خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان زوال پارت 2

رمان زوال پارت 2

Rate this post

رمان زوال

جهت مشاهده آخرین پارت های منتشر شده از رمان زوال نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

مینا: حالا میخوای چیکار کنی ریحان ؟بعید بدونم دست از سرت برداره ؟

به طرف ورودیه دانشگاه قدم برداشتم که مینا هم باهام همقدم شد..
-نمیدونم چیکار کنم مینا؟ این دل لعنتیم شده برام یه معضل بزرگ،هی که میخوام سرد رفتار کنم ،محلش نزارم نمیشه،هر کاری میکنم دوباره این حس از یه جای دیگه سرباز میکنه و ریشه میزنه تو قلبم،تو ذهنم وتو تمام وجودم…

نگاش کردم و آروم گفتم: باورت میشه چنددقیقه پیش نزدیک بود ببوسمش!!

مینا با تعجب نگام کردکه گفتم: اگه رعنارو بالای پله ها ندیده بودم نمیتونستم خودمو کنترل کنم …

بهادر ازم مطمئنه مینا،میدونه بذر چه عشقی رو تو دلم کاشته وحالا میخواد ازش ثمره بگیره ولی من نمیتونم ،اون ازم میخواد من معشوقش باشم در حالی که رعنا هم زنشه …

رو یکی از نیمکت های حیاط دانشگاه نشستیم ،میناهم کنارم نشست وگفت: نمیشه به مامانت بگی ؟ شاید بتونه کمکت کنه ؟

– نه مینا میترسم مامانم بفهمه طوریش بشه بعد فوت بابا قلبش ضعیف شده،اگه مامانم چیزی بفهمه برخورد بدی نشون میده اونوقته که بهادر هم ساکت نمیشینه و گند کاری رعنارو واسه همه رومیکنه ،گالِه که نداره دهنش مثل دروازه ایه که وقتی عصبی بشه هرحرفی رو میندازه بیرون …

مینا: این وسط توهمش چوب میخوری ؟

سرمو بالا پایین کردم وگفتم: بعضی وقتها دلم به حال خودم میسوزه ،اگه با بهادر تو یه ساختمون نبودیم یا حداقل پسرخالم نبودبدون هیچ ترسی واکنش نشون می دادم،نهایتش از رعنا میخواستم محل زندگیشون رو تغییر بدن اما مشکل من اینه که هر طرف چشم باز میکنم بهادر جلویِ چشممه ..
نه راه پس دارم نه راه پیش ،از یه طرف خودم بودنش رو میخوام از یه طرف هم هراس و دلهره و عذاب وجدان میگیرم که نزدیکش بشم ..

تو که میدونی مینا من خیلی دوسش دارم،هیچ شکی وجودنداره که بهادر تنها مالک قلبمه انقدر که دارم ذره ذره از نبودش مثل یه شمع نیم سوز آب میشم اما اون نباید با من باشه چون الان وارد یه زندگیه دو نفره باخواهر من شده ..

همون لحظه یه پیام سر گوشیم اومد، گوشی رو از جیب مانتوم درآوردم، اسم بهادر زده بود،پیام رو باز کردم که نوشته بود” تا آخرین نفست با من میمونی ریحان، مگه اینکه من بمیرم، طوفان بپا نکن ،بهتره این بازی رو تموم کنی “

گوشیو مقابل مینا گرفتم وگفتم: اینم از پیای که فرستاده ،میبینی، همش زورمیگه ..

مینا یه ابروشو به عادت همیشگیش بالا دادوگفت: بهادر آدم غیر منطقی ایه؛

نفسی با آه کشیدم وگفتم: ازش میترسم مینا .. امروز رسماََ منو تهدید کرد،میترسم آینده امو به نابودی بکشونه ..
اون آدمیه که همیشه حرف حرفِ خودش بوده و به هر چی که خواسته رسیده،من نمیخوام معشوقه ی شوهر خواهرم باشم اون منو درک نمیکنه..
هر چقدر هم که عاشق بهادر باشم این عشق گناهه،اشتباهه وباید طوری چال بشه که حتی اثری ازش نمونه ..

مینا: تو همیشه کنارش بودی ریحان،اون تورو مال خودش میدونسته اما الان بجای تو رعنا تو خونش نشسته، این طبیعیه که نتونه به این سادگیا ازت دل بکنه ولی اگه بخواد به این رابطه ی باطله کش بده مسلماََ کار به جاهای باریک میکشه اونوقت آینده ی توعه که این وسط تباه میشه ..

– خودم تمام این چیزارو تو ذهنم مرور کردم ،حس میکنم بهادر شیطانی شده تو زندگیم ،عشقی که از من تو دلش داره عاقبتِ جفتمونو به نیستی میبره…

مینا دستشو رو دست یخ زده م گذاشت وگفت: پاشو بریم سر کلاس ،فعلا به چیزی فکر نکن خدارو چه دیدی شاید بهادر یه مدت که سردیاتو ببینه خسته بشه خودش بزنه کنارو بیخیالت بشه ..

مینا دوست خوبم بود،شاید بهتر از یک خواهر،قدبلندی داشت،تقریبا لاغر اندام بود،پوست سبزه و بانمکی داشت،صورتش کشیده و بیضی بود،چشمای درشتِ قهوه ای وابروهای پهن .. بینی و لباش متناسب صورتش بودن با گونه های برجسته .. بهترین یار وهمدم بود،تو دانشگاه باهم دوست شدیم ولی این دوستی اونقدر عمیق بودکه انگار دوامش بیش از ده سال بود؛
**
اونروز سر کلاس مثل بز نشسته بودم، هیچی از درس و کلاسی که با استاد نعیمی داشتم نفهمیدم، کلاس بعدی هم بدتر ازاون ،چند بار با اخطار استاد خودمو با کلاس همگام میکردم اما چیزی نمیگذشت که دوباره توعالم خودم فرو میرفتم ، انگار مخم کاملا تعطیل شده بود البته تعطیلیش فقط در حددرسی بود، چون یه جوری فلسفه های مربوط به بهادر رو زیرورو میکرد که اگه جزء علم و درس بودن الان من فیلسوف دان بهادری میشدم ..

کلیدو تو قفل چرخوندم و وارد خونه شدم ..
بوی پلوی زعفرونی و مرغ سرخ شده ته دلمو مشت ومال کرد،بعد این چندروز دلم میخواست یه دل سیر غذا بخورم ..

پشت اپن ایستادم، مامان مشغول درست کردن سالاد بود.
– سلا مامان

مامان سرشو بلند کردو گفت:اومدی ، سلام، خسته نباشی.

-ممنون،چه بوی خوبی راه انداختی لیلا خانم ،خیلی گشنمه

مامان:ناهار آماده ست ، تا تو لباساتو عوض کنی میزو میچینم .

به طرف اتاقم قدم برداشتم که مامان گفت: یکم پیش رعنا اینجا بود بهش غذاهم دادم ببره، ورپریده از وقتی عقد کرده تخم انداخته تو خونه ی بهادر، انگار از خداش بود عقد کنه بره ،نمیاد خونه اصلا …

-خب زنشه مامان اونم خونه ی شوهرشه مگه چه اشکالی داره ؟

-نگفتم اشکال داره،زشته ،فردا آقا رضا میگه انگار دخترش از خونه بیزار بودکه تا عقد کرد دیگه اونجا نرفت ..

-وااا… مامان بخدا بیکاریا .. خودت تنها میشینی اینجا فکر میکنی ببینی از نظر خودت کی چه فکری میکنی ؟
آخه مگه عمو رضا بیکاره بشینه به بهادرو رعنا و عقد اسطوره ایشون فکر کنه ،اونم فکرای خاله زنکی !!

