خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان زوال پارت 5

رمان زوال پارت 5

رمان زوال پارت 5
Rate this post

رمان زوال

جهت مشاهده آخرین پارت های منتشر شده از رمان زوال نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

صورت بهادر قرمز بود، با چشماش برای مهرداد خط ونشون میکشید، با یه اخم غلیظ به من نگاه کردوگفت: چرا لال مونی گرفتی ؟

با استرس از حرفش نگاه کلی به همه کردم که بیشتر از همه عمورضا بود، که با شوک از جمله ی بهادر به صورتش نگاه میکرد..

– چی بگم ؟

بهادر: مگه تو درس و دانشگاه نداری ؟ تورو چه به این جور جاها .. لال شدی بگی نمیتونی بری؟

“بهادر دیگه داره شورشو در میاره کم مونده وسط همه منو زیر باد کتک بگیره و داد بزنه من صلاح دارتم ،من میگم باید کجا بری کجابیای.. انگار واقعا اختیادرارمه ..مثل پدر ؟ نه مثل یه شوهر “

به خاطر آروم شدنش و اینکه جلوی بقیه خشمشو فرو کش کنه که حرفی نزنه آروم سرمو به پایین تکون دادم .. شاید دیگه واقعا در مقابل اخطارهای بهادر ضعیف شدم،انگار واقعا خودمو از آنِ اون میدونم که سعی کردم درمقابلش کوتاه بیام ..حداقل تا زمانیکه خدایه راهی جلو پام بزاره و منو از چنگلای قوی بهادر رها کنه “

مهرداد: تو چرا جوش میزنی ؟ باباشی؟داداششی؟مامانشی؟یه شوهر خواهر و یه اسم پسر خاله داری ، قرار نیست با این القاب وکیل وصی دیگران بشی ..

بهادر با کف دست محکم رو میز کوبیدو با تَشَر گفت : ناموسمه .. میفهمی ناموس ؛ اجازه نمیدم کسی حتی نگاه چپ بهش بندازه چه برسه باهاش هم قدم بشه .. ریحان با توجایی نمیاد برو از همون زنگوله ها عفریتت یکی و باخودت جفت وجور کن ..

خاله:بهادر حیا کن این چه طرز حرف زدن با مهردادِ .. ناسلامتی شما دو تا که عین برادرین!!

مهرداد با جدیت و عصبی گفت: حرف دهنتو بفهم بهادر.. اون دهن گشادتو ببندوگرنه خودم اساسی میبندمش برات .. احمق اگه ناموس توعه ناموس منم هست ..

بهادر با دهنش یه حرکت زشتی در آورد وگفت: بشین بینیم بابا .. استخونام شل کردن ..

مهرداد: پیچ ومهرت هرز شده مثل دهنت ،باید برات قفلش کنم ..

بهادر: گنده تر از دهنت حرف میزنی مهرداد داری د..

عمورضا: بسه دیگه ..تمومش کنین ..

” وای، وای ببین بهادر چه جوری بااون چشاش به مهرداد خیره شده، عین ببر میمونن که واسه دفاع از قلمروشون در مقابل هم ایستادن؛بهادر منو قلمرو خودش میدونه، ناموس خودش میدونه، بخاطر من داره اینجوری بال بال میزنه، اون تمام آدمای اطراف منو کنار میزنه تا منو تا ابد واسه خودش نگه داره .. اما با وجود رعنا این عشق گناه .. ممنوع .. که داره زندگی منو به فنا میبره.. سرنوشت من یعنی همینه؟ باید تا آخر عمر معشوقه ی پنهانیه بهادر بمونم؟ اون همه رو کنار میزنه تا با من باشه مالک جسم و قلبم .. پوزخندی بخودم زدم ، احمق اون مالک قلبت هست .. فقط جسمتو میخواد که اگه دست رو دست بزاری جمستو هم تصاحب میکنه .. بعد میشی مهره ی کیش و مات تواین بازی شطرنج .. بازی به نفع بهادر و رعناتموم میشه .. اون واسه همیشه خانم خونشه .. همسر قانونیشه .. مگه میشه بهادر تا اخر عمرعمر بهش دست نزنه ؟ بالاخره مِهر زناشوئی به دلشون میفته و با هم همخواب میشن ، چند صباح بعدش هم رعنا نطفه ی عشقشو بارور میشه و صاحب یه خانواده ی بزرگ میشن ..
تو چی میشی ریحان ؟ یه معشوقه، یه هوس شیطانی، که تو پستوهای قلب بهادر و خیالاتش لونه کردی ؛
اون با تو خاطره میسازه .. خاطراتی که یه عمر گریبانگیرت میشن و باعث نفرت تو از هر مردیگه ای میشه .. قلب وروحتو تو آغوش این خاطرات اسیر میکنی .. اگه نتونی جلودارشون بشی پدر زندگیتو درمیارن .. بهادر کسیه که تا مالکیتشو به اکران نزاره این آتیش بازی رو تموم نمیکنه ..

اونقدر با گوشت ناخنم وَر رفتم تا کناره های ناخنم زخم شد ..

سرمو بلند کردم که نگام با نگاه تخس و پرغرورش تلاقی شد ..
گره خورده و قفل در هم شدیم .. نگاهش نگاهی پرازحرف وایهام بود که منو تو تیر رس هدف قرار دادن ..

بااخم به صندلی تکیه داده بود و با نمکدون رو میز بازی میکرد ..

به رعنا نگاه کردم .. اونم اخم داشت . اخمی که میگفت دلش پراز حسادتای زنانه ست ، نگاهش به طرف عمو رضا بوداما اخم پیشونیش میگفت هواسش در پیِ بهادر و حرفایی که چند دقیقه ی پیش بخاطر من بین مهردادو بهادر ردو بدل شده بود ..

” خدایا منو نجات بده .. ازاین همه آشوب و سر درگمی ،ازاین غبطه خوردنها وازاین زندگی که هرروز یه سوپرایز جدید برام داره و منو به چالشی بزرگتر دعوت میکنه خسته شدم ..

من از بهادر میترسم ، از روزی میترسم که بوی ننگ این عشق به مشام همه بیفته و لباس شیطان رو به تنم بندازن و بگن که تو خودِشیطانی .. وگرنه با وجود رعنا چطور تونستی به شوهر خواهرت نزدیک بشی و اجازه بدی اون انقدر پیشروی کنه تا بتونه از مرزای تو بگذره و توعه ممنوعه رو به تصاحب در بیاره ..

دارم از این همه فکر دیوونه میشم ..تنها یه راه داری ریحانه باید خودتو رها کنی .. باید کاری کنی تا ازاین زندانی که بهادر برات ساخته و تو رو اسیر خودش کرده تا همیشه تو مشتش باشی فرار کنی .. اون مال تو نمیشه .. هیچوقتم نمیشه .. نمیتونه رعنارو پس بزنه چون مامانم وخاله همچین اجازه ای رو بهش نمیدن …

بازهم بغض بزرگی چنگالای بی رحمشو تو گلوم گذاشت .. داشتم خفه میشدم .. دوباره نگام گره خورد به نگاه بهادر .. ایندفه نگاهش رنگی از ترس و استرس داشت .. نامحسوس سرشو تکون داد که آروم شونه هامو بالا دادم و نفس عمیقی کشیدم ..

