خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان زوال پارت ۶

رمان زوال

جهت مشاهده آخرین پارت های منتشر شده از رمان زوال نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

آرنج دستشو جلو کشیدکه دستمو تو آرنجش حلقه کنم ..

معذب نگاش کردم که با فشردن چشماش روی هم ، این اطمینان وداد که عادی رفتار کنم و ریلکس باشم ..

به ناچار دستمو تو آرنجش حلقه زدم و باهم همقدم شدیم ..
آروم گفت: بهادر خیلی روت حساسه ریحانه .. قبل اینکه بیام دنبالت ،زنگ زده کلی به من چرند گفته ..

آه عمیقی کشیدم .. خودم از این حقیقت خبرداشتم که بهادر زیادی رو من حساس شده ..
چیزی نگفتم که مهرداد دوباره گفت: البته حق داره، منم اگه یه خواهر خوشکل و ترگل وَرگل داشتم، حسابی سرش حساس میشدم ،تو این زمونه ی مضخرف نمیشه به کسی اعتماد کرد ..

” کاش میتدنستم بهت بگم که بهادر منو خواهرش نمیبینه ،چیزی فراتر از یک همسر یا معشوقه .. طوری منو تو حصار عشقش قفل کرده که خودمم از این اسیر بودن غرقِ لذتم .. اما تنها یه چیز منو سرعقل میاره و اونم وجود رعناست که به عنوان همسرش داره تو خونه ی این مرد زندگی میکنه .. و من همچین ذاتی ندارم که بخوام زندگیه خواهرمو تو چنگم بگیرم “

با یه حالت شوخی خواستم از این بحث که بازهم منو یادآور بهادر و رعنا میکنه دوربشیم گفتم: یعنی الان داری میگی نباید به تو هم اعتماد میکرد ؟

با خنده گفت: نه دیوونه این چه حرفیه.. بهادر به من اعتماد داره نگاه به شوخیاش نکن .. هر چند ولی مطمئنا واسه تو به زور راضی شده .. ولی من کلی گفتم در مورد زمونه .. اعتماد کردن چیز سختیه ریحان .. موضوع منوتو نیست ..

به محض ورودمون یه خانم مسن جلو اومدو خوش آمدگفت .. حدس میزدم مستخدم باشه و پذیرایی مهمانی به عهده ی ایشونه ..

پالتو وشالمو به دستش دادم، تو قسمت ورودیه راهرو پوشیده از آینه بود .. که سرتاپامو نگاه کلی کردم و دوباره دستمو توآرنج مهرداد حلقه زدم و به طرف سالن اصلی رفتیم ..

یه دختر قد کوتاه و ظریف که موهای کوتاهی داشت ، با دیدنمون به طرفمون اومد ..

ازاحوالپرسیایی که بین مسیر با بقیه میکرد ، معلوم بود که میزبان این مهمونی یا همون لامیا باشه ..

تو یک نگاه سریع آنالیزش کردم ..یه لباس دکلته ی کوتاه به رنگ شیری تنش بود ..پوست بدن وصورتش برنزه بود .. نه خیلی لاغر و نه چاق (خب این از اندام )
به صورتش نگاه کردم ، که نزدیک میشد .. ازنظر من اخم داشت اماسعی میکرد لبخند بزنه .. چشماش درشت و رنگی بود کار هنرِ لنز .. ابروهای پهن وروشنی داشت .. بینیش عملی و سربالا بود .. گونه های برجسته و لبای روشن وسرخابیش ، تشخیص اینکه کلی تزریق ژل داشتن کار سختی نبود .. یه آرایش غلیظ که ظاهرشو کاملا نما کاری کرده بود ..

مقابلمون ایستاد، و با صدای پرعشوه و طنازی گفت : چطوری آقای دکتر .. تو صف انتظار نشسته بودم ..

مهرداد برعکس همیشه خیلی محترمانه و متین دستشو تو دستش گذاشت و به گفتن یه تشکر کوتاه اکتفا کرد ..
مهرداد: ممنون .. تبریک میگم ..

لامیا نفسی کشید که بیشتر شبیه حرص خوردن بود، لبخندی زدو به من نگاه کردو درحالیکه نگاهش به من بود اما مخاطبش مهرداد، گفت: پارتنر جدید همراهت آوردی .. معرفی نمیکنی ..؟

مهرداددستشو پشت کمرم گذاشت و گفت : بله حتما .. ایشون ریحانه خانم نامزد خوشکل بنده هستن …

لبخندی زدم و دستمو مقابلش گرفتم، که دستشو با اکراه تو دستم گذاشت وگفت : لامیا هستم .. از دوستان صمیمیِ آقای دکتر ..

“یه جوری صمیمی رو ادا کرد تا حساب کار دستم بیاد که از حد صمیمیت هم بیشتره ، دختره ی میمون فکر کرده واسه من مهمه “

دستشو محکم فشردم ، نمیخواستم در مقابل این عفریته ضعیف نشون داده بشم .

-از آشناییتون خوشبختم لامیا خانم

لبخند ساختگی زد و رو به مهرداد گفت:تا حالا ریحانه جونو جایی ندیده بودم ..

مهرداد: دختر خاله ی بهادرِ ..

با آوردن اسم بهادر ،یهوتیزشدم، یعنی لامیا بهادرو میشناسه ؟ خب معلومه مگه ندیدی بهادر چه جوری اونشب درموردش حرف میزد.. !! گذشته براین بهادرو مهرداد از دوتا برادر بهم نزدیکترن .. از همه جیک و پیک هم خبر دارن ..

لامیا: راستی از بهادر چه خبر خیلی وقته ندیدمش ..؟

مهرداد با به لبخند باوقار و مردونه گفت: قاطی مرغاشده .. ازدواج کرده ..

لامیا: جدی میگی؟ شما یدفه باهم تصمیم به ازدواج گرفتین ؟

مهرداد به من نیم نگاهی کردوگفت: اتفاقا خواهر ریحانه جان همسر بهادرشده .. منو بهادر باهم باجناق شدیم ..

لامیا باحرص یعنی به تمام معنا حرص و حسادت و نگاهی کینه توزانه به من نگاه کردوبا لبخندی که نشون میداد در حال انفجاره گفت: شما پسرا عادت دارین، بعد از کلی شیطنت ، واسه ازدواج دست رو دختر بکرِ فامیل میزارین ..

مهرداد با خنده گفت: صدالبته .. میدونی چرا ..؟
سرشو کمی به لامیا نزدیک کردوگفت: چون زیر دست خودمون بزرگ میشن ، میدونیم پاشونو کجا میزارن یا با کی میپرن ..

لامیا باز با حرص سرشو کمی تکون دادو سعی کرد لبخند بزنه ..