مامان با حرص گفت: خیلِ خب واسه من فلسفی حرف نزن برو لباساتو عوض کن بیا تا غذا سردنشده ..
بعد به حالت غر زیرلبی گفت:جفتشون دوتا جونورن اصلا نمیشه باهاشون حرف بزنی ..

لباسامو با یه تاپ حلقه ای یاسی رنگ که عکس یه دختر مومشکی روش بود و یه شلوارک مشکی که تا زانوم بود عوض کردم،دست وصورتمو شستم و وارد آشپزخونه شدم ..

میزو مامان چیده بود،پس بنده بدون کوچکترین زحمتی رو صندلی نشستم .

مامان ظرف سالاد رو رومیز گذاشت ونشست و با تمسخرگفت: چه عجب دلت اومد یه تیکه غذا بنداری تو اون معدت.. من موندم چه جوری تا الان زنده ای ..

تو بشقابم یکم از برنج زعفرونی کشیدم و یه تیکه مرغ کنارش گذاشتم وگفتم: چرا تِز منفی میدی مامان من که غذا میخوردم ..

– آره در حد گنجشگی

یه قاشق پر تودهنم گذاشتم،اووم مزش عالی بود،
با دهن پر گفتم: چقد خوشمزه ست مامان،دستت درد نکنه ..

-نوش جون ..یکم بیشتر هوای خودتو داشته باش ریحانه .. خیلی ضعیف شدی ..

چیزی نگفتم که کمی بعد دوباره مامان گفت: راستی واسه فرداشب سودابه خانم همه رو دعوت کرده واسه شام؛

-خب چیش به من؟

مامان با حرص گفت: اگه اون گوشات کر نباشن شنیدی که گفتم همه رو .

-من نمیام مامان ؟

-اونوقت چرا ؟ بهونه نیار ریحان زشته .. عمه ی بهادره بخاطر خاله و خواهرت باید بریم ..

-یعنی اگه من نباشم ضیافت نداره ؟

مامان یه قاشق ماست تو دهنش گذاشت و گفت : باید بیای ریحان من که تنها نمیتونم برم الان نمیگن چرا ریحانه نیومده ؟

-خب بگو درس داشت !

مامان با اخم نگام کردکه با حرص گفتم: مامان من از مهرداد( پسرعمه ی بهادر) بدم میاد وقتی میرم اونجا خیلی بهم میچسبه !!

-مگه مجبوری باهاش یکی به دو کنی که بچسبه بهت؛تو سرسنگین بشین کنار من کسی کاری به کارت نداره ..

با چشمای گشادشده گفتم: یعنی میگی من خودم میو میو میکنم که دنبالم موس موس میکنه ؟

-نه میو میو کن نه کَل کَل ،ساکت بشینی و بهش رو ندی ،اونم مثل آدمیزاد میشینه سر جاش ..

-قوه ی تخریبِ شخصیتیت خیلی بالاست مامان ،بنظرم یه چیزی بخورکه دوزش بیاد پایین .

مامان باحرص نگام کردومنم مشغول ادامه ی غذا خوردنم شدم،هنوز چندقاشق از غذا نخورده بودم که درد بدی تو معدم پیچید..

دردش انقد زیاد بود که نمیتونستم تکون بخوردم،یه دردمهلک و زجر آور،معدم میسوخت و دل پیچیه شدیدی گرفته بودم؛

ظاهرم رنگ پریده شده بود،چون مامان با ترس و دلهره گفت: ریحان چت شده چرا رنگت پریده ؟

دستمو روشکمم گذاشتم و ابروهامو توهم جمع کردم وگفتم:آخ ..مامان معدم داره آتیش میگیره ،اووخ .. خیلی میسوزه .

مامان از جاش بلندشدو نگران کنارم ایستاد اما به یکباره تمام محتویات معدم به دهنم هجوم آوردن ،سریع به طرف دستشویی رفتم و هر چی خورده و نخورده بودم رو بالا آوردم .

-ریحان خدا ذلیلت نکنه انقد غذا نخوردی تا یه لقمه رفت تو معدت پس زدی ..برم ببینم بهادر خونست ببرمت بیمارستان ؟!

تو همون حالت عق زدن گفتم:آخ.. نمیخوادمامان.. الان خوب میشم .. نمیخواد بری به اونا بگی .. اووه .

مامان پشت کمرمو ماساژ دادوگفت: حرف نزن دختره ی خیره سر،فقط بلده عین بچه های دوساله با من لج کنه ،هی که میگم ریحان بیا غذا بخور،بیا کوفت بخور،ریحان ضعیف شدی داری میمیری مگه محل میزاری به من !؟

-وای مردم چه دردی داشت .

-برم به بهادر بگم بیاد بریم ..لباساتو عوض کن تابیام ..

-مامان بخدا نمیخواد،بیخیال شو الان خوب میشم .

مامان با حرص گفت: انقد با من لج نکن ریحانه،تو سرمنو کچل کردی با این لج بازیات ،این همه حرف زدم گوش نکردی که حال و روزت شده این؛!

از دستشویی بیرون اومدم و رو مبل نشستم،مامان چادر گل گلیشو رو همون بلوز و شلوارش سر کردکه دوباره گفتم: مامان بخدا خوبم نمیخواد بری به بهادر بگی ..

-آره از رنگ وروت معلومه که خوبی .

-قرص میخورم خوب میشم .

مامان عین میر غضب نگام کردکه دیگه بیخیال شدم،از خونه بیرون زد،درسته ساختمون ما مشترک بودویه جورایی خونوادگی حساب میشد اما مامانم بخاطر حضور عمورضا(شوهر خالم) همیشه واسه رفت وشدش توساختمون چادر سر میکرد،از جا بلندشدم هنوزم معدم دردمیکرد،انگار دردش بیشتر میشد تا کمتر ..

تو اتاقم رفتم شلوارکمو با یه شلوار بلند مشکی عوض کردم ولی روهمون تاپم یه سوییشرت خاکستری پوشیدم .

برگشتم تو پذیرائی که مامان و بهادر و رعنا وارد خونه شدن،از دیدن رعنا تعجب کردم،یعنی انقد نگرانم بوده که حاضر شده جلو روم ظاهر بشه ..

قیافش شبیه من بود،اصلا یه جورایی کپیِ من ،بااین تفاوت که قدش بلندتر و چشماش عسلی بودن،شرط میبندم تو اون شرایطِ مست بودنِ بهادر به خاطر همین قیافش بهادرو فریب داده .

از دیدنش حس خاصی نداشتم،نه خوشحال و نه ناراحت، خنثی بودم!
بهرحال کاریه که صورت گرفته و به هیچ طریقی درست بشو نیست پس عکس العمل بدِ من هم هیچ کمکی تو اصلاحِ این عمل انجام شده نخواهد داشت ..

بهادر یه شلوار برمودای مشکی و تیشرت مشکی تنش بود،باهول به طرفم اومدوگفت: ریحانه حالت خوبه؟ خاله زَهرَمونو ترکوند؛چت شده ؟

-چیزیم نیست ،خالت عادت داره همه چی رو گنده کنه !

بهادر دستشو رو بازوم گذاشت که خودموکنارکشیدم ، که گفت: رنگ وروت پریده پاشو لباس بپوش ببرمت بیمارستان !

– من خوبم فقط یکم غذا خوردم یهوحالم بدشد ..

