خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان زوال پارت 3

رمان زوال پارت 3

رمان زوال پارت 3
2 (40%) 1 vote[s]

رمان زوال

جهت مشاهده آخرین پارت های منتشر شده از رمان زوال نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

منو ول کردومحکم تو سر خودش زدوگفت : ریحانه بس کن .. بس کن .. پدرمنو درآوردی بااین حرفات .. میخوای مال کی باشی.. نفهم چرا منو درک نمیکنی .. من اشتباه کردم (داد زد ) رعنارو نمیخوام .. اونه که مثل یه زالو چسبیده به من ..

-به هردری بزنی بسته ست بهادر تو هر چقدر حنجرتو پاره کنی، بازم میگم رعنا زنته اون خواهر منه .. من دختر حاج پرویزم اونقد بی شرف و بی حیا نشدم که بخوام با تو که شوهر خواهرمی رو هم بریزم ..

با حرص گفتم : اصلا حالا که دارم فکر میکنم میبینم مهردادم گزینه ی بدی نیست .. خوشکل .. خوشتیپ ، از همه مهمتر دکترم هست …

دستشو بالا بردوگفت : به امام حسین میزنمت ریحان ..

– بزن تو که دردی نمونده که به من بندازی، اینم رو همه شاهکارات ، بااون زخمایی که تو ورعنابهم زدین حسابی پوستم کلفت شده .. ولی .. ولی بهادر اجازه نمیدم منو بازیچه ی خودت کنی ..من ریحانم، ریحانه ای که خودش تصمیم میگیره چی غلطه،چی درست .. نه تو یا هیچ احددیگه ای .. اگه بخوام با مهرداد یا هر مرد دیگه ای باشم به تو ربطی …

برق از سرم پرید، چشمام جرقه زدن،صدای سیلیش انقدر بلند توفضا پیچید که مثل صوت غمگینی به دلم چنگ زد، ناباور به بهادر نگاه کردم و اشکام با سرعت ریزش کردن ..

نعره ای زد،که روح وجسمم باهم ازجا پرید،صداش چنان بلندبودکه گفتم الان صورتش از خشم منفجر میشه: تو حریم من هرز نپر که خونت حلالِ ریحان .. تو گوه میخوری به جز من باکسی باشی یا حتی به کسی فکر کنی ،زنده ت نمیزارم ..

– بهادر

صدای رعنا بود که این خلوت تشویش وارو بعم زد، برگشتم به رعنا نگاه کردم که با اخم به بهادر نگاه میکرد، باحرص و گریه روبه بهادر گفتم: بین منو تو یه سدِ بزرگ هست بهادر ، خوب چشماتو باز کن وببینش ..منوتونمیتونیم باهم باشیم دستمو به طرف رعنا اشاره زدمو گفتم: سندو مدرک بالاتر ازاین میخوای ؟

آروم گفت : ریحان تمومش کن

– نه بهادر دیگه دور من نباش .. بزار زخمامو کم کم احیا کنم و به زندگیم برگردم..جفتتون ازمن دور بشین .

قدمامو برداشتم که بلند داد زد: ریحان،من حرف نمیزنم .. شعار الکی نمیدم ..سر اونی که جرات کنه به تو نزدیک بشه باتورو روسینتون میزارم .. داغت میکنم ریحان .. برات پاسبون میزارم،کج بری قلم پاتو میشکنم..نمیزارم .. اون گوشای مخملیتو باز کن ،نمیزارم تو دست کسی بیفتی یا مال کسی بشی ، شده از تو بغل شوهرتم میکشونمت بیرون ، از من بترس ریحان خطا نرو.. من شیطان زندگیت میشم .. فهمیدی ؟

کنار رعنا ایستادم؛ توصورتش پوزخندی زدم، از هر چشمش صد اشک میبارید،

– این همون شوهریه که به خاطرش منو دور زدی ، باورهاتو فروختی،به من پشت پازدی ؛ تبدیل به کسی شدی که حتی از دشمنم هم این توقع رو نداشتم، رعنا تو تموم مدنیت منو نسبت به خودت خراب کردی ، این زندگیته خوب نگاه کن ببین ارزششو داشت ؟ به قیمت اینکه زنش باشی اما تو قلبش جایی نداشته باشی ؟بااینکه اون از من بریده نمیشه (با انگشت رو سینش زدم) ولی جنس من جنس تونیست رعنا، من ذاتم پاکه ، فرق حروم و نجس رو با چیزی که مال خودمه تشخیص میدم، ازش پرهیز میکنم حتی اگه (با مشت روقلبم زدم) این با من یار نباشه ..
دارم ازدست بهادر کم میارم .. ازم دورش کن تا جنونش کار دستمون نداده ..

رعنا بلند گریه میکرد، با چشمای نادمش آروم گفت: منوببخش ریحان من نمی..

– سیس .. تو خواهر منی ،از خون منی ولی حتی اگه باهات خوب بشم اما دلم هیچوقت صاف نمیشه .. نمیبخشمت رعنا ..

از کنارش گذشتم صدای گریش بلندترشد، دلم براش سوخت .. دلم واسه هر سه تامون سوخت .. تو یه آتیش فروزان داریم میسوزیم و راه فراری نداریم ..

واردخونه شدم که مامان وخاله اینا درحال چیدن میز غذابودن، مهردادبا دیدنم متعجب از جا بلندشدو بطرفم اومد، سوت زدوگفت: چی شدی دختر مُچِش خورد،چه جوری دلش اومده ضرب اون دستای کثیفشو رو صورتت خالی کنه ؟

دستشو جلو آوردکه روصورتم بزاره سرمو عقب کشیدم، که عصبی گفت:مثل اینکه من دکترم ..

-منم مریض نیستم ..

-صورتت خیلی قرمز شده

-مهم نیست

– بابهادر دعوات شده ؟

با حرص نگاش کردم که با خنده لب گزیدو گفت: چشاتو اونجوری نکن چون قیافت خنده دارمیشه ..

-خوبه حداقل یه چیز مفرحی واسه خندیدن تو شده .

-ارث باباشو طلب داشت ؟ اصلا سر چی بحث کردین ؟

با حرص گفتم: فکر میکنم شما همچینم به رشتتون علاقه ی خاصی ندارین ؟

گیج گفت: این چه ربطی به صورت تو و الان داره؟

– بهتر نبود بجای طبابت میرفتین خبرنگاری.. آخه این با روحیاتت بیشتر سازگاری داره .. حداقل حس کنجکاویتو کاملا ارضا میکنه ..

بلندقهقه زدوگفت: دختر تومنو مَچَل خودت کردی آره ؟!