” ای مهرداد موذمار،پس بگو اومدی حسابی آتیشش بزنی،نگاه چشاشو ، از اون مدل چشمایی که همش حس میکنی اشک تو چشماش جمع شده و میخواد ریزش کنه ، هر چند شاید واقعا اشک باشه .. اما الان چه سودی داره .. فقط میتونم بگم حقشه .. باید بکشه .. چرا آدم وقتی کسیو دوست داره بهش خیانت میکنه ..؟ مگه مهرداد چی کم داشت که باهاش بهم زدو با دوست صمیمیش گرفت ..؟ اصلا آدم چطور میتونه وقتی خودشو، وجودشو، متعلق به یه شخص میدونه با کسِ دیگه ای گرم بگیره ..؟ این دل دیگه عاشق نیست یه ### ست که درشو به روی ### گری های همه باز میکنه .. والان پشیمونی لامیا هیچ معنایی نداره .. شاید اگه من جای مهرداد بودم برای این قضیه خیلی سختر واکنش نشون میدادم ..”

صدای مردونه ای ازدور که مارو مخاطب قرار میداد به گوش رسید ..

– واووو .. ببین کی اینجاست ؟ دکتر مهران محبی جراح و متخصص قلب ..

“پسرقدبلندو چهارشونه ای بود، قدو اندامش مثل مهرداد بود اما مهرداد کمی لاغر تربود .. صورت کشیده ای داشت ، با پوستی سبزه وچشمهای مشکی و ابروهای پرپشت .. بینی کشیده و استخونی که به قالب صورتش میومد .. و لبهای کشیده و باریکی داشت ..
یه کت شلوار زغالی پوشیده بود و یه پیرهن سورمه ای ..
دستی به موهاش که به حالت یه طرفه زده بود کشید .. ترکیب قیافش میشه گفت بد نبود ..

مهرداد باشوخی وخنده گفت : حالا بخاطر دیدنم یکم آهسته تر بیا .. قلبت طوریش بشه من تجهیزات همرام نیستا ..

پسره نزدیک شد بلند خندید و دست چپشو پشت کمر لامیا گذاشت ،وگفت: قلبم طوریش نمیشه، (چشمکی زد) تازه داره جون میگیره ..

مهرداد خیلی عادی لبخندزد و دستشو به طرف پسره جلوداد ..

باهم دست دادن ، اما به ظاهر یه خرده حساب تو چشم هردوشون موج میزد ..

پسره رو به من گفت: افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم بانوی زیبا ؟

“اییش ، چندش .. یه جوری حرف میزنن انگار تخم و ترکه ی اشراف زادن .. یه زن بازِ دریده که انقدر قمپز کردن نداره ”

مهرداد دستشو پشت کمرم گذاشت و منو به خودش نزدیکتر کردوگفت: ریحانه نامزدمه .. منو ریحانه چندوقتی هست نامزد کردیم ..

“اینم تا آخر مهمونی بایدخوب منو دست مالی کنه .. آخ اگه بهادر الان اینجا بودو مارومیدید ،بدون اغراق میگم یه بلایی سرم میاورد “

مهرداد بعد به من گفت: ریحانه جان ایشونم مصطفی ست دوست مشترک منو لامیا .. البته میشه گفت الان دوست خیلی نزدیک به لامیاست ..

لامیا فقط به مهرداد نگاه کرد، نگاهی که رنگی از التماس و غرور شکسته داشت ..
اما احمقانه ست ،ازاینکه یه روزی به عشقت پشت پا بزنی و بعد بخوای دوباره با التماس و خارو ذلیل شدن، اونو پس بگیری ..
پس مصطفی اینه .. همونیکه دوست دخترِ رفیقشو به یغما برد .. هر چند الان لامیا یه پس خورده حساب میشه، پس خورده هم فقط واسه کرکس ها خوردن داره …

خیلی سردو معمولی روبه مصطفی گفتم: از دیدنتون خوشوقتم ..

مصطفی روبه مهردادگفت: بالاخره از بین اون همه دختر یکیو گلچین کردی ؟

مهرداد: ریحانه از اقوام نزدیکمه ..

مصطفی با اون چشمای هیزش سروتا پامو نگاه کردوبا لبخند چندشی گفت: ای شیطون ، تو آب ونمک خوابونده بودی ..؟

مهرداد هم متقابلا با لبخندی گفت: گذاشتم خوب رسیده بشه .. به اندازه ی کافی شیطنت داشتم ، دیگه باید میدونو خالی میکردم ، وقتش شده هر چی میوه ی گندیده دورمه، بریزم دور حداقل شاید به خورد اون نخورده هاش بره ..

نیش کلامش واضح بود، لامیا که نگاهشو به اطراف چرخوند و با انگشتاش بازی میکرد، ولی مصطفی با همون حالت چشم تو چشم مهرداد سرشو بالا پایین کردو لبخندی زد ..

شخصی از کنارمون ردشد ، یه سینی با محتوای چند نوع نوشیدنی تو دستش بود ..

که لامیا گفت: طهورا از دوستامون پذیرائی کن..

مهرداد یه لیوان با محتوای ماده ی سفیدرنگی برداشت و برای من یه شربت آلبالو ..

لامیا ابرویی بالا دادوگفت: ریحانه بدون الکل میخوره ؟

مهرداد بجای من جواب داد:این جور نوشیدنیا به مزاجش نیست ..

لبخندی زدم: ممنونم ..ترجیح میدم بدون الکل باشه ..

صدای پوزخند مصطفی رو شنیدم که زیرلب گفت: چه پاستوریزه .. ****

تقریبا یه دو ساعتی از مهمونی گذشته بود .. منو مهرداد رو یکی از میزای وسط نشسته بودیم ..

-راستی براش هدیه گرفتی ؟ ناسلامتی تولدشه ..؟

مهرداد یه قلوپ از نوشیدنیش خوردوگفت: آره اتفاقا براش یه هدیه به یادموندنی آوردم ..

کنجکاو شدم ..
-چی ؟

نگام کردوگفت: یه زنجیر پلاک نماد Love برام گرفته بود،دیگه بدردم نمیخوره ..پیشکش خودش ..

نگاهی به پیست رقص کردم که لامیا تو بغل مصطفی در حال رقصیدن بود، اما چشماش هر از گاهی به سمت مهرداد کش میومد ..

-معلومه دوستت داره ..ولی از نظر من کارش قابل بخشش نیست ..

مهرداد پوزخندی زدوگفت: کسی که بهت نارو بزنه از صدتا دشمنم بدتره .. ### بازی رو با عشق اشتباه گرفتن ..

– تو هنوزم دوسش داری ؟

-من تو زندگیم اشتباه زیاد داشتم اما لامیا اشتباه نیست یه تجربه ست که باعث شد بفهمم که به هیچکس نباید اعتماد کنم و من بابت این تجربه حتی ازش ممنونم .. چون هم ذات کثیف خودشو شناختم هم اون رفیق اَلدَنگمو ..