مامانم و عمورضا وهمینطور خاله و مهرداد حرف میزدن اما انگار من کور بودمو کر ..

عالمی که بهادر و رعنا برام ساختن عالمی بود، که یک لحظه منو از دنیای افکارم رها نمیکرد .. دلم میخواست از این فضای خفقان آور دور باشم .. هرآن احساس خفگی بیشتر میکردم که از جام بلندشدم .

خاله : کجا میری خاله ..توکه هنوز چیزی نخوردی ، قراربود غذاتو کامل بخوری ؟

به زور بغضمو قورت دادمو گفتم:ممنون خاله دیگه میل ندارم ..

مامان:همین الان داشتی غش میکردی، هنوز آدم نشدی .. بشین شامتو کامل بخور ..

نمیتونستم حرف بزنم ، ترسیدم دهن باز کنم که بغضم به یکباره بترکه ؛ انگار بهادر حال درونمو فهمید چون روبه مامان کفت : سخت نگیر خاله .. نمیتونه یدفه این همه غذارو بخوره .. اینجوری که شما بشقابشو پرکردی من موندم کجای معدش قراره جابگیرن ..

مامان: چیزی نخورده آخه ..

بهادر: حتما نمیتونه که نخورده ..

پرده ای از اشک جلوی چشمام اومد که دیدمو تارکرد.. با یه ببخشید به طرف سرویس دستشویی رفتم .. درو بستم یکم اب به صورتم زدم ولی اشکام بدون خواست خودم پایین ریختن .. این اشکای لعنتی نشونه ی ضعف من بودن .. نشونه ی بدبختیم .. و هرروز یادآوریم میکنن که تو یه شکست خورده ی بدبختی ..که قلبت داره تورو از پادرمیاره .. هق زدم .. تحمل این دردا برام خیلی سخت بود..

تو آینه بخودم نگاه کردم .. دیگه هیچ اثری از ریحانه ی شادوشنگول نیست ..ازبس تواین چندروز کارم گریه وزاری شده، زیر چشمام گودافتاده بود..پیرهن چهارخونه ی قرمز مشکیم تو تنم زارمیزد که من دارم زور به روز آب میشم .. چقدر لاغرشدم که خودم نفهمیدم .. البته اونقدر لاغر نبودم که بخوام از ریخت وقیافه بیفتم ، چون توپر بودن هیکلم باعث میشد لاغریه الانم خیلی به چشم نیاد ..

موهای مشکی و بلندم یکی از نشونه های زیباییم بود که زیباییمو دو چندان میکرد .. عادت به روسری سرکردن نداشتم،هیچوقت جلوی فامیل روسری نمیزدم اما دختری هم نبودم که از لحاظ پوشش بخوام با لباسای تنگ و چسبون یا بدن نما خودمو به نمایش بزارم ..آه عمیقی کشیدم ..اما چه فایده .. تبدیل به کسی شدم که حتی خودمم ازش متنفرم .. این زیباییها چه بدردم میخوره وقتی زندگیم اون چیزی نیست که دلم میخواد..

کسی آروم به در زد، سریع به صورتم آب زدم ودرو باز کردم.
بهادر بود که با نگرانی گفت:حالت خوبه ریحان ؟ ای وای باز توگریه کردی ؟

سرمو پایین انداختمو گفتم:من خوبم ، نمیخوام نگرانم باشی بهادر ..

انگشتشو زیرچونم گذاشت تاسرمو بالا بگیرم، مستقیم به چشماش نگاه کردم که گفت: دوست ندارم اینجوری ببینمت .. خودتو جمع وجور کن .. شب میام باهم حرف میزنیم ..

با استرس گفتم: کجا میای ؟ حتما تو اتاق من ؟

با شیطنت لبخندی زدوگفت: باید عادت کنی ؛ اونجا اتاق مشترکمون میشه ..

عصبی گفتم: بهادر منو با این کارات درگیر نکن چشم رو همه چیز میبندم و…

-سیس .. بین منو تو حریمی وجودنداره بهتره اینو قبول کنی .. شب منتظرم باش..

با ترس گفتم: بهادر من یه دخترم .. اعتقاداتمو زیر پاهات لِه نکن .. چرا هرروز به یه طریقی منو با این رفتارات به گناه میکشی ..

-مگه من گفتم تو زنی ؟ گناه کدومه خر .. اصل دلته که داره میترکه ؛ میام حرف میزنیم، فعلا سرم داره از حرفای بابامو مهرداد سوت میکشه …

-مگه چی گفتن؟

پوزخندی زدوگفت: اجازت صادر شده ..

-واسه مهمونی ؟

-اینو باش خودش که اوسکوله منم اوسکول میبینه ؛ نه واسه کنکور ؟ مگه مهردادحرف دیگه ای هم زده ؟
بعدزیرلب گفت: بیشرف دَغَل باز

-مامانمم تائیدکرد؟

-ای بابا زنا کی عقل داشتن که خاله دومیش باشه .. اونم لنگه ی توعه منتها تو ساختارسنی بیشتر..

-دست از مسخره بازیات برنداری ها ؛؛ فقط تیکه بنداز ..

-بیابرو بشین اگه حالت خوب نیست .. توبدتر منو دیوونه کردی .. یا غش میری .. یا گریه میکنی یا خون به جیگر منه بخت بریده میکنی .. نمیدونم چه خاکی باید تو سرم بریزم هردری وا میکنم میرسم به بن بست..

آروم گفتم: خودت همه رو بن بست کردی ..

با حالت ناراحت نگام کردو گفت: خودم میدونم چه غلطی کردم تو کمتر زخم بزن ..انقدر درد نباش، درمون باش ..

تاخواست بره سریع ساعد دستشو گرفتم،اول به دستش نگاه کردو بعد به من ..

– بهادر توروخدا منو با آخرتم درگیر نکن ..

نیشخندی زدوگفت : اگه قراره تو آخرت بسوزیم حداقل از این دنیا ناکام نمیریم ..این چرندیاتو از سرت بنداز بیرون ..

با عجز نالیدم: بهادر ..

جدی گفت: من هردفه باید باتو چونه بزنم .. یه بوس ازت میبرم زهرمارم میکنیش ..

اشکم چکیدکه با حرص گفت: لا اله الاالله .. انقدر گریه نکن خودتو کشتی ،منو هم کشتی . .

-تو اصلا منونمیفهمی ؛

اشکمو با انگشت شصتش پاک کردوگفت: تو منِ پدرسگ و درک میکنی ؟ همش منو پس میزنی ؛ صبح تا شب کارم شده سروکله زدن با تو …منو از خودت محروم نکن ریحان..

