خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان زوال پارت 4

رمان زوال پارت 4

Rate this post

رمان زوال

جهت مشاهده آخرین پارت های منتشر شده از رمان زوال نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

از اتاق بیرون اومدم.. طبق معمول خاله ومامان و خانم سَرخر تو آشپزخونه بودن.. مامان مشغول آشپزی بود و یه ریز حرف میزد .. رعنا و خاله هم یه جوری محو مامان شدن انگار داره کنفرانس بین المللی براسون اجرا میکنه ..

آروم جلو رفتم ..

– پخخخ

صدای هییییی گفتن خاله و مامان اومد؛ملاقه از دست مامان رو سرامیکای آشپزخونه افتاد،خاله سه متر هوا پریدوبا یه حالت خنده داری دستشونو رو قلبشون گذاشتن رعنا ریز خندیدو گفت : اینارو .. مگه جن دیدین ؟

چشم غره ای براش رفتم ..
مامان: درد بگیری ریحان هرچی لِنگات دراز ترمیشه عقلت کودن تر ..

خاله: ریحان مگه شکم درد داری ؟

-نچ

-پس حتما کِرم داری خاله جان ..

-اینو خوب اومدی خاله .. همچین نشستین بحثای داغ مامانو گوش میدین انگار کارشناس حقوقی داره .. یه جوری با آب تاب حرف میزنه و شما رفتین تو نَخِش ..

مامات :میدونیم توباسوادی .. نمیخواد حالا سوادتو بزنی تو فرق سر من ..

-خندیدموگفتم: کوچکتم لیلا خانوم.. حالا درمورد کی حرف میزدی ؟ دختر زیبا خانوم همون دماغ عملی و لب شتریه.. با کی گرفته که آبروش رفته ؟یادمه یه دوست پسر مفنگی داشت..

مامان با حرص نگام کرد، چشمکی زدمو سرمو تکون دادم،
-هوم ؟ ادامه بحثت بگو مامان منم مشتاق شدم یکم از غیبتاتون بشنوم ..

مامان: بیا برو رواعصابم نباش ..امروزم موندی خونه گیر بدی به من .. من هرروزباید با تو بحث کنم ..

خاله : ریحان خاله .. چرا انقدر گیر میدی به مامانت .. روزی صدبار پاچه میگیری ،یا از لیلایا از من یا رعنا ،چته خاله ؟

رعنا با لبخندگفت: من میگم شوهر کنه خوب میشه..

باحرص گفتم: کسی اظهار نظر تورو نخواست.. چیه ازم میترسی ؟

رعنا با تعجب وهراس نگام کرد، فکر کردمیخوام چیزی بگم ..

خاله: وااا .. چرااینجوری حرف میزنی با خواهرت ؟

-خاله من همش داشتم شوخی میکردم شما چرا انقد گندش میکنین ؟ یه پِخ کردم میخواین بندازینم به گوه خوردن ؟!

-زهرمارو یه پِخ کردم .. یه نگاه به لنگات بنداز ،من قد تو بودم (به منو رعنا اشاره کرد)جفتتون تو خونم راه میرفتین ..

-به من چه که شمارو تو 15 سالگی شوهر دادن؟!

مامان زیرلب غرزدوبه سمت گاز پیچید ..

خاله: نه انگار لازم شدی حتما شوهرت بدن . تو یه چیزیت هست که به کسی چیزی نمیگی ؟

رفتم رو قابلمه رو برداشتم .. خورش بادمجون بود.. من عاشق خورش بادمجون بودم ..

رعنا از رو صندلی بلندشدوگفت:من دیگه برم بالا .. یکم از کارام مونده تا یکی دوساعت دیگه هم بهادر میاد.

مامان: بزاریکم دیگه غذا آماده میشه بدم ببری..

رعنا:میرم بالا،اگه تونستم میام میبرم ..

خاله از جاش بلندشدوگفت: بیا بریم پیش من رعنا.. فعلا که بهادر نیومده ..

پوزخندی زدموگفتم:مگه من جزام دارم، ازم فرار میکنین ؟

خاله با حرص گفت: نه عزیزم این په حرفیه.. تو راحت باش ببین دیگه چی میبینی که بهش گیر بدی ؟

– وا.. مگه من مریضم خاله ..

گونه ی خاله رو بوسیدمو گفتم :مهین خانوم من عمورضا نیستم داری برام ناز میای ها.. بشین به ادامه ی بحثتون برسین من میخوام برم دوش بگیرم ..

خاله با خنده گونمو بوسیدو گفت: نه عزیزم شوخی کردم برم یه سر به غذام بزنم .. میترسم ته بگیره ..

خاله و رعنا رفتن .. دَم آخر از حرفی که به رعنا زدم پشیمون شدم .. دلم میخواست از دلش دربیارم اما غرور لعنتیم این اجازه رو بهم نداد که پیش قدم بشم ..
*

بعد از حموم..داشتم موهامو با سشوار خشک میکردم که مامانم وارد اتاقم شد ..

– اگه میتونی بیا این ظرف غذارو ببر بالا .. رعنا نیومد ببره

سشوارو خاموش کردموگفتم: به من چه مگه من کلفتشونم میخوام کوفت بخورن .. خودش بیاد ببره

– ریحان اون زبون نیش دارتو کوتاه کن .. دهنتو بازمیکنی هرچی نوکِ زبونت بیاد میندازی بیرون ..

-مامان من بالا نمیرم ..

-صاحاب مرده توکه میدونی من پادرد دارم نمیتونم از پله ها برم بالا..

-خبرش بیاد ببرتشون ..

مامان عاصی گفت: کورنیستی میبینی نیومده .. بیا برو الان بهادر میاد گشنشه ..

با اعصابی داغون گفتم: زنگ بزن بگو بیاد ببرشون .. میخوام زهر بخوره بجای غذا به من چه که بشم گارسون مخصوص اینا ..

مامان با حرص گفت: ای درد بگیری ریحان تو پدرِمنو از تو صدتا گور درآوردی .. دیوونم کردی یه توک پامیخوای بری این ظرفای غذارو ببری بالا چرا انقد با من چونه میزنی؟ چرا نفرین میکنی آخه ؟

عاصی گفتم: باشه باشه اصلا من غلط کردم .. بده ببرم .. ولی ایشالا کوفتشون بشه .. زهر بشه تو جونشون ..

-مرده شورتو ببرن با این بد زبونیات موندم چه پدرسگی میخواد باتو ازدواج کنه ..
مامان از اتاق بیرون رفت ..

یه تاپ سفید آستین حلقه ای که گلای ریز مشکی روش داشت، تنم بود.. شلوارک کوتاه قرمزی پام بود که با یه ساپورت مشکی عوضش کردم..هرچندمیدونستم هنوز بهادر نیومده ولی محض احتیاط عوض کردم .. چادر گلدارمو رو همون لباسا سرکردم .. با حرص ظرفای غذارو از رو اپن برداشتم که مامان با چشم غره نگام کرد.. رفتم بالا ..

از پله ها بالا میرفتم وزیر لب غرمیزدم .. کوفت بخورین همینم مونده بیام واسه شما گارسونی کنم ..

زنگ خونه رو فشار دادم .. که چنددقیقه بعد صدای بهادر که به در نزدیک میشد به گوشم رسید.