قلوپ دیگه ای از نوشیدنیش خوردوگفت : یکم برقصیم ..؟

“همینو کم داشتیم که به لطف و میمنت تو تکمیل شد “

از جا بلندشدم و باهم به جمع رقصنده ها رفتیم ..

لامیا بادیدن منو مهرداد نفس سنگینشومثل یه آه دردناک بیرون داد.. تو حماقت کردی و حالا باید چوب حماقتتو بخوری .. به مصطفی نگاه کردم ، در مقایسه با مهرداد یه قیافه کاملا معمولی داشت اما برام جای سواله که چی باعث شده که لامیا مهردادو به مصطفی بفروشه .. اگه واقعا عشق بود چرا خیانت و دو رویی ..؟!

یه دستمو روشونه ی مهردادگذاشتم و یه دستمو تو پنجه هاش قفل کردم، حس خوبی نداشتم اما ناچارا باید همراهیش میکردم چون من دعوتشو به این مهمانی پذیرفتم پس جای هیچ عذری نیست ..

دستش که رو گودیه کمرم افتاد ومنو به خودش نزدیکتر کرد اون حس لعنتی تو وجودم بیشتر طغیان کرد،حسی که سرشار از عذاب وجدان بود، این حس لعنتی هزاران بار تو سرم اشاعه کرد که جسم و تنت با بهادر خو گرفته و الان بخاطر نزدیک بودن به یه مرددیگه داری خودتو منقبض میکنی این حالت طوری بود که حتی مهرداد متوجه شد وآروم تو گوشم زمزمه وار گفت : ریلکس باش ریحانه .. فقط باهم میرقصیم ..

همین جمله آبی شد رو آتیشِ من .. که از اون حالت انقباض بیرون بیام ولی هنوز اون حسِ سرکشِ عذاب وجدانم تو وجودم وول میخورد،چون مطمئن بودم اگر بهادر مارو تو همچین وضعیتی ببینه واکنش خوشایندی نخواهد داشت پس برای من این نزدیک بودن یعنی پا گذاشتن رو قانون های قلبم .. قلبی که مریض و در بندِ عشق بهادرِ .. نزدیک بودن به مهرداد و اون بوی تلخ و گس ادکلن مردونش منو بیشتر رو این حس منقلب میکرد..

به رقصنده های دوروبرم نگاه کردم، که هرکدوم با عشق و علاقه تو بغل هم مشغول رقصیدن بودن .. نگاهم به مصطفی و لامیا افتاد ،که اینبار برعکس قبل مصطفی با لبخند چندش و نگاهی هیزو تیز به من نگاه میکرد ، با اخم غلیظی نگاهمو ازش گرفتم و به مهرداد نگاه کردم که بادیدن چشمهای مهرداد کمی از حرکت ایستادم ، چشماش رو تمام اجزای صورتم درگردش بود .. و یه حس ناشناخته تو مردک چشماش پنهان بود..

خیلی آروم گفت: تو دختر خیلی خوشکلی هستی ریحانه ..

لبخندی زدم و با گفتن ممنون، نفس سنگینمو از سینم بیرون فرستادم ..

” وقتی دوتا نامحرم نزدیک هم باشن نتیجش میشه این، که الان با یه فشار محکمتر رو کمرم قصددداره منو بخودش نزدیکتر کنه.. اثرات اون مشروب لعنتیِ.. که الان مخیله اش معیوب شده ..”

روبه مهردادخیلی سریع گفتم: میخوام برم بشینم خسته شدم ..

مهرداد با لبخندخاصی گفت: امر امرِ شماست بانوی من ..

به طرف میز برگشتم..

مهرداد کنار یه میز ایستاد و با یکی از دوستانش مشغول حرف زدن شد .. رسیدنم به میز مصادف شد با صدای زنگ گوشیم ..

گوشیو برداشتم ،بهادر بود.. تماس وبرقرارکردم ، اما نعره ای زد که گوش من که به درک واصل شد هیچ ، گفتم الان تارای صوتیه حنجره ی خودشم پاره شده ..

بهادر: کدوم گوری بودی سه ساعته ..؟

گوشیو از گوشم فاصله دادم .. صداش به قدری بلندبود که حس میکردم بااون ولوم صدای موزیک ،صدای بهادر به گوش میزای کنارم میرسه ..

-بهادر ..

دادزد: بهادرو درد .. بهادرو زهرمار .. مرض بگیری تو، کدوم قبرستونی بودی ؟

-صداشو نشنیدم ..

بهادر: کر بشی ایشالا .. چهل دفه زنگ زدم ..

انقدر داد میزد که ترسیدم گلوش پاره بشه ،سعی کردم با صدای آرومی باهاش حرف بزنم تا آرومتربشه ،و گفتم: باور کن نشنیدم بهادر ..

-کم مونده بود پاشم بیام اون خراب شده رو ،رو سر مهرداد آوار کنم ..

-واا .. دیوونه شدی ؟ مگه من میخوام فرارکنم یا بدزدَنَم ..؟

-از بس ناقص العقلی همه چی ازت بر میاد ..

-زنگ زدی تیکه بارم کنی ؟

آرومترازقبل گفت :اعصاب برام نمیزاری تو.. همش شدی رو رووَکِ اعصاب من ..

-بهادر صدای موزیک بلند بود نشنیدم ..

باحرص گفت : کوفتش بشه مهرداد.. من دارم اینا جلیز ویلیز تورو میزنم اون بی سرخَر کنارت نشسته ..
نفسشو هووف بیرون دادوگفت: کِی میای ؟

باحرص گفتم: خبر مرگم شام بخوریم میایم ..

” ریحانه خانم”

سرمو بلند کردم و به کسی که اسممو صدا زد نگاه کردم، مصطفی بودکه با یه لبخندمسخره نگام کردو گفت: افتخار یه دور رقص وبه من میدین ؟

بهادر شنید چون چنان عربده ای تو گوشی زدکه پرده ی گوشم نیست ونابود شد ..

بهادر :ریحااااااان …

با ترس و صدای پرلرزشم گفتم : بها..

حتی اجازه نداد که حروف اسمشو کامل کنم نعره زد: مهرداااااد کدوم جهنمیه ؟

گوشیو قطع کردم، نه از صداش ،از ترس خودم ، چی جواب میدادم، چرا من درمقابل بهادر انقدر ضعیف شدم؟ چرا نمیتونم بهش حرفی بزنم؟ چرا وقتی سرم دادمیزنه غد نمیشم بگم به توچه ؟یا تو چیکارمی ؟واسه چی تو کارام دخالت میکنی ؟ یا تو چه حقی داری که با من اینجوری حرف میزنی ؟ چرا خودم دارم با سکوتم با ترسم و ضعیف بودنم اونو تحریک میکنم به ادامه این رفتاراش؟ چرا وقتی بهم گیر میده یا واکنش حساس بودن و غیرتی شدنو نشون میده به جای اینکه بخودم بقبولونم که اون حق نداره با من اینجوری رفتار کنه ولی یه حس خوشحالی و لذت برام به جا میزاره .. دستام یخ کرده بودن..من از بهادر مثل بید میترسیدم، اون جدیدا خیلی نسبت به من حساس شده ،نمیتونم حتی قدمی بدون اختیار اون بردارم.. ریحان تو خودت داری این ضمیمه رو براش ایجاب میکنی که اون به تو مسلط بشه و خودشو صاحب و اختیار دارت بدونه .. تو از بس ضعیفی ..