دستشو پشت کمرم گذاشت وگفت: بچه پرو نمک نریز، بیا بریم یه فکری به حال صورتت کنیم،تا کسی ندیده ..
****
موقع شام به زور تونستم یه چندقاشق با بغض قورت بدم، البته حال رعنا وبهادرهم چندان مساعدنبود، بهادر که وسطاش از سرمیز بلندشد ،به گفته ی خودش سردردشدید داره که نمیتونه شام بخوره .. این وسط من مونده بودم با مهرداد شری که از هر حرفش یه تیکه به من میزد تا به ظاهر خوب مخمو چرخ کنه .. اما من بی توجه به نخ داداناش هواسم پیش بهادری بود که بخاطر سردرش ته سالن رو کاناپه دراز کشیده، قلبم دردمیکرد، دیدن این حال وروزش فقط درمونده ترم میکردواز بودن تو این مهمونی وکنار مهردادعذاب وجدان بهم دست میدادمن هرچقدر به خودم تلقین کنم که بهادر رو نمیخوام اما تنها امپراطوریه که تو قلبم فرمانروایی میکنه ..

بالاخره مهمونی با شوخیا و متکلای مهرداد وصحبتها وغیبتای زنانه به پایان رسید؛ موقع خداحافظی، مهردادمنو کنارکشیدوگفت: ریحانه میشه شمارتو داشته باشم ؟

گنگ فقط نگاش میکردم جوابی نداشتم ،شاید هم بخاطر این پیشنهاد یکم شوک زده شدم ، به بهادر نگاه کردم که عصبی دست تو موهاش میکشید وبا چشمای غرق خونش منونگاه میکرد، با چشماش التماس میکردبهش جواب ردبدم ، اما من تواون لحظه فقط یه چیز به ذهنم رسیداونم بااین کار میتونم بهادر رو از خودم برونم وای کاش هیچوقت این فکر احمقانه رو نمیکردم چون آتش خشم بهادر نسبت به من برافروخته تر میشد ..

شمارمو به مهرداد دادم که با لبخند پیروزی به بهادر نگاه کرد..

موقع برگشتن،خواستم تو ماشین عمورضا برم ،که نزدیکم شدوگفت: بری تو ماشین بابام پاتو میشکنم یالا بیا سوارشو.. اینهمه حرف زدم آخرم رو تو اثر نداشت نه ؟
به چشمام نگاه کردوگفت: این بازی یه سرش برد داره یه سرش باخت .. ولی ریحانه من بازنده نمیشم ..آتیشی بپا کردی که فقط خودت میتونی خاموشش کنی همونطوری که انقد فوت کردی تا گر گرفت .. کاری میکنم که با خفت مال من بشی تواین چند روز شدی اَرّه سرِ گوشت واستخونم ولی من تلافیشونو سرت درمیارم ..

“ترس تو چشمام نشسته بود،چون نیشخندی زد،مرده شوره این زندگیو بخت واقبالمو ببرن که افتاده دست این.. ار کنارم گذشت وبا حرص درماشینو بازکرد و پشت فرمون نشست، از حرفاش خیلی ترسیدم اما نباید رنگ میباختم من هنوز ریحانه ی سفت ومحکمیم که زیر حرف زور نمیره “

سوار ماشینش نشدم ، به سمت ماشین عمورفتم که بعداز سوارشون مامانم ورعنا توماشینش با سرعت از کنار ماشین عمو رد شدو رفت ..

تو پارکینگ ساختمون همه از ماشینا پیاده شدیم ..
نگام به بهادر افتاد که هنوز تو ماشین نشسته بود و با اخم غلیظی منو هدف چشماش قرار داده بود..
ته دلم خالی میشد ازاین نگاه .. ازاین چشمها و از این مرد..
هم یه ترس شدید دارم هم یه علاقه ی مبهم و درهم پیچ خورده ..

همون لحظه نگام به رعنا میفته که کنار مامان وخاله ایستاد، تودلم میگم ای کاش رعنا این تصمیم اشتباه و نمیگرفتی و زندگیمونو سردرگم نمیکردی ؛

از عمو رضا و خاله خداحافظی کردم و با رعنا هم یه خداحافظی سرسری ، میترسم که به بهادر نگاه کنم ، از ماشین پیاده شدو کنار عمو رضا ایستاد،
عمورضا: سردردت بهتر شد بهادر ؟

– نه

عمورضا: رعنا بابا رفتین بالا یه قرص بهش بده استراحت کنه .. سردرداش به این سادگیا خوب نمیشن ..

رعنا: چشم بابا جون .. الان براش گل گاو زبون دم میکنم بخوره .

پوزخندصدا دار بهادر رو شنیدم که نیشخند تلخ منم جوابگوی پوزخندش بود ..

با یه شب بخیر به طرف پله ها رفتم، مامانمو خاله هنوز مشغول حرف زدن بودن نمیدونم چه حرف ناتمومی داشتن که حتی الانم دست بردار نبودن .. تمام مهمانی حرف زدن ،بازم قصد تمومی ندارن ..

– ریحان !؟

رو پله ها بودم ،برگشتم به رعنا نگاه کردم که چه حرف مهمی داشته که منو صدا زده، با خجالت سرشو پایین انداخت وگفت:من بخاطر کاری که کردم یک عمرشرمندت شدم ..باور کن نمیتونم حتی توصورتت نگاه کنم .. توهمیشه برای من عزیز بودی و هستی ولی بهادر ..

کمی مکث کرد که پرسیدم: ولی بهادر چی ؟؟

سرشو بیشتر پایین انداخت وگفت:منم بهادرو دوست داشتم .. نمیتو..

حرفشو قطع کردمو گفتم: خب مبارکت باشه تو که الان داریش .. هرروزم کنارته!

با یه ترس به چشمام نگاه کردوگفت: اون هنوز چِشِش دنبال توعه ..

پوزخندی زدم وگفتم: چه خوب شدگفتی ؛اصلا نمیدونستم!! اتفاقا منم هنوز چشمم دنبالشه(دیدم که رنگ باخت و توچشماش یه ترس بزرگ نشست) اگه میبینی دارم باهاش سرد رفتارمیکنم بخاطر وجدان خودمه رعنا.. ولی چرا دروغ بگم بهادر هنوزم توقلبم همون جایگاه قبلی رو داره ..

با لرزش صداش گفت: اونو ازخودت دورکن ریحان .. اون شوهرمنه

باغرور بهش نگاه کردم، چقد آدم باید سنگدل باشه که بیاد توصورت کسی که حقشو ازش دزدیده اینجوری حرف بزنه ..باهمون غرور فقط نگاش کردم.. نگاه،نگاه ، نگاه ..

و بعد هم با بی تفاوتی از پله ها بالارفتم .. سرم داغ کرده بود از حرفش، چقدر بی رحمانست وقتی نفهمه با این حرفش چه بلایی سر درونت میاد،اون تیکه های شکسته ی قلبمو نمیبینه فقط خودم دارم هرروز باشون دست و پنجه نرم میکنم .. هر چند از رعنایی که باعث شکستن قلبم شدو زندگیمو برام جهنم کرده،یه همچین حرفایی دور از انتظارنیست ..