-صددفعه گفتم این کلیدای مرده شوریتو ببر باخودت که من مجبور نباشم بیام …

ادامه ی حرفش تو دهنش ماسید ..انگار از دیدنم تعجب کرد.. نیم تنه ی بالاش برهنه بود.. موهاش خیس بود یه حوله ی قرمز فقط دورکمرش پیچیده بود..بیش از حد خواستنی شده بود ..از شرم نگامو گرفتم و به پایین نگاه کردم فکر نمیکردم الان خونه باشه ..
با صدایی که انگار ازته چاه بالا میومد،اما پراز حرص و حسادت گفتم: سفارشات مامانو آوردم ..امروز زحمتش افتاده گردن من ..

ظرفای غذارو مقابلش گرفتم ، اما هیچ عکس العملی نشون نداد.. با سکوتش کمی صورتمو به بالا دادم؛ روم نمیشد به بالا تنش یا به چشماش نگاه کنم .. چشمام بین گردن و شونه های پهنش که قطرات آب روشون خودنمایی میکردن، در گردش بود.باورم نمیشه من دیشب تو بغلش بودم، سرم فرو داده تو این گردن بود و دم و بازدمامو از بوی این تن چاق میکردم .. خجالت کشیدم یه شرم خاص که فقط خودم میتونستم درکش کنم؛ ظرف غذا همونجوری تو دستم بود، از بودن در مقابل بهادری که شیطنتاش تا الان برام ثابت شده بود،یه حس وحال عجیبی پیدا کردم، یه جور شرم وگر گرفتگی و بالارفتن تپش قلبم،شاید بخاطر این اوضاع و برهنگیه بهادر بود،شایدهم از شرم بودن جلوی این مردو اون بوسه های تبدار دیشب؛

با سکوت طولانیش مستقیم به چشماش نگاه کردم، با یه لبخند پهن و چشمای شیطون نظاره گر منی بود که میدونستم الان صورتم با رنگ حوله ش هیچ فرقی نداره؛

آروم لب زد:بیا برو بزارشون تو آشپزخونه؛

-تا همینجاش هم که اومدم باید یه چیزی قربونی کنین

نبشخندی زد و لبشو به دندون گرفت،
-خوشم میاد تحت هیچ شرایطی از زبون کم نمیاری خوشکلم؛

نگاه شیطونش به طرف پایین کشیده شد، سریع بخودم نگاه کردم دیدم چادر یکم کناررفته و سرشونم پیداست ، با اخم و چشم غره خودمو پوشوندم که خندیدو با شیطنت: دیشب تو بغلم بودی !!

نفسی با حرص کشیدم ،که دوباره ادامه داد: من جای جای تنتو لمس کردم!

چشمامو بستم و حرصی گفتم:بهادر، لطفا..

با شیطنتی بیشتر گفت: حتی وقتی خواب بودی به جاهای دیگه هم دست زدم!

شوک زده نگاش کردم شونه هاشو بالا دادو عادی گفت:خب مالک اصلیشون منم، تو فقط داری امانتداری میکنی! حالا هم امانتداری بسه ، باید به من پسشون بدی!

تنم داغ کرد، مغزم سوت کشید، هضم حرفش خیلی برام سنگین بود،با چشمای گردشده و دهن باز نگاش کردم که شیطون خندیدوگفت: چرا قیافتو اینجوری میکنی ؟ باید برات عادی بشه، مگه قراره تا آخر عمرفابریک بمونی؟انگار مغزت معیوبه که نمیکشی من چی میگم؟
سرشو نزدیک آوردوگفت: بفهم وقتی میگم تو مالِ منی یعنی کلِ سیسمت یه جا مالِ منه ..

-خفه شو .. دهنتو ببند بهادر

ابروهاشو بالا دادو گفت: داری بی ادب میشیا .. ازاین عطوفت من سواستفاده نکن ..

-کدوم عطوفت؟! دست مالی کردنتو میگی ؟ تو داری از من سواستفاده میکنی نه من ..

تو یه لحظه با حرص آرنجمو کشید به داخل خونه ..

اگه ظرف غذا رو دو دستی نگرفته بودم الان همش پخش زمین شده بود..

درو بست و نزدیکم شد، با جسارت مقابلش ایستادم اما از ترس کم مونده بود سکته رو بزنم ..

با جدیت و اخم گفت:سو استفاده چیه خرِخدا ؟! از کی تاحالا دوست داشتن هزار تا تعبیر آشغالی گرفته ؟حرفای صبحتم هنوز یادم نرفته، چی هر چی تو اون مغز خاک برسرت میاد میندازی بیرون، یه کاری نکن بزنم اون دندونای خوش فرمتو تو دهنت خوردکنم .. دیگه داری کلافم میکنی ..

با حرص نگاش کردم ، که به طرف آشپزخونه اشاره کردوگفت:بِروبِر منو نگاه نکن ، ببر بزارشون تو آشپزخونه ..

-مگه کلفت گیر آوردی؟دست و پات که سالمه خودت ببر ..

نزدیک تر شد، بوی شامپو و اَفترشیوش دیوونم میکرد..به جز سرو و صورتش به هیچ قسمتی از بدنش نگاه نمیکردم،جلو اومد و با لبخند خاصی گفت:کلفت چیه قربونت بشم ؛تو با دل من راه بیا بخدا تو سرِ من جاداری؛ خودم نوکرت میشم .. انقد تلخ نباش و در حق من جَفا نکن بی انصاف ..

“ریحان،ریحان چه مرگته،چرا میخ شدی جلوش،چرا یه حرکتی نمیکنی ،برو عقب،داره بهت نزدیک میشه، برو حداقل این زهرماریارو بزار تو آشپزخونه ازش فرارکن،باز داره با نگاهش تورو تو مشتش میگیره،،انگار رگ خوابم تو دستش اومده،میدونه با هر بار نزدیک شدن به من سریع رامِ زیر دستش میشم،شاید واقعا برام وِردِ سکوت میخونه”

نفس داغش که به صورتم خورد،بخودم اومد و سریع به عقب رفتم، پاتند کردم به سمت آشپزخونه،که صدای پوزخندشو شنیدم، ظرفای غذا رو، رو میز گذاشتم،اما همینکه برگشتم، سرم به سینش خورد، و دستاشو دو طرف کمرم گذاشت؛

– بهادر بخدا یه جوری جیغ میزنم که کل ساختمون بریزن اینجا؛احمق بازی در نیار..

دستاشو محکمتر دور کمرم حلقه کرد،سعی کردتنمو بخودش نزدیک کنه که جیغ زدمو با تقلا گفتم: من باتو شوخی ندارم بهادر ولم کن، داری شورشو درمیاری، هرچی بیشتر صبوری میکنم تو حریصتر و عوضی تر میشی؛

چشاشو ریز کرد، اوج شیطنت چشماشو صورتشو حس میکردم ،باهمون پوزیشنی که منو تو حصارش گرفته بود، آروم لب زد : تو هر چقد منو پس بزنی من برام بیتابتر وحریصتر میشم گربه وحشیِ خودم .. فکر نکن بااین قِرو غمزه ت میتونی منو دور بزنی ومنم کنار میکشم

با جفت دستام محکم تخت سینش کوبیدم ؛ صدام حرص و عصبانیت داشت؛

-تو دیووونه ای برو کنار ، داری روانیم میکنی، چی میخوای از جونم،هرروز باید باتو به بحث جدید داشته باشم؟

نگاهش به طرف لبم کشیده شد، زمزمه وار گفت: من همه چیزتو میخوام عزیزم؛ چون تو مال منی؛

از نگاهش آتیش و حرارت میبارید .. باحرص جیغ زدم :بهادر مجبورم نکن برم به عمورضا بگم،که طرف حسابت بابات باشه؟! من دختر خالتم بیشعور این کارا چیه آخه ؟حداقل از روی مامانم خجالت بکش ..