“نه من هیچ کس و درک نمیکنم چون انقدر خرم که یادم رفته تو ورعنا چه بلایی سرم آوردین واسه همینم براتون دعای خوشبختی میکنم “

گونمو بوسیدوگفت: گریه نکن فدات بشم .. تو نفسامی ،حالت که خراب میشه ، زندگیمو زیرو میکنی .. نمیخوام اینجوری ببینمت ..

باگریه گفتم: منو به حال خودم بزار.. توروخدا بهادر ..

– یه آبی به دست وصورتت بزن بیا ..میترسم کسی شک کنه .. به بهانه سیگار کشیدن از رومیز بلندشدم ..

-بهادر ..

نگام کردو یه قدم به عقب رفت ، ملتمس وار نگاش میکردم، که قدم رفته رو برگشت و لبمو کوتاه و سریع بوسید ..

رفت و من خیره به رفتنش شدم ..رو لبم دست زدم داغ بود و نبض گرفته بود .. اون ماوای آرامش منه .. این یه حقیقته که هر چقدر من سرکوبش کنم دوباره با یه حرکت از بهادر ریشه میزنه و رشد میکنه ..

افسوس وار ناله کردم وزیرلب گفتم: خدایا کمکم کن .. یا بهادرو از من سرد کن یا به من قدرتی بده که در مقابل این عشق انقدر ضعیف نباشم ..

دوباره برگشتم به آشپزخونه ..
مامان و خاله و رعنا مشغول جمع کردن میز شام بودن .. اما عمو رضا و مهرداد هنوز گرم حرف زدن بودن، بهادر هم تکیه زده به اپن بود و به ظاهر شنونده ی حرفای عمورضا و مهرداد بود..
باورودم به آشپزخونه نگاهی به طرفم انداخت و لبخند محوی زد ..

نگام به رعنا افتادکه با حرصی آشکار و زیرکانه نگاهای بهادر رو حلاجی میکرد..

کنار خاله و مامان رفتم تا کمتر تو معرض دید بهادر باشم ..

-خاله من ظرفارو میشورم ..

خاله: نمیخواد خاله یه کلی ظرفه میندازم تو ظرفشوئی ..

-آخه از نشستن خسته میشم بزارین یه کاری انجام بدم ..

مامان: آره نه خیلی هم اهل کاری ..!! توخونه که همش یا سرت تو درساته یا تو اتاقتی .. یه روز یه بشقاب واسه من جابجا نکردی که دلم خوش باشه ..

خاله : لیلا دخترمو اذیت نکن ..چرا انقدر بش گیر میدی .. ریحان بعد فوت باباش اینجوری شده وگرنه کی اندازه ی ریحانه شیطنت داشت و مارو میخندوند ..

به حالت شوخی گفتم: الان این تعریف بود خاله.؟دستت دردنکنه مگه من دلقکتون بودم ؟!

مهرداد از اون سر میزگفت: دلقک نبودی آتیش پاره بودی ..

بهادر با حرص گفت: تو گوشات همه جا چرخ میخوره .. بابام داره باتو حرف میزنه ها ..

مهرداد با خنده گفت: بنا به رشته م گوشامم مثل خودم همه جا فعالن.. آخه دکترا فعالیتشون خیلی زیاده ..

بهادر: دکتر از بس فضولی..

مهرداد به من نگاه کردو چشمک ریزی زدوگفت: اتفاقا همین دیشب یه نفر بهم گفته باید تغییر رشته بدم برم خبرنگار بشم ..

بهادر: آره برو خبرنگار شو تا پدر این دخترپسرارو دربیاری ،شرف نداشتشونو به باد بدی .. کیو کدوم دادگاه بردن، کی از کی حامله شده،اون دختره …

خاله : استغفرالله .. این حرفاچیه بهادر..؟

مهردادباحرص تصنعی گفت:زن دائی این امشب تنش میخاره ها .. من نمیدونم کی سیخونکش زده پاچه گیرِ من شده ..

بهادر رو صندلی روبه روی من نشست وگفت: کمتر زِر بزن پاچَتو نمیگیرم ..

عموباخنده گفت: شما کلا از بچگی این اخلاقارو داشتین ، یادمه مثل سگ وگربه به هم میپریدین ، 5 دقیقه بعد کنارهم بودین انگار نه انگار اون دونفری که دعوا میکردن شما بودین ؟!

مهرداد: نه دائی این قبلا انقد هار نبود .. بینم رعنا تو چیکارش کردی ؟ ازش یه غول درنده ساختی !

بااین حرفش بهادر بلند خندید طوری قهقهه زد که ما هاج و واج به مهرداد نگاه کردیم .

باهمون حالت خنده گفت: این جمله رو خوب اومدی پسر باید دهنتو طلا گرفت طلاااا ..

با تردید به رعنا نگاه کردم .. دستش کنار پاهاش مشت شده بود و رنگ صورتش به قرمزی میزد ..

بهادر باهمون نگاه تیزو معروفش به رعنا نگاه کرد .. تیزیِ نگاهش واسه من مثال نگاه عقاب و داشت .. نگاه .. نگاه .. نگاه .. نگاهی که پر از حرف و خشم و کینه و نفرت بود ..

بعد گفت: رعنا یه چایی بیار .

خاله: تازه که شام خوردی مادر .. بزار معدت بفهمه غذا خوردی .. بعد چایی میارم بخور ..

بهادر : سرم درد میکنه مامان ..

مامان: از بس سیگار میکشی خاله .. کاش یه روزی بیاد این سیگارو لعنتی رو از روزمین جمع کنن که تو یکی مارو عاصی کردی ..

بهادر با نگاه به من گفت: وقتی اعصاب برات نمونه مجبوری از سیگار آرامش بگیری خاله ..حداقل اگه من آسیب میبینم، اونم دم نمیرنه و پا به پات میسوزه ..

خاله: کلی چیز مهم تو زندگی هست که آدم میتونه جایگزین سیگار کنه .. تو اگه بخوای بزاریش کنار هزارتا دلیل و بهونه هم واسه کشیدن داشته باشی بازم میتونی از خودت دورش کنی ..

بهادر باز به من نگاه کرد، انگار مفهوم حرفاشو داره به من انتقال میده .. تا بفهمم با هر نطقش بیان میکنه که تو دلیل و برهانمی ..

باهمون حالت مذکور گفت : هزارو یک بهونه نیست فقط یه بهونست که خودش به تنهایی رو هزارتا بهونه گیر کرده ..

رعنا لیوان چایی رو با حرص جلوی بهادر گذاشت .. خب معلومه مو به مو حرفای بهادر داره اونو از پادرمیاره .. کم مشکلی نیست اینکه همسر مردی باشه که دلش گرو خواهرت باشه .. از یه طرف میگم حقشه اما وقتی تو این حالت میبینمش دوباره دلم براش غمگین میشه ..

بهادر: رعنا هواست کجاست چاییو ریختی رومیز..

رعنا باحرص گفت: الان تمیزش میکنم ..

نگاهمو از بهادرگرفتم نمیخواستم بیشتر ازاین چشم تو چشم هم باشیم، حداقل بخاطر مراعات کردن حال رعنا .. دلم نمیخواد وجودمنو زنگ خطر زندگیش بدونه ..

کمک مامان و خاله مشغول جمع کردن وسایل شدم که با جمله ی عمو رضا انگار راه نفسم بسته شد .. مثل برق گرفته ها سریع برگشتم به بهادر نگاه کردم که اونم مستقیم نگاهش به من بود ..

عمورضا: واسه برنامه ازدواجتون چه تصمیمی دارین بهادر ..؟

با کمی تاخیر در جواب دادن ، نفس سنگینی کشیدوگفت:راستش منو رعنا باهم حرف زدیم،قرارشده بریم ماه عسل ..

مهرداد: اَه.. مسخرشو در نیار بهادر،اوضات انقد بده که از پسِ یه عروسی گرفتن برنمیای ..؟

بهادر دستی به پیشونیش کشیدوگفت: نه موضوع این نیست ،منو رعنا فکرامونو کردیم اینجوری بهتره ..

حالامامان و خاله هم به جمعشون پیوستن ، و همه رو میز گرد هم نشستن ..

خاله: بهادر من دلم میخواد عروسی بگیرین، به اصطلاح تو پسر بزرگمی، آخه ما که خداروشکر دستمونم به دهنمون میرسه ..

بهادر سریع حرف خاله رو قطع کردوگفت: منو رعنا اینجوری راحت تریم، مگه نه رعنا تو هم یه چیزی بگو ؟!!

رعنا با نگاهی به من که رنگ کینه و حسادت داشت گفت: آره خاله منو بهادر تصمیم گرفتیم بریم ماه عسل، مشکلی با خرج عروسی نداریم،ولی بنظر من یه ریخت وپاش الکیه ..

عمورضا: حالا تصمیم گرفتین کجابرین ؟

بهادر باهمون حالت مذکور،گفت: هر جا که رعنا دلش بخواد میریم،

بعد با یه لبخند ساختگی گفت: البته من میگم بیاین همه باهم بریم شمال ..

قلب لعنتیم بازهم سرکش شد .. انگار میخواست سینمو بشکافه .. پشت کمرم تیر میکشید شاید از درد سنگینی بودکه قلبم متحملش شده .. دلم به حال خودم میسوخت .. بازهم بغض،بغض،بغض …

ریحانه لعنتی مگه تو نمیدونستی که قراره یه همچین روزی برسه… ؟
معلومه وقتی عقد کردن یا روز عروسیشونو میبینی یا شاهد ماه عسل رفتنشون میشی ..
چرا بغض میکنی احمق ،چرا داری قیافه ی زارو آشفتتو به بهادر نشون میدی ..؟ ببین چه جوری آشفتش کردی که داره با پریشونی به تو نگاه میکنه .. انگار نه انگار که همه دارن حرف میزنن تمام هواسش پیش منه .. حتما فهمیده درونمو چه بلوایی بپا شده .. تا میام این دلِ لعنتیمو باهاش صاف کنم یه چیزی پیش میاد تا اشتباه بودن این عشق رو بهم نهیب بزنه ..

حس کردم خالی شدم، پوچ و تهی ..
با جمله ی تلخ بعدیش زیر زانوهام سست شد وقتی که گفت: دو هفته ی دیگه میریم مشهد ..

انگار روز فوت منو اعلام کردن .. هر لحظه به سقوط نزدیک بودم ..

مهرداد:تو چقد خونسردی پسر!! باید از الان بیفتی دنبال بلیط و کاراتون ..

مامان: برزو تا دو هفته ی دیگه نمیتونه بیاد ؟

خاله: نمیدونم فعلا که مرخصی نداره ..ولی باهاش حرف میزنم اگه تونست مرخصی بگیره بیاد ..

همه حرف میزدن اما تنها کسی که تو حال وهوای این مهمونی و حرفاشون نبود، من بودم ..

مهرداد باحالت شوخی رو به من گفت: خواهر عروس .. نه نه اشتباه گفتم بااون تعصبی که بهادر رو تو داره بهتره بگم خواهر داماد، توهم بیا یه چیزی بگوچرا همش ساکتی؟

(خواهر داماد …؟!!)

گیج وارانه به بهادر نگاه کردم وآروم وبا صدای خفه از بغض گفتم : حرفی ندارم ..

دستاشو انقدر محکم مشت کرده بود که پوست روی دستش سفید شده بود، رگهای دست و پیشونیش برجسته شده بودن ، استخون فکش بیرون زده بود ،انگار دندوناشو روهم میسابید ..

باخشم کنترل شده رو به مهرداد گفت:باور کن تو اگه حرف نزنی مانمیگیم که لالی

مهرداد عصبی از رو میز بلند شدوگفت: اَه .. مرده شورتو ببرن بهادر،باز من حرف زدم تو پریدی وسط .. نمیدونم چی بگم که آقا خوشش بیاد ..؟ اصلا واسه چی گیر دادی به من ..؟ (دستشو پشت کمر رعنا گذاشت) این زنته ،منو با زنت اشتباه گرفتی ..

بهادر: خفه .. ببندلطفا

مهرداد خندیدوگفت: میخوای بری ماه عسل بزار حداقل برات یه دعای خیر کنم داداش .

بهادر: بخوره تو سرت.. نخواستم ..

مهرداد: خاک تو سرت کنن هر چی پیرتر میشی احمق تر میشی .. گاگول

بهادر عصبی و خشن نگاش کرد که مهرداد بلند زد زیر خنده ..

کنارگوش مامان آروم گفتم : من میرم بالا ..

مامان تو جوابم بلندگفت:الان میخوای بری ؟ به این زودی ؟

عمورضا: میخوای بری ریحان ؟

یه نگاه سرسری به همه انداختمو گفتم: یکم کاردارم باید برم درسامو مرور کنم ..

خاله: باشه خاله برو عزیزم ..

به اتاق رفتم و سویشرت و شالمو پوشیدم .. برگشتم تا از همه خداحافظی کنم، که مهردادگفت:ریحانه .. من با مامانت و دائی صحبت کردم .. واسه مهمونی پنج شنبه ..

ناخودآگاه به بهادر نگاه کردم اخم غلیظی داشت .. سرمو تکون دادم که دوباره گفت: ساعتشو باهات هماهنگ میکنم که آماده باشی ..

باشه ای گفتم ورو به همه خداحافظی کلی و شب بخیر دادم و رفتم ..

بنا به حرفی که زده بود، سرساعت مقرر مثل اونشب اومد ..
اما اینبار برعکس اختیار قلب سرکش و یاغیم در اتاق و قفل کرده بودم .. آروم به در میزد ، مثل زدن نوک انگشت به در ..