یه راست رفتم تواتاقم ،لباسامو با یه تاپ شلوارک مشکی عوض کردم، رفتم تو سرویس تا مسواک بزنم دیدم مامانم تازه اومده خونه ..

-مامان چه حرفای مهمی دارین که تمومی نداره ؟
– وا باز این سرو ریشِ منو دید ؟

باخنده گفتم: وا نه بسته .. خوبه خداروشکر ریشم نداری .. حالا چی میگفتین؟

مامان دکمه های مانتوشو بازکردوگفت: هیچی فقط خواستیم ببینیم فضولمون کیه ؟!

-مگه شما جز غیبت کردن حرف خاصی دارین بزنین؟ همه زنای فامیلو مهر کردین که این چی خریده ،اون چی داره،دختر فلانی ترشیده ست،اون پسرش طلاق گرفته اون یکی شوهرش رفته سرش زن گرفته ،اون یکی مال شوهرشو بالا کشیده و..و.. و.. حالا هم حتما سودابه خانمو مورد عنایت قرار دادین ..

مامان باخنده گفت: نه اتفاقا بحث غیبت امشب سرِ دختر خودم بود..

چشمامو ریز کردمو گفتم: کدوم دخترت ؟

-مگه من چند تا دختر ترشیده دارم تو خونم !؟

– مامااان!!

مامان خندیدوگفت: اینهمه تو منو زجر میدی،حالا هم نوبت منه ..

مظلوم نگاش کردم که گفت: مرده شور اون چشاتو ببرن که الکی خودتو مظلوم نشون ندی حالا من میدونم تو چه مار خوش خط وخالی هستی ؟

– آخ مامان حرص میدی بخدا اصلا نگو ..

تا خواستم به طرف سرویس برم گفت: غلط نکنم این سودابه خانم تو رو لقمه گرفته واسه مهرداد ..

یه لحظه سر جام میخ شدم،نه این امکان نداره ..من هنوز نتونستم خودمو جمع وجور کنم ، اصلا مگه میتونم بجز بهادر به کس دیگه ای فکر کنم ، اونم کی مهرداد که بقول بهادرکل دنیارو تست کرده حالا رسیده به من ، هفت خط امشب نخ دادناش الکی نبود،خدا میدونه چه حرفایی زدن؟
آروم گفتم: مگه چیزی گفته ؟

مامان در حالیکه به طرف اتاقش میرفت گفت: سودابه خودش که یه اشاره هایی میکرد ولی مهین بیشتر بو برده که مزه ی حرفش چیه ..

– خاله عادت داره همه چیو گنده میکنه ، حالا شاید بنده خدا منظوری نداشته ؟

مامان به معنای نمیدونم شونه ای بالا دادو به اتاقش رفت ، مسواک میزدم اما افکارم سردرگم بود، گندت بزنن زندگی که همش از این شاخه به اون شاخه میپری یه روز یه دلخوشی واسه ما نباشه ، فقط شوک بده ، این مهرداد موذمارِ هفت خط وکجای دلم بزارم .. بیچاره بهادر یه چیزایی میدونست که امشب یقه و حنجره خودشو جر داد.. خب جر بده خودش رفته زن گرفته زنشم کنارشه من باید این وسط بشم معشوقه ی عشقو حالیه آقا .. اصلا شاید تونستم به وسیله ی مهرداد بهادر و از خودم جدا کنم!! اونوقت میخوای زن مهرداد بشی که هزار مزه چشیده حالا نوبت توعه ؟ اگه بهادر از من دل نکنه من حتی زنش بشم بازم بیخیالم نمیشه، اون که امشب حرفاشو قطعی زد “که از تو بغل شوهرتم میکشمت بیرون ” اوووه ریحان خودتو جمع کن ، نه به داره نه به بار چی واسه خودت شعر میبافی ؟!

بااین افکار درهم ورهم مسواک زدم و به اتاقم برگشتم ،چراغ وخاموش کردم ورو تختی رو کنارزدم وآباژورو روشن کردمو دراز کشیدم، دلم میخواست برم تو تراس ولی با یادآوری حرفای امشب بهادر و اون سیلی که تو گوشم زد،پوزخندی زدم وبیخیال شدم ..

صدای زنگ پیام گوشیم اومد، رو پاتختی کنارم بود،گوشی وبرداشتم و پیامو بازکردم ازطرف بهادر بود،نوشته ” اگه خاله خوابیده،بیا بیرون کارت دارم”

ازاینکه اینجوری بی تابمه ونمیتونه فکرمنوازسرش بیرون کنه ته دلم مالش رفت اما با وجود رعنا دوباره همه ی افکارم رو موج منفی و ناامیدی سیر کردن ..

براش نوشتم”چیکارم داری میخوام بخوابم ” پیامو سندزدم که طولی نکشید فرستاد “خواب مرگ بری ایشالا،پاشو بیا میگم “

چقدپرویی بخدا،این همه حرف ودادوبیداد بهم کردی اونوقت انتظارداری هرچی گفتی منم بگم چشم ..

میخواستم جری ترش کنم ،نوشتم “من حوصله ی شنیدن حرفای تکراریتو ندارم ،مزاحم خوابم هم نشو شاید به دعای تو خواب مرگ برم دلت خنک شه ”
بلافاصله برام نوشت؛”باشه نیا،دستم بهت برسه کاری میکنم به گوه خوردن بیفتی “

براش شکلک پوزخندو زدم ونوشتم” اگه دستت رسید هر کاری خواستی بکن “

اونم زد”باشه خودت خواستی “

با لبخند خبیثی گوشی رو ،رو پاتختی گذاشتم وسعی کردم بدون فکر کردن به چیزی بخوابم .. اما پیام آخر بهادر بدجوری رو اعصابم بود، فقط بلده زوربگه .. تهدید کنه .. چه انتظاری از من داره .. باید چیکارکنم که بفهمه من نمیتونم باهاش ادامه بدم .. اصلا چی از من میخواد؟ خب معلومه کلی نقشه پلید تو ذهنش داره تا منو با خاک یکسان کنه ، که زندگیمو همه چیزمو ازم بگیره .. خودش که همیشه گفته منو مال خودش میدونه نمیزاره بجز خودش دست کسی بم بخوره.. اووووف

بااین فکرا نمیدونم کِی به خواب رفتم .. اما با حس سنگینیه چیزی رو شکم و پاهام و حس فشرده شدن از خواب بیدارشدم ، انگار یه وزنه 200 کیلویی روم افتاده بود،هنوز توخواب وبیداری بودم ،کمی که هوشیار شدم دیدم پاهام قفل تو پاهای یه مردِ،از پشت منومحکم توبغلش گرفته ویه دستش زیر سرم واون دستش رو شکمم بود، از ترس رو به فوت بودم هوشیارتر که شدم از مخلوط بوی سیگارو ادکلن مخصوصش فهمیدم بهادرِ ..

