکر میکنی تحمل این شرایط واسه من آسونه ؟ تو اینجا ، رعنا تو زندگیم باشه،خودمم مثل این بدبخت بیچاره ها موندم بین دوتاتون، نمیدونم چه خاکی باید توسرم بریزم ،بعدتو کِیفِ دلت رفتی جواب خواستگارتو میدی ؟! که پاش باز بشه تو خونه ؟ دست میزاری رو نقطه ضعفهای من ؟ منو میشکنی منو خورد میکنی که چی ؟که به کجا برسی ؟میخوای منو بکشی ؟

با بغض گفتم: من فقط میخوام از اینجا برم

محکم گفت : چرا ؟

نگاش کردم ، حس کردم بغض داره، یه بغض سنگین که به زور نگهش داشته؛ سرشوچندبار بالاپایین کردوگفت : از من میخوای فرارکنی ؟ منی که اونقدر دوستت دارم که حاضرم بمیرم برات ،(پوزخندتلخی زد) ریحان ، هیچکس به اندازه ی من نمیتونه عاشقت باشه ؛ این منم که دارم هرروز از غم نداشتنت نابودمیشم ..

باهر کلمه ش دلم ریش ریش میشد، لبمو گزیدم تا اشکی از چشمام چکیده نشه ولی سخت بودکنترل اشکهایی که ازسوزش قلب بی امانم سرازیر میشدن ..

پراز بغض و پراز حسرت لب زدم،
– من نمیتونم وجود رعنارو نادیده بگیرم بهادر،اون تاآخر عمرتو زندگیته، تو هم نمیتونی وجودشو انکار کنی چون جفتمون داریم میبینم هست، اونم برای همیشه؛

نزدیکم شد، تو چند سانتیم بود، صورتش مقابل صورتم بود که بازدمای عمیقش به صورتم میخورد؛ به قرنیه چشمام نگاه کردومطمئن گفت: جداش میکنم ، به خودِ قرآن کاری میکنم که خودش با پای خودش بره تقاضای طلاق بده ..

-من دلم نمیاد اذیتش کنی ، اون گناهی نداره ..

– گناه من چیه پس ؟ الا اینکه منِ بی پدرِ پدرسگ ، دارم جون میدم برات ، اون دفه هم گفتی با رعنا خوب باش منم هستم، خبر مرگم تا رفتم به اون مسافرت کذائی تو نشستی واسه خودت نقشه کشیدی که چه جوری بهادرو دور بدی و بری پیِ زندگیت ؛؟ زندگی ای که بدون من باشی ؟

عاصی از حرفاش که برای من مثل یه پرتاب یه تیر تو قلبم بود گفتم:گفتن این حرفا هیچ سودی نداره، بزار ازدواج کنم برم .. تورو خدا بهادر !

-سیس .. ریحان هیچی نگو که حرفات دارن مثل سیخ داغی تو قلبم فرو میرن ؛(چشماشو بست باعجزگفت) بی انصاف ، لامصب، با من اینکارو نکن ..

اشکام باشدت بیشتری چکیدن، با غم گفتم : خودمم دارم دیوونه میشم ، ولی بهادر این زندگیته تو نمیتونی از رعنا فرار کنی ، اصلا نمیشه چه جوری میخوای اونو طلاق بدی بیای با من باشی ؟ مامانم دق میکنه ، همه فامیل میفهمن، من حتی اینجوری هم نمیتونم باهات باشم ، تو رابطه ای که یه سرش توئی یه سرش رعنا ووسطش خودم گیر کرده باشم .

