خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان صیغه اجباری پارت ۱۴

رمان صیغه اجباری پارت ۱۴

رمان صیغه اجباری

جهت کشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان صیغه اجباری (وارد صفحه رمان صیغه اجباری) شوید 

تا خواست حرفی بزنه صدای ارباب اومد:
_اردلان؟!
_جانم داداش؟!
ارباب نگاهی بهم انداخت و گفت:
_مامان دنبالت بود.!

اردلان بلند شد ‌و با گفتن خوشحال شدم از دیدنت رفت به سمت بالا همچنان روی مبل نشسته بودم که ارباب اومد و روی مبل مقابل نشست تا خواستم بلند بشم ارباب با صدای سردی گفت:
_بشین.

ساکت به زمین خیره شده بودم که ارباب گفت:
_مادرت اومده بود.!

با کنجکاوی بهش خیره شده بودم مادرم چیکار داشت چرا اومده بود با صدای آرومی لب زدم:
_چرا ؟!

پوزخندی زد و گفت:
_بخاطر خواهرت.!
_یعنی چی؟!

_برادرت بازم قتل انجام داده اینبار هم قصاص میشه هم خواهرت خونبس میشه مادرت میخواد ببخشیم.!

با بغض لب زدم:
_داداشم عمدی نمیکنه.

ارباب با اخم بهم خیره شد که گفتم:
_ارباب داداشم ‌‌ و ببخشید از روستا بیرونش کنید اما قصاص نه به جوونیش رحم کنید.

نگاهی بهم انداخت بدون اینکه جوابم رو بده بلند شد و رفت کلافه پووفی کشیدم و‌ از روی مبل بلند شدم و به سمت بیرون حرکت کردم که صدای عصبی خانوم بزرگ اومد:
_لاله؟!

به عقب برگشتم و با صدای آرومی گفتم:
_بله؟!

_امشب آماده باش.!
متعجب لب زدم:
_چرا جایی قراره برم ؟

_امشب قراره با ارباب باشی.

_چشم خانوم بزرگ.
با رفتن خانوم بزرگ لبخند شادی زدم که صدای سهیلا اومد:
_لاله؟!
به سمتش برگشتم و با صدای آرومی لب زدم:
_بله ؟!

_من دارم میرم.!

متعجب ‌بهت زده لب زدم:
_کجا ؟!
با ناراحتی گفت:
_میخوام از اینجا برم.!

با حرص لب زدم:
_سهیلا حرصم نده چی داری میگی تو ؟!

_لاله من میخوام برم شهر خودمون.
_چرا میخوای بری!؟

_خیلی وقته اینجام میخوام برگردم شهر خودمون .
با ناراحتی بهش خیره شدم اگه سهیلا میرفت من تنها میشدم و هیچکس رو نداشتم اینجا دیگه سهیلا تنها دوستم بود با ناراحتی بدون اینکه حرفی بزنم به سمت اتاقم رفتم روی تخت دراز کشیدم

و‌شروع کردم به گریه کردن انگار داشتم یکی از اعضای خانوادم رو‌ از دست میدادم سهیلا چرا باید بره با باز شدن

در اتاق فکر کردم یکی از خدمه هاس با صدای گریه داری گفتم:
_برو‌ بیرون.

_داری گریه میکنی ؟!
با شنیدن صدای ارباب نیم خیز شدم روی تخت نگاهم و به ارباب دوختم که کنجکاو و متعجب بهم خیره شده بود سریع اشک‌هام و پاک کردم ‌وبه ارباب

خیره شدم که با صدای بلندی گفت:
_کسی اذیتت کرده ؟!

_نه.

_پس چرا داری گریه میکنی ؟!
با یاد آوری سهیلا باز بغضم ترکید و اشک‌هام روی گونه هام جاری شد ارباب به سمتم اومد و با خشونت بازوم توی دستاش گرفت و گفت:
_گریه نکن.!

به چشمهاش خیره شدم حرفی برای گفتن نداشتم چی باید میگفتم با صدای خشداری گفت:
_چرا گریه میکردی ؟!