توشوک بودم،خشکم زده بود، نفسای داغش به پشت گردنم و گوشم میخورد..باورش برام سخت بود چه جوری اومده تو اتاق من .. گیج و منگ بودم از کار بهادر ، با چه جراتی تو تختم اومده ..

کمی خودمو تکون دادم و دستشو از روشکمم برداشتم ، فکر کردم خوابه اما بهادر باهمون پوزیشنش پشت گردنمو بوسیدوزمزمه وارگفت: دختر خوبی باش وراحت بخواب ..

خودمو جلو کشیدم که از تو بغلش در بیام ولی محکم تر گرفتم که گفتم: تو اینجا چیکار میکنی ؟ به چه جراتی اومدی تواتاق من ؟

– هیس .. بگیر بخواب

صدامو بلندتر کردم: کی گفت بیای تو تخت من ؟

نیم خیز شد و با کف دستش جلوی دهنمو گرفت وگفت: عزیزم خفه میدونی یعنی چی ؟ یعنی لال .. یعنی صداتو ببر .. یعنی نمیخواد حرف بزنی .. پس لطفا خفه شو باشه؟ .. دستمو برداشتم صدات در بیاد نِصفِت میکنم ..

با ترس تو چشمای جدیش نگاه کردم ، تا دستشو برداشت گفتم : همین الان میری بیرون وگرنه جیغ میزنم مامانمو بیدار کنم ..

خیلی ریلکس سرشو رو بالشم گذاشت وگفت : جیع بزن خاله هم بیاد مارو تو این وضع ببینه ، بنده خدا از دست شما سلیطه ها عاقبتش بشه حاج پرویز خدابیامرز.. حالا دلت میخواد سکتش بدی جیغ بزن ..

– تو داری از موقعیت من سواستفاده میکنی ؟ از اینکه تو این خونه مردنیست هوا برِت داشته ؟

دوباره منو محکم تو بغلش کشید که خودمو به جلو کشیدم هر چند حرکاتم بی تاثیر بود چون تو بغلش داشتم له و فشرده میشدم ، آروم ولی با تن عصبی گفت : ریحان لطفا شبمو خراب نکن . من امشب به اندازه ی کافی ازت پرم حداقل بزار بااین آرامش از سرم بیفته میخواستم چه بلایی سرت بیارم .. خفه خون بگیرو بخواب قبل اینکه کارای بدتری نکردم ..

“هیچ کس تو این موقعیت نیست که به جای من باشه .. همه چیزت،همه کست ، همه ی اون چیزی که قلبتو مالک شده ، کنارت باشه اما بخاطر شرایط و چیزی که میدونی متعلق به تو نیست مجبور باشی این احساس رو سرکوب کنی واین لحظه هارو از خودت دریغ کنی “

بغضم گرفت ،اشکم چکیدوگفتم :تو عذابم میدی نمیخوام نزدیکم باشی …

– تو دهن منو سرویس کردی احمقِ نفهم ،شدی یه خر به تمام عیار که هرچی میگم تو گوشِت نمیره .. میگم بیا بیرون کارت دارم لج میکنی اینم عاقبتش، فکر کردی حرف میزنم باهات شوخی دارم .. الان حوصله این حرفارو ندارم بگیر بتمرگ فعلا ..

سرشو تو گردنم فرد کردکه با گریه گفتم : برو بیرون توروخدا بهادر .. با من بازی نکن نامرد ..

عصبی نیم خیز شدوبازومو تودستش گرفتو گفت : چه بازی ای ها؟ زر مفت نزن بزنم فکتو یه وری کنم … از کدوم بازی حرف میزنی ؟ تو چرا دلت میخوادمنو روانی کنی ؟ مگه مریضی یا کِرمِت گرفته که هر چی آوانس بهت میدم تو بدتر دُم درمیاری و پرو میشی ؟

یه شلوارک پاش بودبا یه تیشرت یقه باز گرد؛ همونطور که به صورتم نگاه میکرد آروم گفتم : چه جوری اومدی تو اتاقم ..

نگاش به طرف لبم کشیده شد،با یه لبخند خبیث گفت: یه دختر از این خونه داره با من زندگی میکنه .. کِش رفتن دسته کلیدش کار سختی نیست .. چشمکی زد ودوباره کنارم دراز کشید ..

– بهادر ..

– تو درمقابل من هیچ کاری نمیتونی بکنی ریحان .. ببین هرجا بری هر چی تِز بدی ،شرو ور بگی آخرش جات اینجاست ،پیش من ..تو بغلِ من ..

محکمتر منو توبغلش گرفت ودستشو نوازش وار رو رون پام کشید، مثل جن زده ها پریدمو گفتم: بهادر پاشو برو بیرون ..

خندید وگفت: نچ .. من امشب کارتو میسازم؛ باید ادب بشی ریحان جونم ..

بعد باهمون لبخند حرص درارش گفت: اووف لامصب چه بدنی هم داره دلم میخواد..

تا خواستم جیغ بزنم سریع دستشو رو دهنم گذاشت و روم خیمه زد ..

همونطور که روم خیمه زده بودو دستش رو دهنم بود، آروم تنشو به تنم مالوند، مو به تنم راست شد، جیغ زدم اما بخاطر جلو گرفتن دهنم صدایی شبیه اووووم بالا میومد،انگار داره یه فیلم کمدی میبینه که همش بهم میخنده، با هردو دستام رو تخت سینش زدم که از روم کنار بره اما فقط لبخندش پهن تر شدو منو حرصی تر میکرد..

سرشو پایین آورد وکنار گوشم زمزمه وارحرف زد،دم و بازدم نفسش به گوشم میخورد، که گفت: ریحانه کوچولو، گربه وحشیِ من، ببین توهر چقدر در مقابل من تقلا کنی بازم نمیتونی جلودارم باشی، من هر کاری بخوام میتونم انجام بدم،(ترس تو دلم چمبره زد) سعی کردم بیشتر هولش بدم اما انقدر وزنش سنگین بودکه حتی تکون کوچیکی هم نخورد..

خنده ی کوتاهی زد ولاله ی گوشمو بوسیدوگفت: تظاهر نکن که از این وضعیت بدت اومده چون اصلا باور نمیکنم، تو از من بدتری فقط داری وانمود میکنی و الکی پَسَم میزنی ..

گردنمو بوسید که دوباره صدای جیغم در اومد .. اووووم …. اووووم

سرشو فاصله داد و توصورتم نگاه کردبا لبخندگفت : الکی وحشی بازی درنیار ریحان فکر کنم تا الان بهت ثابت کردم که تا چه حد میتونم دیوونه باشم ، پس بی سرو صدا باش وآروم بگیر .. دستمو برداشتم صدات در نیاد ..

دستشو آروم از رو دهنم برداشت .. امابا انگشت شصتش لبمو لمس کرد، عصبی شدم ،بودن تو این وضعیت یه ریسکه که ممکنه هر بلایی بهادر سرم در بیاره ، اومدم یه چیزی بگم بگم ولی قبل اینکه صدام از تو حلقم دربیاد دستشو دوباره رو دهنم گذاشت وگفت : میگم ساکت باش نمیفهمی ؟ ریحان من بخداباهات شوخی ندارم یه کاری نکن همین امشب بلایی که ازش میترسی و سرت پیاده کنم.. با خنده گفت :نگاه چشاشو !! موش کوچولو تو که انقد ازم میترسی پس این وحشی بازیات مال چیه ؟

” لعنت به تو بهادر که حتی ترس تو چشمامو هم میخونی ،چقدم هرکول و سنگینه اَه “

آروم با همون نگاه تیز و برانش با شیطنت گفت: اگه تو سروصدا کنی خاله هم میاد تو این وضعیت مارو میبینه ، اونوقت حالش بدمیشه ، توکه نمیخوای طوریش بشه؛ ها ؟
“انگار داره یه بچه رو ساکت میکنه “

“چقد موذمار که داره از مامانم به عنوان سلاح خفه کردن من استفاده میکنه ؛ خب معلومه نمیخوام مامانم طوریش بشه یا اصلا مارو ببینه ، تودلم کلی فحش نثارش کردم”

در جوابش سرمو به طرفین تکون دادم ، که شقیقمو بوسید وگفت: پس دختر خوبی باش، ویه امشب با دل من راه بیا ..

“خیره به چشماش بودم که داشت با نگاه نافذش به چشمام نگاه میکرد، نمیتونم لعنتی، تو به من حرامی،نامحرمی ،گناهی چه جوری میتونی تو این لحظه کنار من باشی و با حرکات و رفتارات احساساتمو قلقلک بدی، داری منو از خود بیخود میکنی ، طوریکه از خودم میترسم نتونم در مقابلت بمونم و کم بیارم ”
اشکم چکید،مردمکای چشمش تو چشمام به طور رقصان مانور میدادن و التماس میکردن که مطیع دلش باشم ، ولی نمیتونم دلم داره از دهنم در میاد ، نمیتونم اجازه بدم به حریم نزدیک بشه ، هر چند با زور و اجبار موفق شده اما من نمیتونم تو این لحظه شریکش باشم ، اون منو بخودش معتاد میکنه طوری که نتونم حتی بجز خودش به کسی نگاه کنم ، نفساش بلندو کشدار شدن ،سینش بالا پایین میشد،شاید از هیجان بود وشاید هم از …،

نگاهش نگاه جادوگری بود که داشت تا عمق وجودمو با سِحرِش جادو میکرد، دوباره اشکم چکید ، دستشو از رو دهنم برداشت و آروم لب زد: اشکات منو دیوونه میکنن ، گریه نکن ریحان ..

با گریه گفتم: توروخدا برو بهادر ، تو نباید کنارمن باشی ..

خیره به صورتم گفت : سیس.. نمیخوام چیزی بشنوم ، آروم بگیر

دستاشو دور بازوهای لختم گذاشت و عرصه آغوششو تنگتر کرد، سرشو تو گردنم فرو کرد وعمیق نفس کشید ، “لعنتی منو درگیر این آغوش نکن ، منو درگیر این نزدیک بودن نکن،چون بااین کارات داری افسار دلمو به چنگت میگیری،و با روح و احساسم اَجین میشی ..”

چند دقیقه به همون شکل سرشو تو گردنم فرو برده بود، گریه هام که آرومتر شد، سرشو فاصله داد، نگاش رو تک تک اجزای صورتم در گردش بود ، اما رو لبم مکث کرد و آروم سرشو پایین آورد..

قبل اینکه لبمو شکارکنه سرمو به طرف چپ پیچیدمو گفتم:نمیخوام بهادر،تورو خدابیشترازاین زجرم نده .

با نگاه تیزش فقط به لبام نگاه میکرد،زمزمه وار گفت: ریحان نمیخوام اذیتت کنم ،توهم اذیتم نکن

تو این تاریکی با چشمای غرق خواهشش داره منو از پا درمیاره، دوطرف صورتمو با دستاش گرفت تا سرمو به سمت خودش بکشه که راحتتر ببوستم اما با دستام هولش دادم و گفتم :نمیخوام ببوسیم،من دارم تورو فراموش میکنم لعنتی چرا نمک رو زخمم میپاشی؟

باعصبانیت تصنعی و اخم ساختگی گفت:باشه خودت خواستی ..

قبل اینکه حرفشو حلاجی کنم هردو دستامو زیر زانوهاش که دو طرف پهلوم بود گذاشت، و یه دستشو رو دهنم گذاشت تا سرو صدا نکنم .. از این حرکتش ترسیدم چشمام تا اخرین حد گشادشدن و هول زده به بهادر نگاه کردم ، تو یه حرکت تاپمو از رو شکمم بالا کشید ، اما فقط تا حد شکمم ، تهدید وار گفت : درش میارما .. کولی بازیاتو جمع کن وگرنه بدتر میبینی ..

با تمام توانم شروع به تقلا کردم، کمرمو از تخت فاصله میدادم تا از روم بیفته اما هر کاری کردم ، بی فایده بود قدرتم درمقابل این غول خیلی ناچیز بود .. از تقلای زیاد بی جون شدم و به گریه افتادم ، رو لگنم نشسته بودو به صورتم نگاه میکرد،حتی یک ثانیه هم نگاش روشکمم پایین نیومد، تو اوج گریه و التماسم اصوات جیع مانندی از گلوم خارج میشد،بهادر بدون حرکتی فقط خیره به چشمام بود، بعد از کمی مکث که از گریه ها آرومترشدم سرشو پایین آورد و نجواکنان گفت : انقد بخودت و من سخت نگیر دختر .. تو هر کاری کنی من بدترش میکنم .. پس رام شو ..

سرمو آروم تکون دادم، که دستشو از رو دهنم برداشت و دستامو آزاد کرد، اشکامو پاک کرد؛
که گفتم : اگه رعنا ببینه نیستی بیاد پایین چی ؟

با لبخندگفت : بهش قرص خواب دادم تا فردا ظهر تخت میخوابه ..

با هق هق ناشی از گریه هام گفتم :تو خیلی بد جنسی

لبمو کوتاه بوسید وگفت : نمیتونستم ریسک کنم یه موقع بیاد پایین گند بزنه به دلخوشیم ..

– بهادر خواهش میکنم اعتقاداتمو به سخره نگیر ..

خندیدو گفت : تو راضی من راضی ، گوربابای ناراضی ..

-اگه مامانم بیداربشه مارو تو این وضع ببینه میدونی …

سریع گفت: تو چقدر بهونه الکی میاری ،استرس بیخودی نده خاله خوابش سنگینه ..

دوباره زدم زیر گریه وگفتم : بهادر تورو خدا دست از سرم بردار دارم دیگه کم میارم ..

لپمو بوسیدواشکامو پاک کردوگفت : ای جونم .. من دارم میبینمت که داری با دلت میجنگی تا منو کنار بزنی.. ولی خودت که میبینی نمیتونی درمقابلم بمونی .. اومدم فقط کنارت بخوابم تا یکم آروم بگیرم .. اما تو زدیش به کولی بازی و جفتک انداختن که کار به اینجا کشید ، حالا هم میخوام ببوسمت بازم داری ادا میای ، یه کاری نکن که خودت پشیمون بشی ریحانم.. هیچوقت منو پس نزن ..

– نمیتونم بهادر.. تو بدون اجازه به حریمم اومدی حالاهم بازورگویی میخوای هر چی گفتی من انجام بدم ..

کوتاه خندیدوگفت: من که هنوز چیزی ازت نخواستم ..نکنه داری غیر مستقیم پیشنهاد میدی .. اگه میخوای بگو ؟

– تورو خدا تمومش کن ..

چشمکی زدوگفت :چه دختر بی حیایی شدی .. به من چه پیشنهادی میدی؛ ولی نه فعلا زوده اونو میزارم واسه یه روزخاص ..

“انگار حرف زدنم بااین دیوونه بی نتیجه ست .. خلا سلاح شدم و بی حرکت ایستادم.. آرام بودنمو که دید ..
تاپمو پایین کشیدودستاشو دو طرف صورتم گذاشت، پیشونیمو نرم بوسید و بعد جفت چشمای خیسمو ،بعد هم گونمو،وآخر سر به لبم رسید .. مکث کرد انگار منتظر عکس العملم بود اما واقعا نمیتونستم حرکتی کنم چون عاقبت به چیزی که میخواست میرسید .. اول به چشمام نگاه کرد.. آروم بودم اما درونم مجلس ختم به پا بود..لبشورو لبم گذاشت ..اولش حرکتش نداد،یکم تو همون حالت مکث کردو آروم زمزمه کرد،طوریکه نفسای داغشو میبلعیدم :یه امشب به حرف دلت گوش کن و باهاش راه بیا .. انقد خودتو سنگ نشون نده ..

بوسیدم با یه حس خاص .. عمیق و پرتَنِش .. طوری میبوسید که منو مغلوب خودش کرد..تو اون لحظه ها با وجود گریه هام و اخطارهای وجدانیه درونم رام شدم و با بوسه هایی بی تابتر جواب بوسه هاشو دادم ..
بوسه ی منو که حس کرد؛ حصارو تنگتر کردو شدت بوسه هارو شدیدتر.. با صلابت میبوسیدو فکر منو تهی میکرد از هرچی افکار منفی بود .. شاید این افکارای منفی واقعیتهارو به رخ میکشیدن اما تو اون لحظه که درست برام شبیه یه خواب رویاییِ دَم صبحگاهی بود..دلم نمیخواست بااین افکار این آرامشو از خودم دریغ کنم ..
اما امان از گریه هام که حتی تو اوج این لذت هم دست بردار چشمام نبودن ..

تنمو محکمتر به تنش میچسبوند و بازوهامو با دستاش نوازش وار لمس میکرد ..تواون نزدیکی و مماس بودنِ بیش از حدِ تنمون ،تمام اجزای تنشو حس کردم .. مورمورم شد ،حال خیلی بدی بم دست داد،من هیچوقت به بهادر انقدر نزدیک نشده بودم،به محض حس کردن بدنش خودمو کنار کشیدم و باهول گفتم : بیشعور برو پایین از روم ..

خب معلومه این بهادر شیطون و دریده منظورمو میفهمه.. چون با شیطنت خندیدوگفت : چرا حالا میترسی عزیزم ؟ من که کاری نکردم ؛ این واسه هر مردی طبیعیه که اینجوری بشه ..

با استرسی ناشی از ترس گفتم: چِندِشَم میشه بهادر، برو پایین حالمو بد میکنی !

باهمون حالت خنده ،لب زیریشو به دندون گرفت وگفت : عزیزم من سنسورام فقط واسه تو فعالن .. بعدشم …

نزاشتم ادامه بده هولش دادمو گفتم :خیلی بی حیایی برو کنار دیوونه .. خجالت بکش ..

خندید ولبمو کوتاه بوسید و ازروم بلند شدو کنارم دراز کشید .. خواستم از کنارش بلندبشم که سریع منو تو آغوشش جا داد..

-شیطونی نداشتیما..

-بهادر داری کفریم میکنی پاشو برو خونت..

-اَه ریحانه .. زهرش نکن برام .. انقد وَرجه وورجه نکن ..

– بهادر به چیزی که خواستی رسیدی پاشو برو دیگه ..

– به چی رسیدم؟ کو؟ این فعلا دست گرمیش بود .

با آرنج تو شکمش زدم که خندید وگفت : بیا باز وحشی شد ..لپمو آروم گاز گرفت وگفت: تو چرا انقد وحشی ای آخه ؛

– آی بهادر بیشرف چرا گاز میگیری اگه جاش بمونه من چه گوهی بخورم فردا به مامانم بگم شازده دامادت بدون اجازه اومده تو اتاقم منو خوب دست مالی کرده، بعدم آثار جرم برات گذاشته تاببینی ؟

سکوت کرد، هیچی نگفت، نگاش کردم دیدم با اخم بدی نگام میکنه .. سرمو تکون دادمو گفتم : هوم ؟ دروغ میگم ؟

لب زد: منو با این لقب خطاب نکن .. از این لقب متنفرم .. ازاینکه شوهر رعنام دلم خیلی غصه داره ریحان .

آهی کشید و دستشو رو شکمم گذاشت .. طاق باز بودم ، که با یه فشار به پهلوم منو به جهت خودش پیچیدو به آغوشش نزدیکتر کرد،تو اون لحظه ها منم آروم بودم شاید جفتمون به این آرامش محتاج بودیم ،صورتم تو گودیه گردنش بود، بوی تنش آرامش داشت ، آرامشی که تو جونم آمیخته میشد..نمیخواستم چیزی بگم تا سکوت این آرامشو بهم بزنم ،اونم سکوت کرده بود،رو موهام بوسه ای زد و یه دم عمیق کشید ،با دست راستش که رو کمرم بود،کمرمو نوازش کردو گفت:درسته من درمقابل چیزی که از رعنا گرفتم مسئولم .. اما نمیخوام تو زندگیم باشه ..از یه طرف بخاطر خاله دلم نمیاد حرفی بزنم، ازیه طرفم تورومیبینم قلبم میترکه .. میخوام خودش عاقانه ومنطقی اززندگیم بره بیرون، چون من واقعا نمیتونم بهش حسی داشته باشم .. همین الانشم مثل یه دوست توخونم زندگی میکنه یا رو تختم میخوابه …

“بهادر هنوز حرف میزد، اما من درگیر یه جمله شدم اینکه رعنا رو تخت بهادر میخوابه !! حتما تا الان هم سعی کرده به بهادر نزدیک بشه اما ازش رویی ندیده و ناکام مونده .. چه انتظاری داری ریحانه اون زن شرعیه این مردِ که الان تو بغلشی .. اون رو تخت کنار بهادر میخوابه چون زنشه ؛تو چیکارَشی ؟ لعنتی لعنتی اصلا نمیتونم این جمله رو از ذهنم دیلیت کنم .. اصلا کاش زندگیم یه سطل آشغال داشت تا تمام خاطراتم با بهادر رو دیلیت میزدم و میفرستادم تو اون سطلِ باطله ..

– ریحان خوابیدی ؟

– صورتمو بیشتر تو گردنش فرو کردموگفتم: نمیخوای بری خونَت ؟

خندیدوگفت: نه جام خوبه فقط کِرم سیگارکشیدن گرفتم .. اما دلم نمیاد از پیشت جُم بخورم..

-میترسی فرارکنم ؟

منومحکم تر گرفت وباخنده گفت : پاهاتو میشکنم اگه از پیشم تکون بخوری ؟

– تو چرا انقد زورگویی بهادر ؟ تو چرا قبول نداری که شرایطمون مثل قدیم نیست ؛تو زن داری ؟ زنتم الان توخونته و رو تختت خوابیده !

با دستش که زیر سرم بود،نیم خیز شدوسرمو از رو سینش برداشت وگفت:حدسشو میزدم که سکوت ودَمَقیت بخاطر این جمله باشه .. بین منو اون چیزی نیست ریحان ..

چشمامو عاصی بستم وگفتم: بهادر واقعیته .. من کاری به رابطتون ندارم ولی اون ..

– بهش بی احساسم .. ازم پرسید میتونم رو تختت بخوابم منم گفتم بخوابی یا نخوابی برام فرقی نداره ..

کمی سکوت بینمون حکم فرماشدو توهمون حالت بهم خیره نگاه کردیم ،

– پاشو برو الان مامانم واسه نماز بیدار میشه ..
سرشو جلو آوردو لبمو کوتاه بوسیدوگفت: دوساعت دیگه اذون میگه..قبل اینکه بیدار بشه میرم ..

با کف دستش سرمو رو سینش گذاشت ومنو به حصار آغوشش دعوت کرد .. انقد تو گوشم زمزمه کرد و موهامو نوازش داد که نفهمیدم کِی به خواب رفتم ..
**

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدارشدم.. بدنم کوفته بود،چشمام سوزش داشتن، انگار یه فعالیت کاریه خیلی سنگین داشتم که خواب دیشب برام کافی نبوده .. گوشیو از رو پاتختی برداشتم دیدم بهادر ..
زیرلب غر زدم : این چِشه اول صبحی ؟ اه

یک آن فِلَش بَک تومغزم تکون خورد.. منو بهادر دیشب رو این تخت کنارهم بودیم .. اون منو بوسید ،بوسیدمش ..من تو بغلش خوابیدم ، با دستاش تنمو لمس کرد، من لمس شدم .. نگاهی به لباسام کردم.. هیییییی..خاک توسرم من با این شلوارک کوتاه و این تاپ دو بنده تو بغلش بودم .. با کف دست محکم تو پیشونیم زدم، خاک تو سرت ریحان.. بهادرو دیدی همه چی یادت رفت .. گوشی دوباره تو دستم زنگ خوردو ویبره رفت .. خجالت میکشیدم جواب بدم .. چنگی به موهام زدم و خیره به اسمش شدم که رو صفحه گوشی خاموش روشن میشد ..

تماس قطع شد اما دوباره زنگ زد ..

عذاب وجدان دیشبو داشتم ، من نباید اجازه میدادم بهادر انقدر به من نزدیک بشه،مگه تقصیر من بوددیدی چه جوری مجبورم کردکنارش باشم ودم نزنم ؟ توخودتم میخواستیش ریحان .. اون یه مردمتاهله .. تو دیشب تو بغل اون بودی .. گرمیه نفساشو هنوز رو گردنم حس میکنم .. من چیکارکردم ؟

دوباره صدای زنگ گوشیم منواز فکر بیرون آورد..
بعد از کمی مکث تماس وبرقرارکردم ..

-سه ساعته دارم زنگ میزنم عزیزم ..نگرانم کردی گفتم نکنه دعای دیشبم گرفته ..
خندیدوگفت: تو پارکینگ موندم برات.. بیا برسونمت دانشگاه ..

آروم گفتم: امروز نمیرم ..

-صدات چرا گرفته؟

-به لطف تو دیشب درست نخوابیدم،کلی هم جیغ خفه شده زدم ..

باخنده گفت:دروغ نگو..من خودم شاهد بودم چقدتوپ خوابیدی .. منه بدبختو بگو که چشم روهم نزاشتم .

-مجبورنبودی دزدکی بیای تو اتاق کسی که نتونی تاصبح بخوابی ..

خندیدوگفت: اولا کسی نه .. اتاق تو.. اتاق توهم یعنی اتاق مشترک .. بعدشم مسئله چیز دیگه ای بود..(شیطون گفت) یارِت توبغلت باشه ..نفس گرمو تب سوزان .. جونِ تو کلی زجر کشیدم دیشب ..

-چرااومدی تواتاق من ؟

-دلم خواست .. مگه بهت بدگذشت ؟

-نباید اینکارومیکردی بهادر .. تواین اجازه رو نداشتی که به حریم من نزدیک بشی ..
باحرص گفت: بسم الله باز شروع شد ..فکر کنم صبحونه نخوردی خون رسانی به مغزت کم شده .. پاشو یه چیزی بخور الکی زِر زِر نکن ..

-من پشیمونم بهادر .. عذاب وجدان دارم .. کارت اصلا درست نبود ..

با صدای نیمه بلند و پرحرص گفت: چیه ؟ تازه یادت اومده ؟ دیشب که تو عشق وحال بودی خوب بودم حالا شدم اَخ وپیف ..

-تومجبورم کردی ؟

صدای پوزخندش اومد وبعد گفت: تو از اون دسته آدمایی که با دست پس میزنن با پا پیش میکشن ..

-من دارم جدی حرف میزنم ..کارت درست نبود، نباید میومدی ..