تویه حرکت تنمو به تنش چسبوند .. چادر از روی سرم تا کمرم پایین اومد،جیغ زدم،خودمو به اینور اونور کشیدم که از این نزدیکی بیام بیرون،اما دریغ از یه تکون کوچیک ..انقد بالا پایین پریدم که چادر کامل افتاد پایین ،دیوونه شده بودم، بهادر هم بهونه ی جالبی واسه خندیدن پیدا کرده بود، نگاه دریده ش رو تمام بدنم مانور میداد..

باخنده گفت: چته دیوونه چرا رَم میکنی ؟ وایسا سرجات ببینم.. الان همه رو میریزی اینجا آبرو جفتمون میره ، ها؟!

داد زدم :بزار بیان ببینن که توچه گرگی هستی تولباس بره .. همه به تو اعتماد دارن که بهادر مرد خونه ی ماست ،زهی خیال باطل که با شیطان هیچ فرقی نداره ..شدی گرگ و افتادی وسط گله ی بره ها.. دندوناتو تیز کردی واسه دخترای حاج پرویز ؟

با خشم گفت:ریحان بقران طوری میزنمت که تاعمرداری نتونی راه بری؟ حرف مفت نزن ! شلوغش نکن .. هی که ادامه بدی من بدتر میکنم ..

-توگوه میخوری ..میرم به بابات میگم ..

-میزنمتا..

-که لال مونی بگیرم ،تو هم هر کاری دوست داشتی بکنی ؟

-انقد حرف نزن ریحان..یه کاری نکن دهنتو بدوزم برات..

-برو کنار بیشرف .. فقط بلدی منوتهدید کنی .. اصلا مگه تو زن نداری برو بچسب به زن وزندگیت ..

با حرص گفت: مرده شور این زندگیو زنمو ببرن که هر سوراخ سولمبه ای میرم مثل جن جلوم ظاهر میشه ..

منو کامل به خودش چسبوند،دوباره جیغ جیغ و کلی تقلا اما همش بی فایده .. یه ترس شدیدی هم داشتم که تو این بپر بپر کردنای من یه موقع حولش از دور کمرش باز نشه ؟! خسته از تقلا کردن ؛دستمو عاصی به پیشونیم زدم،تو اون گرمای آغوشش داشتم آتیش میگرفتم،حتی یک سانتم نمیتونستم جابجا بشم ..سینم با حرص بالا پایین میشد، صدام از جیغای دیشب والان دورگه شده بود؛تو دلم فقط دعا میکردم یه موقع رعنا تو این اوضاع سر نرسه و مارو ببینه .. بهادرم که انگار گوریل بود، وحشی وزبون نفهم،بدنش که مثل یه کوره داغ بود ومثل یه سنگ سفت ومحکم که نمیشد تکونش بدی ..

با حرص گفتم: خدا لعنتت کنه بهادر .. داری زجرکُشَم میکنی .. ازدستت نمیدونم به کدوم گورستونی فرار کنم؟!

شیطون گفت:آره نه تو خیلی بدت میاد..هرجابری گیرت میارم دوباره میکشونمت همینجا(باابروهاش به آغوشش اشاره کرد) سهمیمو بده که بزارم بری !!

با اخم و غضب نگاش کردم که با همون شیطنت گفت: منو پس نزن .. سروتهشو بیاری آخرِآخرش مال خودمی.. پس این بچه بازیا رو جمع کن ..بجای غرغر کردنو وقت تلف کردن از این فرصتا استفاده کن ..کی قدرِ من انقدر دوسِت داره آخه ؟!

-دوسم داری که نقش معشوقه رو برات بازی کنم ؟

به بالا نگاه کردو کلافه نفسی کشید ..
-همه چی درست میشه؛ از رعنا جدا میشم .. مطمئن باش؛این زندگی دووم نداره ریحان ..چون من نمیتونم این وضعیتو تحمل کنم ..

چشمامو بستم،که شیطون گفت :اووو داری حس میگیری خوشکلم ؟ منو نگاه ..

نگاش نکردم که دوباره گفت: میگم منو نگاه کن..

با بغض گفتم:ازت بدم میاد ..

-نشنیده میگیرم ..

-ازت متنفرم ..

خندیدوگفت:این یعنی عاشقمی ..

اشکم چکید،چشماموبازکردمو گفتم:ازت بدم میادچون حالمو بهم میزنی؛ توخیلی پستی !!

با اخم نگام کرد،تو یک ثانیه چشماش رنگی از غم گرفتن ،آروم گفت:میدونی از گریه هات متنفرم ،جلوی من گریه نکن ..

-با همون حالت گریه گفتم: تو میخوای آینده مو نابود کنی؟

-آینده تو منم .. زندگیه تو در با من بودن خلاصه میشه ..

-اگه من نخوام؟

فقط نگاه کردو چیزی نگفت .. بعد از کمی سکوت.. زمزمه وار گفت:نمیتونی !

سرشو آروم جلو آورد.. ته این همه تقلا کردن،شداین،آخرش هم به چیزی که خواست رسید،میبوسید،منم اشک میریختم،دستاش دور کمرم حلقه شده بود، تنمو محکمتر به تنش چسبوند،دیگه برام مهم نبود که دارم تمام اجزای تنشو حس میکنم..اما بقدری از این وضعیت معذب بودم که بدنم منقبض شده بود ودستام آویزون کنارم بودن، چشمامو بستم، بوسه های پراز گناه و ممنوعش شیرین بود، اما من اون لحظه تلخ بودم، این بوسه ها و این بودن ها منو به مرز نابودی نزدیکتر میکردن.. چه من راضی باشم چه نباشم،اون منو به حصارش میکشونه و باقفل وزنجیرش منو به دارِ بوسه هاش آویزون میکنه .. اینبار بوسه ش یه طرفه بود.. نمیخواستم همراهیش کنم من بخودم قول دادم که دلمو ازاین عشق سنگ کنم .. اگه دیشب هم درمقابلش میموندم وکم نمیاوردم الان دوباره هار نمیشد که منو تا این حد بخودش نزدیک کنه ،که حتی نتونم دَم بزنم ..

وقتی دید من همراهیش نمیکنم ،بعد از چنددقیقه کوتاه لبشو برداشت ، اما فاصله نگرفت،پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و کف دستاشو پشت سرم گذاشت.. با نفسای طولانی ازهیجان که سینش بالا پایین میشد آروم گفت: گریه نکن ،دوست ندارم وقتی میبوسمت اشک بریزی ..

با گریه گفتم:چرا بامن اینکارو میکنی؟ توداری منو اسیرخودت میکنی ؟

-توهمه چیزمنی ریحان..نمیتونم ازت بگذرم ..

با گزیه نگاش کردمو گفتم: توگناهی گناهی ؛ منو محکوم به گناه نکن ..

با حالی که نفس نفس میزدگفت: توهم محکوم به منی ریحان و من یعنی هر چیزی که تودرموردش فکرمیکنی، حتی اگه گناه باشم ..

-بهادر توروخدا ..

– تو حتی اگه بخوای هم من نمیزارم کنار بکشی ..

انگار منتظر یک تلنگر بودم که اشکام باقدرت بیشتری سرازیر بشن ..

-نچ ..

سرشو فاصله دادو با کف دستش سرمو به طرف سینش جلو کشید.. اختیاری از خودم نداشتم، شایدم کم آوردم که تمام اختیارمو به دستای این مرد سپردم ..شاید هرکسی جای من بود یه فکر عاقلانه میکرد، اما من دچارش بودم .. مثل سرابی بود ومن تشنه ی اون ..هیچی دست خودم نبود..تو یک جمله میگم که تمام اجزای بدنم درمقابل بهادر کم میارن ومنو وادار به اطاعت میکنن..
سرم که رو سینش افتاد بغضم ترکید و با صدای بلند گریه کردم .. من بودنشو میخوام اما اون فقط مال من باشه.. ای کاش نه رعنایی وجودداشت و نه این دلِ بی صاحب من که هیچ رقمه با عقلم همخونی نداره ..

بهادر پشت کمرو موهامو نوازش میدادو زمزمه وار کنار گوشم گفت: آروم باش عزیزم ..آروم باش .. تا کی میخوای به منو خودت ظلم کنی دختر؟ لامصب تو حقِ منی، من حقِ توام ،انقد به جفتمون سخت نگیر .. اون رعنای بیشرف این لحظاتو ازمون گرفت ولی من نمیزارم زندگیم اینجوری تباه بشه ..

با هق هق گفتم: تو الان مال اونی .. من حتی ترس اینو دارم که هر لحظه سربرسه و مارو ببینه..

موهامو پشت گوشم کنار زدوگفت: پیش مامانمه نمیدونه که اومدم .. بعدشم ببینه مگه میخواد چه غلطی بکنه؟ جرات داره حرفی بزنه تا با دیوار یکسانش کنم ..

خواستم سرمو از رو سینش بردارم ، از لختیه تنش معذب بودم،اما اجازه نداد و منومحکمتر تو بغلش فشرد ..

رو موهامو بوسیدوگفت: بمون .. هم تو آروم شو، هم درد منِ بی پدرو درمون کن ..

-بهادر توروخدا بزار برم بودنم تو این وضعیت درست نیست.. میترسم رعنا بیاد ..

-هیس .. هیچی نگو فقط بمون ..

صدای بسته شدن دراومد که محکم بهم کوبیده شد ..

باهراس به طرف درورودی نگاه کردم که رعنا آشفته حال وغضبناک به ما نگاه میکرد.. لرزش بدنشو واضح میدیدم .. تو یه لحظه از خودم متنفر شدم .. من تو خونه ی اون و توبغل شوهرش بودم پس سزاوار هر حرف ناشایستی از طرف رعنا بخودم هستم .. دستای بهادر از دور تنم شل تر شد، اما حصارو باز نکرد،خودمو عقب کشیدم تا از این وضعیت بیرون بیام .. شرمگین سرمو پایین انداختم که رعنا با بغض گفت: خیلی بد موقع مزاحم شدم نه ؟!

بهادر خیلی ریلکس درجوابش گفت: بر خر مگس معرکه لعنت ..

رعنا با خشم گفت: خیلی بی چشم ورویی!

بهادرنیشخندی زدو به طرف میزرفت، یه سیگار از پاکت برداشت و رولبش گذاشت، سیگارو روشن کرد،کامی گرفت و در حینی که دودشو به بیرون میداد گفت: چیه رعنا خانم؟؛ شمشیرتو غِلاف کن، دل ودهنم داره میفته تو حولم ..

رعنا باعصبانیت گفت: تو حیا نداری ،اینو خوب میدونم ولی تو دیگه چرا ریحان ؟

نمیتونستم بهش نگاه کنم، اون حق داشت حتی به من ناسزا بگه ولی خدامیدونه که من تقصیری ندارم،تو هر لحظه یه شوک از بهادر به من میرسه و منو مجبور میکنه آخرش تو این نقطه قرار بگیرم ..

بهادر: به ریحان چیکارداری ها ؟ فکر نکن دیشبو یادم رفته ،چی درِ گوشش میخوندی که از من دورش کنی ؟ فکر میکنی بااین کارات میتونی صیاد خوبی واسه قلبم باشی و تورتو پهن کنی ؟!

رعنا: بهادر من زن توام ..

بهادر نزاشت ادامه حرفشو بزنه پوزخندی زدوگفت: زورکی شدی ..

رعنادادزد: زورکی یا هر غلطی که کردیم تو هم توش شریک بودی .. من الان زن قانونیتم .. توحق نداری به خواهرم نزدیک بشی ..

بهادر نزدیک رعنا رفت و مقابلش ایستاد.. دودسیگارشو به بالا فوت کردو گفت : بلبل زبون شدی رعنا .. هنوزنیومده داری خودی نشون میدی، زنم زنم راه انداختی ؟ مگه قبل اینکه واسه من دام بزاری کوربودی ریحان وندیدی ؟

رعنا با حرص وعصبانیت وصدای پراز بغضش گفت: گذشتتونو بندارین دور بهادر.. من دارم هرروز سردیایِ تورو تحمل میکنم به امیدی که یه روز به من بیای .. (اشکاش چکید ،دلم براش درد گرفت ، بااینکه در حقم ظلم بزرگی کرده اما دلم نمیخواد غمِشو ببینم)
با گریه گفت: تو بجای من شورو عشقتو به سمت خواهرم میبری ؟!
دادزد:من زنتم ، اون خواهر زنته بیشرف میفهمی خواهرِ من ..

ازدادش و از جملش ،بدنم منقبض شد،انگار جملش هزاران بار اکو وار تو سرم میپیچید ..و این یک حقیقت محض بود که عقلم تاییدیه حرفشو، مهر زد ..

بهادر: هوی رعنا داد زدی نزدیا .. صداتو بیار پایین سگ میشم میفتم بجونت این درودیوارو، روسرت خراب میکنم ..

بااسترس به بهادر نگاه کردم، رگ های پیشونیش از خشم وعصبانیت برجسته شده بودن ..صورتش کبود شده بود.. انگار داشت خودشو به زور کنترل میکرد..

باهمون خشم که به رعنازل زده بود گفت:به ریحان کاری نداشته باش،توکه داری زندگیتومیکنی ،مگه همینونمیخواستی؟ پس بتمرگ سر زندگیتو توکارای منم دخالت نکنم ..

رعنادادزد: من زنتم .. اینجا خونه ی منه تو حق نداری هر کاری ..

بهادر نعره زد: تو به زور این زندگیو صاحب شدی ..

جفتشون با خشم وسکوت بهم خیره شدن.. رعنا با غم به من نگاه کردوگفت: چرا آتیش میندازی به زندگیم ؟چرا تو باید همه جای زندگیم باشی؟

سرموباشرم به زیر انداختم، بهادر به من نگاهی کردو با پوزخند به رعناگفت: عجب رویی داری به خدا .. توشدی مثال اون یارو که با کلاهبرداری خونه ی طرف و صاحب میشه بعد اونو از خونه ی خودش پرت میکنه بیرون ..(باحرص عمیقی گفت) انگار یادت رفته که قراربود صاحب اصلیه این زندگی ریحان باشه نه تو ..

باصدای گرفته گفتم: بهادر خواهش میکنم کافیه ..

-نوچ .. کافی نیست ..تودخالت نکن

بعد روبه رعنا گفت: اگه میخوای زندگیت پابرجا باشه ، چشمتو روهمه چیز ببند، ریحان نباشه توهم زندگی نداری..

“وای انگار سطل آب داغ رو سرم خالی کردن.. بهادر با رعنا معامله میکنه!! اونم سرِ من !! نمیتونم باور کنم که به خاطر استحکام زندگیه رعنا منو وسط گود بندازن، شدم مهره ی قمارِ زندگی .. که رو من شرط بزارن ؟! “

رعنای با صدای بلند گریه کرد وگفت: آخه بی مروت چشممو رو چی ببندم،رو اینکه جلوی خودم خواهرمو میبوسی یا عاشقشی ؟ تو انقدر بی حیایی که حتی جلوی ریحان اینجوری میگردی!

بهادر با شیطنت خندیدوگفت: کوفتت بشه کم تو منو اینجوری دیدی حالا یه بارم ریحان ببینه،حسودیت میشه ؟

“شرمم میشددوست نداشتم بین دعواشون من اونجا باشم ..مخصوصا وقتی باعث و بانیه این دعوا من بودم.. اون لحظه دلم میخواست زمین دهن باز کنه ومنو ببلعه.. جو یخ زدگی و بی روحِ بین بهادر و رعنا کاملا واضح بود..باوجود اینکه از جفتشون خیانت دیدم اما دنبال تلافی نیستم و دلم میخواست زندگیشون با خوشبختی پیش بره “

رعنا با حسرت گفت: من محرمتم ولی اون ..

بهادر درحالیکه سیگارو گوشه ی لبش میزاشت با جذبه رو قلبش آروم زدو گفت: محرم این که نیستی ؟ (بعد به من نگاه کرد) محرم این، اون احمق کودنِ که داره تو دهن توعه سلیطه رو نگاه میکنه ،تا بااین حرفا خر بشه بعد اون رو گندش برگرده ..

چشمامو عاصی بستم وباز کردم.تحت هیچ شرایطی از بامبول بازیاش دست بردار نیست ..

به طرف اتاقش رفت که رعنا باهمون حالت گریه گفت: تو خیلی بدی بهادر.. داری منو میشکنی که به چی برسی؟ حتی ریحان هم اندازه من عاشقت نیست ،توحق نداری با من اینجوری رفتارکنی ؟

“لبموگزیدم؛بغض کردم ،از حرفش دلم رنجید ،رعنا نمیدونه من چقدر بهادرو دوست دارم ؛اینو نگو بی انصاف قلبم واسه مردِ تو، داره هرروز تنگتر و مریضتر میشه، اون همه چیزمن بود که تو ازمن گرفتیش”

بهادر از تواتاق بلندحرف زدکه صداشو بشنویم: خاک تو سرخودتو عشق و عاشقیتو ببرن، آبروی هرچی عاشقو بردی بااین کارت؛ اسم عشق و ننگ کردی بدبخت ..

رعنا باحرص دادزد: بدبخت تویی بی لیاقت،تو اسم عشق وبه لجن نکشیدی که من توزندگیتم اما هرزه بازیاتو باخواهرم میگذرونی ؟! **

یک آن دیدم بهادر مثل یه کوه آتشفشان باعصبانیت از اتاق بیرون اومد. یه شلوارک سفید پوشیده بودو تیشرت قرمزش و از تو گردنش پایین کشیدو به طرف رعنا هجوم برد.. از حالتش ترسیدم .. تا دستشو تو گلوی رعنا گذاشتم هینی کشیدم و به سمتشون رفتم …
داد زد:اون دهن پارَتو ببند رعنا .. میزنم لهت میکنما .. واسه من سلیطه بازی در نیار ..

دستمو باتردید رو آرنج بهادر گذاشتم ؛
-بهادرتوروخدا ولش کن .. این دعواها بخاطر چیه آخه؟ شما که دیگه زن وشوهرین ..

دستمو با عصبانیت پس زدو با دادگفت: تو حرف نزن.. برو کنار.. من اینو آدم میکنم..

انگشتشو تهدید وار جلوی رعنا گرفت وگفت: این چیزارو تو گوش این دهن بین نکن وگرنه کاری میکنم که از به دنیا اومدنت پشیمون بشی ..

رعنا: چیه میترسی پَسِت بزنه ؟ دیگه جواب بوس و بغلاتو نده ..

بهادر: ببندش رعنا وگرنه لالت میکنم .. صداتو نشنوم.. به امام حسین اگه دختر خاله لیلا نبودی کرو کورت میکردم که یه عمر حسرت به دل همه چی بمونی ..

با ترس گفتم:بهادر چی داری میگی اون زنته دیوونه ؛چرا زندگیتونو زهر میکنین؟

نعره زد: ریحان خفه شو .. بمیر ..صداتونشنوم .

اشکام پایین ریخت .. انقدوحشی شده که هیچی جلودار خشمش نیست.

رعنا با گریه گفت: اصلا هر کاری میخوای بکن ولی من میرم به بابات میگم که تو به خواهرم نظر بدداری .. قبلا یه بار بابات دیده که با من چیکار کردی ؛

تودلم گفتم الانه که بهادر صورت رعنا تبدیل به خمیر میکنه ..

اما بهادر با اعصابی روان پریش که با جنون هیچ فرقی نداشت به طرف بوفه ی وسایل تزئینی و بلورین رفت .. با صدای بلند دادمیزد وهرکدوم از اون ظرفای گرون قیمتو به طرف دیوار پرت میکرد ،

دادمیزد:دیوونم کردین، خدا لعنتتون ، مرده شوره جفتتون ببرن ،مرده شوره این زندگیمو ببرن که دارم با ذلت زندگی میکنم، آسایشمو گرفتین،لعنت به دوتاتون، لعنت به این زندگی ،لعنت به این بخت واقبال که که گیر شماعوضیا افتادم ..

ازدادایی که زدصداش دورگه شده بود، دادمیزد ،میشکست، از ترس چشمامو بسته بودم وصدام در نمیومد .. جنون گرفته بود.. جنونی که اوج بدبختیشو فریاد میزد.. اشکام گوله گوله رو گونه هام میریخت .. صدای شکستن وسایل با صدای بلند گریه ی رعنا و نعره های بهادر باهم مخلوط شده بود..

بعد از چند دقیقه ی خفت بار، صدای شکستنی ها قطع شد، چشمامو باز کردم ،که کف دستاشو محکم رو میز کوبیدونفس نفس میزد، خشم تو چشماش و صورتش فوران میکرد،سرشو بلند نکرداما نگاهشو به من دوخت، که با غم سنگین و تاسف باری نگاش میکردم، چونم از بغض لرزید،دلم میخواست آرومش کنم، حالِ داغونش داغونم میکرد..

باصدای دورگه ولی آروم گفت:توبیا برو پایین..

نمیدونم چرا ترسیدم ازاینکه برم و یه بلایی سر رعنا بیاره، بهرحال بانیِ این دعوا من بودم، دلم نمیخواست رعنا این وسط بلایی سرش بیاد؛ هر چی باشه اون خواهرمه ؛

با ترس واسترس گفتم: میخوای من برم که رعنارو دعوا کنی؟ همش تقصیر من بود، کاش پام میشکست ولی بالا نمیومدم که ..

چنان عربده ای زد که شونه هام که بالا پرید هیچ، قبض روح شدم،چشمامو ازصدای خش دار و بلندش با ترس بستم؛

– تو یکی دهنتو ببند به توچه که دخالت میکنی ؛ بیا بروگم شو از جلوی چشمم ریختتو نبینم،خاک تواون سرت کنن که نمیدونم خدا چی توش گذاشته ..

رفت رو مبل نشست وبه پشتیه مبل تکیه داد، چشماشو بست و شقیقه هاشو ماساژ داد..
با چشمای بسته خطاب به من گفت: بیا برو تا داغ اینو به تو نریختم ..

رعنا: بهادر عزیزم ..

بهادر: سیس خفه .. بمیر صداتو نشنوم

صدای فین فین گریه های رعنا مرثیه بپا کرده بود ..

رفتم تو آشپزخونه یه لیوان آب پرکردم و برای بهادر بردم ..
نگرانش بودم وقتی عصبی میشد، سردردای شدیدی میگرفت، صدای پامو که نزدیکش شنید چشماشو باز کرد،

لیوان آب و جلوش گرفتم که با لبخندمحوی لیوان وازم گرفت ..
غمِ درد آوردی بین هرسه مون بود،ازاین وضعیت خیلی در عذابم .. نمیدونم چه کاری درسته و چی غلط ؟!

بهادر میخوادمن باشم،اما رعنا نمیخواد حتی حضور منو حس کنه ، خودم از یه طرف، قلبم به در ودیوارش میکوبه که بدون این مرد هیچ دوومی نداره و از تپش میفته ،اما عقلم نهیب میزنه وازم میخواد که ازش دست بکشم واز این عشق در حذر باشم ؛
تو دوراهیه زندگی بلاتکلیف موندم، هیچی درست سر جای خودش نیست، قلبی که در مایملک این مردِ ..حتی وقتی دعوام میکنه یا با دادو بیداد باهام حرف میزنه، سرزنشم میکنه ،تحقیرم میکنه، حتی الانی که ممنوعِ و در گرو زندگیه رعنا در اومده بازهم پرشتاب تر از قبل داره برای این عشق جولان میده ..

آه عمیقی کشیدم، به آشپزخونه رفتم وچادرو سر کردم .. از کنار رعنا که زارو آشفته رو زمین نشسته بود وزانوهاشو به بغل گرفته بود، گذشتم، فقط یه کلمه گفتم منو ببخش و از خونشون بیرون اومدم ..

هر پله ای که پایین میومدم هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا اومدم بالا ؟!

بعد با یادآوری دیشب به خودم پوزخندی میزدم که کیو خر میکنی خودتو ؟ الان رعنا نمیدید پس دیشب چی که تا صبح تو بغلش سر کردی ؟
من باید چیکار کنم خدایا .. دارم ازاین عشق به ستوه در میام .. هیچ کس اونقدر پاک ومعصوم نیست که در مقابل این همه تلنگر خودشو محکم نگه داره .. از روزی میترسم که من رام دلم بشم و همه افسارمو به دست بهادر بسپارم .. اون داره هرروز منو بخودش مجذوبتر میکنه تا این عرصه واسه کنار کشیدن من تنگتر و سختر باشه ****

شب همه خونه ی خاله مهین جمع شدیم .. هر از گاهی بعضی شبها یا شام خونه ی ما جمع میشدن یا خونه ی خاله مهین ..

رومبل نشسته بودم، بهادر و رعنا هم رو مبل دونفره ی کنارم نشسته بودن .. بهادر که فقط سرش تو گوشی بود وهرچنددقیقه یکبار صدای نفسای حرصیش میومد .. رعنا هم کلا دمق و صامت بود..

مامان از توآشپزخونه بیرون اومدوگفت: هی نشین یه گوشه به درو دیوار نگاه کنی .. پاشو بیا کمکم میزو بچین ..

دستم جک زده رو دسته ی مبل زیر سرم بود، که گفتم: حوصله ندارم ..زحمتش باشما ..

مهرداد با خنده گفت: میخواین من بیام کمکتون ؟ قول میدم مثل ریحان بچینم ..

بهادرباحرص گفت: بشین سر جات خودشیرین ..

مهرداد: میبینی لیلا خانوم .. خودش که تلخِ، زورش میاد من شیرین باشم ..

بهادر: شِت اینو باش چقد دلش خوشه..ناسلامتی دکترم هست ..

مهرداد: مگه دکترا توخونشون کار نمیکنن ؟

بهادر: توخونشون ؛!

مهردادپاشو رو پاش انداخت و گفت :برو بینیم بابا خونه دائیمه تورو سنَنه ..

نگاه به بهادر کردم که با اخم به مهرداد نگاه میکرد ..

مهرداد چشمکی زدوگفت: بیا بشین اینجا کارت دارم .. همچین نگاه میکنه انگاردوست دخترشو قاچ زدم ..
بیا اینجا یه دقیقه، جون تو یه پروژه دارم برات هلو ..

رعنا از جاش بلندشدو به طرف آشپزخونه رفت ..

مهرداد تا رعنارفت، بلندشد و کنار بهادر نشست ؛

آروم حرف میزدن اما صداشونو میشندیدم ..

مهرداد: چته گندِبک ؟چرا امروز انقد سگ شدی ؟ پاشو یه تکونی به خودت بده ..

-پاشم چی کنم؟ برات بندری برقصم؟

-زهرمارتو کن .. حداقل بگو چه مرضِته ؟

بهادر تو همون حالتی که سرش توگوشی بود گفت: به تو ربطی نداره ..

-اَه لوس نشو مرد گنده چته امروز؟ بگو شاید دوا درمونت کردم ..

– آره شاید .. نه دکترم هستی .. مگه اینکه از جونم سیربشم خودمو بسپرم دست تو، دکتر تلقبی ..

مهرداد با خنده گفت: تقلبی ریختته بزمَجه ؛ ( ک.. )پاره شده تو این رشته وبیمارستان ..

“نچ .. لعنت به شما دوتا که باز چِفت هم شدین .. به خیالشون صداشون به من نمیرسه، دلم میخواد از اینجا بلند شم اما اصلا توانشو ندارم .. انگار منو میخ زدن رو این مبل .. اصلا حال ندارم تکون بخورم، اگه به اصرارای مامان نبودامشبم پایین نمیومدم”

-تو که دکتری یه دو تا بخیه بزن پاره پورگیاشو بدوز ..

مهرداد بلند خندیدوگفت: میخوام اول تخصصمو به تو نشون بدم … چطوره اول مال تورو بخیه بزنم یکم از این گشادی در بیای ..

بهادر یه نیم نگاهی به من کرد الکی نگاه به تلویزیون میکردم، که اخبار میداد .. عمورضاهم یه جوری محو تماشای اخبار شده ،انگارنخست وزیر یکی از کشورای اَبَرقدرت جهانه .. انقد دقیق تو حس اخبار رفته که حتی یک کلمه شو از قلم نندازه ..

بهادر:خفه مهرداد من امروز حوصله ندارم یه کاری نکن امشب یه یادگاری روصورتت بزارم ..

مهرداد: پاشو جمع کن بابا .. یجوری غم گرفتی یاد بدبختیام افتادم ..

-مگه تو بدبختی هم جز دَرو دافات داری ؟

چشمم به مهرداد خورد که با شیطنت به بهادر گفت:چیه ؟ نکنه رعنا تو سیکل ماهانشه ناکام موندی پدرت در اومده ؟

– زرمفت نزن مهرداد .. من امروز سگ هارم هواست به خودت باشه ..

نگاه مهرداد یه لحظه غافلگیرم کردو نگاهمو شکار کرد، با شیطنت چشمکی زدوگفت: چاکرشمام ریحانه جون ..

“جون !! این پسره چقد پروعه ..چه زود خودشو با آدم یکی میدونه ،ریحانه جون”

بهادر با یه اخم غلیظ به من نگاه کردولی فقط نگاه، بعد چند ثانیه باهمون حالت مذکور روشو به طرف مهرداد پیچید ..

مهردادآرومتر گفت یعنی به خیالش که من نشنوم : بیا بریم تو تراس کارت دارم ..

– حوصله اراجیف شنیدن ندارم ..

مهردادباشیطنت گفت: اراجیف چیه داداش، بیا بریم برات بگم یه چیزی به پستم خورده جونِ تو نگاش میکنم کل هیکلم براش میلرزه ..

-خاک تواون سرت کنن .. توآدم بشو نیستی نه ؟

-مگه همه مثل تو خل و چلن، عین ندید بدیده ها زود یه رعنا دیدی وا رفتی ، سرتو تا بیخ فرو کردی توزندگی ..

-چی هی شرو ور میگی آخه؟ بازتو میخ شدی جفت من بستی به این چرندیات ؟!

-اَه .. تو راستی راستی امشب هاپوشدیا ..گوه تو ریختت بزنن که هیچ سودی واسه من نداری بهادر .. یه امشب میخواستمت ..

-ببند گالَتو ..داری دیگه بیشتراز کوپنت حرف میزنی .. بِنال بینم چی دردسری داری واسم ؟

مهرداد یکم سکوت کردو بعد گفت: بیخیال شدی برج زهرمار حال نمیدی .. راستی این امیر blak ویادته ؟

– هوم ؛

-همون که همیشه سرتا پا تیپ مشکی میزد، موقع مشروب خوردن هم توهمی میشد بلوف زیاد میزد،یادته؟

-آره یادمه ..مابش میگفتیم هفت خطِ زن باز ؛ لقب اصلیش اینه..ناجنس به یه مورچه ماده هم رحم نمیکرد بیشرف ..

-آره همون توله جِنو میگم..گندزده بیا به دیدن ..بدبخت شده ..

بهادر پوزخندی زدوگفت: باهمون دختر دماغیه یا یکی دیگه؟

مهرداد غش غش خندیدوگفت : آخ یادته ؟ همون که فقط تو صورتش دماغ میدیدی .. چه موذماری هم بود پدرسگ ..

-بازم توله کاشته؟

-ایندفه کلاش پس معرکه ست گاوش زاییده هشت قلو ..کارش به دادگاه هم کشید..

جفتشون بلند زدن زیر خنده .. که بهادر گفت: اوووف ای ناکِس این دختر دماغیه هم خوب بلدبود تورشو پهن کنه، درودافا رنگاوارنگش باید بیان جلو این لنگ بندازن ،ولی من نمیدونم چرا هروقت میدیمش فکر میکردم کرولالِ بدبخت ..

دوتاشون دوباره غش غش خندیدن که مهرداد آروم گفت: کرولال ایطور قلاب میزنه ؟ قلابش سفت امیرو چسبیده .. ولی انصافا هیکل خوبی داشت، کوفتش بشه امیر چه مالی زیر دستش بوده ..

بهادر :مرده شور مغز منحرف تورو ببرن که فقط رو هیکل میچرخه ..
بعد با خنده گفت:ولی مال خوب یا هر چی، الان شده غار ..

بلند زدن زیر خنده که از جام بلندشدم،جفتشون دوتا عوضی به تمام معنا بودن ،نه شرمی نه حیایی بزاری تا صبح میشینن در مورد این گند کاریاشون حرف میزنن ،حالا یعنی داشتن آروم حرف میزدن که صداشونو نشنوم اینجوری که اینا بلند بلند هِرو کِرمیگفتن ومیخندیدن، بعید بدونم عمو رضا هم نشنیده ..

تا بلندشدم یهوچشمام سیاهی رفت، سر گیجه گرفتم، دستمو به دسته ی مبل تکیه دادم تا مانع از افتادنم بشه ..

انگارمهردادزودتر متوجه حالم شدچون سریع گفت: ریحانه خوبی ؟

نگاش کردم که چیزی بگم بهادر نگران از جابلندشد،
– طوریت شده ریحانه ؟

-نه فقط یکم سرم گیج رفت ..

-یعنی چی سرت گیج رفت ؟ مهرداد !!

مهرداد : بزار ببینم .. بشین اینجا ریحان .. شاید قندت افتاده ..

رو مبل نشستم که عمو هم به طرفمون اومد ..

عمورضا: مهرداد چیشده ؟

مهرداداول نبضموگرفت وآروم پرسید: پریودی ؟

از سوالش خجالت کشیدم، مخصوصا از اینکه جلوی بهادر اینو پرسید، با خجالت به پایین نگاه کردم و سرمو به طرفین تکون دادم ،اما شرم داشتم حتی به جفتشون نگاه کنم..

مهرداد روبه عمو رضا گفت: چیزی نیست دائی یهو سرش گیج رفته ولی به احتمال زیاد مال ضعف باشه ..

چشمم به بهادر افتاد، با نگرانی نگام کردو سرشو آهسته تکون داد.

صدای مامان و خاله هم اومد که به طرفمون میومدن ..گل بود و به سبزه نیز آراسته شد ..

مامان: ریحانه چت شد مادر ؟ مهرداد دخترم چشه ؟

-ای بابا چرا انقد شلوغش میکنین چیزیم نیست مامان .. فقط یکم سرم گیج رفت ..

بهادربایه عصبانیت کنترل شده جلو اومد وگفت: من از نگرانی نمیتونم رو پام بند شم، تو داری چیکار میکنی سه ساعته ؟ آخه تو رو توکدوم بیمارستانی راه دادن دکتر بشی که نمیتونی تشخیص بدی چشه ؟

مهرداد با اخم به بهادر نگاه کرد، برعکس چنددقیقه پیش کاملا جدی بود.. با جدیت گفت: میشه تو کار من دخالت نکنی و جبهه تمسخر نگیری ؟
بعد رو به خاله گفت: زن دائی یه چیز شیرین یا یه آب قند براش بیار .. ضعف کرده،قندش افتاده ،دورشو هم یکم خلوت کنین ..

مامان با حرص کناررفت وگفت: از بس چیزی نمیخوره بدنش ضعیف شده .. این ِآخرش باید منو دق بده بااین کاراش .. هرچی میگم یه گوشش دره یکیش دروازه .. شده حناقِ رودلم ..

بهادر: مگه امروزم چیزی نخورده ؟

” اوف گند دروغم در اومد “

مامان با تعجب به من نگاه کرد،بعدرو به بهادر گفت: ظهر گفت خونه ی شما غذاشو خورده .. گفت بهادر و رعنا ازم خواستن بمونم باهم ناهار خوردیم ..مگه اونجا ناهار نخورد؟

بهادر ابروهاشو بالاداد و با عصبانیت به من نگاه کرد، نگاهش اینو نمیگفت که از من عصبیه ..شاید از خودش ،یا از رعنا ، یا شایدم از بحث ظهر .. گوشه ی لبشو عصبی جویید وخیره به من گفت: آره یادم نبود که ناهارپیش ما بوده .

عمورضا: مهرداد لازم نیست یکم دراز بکشه ؟!

مهرداد: ریحان پاشو برو رو اون کاناپه دراز بکش .

– من حالم خوبه ..

مامان: بیا باز گفت حالم خوبه ..وقتی یکی یه چیزی میگه جواب سر بالا نده ..

– مگه چی گفتم مامان ؟

بهادر: مهرداد مطمئنی چیزی نیست ؟ببریمش بیمارستان ؟

مهراد: نگران نباش لازم نیست .. الان خوب میشه ،یکم ضعف آورده ..

خاله لیوان آب قندو جلوم گرفت وگفت: خالت بمیره که این حال وروزت نباشه، تومعلوم نیست چندروزه چت شده؟ نه درست وحسابی غذا میخوری ؛ نه با کسی حرف میزنی؛ نه درست دانشگاتو میری؛ اگه هم کسی یه چیزی بگ، صدتا جواب تو آستین براش ردیف میکنی ؛ بااین کارات میخوای به کجا برسی آخه ؟

بهادر عصبی دستی به موهاش کشیدو نچی کرد..

آروم گفتم: خاله آبرومو بردی؛بزار هروقت تنها شدیم محاکمم کن ..

خاله: این آب قندوتا آخر بخور .. تو تا منو مامانتو نکشی ول کن نیستی .. من که به جهنم داری مامانتو دِق میدی..

” یعنی خاله و مامان تو غرزدن، رو کِش دادن یه موضوع کوچیک، بحثای خاله زنکی و غیبتاشون، کپی برابر اصل بودن، برعکس منو رعنا که از نظر اخلاقی هیچ شباهتی به هم نداریم ،این دوتا خواهر کاملا بهم شبیهن “

مامان: اگه میخوای پاشو برو تو اتاق یکم دراز بکش بعد شام بخور ..

بهادر کنار پنجره رفت و سیگارشو آتیش زد،اما همه نگاهش به طرف من بود ..

بهادر: ریحان اگه خوب نیستی بگم رعنا لباساتو بیاره ببرمت دکتر ..

مهرداد با غضب به بهادر نگاه کردوگفت: من مدرکمو تو طویله نگرفتما .. زبون نفهم دارم میگم چیزیش نیست ضعف کرده .. اینجوری که توحرفی میزنی معرکه بیار لیلا خانوم و زن دائی میشی ..

بهادربا حالت عصبی وصدای نیمه بلند گفت : مامان این شام کوفتی چیشد ؟سه ساعته رفتیت تو آشپزخونه حرف میزنین .. این حرفاتون تمونی نداره ؟ 1 ساعت پیش جروبحث سر چیدن میزشام بود،هنوز تموم نشده ؟

خاله:چته مادر ..؟ همه چی آماده ست ،والا دیدم مشغول حرف زدنین چیزی نگفتم ..

بهادر: شما شامت حاضر شده خبر بده هر کی میخواد حرف بزنه بشینه تا صبح حرف بزنه .. باید حتما یکی غش و ضعف کنه تا شما بگین واسه شام بیایم ..

عمورضا خندیدوگفت: توله سگ تو جلو خودم با زنم دعوا میکنی ؟ ریحان که نمرده ایناها سُرو مُرو گنده ، الکی نگرانی، پاشین بیاین سر میز تابهادر یکی یکی از تیغ ردمون نکرده ..

مهرداد روبه من گفت: میتونی بیای یا کمکت کنم ؟

– نه نه ممنون خودم میام باور کنین حالم خوبه.

بهادر: تو برو مهرداد من کمکش میکنم بیاد ..

ته سیگارشو از پنجره بیرون انداخت و به طرفم اومد ..

رعنا که تا الان توآشپزخونه بودصدا زد: بهادر بیا شام ..

مامان: ریحان، بهادر شماهم بیاین ..

بهادر :باشه خاله شما برین میایم ..
همه به آشپزخونه رفته بودن،
تامامان هم رفت، بهادر سراسیمه به طرفم اومدو آروم گفت: ریحان ریحان چرا همش دلت میخواد اذیتم کنی ؟ تومنو دیوونه کردی، توروخدا منو بدبخت تر از این نکن .. جانِ بهادر یکم به تغذیت برس چندروزه خیلی ضعیف شدی؛ داری نگرانم میکنی..

-باشه تو نمیخواد نگران باشی من چ..

“بهادر بیا دیگه من منتظر توام “

بهادر زیر لب گفت: بهادرو زهرمار ،بهادرو درد ..

آروم گفتم: تو برو من میخوام یه آبی به صورتم بزنم بعد میام ..

نفس بلندی کشیدو با رعنا رفت ..

*

سر میز شام بودیم ، یه جورایی هواس همه به من بود که درست غذامو بخورم .. مامان بشقابمو لبالب از برنج پر کرده بود، بهادر چندتا کباب تو بشقابم گذاشت و با چشم وابرو اشاره میزد که کامل بخورم ..مهرداد هم این وسط به دارو دستشون اضافه شده بود، که هر از گاهی میگفت: ریحانه خوب غذاتو بخور ، چند روز باید حسابی خودتو تقویت کنی تا قوای بدنیت برگرده ..

بهادر باحرص گفت: تو غذاتو بخور من هواسم بهش هست ..

من کنارمامانمو و مهردادنشسته بودم، که باعث بوجود اومدن اخمای غلیظ بهادر شده بود .. رعناو بهادر هم کنار خاله وعمورضا بودن ..

مهرداد:اصلا تو چرا هر چی من میگم میپری وسط؟ کورنیستم میبینم که حضورداری..

بهادر: میخوام با صدام ملتفتت کنم که بیشتر حضورمو حس کنی ،نیست تو بعضی وقتا هپروت میزنی ..

مهردادسری تکون دادو بی حرف مشغول غذاش شد، بعد از چنددقیقه گفت: راستی خاله لیلا من امشب یه کسب اجازه هم ازشما داشتم ؛

مامان با تعجب گفت: کسب اجازه !! واسه چی ؟

مهردادیه نیم نگاهی به بهادر کرد بعدگفت: راستش من پنج شنبه شب یه مهمونی دعوت شدم خواستم با اجازه شما و اگه ریحانه جان مایلن منو اون شب همراهی کنه .

شوک سنگینی بود، با تعجب به مهرداد نگاه کردم که صدای سرفه های بلند بهادر باعث شد همه به طرفش نگاه کنیم، مهرداد از جاش بلندشدو دو سه تا مشت توکمرش کوبید ..

مهرداد: خفه نشی گوریل.. مگه افتادن دنبالت .

بهادر عصبی دستشو پس زدوگفت: گم شو بروکنار .. با این دستا نره خرِت ..

مهرداد: نره خر توئی که عین خرم داری میلمبونی ؛

رعنا: بیا بهادر جان یکم آب بخور..

بهادر یکم آب خورد،مهردادهم برگشت رو صندلیش نشست،

بعد ازاینکه جو یکم بهترشد،بهادرآروم گفت :یه بار بهت گفتم مهرداد،رعنا به اینجور مهمونیا نمیره ..

مهردادبا خنده گفت: من از تو اجازه نخواستم داداش .. سرِ مامانش سلامت..

دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند
دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من پارت 38

رمان استاد خاص من پارت 384.5 (90%) 2 vote[s] رمان استاد خاص من  جهت مشاهده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.