خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان صیغه اجباری پارت 11

رمان صیغه اجباری پارت 11

رمان صیغه اجباری پارت 11
4 (80%) 2 votes

رمان صیغه اجباری

جهت کشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان صیغه اجباری (وارد صفحه رمان صیغه اجباری) شوید 

امروز روز عجیبی بود بلاخره بعد از چند هفته حوریه همسر ارباب از اتاقش اومده بود بیرون و عجیب تر اینکه امروز روز عقد ارباب با اون دختره ی چندش بود باید خوشحال میبودم ولی

نبودم قلبم به طرز عجیبی درد میکرد دلم میخواست امروز عقد ارباب کنسل بشه با شنیدن صدای خاتون به سمتش چرخیدم که با صدای عصبی گفت:
_خانوم کارت داره!

با ترس بهش خیره شدم از حوریه می‌ترسیدم معلوم نبود باز چه نقشه ای کشیده مثل دفعه قبل.

_چرا وایستادی زود باش خانوم منتظره.
با ترس به سمت اتاق حوریه خانوم رفتیم خاتون تقه ای به در اتاق زد و در و باز کرد نگاهم به حوریه افتاد که روی تخت نشسته بود

و لباس بچه ای تو دستش بود بهش خیره شده بود سرش و بلند کرد و با نفرت بهم خیره شد با صدای آروم و پر از نفرتی گفت:
_بچم و تو کشتی!

با ترس بهش خیره شدم حوریه انگار واقعا دیوونه شده بود با دیدن ترسم پوزخندی زد و گفت:
_بزودی جهنم واقعی رو میبینی!

مکثی کرد و ادامه داد:
_بخاطر تو بچه ی من مرد اما من نمیزارم تو راحت زندگی کنی و سوگلی ارباب بشی نابودت میکنم!

با باز شدن در اتاق حوریه ساکت شد با وحشت به عقب برگشتم که قامت ارباب نمایان شد ارباب نگاهی به صورت وحشت زده و رنگ پریده ام انداخت و گفت:
_اینجا چخبره؟!

حوریه با خونسردی گفت:
_سلام ارباب!
ارباب بدون اینکه جواب حوریه رو بده با عصبانیت لب زد:
_گفتم اینجا چخبره؟!
_چیزی نشده ارباب داشتم چندتا لباس به سارا میدادم مگه نه؟!
و نگاهش و بهم دوخت که با ترس سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم ارباب نگاه سردی بهم انداخت و گفت:
_گمشو برو اتاقت!

_چشم ارباب.

سریع از اتاق حوریه خارج شدم و به سمت اتاقم حرکت کردم واقعا ترسیده بودم حوریه داشت من و تهدید میکرد یعنی میخواست با من چیکار کنه!

خواستم داخل اتاق برم که صدای خانوم بزرگ اومد:
_سارا!

به سمت خانوم بزرگ برگشتم و با صدای آرومی لب زدم:
_بله خانوم!
_بیا کارت دارم.

به سمت خانوم بزرگ رفتم که اشاره کرد بشینم با نگاهی بهم انداخت و گفت:
_فردا ارباب میخواد بره شهر!

با ترس به خانوم بزرگ خیره شدم اگه ارباب میرفت معلوم نبود ایندفعه کی میخواست بهم تجاوز کنه و چه بلایی سرم دربیاره

_قراره تو هم همراه ارباب بری!
با بهت و خوشحالی به خانوم بزرگ خیره شدم یعنی من هم همراه ارباب میرفتم!

امروز قرار بود همراه ارباب بریم تهران ارباب قرار بود به کارهاش برسه و قرار بود من همراه ارباب برم تا کارهاش و بکنم

آماده داخل اتاق نشسته بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد و سهیلا اومد داخل نگاهی بهم انداخت و گفت:
_ارباب منتظره.

با خوشحالی چمدونم و برداشتم و همراه سهیلا به سمت پایین رفتیم ارباب کنار خانوم بزرگ و مادرش و همسرش ایستاده بود

با صدای آرومی لب زدم:
_سلام!

_آماده ای؟!

با شنیدن صدای ارباب سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم:
_بله ارباب.

_این کجا میخواد بره؟!

ارباب نگاهی به همسرش حوریه انداخت و گفت:
_همراه من قراره بیاد!

_چی؟!
_عروس بسه!

با شنیدن صدای خانوم بزرگ نگاهش و بهش دوخت و گفت:
_یعنی چی خانوم بزرگ چرا این باید همراه ارباب بره؟!

ارباب با خونسردی نگاهش و به حوریه دوخت و گفت:
_زیاد حرف میزنی!

_بریم!

مشغول آشپزی بودم تا اومدن ارباب باید غذاش و آماده میکردم تا از بیرون میومد غذاش آماده روی میز بود بعد آماده شدن غذا میز و اماده کردم

روی مبل نشستم و به تلویزیون خیره شدم ولی فکرم جای دیگه ای بود به رفتار خانوم بزرگ ارباب فکر میکردم

ارباب چرا من و با خودش آورد چرا خانوم بزرگ خواست من با ارباب بیام شهر سئوال هایی بود که ذهنم و مشغول کرده بود

با شنیدن صدای باز شدن در خونه نگاهم و به ارباب دوختم که با صورت عصبانی داخل شد سریع از روی مبل بلند شدم

و ایستادم با صدای آرومی لب زدم:
_سلام ارباب!

با دیدنم با عصبانیت داد زد:
_تو کسی به اسم شایان میشناسی؟!

با ترس به ارباب خیره شدم اون شایان رو از کجا میشناخت چیشده بود که اینجوری عصبانی بود

_باتوام؟!

با ترس لب زدم:
_آره.
_نامزدت بوده؟!
_آره.

با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد با عصبانیت لب زد:
_دوستش داشتی!؟

با ترس لب زدم:
_آره.

سریع به سمتم اومد و قبل از اینکه درک کنم چیشد مشت محکمی تو صورتم زد که پخش زمین شدم با درد دستم و روی صورتم گذاشتم

آروم شروع کردم به گریه کردن که با عصبانیت داد زد:
_خفه شو!

با ترس دستم و روی دهن خونیم گذاشتم و با چشمهای اشکی به ارباب خیره شدم که با عصبانیت بهم خیره شده بود با دیدن نگاهم

انگار عصبانی تر شد که عربده زد:
_دوستش داشتی آره؟!

_ارباب من…

وسط حرفم پرید و با عصبانیت داد زد:
_خفه شو حرف نزن!

به سمتم اومد و گفت:
_آدمت میکنم.

از روی زمین بلندم کرر و به سمت اتاق بردم پرتم کرد روی تخت و با عصبانیت لب زد:
_امشب که یه توله کاشتم تو شکمت میفهمی نباید کسی رو بجز من دوست داشته باشی.

آخرین ضربه اش رو که زد با نفس نفس کنارم افتاد با صدای خشدار شده ای گفت:
_یکبار دیگه اسم اون پسره رو بیاری خودم میکشمت فهمیدی؟!

با درد لب زدم:
_آره.

نگاه سردی بهم انداخت و بدون توجه بهم چشماش و بست و آروم خوابید از درد مثل مار به خودم میپیچیدم چرا با من اینجوری رفتار میکرد

چرا سعی میکرد همش من و خورد کنه من که چیزی نگفتم چرا الکی عصبانی شد داشتم به رفتار ارباب فکر میکردم و اشک میریختم

_بخواب وگرنه خودم میخوابونمت!

با شنیدن صدای عصبی ارباب با ترس چشمام و بستم و سعی کردم بخوابم ولی مگه میشد خوابید

چشمام بستم و سعی کردم بدون فکر کردن به رفتار ارباب بخوابم کم کم چشمام گرم شد و خوابم گرفت با شنیدن صدای عصبی ارباب

چشمام و با درد باز کردم و بهش خیره شدم که گفت:
_گمشوشام و آماده کن!

با ترس لب زدم:
_چشم ارباب.

با درد به سمت حموم رفتم سریع حموم کردم و بیرون اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم سریع میز آماده کردم و کنار ایستادم.

ارباب نگاهی بهم انداخت و گفت:
_بشین.

همراه ارباب مشغول خوردن شام شدم ولی اصلا حواسم سرجاش نبود چرا ارباب دیشب اسم شایان و آورد از کجا فهمید نامزد من بوده

بعد از تموم شدن شام نیز و جمع کردم و برای ارباب جایی بردم با شنیدن صدای زنگ خونه نگاهم و به ارباب دوختم که گفت:
_در و باز کن.

_چشم.

_بله بفرمایی!؟

صدای پر از عشوه و نازکی اومد:
_باز کن منم!

با تعجب لب زدم:
_ببخشید شما ؟!با کی کار دارید؟!

_نازیم با سالار عشقم کار دارم.

از تعجب چشمام گرد شد این چی داشت میگفت صدای عصبی ارباب اومد:
_داری چه غلطی میکنی کیه؟!

با ترس لب زدم:
_یکی به اسم نازی با شما کار داره.

_باز کن در و بگو بیاد داخل.

_چشم ارباب.

در و باز کردم و خودم رفتم داخل آشپزخونه تا به گفته ی ارباب وسایل پذیرایی رو آماده کنم شربت رو تو سینی گذاشتم و به سمت حال رفتم با

چیزی که دیدم بهت زده بهشون خیره شدم دختره به طرز فجیهی داخل بغل ارباب نشسته بود و دست ارباب زیر لباسش بود با شنیدن صدای عصبی

ارباب سرم و پایین انداختم که گفت:
_گمشو اینارو بزار برو داخل اتاقت!

با بغض لب زدم:
_چشم.

داخل اتاق که شدم شروع کردم به گریه کردن چرا ارباب اون دختر رو بغل کرده بود چرا داشت نوازشش میکرد قلبم تیر میکشید من عاشقش شده بودم نمیتونستم رفتارش رو تحمل کنم

نمیتونستم ببینم یکی دیگه رو بغل یکی دیگه رو نوازش کنه و بهش عشق بورزه تحملش رو نداشتم نمیدونم چقدر گریه کردم که چشمام گرم شد و خوابم برد

نصف شب با شنیدن صدای اه و ناله از خواب بیدار شدم نگران ارباب شدم نکنه چیزیش شده باشه با این فکر به این موضوع سریع از روی

تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم در اتاق ارباب باز بود با چیزی که دیدم بهت زده دستم و جلوی دهنم گرفتم و….

ارباب و نازی در حال معاشقه بودن و نازی داشت با صدای بلندی آه و ناله میکرد دستم و جلوی دهنم گذاشتم نمیخواستم من و ببیند سریع از در

اتاق فاصله گرفتم و خودم و داخل اتاقم انداختم و روی تخت دراز کشیدم و شروع کردم به گریه کردن چرا ارباب اون دختره رو دوست داشت چرا

اون و آورده بود من هم همسرش بودم چرا داشت نیاز هاش رو با یه زن دیگه رفع میکرد من عاشقش شده بودم چرا

میخواست نابودم کنه اعترافش سخت بود ولی من عاشق ارباب شده بودم و حالا باید معاشقه اش رو با زن های دیگه تحمل کنم

نمیدونم چقدر گریه کردم که خوابم برد با سردرد از خواب بیدار شدم بعد شستن دست و صورتم از اتاق بیرون رفتم با دیدن ارباب و اون دختره نازی

تو حال یاد دیشب افتادم یعنی ارباب امشب و تا صبح بااین دختر گذروند قلبم تیری کشید حتی فکر کردن بهش هم قلبم رو به درد میاورد

_سارا؟!

سرم و پایین انداختن و با صدای آرومی گفتم:
_بله ارباب؟!

_میز و آماده کن!

_چشم.

به سمت آشپزخونه رفتم و سریع مشغول آماده کردن میز صبحانه شدم ارباب و نازی رو صدا کردم که اومدن خودم یه گوشه کنار ایستادم

_بشین!

تا خواستم برم بشینم صدای نازی بلند شد:
_چرایه خدمتکار باید با ما صبحانه بخوره عشقم؟!

پارت12

پارت13

پارت14

پارت اخر

رمان-صیغه-اجباری

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.