-انگار یادت رفته دیشب چه جوری چسبیدی به منوخوابیدی ؟

-چاره ای نداشتم .. من نمیخواستم تواون وضعیت باشم تو راهی برام نزاشتی…

دادزد: ریحان، من هربار که دلم بخواد به تو نزدیک میشم تازه این اولتیماتوم اولش بود..کجاشو دیدی بوس و بغل که سهله .. (لرز توتنم نشست ) خواهشا دهنتو ببند اول صبحی گوه نزن به اخلاقم برم شرکت سر اون بنده خداها هوار بشم ..

از دادی که زد گریم گرفت ،شایدم از عذاب وجدان درونم بود .. من هیچوقت با بهادر تواین نزدیکی نبودم اون داره با آلارمایی که میده منو میترسونه .. شرم داشتم از بهادر،ازمامانم، حتی از رعنا .. انگار جرم سنگینی کردم که فقط خودم میدونم وحالا دارم از درون خورده میشم .. من دیشب وسوسه ی عشقِ بهادرشدم اونو بوسیدم .. تو بغلش بودم .. اون راحت منو به خودش مجذوب کرد ..

با هق هق گفتم : نباید دیشب اونجوری میشد .!

-احمق مگه چیکارت کردم ؟ فقط همو بوسیدیم .. مگه اولین بارمون بود ؟

– قضیه گذشتمون فرق داره بهادر .. تو اونموقع مجردبودی ؛

باحرص گفت:لال شو ریحان .. لال شو .. مرده شورتو ببرن که بااین ضعیفیت شدی یه هیولا و افتادی به جونم .. انقدر شرایطو واسه خودت سخت نکن .. آدم شو ..آ.. دَ..م
کاری نکن به شیوه ی خودم آدمت کنم .. من هروقت که دلم بخواد بهت نزدیک میشم نمیتونی جلودارم باشی .. دیشب تونستی ؟ انقد با من بحث نکن به ولای علی بدترش میکنم برات ..

تماسوقطع کرد ..ومنو تو شوک حرفاش باقی گذاشت .. خیره شده به صفحه گوشی بودم .. اشکام پایین میریخت اما قفل شده بودم .. حتی قدرت پلک زدن هم نداشتم .. بدون شک اون شده شیطان زندگیم .. بهادر میخواد با این گناه ها عاقبت منو به نیستی ببره ..
راست میگه من اصلا نمیتونم جلودارش باشم .. وقتی بهم نزدیک میشه انگار تمام قدرتمو تومشتش میگیره .. دیشب با ترس اینکه مامانم چیزی نفهمه منو به دار هوس و بوسه هاش کشید .. من چرا باید سکوت کنم تا سرنوشتمو به گندی بکشه ؟ازش میترسم اون داره منو تهدید به گرفتن چیزی میکنه که حق اون نیست ؛ اگه کاری نکنم آخرش کاری که میخوادو انجام میده .. یه روزی منو مجبور به تن دادن میکنه مثل دیشب که مجبورم کرد و منو زیرکانه به آغوشش کشید ..

لحاف و روم کشیدم.. میخواستم دوباره بخوابم .. حوصله ی هیچی رو نداشتم .. انگار شرم داشتم از همه کس و همه چیز ..

در اتاق باز شد ..پشت به در رو تخت خوابیده بودم ..

– ریحانه .. بیداری ؟

-اوهوم ..

-پاشو مگه نمیخوای بری دانشگاه؟ الان دیرت میشه .

سرموتو بالش فروکردمو گفتم: نمیتونم خوابم میاد ..
– خوابم میاد چه صیغه ایه ،؛ پاشو تنبلی نکن ..

-دیشب درست نخوابیدم .. نمیتونم برم سرکلاس واسه استادا چرت بزنم ..

-تو که مثل مرغا غروب نزده میچَپی تو اتاقت ..
-دیشب مهمونی بودیم مامان؛ تاصبح نخوابیدم.

-مگه تا صبح بچه شیر میدادی که نخوابیدی ؟ کارت چی بوده ؟

“نه بچه شیر نمیدادم.. خوهر زاده ی عزیزت شیره جونمو میمکید”

جوابی ندادم که مامان بیخیال شد، رفت .صدای بسته شدن دراتاق حاکی از این امر بود ..
*
نمیدونم چند ساعت خوابیده بودم که با صدای صحبت رعنا ومامان وپشت بندش صدای خاله بیدارشدم .. هووف ایناهم بیکارن، روز که میشه جمع میشن اینجاگروه غیبت رسانی راه میندازن ..

با کرختی از رختخواب بیرون اومدم.. سردرد شدیدی داشتم .. حتما بخاطر گریه های دیشب و امروز صبح بود..

گوشیو از رو پاتختی برداشتم که یک پیام از ناشناس داشتم ، پوزخندی زدم مگه بجز مهرداد شمارمو به کسی داده بودم ؟! پیامو باز کردم یه شعربود..

“پرسان پرسان خرام تا شهر گزین
درسایه ی زلف جای بگزین ونشین
این است مقام امن و این است یقین
آن گمشده فردوس، همین است همین “
(چاکر شما مهرداد)

لبخندی رو لبام نشست، نمیدونم چه کرمی گرفتم که بی اختیار براش نوشتم
” تا حالا کسی بهت گفته استاد مخ زدنی ؟”

طولی نکشید گوشی تو دستم تکون خورد سریع باز کردم؛
” بگن یا نگن مهم نیست ،(بایه شکلک خنده زد) ولی من به قدرت خودم شک ندارم “

این که نزده میرقصید حالا من اومدم بااین پیام ذوقشو واسه مخ زدن بیشتر کنم ؟! یه حس بدی بهم دست داد انگار خودمم باورم شده که وجودم فقط متعلق به بهادرِ وبااین کارم دارم بهش خیانت میکنم .. چی میگه ریحانه تو نباید نسبت به بهادر یه همچین حسی داشته باشی .. اون خودش تا الان هر کاری خواسته انجام داده .. همون شیطنتاش اونو ازت گرفت .. حالا تو بهش تعلقی داری که حتی نمیتونی به کسی فکر کنی ولی نمیدونی جایگاه خودت کجاست ؟

گوشیو رو پاتختی گذاشتم که دوباره یه پیام اومد.. نچی کردم وپیامو باز کردم

” امشب یه سر میام خونه دائی خیلی وقته اونجا نیومدم، البته یه کار کوچیک هم باتو دارم گفتم حضوری ببینمت “

فقط یه کلمه نوشتم ok وفرستادم .. خندم گرفت الان میگه ریحانه جن گرفتتش، نه به پیام قبلش نه به این یه کلمه ..

دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند
دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من پارت 38

رمان استاد خاص من پارت 384.5 (90%) 2 vote[s] رمان استاد خاص من  جهت مشاهده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.