با حرص گفت: خاک توسرت کنن انقد غذا نخوردی تا معده ت تعجب کرده،پاشو لباس بپوش ..

رعنا و مامان جلو اومدن ،مامان با عصبانیت گفت: عین وزع نشین نگاه کن، پاشو آماده شو با بهادر بریم ببینم چه مرگت شده ؟

با حالت جیغ جیغو گفتم: وای مامان چرا الکی جو رو متشنج میکنی ، یکم معدم درد میکنه که قرص میخورم خوب میشه .

بهادر :قرص بخوره تو سرت تو اگه میخواستی اینجوری نشه غذاتو سروقت میخوردی؛

به رعنا نگاه کردم که ساکت یه گوشه ایستاده بودو به ما نگاه میکرد،با حالت حرصی به بهادر گفتم: ببخشید آقای دکتردفه بعدی به فرمایشتون حتما عمل میکنم .

بهادر هووفی کردورو به مامان گفت: این دلش دردنمیکنه خاله، تنش میخاره، دلش کتک میخواد..

-اوه اوه اوه.. حس پدر بودن گرفتت،ولی باید به عرضت برسونم من واسه دختر بودنت زیادی بزرگم ..

بهادر عاصی گفت:ریحااان
بعد روبه مامان گفت: نمیره ،میبینی که ،نمیتونم کولش کنم به زور ببرمش،بزار بمونه تا جونش دربیاد ..

آروم طوری که فقط خودش بشنوه گفتم: تا زمانی که دست از سر من برنداری روز به روز جونم بیشتر بالا میاد.

با چشمای برزخی نگام کرد،چند ثانیه وبعدبدون اینکه به مامان نگاه کنه گفت: یکم عرق نعناع براش درست کن بخوره خاله معده ش به دکتر نیاز نداره،زبونش یه دکتر اساسی میخواد تا کوتاش کنه ..

پوزخندی زدم و به رعنا نگاه کردم..

مامان با حرص گفت: مرده شورتتو ببرن ریحان که جز دردسر هیچی نداری ،وبعد به سمت آشپزخونه رفت .

رعنا با قیافه ای در هم نگامون میکرد،یه جورایی دلم براش میسوخت،از اینکه شوهرش رو میدید که اینجوری دور من بی تاب و سرگردون میچرخه ،شک نداشتم تو دلش ولوله ای بپاست،ولی من دارم خودمو به آب و آتیش میزنم تا بهادرو از خودم دور کنم ،هر چند بی نتیجه ست اما من تمام تلاشمو میکنم .
اگه بهادر مال رعناست پس نباید بامن باشه،دیگه تحت هیچ شرایطی اجازه نمیدم به من نزدیک بشه .

مامان با یه لیوان شربت کنارم ایستادو گفت: بیا این شربتو بخور ببینم بهتر میشی ؟!
نفسای حرصی بهادر ومیشنیدم اما اصلا نگاش نمیکردم، سنگینه نگاهشو تا مغزاستخونم حس میکردم،میدونستم با چشمای آتشینش داره برام خط و نشون میکشه ..

همونطور که از شربت میخوردم نگام به رعنا افتاد که به طرف جلو اومد و رو مبلِ رو بروم نشست .

لیوانو رو میز گذاشتم که بهادر با حرص گفت: نزاشت ناهارمونم کوفت کنیم .

مامان: بهادر جان ناهار رو میزهست برو بکش بخور مادر ..تقصیر این جونورِ زبون نفهمه که اصلا به حرفم گوش نمیده ،خون کرده به جیگرم بخدا ..

بهادر از کنارمون رد شد وباحرص گفت: با این زبون نفهمیش خون کرده به جیگر منم .
سر میز ناهارخوری نشست،مامان گفت: بزار برات بشقاب تمیز بیارم .

بهادر: نمیخواد خاله تو همین میخورم .

نگاه کردم دیدم رو صندلیه ای که من نشسته بودم نشسته، اون صندلی ای که میدونه همیشه من میشینم رو واسه نشستن انتخاب کرده،بشقاب منو برداشت و محتویات برنج و مرغش رو بیشتر کردو بعد با قاشق دهنیه من، با ولع و اشتیاق شروع به خوردن کرد..

یه لبخند محو رو لبش بود،خب معلومه داره از اینکه منو رعنا رو حرص میده لذت میبره ..

به رعنا نگاه کردم با دستاش با گوشه ی پیراهن صورتیه حریرش بازی میکرد،اما مشخص بودحال درونیش خیلی رو به راه نیست .

مامان رو به رعنا گفت: رعنا مادر توهم پاشو برو پیش شوهرت غذا بخور .

رعنا با صدای گرفته گفت: میل ندارم مامان

مامان: یعنی چی میل ندارم ، پاشو درست نیست شوهرت تنهایی غذاشو بخوره .
پورخند صدا دار بهادر رو شنیدم ..
از جا بلند شدم تا به طرف اتاقم برم، که مامان گفت: ریحان توهم که درست وحسابی غذا نخوردی،هر چی هم خوردی پس دادی،بیا تا دوباره حالت بدنشده یکم غذا بخور.

– نمیخورم مامان

مامان عاصی به سقف نگاه کردوگفت: وای من از دست این دو تا دارم کورو پیر میشم،قربونت بشم خدا دوتا پسر دادی به خواهرم،جونش راحته این دوتا جونور چیه انداختی تو آستین من ..

بهادر با تمسخر گفت: خاله حرص نخور،بزار کوفت بخورن،چرا خودتو اذیت میکنی،این خل وچلا حتما اعتصاب غذا کردن ..

مامان: واااا… اعتصاب غذا واسه چی ؟

بهادر:چه میدونم ازاین رژیما دری پیتی میگیرن که بشن یه پاره استخوون،حتما ایناهم ..

باحرص گفتم: همینکه تو داری میخوری واسه ما کافیه، اب بخور یه وقت گیر نکنه تو گلوت !!

با لبخند جذاب همیشگیش گفت: جونِ تو چندروزه منم درست غذا نخوردم،ترسیدم به حال تو گرفتاربشم ولی میدونی از این غذا نمیشه گذشت؛اصلا لامصب یه مزه ی خاص داره که بهت انرژی میده..
چشمکی زد و دوباره به غذا خوردنش ادامه داد..

منظورش واضح بود،از اینکه داره تو بشقاب و قاشق دهنیه من غذاشو میخوره غذا بهش چسبیده ..از این حرفش یه حس متناقض داشتم هم خوب هم بد ..

مامان تعبیر حرفشو به حساب غذا و دست پخت خودش گذاشت چون با شوق گفت: نوش جونت مادر،هرچقدر دوست داری بکش بخور..
بعد رو به رعنا گفت:رعناتوهم پاشو بیا سرمیز

رعنا آهی کشید وبه اجبار حرف مامان به طرف میز رفت ..
دوباره به طرف اتاقم رفتم که بهادر با جدیت گفت: ریحان توهم بیا بشین غذاتو بخور حوصله ی نئش کشی نداریم،اوضاع معدتو بدتر نکن .

نگاش کردم و با حرص گفتم: میل ندارم ، اصلا میدونی چیه اشتهام کور شد ..

بهادرزیر لبی گفت : لعنت به شیطون، حیوونِ وحشی هم رام میشه ولی این ..

دیگه نموندم تا ادامه ی حرفشو بشنوم حوصله نداشتم باهاش یکی به دو کنم وارد اتاقم شدم و درو محکم بستم که از بیرون بهادر داد زد: هوووی وحشی عقده هاتو سر این بی صاحاب خالی نکن ..

حرص داشتم ،عصبی بودم، هی که میخوام ازش دوربشم ،نبینمش باز جلو روم سبز میشه،نمیدونم باید چیکار کنم یه جوری خودشو جلوی مامانمو رعنا نشون میده انگار هیچ نیتی به من نداره اما همینکه منو تنها گیر بیاره میشه همون بهادر شیطون و پلیدی که فقط میخواد منو تو مشتش بگیره ..

ناهاروخوردن و جمع و جور کردن ، من هنوز تو اتاقم بودم،به ظاهر قصد رفتن نداشتن چون صدای صحبتشون از تو پذیرائی به گوشم میرسید ..

بهادر: شماهم فردا شب میاین مهمونی؟

مامان:آره سودابه خانم ماروهم دعوت کرده .

رعنا: فردا ریحان کلاس داره ؟

مامان با یه حرص واضح گفت: خوبه همش دو هفته ست از خونه رفتی، هنوز نمیدونی ریحانه یکشنبه ها کلاس نداره ؟

رعنا آهسته گفت: خب یادم نبود مامان .. حالا اونم فردا میاد؟

مامان: همش میگه نمیام ولی خب زشته نیاد، اینجوری بی حرمتی به میزبان میشه ، ممکنه سودابه خانم هم ناراحت بشن ..

” تورو خدا مامان مارو باش شده مغزِ متفکرِ همه، این فکرای خاله زنکی چیه تو مغزش راه میده؟”

بهادر: اگه دوست نداره بیاد اشکال نداره خاله، شاید راحت نیست ،فوقش به عمه میگیم دور درساش بوده..

انگار بهادر چندان راغب نیست که من به این مهمونی برم ،چرا این حرف رو زد؟ نکنه هدفی داره ؟ اصلا منظورش چی بود؟ تو سرم پراز علامت سوال شد،که چرا بهادر این حرف رو زده ؟اون بی دلیل چیزی نمیگه !! شک و دو دلی از حرفش به دلم چنگ زد،

مامان: نمیدونم بهادر جان،حالا تا فردا ببینیم چی میشه شاید نظرش عوض شد ..

بهادر: بهر حال پا پیچش نشین اگه دوست نداره بیاد،اجبارش نکنین،بزارین هر جور خودش راحته ..
رعنا تو میخوای بمونی اینجا یا با من میای بالا ؟ اگه میخوای میتونی بمونی ؟

رعنا: نه نه منم میام ..

پوزخندی رو لبم نشست؛ کلی دعا سَنا کرده، هزارتا دنگ و فنگ در آورده تا تو رو بدست بیاره اونوقت بهش میگی بمون اینجا اونم بگه چشم ؛
مسخره ست، خب معلومه نمیمونه،مثل یه سایه همیشه کنارته ، بعدِ اون همه امامزاده رفتن و شمع روشن کردن ، با کلی التماس و پیرو پیغمبر قسم دادن ، با یه نقشه ی شوم بهادرو مال خودش کرده بعد بشینه اینجا ورِ دلِ مامان وخواهرش بگی چی آخه ؟

آهی کشیدم که صدای خداحافظی رعنا وبهادر از مامان اومدو متعاقب از اون با صدای بلند خداحافظی دادن که من بشنوم و بعد هم صدای کوبیدن در نشون از رفتنشون داد..

“بهادر مشکوک بود؛دلیلش چیه که به مامانم گفت منو اجبار به اومدن خونه ی عمه ش نکنه، نکنه بخاطر وجود مهردادِ ؟؟!!

حالا که اون دوست نداره به این مهمونی برم دلم میخواد حرصشو دربیارم واز لجش به اونجا برم،اون واسه من فقط یه پسرخاله ست حق تصمیم گیری و دخالت تو کارای منو نداره، تنها نظراتش فقط واسه همسرش جایز میشه نه” من “..
***

-آماده ای ریحان ؟

شال کرم رنگمو ، رو سرم مرتب کردم وگفتم: یه دقیقه صبرکنی میام مامان ..

مامان: زود باش الان بهادر صداش در میاد..

لبخند بدجنسی زدم،خودمو دقیق تو آینه نگاه کردم،دلم میخواست امشب واقعا ظاهرم مرتب و عالی باشه..
نگاه کلی و دقیقی دوباره بخودم کردم؛ یه پیرهن شکلاتی دکمه دار که جلوی پیرهن پلیسه ای بود وآستیناش طرح گیپور داشتن با یه شلوارجین مشکی جذب و یه شال کرم رنگ پوشیدم، رو پیرهنم بافت شنلیه شیری رنگمو پوشیدم، آرایشم ملایم وقشنگ بود مخصوصا وقتی چشمامو خط چشم میکشیدم زیبائیشون دوبرابر میشد، موهای مشکی و بلندمو ازجلو کج زدم واز شونه ی چپم پایین آوردم و بافتم و از زیرشال روشنل گذاشتم..

پیامی که عصر بهادر برام فرستاده بود باعث وسواسی شدنم تو انتخاب لباس و آرایشم شد، که محتوای پیامش این بود” با این پسره مهرداد دَم خور نمیشیا، مثل یه دختر خوب سرسنگین میشینی سرجات “

بایادآوری پیامش لبخندم خبیث تر شد، کیف مجلسیه دستیمو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم ..

از خونه بیرون اومدیم ..
بهادر و رعنا تو ماشین نشسته بودن،نگاه نافذشو از همین فاصله هم حس میکردم، رو به مامان که به سمت ماشین بهادر میرفت گفتم: مامان من میرم تو ماشین خاله اینا..

مامان باشه ای گفت وبه طرف ماشین بهادر رفت، میتونستم قیافه ی کفری شده ی بهادر رو تجسم کنم ..

در ماشینو باز کردم و نشستم .

– سلام، ببخشید اگه معطل شدین تقصیر من بود ..

عمورضا: سلام دخترم ، این چه حرفیه بابا..
خاله: مامانت با بهادر میاد ؟

– آره

خاله رو به عموگفت: خیلِ خب بریم دیگه، سرراه یه جعبه شیرینی هم باید بگیریم ..

عمورضا ماشین و به حرکت درآوردو رفتیم، خاله دو تا پسرداشت ، بهادر و برزو که برزو تازگیا به خدمت سربازی رفته بود و دوره ی آموزشیشو میگذروند؛ واما عمه سودابه اونم دوتا پسر داشت مهران و مهرداد ، این خونواده انگار تخمشون پسر زاست، مهران پسربزرگش بود که واسه ادامه ی درسش چندساله به آلمان رفته.. ولی مهردادکه یکی دو سالی از مهران کوچیکتر بود، دوره رزیدنتیه پزشکیشو تو یکی از بیمارستانها میگذروند .. شنیده بودم تا یکسال دیگه این دوره ش هم تکمیل میشه وقصد داره واسه خودش مطب بزنه ..بر عکس این هوش و مغز درسیش پسر کاملا شرو شیطونی بود با اون قیافه ی جذابش من همیشه آمار بالایی رو واسه دوست دختر داشتنش حدس میزدم ..

بعد از خرید شیرینی بالاخره به خونه ی سودابه خانم رسیدیم ..

همه ازماشین پیاده شدیم و کنار ایستادیم، عمو زنگ درو فشاردادکه دو ثانیه بعد در با صدای تیکی بازشد ..

عمورضا اول رو به مامانمو خاله گفت : بفرمائید داخل بانوان عزیز..

خاله لبخندی زدو همراه مامانم واردشدن ،پشت سرش عمو به منو و رعنا نگاه کردوگفت: شما هم برین داخل لیدی های محترم .

ازحرف عمو رضا لبخندی رو لبم نشست که گفتم: شما بزرگترین ،اول شما بفرمائید عمو جان .

عمو لبخندی زد و واردشد، ناخودآگاه قبل اینکه وارد خونه بشم به بهادر نگاه کردم، از دیدن اون اخم بزرگ وچشمای برزخیش که قیافشو خیلی ترسناک کرده بود،صورتم درهم شد،سریع نگاموازش گرفتم ورفتم داخل .
شک ندارم حسابی از دستم شکاره ..

خونه ی ویلایی بزرگی داشتن بایه باغچه ی خیلی بزرگ ، به ورودیه ساختمون که رسیدم سودابه خانم و شوهرش ( حاج موسی) و مهرداد در حال احوالپرسی کردن با مامان و خاله و عمو رضا بودن .
به جمعشون رسیدم و سلام دادم ..

سودابه خانم خیلی گرم و صمیمی سلام و خوش آمدگفت، حاج موسی هم با محبت سلام و احوالپرسی کرد، به مهرداد که رسیدم دستمو تو دستش فشرد وبالبخندشیطنت باری گفت: خوش اومدی ریحانه خانم، انقدر خودتو تو این درسا غرق نکن بابا،یکم وقتتو به نزدیکاتم بدی بدنیستا.. بزار اطرافیان هم از دیدنت یه فیضی ببرن ..

لبخندی زدم وگفتم: اطرافیان که خودشون حسابی مشغولن ماشاالله کارو درس و طبابت ..

لبخند پهنی زدو گفت:اختیارداری ما وقتمون پیشکش شماست ..

صدای بهادر با یه حرص واضح بود که روبه مهرداد گفت :باز تو یه دختر دیدی چشات کورشد؟ علیک سلام،خوش اومدیم !!

مهرداد با متانت خندیدوگفت: آخه چشمام هوری بینن، هوری ببینن واسه بقیه کور میشن ..

بهادر با حرص خندیدو گفت : باز تورت به سنگ خورده داداش،تو این دریا ماهی نداره،مسیرو اشتباه اومدی ..

مهردادبا شیطنت چشمکی زدوگفت: تو چوب ننداز لایِ چرخم بقیش حله ..

بهادر پوزخندی زدوبا حرص گفت: میترسم قندیل ببندی !!

مهرداد: نترس داداش با تمامِ امکانات میرم ..

از حرفاشون سردر نیاوردم، گنگ حرف میزدن انگار از هم دق دلی داشتن یا شایدم یه کینه ی قدیمی و یاشاید یه موضوعی بود که بهادر ازش نگرانِ ..

بهادر دستی تو موهاش کشید و با حرص از کنارم رد شد، که محکم طعنه ای به شونه م زد، اخمام در هم رفتن و به مسیر رفتنش نگاه کردم، باز معلوم نیست چه مرگش شده که دوباره وحشی شده ..

با تعارف سودابه خانم همه به داخل رفتیم ..

خونه ی قشنگ و مرتبی داشتن، از بدو ورودمون بهادر بلافاصله رو مبل ولو شد ، حالتاش و میشناختم میدونستم الان خیلی عصبیه اما چراش دیگه برام مبهم بود..

رومبل سه نفره کنار مامان نشستم، رعنا هم کنار بهادر نشست، خاله و عمو هم نشستن ،مهرداد در کمال پروئی بین اون همه مبل نشست کنارِ من ..

نگام به بهادر افتاد که با یه اخم بزرگ به منو مهرداد نگاه میکرد، بادیدن نگاهم نفس بلندی کشیدو دستاشو از دوطرف رو پشتیه مبل باز کرد..

مهردادکنار گوشم آروم گفت: امروز کلاس نداشتی ؟

– نه متاسفانه !

با خنده ی کوتاهی گفت: حالا چرا متاسفانه ؟

“تو دلم گفتم اگه کلاس داشتم حداقل به بهونه ی خستگی از دانشگاه، مجبور نبودم تو این مهمونی شرکت کنم تا ریخت تورو ببینم .. ریخت اون غول تَشِن که از همه بدتر رو اعصابمه، نگاه داره با چشمای دریده ش چه جوری منو میترسونه”

لبخندتصنعی زدم و رو به مهرداد گفتم: من کلا به رشتم خیلی علاقه دارم ، روزایی که خونم واقعا برام کسل کننده ست ..

مهردادبا لبخندسرشو تکون دادوگفت: راستی رشتت چی بود؟

-معماری

مهرداد: اووه آفرین پس حتما …

صدای بهادر نزاشت که حرفشو کامل کنه با طعنه گفت: اگه حرفتو قط کردم معذرت میخوام البته زمان زیادی داری ها، ما تا آخرشب اینجاییم ادامه ی بحث شیرینتو بزار واسه بعد ..

و بعدبه من اشاره کردو گفت: مگه نمیخوای لباستو عوض کنی؟ پاشو برو تو اون اتاق لباساتو عوض کن ..

به اطرافم نگاه کردم دیدم نه مامان کنارمه و نه خاله و رعنا،اینا کِی بلندشدن که من متوجه نشدم ؟!

بهادر با حرص مشخصی گفت: چرا عین منگلا دوروبرتو نگاه میکنی ، میگم بروتو اون اتاق (دوباره با دستش به اتاق اشاره کرد) ..

از جا بلند شدم و با اخم نگاش کردم، از کنارش خواستم ردبشم، که آروم گفت: میکشمت ریحانه .. فعلا برو تا بعدا حسابتو میرسم ..

با حرص از کنارش ردشدم، کسی تو پذیرائی نبود فقط عمو رضا و حاج موسی که رویکی از کاناپه های ته سالن نشسته بودن و مشغول گفتمان بودن..

به طرف راهروی اتاقها رفتم که صدای صحبت بهادر ومهردادو شنیدم.

بهادر: چی درِ گوش این بلغور میکنی که یه سر نیشش بازبود؟

مهرداد: فضولی مگه .. حالا مگه من از بَغبَغو کردنای تو و رعنا میپرسم ؟!

صدای پوزخند زدن بهادر اومدوبعدگفت: این با دورو بریات فرق داره ها…

– تو سیخونک نزن لطفاََ .. من خودم استاد این چیزام ..

– مگه کم تو آستینت داری که حالا گیر دادی به این .. ؟

“پشت ستون راهرو که به پذیرائی خیلی دید نداشت ایستادم ،کنجکاو شدم ببینم چی میگن، چون بحث صحبتشون در مورد من بود،گوشامو خوب تیز کردم که مهردادبلند خندیدو گفت”

– دیگه باشون حال نمیکنم .. دِمُدِه شدن

– نچایی !! توکه یه سوت بزنی کلی دوروبرت ریخته ست ..

مهرداد باز خندیدوگفت:تو تَرکَم داداش

-په اون لی لی پوتو چیکار کردی ؟

– تو زرد از آب در اومد ،پرید..

-عَی موذمار .. با کی پرید حالا ؟

– رفیق دُنگ خودم باهم ریختن رو هم ..

” بهادر هم چه آماری ازدوست دختراش داره نا کس؛ چه اسمی گذاشته روش لی لی پوت .”

بهادر: گوشمالی ندادی ..؟

مهرداد با خنده گفت: گوشمالی از این بالاتر که زیردستم شده غارِ علی صدر ..

جفتشون بلند زدن زیر خنده، مرده شورتونو ببرن چقد بی حیایین ..

مهرداد باهمون حالت خنده گفت: جالبیش اینجاست که چندروز پیش اومده سراغم .. یه جوری گریه زاری میکردو مهرداد جون.. مهرداد جون راه انداخته بود ..

– بگو تفاله جِرزنی کردی، پس موندَت چه به دردی میخوره ..

مهردادخندیدوگفت: پنج شنبه تولدشه ..دعوتم کردن که منم اونجا باشم .. میخوام اساسی حال بگیرمااا …

بهادر باحالت خنده گفت: میخوای تیم ببری روش هوار کنی ؟

مهرداد دوباره بلند خندیدوگفت: نه بابا تیمم براش کمه.. هرچند خودش هاره بزاریش همه تن حرفه ..

“رو گوشامو گرفتم .. اوف از دست این پسرا یه جاجمع بشن همه بحثشون رو این چیزا میچرخه.. حالمو بهم زدن با این حرفاشون .. اگه حالتو بهم زدن چرا ایستادی به بحث شیرینشون گوش میدی ..؟ نه اخه اسم من وسط بود باید بشنوم چی میگن !

رو گوشامو برداشتم، نمیدونم مهرداد چی گفته بود که صدای پراز حرص بهادر رو شنیدم:
– دور ریحانه رو خط بکش ..

– بیخیال بهادر نگو که از الان رو خواهر زنت غیرتی شدی !!

– هوی بفهم چی میگی .. رو بحث ناموس شوخی ندارما..

– خره مگه میخوام چیکار کنم ؟

– ریحانه رو وارد این گند کاریات نکن ..

مهرداد با پوزخند گفت: گند کاری کدومه ؟ خوبه خودت همش 1 ماهه قاطی مرغا شدی ..

– قبلا بهت گفتم ،الانم میگم نمیزارم به ریحان نزدیک بشی..

– اوه اوه چه غلطا .. تو چته این وسط .. هوم؟

– حدخودتو نگه دار مهرداد ..

– فقط میریم مهمونی جون تو..

– گفتم بیخیال شو ..

– میخوام رو کم کنم ..

بهادر با حرص و محکم گفت : آره دیگه ریحان بشه اسباب رو کم کنی واسه اون دوست دخترای عتیقه و بنجُلت !

– مگه میخوام چیکار کنم ، اصلا خدارو چه دیدی…

-نع

-شاید با هم به تفاهم ..

-نع

-لندهور بزار حرفمو بزنم ..

بهادر با خشم گفت :ریحان و درگیربازیات نکن مهرداد ..

– به جون تو قصد تست کردنشو ندارم ..
کمی سکوت کردن.. که دوباره مهرداد گفت : نمیخوام مقطعی باشه .. اصلا بیا خوشبین باش شاید با هم باجناق ..

-نع نع نع .. آخه دکتر تورو چه به این حرفا،بچسب به طبابتت ..

مهرداد باحرص گفت: خودش رفته زن گرفته،عشق و حال و صفاسیتی، پس فردا هم آقا تخم میزاره، بچه میزان اونوقت واسه من دکمه ش رو نع استپ کرده ..

” سرم سوت کشید،پس بهادر یه چیزی میدونست که دوست نداشت من تو این مهمونی شرکت کنم، یا جلوی چشم مهرداد خوب جلوه بشم، مهرداد اگه بدونی اونیکه الان جلوت نشسته به من چه حسی داره عمرا به خودت جرات نمیدادی امشب این حرفا رو براش مقدمه چینی کنی.. وای از احساس مهرداد بخودم یه لرز عجیبی توتنم نشست ؟من بعدِ بهادر دیگه دلم نمیخواد با دل کسی راه بیام حداقل تا زمانیکه این زخم روی دلم کهنه نشه این اجازه رو بخودم نمیدم که به جنس مخالفی نزدیک بشم “

صدای عصبیه بهادر اومد بظاهر آروم جلوه میداد اما تن صداشو میشناختم که الان در حد یک انفجاره فقط داره خودشو کنترل میکنه ..گفت: ریحان با توعه نره خر جفت نمیشه .. من میشناسمش.. بهتره دورو برش نباشی

– تو بزار من امشب رادارامو فعال کنم شاید تونستن خوب مخ بزنن، در ثانی مگه من چِمه .. دکتر مملکت به همه کس که نخ نمیده …

بهادر با پوزخند گفت: آره از اون لی لی پوتت معلومه .. فکر کنم اون که تِست نشده زیر دستت هنوز، زاییده نشده !!

مهرداد با خنده گفت :چرا حرف مفت میزنی آخه مثلا همین ریحان ..

بهادر جدی گفت: مهرداد پاتو از گلیمت دراز تر نکن ..

-عه ریحانه جان تو اینجایی عزیزم ..

خجالت زده برگشتم و به سودابه خانم نگاه کردم که گفت: بیا عزیزم اتاقو نشونت بدم تا لباستو عوض کنی .. بعد با خنده گفت: این پسر من یه دختر ببینه به جمالاتِ تو فک براش نمیمونه ..

خندم گرفت ، چه خوب پسرشو میشناسه .. اونم در جواب خندم لبخندی زد..

به دنبالش رفتم، چه صحنه ی توپی هم ازم شکار کرده بود،حالا فهمیده فالگوش ایستاده بودم ولی عمدا یه جوری رفتار میکنه که من کمتر شرم کنم ..

رفتیم داخل همون اتاقی که مامان اینا رفته بودن .. انگار بزم حرف زدنشونو اینجا ردیف کردن همچین پهن شدن رو زمین و با آب و تاب حرف میزنن..

خاله و مامان ورعنا لباساشونو عوض کرده بودن، سودابه خانم با گفتن اینکه میره یه سر به غذاش بزنه بیرون رفت، که مامان سریع با حرص گفت:ریحان ورپریده توهمونی که دیشب میگفتی نمیام چون این پسره بهم میچسبه حالاهمچین نشستی وردلش و جیک تو جیک شدی انگار چندساله لیلی و مجنون تشریف دارین ..

– وااا.. خودش اومد جفتم نشست ..

مامان با غرگفت: از بس چراغ سبز نشون میدی !

خاله و رعنا ریز میخندیدن، بافتمو از تنم در آوردمو گفتم: اونوقت که میگم نمیخوام بیام بخاطر همین حرفاتونه ..

مامان: چی میگفتی انقدر تو حرفاش غرق شدی هرچی میگم ریحان پاشو بریم لباستو عوض کن اصلا هواست نیست ..

– خب چیکار کنم اون کنه شده دورم .. لبمو کج کردم و اداشو درآوردم : امروز دانشگاه نرفتی ؟ همچین میگه امروز نرفتی انگار من یه عمر نشستم با این بشر نون تلیت خوردم ..

خاله: خیلِ خب ریحان زشته یه موقع سودابه میاد میشنوه .. زودباش لباستو عوض کن پاشین بریم بیرون ،خودمون تنها نشستیم داخل درست نیست ..

– یعنی واقعا هر کی از رو اخلاقاتون ببنتتون تشخیص میده شما دوتا خواهرین !

خاله: مگه چی گفتیم که تو قوه ی تشخیصت انقدر بالا رفته ؟

– عقایدتون .. اینکه همش زشته و درست نیست و یکی حرف درمیاره یا کی چی میگه .. انگار تو نظرات و تفکرات دیگران زندگی میکنین .

خاله پشت چشمی نازک کردومامان رو بهش گفت: اونوقت که بهت میگم باور نمیکنی ببین زبون که زبون نیست،عین مار فقط بلده نیش بزنه ..

رعنا که کلا صم وبکم نشسته بود واون لابه لای بحث هم یه لبخندیا خنده ی کوتاه میزد، با جدیت گفتم:از بس گزیدنم، عین مارشدم تا نیش بزنم، بگزم، این دوروزمونه موش باشی یا خوراک گربه هامیشی .. یا همین مارای افعی و سمی..

رعناکه خوب میدونست منظور حرفم با خودشه ،سرشو بلندکرد و با یه غم و پشیمونیه بزرگ به چشمام نگاه کرد، مامان باحرص گفت: سلیطه رو نگاه چی واسه ما نطق میکنه ، چرا همش تو غِلاف حرف میزنی؟ حرفاتو مثل دلمه نپیچون صاف بگو کی نیشت زده تا برم پدرشو دربیارم ؟

خاله: بسم الله باز این لیلا و ریحان شروع کردن؛ بابا ناسلامتی اومدیم مهمونی،

مامان با حرص گفت: تو که پیش من نیستی ببینیش چقد رواعصابمه چندروزه درست وحسابی لب به غذا نزده تا دیروز خانم حالش بدشده معدش غذارو پس میزد، هر چی زدم توسرم بریم دکتر که راضی نشد، ازش میپرسم چته چه مرگته حرفم نمیزنه دست آخرمیشینه میگه نیشم زدن ،مارو گربه موش میخورن

نگام به رعنا افتاد که تو مردمک چشماش حاله ای ازاشک نشسته بود،شاید این اوج ندامتش باشه اما برای من کافی نیست ، زخم چرکینی که رو دلم گذاشته هر روز داره توسط بهادر عفونی تر و عمیق ترمیشه و من راه درمانی براش ندارم ..

با حرص و غم روبه مامان گفتم: خدانکنه یه آتو از من تودستت بیفته مامان،همه جا جار میزنی ریحان این شد ریحان اون شد ..

لباسامو آویز کردمو از اتاق بیرون زدم، دلم یکم تنهایی میخواست .. به سالن پذیرائی نگاه کردم، بهادرو مهرداد هنوز درحال مذاکرات سر مسئله ی زن بازیشون بودن، اینم بااین افکار پلیدش چه جوری تونسته دکتر بشه خدا میدونه، چندتا دوروبرش داشته که بهادر به تمسخر گفت یه سوت بزنی کلی دورت جمع میشه .. هرچند بهادر هم کمتر ازاون نبود، یادمه کوچکتر که بودم یکی دوبار سر مچ بهادر وگرفتم که داشت دختر میبرد تو خونش، هیچ وقت قیافش یادم نمیره وقتی دیدمشون انقد هول کرده بود که نمیدونست چی بگه صداش همش میلرزید، با تته پته گفت راستش از همکلاسیامه اومدیم بشینیم باهم درس بخونیم دختره هم از این عفریته ها بود باحرف بهادر پق زد زیرخنده و گفت: وای عسیسم تو از این جوجو خجالت میکشی .. خب چرا منو بهتر معرفی نمیکنی ؟

که بهادر هولش داد داخل خونه وتاخواست توجیه کنه سریع رامو کج کردمو رفتم؛ اونموقع ها حس آنچنانی به بهادر نداشتم و اگه داشتم هم سعی در خفه کردنش میکردم ،اما همینکه بزرگتر شدم هم بهادر تو دلم جای دیگه ای باز کرد هم اون نسبت به من نظر جدیدی پیدا کردالبته خودش که همیشه میگفت از خیلی قبل ترها منوتوذهنش جاداده ولی من هیچ وقت چیزی از رفتارش برداشت نکرده بودم ..

رو مبل نشستم، ناخودآگاه نگام به طرف بهادرو مهرداد کشیده شد،صورت بهادر مقابل من بود، با یه اخم غلیظ نگام میکرد، میدونستم حرفای مهرداد براش گرون تموم شده ولی من که تقصیری ندارم ، اون بیچاره هم نمیدونه که تو دل منو بهادر چی گذشته خواسته با پسردائیش صادقانه حرف بزنه ،ویه جورایی صلاح مشورت کنه ..

– چایی میخوری ریحانه جان ؟

سودابه خانم با سینی چایی جلوم ایستاده بود.
– نه ممنون .. من خیلی اهل چایی نیستم .

– پس من برم این چایارو بدم به این آقایون که وقتی کنارهم جمع میشن بحثای داغشون شروع میشه ..

تو دلم گفتم: آره اونم چه بحث داغی، از زن بازی و هنرایی که کردن حرف میزنن که کیو غار کردن، کیو درّه ؛

از حرف خودم خندم گرفت، سربلند کردم دیدم بهادر با همون اخم زل زده به من، یعنی اصلا شنونده ی خوبی واسه حرفای بی سروته مهرداد نبود چون تمام هواس و نگاهش درگیر من بود..

مامان وخاله اینا که هنوز تو اتاق بودن؛ دلم میخواست یکم هوابخورم، حالاهرکس واسه خودش یه بزمِ صحبت راه انداخته و مشغول حرف زدنه ولی من .. دلم میخواست تنهایی تو باغ قدم بزنم ..از جا بلند شدم و رفتم تو اتاق تا بافتمو بردارم ، مامان تامنو دید گفت: کجا میخوای بری ؟

– میرم تو حیاط یکم قدم بزنم ..

خاله: میخوان شام بکشن الان نرو زشته ..
– وای خاله بخدا از این کلمه آلرژی گرفتم،میشه انقدر نگین زشته، نکن ،نرو،بیا، حرف درمیارن ؟!

مامان: اوووف این منو دق میده بخدا ..

– شامو کشیدن صدام کنین میام ..

از اتاق بیرون اومدم و بدون نگاه کردن به کسی به طرف ورودیه هال رفتم .. به محض اینکه پامو تو حیاط گذاشتم نفسم تازه شد.. انگار ریه هام هم مسموم شدن واون هوای داخل بدتر بهشون سم تزریق میشد. قدمامو برداشتم و چندبار عمیق نفس کشیدم، بوی گل و درختها به نفسم جلا میداد..
ته باغ یه تاب بود.. بطرفش رفتم و رو تاب نشستم.. آروم با پاهام که رو زمین بود، شروع به تکون دادن تاب کردم.. اون قسمت باغ تقریبا تاریک بود اما واسه من این سیاهی دل بخش و خوشایند بود، من روزهاست که با این سیاهی خو گرفتم و شب وروزم رنگی بجز سیاهیه این شب نداشتن ..

صدای فندک زدن تو اون حوالی پیچید که منو از خلسه ی ناب تنهاییم جدا کردو بعد هم بوی تلخ و گِس سیگار نوید از نزدیک شدن یک نفرو میداد و اون همونیه که الان قلبم باهرقدمی که به سمتم برمیداره و نزدیکتر میشه به تکاپو افتاده …

از لا به لای درختها و تو اون تاریکی قامت بلند و چهارشونش نمایان شد .. جلوتر اومد .. دودسیگارشو از گوشه ی لبش خارج کردوگفت : خلوت کردی ؟

– اینجا هم اجازه ندارم برای خودم باشم ؟

نزدیکتر شد.. حالا تو یک قدمیم ایستاده بود.. کام عمیقی از سیگار گرفت وسرشو به طرف من که بحالت نشسته رو تاب بودم خم کرد، که صورتش موازی با صورتم شد، از لای لباش دود سیگارشو تو صورتم فوت کردو باصدای بم شده گفت: تو فقط اجازه داری مال یک نفر باشی اونم .. منم

به چشماش نگاه کردم..

از بوی سیگارو ادکلنش که نزدیکم بود یه حس و حالِ بدی داشتم، حس اینکه دوست دارم هنوزهم به من نزدیک بشه، یه بوی وسوسه انگیز ..

تو همون حالت به عمق چشمهای هم نگاه کردیم که دوباره آروم گفت: چته ؟ قصدت از اینکارا چیه ؟ چرا داری جفتمونو عذاب میدی ؟

دم نفسای داغش تو صورتم اون حس لعنتی رو برام بیشتر میکرد،دلم میخواست تو این نگاه واین چشمها خودمو گم کنم ، اما کمی سرمو عقب کشیدم وآروم گفتم: من چیزیم نیست بهادر، اما دارم ازاین کشمکشا خسته میشم ..

باصدای بلند تو صورتم مثل یه شیر غرید: تو داری منو از بین میبری لعنتی!

چشمامو بستم، از دیدن چشمای خشمگین و صورت برافروخته ش هراس داشتم، دوباره غرید: چرا عذابم میدی ریحان ؟ ازلج من اومدی به این مهمونی؟داد زد چرا جلوی خودم بامهرداد هرز میپری؟

باعصبانیت از جا بلندشدم و جلوش ایستادم، با خشم انگشتمو بالا آوردمو گفتم: حق نداری با من اینجوری حرف بزنی ؛تو هیچ کاره ..

دادزد: من همه کاره ی توام میفهمی همه کاره ..
پوزخندی زدم: توهمات بالایی داری ..

نعره زد: ریحان واسه من سلیطه بازی در نیار ..پوستتو میکنم بقران ..

– با من اینجوری حرف نزن بهادر(دادزدم) چی میخوای از من؟ چیکارم داری هر جا میرم سرراهم سبزمیشی، شدی یه کابوس یه بدبختی یه غده ی سرطانیه بدخیم رو قلبم، ازاین قایم موشک بازیا از این ترس و دلهره خسته شدم ، از زندگیم برو بیرون بهادر قبل اینکه کسی بویی از این لجنزارو ببره ..

چشماش به رنگ خون بودن، با همون عصبانیتی که باعث بالا پایین شدن سینش بودگفت: مهردادو دورت ببینم میکشمت ریحان .

دادزدم: مگه من بهش اشاره کردم بیاد طرفم، مگه من بهش چشمک و لبخندزدم که بیاد میخ شه جفتم، (محکم روقلبم زدم) یه بار خطا رفت دیگه نمیزارم بره ، من مسئول رفتارای مهرداد نیستم، اگه جنسش پلیده یا هر موذماری باشه پسر عمه ی توعه، هرچند اینکه من بخوام چه رفتاری درمقابلش داشته باشم به تو هیچ ربطی نداره ..

اومدم از کنارش رد بشم، که مچ دست چپمو گرفت، به سمتش برنگشتم،چشمامو بستم من ازاین مرد میترسم، نه دلم میاد پسش بزنم نه میتونم داشته باشمش ، قلبم داره براش تیکه تیکه میشه اما نمیتونم باهاش نرم رفتار کنم ،با همون خشم وعصبانیت گفت: اون زبونتو کوتاه کن بخدا کار دستت میده ، منوسگ نکن، من دیگه هیچی واسه ازدست دادن ندارم، یه کاری نکن بزنم استخوونای مهردادو خوردکنم و پشت سرش تو وخودمو هم بکشم، جنونِ من تویی پس برعلیه خودت منو تحریک نکن ..

– بهادر..

– سیس..منو با مهرداد در ننداز، یه کاری کن ازت دور بشه بخداچشممو رو آبرو و شرفم میبندم خون بپا میکنم ریحان ..از مادر زاییده نشده کسی بخواد حقمو ازم بگیره ..

– من حق تو نیستم بهادر اینارو از سرت بنداز بیرون، من ناموس توام ..اگه واقعا شرف داری به ناموست نظر نداشته باش من …
تو همون حالت یک آن محکم دستمو کشید که پرت شدم تو بغلش، مچ دستم تو دست چپش بود و با دست راستم سعی کردم به عقب هولش بدم اما حتی یک میلی هم تکون نخورد، با دست راستش جفت دستاموتو دستش گرفت و اون دستشو پشت کمرم گذاشت و منو بیشتر به تنش چسبوند هیچوقت دراین حد بهش نزدیک نشدم حتی قبل ترها .. تنم چسبیده به تنش و دستام رو سینش بودکه قلبش با شتاب و محکم میزد . مورمورم میشد از اینکه دارم داغیه تنشو تو این سرما و یخ بستن تنِ خودم حس میکنم .. هرچی سعی کردم خودمو عقب بکشم نشد…فقط این حصار تنگتر میشد وتن من با جسم بهادر بیشتر مماس میشد ..

اشکام چکید، با ضعف و خستگی از تقلام نالیدم : بهادر برو کنار .. راحتم بزار نامسلمون اگه کسی مارو تو این وضع ببینه همش رو سرمن خراب میشه ..

سرمو روسینش گذاشت ، صدای تپش قلبشو میشنیدم، آروم و نفس زنان گفت: سیس .. تو نمیفهمی چه دردی به جون من انداختی که هیچ طبیبی درمونش نمیکنه .. لامصب، بی مروت، الاغ بی فکر، مغز پوشالی تو منو داری از پا میندازی تو این چندروز هیچکس اندازه تو کمرمو خورد نکرده .. داری منو میکشی .. دیوونم نکن ریحان بخدا یه طوفانی بپا میکنم که اول رعنا توش غرق بشه بعدم منوتو ..

با گریه گفتم : تو زن داری ..

-سیس .. خفه بزار آرامشمو بگیرم

با گریه گفتم : نمیخوام.. نمیخوام با من آرامش بگیری لعنتی چرا نمیفهمی تو گناهی من نمیخوام آخرتمو با تو از دست بدم ..

روموهام و بوسه ای زدوگفت :قلبت که داره چیز دیگه ای میگه ..

– بهادر عذابم نده منو نبوس، من نمیخوام به من دست بزنی ..

سرمو عقب کشید، چشماش برق داشتن ، برقی که منو میترسوندن ، نفهمیدم چیشد فقط میدونم قفل شدم ، هنگ کردم و لال شدم چون تمام لبم تو حصار لب بهادراسیرشد، انقد حریص و محکم لبامو میبوسید که حس کردم لبم الان از لثم جدا میشه.. دستام اسیر دستش بود.. نمیتونستم تقلا کنم یا حرفی بزنم.. هر چی سرمو عقبتر میکشیدم بیشتر روم خم میشد، گناه بوسش انقدر شیرین بود، که اگه عقل و منطقم نبود حتما تو اون لذت غرق میشدم

وهمراهیش میکردم اما وجدانم سوت میزدو با زنگ بزرگ اخطارعقب نشینی میداد، نفسم سنگین شده بود، بسختی نفس میکشیدم ولی نفسای بهادر داغ و پر حرارت رو پشت لبم میخوردن، اشکام بخاطر ضعفم در مقابل قلبم رو گونه هام چکیدن اما بهادر پراحساس و حریص تر به جون لبام افتاد .. طوری منو تو چنگش گرفته بود که انگار دندونای تیزشو رو گلوم فشارداده و داره خونمو میمکه ..

بغضم شدید ترشد و با صدای خفه ای که لبام درگیر بودن زیر گریه زدم .. بهادر سرشو عقب کشید ..یه غم و هیجان بزرگ تو چهرش بود، با صدای بم شده گفت: انقدر ازم بدت میاد که میبوسمت بغض میکنی ؟

دادزدم: چرااینکارو کردی، تو حق نداری به چیزی که مال تو نیست حرمت شکنی کنی ؟

دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند
دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.