– تو این رابطه همش توئی،رعنا چه خریه که بخواد جاتو بگیره ؛ تو اَمون بده بدون دردسرمن همه چیو درست میکنم ؛من حتی تاالان انگشتمم بهش نخورده دارم طوری رفتارمیکنم که از سردیام صبرش لبریز شه و خودش بخواد این رابطه رو تموم کنه؛

“مگه میشه؟! باهم رابطه ای نداشتن ؟ پس اون رفتارای رعنا مال چی بود؛ نه بهادر داره دروغ میگه رعنا خودش غیرمستقیم به من رسوند که بینشون یه اتفاقاتی افتاده “

سرمو به چپ و راست تکون دادمو گفتم: من تصمیمو گرفتم، میخوام ازدواج کنم ؛

با حرص و عصبی دستشو مشت کردو محکم به دیوار کنارم کوبید، که با درد چشمامو بستم؛

-دارم خفه میشم ریحان برو جوابشون کن برن بیرون ؛

با گریه به چشمای غمگینش زل زدموگفتم: مانعم نباش بهادر، منو تو باهم عاقبت خوشی نداریم، اگه کسی بویی ببره، همه ننگش گردن من میفته ، آبروم میره ؛ من دختر حاج پرویزم نمیخوام آبروی اون خدا بیامرز و تو دهن مردم بچرخونم.. قَسَمت میدم سّد راهم نشو.. (دست چپش مشت شده کنار رون پاش بود) من از تو و این رابطه میترسم بهادر؛

با درد گفت: از من؟ (پوزخندی زد) میخوای منو بفروشی به این چلغوزِ بی ریخت ؟!من بزارمت خودت چطور میتونی تو بغل یکی دیگه باشی وقتی با من خاطره ساختی ؛

– باگذشت زمان فراموششون میکنم ..

آخ کشداری گفت و دوباره مشتشو محکم به دیوار کوبید ، قلبم از جا کنده شد، بهادر کاش تو همین لحظه میمردم اما اوج درد کشیدنتو نبینم ؛

با گریه و بغض سنگینی گفتم: دستتو نزن تو دیواردرد میگیره ..

فکمو میون انگشتاش گرفت اما فشار نمیداد؛ از بین دندوناش غرید: تویِ نامردِ پست دلت به حال من میسوزه (اشکی از گوشه ی چشمش چکید که قلبم بااون اشک سوخت و خاکستر شد .. ریحان بمیری که بهادرتو به کجا رسوندی، دیدن زجر عزیزتر از جونم برام از کابوس مرگ هم دردناکتر بود)

با بغض مردونه ای لب زیریشو به دندون گرفت و با حرص گفت: تو میخوای خاطرات منو فراموش کنی ؟ تو میدونی من بخاطر تو دارم تو چه آتیشی میسوزم ، بی معرفت ، نا مسلمون ، من اگر هر پست کثیفی باشم ولی توعه بی چشمورو (با مشت محکم رو قلبش زد) فقط ماک اینی ، نه رعنا نه هیچ سگِ بی شرفِ دیگه ای ..

قلبم با هر حرفش جلا میگرفت، جون تازه پیدامیکرداما افسوس که کار ما به جایی رسیده که باید به این خوشیا وداع گفت..

چشماشو بست فقط لحظه ای تا آرامش ازدست رفته ش برگرده؛ آرومتر گفت: ریحانه برو جوابشون کن برن وجودشون داره عذابم میده !

باگریه کفتم:چرا هرچی میگم نمیفهمی ..منو درک کن ، من مجبورم برای زندگیم یه راه درست وانتخاب کنم واون راه درست اینه ،توهم بهتره به جای سنگ انداختن درکم کنی !

چندبار عصبی سرشو بالاپایین کرد، مشت دستاش انقدر محکم بود که رگای دستش سیخ شده بودن ، با همون حالت مذکورگفت: باشه .. باشه .. هرچی تو بگی .. اصلا میدونی چیه من خیلی خَرم .. احمق تر از من وجودنداره .. زیادی دنبال کسی بپری عاقبتش این میشه ، میره دنبال سگ محلیه دیگرون ..

باحالت عصبی تمام وسایل رو میز آرایشمو به پایین ریخت که هرکدوم تو یه قسمت از اتاق پخش وپلا شدن ،، ادکلنی که خودش برام خریده بود بابرخوردبه سرامیکای اتاق شکست ؛اما قلب من با درد بیشتری …

دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند
دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

رمان همسردوم خان زاده پارت19

Rate this post رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.