-حالتون خوبه ؟

-صدای مصطفی منو ازاین افکار بیرون کشید ، گیج نگاش کردم که دیدم مهرداد درحالیکه باگوشیش حرف میزنه، داره با ما نزدیک میشه ..

مقابل مصطفی ایستادوگوشیو رو سینش گرفت و گفت:جونم داداش مشکلی پیش اومده ؟

مصطفی : نه ولی انگار ریحانه خانم حالش خیلی روبه راه نیست ..

مهرداد خیلی جدی گفت: شما بفرما داداش خودم هواسم هست ..
بعد با کنایه گفت: فکر کنم لامیا داره دنبالت میگرده ..

مصطفی با نگاهی به من آروم آروم قدماشو برداشت و رفت ..

مهرداد گوشیو رو گوشش گذاشت وبا صدای نیمه بلندی گفت: تو چرا انقدر دیوونه ای ؟
-……..

مهرداد: داد نزن بیشرف .. من هواسم بهش بود، فریبرز و دیدم یه دقیقه ایستادم پیشش ..

-………

مهرداد: بهادر دیگه داری گنده تر از دهنت حرف میزنی .. ببر صداتو..

-………

مهرداد: مهمونی بخوره تو سرت کوفتم کردی رفت ،مرتیکه ی بد زبون ..

-……..

مهرداد: میایم .. میایم .. باشه .. تو فقط صداتو ببر بهادر که داری روی سگمو بالا میاری..

گوشیو قطع کردو پرتش کردرومیز .. میدونستم بهادر کلی دری وری تحویلش داده ،اینم چون کنار من بوده بخاطر مراعات من خودشو کنترل کرده که حرف ناسزایی نزنه ..با چشمای به خون نشسته نگام کردوگفت: این چِشه ..؟ چرا باتو اینجوری رفتار میکنه ..؟

با یه حسی از ترس و استرس نگاش کردم، حتما از رفتارای بهادر بو برده که بین منو اون یه چیزی غیر از رابطه ی خواهرو برادرانه ست .. میخواستم چیزی بگم اما هجی کلمات برام سخت بود ..
بازور تونستم فقط بگم : منظورتو نمیفهمم ؟

از پارچ روی میز تو لیوان یکم آب ریخت و خورد، بعد گفت:رفتارای بهادر عادی نیست .. بین تو وبهادر چیزی هست ؟

به صورت مهرداد نگاه میکردم، اما تو سرم در حال پردازش حرفش بودم و اینکه بتونم یه جواب درست و حسابی سطر کنم تا از این شک و تردیدبیرون بیاد ..

هنوز گیج و منگ بودم ،که دوباره گفت: اگه چیزی هست بگو بدونم .. انقدر داره جوش میزنه جوشِ کیو میزنه ؟

کف دستام عرق کرده بود، اما سعی کردم با خونسردی حرف بزنم که تو صدام لرزشی نباشه ..

-بهت اجازه نمیدم بااین افکار منحرف شخصیتمو زیر سوال ببری .. بین منو بهادر فقط یه رابطه دختر خاله پسرخاله بودنِ .. یاهمون رابطه ی خواهربرادرانه ای که شما ازش دم میزنین؛

پوزخندی زدوگفت:منو بهادر باهم بزرگ شدیم، سه سال هم ازش بزرگترم ، اخلاقشو بیشترازخودش میشناسم.. حس میکنم بهت شک داره ، (لبشو کج کرد) یا شایدم یه آتویِ بزرگ !!

باید یه چیزی میگفتم انگار داره گنداین موضوع بالا میاد،مهرداد آدم تیزو دوره دیده ایه ،حتی با نگاهش میتونه عکس العمل بعدیمو تشخیص بده ..
نفسی کشیدم تا تسلط خودمو پیدا کنم؛

-قبلا یه مزاحم داشتم خیلی اذیتم میکرد، بهادر از سراون موضوع خیلی ترسیده ،برای همینه که زیادی رو من حساس شده؛

مهرداد: کِی؟ منظورم اینه اون مزاحمه مال چه زمانی بود؟

-دوسال پیش

جرعه ای از نوشیدنیش نوشیدوگفت: حدسشو میزدم .. آخه بهادر الکی پاپیچ چیزی نمیشه ..

رو صندلی نشست و تکیه شو به صندلی داد.. نگاهش خیره به من بود .. به اطراف نیم نگاهی انداختم که آروم گفت : باهم رابطه داشتین ؟

نیشخندی زدمو گفتم: وقتی میگن مزاحم یعنی مزاحم .. نه دوست .. نه کسیکه باهاش رابطه داری ..

مهردادبه جهتی خیره شدو گفت: وقتی رابطه ازهم پاشیده بشه یکی از طرفینی که ناراضی بوده، تا چندوقتی نمیتونه بااین مسئله کنار بیاد خودشو به آب و آتیش میزنه تا رابطه رو دوباره بهم جوش بده. چرا راه دور برم الان لامیا هم واسه من یه مزاحمِ .. درحالیکه ما ۵ سال باهم رابطه داشتیم ..

-من اصلا نمیشناختمش .. تو مسیر دانشگاه مزاحمم میشد ..

سرشو تکون دادو به اطراف یه نگاه کلی کردوگفت: بهادر گفته زود برگردیم خونه .. شام که خوردیم میریم ..نمیخوام بهونه دستش بدم ..حوصله ی وراجیاشو ندارم ..(انگشت دست راستشو کنار شقیقه ش گذاشت) میدونی که یکم قاطی داره ..

ساعت نزدیک ۲ بامداد بود که مهرداد منو رسوندخونه .. خیلی تلاش کرد تا زودتر مهمونیو سرهم کنه ومنو برگردونه اما اصرارای بیش از حد لامیا باعث تاخیر در برگشتن ما شد .. تو این مدت بهادر بیش از صدبار به گوشیِ منو مهرداد تماس گرفت اما نه من جواب تماساشو میدادم نه مهرداد ..جواب دادن ما مساوی بود با صدای نعره و عربده های بهادر .. چون از سیل پیامهایی که ارسال میکرد میدونستیم که الان درست شبیه یه سرباز آماده به جنگه ..

مهرداد بعد اینکه منو رسوند ومطمئن شد که وارد خونه شدم رفت..

پله هارو بالا میومدم که بوی گس سیگارش مشاممو نوازش داد .. انگار تودلم کیلو کیلو قند سابیده میشد وقتی احساس بهادر رو نسبت به خودم در این حد میدیدم .. که الان بخاطر من با ظاهری پریشون رو پله های خونمون نشسته و منتظر اومدن منه ..

خاکستر سیگارشو تکون داد وسرشو بالا گرفت .. نگاهش عین یه گرگ زخمی بود .. یه لحظه از تن نگاهش ترسیدم ..

لبخندی زد وبا صدای آروم گفت : بالاخره ازاون مهمونی مضخرف دل کندی !؟

– سلام

ابروی چپشو بالادادوگفت: علیک سلام عزیزم .. خوش اومدی .. خوش گذشت ؟

دوتا پله ی باقیمانده رو بالا رفتم و مقابلش ایستادم .. بیش از ۱۵ تا ته سیگار سوخته شده جلوش ریخته بود ..

ته سیگار تو دستشو هم انداخت وازجاش بلندشد..

-چرا نخوابیدی ؟ کِی تونستی این همه سیگار بکشی ؟

نگاهی به ساعت مچیش انداخت وگفت:قرار بود ساعت ۱۲ خونه باشی .. الان ساعت ۲:۱۰

با ترس به قیافش نگاه کردم، آروم بود اما من از همین آرامشش میترسیدم ..

-مهرداد سعی خودشو کردکه زودتر بیایم اما میزبان اجازه نداد ..

پوزخندی زد ونزدیک ترشد ..
بهادر: میزبان .. !! منظورت اون دختره ی (…)؟

یه قدم به عقب رفتم .. خب وقتی فحش میده یعنی اصلا کنترل اعصاب نداره ..

-بهادر من …

-سیس .. خفه شو نزنم ساقطت کنم ..چرا اون گوشیه گوربه گورشده تو جواب ندادی ؟

-چون از دادو بیداد کردنات میترسم .. وقتی زنگ میزنی یاتهدید میکنی یا تحقیر میکنی یا ناسزا میگی ..

-مگه من صددفه بهت نگفتم حق نداری گوشیو قطع کنی یا زنگ بزنم جواب ندی ..؟ رفتی چندتا گرگ دریده دیدی توهم هارشدی، هوا برت داشته ؟

-مواظب حرف زدنت باش بهادریه چیزی نگو که جبرانش برات سخت باشه ..

انقدر عقب رفتم و بهادر نزدیک اومد تا پشت کمرم به دیوار خورد.. مچ دست چپمو تو دستش گرفت و با چشمای غرق خونش زل زده بود به چشمام ..

– اون پسره کی بود که بهت پیشنهاد رقص داد ..؟

آب دهنمو با صدا قورت دادموگفتم :مصطفی بود، دوست پسر لامیا ..

یه تای ابروشو بالا داد و گفت : اگه اونجا بودم که الان باید جنازه شو تحویل سردخونه میدادن بی ناموس

ِ دیوث رو …

با نگاهی که میدونستم مردک چشمام از ترس در حال لرزیدنن به چشماش نگاه کردم انگار آرومتر شده بود . اونم به چشمام نگاه میکرد .. نزدیکم بود.. نفسای گرمش که با بوی سیگار مخلوط شده بود به صورتم میخورد ..
با نزدیک بودنش ترسی به دلم چنگ زد،؛که باخیره به چشماش گفتم:

-خیالت که از دیدنم راحت شد ؟ بهتره بری بخوابی ..

با خنده لب زیریشو به دندون گرفت و گفت : تو واسه من تعیین نمیکنی کی بخوابم یا نه ..(با انگشتش رولبمو لمس کرد) در ضمن باید سربه هوا بودن امشبتو تلافی کنی ..

سرمو کنار کشیدم که انگشتشو پایینتر کشید وچونمو میون انگشتاش گرفت و سرمو متمایل به بالا کرد ..
قدم کوتاه نبود اما نسبت به بهادر خیلی کوتاهتر بودم .. طوریکه از فاصله ی پایین باید نگاش میکردم ..

به چشمام نگاه کرد بعد خیلی نرم نگاهشو به لبم سوق داد..
-بهادر عزیزم .. برو خونه منم …

پوزخندی زد: عزیزم !! میخوای با یه عزیزم خَرَم کنی که برم ..؟؟

سرشو کنار گوشم آورد و زمزمه کرد: من اگه تورو نشناسم که مرد نیستم ..

با حرص پسش زدمو گفتم: تو واقعا مردنیستی .. زنت تو خونته ؛راه به راه شب که میشه سر از اتاق من در میاری .. دیگه کم کم داره حالم از خودمم بهم میخوره .. چه چراغ سبزی به تو نشون دادم که ول کنم نیستی ..؟

با نگاهی پرازشیطنت به سر تاپام نگاه کرد و بعد به طرف در خونمون رفت .. با دسته کلیدش درو باز کردوبا صدای خیلی ضعیف گفت : بیا برو ببین خاله خوابه یا نه ؟

با استرسی که خیلی وضوح دست و پاهام میلرزید گفتم: بهادر راهتو بکش برو .. من تو زندگیم از این گوه خوریا نکردم چرا شیطون شدی افتادی تو زندگیم ..؟ تورو خدا بیا برو .

دست به کمرشدوگفت: نچ .. باز شروع شد .. باز رفتی سر نقطه ی اول ؟ تا کی باید تورو حالی کنم .. دیگه خستم کردی .!!

با عجز نالیدم : بهادر .. عزیزم .. دردت به جونم ، توروخدا ، تورو قرآن ..بیا برو خونت این المشنگه هاتو جمع کن بخدا درست نیست من خواهر زنتم .. نمیتونم به زندگیه خواهرم خیانت کنم ..

خندیدو با ذوق گفت: بیشعور میمیری همیشه اینجوری باهام حرف بزنی ؟

عاصی گفتم : ای خدا من چی میگم تو چی میگی .!! تو بیا برو خونت من پونصدهزار بار قربون صدقت میرم ..

با شیطنت گفت : نه اونجوری که بی مزه میشه مثل الان خوب بود.. جونِ تو قدِ هزارتا بوس چسبید ..(با سراشاره زد) بیا برو داخل تا کسی نیومده ..

پامو کوبیدم رو زمین و ناله وار گفتم: بهادر ..

خندیدوگفت: جوون .. جونِ بهادر

-مسخره بازی در نیار توروخدا بیا برو دارم قسَمِت میدم..

بایه حالت عصبی گفت:تو کلا از بیخ وبن مشکل داری .. با زبون خوش دم درمیاری پرو میشی ،همون دادو هوار فقط رو تو اِفاقه میکنه ..

با ناراحتی نگاش کردم که دوباره گفت : قیافتو اونجوری نکن بیا برو داخل بسه هر چی جفتک انداختی .. اخطارایی که بهت میدمو ندید نگیر، چون آمار خودت بالا میره .. یالا ..

با اخم و عصبی از کنارش رد شدم و وارد خونه شوم که گفت : جووون

برگشتم عصبی نگاش کردم سریع انگشت اشاره شو رو بینیش گذاشت وخفه شده گفت : سیسسسس.. برو برو تا خاله نیومده ..

” یکی اگه اوضاع منو بشنوه، میگه خودت بهش رو دادی .. خودت باعث شدی که الان دست از سرت برنداره ..اما من هر چی به عقب برمیگردم و صفحه های این دفتر مرور میکنم ،میبینم هیچ خطاو کار اشتباهی نکردم که بخوام با رفتارهام بهادرو به سمت خودم بکشونم .. نمیدونم کارایی که میکنه رو، پای چی بزارم ..؟ دوست داشتن، عشق یا ### .. اگه ### بود که قبلا هم میتونست بامن عملیش کنه .. اما حالا .. “

وارد اتاق که شدیم درو بست و قفلش کرد.. و به سمت تخت رفت و گفت “آخیش” رو تخت نشست و
بعد با یه لبخند پت و پهن رو به منی که مثل مجسمه وسط اتاق ایستاده بودم و هاج و واج نگاش میکردم گفت: سه شب و سه روز ازت محروم بودم .. حالا شباشو بزاریم کنار .. من توعه گربه وحشی رو سه روز ندیده بودم .. چطوری خودت دلت طاقت آورد، نامرد ..

با پوزخندی از غم گفتم:انگار یادت رفته چندروز دیگه قراره بری ماه عسل .. باید این ندیدنا برات جا افتاده بشه ..

نگاهشو ازم گرفت و به طرف پنجره نگاه کرد.. دستی پشت گردنش کشید و دوباره نگاهش به طرف من برگشت ..

با یه حس خاص گفت: من تورو خیلی دوست دارم ریحان .. اونقدری که حس میکنم دارم روانی میشم .. باور کن وقتی رعنارو توخونم میبینم دلم میخواد بکشمش اما بخاطر خاله خودمو کنترل میکنم .. (نفس پرسوز وآهی کشید)

شالو پالتومو در آوردم وجلوی آینه ایستادم با یه دستمال مرطوب آرایشمو پاک میکردم .. که از تو آینه به بهادر نگاه کردم .. سرش پایین بود و توعالم فکر ..

آرایشمو پاک کردم و به سمتش رفتم ، سرشو بالا گرفت ومنتظر نگام کرد ..

– دیگه کار از کار گذشته بهادر؛من بااین قضیه کنار اومدم بهتره تو هم کناربیای، بارعنا زندگی کن

تویه لحظه مچ دستمو گرفت و بطرف خودش کشید که باعث شد پرت بشم تو بغلش و تو همون حالت که رو تخت نشسته بود دراز کشید؛

باترس و لرز گفتم : بهادر چیکار میکنی؟ توروخدا پاشو اذیتم نکن؛

منو تو حصار دستاش قفل کرد .. کوچکترین تکونی نتونستم بخورم ..سرتا پا پراز شرم بودم حتی زمانیکه لباسمو از تنم درآوردبه این اندازه احساس شرم و خجالت نداشتم ..

اصرارش کردم ، کلی خواهش و تمنا .. با هزار قربون صدقه قسمش دادم اما فقط خیره نگام میکرد.. چشمای وحشیش خالی از شیطنت بود، آروم بودن .. باهر تکونی که میخوردم حصارشو تنگتر میکرد.. تن جفتمون مماس باهم بود..

بعد از این همه کلنجاری که رفتم ، زل زده به چشمام گفت : با من بمون ریحان .. بخدا همه چیزمو به پات میریزم .. نمیزارم حتی هیچ احدی بویی ببره که بین منو تو چیزی هست ..

– آره امشب با اون عربده هات کم مونده بود مهرداد بفهمه که دلیل مهم بودنم واسه تو چیه..

چشماشو تنگ کردوگفت: مگه چی بهت گفت ؟

– ازم پرسید بین منو تو چیزی هست که تو انقدر هواستو به من میدی .. منم مجبورشدم با یه دروغ سرو ته قضیه رو ببندم ..

– توچی گفتی ؟

نفسمو کلافه فوت کردم تو صورتشوگفتم: بهش گفتم دو سال پیش مزاحم داشتم اذیتم میکرد، بهادرهم از رو این جریان ترسیده ..

باحرص گفت: اینم پدر هر چی فضوله در آورده . پفیوزِ دیوث

– بهادر خواهش میکنم بزار بلند شَم ..به خدا این راهی که میری بیراهه ست منو هم داری با خودت به بیراهه میکشی .. کار ما خلاف شرعِ .. خلاف دین .. گناهه .. کجای دنیارو دیدی کسی با خواهر زن خودش رابطه داشته باشه ..؟!

-منو با کسی مقایسه نکن .. اگه باشه مگه ما خبرداریم .. در ضمن تو قبلا خواهر زنم نبودی ..

– اما الان هستیم و این یک حقیقته بهادر .. سعی کن بپذیریش .. رعنا گناه داره ،بخدا خیلی دوستت داره ، تو دل به دلش بده مطمئن باش برات همسری میکنه ، عاشقی میکنه ، جای منو برات پر میکنه ..

– سیس .. نمیخوام از این حرفا بشنوم .. شبمونو خراب نکن ..

با عجز گفتم: بهادر تو به من نامحرمی لامصب چرا نمیفهمی .. چرا پارو شرعِ خدا میزاری ..

با عصبانیت گفت: نامحرم کیلو چنده .. توچرا همه چیزو انقد گنده میکنی؟ پس این قلبامونو چی میگن ..لمسی حس نمیکنی ؟!

صورتامون نزدیک هم بود..با دم و بازدم همدیگه تپش قلبمون بالاتر میرفت .. ومن درست تو مرکزی بودم که صدای کوبش قلبش ،خیلی واضح به گوشم میرسید ..

لب زد، با احساسی که ترس به جون من انداخت؛
– با من باش ریحانه.. بزار زندگی رو در کنارهم با لذتاش تجربه کنیم ..

بابغض گفتم: چه جوری باهم باشیم بهادر، وقتی خواهرم تمام امیدش تویی که شوهرشی ..؟!

تیرخلاص وزد ومن تواون لحظه به این نتیجه رسیدم که بهادر خیلی بی رحم وسنگدله و درآنی که تو این دو رابطه اسیر شده ،میخواد هردو رابطه رو محفوظ برای خودش نگه داره ..

-اگه انقدر دلت به حال رعنا میسوزه و زندگیش برات مهمه .. پس بیا باهم یه معالمه کنیم .. (کمی مکث کرد، و از راست به چپ به چشمام نگاه کرد، عمیق و با نفوذ، انگاربا نگاهش تک تک افکارمو از تو مغزم بیرون میکشید و مغزمو پوچ میکرداز حقیقتهایی که همیشه در حال کنکاش و جدال با اونها بودم ؛هربار با این نزدیک بودنها طوری منو تحت تاثیر فرمانِ قلبم میگرفت که جز سکوت و ضعیف بودن واکنش بهتری نداشتم وحالا دقیقا بااین مکث واین نگاه سعی داره نقششو عملی کنه تا بازهم در مقابلش کم بیارم )

نوازش وار دستشو رو موهام کشید و با تن صدایی که موجی از لرزش داشت ؛ آروم گفت : تو با من باش منم قول میدم رعنارو خوشبختش کنم .. طوریکه حتی تا آخر عمرش آب تو دلش تکون نخوره و هیچوقت نفهمه که تو ضامن خوشبختیشی ..

چونه م لرزید .. با شک و تردید نگاش کردم .. با دستش که رو موهام بود سرمو نزدیک صورتش جلو برد و بوسه ای کوتاه رو لب و چونه م زد ..

اشکام چکیدن و بهادر حصارشو تنگتر کرد..
با غم و بغضی که من تو صداش حس میکردم گفت : گریه نکن نفسِ بهادر .. من راه دیگه ای ندارم .. یجوری تو باتلاق رعنا گیر افتادم

که نمیتونم خودمو خلاص کنم ، از یه طرف اگه دیر بجنبم تورواز دست میدم .. تو همین الانش که قلبت داره برام پر پر میزنه ،بهم بی محلی میکنی ، تا چندوقت دیگه که آبها از اسیاب افتاد حتی نگامم نمیکنی .. این چرندیاتو از تو مغزت بکن بیرون ریحان.. منو تو وقتی عاشق همیم گناه معنایی نداره ،اصلاتو فقط با من باش هرچی شد گناهش گردنِ من …

به صورتش نگاه میکردم .. بغضی اندازه ی یه توپ تنیس به گلوم چنگ زده بود .. دلم میخواست سرمو رو این شونه های پهنش بزارم و های های گریه کنم .. به حالِ خودم .. به حالِ بختم وبه حالِ این قلب درمونده ای که الان بهادر با این تیراونو به هزار تیکه تبدیل کرد.. شکستم به معنای واقعی داغون شدم .. قطره های اشکم رو گردنش میفتاد و بهادر با همون چشمای پرازدردش به صورتم خیره بود.. کف دست راستمو کنار بازوش به تخت زدم تا از روش بلندبشم اما با گفتن یه نه محکم، منو تو بغلش بیشتر فشرد طوریکه سرم رو شونه اش افتاد .. با هق هق از گریه ودرحالیکه سرم روشونه ی بهادر بود وپشت کمرو موهامو نوازش میداد، گفتم : تو خیلی نامردی .. میخوای هم آینده منو وهم زندگیه رعنارو تباه کنی ..

-هییییش

-نه بهادر دیگه خفه خون نمیگیرم .. من عروسک دستت نمیشم که تا هرزمانی دلت خواست با من بازی کنی ..

سرمو برداشت و به چشمای خیس از اشکم نگاه کردوگفت: بازی چیه ریحان ؟ تو همه چیزمنی نفهم، من چرا باید با تو بازی کنم ..؟ تو چرا همیشه حرفای منو بد برداشت میکنی ؟ من میگم باهم زندگی کنیم تو میگی بازی ؟!

با صدای حرصی خواستم جیغ بزنم و بگم این بازی نیست که تو میخوای منو اسیر خودت کنی .. وزندگیمو تمام دودمانم به باد بدی .. اما بهادر جلوی دهنمو گرفت وگفت: جانِ من داد نزن.. الان خاله رو بیدار میکنی .. اگه میخوای حرصتو خالی کنی منو گاز بگیر ..

تو اوج گریه وهق هق از این حرفش خندم گرفت اما جلوی خودمو گرفتم نا نخندم، و گفتم: مگه من حیوونم که میگی گاز بگیر .. هرچند …

نزاشت حرفمو بزنم ،سرمو رو سینش انداخت و روموهامو بوسیدوگفت : آخ .. تو گربه ی وحشیِ منی .. تو گاز نمیگیری پنجول میندازی اونم به منی که جونم برات درمیاد ..

دستگیره ی در بالا پایین شدو بعد پشت بندش صدای مامانم ..

-ریحانه اومدی؟ چرا درو قفل کردی ؟ ریحانه ؟

با ترس به بهادر نگاه کردم و گفتم: وای ..خاک برسرم شد بهادر .. مامانم .. مامانم ..

-چته .. هول نکن.. جواب خاله رو بده ..

از رو بهادر بلندشدم سریع اشکامو پاک کردم وگفتم: بله مامان اومدم یه لحظه صبر کن !!

دست بهادرو گرفتم که ایستاده بودو نگام میکرد..چهره ش مضطرب بود اما سعی میکرد جلوی من رنگشو نبازه ..
-برو پشت پرده قایم شو ..

با شوخی گفت : مگه میخوای برنامه سیرک اجرا کنی برم پشت پرده تا صدام کنی ولسه اجرا !!

صدای مامان خدشه ی دیگه ای به اعصابم زد: درو چرا قفل کردی ریحان ؟

-اومدم مامان ..

(پرده ی جلوی در تراس، تا کف زمین میرسید، میتونستم بهادر رو پشت اون پرده پنهان کنم که اصلا تو دید نباشه )

اشاره زدم: توروقران شوخی ومسخره بازیاتو بزار کنار .. برو پشت پرده قایم شو .. تو آخرش بااین کارات سرمنو به کندن میدی ..

تو آینه به خودم نگاه کردم، صورتم قرمز شده بود، به طرف دررفتم ودرو باز کردم ..

مامان خواب آلود به لباس تنم نگاه کردوگفت: تازه اومدی ؟

– نه یه نیم ساعتی هست .

-چرا لباساتو عوض نکردی ؟

-خسته بودم میخواستم همینجوری بخوابم ..

-در چرا قفل بود ؟

کلافه گفتم: اوخ مامان.. نصف شبی راه افتادی ازخوابت زدی بیای سین جینم کنی ؟ همینجوری قفل کردم دلیل خاصی نداشت ..

مامان یکم داخل اتاقو نگاه کرد، که با تعجب گفتم : مامان !!

-مامان وکوفت .. این چه وقته اومدنه .؟ مگه من نگفتم سریع برگردخونه..؟ اون گوشی بی صاحابتو چرا جواب ندادی ؟ هم من هم بهادر کلی بهت زنگ زدیم .. بیچاره بچمو کاری کردی که درست وحسابی شامشو هم نخورد،ازاین سر به اون سر خونه راه رفته و حرص خورده…

تکیه به چهار چوب در زدمو گفتم: وااا مگه رفتم عملیات سرّی انجام بدم که اینجوری دلواپس شدین ؟ بعدشم من صدای گوشیو نشنیدم شما که به مهرداد زنگ زدی اونم علت دیر اومدنمو گفت ..

مامان باحرص گفت: ورپریده چه بلبل زبونی هم میکنه ؟! درست نیست یه دختر ساعت ۲ نصف شب بیاد خونه .. عروسی عمت بود که تاحالا موندی ؟

-مامان خودت اجازه دادی برم.. این دختره کلی اصرار کرد که بیشتر بمونیم مهردادهم تو رو درواسی افتاد، مراسمش هنوزادامه داشت که مااومدیم؛

-نه توروخدا چرا اومدی .. میموندی یکم بیشتر مجلس گرم کن میشدی .. اجازه دادم که بری سروقتم برگردی نه ۳ نصفه شب ..

-هوووووف .. یه دفه بگو صبح اومدم دیگه .. مامان فکر کنم قرص خوابتو نخوردی خوابت پریده ..

مامان چشم غره ای رفت وگفت: مشکلی که نداشتی اونجا ؟ مهرداد هواسش به همه چیزبود ؟

-آره آره .. هیچ اتفاقی نیفتاد .. میبینی که حالمم خیلی خوبه فقط خستم میخوابم بخوابم ..

مامان سرشو بالا پایین کردوگفت: باشه برو بخواب .. منم برم بخوابم سرم داره میترکه..

زیر لب گفتم: آره معلومه که اینجوری بی اعصاب شدی ..

مامان : چیزی گفتی ؟

-نه .. شب بخیر ..

مامان شب بخیری گفت ورفت ..

دراتاقو بستم که بهادر از پشت پرده بیرون اومدوگفت: قفلش کن

دست به سینه ایستادمو آروم گفتم: تو انگار قصدداری آبروی جفتمونو ببری .. البته تو که خیلی برات مهم نیست چون اگه مهم بود که الان اینجا نبودی .. چند دقیقه پیش نزدیک بود من از دلشوره بمیرم نه تو ..

بهادر شونه ای بالا دادوگفت:خب حالا که چی؟ خاله که رفت واسه چی نگرانی ..؟

بعد خندیدوگفت: ولی قربونش بشم به این میگن مامان (بعد لباشو به حالت بدی جلو دادوگفت : هرچند نمیدونم با وجود سختگیرای خاله رعنا ذاتش شبیه کیه )

انگشت اشاره مو به طرفش گرفتمو گفتم :شبیه تو ..

چندثانیه با اخم خیره نگام کردوگفت : تقصیرت نیست تو کلا لیاقت نداری .. اونموقعا هم همینجوری بودی .. لوس و لجباز.. سر همین لجبازیاتم کارمون به اینجا کشید..

نیشخندی زدم؛
-اصلا من گَند.. احمق ..کودن .. هیچی ندون . پاشو برو بهادرپاشو میخوام بیام کَپه مرگمو بزارم زمین..

رو تخت نشست وبه در اشاره کرد..
-درو قفل کن .. اون لباساتم عوض کن .. چراغو خاموش کن بیا ..

عصبی چشمامو رو هم فشردموبازکردم و گفتم: بهادر داری مجبورم میکنی طور دیگه ای در مقابلت رفتار کنم .. از اتاق من برو بیرون دیگه هم حق نداری بیای اینجا .. من معشوقه ی توعه شیطان نیستم که هروقت دلت هوا کرد پاشی بیای اینجا ..

پوزخندی زدوبا حرص زیرلب گفت: شیطان !!

خودش بلندشدو در اتاق و قفل کرد.. اول فکر کردم میخواد بره اما دیدم نه این پروتر از این حرفاست که با غرغر کردنای من بیخیال بشه و بره ..

کنارم ایستادوگفت : این لباسارو میخوای بزاری تا صبح تنت باشه ؟ یا میخوای مثه این منگلا تا صبح دست به سینه بایستی اینجا منو نگاه کنی ؟

با حرص نگاش کردمو عصبی گفتم: تو اصلا شبیه اون بهادری که من قبلا میشناختم نیستی .. تبدیل شدی به یه موجود پست و خودخواه که اصلا نمیشناسمت .. داری با این کارات روانیم میکنی .. کوری نمیبینی من یه دخترم؟! میخوای با تویی که زن داری، زندگی داری زندگی کنم ؟ کجا،اینجا ؟ تو خفا ؟ هراز گاهی که دلت پر کشید بیای پیشم شورِ ###تو خالی کنی بعدم بپری بالا تو بغل رعنا و بگی ریحان که دیگه نمیتونه جز من با کسی باشه شده عروسک خیمه شب بازی من، هروقت بخوامش پایینه، دمِ دستمه، یه دقیقه میپرم میرم پیشش هیچکس هم …

-خونه میگیرم ..

انگار برق سه فاز بهم وصل کردن از شوک حرفش تنم لرزید که با جمله ی بعدیش رسما سنکوپ کردم ..

– یه خونه میگیرم واسه وقتایی که بخوایم همو ببینیم ..منم از اینکه بیام پایین همش هراس دارم ولی چیکار کنم این دلم آروم نمیگیره .. پیش توهم که میام فقط بلدی زخم بزنی ..

باز هم بغض لعنتی .. بهادر انگار قضیه رو کاملا جدی گرفته .. خونه بگیره ؟ برای من ؟ برای خواهرزنش ؟ من کجای این زندگیَم ؟ سرنوشت من چیزی جز یه مرداب نیست، مردابی که لجنش داره سرتاپامو غرق میکنه ؛ چقدر براش راحته اینجوری حرف بزنه .. من دارم ذره ذره میشکنم .. خورد میشم .. نابود میشم اما اون با بی رحمیه تمام زل میزنه تو چشمام ومیگه تو با من باش .. و تنتو با من به گناه آلوده کن ..

با بغض نگاش کردم که نفسشو تو صورتم پوف کردوگفت: زندگی وحالم به تو بستگی داره ریحان .. فکر میکنی همین الان که اینجام رعنا تو چه وضعیتیه ؟ هرشب میبینمش که داره قرص اعصاب و روان بخش میخوره تا آروم بشه .. الانم از زور قرصاشِ که خوابیده .. از یه طرف دلم به حالش میسوزه ولی اون گوه زده تو زندگیم .. اگه تو بخوای منو پس بزنی و با پیشنهادم موافقت نکنی منم تضمین نمیکنم که رعنا تا یکی دو سال دیگه زنده باشه یا مرده ..چون بدون تو زندگیش هیچ ارزشی برام نداره .. حالا خودت انتخاب کن …

با بغض واشک گفتم :-تومیخوای من ناموسمو برات به حراج بزارم تا رعنارو خوشبخت کنی ؟

بهادر با خشم چشماشو تنگ کردو غرید: میزنم تو دهنتا ..خرِ احمق .. نمیتونی درست حرف بزنی لال شو حداقل صدات درنیاد ..

اشکای داغ رو صورتم چکیدن .. چونم از بغض لرزیدو با درد و رنج گفتم : تو یه حیوونی بهادر .. تورو خاله م نزاییده .. پست فطرت

دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند
دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.