_سهیلا داره میره.!
_خوب!؟

مظلوم لب زدم:
_من جز سهیلا کسی رو‌ ندارم.

_کجا داره میره ؟!
با بغض لب زدم:
_داره میره شهر خودشون.!

_برای این ناراحتی و داری اینجوری اشک میریزی؟!
_آره.

اشکهام و پاک کرد و با صدای دو رگه شده ای گفت:
_گریه نکن نمیره سهیلا جایی!

با خوشحالی لب زدم:
_راست میگی ؟!
لبخندی محوی زد و گفت:
_آره.

با خوشحالی بغلش کردم و محکم گونه اش رو بوسیدم بعد از چند دقیقه تازه فهمیدم چه غلطی کردم از ارباب جدا شدم و با ترس گفتم:
_ببخشید ارباب.!

ارباب بغلم کرد و با صدای آرومی زمزمه کرد:
_کوچولوی دوست داشتنی من.

چشمهام از تعجب گرد شد یعنی با من بود با جدا شدن ارباب نگاهم و بهش دوختم که از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتن ارباب لبخندی زدم به من گفت کوچولوی دوست داشتنی این یعنی ارباب دوستم داره.

از اتاق رفتم بیرون خوشحال بودم مطمئنن ارباب نمیذاشت سهیلا بره با اینکه نامردی بود ولی خوشحال بودم دوست نداشتم سهیلا از اینجا بره.

امروز ارباب به همه گفته بود داخل سالن جمع بشن میخواست یه خبر مهم بده این خبر مهمش چی بود و نمیدونستم حتی مادر ارباب هم نمیدونست با اومدن ارباب همگی سلام دادیم ارباب

نشست و با صدای خشدار شده ای گفت :
_اردلان بعد از چندسال برگشته میخوام براش زن بگیرم.!

مامان ارباب با خوشحالی گفت:
_پسرم اردلان قراره با فاطمه ازدواج کنه اون..

_مامان؟!

_جانم پسرم ؟!
_اردلان یکی رو انتخاب کرده منم موافقت کردم قراره بزودی ازدواج کنن.

مامان ارباب بهت زده گفت:
_کی؟!

_سهیلا.
_چی؟!

مامان ارباب وقتی سکوت ارباب و دید با عصبانیت داد زد:
_من نمیزارم اردلان باید با فاطمه ازدواج کنه.

_مامان؟!

_چیه اون دختر فقط یه خدمتکاره من نمیزارم پسرم با یه خدمتکار ازدواج کنه فهمیدی ؟!

_اما اردلان انتخاب خودش و کرده.
_من نمیزارم.

ارباب بی بیتفاوتی لب زد:
_همه موافق این حرف هستیم پس کسی حق مخالفت نداره بزودی ازدواج اردلان و سهیلا برگزار میشه.

_من..
خانوم بزرگ با صدای محکمی گفت:
_عروس یادت نرفته خود تو. هم یک خدمتکار بودی که با ارباب ازدواج کردی پس بهتره حرفی نزنی.

مامان ارباب با عصبانیت و نفرت نگاهی به خانوم بزرگ انداخت و سریع از خونه رفت بیرون با بیرون رفتنش ارباب گفت:
_کسی مخالفه؟!

همگی ساکت شدند و حرفی نزدند خانوم بزرگ بلند شد و گفت:
_بزودی عروسی داریم به اهالی روستا خبر بدید.

با رفتن خانوم بزرگ‌ بهت زده به ارباب خیره شدم یعنی سهیلا با برادر ارباب این چجوری ممکن‌ بود باید میفهمیدم چخبر شده چرا سهیلا داره با اردلان ازدواج میکنه از روی مبل بلند شدم که

صدای ارباب بلند شد:
_لاله؟!

به سمت ارباب برگشتم و‌ با صدای آرومی گفتم:
_بله ارباب ؟!

_بیا اتاقم کارت دارم.
_چشم.

دنبال ارباب حرکت کردم یعنی چی کارم داشت..

نگاهم و‌ به ارباب دوختم بهم خیره شده بود کنجکاو بودم چیکارم داشت هنوز بهش خیره شده بودم که گفت:
_باید برم شهر!

با شنیدن حرفش با ناراحتی بهش خیره شدم یعنی تنهایی میخواست بره شهر ولی چرا اگه ارباب میرفت نمیتونستم اینجا رو تحمل کنم این خونه بدون ارباب

خیلی غیر قابل تحمل میشد نمیتونستم بدون ارباب اینجا باشم با چشمهای اشکی بهش خیره شدم که با صدای خشداری گفت:
_گریه نکن!

ولی نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم ارباب داشت میرفت من چجوری میتونستم تحمل کنم اگه ارباب میرفت من هیچ امیدی نداشتم اینجا بدون

ارباب تحملش سخت بود با شنیدن صدای عصبی ارباب بهش خیره شدم که گفت:
_باتوأم گریه نکن!

ساکت بهش خیره شدم بهم نزدیک شد اشکام و پاک کرد و با صدای گرفته ای گفت؛
_مگه نگفتم دیگه هیچوقت گریه نکن!

با عجز نالیدم:
_ارباب؟!

_جانم!؟

با گریه و التماس لب زدم:
_میشه جایی نرید؟!

_باید برم کار دارم.

_منم باهاتون میام.
_نمیشه.

_ارباب بزارید منم بیام.

با درد بهش خیره شدم کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_لعنتی.

نگاهی بهم انداخت و گفت:
_باشه ولی شرط داره!

با خوشحالی لب زدم:
_هر چی باشه قبوله!

_باید حامله بشی!
با چشمهای گشاد شده به ارباب خیره شده بودم چی داشت میگفت یعنی چی که باید حامله بشم این غیر ممکن بود با صدای گرفته ای لب زدم:
_ارباب آخه الان من..

حرفم و قطع کرد و گفت:
_الان نه!

_پس کی؟!

نگاهی بهم انداخت و گفت:
_وقتی رفتیم شهر باید حامله بشی!
با خجالت لب زدم:
_باشه.

_آماده باش فردا حرکت می‌کنیم.
_چشم.

از خوشحالی نمیتونستم حرف بزنم ارباب میخواست من حامله بشم یعنی به همسر جدیدش و بچه اش علاقه ای نداشت یعنی ارباب هم عاشقم بود و بچه ای از وجود من میخواست.

_چته دیوونه شدی؟!

با شنیدن صدای حوریه به سمتش برگشتم و با خوشحالی بهش خیره شدم که متعجب لب زد:
_خل شدی بسلامتی ؟!

لبخندی زدم و بدون توجه بهش با خوشحالی به سمت پایین رفتم باید میرفتم دیدن سهیلا به سمت اتاق سهیلا رفتم و بی هوا در اتاق و باز کردم که با دیدن صحنه ی روبروم با دهن باز بهشون خیره شدم که اردلان سریع از سهیلا جدا

شد و با صدای گرفته ای گفت:
_چیزه من باید برم!

‌سریع از اتاق رفت بیرون نگاهم و به سهیلا دوختم که از خجالت قرمز شده بود لبخند شیطونی زدم و به سمتش رفتم و گفتم:
_داشتید چیکار میکردید؟!

_هیچی!

_جون عمه ات.
_چیشده تو چرا خوشحالی انقدر ؟!

با یاد آوری ارباب با خوشحالی گفتم:
_قراره با ارباب بریم شهر.

_شهر چرا ؟!

_ارباب کار داشت قراره منم باهاش برم.

_برای همین انقدر خوشحالی.
بهش خیره شدم و تموم حرف هایی که ارباب بهم گفته بود رو بهش گفتم لبخندی زد و گفت:
_ارباب داره عاشقت میشه انگار!

_راست میگی ؟!

پارت اخر

رمان-صیغه-اجباری
رمان-صیغه-اجباری

مطلب پیشنهادی

 رمان شاه صنم

۵٫۰ ۰۱  رمان شاه صنم زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.