دلم میخواست درو باز کنم ،انگار واقعا جسمم بعد از اون شبی که تا صبح تو آغوشش سر کردم یه جور معتاد به این مخدر شده ، آغوشش برام مثل مواد بود،که با همون یکبار لمس کردن و تجربه ی پر هیجانش منو بخودش آغشته کرده ، انگار تو تمام رگام حل شده و با خونم مخلوط شده که بازهم دوست دارم یک بار دیگه این لذت وتجربه کنم ..

لذتی که برام فانی بود اما شیرین تر از هر شهدی ..

دوباره به در کوبید ، میترسیدم مامانم از خواب بیدار بشه اونوقت با دیدن بهادر چه جوابی میخواست به مامانم بده .. ؟
ولی انگاربهادر از هیچ چیز ترس و واهمه نداشت ،که بدون کوچکترین هراسی الان پشت در اتاق من ایستاده و داره با ضربات ریزش به در میزنه تا من درو باز کنم ..

نمیدونم چند دقیقه به همین حال گذشت ، رو تخت نشسته بودم و زانوهامو تو شکمم جمع کرده بودم، یه دستم چنگ شده تو موهام بودو با دست دیگه م رو ، رو تختی شکلکای عجیب غریب ترسیم میکردم .. تا کمی، فقط کمی از فکرو خیال اون کسی که الان بخاطر من پشت دره بیرون بیام .. اما زهی خیال باطل

بهادر تمام فکرو ذکر،تمام هست و نیست و تمام بودو نبود منه .. که هیچ چیز دیگه ای باعث نمیشه که برای لحظه ای کوتاه از فکر و خیالش بیرون بیام . .

صدای زنگ پیام گوشیم اومد .. گوشیو برداشتم و پیامو باز کردم .

زده بود”این مسخره بازیا چیه ؟بیا درو باز کن تا خاله بیدار نشده “

جوابی ندادم که دوباره زد” ریحانه ،چرا هر چی من سازش میکنم تو وحشی تر میشی ؟ بیا این در کوفتیو بازکن “

انگار قدرت لمس کردن گوشی رو نداشتم که چیزی براش تایپ کنم ، چند ثانیه نگذشت، که دوباره زد” ریحانم ،قربونت بشم،عزیزمن ،بیادرو بازکن ، کارت ندارم که .. میخوام باهات حرف بزنم “

سرمو رو زانوهام گذاشتم،قطره اشکی بی اختیار از چشمم سرازیر شد و تا رو تیغه ی بینیم ،پایین اومدو بعد رو پام چکید ..

فقط براش تایپ کردمو فرستادم ” نمیتونم”

سریع زد” ریحان منو دربه در نکن، فداتبشم من آدم دور شدن نیستم، داری هرروز بینمون فاصله میندازی ..جانِ بهادر.. مرگِ بهادر اذیتم نکن “

جوابی ندادم .. اس دیگه ای فرستاد اینبار تِم پیامش رنگ احساسی نداشت .، یه نوع جبر که بعد از هر لجبازیه من مجبور میشه رویه ی رفتارشو عوض کنه ” داری منو سگ میکنی لعنتی .. خودت میدونی سگ بشم پاچه خودتو میگیرم ..بیا این وامونده رو وا کن تا دیوونم نکردی”

اینبار هم جوابی ندادم که چند دقیقه ی بعد سکوتش نشانگر رفتنش بود ..

اون رفت ، اما من تا خودِ صبح چشم رو هم نزاشتم ، اون ته تهای قلبم دوست داشتم کنارم باشه ؛ هر چقدر هم گناه و ذلت داشت.. ولی دوباره یه چیزی منو از این نزدیک بودنها منصرف میکرد ..

نه تنها اونشب بلکه دو شب بعد هم بهادر اومد و باز من همون نقشه رو به اکران گذاشتم .. دروقفل میکردم و بدون جواب دادن به پیاماش کاری میکردم تا خودش صرف نظر کنه و بره ..

سه روز از دیدار آخرمون گذشته بود. تو این سه روز اصلا بهادرو حضوری ندیده بودم . البته خودم کاری میکردم تا کمتر زیر چشمش باشم .. شاید این فاصله های محدود باعث خاموش شدن شعله های این عشق بشه .. اما این تنها فکر احمقانه ای بود که من به ذهنم میرسید پون بهادری که من میشناختم به هیچ وجه این فراق و عملی نمیکرد ..****

اونروز پنج شنبه بود .. کلاس آخرم ساعت 6 غروب تموم شد .. داشتم وسایلمو تو کیفم میزاشتم که مینا گفت: امشب باید بری با مهرداد ..؟

– آره حوصله ی این پسره رو هم ندارم ولی خب بخاطر عمو رضا زشت میشد اگه قبول نمیکردم ..

مینا: من موندم چه جوری بهادر رضایت داده ؟

زیپ کیف وبستم و ابروهامو بالادادم وگفتم: تو که اونشب ندیدیش .. چشاش شده بود یه کاسه خون .. بدجوری واسه مهرداد خط ونشون میکشید ..

مینا: عاشقِ دیگه .. عاشق یعنی دیوانه ..

باهم همقدم شدیم به طرف در خروجیه دانشگاه ..

مینا با حالت خنده گفت : میگما ریحان .. این پسره نبره یه بلا ملایی سرت بیاره ..؟

خندیدمو گفتم: اولا جرات نداره .. بعدشم اونقدارا هم پسر بدی نیست .. ناسلامتی فامیلمونه .. از بچگی روهم شناخت داریم ..

مینا: میگم ریحان ..

-هوم ؟

مینا: چرا با وجود مهرداد سعی نمیکنی از بهادر فاصله بگیری ؟ بنظر من کِیس خوبی هم هست !!

پوزخندی زدم: میخوای بهادر قتل راه بندازه ..؟

مینا: وای خدا نکنه .. زبونتو گاز بگیر دختر

به طرف درِ خروجی قدم برداشتیم که گفتم : مینا ،بعضی وقتا که بخودمو بهادر فکر میکنم میبینم همه چی تقصیر خودمه .. اونموقع که بهادر اصررار میکرد پاپیش بزاره و بیادجلو همش بهونه های مسخره میوردم ،البته از یه طرف بابام که فوت شد تا یه مدت افسردگی داشتم ،بعد اونم که درسمو بهونه کردم .. راستش در مورد عشقمون اصلا احساس خطرنداشتم. دلم از عشق خودمو بهادر قرص بود نمیدونستم که قراره ..

مینا: ریحانه اون ماشین بهادر نیست .؟

به رو به رو نگاه کردم، ماشین بهادر بود؛نگاهمو که دید شیشه ی طرف مارو پایین داد و اشاره کرد که به سمتش بریم ..

بطرفش قدم برداشتیم ..
– میبینی مینا بهادر مثل روحم همیشه همرامه .. هر جا برم اونم هست .. به گفته ی خودش زمانی وِلم میکنه که تو گورباشم .. دیگه داره کم کم باور میشه که من متعلق به اونم .. و اون صاحب اختیارمه .. انگار دارم بااون زندگی میکنم اما زندگی ای که پنهانیه وهیچکس به جز منو خودش خبر نداره ..(از حرکت ایستادم که میناهم مقابلم ایستاد) آهی کشیدمو گفتم: هرشب خونه زندگیشو ول میکنه میاد در اتاقم تا شب کنار من بخوابه، یه شب دزدکی اومد،اما سه شبه دارم ازش فرار میکنم ،ولی تا کِی میتونم مینا؟ میترسم کم بیارم! یه کشش خاص داره.

مینا با خنده رو بازوم زدوگفت: کوفتت بشه .. چه حالی کردی تو بغلش؛ بعد با یه (حالت بچه گونه گفت) منم دلم میخواد !! کاشکی یکی قدر بهادر منو هم دوست داشتو دزدکی میومد تو اتاقم ..

خندیدمو گفتم : زهرمار دیوونه ..

بهادر صدام زد .. رو به مینا گفتم: بیا بریم الان صداش در میاد .. سه روزه ندیدمش دلم داره میترکه براش ..

مینا با همون حالت خنده گفت: خاک تو سرت .. بگو کرم از خودته که اون پسره رو اینهمه هوایی کردی ؛!

رسیدیم به ماشین،بادیدنش قلبم رو دور تند میتپید .. خدا میدونه چقد دلتنگش بودم .. منو مینا از همون جلوی در با بهادر سلام و احوالپرسی کردیم، درجواب من خیلی سردو خشک احوالپرسی کرد، شاید داشت دلخوریشو نشون میداد، اما برق چشماش اوج دلتنگیش رو لو میدادن .. با مینا گرم و صمیمی برخورد کرد .. قبلا که بهادر چندبار تو مسیر دانشگاه و خونه دنبالم میومد با مینا هم برخورد داشته .. البته مینا کلا دختر راحتی بود،ماخیلی باهم صمیمی بودیم، بااین صمیمیت هم از موضوع منو بهادر کاملا مطلع بود..و همین باعث شد که تو برخورد با بهادر خیلی معذب نباشه ..

بهادر : بشینین دیگه یخ نزدین ..

مینا: من خودم میرم مزاحمتون نمیشم .. تو بشین ریحان ..

– حرف نزن بیا سوار شو سرراه میرسونیمت ..

بهادربا کنایه گفت: مینا من هنوز همون بهادرما ..از دوست یاغیت یاد گرفتی توهم ترش شدی ..؟

مینا خندیدوگفت: نه به جون ریحان .. من سرراه خرید دارم میترسم طول بکشه ..

بهادر هم باخنده گفت: جون اینو قسم میخوری که بیخیالت بشم ؟

مینا باز خندیدوگفت:تو میدونی من اهل تعارف نیستم بهادر، اینو گفتم که باور کنی .. من برم دیگه..

-خیلی لوسی میناااا ..

مینا دستشو جلو کشیدوچشمکی زدوگفت: برو تنهایی حالشو ببر بااین برج زهرمارت !!

-کوفت ..

دستمو تو دستش گذاشتم ،بعد از خداحافظی با منو بهادر رفت ..
سوار ماشین نشستم، نگاش کردم، که به در تکیه زده رودو مستقیم نگام میکرد..

اخم تصنعی بین ابروهاش بود، و با نگاه دلخور به چشمام نگاه میکرد..

سرمو تکون دادم؛
-هوم ؟

بهادر: مرده شورِ اون چشاتو ببرن؛

از همین جملش دلم هری ریخت ،که باعث تبسم کوچیکی رو لبم شد ..میدونستم حرص دلتنگی و ناکام موندن این چند شبو داره به رخم میکشه.

سویچ و چرخوندو ماشینو به حرکت در آورد، هرازگاهی یه نیم نگاهی به طرفم مینداخت و عصبی نچ میکرد، نفسای بلندو پر حرص میکشید، یه چیزایی زیر لب زمزمه میکرد و آروم رو فرمون ضربه میزد،دستِ آخر پخش آهنگ و روشن کرد اما یا ولومشو کم میکرد یا زیاد که آخر سر هم عصبی و با غر غر خاموشش کرد،تمام حالتاش نشون میداد که عصبیه و من میدونستم که عصبانیش بخاطر امشب و مهمونی رفتنم با مهرداد بود .. میخواستم از این دل آشوبگیش کم کنم؛

نمیدونم چرا اینکارو کردم ، اما بی اختیار دستمو رو بازوش گذاشتمو گفتم: نگران چیزی نباش ..

رنگ صورتش بهترشد، چشماش آرومترشدن، نفس آسوده ای کشیدو گفت: ساعت چند باید بری با مهرداد؟

– گفته دوروبر 7و نیم ،8 میاد دنبالم ..

بهادر سرشو تکون دادوگفت: کسی تو ساختمون نیست، همه با بابام رفتن بهشت زهرا ..

تا لب زدم که حرفی بزنم ، سریع گفت: من موندم که تورو بدرقه کنم، به رعنا گفتم یکم شرکت کاردارم تا راضی شده با خاله اینا بره ..اینم شده موی دماغِ من؛

به بیرون نگاه کردم وگفتم: رفتارش طبیعیه، اون زنته نمیتونه تورو باخواهرش شریک باشه..

نفس سنگینی کشید وگفت:دلم نمیخواد بری به این مهمونی، بَزمِشون خر تو خره ..اگه دیدی به مزاجت خوش نیست زنگ بزن بیام دنبالت ..
نگام کردوگفت: باشه ..؟

سرمو بالا پایین کردم، که دوباره گفت: به خودِ نره خرش هم رو نمیدی .. اگه دیدی داره از حدش فراتر میره بگو تا بیام از وسط دو نصفش کنم ، مردک پفیوزو ..

تو مسیر انقدر بهادر سفارش کردو منم مثل غلام حلقه به گوش فقط سرمو بالا پایین میکردم .. که تو بعضی از موارد جدی میشد و با جدیّت و تاکید وارانه میگفت : فهمیدی ؟ باشه ؟ بگو چشم ؛

انقدر حرصم دادو خودش حرص خورد که نفهمیدیم کی رسیدیم خونه ..
ماشینو در خونه پارک کرد، گفت بعد اینکه من برم اونم برمیگرده شرکت ، چون نمیخواست رعنا بفهمه زمانیکه من خونه بودم ، اونم همزمان خونه بوده ..

بخاطر این موضوع منم بهش تیکه انداختم، که تو اگه واقعا از زنت میترسی چرا بیخیال این رابطه نمیشی ؟

اونم در جوابم پوزخندی زدو گفت: من ازش نمیترسم فقط نمیخوام بهونه دستش بدم تا مبادا دهنِ بی درو پیکرشو جلوی کسی باز کنه **

کلیدو تو قفل چرخوندم ووارد خونه شدم، که بهادر هم پشت سرم واردشد ..

برگشتم نگاش کردم، سرشو تکون دادو گفت: چیه ؟

-تعارف نکنی تورو خدا راحت باش ..

با خنده گفت: برو برو تا گر نگرفتم ،آتیش این چندروزو سرت نریختم ..

– من کار اشتباهی نکردم، خواسته های تو نامعقولن !!

-خیلی وقت نداری برو اماده شو .. بعدا در موردش حرف میزنیم ..

به طرف اتاقم رفتم که دیدم داره پشت سرم میاد .
برگشتم وگفتم: تو کجا میای بهادر ؟ من میخوام لباسمو عوض کنم !

ایستادو دست به کمرشدوگفت: خیلِ خب برو .. تو آخرش با این رفتارات منو سکته میدی .

تودلم هزار تا خدانکنه گفتم و به اتاقم رفتم ..

که با صدای بلندگفت: ریحان یه چیز درست بپوش .. اونجا همه کَسیه ..

ازتواتاق بلندگفتم: باشه

دوباره بلندگفت: نوشیدنی،چیزی هم نمیخوری ها .. بعد مهمونی هم زود برگرد خونه..

-پونصدهزار باره داری اینارو میگی .. باشه !
نیم ساعتی داخل بودم ، یه لباس آبی نفتیه کوتاه انتخاب کردم، یقه ش کمی باز بود اما با پوشیدن شال حریری خودمو راضی به پوشیدنش کردم ..لباس قشنگی بود،قدلباس تا بالای زانوم بودکه زیرش یه جوراب شلواریه مشکی پوشیدم،لباس آستین داری بود واز لحاظ این پوشش راحت بودم، اسپورت و شیک ..

موهای بلندمو با اتو صاف کردم و یه آرایش لایت و دخترونه انجام دادم ، و بعد با یه رژ لب زرشکی آرایشمو تکمیل کردم .. بخاطر تیرگیِ لباسمو موهام ، این آرایش ملیح قیافمو خیلی زیباتر کرده بود ..

با ضربه ی سنگینی که به باسنم خورد جیغ زدم و با نگاه پراز خشم و آتشینم به بهادر که نیشش تا بناگوش باز بود نگاه کردم ..

از حرکتش سرخ شدم و داغ کردم، با تشر گفتم : به چه حقی این حرکت زشتو انجام دادی ؟

برق عمیقی از چشماش عبور کرد،و سر تا پامو با نگاهی حسرت وار رصد کرد ..

با خنده اما پرحرص گفت: به همون حقی که جنابعالی سه شب منو مچل خودت کردی!

با اخم و عصبانیت گفتم : تو حق نداری به من دست بزنی ، دیگه این کارو تکرار نکن ..

با اشاره به لباسم گفت: عوضش کن

هنوز باهمون حالت عصبی نگاش میکردم؛ هرروز داره یه چیز جدید از هنراش رو میکنه ، اون نباید به من دست بزنه .

لبشو جویید وگفت: میگم عوضش کن .. نمیشنوی ؟

-لباسم مشکلی نداره . . تو چشات مشکل داره ..

با جدیت گفت: عوضش کن . لباست مناسب نیست .. میخوای بری بین کلی آدم نامحرم ..

ابروهامو بالادادمو گفتم: تو نامحرم نیستی ؟

عصبی دست به کمرشدوگفت: حرف مفت نزن .. دارم بهت آوانس میدم سواستفاده نکن .. لباست خیلی تنگه ، یقه شم بازه کلِ سینت افتاده بیرون ..

-همه که مثل تو ذره بینی منو نگاه نمیکنن ..

کلافه دستی به صورتش کشیدوگفت: من همنوع خودمو بهتر میشناسم.. چونه نزن یالا عوض کن ..

با غدی گفتم: من موردی تو لباسم نمیبینم .. باطن تو خرابه !

با حالت عصبی سرشو کج کردوگفت: لج نکن وقت نداری .. سریع عوضش کن ..

– باهمین میرم

-ریحان دیوونم کنی میفتم به جونت هااا !؟

-داره کم کم بهم ثابت میشه که تو دیوونه زاییده شدی !من مشکلی تو لباسم نمیبینم باهمین میرم .. (ازش عصبی بودم؛ شاید اگه اون حرکت و انجام نمیداد الان بدون چون و چرا به حرفش گوش میدادم )

سرشو عصبی چندبار بالا پایین کردو گفت: صبرکن ..

به سمت کمد لباسام رفت؛ تو همون حالت نگاش میکردم، دونه دونه لباسامو از تو کمد بیرون میکشید و بعد از کلی چک کردن که با سلیقه ش همخونی نداشت ، رو تخت پرتشون میکرد ..تا اینکه یه لباس مشکی بلند از بینشون انتخاب کرد، پشت دامنِ لباس حریر داشت،و از پشت نمای کامل باسنمو میپوشوند ، لباس بلندی بود و آستینو سرسینه اش حریر بود ..
باهمون لباس به طرفم اومدوگفت: اونو دربیار اینو بپوش ..

دست به سینه ایستادمو گفتم: من میخوام با همین لباس برم .. اینو دوست دارم ..

عصبی گفت: ریحان یه کاری نکن اونقدر بزنمت تا صدای سگ بدی .. میزنم استخوناتو میشکنما .. سلیطه بازی در نیار.. یه بار گفتم بخوای هرز بپری خودم راهیِ قبرستونت میکنم …

از تهدیداش ترسیدم، انقد با جذبه و جدیت حرف میزنه که خودم به این یقین رسیدم که اون صاحبمه وهرچی میگه من باید بگم چشم .. اما با یادآوریِ پروییش و حرکتایی که جدیدا انجام داده .. غُد شدم .. شونه هامو بالا دادمو گفتم: مشکلتو با خودت حل کن .. من بااین لباس مشکلی ندارم .. بنظر خودم عالیه ..

تو یه حرکت به طرفم اومد و لباسو کامل از تنم بیرون کشید، گیج و شوکه وار نگاش میکردم که با غر غر لباس مشکی رو جایگزینِ تو تنم کرد ؛
– زبون نفهمی، عقل نداری،مثل آدم رفتار کن همش باید با هم بحث کنیم ، یه روز نباید اعصابم سرجاش بمونه ، چندروزه گلوم پاره شده از دست کارای تو .. دیوونم کردی همش بحث..بحث..بحث

لباسو تو تنم تنظیم کردو زیپ پشت لباسو بالا کشید .. میخواستم حرفی بزنم اما نطقم کورشده بود، اصلا قدرت تکلم نداشتم، زیپو که بست یه دور کامل به دورم چرخید تا وارسیش کنه ..بعد با رضایت گفت: حالا شد .. وقتی یه چیزی بهت میگم لج نکن .. چون من انقدر صبور نیستم عزیزم ..

هنوز از شوک رفتارش گیج بودم و مَنگ شده نگاش میکردم .. جلو اومد و بوسه ای نرم به پیشونیم زد..
بعد با خنده گفت: زیاد به مغزت فشار نیار، خودش خو همینطور پوچِ الان بدتر هَنگ میکنی !

با صدای خفه گفتم : خیلی پرویی بهادر .. دیگه داری از حدت فراتر میری !

خندیدوگفت : مالِ خودمی .. اختیار تنتو دارم ..

جیغ زدم : تو هیچ حقی در مقابل من نداری؛

صدای زنگ گوشیم به صدا در اومد، رو میز آرایش کنارم بود، از کنارم خم شد و به صفحه ی گوشیم نگاه کرد بعد زیر لب یه فحش رکیک داد و به حالت قبل برگشت ..
چشمام از حدِ معمول گشادتر شدن ؛با حالت تعجب از این رفتارای جدیدو بی پرواییش گفتم : داری شورشو درمیاری بهادر .. تو چرا انقدر بی حیایی ..؟؟

با یه خنده ی حرصی ، در حالیکه رو تمام اجزای صورتم نگاهش چرخش داشت ، گفت: اگه بی حیابودم که تو الان سالم نبودی ..؟!

منظورشو نفهمیدم که دوباره زنگ گوشیم به صدا دراومد، قبل اینکه جواب بدم ، بهادر بازوهامو گرفت وعصبی تو چشمام نگاه کردو گفت: حرفامو یادت نره ، هراتفاقی افتاد منو تو جریان بنداز .. خودمم بهت زنگ میزنم .. اینجوری هم نگام نکن .

مهمونی توباغ خارج ازشهر بود .. مهرداد ماشینو در باغ نگه داشت ، تا سرایدار بیاد درو باز کنه ..

– مگه امروز بیمارستان نبودین ؟

مهرداد نگام کردو لبخندی زدوگفت: پنج شنبه ها و جمعه ها بیمارستان نمیرم .. یه خواهش دارم ریحانه !!

نگاش کردم : بفرمایید ..

مهرداد: جمع نبند .. من یه نفرم ..نبودین وبفرمایین و تشریف بیارین ، این جمع بستنارو کنار بزار ..با من راحت حرف بزن فکر کن بهادر رو به روته ..

” تو دلم گفتم عمرا فکر کنم که تو بهادری .. دکتر هیزِ پرو .. به من میگه جمع نبند .. خوبه بهت بگم عسیسم .. فداتشم ، وای عشقم .. اییییییش .. آره خب نه تا الان ناکام موندی عقده همین مفرد حرف زدنو داری “

– با شناختی که ازت دارم ، از لحاظِ اینکه تو دکتر چشم گشادی هستی منم ترجیح میدم جمع ببندم ..

مهرداد غش غش خندیدوگفت : ریحان ، تو چقد باحالی دختر .. ما به یه چیز دیگه میگیم گشاد ولی تو به چشمام میگی .. دوباره خندید که با تعجب از پروییش نگاش کردم ..

که باهمون حالت خنده گفت : چرا همه فکر میکنن چون من دکترم نباید شیطنت داشته باشم ..؟ اصل دلِ بانو ..

باشوخی گفتم: دلت که دل نیست بگو دروازه ..

دوباره خندیدوگفت : خوبه ، تیکه بنداز .. دختر خاله ی بهادر بایدم لنگه ی خودش باشه .. کمال همنشینی میشه این ..

سرایدار در باغ و باز کرد،ماشینو داخل برد و زیر لب زمزمه وار آواز میخوند . .

-آقای دکتر کبکت خروس میخونه ..

-آره میخوام امشب یه نفرو بسوزونم ..

-لی لی پوت ..!؟

سوییچ وبیرون کشیدو باتعجب نگام کرد،وگفت: آی ریحان نگو که اون شب فالگوش ایستادی !؟

با خجالت نگاهی به اطراف چرخوندمو گفتم: راستش اتفاقی شنیدم ..

بایه خنده ی شیطون نگام کردوگفت: خیلی بلایی .. برو پایین ببینم امشب چیکار میکنی ..

باهم به طرف داخل باغ حرکت کردیم ..

مهردادکنارم خیلی شیک وموقر راه میرفت ..یه کت اسپرت مشکی پوشیده بود و زیر کت یه پیرهن دودی .. شلوار کتونی مشکی هم پاش بود ..رو یقه ی پیرهنش یه پاپیون مشکی زده بود .. موهاش مشکی بودن و به طرف بالا حالت داده بود .. قالب صورتش تقریبا شبیه بهادر بود ،تو یک نگاه آدم با دیدنشون متوجه میشد که فامیلن .. مخصوصا چشماش خیلی شبیه چشمای بهادر بود،وحشی و کشیده به رنگ عسلی ..ابروهای نه خیلی پرپشت و نازک .. بینیش خیلی بزرگ نبود متناسب باصورتش اما سر بینیش یکم گرد بودکه به صورت مردونش میومد ..ته ریش داشت ، که این ته ریش جذابیتشو بیشتر میکرد،و اما لباش خوش فرم بودن ،برجسته وحالت دار .. از بین اجزای صورتش تو یک نگاه لباش سریع به چشم میومدن .. فرمشون خاص بود،برای یه پسر همچین لب زیبایی یکم ناعادلانه بود. . یه لحظه تصورش کردم زمانیکه لبای لی لی پوتو شکار میکنه ..
یک آن مور مورم شد و از تصورات خودم بدم اومد .. با یه سرفه ی مصنوعی خودمو ازاین افکار مسخره رها کردم ..

قبل ازاینکه وارد بشیم ، مهرداد گفت:از کنارم تکون نخور ریحان .. خواستی جایی بری به خودم بگو همرات بیام .. اگه کسی چیزی گفت تو محلش نزار به خودم بگو که حسابش با کرام الکاتبینِ .. بهادر کلی سفارش کرده که همه طوره هواسم بهت باشه ..

بعد با یه خنده که حالت تمسخرداشت گفت : لامیا یا همون لی لی پوت خودمون ؛ باید امشب بفهمه که منو تو باهم نامزدیم .. باشه ؟

شوکه وار نگاش کردمو گفتم: نامزد ..؟ ولی آخه ..

سریع گفت: تو نگران چیزی نباش .. فقط عادی رفتار کن (چشمکی زد) واین موضوعِ امشب، فقط بین منوتو بمونه ..

“هوف .. اگه بهادر بفهمه زنده زنده چالَم میکنه .. این دیوونه روباش که بهش اعتماد کردم همراهیش کنم .. چقدر بهادر به منو این پسرعمه ی دیوونش سفارش کرده .. بهادر خیلی هواسش به منه .. حس میکنم تو این چندروز بیشتر از هرزمانی ، فکرش درگیر من شده ”

دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند
دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 6

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 63.8 (76.67%) 6 votes جلد دوم رمان عشق بی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *