خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان صیغه اجباری پارت 12

رمان صیغه اجباری پارت 12

رمان صیغه اجباری پارت 12
Rate this post

رمان صیغه اجباری

جهت کشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر رمان صیغه اجباری (وارد صفحه رمان صیغه اجباری) شوید 

ارباب نگاه ترسناک و سردی به نازی انداخت که خود به خود ساکت شد و مشغول خوردن صبحانه شد تو سکوت صبحانه رو خوردیم ارباب همراه

نازی از خونه رفتن بیرون نمیتونستم حتی یک لحظه هم آروم بگیرم همش فکرم پیش ارباب و نازی بود یعنی الان داشتند چیکار میکردند.

نمیدونم چندساعت بود تو خونه راه میرفتم که صدای باز شدن در خونه اومد نگاهم و به ارباب دوختم که داخل خونه شد

ارباب با دیدنم مکثی کرد نگاه خیره لی بهم انداخت و گفت:
_داری چیکار میکنی؟!

هول زده با صدای لرزونی لب زدم:
_من؟!

_مگه غیر از تو کسی دیگه ای هم تو خونه هست؟!

_نه.

ارباب سئوالی و منتظر بهم خیره شده بود که با صدای آرومی گفتم:
_من میخواستم برم اتاقم!

ارباب با گفتن میخوام بخوابم تا شب بیدارم نکن به سمت اتاقش رفت با رفتن ارباب نفس راحتی کشیدم و بعد از خوردن آب خواستم برم سمت

اتاقم که صدای زنگ تلفن اومد…

به سمت تلفن رفتم و برداشتم و با صدای آرومی گفتم:
_سلام بفرمایید؟!
صدای دخترونه و نازکی اومد که با ناز و عشوه گفت:
_ارسلان هست؟!

با حسادت لب زدم:
_آره خسته بود خوابید!

صدای پر از حرص دختره اومد:
_چرا خسته بود؟!
دلم میخواست این دختره ی پرو رو ادم کنم و سرجاش بنشونم میدونستم ارباب بفهمه عصبی میشه ولی نمیتونستم آروم باشم و کاری نکنم با صدای پر از نازی گفتم:
_تا چنددقیقه پیش با زنش بود خوب خسته بود رفت بخوابه.

_چی؟!
با جیغ گوشخراشی که زد تلفن رو از خودم دور کردم و لبخندی زدم حقته دختره ی چندش دوباره گوشی رو گذاشتم روی گوشم که صدای بهت زده و گریه اش اومد:
_ارسلان مگه زن داره؟!

_آره سه تا زن داره.
_سه تا؟!
_آره.

با قطع شدن تلفن فهمیدم حسابی حالش و گرفتم حقش بود دختره ی عوضی میخواست ارباب و مال خودش کنه که چی.

_کی بود؟!

با شنیدن صدای ارباب به سمتش برگشتم و وحشت زده بهش خیره شدم یعنی حرفام و شنیده بود …

با صدای لرزونی لب زدم:
_اشتباه گرفته بود!
نگاه نافذی بهم انداخت و گفت:
_اگه اشتباه گرفته بود چرا داشتی بهش میگفتی سه تا زن داره؟!

با صدایی که حالا به وضوح ارزشش بیشتر شده بود لب زدم:
_ارباب من ارباب من…

_تو چی؟!

گریه ام گرفته بود نمیتونستم حرفی بزنم ارباب همه ی حرفام رو شنیده بود حتما الان میخواد تنبیه ام کنه حالا دیگه داشتم گریه میکردم که صدای عصبی ارباب بلند شد:
_گریه نکن!

سریع اشکام و پاک کردم و با چشمهای خیسم بهش خیره شدم نمیتونستم حرفی بزنم بهش ارباب خیلی زیاد عصبانی بود

_ارباب ببخشید من.

_باید تنبیه بشی!
باالتماس لب زدم:
_ارباب.

نگاه مرموزی بهم انداخت و گفت:
_برو تو اتاقم!

با ترس به سمت اتاق ارباب رفتم روی تخت نشستم که در اتاق باز شد و ارباب اومد داخل نگاهی بهم انداخت و گفت:
_از امشب هر شب باید کنارم بخوابی؟!

با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم و لب زدم:
_چی؟

_تنبیهته!

اومد روی تخت دراز کشید و من و تو بغلش گرفت معذب بودم و نمیتونستم راحت بخوابم …

_آماده شو امروز باید برگردیم!
با ناراحتی لب زدم:
_برمیگردیم روستا؟!

ارباب نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:
_آره.
با ناراحتی به سمت اتاقم رفتم تا وسیله هارو جمع کنم دلم نمیخواست هیچوقت به اون روستا برگردم اما مجبور بودم هر چی ارباب میگه گوش کنم.

امروز به روستا برگشتیم همسر ارباب خیلی عجیب غریب شده بود با من مهربون شده بود و اخلاقش بهتر شده بود اما این من و میترسوند میدونستم باز یه نقشه ای داره معلوم نیست

این دفعه میخواد چیکار بکنه با شنیدن صدای سهیلا به سمتش برگشتم که با بخند گفت:
_خوش گذشت؟!

_آره!

با صدای آرومی گفتم:
_سهیلا چرا همسر ارباب رفتارش عوض شده؟!
_معلومه میخواد یه غلطی بکنه!

_بازم میخواد از من انتقام بگیره،!
ولی سهیلا تقصیر من نیست من که بچه اش رو نکشتم.

_میدونم.
با ناراحتی لب زدم:
_پس چرا میخواد از من انتقام بگیره؟!من که به خواست خودم صیغه ی ارباب نشدم من که نمیخواستم هرشب همخواب ارباب بشم من نمیخواستم اینجوری باشم.

_آروم باش!

_سهیلا من میخوام فرار کنم کمکم کن.

با بهت لب زد:
_چی؟!

_میخوام قرار کنم.
با عصبانیت لب زد:
_دیوونه شدی؟!

_نه میخوام از اینجا برم من نمیتونم تا آخر عمرم هر شب همخواب ارباب باشم و با همسراش در حال دعوا باشم.

_اما سرنوشت تو اینه!
_عوضش میکنم.

_میخوای کجابری؟!میدونی خارج از این روستا چقدر خطرناکه ؟!تو اصلا از روستا بیرون رفتی ؟!

_نه!

_زندگی تو شهر سخته تو نمیتونی دووم بیاری!
_آره مجبورم برم من نمیتونم اینجا بمونم من نمیتونم شاهد عشق بازی ارباب با بقیه همسراش باشم من نمیتونم ببینم ارباب اینقدر از من متنفره من…

_تو عاشق ارباب شدی؟!
با سئوالی که سهیلا کرد ساکت و بهت زده بهش خیره شدم آره من عاشق ارباب بودم به خودم که نمیتونستم دروغ بگم میخوام از ارباب و خاطراتش فرار کنم من اینجا فقط داشتم زجر میکشیدم

_تو عاشقشی درسته؟!
به چشمهاش خیره شدم و با صدای آرومی لب زدم:
_آره.

سهیلا با صدای آرومی گفت:
_به فرار فکر نکن پس!

_هی تو!
با شنیدن صدای همسر جدید ارباب سرجام ایستادم و به سمتش برگشتم با صدای آرومی لب زدم:
_بله؟!
_کجا داشتی میرفتی؟!
با تعجب لب زدم:
_اتاق ارباب.
با حرص نگاهی بهم انداخت و گفت:
_نمیخواد گمشو داخل اتاقت ارباب گفت امشب رو قراره با من بگذرونه.

تنه ای بهم زد و از کنارم رد شد با رفتن ماهرخ با اشک بهش خیره شدم که داخل اتاق ارباب رفت من چجوری میتونستم دیدن همخوابی ارباب با همسراش رو تحمل کنم با شنیدن صدای
خانوم بزرگ به عقب برگشتم که گفت:
_چرا اونجا ایستادی؟!
با بغض لب زدم:
_داشتم میرفتم اتاق ارباب ماهرخ خانوم گفتن قراره امشب با ارباب باشند.
با چشمهای ریز شده بهم نگاه کرد و گفت:
_گریه کردی؟!
هول شدم و با صدای آرومی گفتم:
_نه.
_میتونی بری اتاقت.

_چشم.
به سمت اتاقم رفتم و خودم و روی تخت انداختم چرا وقتی قرار بود امشب رو با ماهرخ باشه به من گفت امشب بیا داخل اتاقم نمیتونستم رفتار ارباب رو درک کنم چرا سعی داشت عذابم بده

به دستور خانوم بزرگ برای خوردن شام تو سالن کنار خانواده ارباب بودم با اومدن ارباب و سوگلیش روی میز نشستیم تا مشغول خوردن غذا بشیم که صدای عصبی حوریه اومد:
_این رعیت اینجا چیکار میکنه؟!

با بغض به زمین خیره شدم من به دستور خانوم بزرگ اومده بودم چرا داشت اینجوری صحبت میکرد صدای خانوم بزرگ باعث شد از فکر بیام بیرون:
_من بهش گفتم!

_چرا این رعیت باید با ما بشینه سر یه میز؟!
خانوم بزرگ نگاهش و به حوریه دوخت و گفت:
_مثل اینکه یادت نیست تو هم یک رعیت بودی.

نگاهی به حوریه انداختم که چهره اش از عصبانیت قرمز شده بود و به خانوم بزرگ خیره شده بود تا خواست چیزی بگه صدای عصبی ارباب بلند شد:
_بسه حرف نباشه شروع کنید.

از روی میز بلند شدم و با صدای آروم و لرزونی لب زدم:
_من برم پیش بقیه خدمه ها.

صدای ارباب بلند شد:
_بشین سرجات.

نگاهی به حوریه انداختم که دستاش رو مشت کرده بود با ترس سرجام نشستم و همراه بقیه مشغول شدم سنگینی نگاه پر از نفرت حوریه رو حس میکردم

بعد از خوردن شام توی سالن نشسته بودیم که صدای خانوم بزرگ اومد:
_ارسلان؟!

_بله خانوم بزرگ؟!
خانوم بزرگ نگاهی به همسر جدید ارباب انداخت و رو به ارسلان کرد ….

_دیروز مگه قرار نبود با لاله باشی؟!
ارباب نگاهی به خانوم بزرگ انداخت و با صدای جدی گفت:
_آره.
_پس چرا این دختر اومد؟!
و نگاهش و به ارباب دوخت ارباب نگاهی به همسر جدیدش انداخت و گفت:
_گفت لاله نمیتونه بیاد.این سئوالا برای چیه؟!

خانوم بزرگ پوزخندی زد و گفت:
_همسرت به لاله گفت ارباب نمیخواد امشب با تو باشه قراره با من باشه لاله اصلا مریض نبود.

ارباب نگاه تیزی به همسرش انداخت که حالا از ترس سرش و پایین انداخته بود ارباب با صدای عصبی گفت:
_چرا همچین غلطی کردی؟!

_ارباب من…

_تو چی؟!

با شنیدن صدای عصبی ارباب ساکت بهش خیره شدم همسر ارباب به وضوح ترسیده بود و رنگش پریده بود نمیتونستم درکش کنم چرا کاری میکرد که حالا مجبور بشه براش جواب پس بده

_باتوام؟!

با شنیدن صدای عصبی ارباب همسر ارباب با ترس گفت:
_ارباب من فقط..

_تو چی هان؟!

ارباب با عصبانیت لب زد:
_گمشو داخل اتاقت جلو چشمم نباش.

همسر ارباب سریع از سالن رفت به سمت اتاقش که خانوم بزرگ به من و حوریه گفت:
_برید داخل اتاقتون من و ارباب و تنها بزارید.
با صدای آرومی چشمی زیر لب گفتم و به سمت اتاقم رفتم داخل اتاقم که شدم لبخندی زدم و خودم و پرت کردم روی تخت خوشحال بودم یعنی اونشب

همسر ارباب دروغ گفته بود و ارباب ازش نخواسته بود شب رو با هم بگذرونن داشتم مثل دیوونه ها میخندیدم که در اتاق باز شد

با باز شدن در اتاق سریع روی تخت نیم خیز شدم که با دیدن سهیلا نفس راحتی کشیدم و دوباره شروع کردم به خندیدن

که سهیلا متعجب لب زد:
_چرا داری میخندی؟!

با صدای شادی گفتم:
_نمیدونی چیشده؟!

_چیشده؟!
_ارباب با همسر جدیدش دعواش شده سرش داد زد.

با بهت لب زد:
_چرا؟!
با هیجان لب زدم:
_چون شبی که قرار بود من به اتاق ارباب برم همسرش گفت قراره اون با ارباب باشه و ارباب گفته من نرم خانوم بزرگ دلیلش رو از ارباب پرسید متوجه شد همسرش دروغ گفته عصبی شد برای همین.

_تو چرا خوشحالی؟!
با لبخند گفتم:
_آخه ارباب نگفته بود شب و میخواد با همسرش باشه و من نرم پیشش همسرش دروغ گفته بود.

با چشمهایی که از خوشحالی برق میزد به سهیلا خیره شدم که با لبخند بهم نگاه میکرد بلاخره بعد از مدتی گفت:
_عاشق شدی!

سکوت کردم تا خواستم لب باز کنم چیزی بگم صدای باز شدن در اتاق اومد و ارباب اومد داخل اتاق نگاهی به سهیلا انداخت که سهیلا بلند شد و از اتاق رفت بیرون.

نگاهم و به ارباب دوختم که با صدای آرومی گفت:
_بیا اینجا.

بهش نزدیک شدم که با صدای آرومی گفت:
_نظرت چیه امشب و با شوهرت باشی.

باخجالت سرم و پایین انداختم که سرم و بالا آورد با چشمهای گشاد شده به لبخند روی لبش نگاه میکردم با بهت لب زدم:
_داری میخندی؟!

تا خواست چیزی بگه صدای داد زنی اومد:
_ارباب!

ارباب نگاهی بهم انداخت وسریع از اتاق رفت بیرون پشت سر ارباب از اتاق رفتم بیرون با دیدن کسی که با ارباب حرف میزد حس کردم روح از تنم خارج شد…

پارت13

پارت14

پارت اخر

رمان-صیغه-اجباری

مطلب پیشنهادی

رمان-رحم-اجاره-ای

رمان رحم اجاره ای پارت 6

رمان رحم اجاره ای پارت 65 (100%) 1 vote رمان رحم اجاره ای فصل اول …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *