خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان زوال پارت 14

رمان زوال پارت 14

رمان زوال پارت 14
4.2 (83.08%) 13 vote[s]

رمان زوال

جهت مشاهده آخرین پارت های منتشر شده از رمان زوال نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

بعد از گفتن تبریک عید به همه ، دور هم نشستیم و از خاطرات گفتیم ، اون قسمتی که عمو موسی برامون فال حافظ گرفت جذابترین خاطره امشب شد البته به استثنای اون دیدار کوچیک بین منو بهادر.. خودمم درست نمیدونم چه مرگم شده نزدیکم میشه عذاب وجدان میگیرم، اما ته دلم راضی و خوشحالم .. ولی باز با خودم درگیر میشم که اون شوهر رعناست و نباید با من باشه ؛ یاد حرفای عمورضا که میفتم این حس خود درگیری و انزجار به این عشق برام شدت میگیره .. منو بهادر باید از هم جدا بمونیم ،این عاقلانه ترین راهه .. مخصوصا که هر کدوم سوای از هم زندگیمون رو با شخص دیگه ای تقسیم کردیم .

تو این افکار بودم که شوک بزرگی با گفتن حرف حاج موسی و مهرداد به من تزریق شد، این افکار همیشگیو دور ریختم و به حرف حاجی متمرکزشدم ، اونم پیشنهاد عقد منو مهرداد بود که تا آخر همین ماه مراسم عقد صورت بگیره .

بهادر کنار پنجره ایستاده بود و سیگار میکشید ، اوضاع بدی بود ، از یه طرف حرفهای چند دقیقه پیش بهادر و حالا بااین حرفا یه ترس که حتی نمیدونم از کجا نشات میکرفت به سراغم اومد .

تو سکوت محض به بیرون از پنجره خیره بود که مامان گفت : من حرفی ندارم حاج موسی .. اگه جفتشون آمادگیشو دارن بسم الله .

خاله : بنظر منم خوبه .. نامزدی زیاد باشه درست نیست ، این بهادر هم که نزاشت صیغه بخونیم همون عقد کنن بهتره .. دلم نمیخواد کسی پشت سرشون حرفی بزنه .

مهرداد به من نگاه کرد و لبخند پهنی زدوگفت : تو نظرت چیه ریحانه ؟

بااین سوال سر بهادر بطرفم چرخید ، از گوشه ی چشمم سنگینیه نگاهشو حس کردم ،اما روم نمیشد نگاش کنم اونم تو جمعی که همه منتظر جوابمن و مثل ذره بین عکس العملامو کنکاش میکنن .

– من .. من نظری ندارم .. یعنی هر چی که مامانم بگه نظر منم همونه .

عمه سودابه : خب این یعنی اینکه ریحانه هم با همون آخر ماه موافقه .. انشاالله همه چیز زیر سایه ی خدا به خوبی انجام بشه .

رعنا با لبخند زورگی گفت : من باید از الان بیفتم دنبال لباس گرفتن و کارام .. راستی بابا جون از کی باید برم سر کار ؟

عمورضا : فردا بهش میگم که عروسم موافقت کرده هرچی گفت خبرشو بهت میدم که خودت بری شرکت حرفاتونو بزنین .

رعنا: باشه بابا جون .

گوشیم تو دستم بود که ویبره رفت ، کنار مامان نشسته بودم با دیدن اسم بهادر گوشیو کج کردم و پیامو خوندم ..

” بی ناموس ترین آدم دنیام اگه بزارم باهاش عقد کنی؛ مگه اینکه من بمیرم؛ باید باهم حرف بزنیم ، فردا یه قرار میزاریم میام دنبالت “

با خوندن پیامش چند ثانیه گیج پیامو از اول تا اخر خوندم ، انگار این هشدارش از همه بیشتر به واقعیت نزدیک بود و حتم ندارم که از هر طریقی میخواد هشدارشو عملی میکنه ..

سرمو بلند کردم و به دو گوی عسلی و منتظرش نگاه کردم ، دستی لابه لای موهاش کشید و به سقف نگاه کرد .. نگاهمو ازش گرفتم که چشمم به مهرداد افتاد که خیره و موشکافانه نگام میکرد.

و بعد از جاش بلندشدو گفت : ریحانه بیا بریم بالا .

بلند شدم که عمه سودابه و خاله و مامانم لبخند زدن .. با یه ببخشید، دنبال مهرداد به طبقه ی بالا رفتم .. اتاق مهرداد طبقه ی بالا بود.

سر پله ایستادو برگشت دستمو تو دستش گرفت و دوباره حرکت کرد. شک ندارم تمام حرکات بهادرو مو به مو از حفظه و الان برای اینکه به بهادر نشون بده که این قلمروی اونه منو با تسلط به احاطه خودش درآورده.

وارد اتاق شدیم ،این دومین باریه که به اتاق مهرداد میام ، دفعه اول زمانی بود که بهادر توخونشون سیلی تو گوشم زدو مهرداد منو بالا برد و با کمپرس یخ و پماد کمک کرد تا از قرمزیه صورتم کم بشه .

در اتاق و بست ولی دستمو رها نکرد ..

مقابلم ایستاد و مردمک چشماشواز راست به چپ تو چشمام چرخش داد با حالتی کنکاش گر که انگار قصد خوندن افکار درونمو داره و با لحنی آروم و گیرا گفت : چی تو سرت میگذره ریحانه ؟ هر چی هست به من بگو ؛ اگه دلت رضا نیست به این زودی عقد کنیم بگو؛ من صبرمیکنم تا هروقت که تو دلت قرص بشه ؛ اما سرگردون نباش ، وقتی آشفته میبینمت نمیدونم … نمیدونم چرا دنیام بهم میریزه .

اونقدر لحنش شیرین و جذاب بود که نا خودآگاه دلم براش لرزید ، مهرداد لیاقت داره ، لیاقت یه زندگیه درست و یه همسر خوب که از ته دل عاشقانه هاشو نثارش کنه ،اون یه مرد واقعیه که الان داره به من میفهمونه دلش برام سریده و از اینکه من آشفته باشم اون حس میکنه ،منو میفهمه و پابه پای من حالش زیرو رو میشه . مهردادقراره مرد زندگیه من بشه ولی من هنوز از دست بهادر خلاص نشدم انگار قرار نیست این مسابقه سوت پایان داشته باشه .. نفس بریده شدم از این مسابقه ، از این زندگی و از این رقابتِ سخت بین مهرداد و بهادر ، قدرت انتخابمو از دست دادم و بی هدف و نامعلوم به آیندم نگاه میکنم ..

مهرداد دستمو به طرف صورتش برد و پشت دستمو نرم بوسید و با همون لحن آروم گفت : تو قراره دنیای من بشی ریحانه ، قراره زندگیه من بشی اگه بااین ازدواج مخالفتی داری یا برای روز عقد شک و تردیدی تو دلته …

سریع گفتم :من فقط از بهادر میترسم مهرداد .

اخمی بین ابروهاش نشست و نا آروم گفت : چرا میترسی عزیزم ؟ مگه بهت چیزی گفته ؟

سرمو به طرفین تکون دادمو گفتم : نه نه چیزی نگفته .. اما حس میکنم مثل یه بمبه که با جلو رفتن ساعت و دقیقه هاش هر آن منتظر انفجارشم .

مهردادلبشو به دندون گرفت وگفت : بهادر رفتاراش یه چیز میگه اما نگاهش طرف تو چیز دیگه ایه .. منم دلم خوش نیست ،خودمم همین حس و دارم ریحانه، بخاطر همینم میخوام هر چه زودتر عقد کنیم .. بهادرو میشناسم معلوم نیست تو مغزش چی داره میگذره اما هر چی هست برای منو تو نوید خوش یُمنی نداره .

تو چشماش عمیق نگاه کردم وگفتم: تو هم مثل من بهش شک داری ؟ من .. من حرفی ندارم مهرداد تو هروقت که بخوای من برای عقدمون حاضرم .

مهرداد لبخندی زدو منو تو آغوشش کشید رو موهامو بوسه ای نشوندو گفت : نمیزارم کار احمقانه ای بکنه هرچند همه چیز ازش برمیاد ولی اگه نقشه ی شومی داره من نمیزارم عملیش کنه .

دستامو دور کمرش حلقه کردم که بااین کار مهرداد منو محکم تر گرفت ، شاید از ترس و از درموندگیم بود وشاید هم از اعتمادی که دلم داشت کم کم به مهرداد پیدا میکرد، مهرداد مثل یه حامی حرف زد و برام مثل یه پناه بودکه از ترسم نسبت به بهادر کمتر میکرد ..

“من از بهادر میترسم ، مخصوصا با پیامی که امشب داد ، اون برای من نقشه داره همون نقشه ای که از تصوراتش همیشه ترس بزرگی تو دلم چمبره میزد “

آروم گفتم :من ازش میترسم مهرداد.. اون مراعات هیچیو نمیکنه ، نه فامیل بودنمون و نه حرمت آبرومونو ..اون یه فکر توسرش داره و فقط میخواد به من …

مهرداد رو موهامو نوازش کردو گفت : هییییس .. حتی دوست ندارم فکراشو به زبون بیاری.. منو بهادر مثل دوتابرادر واقعی بودیم اما حالا شدیم دو تا رقیب سرسخت، که هردومون یه هدف مشترک داریم ؛ و همین داره غیرت منو به جوش میاره ریحانه !!
فردای اونروز بهادر هر چقدر زنگ زد و پیام فرستاد جواب ندادم ،چرا دروغ بگم من ازش ترس داستم، ‌ترس شدیدی که میدونستم بهادر منتظر یه فرصته تا هر نقشه ای که توسرش چیده رو عملی کنه .

سر قرار و زمانی که مقرر کرده بود نرفتم جای همیشگی و همون کافی شاپ پراز خاطره مون ..با بی محلیای من بهادر اخلاقش وحشی تر و بداخلاق تر از هرزمانی شده بود، اما من تصمیممو گرفته بودم دوری از بهادر و نزدیک شدنم به مهرداد ؛!
و هر چقدر با مهرداد صمیمی تر میشدم این کارم بهادر رو عصبی تر میکرد ****
مهرداد: همه ی وسایلتو جمع کردی ؟
-آره
مهرداد: چیه مگه حالت خوب نیست ؟
مامان: بیا این قرص و بخور تا دردت بیشتر نشده .. همش دردسر داری تو .
مهرداد: قرص چیه ؟ کجات درد میکنه ؟
این مامان منم باید همین الان جلوی مهرداد قرص و بهم میداد. چیزی نگفتم که مامان خودش گفت : مسکن مهرداد جان ، شکمش درد میکنه .

مهرداد با یه لبخند نگام کردو زیر لب آروم گفت: لعنتی چه وقتش بود ، الان مسافرتو زهر میکنه برات .

چشمامو ریز کردمو گفتم : فضول تا این حد آخه .. باید از سر از همه چیز در بیاری ؟

مهرداد با خنده گفت : اول و آخرش که مال من میشی، بعدشم این چیزا واسه یه دکتر عادیه تعجب میکنم تو انقدر از من خجالت میکشی ،تازه ما که یه نسبت خیلی نزدیک به همم داریم .

رعنا از تو اتاق مامان بیرون اومدو گفت : این بهادر کجا رفته باید ساکارو بزاره تو ماشین .. یه دفه معلوم نیست کجا غیبش میزنه .

برزو داخل خونه شد،که رعنا جلو رفت و گفت : برزو بهادر کجاست ؟ این ساکارو ببربده بزاره تو ماشین .

برزو عصبی گفت :من چه میدونم کجاست با این شوهر سگ اخلاقت، نوبرشو آوردن؛ آدم قحطی بود زن این برج زهرمار شدی ؟!

مامانم ساک به دست بطرفمون اومد و گفت : واا .. شما دوتا چتونه ؟ نرسیده زدین به تیپ و تال هم ؟ کمتر دَم به دَمش برو که چیزی بهت نگه .. اونکه همینطور نزده میرقصه فقط لَنگ یه بهونست .

مهرداد پوزخندی زدو رعنا پرسید : مگه چی بهت گفته ؟ بهادر کلا اعصاب نداره برزو بهش چیزی نگو که از نیشش در امان باشی.

مهرداد باز پوزخند زد و با طعنه آروم به رعنا گفت : خدا بهت صبر بده رعنا حداقل تا روز عقد من یه بلایی سرت نیاره .

با آرنجم به پهلوی مهردادزدم ، نگام که کرد چشم غره ای رفتم و لبمو گزیدم .

رعنا با حرص ساکارو برداشت و رفت پایین .

رو به مهرداد گفتم : چرا اینارو بهش میگی ؟ کم نمک بپاش رو زخمش .. مگه نمیبینی زندگیشو ؟

مهرداد: خودکرده را تدبیر نیست آشیه که خودش واسه خودش پخته حالا بشینه نوش جون کنه .

– ما کاری به زندگیه کسی نداریم مهرداد ، زندگیه خودمونو میکنیم .

مهرداد لبخندی زدو لپمو کشیدوگفت : هر چی تو بگی خانم کوچولوی خودم و ساکمو برداشت و رفت .

برزو از تو آشپزخونه بیرون اومد و سیب تو دستشو گاز زدو گفت : به جون خودم جفت خواهری بااین دیوونه ها بدبخت میشین، از من گفتن بود ببین کِی گفتم ریحان ،نگی نگفتی .. اینارو اینجوری نبین ،جفتشون عقلشون تو یه چیز کار میکنه اونم …

خودش بلند خندیدوگفت : حیا که ندارم هر چی سرزبونم میاد میندازم بیرون .

مامان ساکشو از آورد و کنار در گذاشت و گفت : برزو مادر اینو میبری پایین تا وسایل و چیزارو چک کنم بیام ؟

برزو دستشو رو سینش گذاشت و گفت : امر بفرما خاله خودم دربست نوکرتم .. رو جفت چشام .

مامان خندیدوگفت : خاله دورت بگرده عزیزدلم .. قربون قدوبالات بشم .

مامان تا رفت آرنج برزو رو کشیدمو گفتم : بهادر چی میگفت بهت ؟ چرا انقد ازش شاکی بودی ؟

برزو چشماشو ریز کردو گفت : تورو سننه .. به من چیز گفته به تو که نگفته ؛ جفت شدی با مهرداد فضول شدیا !

-اسم خودمو شنیدم ؛ دارین پشت سرم غیبت میکنین .

هیینی کشیدم و با ترس به پشت سرم نگاه کردم ، با وجود مهربونیاش ازش ترسی نداشتم ولی دلم نمیخواست بفهمه درمورد بهادر سوال میکردم..

برزو : هیچی داشتیم اختلاط میکردیم پسرعمه ،قشنگ داره جفتِ خودت میشه ها .

مهرداد با خنده و ذوق گفت : چشم حسودمون کور ، زورت میاد بچه پرو .

بهادر : کمیسیون گرفتین ؟ واسه چی وسایل و نمیارین بزارین تو ماشین؟ مگه نمیخواین حرکت کنین ؟ سه ساعته ایستادین اینجا فک میزنین ؟

برزو با حرص گفت : یا حضرت عباس هم این اومد گیر بده به ما .

نگاه به بهادر کردم که آدم تو نگاه اول با دیدن اخماش زهره ترک میشد .. چنان با ابهت و محکم حرف میزنه که ناخودآگاه ترست غلبه میشه تا کاری که گفته رو انجام بدی .

مهرداد : خاله لیلا بیاد میریم .. من که وسایل خودمو ریحان و جمع کردم .

بهادر روبه برزو با تشر گفت :این ساک خاله ست ؟ چرا نیوردی پایین ؟ من توعه نسناس و فرستادم بالا چیکارکنی ؟ گفتم بری مجلس شورا بگیری یا گفتم برو وسایل و بیار ؟

برزو ساک و برداشت ودر حالیکه از در بیرون میزد ،گفت : اَه .. دو روزه اومدم زهرمارم کرده . پدر بیامرز انگار طرف جوابش کرده که دِق همه رو سر من میریزه !

بهادر : برو انقدر حرف نزن .. خاله .. خاله ؟

مامان سرشو از تو اتاق بیرون آوردو گفت : جونم بهادر ؟

بهادر: اگه کاراتو کردی بیا بریم دیگه؛ سیصد باره داری هر چیزیو چک میکنی و دوباره میری از اول .

خاله : میام قربونت برم یکم اجازه بده اومدم ، تو چرا امروز انقدر عصبی ای مادر ؟

بهادر با همون اخم و درحالیکه پشتش به منو مهرداد بود گفت : من کجام عصبیه خاله ؟ چرا امروز همه گیر دادن به این اعصاب من .. اتفاقا من آرومم شما کاراتو کردی بیا پایین منتظرم .

از کنارمون خواست رد بشه که مهرداد پوزخندی زدوگفت : اینجوری پیش بری یه عمل قلب افتادیا .. کمتر حرص بخور احمق .. خیلی عجله داری تو برو خاله لیلا با ما میاد .

بهادر با حرص و چشمای برزخی گفت : نیاز به لطف تو نیست ، نمیخواد خلوت عشقولانتو بهم بزنی، تو که از خداته بی سَرخَر باشی چرا قمپوز در میکنی ؟

” واقعا این عصبانیت ها و حرص خوردناش سیم اتصالیه مغزشو خراب کرده ، حتی حرمت مامانمو هم نداره .. دیگه دارم به یقین میرسم که این بشر دیوونه شده “

– تو انگار راستی راستی امروز حالت خوب نیست بهادر ، اصلا میفهمی چی داری میگی ؟

تمام مدتی که اینجا بود حتی یه نیم نگاه هم بطرفم نکرداما با این جمله ای که گفتم ، نگام کردو با اخم گفت : نه بلد نیستم حرف بزنم ، توروخدا تو بیا یادم بده.. مثل شوهرت حرف بزنم خوشت میاد ؟

گیج گفتم : شوهرم !!!

پوزخندی زد و از کنارمون ردشد .. دیوونه شده من که هنوز عقد نکردم که از حالا شوهر شوهر میکنه .. چه با حرص و کشیده گفت : “شوهرت “

به مهرداد نگاه کردم ، شونه ای بالا دادوگفت : احمقِ بخدا ..بعد به سقف نگاه کردو دستاشو بازکردو گفت: خدایا یه عقل درست و حسابی بهش بده ..الهی آمین. **

تومسیر شمال بودیم ، آخرش مامان با بهادر و رعنا رفت و منو مهرداد هم تنها شدیم .. ماشین عمورضا جلوی ماشین ما بود و ماشین حاجی و عمه سودابه هم پشت سرمون .. بهادر از همون اول گازشو گرفت و جلوتر از همه رفت .

– مهرداد اگه خسته شدی یه جا وایسیم یکم خستگی در کنیم ؛

مهرداد پوست تخمه شو به بیرون فوت کردوگفت : نه عزیزم من خسته نیستم ولی اگه تو کار داری بگم بمونن ؟

روم نمیشد بگم آره بمون باید تعویض کنم، بهرحال شرایطم نرمال نبود،ولی خجالت میکشیدم ،هنوز با مهرداد انقدرصمیمی نشدم که این چیزارو بیان کنم .

الکی گفتم: نه من کاری ندارم بیشتر بخاطر شما گفتم که رانندگی میکنین .. آخه سه ساعته پشت فرمونین .

مهرداد کمی با سکوت نگام کرد وبعد نگاهشو گرفت و گفت : الان میگم بمونن .. تو شرایطت فرق میکنه ؛

گوشیو برداشت و با عمورضا تماس گرفت وگفت که یه جای مناسب دیدیم ،بمونیم .. بعد به باباش زنگ زدو در آخر به بهادر که با کلی غر غر کردن بالاخره رضایت داد که بمونین .

مهرداد تماسو که قطع کردگفت : این اخلاقش با چه سگی رفته که اینجوری پاچه میگیره ، لامصب نمیشه یه کلام حرف بزنی سریع واق واق میکنه .

– مهرداد !!

مهرداد: همه رو عاصی کرده ، از همه بدتر زنشو ، دیوونه ست .. بگو آخه چه مرگته چرا نمیخوای آدم شی نامرد .

– مهرداد به ما ربطی نداره ؛ صددفه گفتم نه تو کار بهادر دخالت کن نه رعنا .

مهرداد با اخم گنگی نگام کردوگفت : مگه من خرم ریحانه ؟ من این پسره رو بزرگ کردم اگه نفهمم چه مرگشه که باید برم بمیرم .

– خب بگو چه مرگشه ؟ هر چی باشه به ما ربطی نداره ، نه محل بزار نه هم حرفی بزن که بدتر آتیشش گر بگیره .

مهرداد زیرلب غرغر کنان گفت : به جهنم گر بگیره بترکه .. پسره ی بیشرف، حتی حالیش نیست کی ناموس کیه ، یه روز باید حسابی ادبش کنم بیشرمِ عوضی .

ماشینشو دیدم ، کنار یه رستوران نگه داشته بودو به ماشین تکیه زده بود و به جاده نگاه میکرد .. نزدیکتر که شدیم سیگار دستشو دیدم ، اگه یه زمانی قدرتی داشتم که بهش نزدیک بشم اولین کاری که میکردم این بود که نزارم لب به سیگار بزنه ، چون هر بار سیگار تو دستش دیدم انگار قلبمو به آتیش میکشونه .. زجر و عذابش برای من دردناک ترین اتفاقات زندگیم بود اما چاره ای جز بی محلی و کناره گیری ندارم .

مهرداد ماشین و کنار ماشین بهادر نگه داشت ، بهادر یه طوری با یه اخم غلیظ به منو مهرداد نگاه میکرد که انگار حقشو خوردیم ، شاید چون منو حق خودش میدونست اما من به حسش پشت پا زدم ،الان این تنفر و نسبت به ماداره .

تا مهرداد پیاده شد ته سیگارشو انداخت و بطرفمون اومدو با لحن پرخاشگری گفت : چی هنوز راه نیفتاده میگی بمونین ؟ بچه سوسول شدی ، توکه نمیتونی رانندگی کنی میچَپیدی تو یکی از ماشینا .

مهرداد : چی میگی تو ، مگه من بخاطر خودم گفتم ، شاید بقیه خسته باشن ، یا بخوان برن دستشویی .

با این حرف بهادر به من نگاه کرد ، نگاهی کینه توزانه …

ماشین عمورضا هم کنار ما پارک کرد، که برزو با دیدن ما از تو ماشین گفت : اووه خدا رحم کنه بهتون، حالا بهادر رو شما خراب شده..؟ و پشت بند حرفش غش غش خندید .

بهادر: هِر هِر هِر چقد تو خوشمزه ای ، بپا چشم نخوری ، دیلاقِ بی خاصیت .

برزو : یا خدا باز من یه زِری زدم افتاد به جونِ من .

بهادر: حرف نزن که چیزی بهت نگم.

رعنا و مامانم از ماشین پیاده شدن و مامان گفت : چیشده ؟ مهرداد جان چرا گفتی نگه داریم ، خسته شدی مادر ؟

مهردادآروم رو به من گفت : حالا باید به همه بگم که تو کارضروری داشتی .

پوزخندی زدم که با لبخند رو به مامانم گفت : ریحانه میخواد بره دستشویی من خسته نیستم خاله لیلا .

مامان : آها .. خب برو مادر زود بیا ، بیام همراهت ؟

رعنا با حرص گفت : یه مستراب رفتنم این همه دنگ و فنگ داره که همراهش بری مامان ؟ یا بچه شده میخوای بری بشوریش؟

رعنا اینارو با بی شرمی پیش مهرداد و برزو و بهادر گفت ، حالا از بهادر خیلی خجالت نمیکشیدم ، اما مهرداد و برزو ، برزو که روشو به یه طرف دیگه کرده بود و میخندید، از تکون خوردن شونه هاش فهمیدم، ولی مهرداد با اخم به رعنا نگاه کرد که بهادر گفت : تو نظرت فقط واسه همین مسترابا خوبه عقلِ کل؛

بعد رو به مامانم گفت : خاله خودت بیا برو همراهش .. زود هم بیاین .

خلاصه با هر بدبختی بود من کارمو انجام دادم و برگشتیم ، اخلاق بهادر برای همه کلافه کننده بود چون مامان گفت : بهادر انقدر تو ماشین غر زده که سرسام گرفتیم، بیچاره رعنا که تا همین جا لام تا کام حرف نزده تا یه چیزی میگفت بهادر میپرید بهش، نمیدونم این بچه چش شده .؟

چیزی نگفتم ، یعنی حرفی برای گفتن نداشتم ، درد بهادر منم که درمقابلش ایستادم و ازش پیروی نمیکنم ، بهادر منو میخواد و به هر طریقی تو چنگش بگیره ،حتی اگه با گناه و رسوایی باشه ولی من نمیتونم تو این مسیر باهاش همقدم بشم …

ناهار بین راه موندیم و خاله و عمه سودابه برامون کتلت درست کردن ، و بعد یه استراحت کوتاه دوباره راه افتادیم به طرف شمال .

دوتا ویلا داشتیم ویلاهامون کنار هم بود، ویلای ما و ویلای عمورضا اینا که با پیشنهاد عمه سودابه قرار شد جوونا تو ویلای ما باشن و بزرگترها تو ویلای عمورضا .

وسایل رو تو ویلا بردیم ،خاله نفس نفس زنان ساکش و داخل آوردو گفت : وای کمرم برید دلم خوشه دو تا پسر دارم این که نمیشه باهاش حرف زد، اون یکی هم فقط بلده مسخره بازی در بیاره .

-پسر داشتن همینه دیگه خاله بزرگ بشن غد میشن واسه آدم .

-ختر داشتن هم دردسره ،ما که همه مکافاتمون مال این دختراست .

برگشتم پشت سرم بود ، یه ساک و یه چندتا نایلون از وسایل خوراکی دستش بود ، با همون اخم سابق و ابروهای در هم رفته نگام کرد، رد پوزخندی رو لبش بود و از کنارم رد شد .

وسایل خودم و تو اتاقم بردم ،قبلا اتاق منو رعنا قبلا طبقه ی بالا بود ، و دو اتاق تو طبقه ی پایین بود که یکیش اتاق مامانم و بابام بود واون یکی اتاق هم بیشتر وقتها بهادر یا برزو که همرامون میومدن اونجا اتراق میرفتن .. حالا با وجود متاهل شدن رعنا فکر کنم باید تو یکی از اتاقای طبقه پایین بمونن.

وسایلمو از تو ساک در آوردم و تو کمد جا دادم ، دکور اتاقم به رنگ قرمزمشکی بود ، یه تخت با روتختیه قرمز گوشه ی اتاقم بود ،و میزآرایشیم پایین تخت بود، کمدای اتاقم قرمز مشکی بود ، پنجره ی بزرگی داشت که با پرده ی خوشرنگ قرمز باحاله ای از رنگ مشکی طراحی شده بود.. چند تا قاب عکس خونوادگی بزرگ تو رو دیوار داشت ، اتاق رعنا هم توهمین شکل و شمایل بود اما با دکور قرمز و صورتی ..

به یکی از عکسها خیره شدم ،مامان و بابا کنار هم نشسته بودن و منو رعنا پشت سرشون ایستاده بودیم و به حالت خم شدن هرکدوم دستامونو دور گردنشون حلقه زده بودیم ، دستهای من دور گردن بابام بود که با دیدن این عکس و یادآور اون خاطره ،چشمام لبریز از اشک شدو زمزمه وار گفتم : خیلی دلتنگتم بابا، کاش بودی تا کمکم میکردی از پس این همه مشکل بربیام ، حس ضعیف بودن دارم ، حس کسی که دربنده و نمیتونه آزاد باشه .. همه فکر میکنن من آزادم اما نمیدونن که زندان بانی دارم به اسم بهادر که ظاهرا قصد نداره منو از این بند و اسیری آزاد کنه . ****

شب بعد ازشام انقدر خسته بودیم که همه پیشنهاد خواب دادن ، مهرداد آروم توگوشم گفت : اگه حال داری بیا ما یکم بریم قدم بزنیم .

– باشه من خسته نیستم هروقت خواستی بریم .

مهرداد: برو یه چیز گرم بپوش بیا بریم.

بلند شدم که همه چپ چپ نگام کردن، بهادر زیر چشمی در حالیکه گوشی تو دستش بود نگاهی به من انداخت که سریع نگاهمو ازش گرفتم.

رفتم بالا یه بافت آبی رو تونیک صورتیم پوشیدم ،اومدم پایین که خاله گفت :کجا میخوای بری خاله ؟

– با مهرداد میریم بیرون یکم قدم بزنیم .

عمه سودابه : بیرون سرده زود برگردین ، خسته هم هستین ،استراحت کنین که فردا بریم دریا.

مهرداد : باشه مامان همین دورو اطرافیم ، شما هم برین بخوابین.

مامان خمیازه ای کشیدو گفت :آره مهراد راست میگه من که واقعا خستم پاشم برم بخوابم .

رعنا : بهادر ما هم بریم بخوابیم خیلی خستم ؛

بهادر با همون حالت مذکور و در حالیکه نگاهش هنوز تو گوشی بود، گفت : تو برو بخواب ، خواستم بخوابم خودم میام .

منو مهرداد از ویلا بیرون زدیم که لحظه ی اخر نفس پراز حرص و کلافه ی بهادر و شنیدم .

اطراف ویلا یکم قدم زدیم، مهرداد پنجه های دستشو تو دستم فرو برد و منو متمایل به شونه اش کرد و گفت : ریحانه ، بنظرت اگه من شب بیام تو اتاق تو بخوابم کسی متوجه میشه ؟

-کسی متوجه هم نشه مگه من به تو اجازه میدم که بیای ؟

مهرداد خندیدوگفت : لج نکن ریحان من که کاری نمیخوام بکنم اگر هم بخوام تو که شرایطشو نداری .

با چشمای گرد نگاش کردمو گفتم : مهرداد دیگه داره اون روت بالا میادا ..خیلی پرو شدی .

دستشو دور شونه م گذاشت و با کمی فشار گفت : تو خوشکل منی ، بهم حق بده که دلم میخواد کنارت باشم .. دیرمه عقد کنیم ریحانه .

تو دلم گفتم : اما من هرروزی که میگذره استرس و ترسم بری اونروز بیشتر میشه، برای تصمیمی که گرفتم یه نوع وحشت دارم، اما تنها راهم همینه .

مهرداد : توفکری ؟

نفسی کشیدمو‌گفتم : دارم به حرفات فکر میکنم .

مهرداد شیطون گفت : که امشب بیام تو اتاقت ؟

صدامو کمی بالا بردمو گفتم : مهردادِ بدجنس ،میزنم دکوراسیونتو صاف میریزم تو هم ها ؛!

بلند خندیدو گفت :ای جوووون .. بزار شب بیام تو اتاقت اونجا کنگ فوبازیاتو نشونم بده .

با لبخند گفتم : کوفت .. بخدا رو بهت بدن سوار میشی .

شیطون ایستاد ونگام کرد وگفت : سوارچی ؟ مگه تو میزاری من کاری کنم ؟ همینجوریش که محل نمیدادی ، الانم که دلم داره شورتو میزنه عذر نابجا داری .

جیع زدم و با مشت محکم تو بازوش کوبیدم؛

– گم شو مهرداد با من از این شوخیا نکن بخدا یه دفه میبینی با همین ناخنام خط خطیت میکنم .

خندیدو لپمو کشید و گفت : آخ دختره شیطون ، بلایی سرم نیار که روز عقد شوهر زخم و زیلی نداشته باشی .. برگردیم ویلا ؟ هواسرده تو هم حالت خوب نیست میترسی سرما بخوری بهتره برگردیم .

چشم غره ای براش رفتم که خندیدوگفت : آ .. آ .. نازتم میخرم بانوی خودم .

برگشتیم ویلا از در ویلا که واردشدیم ، یه لحظه چشمم به بهادر خورد که تو تراس اتاق من بود ، با دیدن ما از تو تراس، رفت تو اتاق .. از دیدنش دوباره اون ترس عجیب به سراغم اومد، من همون ریحانه ی عاشقیم که یه زمانی بهادر خدای دومم بود اما حالا به قدری ازش میترسم که احساس خطر میکنم ، خدا خدا کردم که مهرداد نیاد بالا و اونو تو اتاقم ببینه، هم مهرداد پسر کله شقی بود هم بهادر، که با برخورد باهم بدجوری وحشی میشدن .

ازدراصلیه ویلا که وارد شدیم ،مهرداد دوباره به شوخی گفت : ریحانه بیام پیشت ؟ مگه میخوایم چیکار کنیم، تومیخوابی منم میخوابم .

شاید لحنش شوخی بود، شاید هم تیرشو تو تاریکی میزد که آیا به هدف بخوره یا نه .. ولی من الان تو فکر حرفای مهرداد نبودم، فکرم درگیر کسی بود که تو اتاقم برای اومدنم کمین کرده ، قلبم تالاپ تولوپ تو سینم محکم میکوبید، هم از ترس و هم از استرس واضطراب … کِی قراره از این زندگیه پراز دغدغه نجات پیدا کنم ..؟

نمیدونم رنگ چهره م چقدر زار بود که مهرداد سریع گفت : ریحانه ، فشارت افتاده ؟ ضعفی چیزی کردی ؟ حالت خوبه ؟

سرموتکون دادم وگفتم : اوهوم.. خوبم مهرداد فقط یکم بیحالم .

مهرداد:‌ مال خستگی راه و این موردته .. برو استراحت کن عزیزم ..فردا سرحال تر میشی .

روسرمو بوسیدوگفت : برو بخواب عزیزم، شبت بخیر .

شب بخیر گفتم و راه پله رو درپیش گرفتم .. خدا منو لعنت کنه مهرداد تو به این خوبی و با این مرامت منو اسیر محبتت میکنی، اما من چیکار کردم با بهادر، که حاضرنیست دست ازسرم برداره ،بااینکه میدونه من قراره شریک زندگیه پسرعمه ش بشم … بااینکه دلم هنوز تو جنجالِ عشقشه اما از عاقبتش گریزانم ؛ من بهادرو برای همیشه کنار گذاشتم اما اون …

کاش میتونستم یکم از خودم قدرت نشون بدم و به مهرداد بگم کسی تو اون اتاق برای ناموست تور پهن کرده ، اما .. اما .. اگه این حرفو بزنم باز پای بی آبرویی خودم وسط میاد ..

بالای پله ها ایستادم، برگشتم نگاش کردم ،مهرداد قبل اینکه بره تو اتاقش دستی برام تکون داد و رفت ، قلبم دوباره رو دور تند افتاد، از اینکه باید الان مقابلش قرار بگیرم ، دلهره داشتم ، دراتاق ایستادم و نفس عمیقی کشیدم ..

در اتاق و باز کردم و وارد شدم ، رو تختم نشسته بود ، آرنجاشو رو زانوهاش زده بودو سرشو بین دستاش گرفته بود.

درو بستم که نگاهشو از زمین گرفت و به من نگاه کرد، نگاهش چند حس مختلف داشت ، نفرت ،کینه ، ترس، نا امیدی اما گرمای دلتنگی از تمام حسای دیگش پررنگ تر بود .

-چرا اومدی اینجا ؟

بلندشدو بطرفم اومد، نیشخند تلخی زدو گفت : منو دودَر کردی دختر خاله.. من با تو کلی قرار مدار گذاشتم که آخرش نصیب مهرداد بشی ؟ اینهمه زنگ میزنم قرار میزارم ،چرا نمیای ؟ چرا جواب نمیدی ؟

فقط نگاش میکردم که دوباره با اخم گفت :واسه چی هردفه منو سگ میکنی؟منو یه دل کن یا زنگی زنگی باش یا رومی رومی؛ یه روز تو بغلم با عشق و هیجان نفس میزنی یه روز دماغتو کج میکنی طرف دیگه انگار منو نمیشناسی ؟

سرشو نزدیک صورتم آوردو گفت : چرا دوست داری همش منو سگ کنی ؟ خوشت میاد دوروبرت بچرخم ؟ یا از عذاب دادن من حال میکنی ؟ چه مرگته تو .. خوب باهمه میزنی میرقصی به من که میرسی انگار جزام دارم ازم فرار میکنی ؟

بازم چیزی نگفتم که اینبار عصبی و با نفوذ تو چشمام نگاه کردو گفت : واسه چی لال شدی ؟ تا الان که با اون مهرداد دیوث جیک تو جیک بودی و براش لاو (love) میترکوندی ، به من که رسیدی نطقت کورشدو خفه خون گرفتی ؟ کِی قراره از دست تو واین زندگی یه نفس راحت بکشم، تو پدر منو درآوردی بااین نازو اداهات ،چه مرگته بی عقلِ احمق .. دیگه عاص شدم از بس گفتم و تو مغز مچالت چیزی نرفته .

-تو خودت نمیخوای از این بدبختی خودتو رها کنی من که خیلی وقته بهت گفتم ،کم مونده به دست وپات بیفتم که بری ولی …

-سییییس..خفت میکنما .. همون لال شی بهتره ، حرف میزنی بدتر سر اعصابم میری تا دردی و دوا کنی .

– حقیقتو قبول کن بهادر منم خسته شدم از این زندگی، همش ترس،دلهره ،اضطراب ، وحشت از تو وحشت از اینکه یه موقع خریت نکنی جفتمونو بدبخت کنی ، من التماست کردم که آبرومو به حراج دلت نزار ، عاشقمی درست ،نمیتونی دلتو راضی کنی که دست بکشی بازم درست، اما نمیشه ،باید تمومش کنی منم عاشقت بودم اما حالا..

– بودی ؟

همین یه کلمه رو با یه حالت تعجب و سوالی مبهم پرسید که خودمم تو جوابش موندم؛ از راست به چپ توچشمام نگاه کرد، ترس و یاس هردو تو چشماش لونه کردن ، دوباره با لحنی شکسته گفت : عاشقم بودی ؟ یعنی الان نیستی ؟

“من واقعا عاشق بهادر نیستم ، چی باید بگم ، دروغ یا حقیقت ؟! اگه حقیقت و بگم یعنی تایید تمام رفتارا و انتظارات بهادر؛ اما ازروی منطق گفتم : نه دیگه نیستم بهادر ، من با محبت و علاقه ی مهرداد خو گرفتم .

زمزمه وار گفت : تو .. تو.. منو به مهرداد فروختی ؟ منو فراموش کردی ؟ همه عشقت همین بود ؟

روشو به طرف در اتاق چرخوند و عصبی چندبار سرشو آروم بالا پایین کرد ، دوباره نگاهش به طرفم چرخید که حالا تو مردمک چشماش رگه های خونین نشسته بودو با نگاه خشمگینش گفت : فکر کردی میزارم زنش بشی بری با خیال راحت زندگی کنی ؛ پس من چی میشم ؟ یه عمر بشینم حسرت حقی که مال من بوداما به نامردی ازم گرفتنش و بخورم ؟ تو هم با خیال راحت تو بغل شوهرت لم بدی و عشق و حالتو بکنی ، بعدم بگی گور بابای بهادر !!

– بهادر تو چرا با هیچ زبونی متوجه نمیشی ؟ من دیگه یه آدم متعهد و مسئولم ، به زندگیه جدیدم و به پیمانی که با خودمو مهرداد بستم چرا دست از سرم برنمیداری ؟ به این میگن عشق که تو همش منو تامرز مرگ پیش میبری و برمیگردونی !!

با غم گفت : بی مروت مگه چیکارت کردم ؛ تموم جونم تو رو میخواد بعد توعه نامرد میری وعده خوشان به مهرداد میدی ؟

یه قدم جلوتر اومد که از ترس به عقب رفتم، لحنش و حالت چشماش و صورتش خبر از خشم شدیدی میداد ، با ترس و لرزش صدام گفتم : بهادر مرگ من ، جون خاله بزار تموم بشه، هرکدوممون بره زندگیه خودشو بکنه بخدا ما باهم عاقبت خوشی نداریم ، فقط خودمونو رسوا میکنیم .

پوزخندی زدوگفت : بزارم زن مهرداد بشی ؟

لبشو گزید و سرشو تکون دادوگفت : مهرداد بفهمه تو بغلم چه شبی و گذروندی بازم حاضر میشه اینجوری فداییت بره و بگه “بانوی من “؟

بانوی من و با تمسخر و حرص و کشیده گفت؛ از ترسش به عقب رفتم وگفتم : میخوای از ضعف من سواستفاده کنی ؟ بخاطراونشب زندگیمو نابود کنی ؟

دوباره پوزخندی زدوگفت : وای بنظرت اگه مهرداد بفهمه زیر دستم صدای نفسات و سروصداهات چقدر بلند بود چی میشه ؟ بدتر از این بفهمه که تو چی ازم خواستی و تا مرزش پیش رفتیم اما خودم نخواستم ازت بگیرمش، هوم بنظرت قبول میکنه تو زنش بشی ؟

از حرفاش بغضم گرفته بود که اینجوری داره از آتوی من سواستفاده میکنه، اشک رو گونم چکید که نگاهش به دنبال اشک سرازیر شد و پایین رفت و رو لبم مکث کرد ..

با بغض و لرزش چونه م گفتم : تو خیلی پست و بدذاتی ، من اونشب رو حالت عادی نبودم، تو .. تو میخوای با گفتن اونشب به مهرداد منو از زندگی کردن محروم کنی ؟ بابام چقدر دل

خوش بوده که فکر کرده شما امانت دارای خوبی هستین، که منو تنها گذاشت تا اسیر گرگ درنده ای مثل تو بشم ، اشکام بیشتر چکید و گفتم : نزار نفرینت کنم بهادر، دیگه کاسه ی صبرم داره لبریز میشه،خستم کردی ، بزار برم گورمو گم کنم .. قول شرف میدم که سال تا سال منو به چشمت نبینی تا زخم دلت سرباز نکنه، اما منو از زندگی کردن محروم نکن .

آروم و پراحساس گفت : نمیتونم کسیکه ناموسمه و تنمم باهاش انس گرفته رو دودستی به یکی دیگه تقدیم کنم ، مگه بی ناموسم که اجازه بدم بامهرداد زندگی کنی، حتی تصور اینکه تو یه زمانی زیر دست اون میری و با اون …

جملشو کامل نکرد ، چشمم به مشتای گره شده ی دستش افتاد که عصبی گفت : حتی فکرش هم غیرتمو آتیش میزنه .. تو مال منی ریحانه نمیزارم تنت به تن کس دیگه ای بخوره … فقط من .

جلوتر اومد که پشتم به کمد خورد، با انگشت اشاره و شصتش فکمو گرفت، و سرمو رو به بالا متمایل کرد، نگاهش به لبم بود، که با گریه گفتم : راحتم بزار بهادر بزار چیزی که خودم میخوام همون باشه م…

جمله م ناتموم موند و لبهام اسیر لبهای داغ و تبدارش شدن ، شالمو از سرم کشید وچنگشو تو موهام فرو کرد و اون دستشوتو گودیه کمرم گذاشت و منو بخودش نزدیکتر کرد، حریصانه لبمو به کام بوسه هاش گرفت ، رو شونه و بازوش کوبیدم ، و با اصواتی شبیه اوووم اووووم سعی در رها کردنش داشتم اما بهادر حریص تر و با احساسی تر میبوسید ، چقدر دلم این بوسه های ممنوعه رو میخواست، اما بخودم نهیب زدم که تو به مهرداد متعهدی و قراره زن اون بشی ، باز به سینه و به بازوش مشت زدم زدم ، اما دست از بوسه های پر عطشش نکشید ،از بخت و اقبال خوش شانس من کسی در اتاق و محکم باز کرد ..

هردومون همزمان بطرف در پیچیدیم که قیافه ی بهت زده ی رعنا تو چهارچوب در بود .. آخی زیر لب گفتم و با ترس به رعنا نگاه کردم که با صدای بلند گفت : کثافتِ (فحش) تو با بهادر چیکار میکردی ؟

از صدای بلندش ترسیدم که یه وقت مهرداد و برزو بیدار بشن، با بغض و ترس رو به بهادر گفتم : بهادر ؛ مهرداد ؛ یه کاری کن .

بطرف رعنا رفت و گفت : صداتو ببر رعنا حرف نزن .

رعناداد زد: حرف نزنم ؟ لال بمونم که تو به کثافت کاریات با این عجوزه ی خراب برسی ؟

بهادر : حرف دهنتو بفهم میزنم تو دهنتا .

رعنا بطرف من حمله کرد و موهامو کشیدو گفت : هرزه ی خرابِ کثافت ، یکی کمه برات ؟ مهرداد خوب از پست برنمیاد که جُل شدی رو زندگیه من .

موهامو محکم میکشید وبا صدای جیغ جیغوش داد میزد بهادر هم مچ دستاشو گرفته بود تا چنگشو از موهام رها کنه .

با گریه گفتم :آی رعنا موهام، توروخدا ول کن ، بقران من کاری نکردم بهادر خودش اومد تو اتاقم .

بهادر داد زد: رعنا ولش کن دگوری ، همینجا میزنم میکشتمت بقران .. (بلندتر داد زد ) ول کن موهاشو .

رعنا یه جیغ بلند کشید وگفت : مهرداد بیا ببین نامزدت تو بغل شوهرمن چه غلطی میکنه ؟

سرم پایین بود وسعی داشتم موهامو از تو دستاش بیرون بکشم، با آوردن اسم مهرداد و جیغی که زد، دنیاروسرم آوار شد که صدای کوبیدن ضربه ای توصورتش دلمو کمی خنک کرد .

بهادر هم ظاهرا موهاشو میکشید که رعنا بدتر جیغ زد ؛

بهادر دیگه علنا داد زد : دگوریِ بی همه چیز واسه چی کولی بازی درمیاری ؟ بزنم لِنگاتو خورد کنم که اونروز پانشی بیای تو خونه ی من تا اینحوری بدبختم نکنی ؛

و نعره ای بلندزد : موهاشو ول کن تا جسدت نکردم هرزه ی بیچاره .

“- اینجا چه خبره ؟ “

وای با شنیدن صداش انگار رو شونه هام وزنه یه تنی وصل کردن ، شونه هام افتاد و کمرم شکست که مهرداد بلند داد زد : میگم اینجا چه خبره ؟

رعنا باهمون صدای جیع جیغوش و با گریه گفت : بیا ببین نامزد عزیزت تو بغل شوهرم من چه عشوه و دلبری میکنه کجای دنیایی تو ، سرت کلاه رفته مهرداد …

بهادر داد زد: رعنا دهن گوهتو ببند .

رعنا با جیغ گفت : ببندم که دوباره پاشی بیای تو اتاقش سفت تو بغلت بگیری و ببوسیش ؟

بهادر عربده ای زد که حس کردم تمام خونه با صداش لرزیدن ،

بهادر: رعناااااا آشغال دونیتو ببند بقران میکشمت .

برزو هم به جمع دعوامون اضافه شد و خواب آلود گفت : چه مرگتونه نصف شبی ، زده به سرتون ؟

مهرداد که قدماشو بطرفمون براشت ، تعادل ایستادن نداشتم ، چهارستون بدنم شروع به لرزیدن کرد، از ترس اینکه بین خودشو بهادر دعوای بزرگی سر بگیره دل تو دلم نبود، آشوب و دلهره داشتم .

مهرداد رو به من بلند داد زد که قلبم از حرکت ایستاد : ریحان اینجا چه خبره ؟

با لکنت گفتم : من … من … من کاری …

رعنا: چرا دروغ میگی دیر رسیده بودم الان زیر خواب شوهرم بودی .

مشت بهادر توصورتش خورد که دهنش پراز خون شد و بعد با تشرو عصبانیت به رعنا گفت : بهت میگم بند مگه نمیفهمی میخوای بزنم استخوناتو خردکنم ؟!

یا ابوالفضل مهرداد چنگ زد به یقه ی بهادر و کوبیدش به دیوار و تو صورتش نعره زد : اینجا چه غلطی میکنی بیشرف مگه منو مثل خودت بی ناموس میبینی که چشم هرزتو دنبال ناموسم میدوونی ..؟

بهادر با جسارت توصورت مهرداد گفت : ناموس منه نمیزارم دست تو بیفته .

مشت مهرداد محکم تو صورت بهادر فرود اومد که برزو بطرفشون دوید وگفت : یا خدا ،نصف شبی میدون جنگ راه انداختین چتون شده شما .

رعنا با گریه به من اشاره زدوگفت : تقصیر همین پتیاره ی عوضیه که با شوهر من رابطه داره .

تعجب و از نگاه برزو دیدم ، شرمسار سرمو پایین انداختم که صدای دادو بیداد مهرداد توجهمو جلب کرد.

مهرداد عربده میزد: تو به چه حقی تو اتاق ریحانه پا گذاشتی ؟

بهادر پوزخندی زدوگفت : تو خیلی بیجا کردی که فکر کردی همه کارشی ، دست رو چیزی گذاشتی که مال من بود ،نمیزارم به قران نمیزارم نصیب کسی غیر خودم بشه .

مشت بعدی مهرداد تو صورت بهادر خورد که گوشه ی لبش پاره شد ؛ برزو داد زد : احمقا دیوونه شدین ، چرا باهم دعوا میکنین ؟

مهرداد داد زد: من سر ناموسم رگ میزنم بهادر اینجا دیگه فامیل بودنت برام ارزشی نداره بجون مادرم میزنم گردنتو میشکونم .

قلبم از این شور و دعوا میخواست از دهنم دربیاد ؛ صدبار تو دلم گفتم باز خداروشکر که مامانم اینا تو اون یکی ویلان .. جرات نداشتم برم جلو تا حرفی بزنم که این جروبحث خاموش بشه ..

بهادر : تو گوه خوردی وقتی دیدی چشمم دنبالشه براش نقشه کشیدی ، مگه اینکه بمیرم تا بزارم زنت بشه ، زورنزن اون مال تو نمیشه.

برزو : بهادر احمق نشو چی داری میگی ریحانه نامزد مهرداد ِ .

بهادر عربده ای تو صورت مهرداد زد و گفت : نیییییست ، ریحانه فقط مال من میشه ، دست کسی بهش بخوره دنیارو زیرو رو میکنم ..

دعواشون کم کم بالا گرفت اونقدر زیاد که بهادر هم دست به یقه ی مهرداد شد ودوتا مشت تو صورتش کوبید .. داد میزدن عربده میکشیدن شبیه دو تا شیر که میخوان از قلمرو و ناموسشون دفاع کنن .. به کمک برزو رفتم و دست مهردادو از پشت کشیدم اما هردوشون به زبان واقعی وحشی شده بودن ، که هیچ چیزی جلودارشون نبود .. رعنا تمام مدت نظاره گر این دعواها بود .

برزو دست بهادر و به عقب کشیدو گفت : تورو قران مسخره بازیاتونو تموم کنین الان کاری میکنین که از اون ویلا بپرن اینجا ببینن چه خبره کم آبروریزی کردین بسه دیگه .

منم مثل برزو دست مهرداد و کشیدم وگفتم : مهرداد دردت توجونم توروخدا تمومش کنین ؛ داره جونم بالا میاد .

بهادر با همون خشم و عصبانیت نگام کردکه مهرداد با کف دستش کوبیدتو سینه ش گفت : چشاتو ازش ببر وگرنه خودم از حدقه درشون میارم ، من داداش ماداش حالیم نیست کسی به ناموسم نظر بنداره مادرشو به عزاش میشونم .

بهادر هولش داد به عقب و گفت : هواست بخودت باشه زر زیادی نزن، چون من قاطی کردم ؛ زندگیمو میخوام پس بگیرم به هر قیمتی شده ؛ شده این وسط یکیو خاکی کنم ،میکنم اما نمیزارم چیزی که مال منه نصیب کس دیگه ای بشه ..

مهرداد: تو گوه خوردی مرتیکه تا چندروز دیگه قراره اسمش تو شناسنامه ی من بیاد تو هنوز دست از بی غیرت بازیات برنداشتی ؟ احمق بیشرف اون ناموسِ منه (محکم رو سینش کوبید) ناموسِ من .

بهادر با جدیت کلامی و قسمی که خورد ترسی به تنم رعشه انداخت که گفت : این پنبه رو از تو گوشت بیرون کن ، به امام حسین شاهرگمو بزنن نمیزارم زن تو بشه .

مهرداد با یه عصبانیت غیرقابل کنترل خیز برداشت به طرف بهادر ،هردوشون دوباره دست به یقه ی هم شدن، انقدر با مشت تو سرو صورت هم میکوبیدن که نه من و نه برزو و رعنایی که حالا بادیدن این صحنه به کمک منو برزو اومده تا از هم سواشون کنیم ، نتونستیم ، با ضرب مشت به هم میکوبیدن و فحش ناسزا میگفتن که ته همه این دعواها بالاخره چیزی که نباید برملا میشد ، شد ..

بهادر بلند داد زد : من باهاش بودم، باهاش خاطره ساختم ،نمیزارم با کس دیگه ای غیر من اون خاطره هارو بسازه .

از تعجب همه از حرکت ایستادن و به من با حالت گنگ و خیره نگاه کردن ، از شدت شوک حرفای بهادر و رسوایی که برام به بارآورد، اشک داغی رو گونم چکید،سکوت فراگیری تو اتاق بود ، بهادر یه دستمال از جعبه ی دستمالای رو میز بیرون کشید و خون گوشه ی لبشو پاک کردو مجددا گفت : مگه اینکه بهادر مرده باشه که بزاره ریحان دست کسی بیفته ، دست از این دختر بکش مهرداد اون فقط با یه نفر میمونه اونم منم .

مهرداد ، نگاه مهرداد خنجر تو قلبم میزد، نگاهی پراز حرف و سوال .

با بغض به بهادر نگاه کردم که ازسرو روش ندامت میبارید، اما مثل کسی بود که رسیده به ته خط باشه و ناچار به چنگ زدن به هر ریسمانی برای گرفتن حقش بود .

با اشک و آه زمزمه وار گفتم : خدا لعنتت کنه بهادر .. خدا لعنتت کنه .

روزمین نشستم ، نگاه متعجب و خیره ی همه آزارم میداد اما بیشتر از همه نگاه مردی بود که این روزها یه حس شبیه اعتماد و وابستگی بهش داشتم،

با گفتن جمله ی رعنا انگار دردام بالا اومدو بغضم ترکید ،

رعنا: عوضیه نجس با شوهر من رابطه داشتی ؟ با بهادر ؟ فقط من تورو خوب میشناسم معلومه مهرداد وساده گیرآوردی گفتی از کجا میفهمه یه شب بااین باشم یه شب بااون ،فردا هم که شوهرم میشه بیشتر شبا که شیفت داره …

صدای جیغش بلندشد، دیگه ارزشی نداشت که بهادر موهاشو کشیده و به قصد کشت داره میزنتش ، برزو با زور رهاش کرد و رعنا رو از اتاق بیرون برد، اما من داشتم منفجر میشدم ، موهامو از عصبانیت تو چنگم گرفتم و جیغ زدم و فقط و فقط بهادر و رعنارو لعنت دادم ، نه یک بار بلکه صدبار جیغ .. جیغ .. جیغ و لعنت و نفرین به هردوشون که زندگیمو جهنم کردن.

مهرداد تمام مدت هاج و واج تکیه زده به دیوار نگام میکرد، بهادر که جلوی پاهام چمبره زد و نشست با صدای دورگه از جیغام به طرفش حمله کردم ، تو صورتش زدم ،با مشت تو سینه و بازوهاش میکوبیدم امامشتام بی جون و بی قدرت بود، قدرتم تحلیل رفته بود و نایی تو بدنم نداشتم ..

با چونه ی لرزون تو چشماش نگاه کردمو گفتم : نمیبخشمت بهادر نه تورو نه رعنارو .. زندگیمو سیاه کردین خدا ازتون نگذره.

باصدایی بغض آلود و گرفته گفت : تو محکوم به منی ،نمیتونم بزارم با کسی غیر خودم باشی ، تمام این مدت غیرتم داشت به جنون میرسید که تو رو با مهرداد میدیدم .

صدای آروم ولی خشمگین مهرداد اومد که خطاب به بهادر گفت : برو بیرون ..

بهادر بلند شد و با آهی که کشید،فهمیدم تا چه حد بغض تو گلوش آزارش میده ، اما امشب دلم ازش شکسته بود، اون با این جنونِ عشقیش داره زندگیه منو نابود میکنه .

از اتاق که بیرون رفت ، مهرداد قدماشو بطرفم برداشت ، دستشو زیر بغلم زدو از روی زمین بلندم کرد، میدونستم علت کارش همون خصلت مهربونیاشِ که بخاطر مشکلم و سرد بودن زمین بلندم کرده، رو تخت نشوندم و صندلیه میز آرایشیمو روبروم گذاشت و روش نشست . آرنجاشو رو زانوش زدو سرشو جلو آورد و گفت : توضیح ؟!

گیج نگاش کردم که تکیه داد و پاهاشورو پاش انداخت وگفت : توضیح بده ریحانه

– من .. من …

داد زد ازاون دادایی که حس طوفان بهت دست میده ؛

دادزد: مِن مِن نکن درست حرف بزن ببینم چه غلطی کردی .؟

گریه م گرفت ، با گریه گفتم : بخدا یه اشتباه بود ، من تو حال خودم نبودم مهرداد ..

مشتشو محکم کف اون دستش کوبیدو گفت : دلم میخواد خفت کنم .. تو میخواستی سر منو کلاه بزاری ؟ گند زدی اومدی خودتو غالب کنی به من ؟

هاج و واج نگاش کردم که با عصبانیت گفت : رفتی خوابیدی تو بغل پسردائیم بعد میخوای زن من بشی ؟

با چشمای خیس و متعجب گفتم : من ..

نزاشت حرفمو کامل کنم داد زد: تا کجا باهاش پیش رفتی ؟ ببینم تو اصلا .. من ازت خیالم راحت نیست ؛ اصلا تودختری ؟

گریه م شدت گرفت و با چونه ی لرزون گفتم : بخدا دخترم مهرداد ما تا اون حد پیش نرفتیم .

تنش میلرزید؛ دستاش محسوس وار لرزش داشت ، با حرص و عصبانیت گفت : لعنتی ، لعنتی ، لعنتی .. تو چقدر پستی ، تو نامزدم بودی چطور تونستی …

پوفی کرد و از جاش بلند شد ، پشتشو به من کردو دستی لابه لای موهاش کشید، سریع از تخت پریدم پایین و از پشت مچ دستشو گرفتم .

– مهرداد بخدا غلط کردم، مال همون شبیه که مست کردم، من حالم خوب نبود مهرداد من نمیخوام تو رو از دست بدم ، بخدا اون یه اشتباه بود .

برگشت به طرفم تا خواست حرفی بزنه صدای بهادر اومد که بلند داد میزد : مهرداد .. مهرداد..

مهرداد زیر لب زهرماری گفت و دراتاق و باز کرد ، نفهمیدم چی دیده که یهو بهم ریخت فقط سریع و دست پاچه گفت : اومدم بهادر

و با هول رفت پایین .. از در اتاق نگاه کردم رعنارو بیجون تو بغل بهادر دیدم که مچ دستش خونی بود، با فکر اینکه خودکشی کرده ، دست و پاهام سست شد و افتادم زمین ؛

بهادر با دیدنم داد زد: برزو بپر بالا ریحانه .. برزوووو

مهرداد نبضشو گرفت و هراسون گفت : بهادر من ماشینو روشن میکنم سریع بیارش .

اشک ، اشک ، اشک ؛ ظاهرا قرار نیست تو زندگیم رنگی از خوشی ببینم اگه رعنا بلایی سرش بیاد، اگه رعنا طوریش بشه قسم میخورم که بعد از رعنا من خودمو میکشم .

برزو بالا اومد و باهام حرف میزد، یه چیزایی میگفت اما من اصلا تو این دنیا نبودم، خواهرم ،پاره ی تنم بی جون تو دستای بهادر افتاده بود، با تصور اینکه اگه نتونن به موقع به دادش برسن و طوریش بشه جیغ زدم وموهامو میکشیدم، خودمو میزدم ،برزو دستامو میگرفت تا خود زنی نکنم اما من به تمام معنا دیوونه شده بودم، اونقدر جیغ زدم که صدام توگلوم خفه شد..

برزو هم با این حالم گریش گرفت درحالیکه هردوتادستامو گرفته بودتا بیشتر خودمو نزنم، با گریه گفت: تورو خدا نکن لامصب ، رعنا طوریش نمیشه ، تو دیگه نکن با خودت دختر .

بهادر برگشت تو ویلا و دادزد: ریحانه لباس بپوش بیا ، زود باش باید بریم بیمارستان .. برزو .

برزو به بهادر نگاه کردوگفت : چیه ؟

بهادر: یه چیزی سر ریحانه کن بفرستش پایین ،ما میریم بیمارستان مامان اینارو خبر کن بیان ، نگو جریان چیه فقط بگو رعنا حالش بدشده ..

با گفتن این حرفا دوباره خودمو زدم و گریه هامو از سر گرفتم، که بهادر بدو از پله ها بالا اومد و دستامو گرفت و با عصبانیت به برزو گفت : کوری نمیبینی داره خودشو میزنه ، بِروبِر نگاش میکنی ، احمق بگیرش که خودشو نزنه تمام صورتشو چنگ انداخته .

برزو: آروم نمیشه خودت که میبینی هر کاری میکنم نمیتونم جلوشو بگیرم .

با هق هق و صدای خفه گفتم: رعنا … رعنا .. خودکشی .. کرده .

برزو یه شال انداخت روسرم ، صدای بوق زدن ممتد مهرداد میومد که بهادر عصبی گفت : دِ اگه قرار نیست بمیره تو انقدر لِفتش بده تا بمیره (محکم و با تشر گفت ) پاشو دیگه .

شالو سرم انداختم و باهم از پله ها پایین رفتیم ، جونی که نداشتم چندبار نزدیک بود از رو پله ها قل بخورم بیفتم اما بهادر محکم گرفتتم و به برزو سریع و خلاصه گفت : یادت نره برو اون ویلا سریع خاله اینارو بردار بیار بیمارستان .

برزو باچشمای خیس وبغض مردونه ش فقط سرشو تکون داد. **

رد نیمکت انتظار نشسته بودیم ، به محض رسیدنمون، مهرداد با یکی از دکترای بیمارستان تماس گرفت و بعدازاون تماس با نشون کادر پزشکیش به جمع بقیه دکترا رفت .

یکساعتی میشد که دکترا بالا سر رعنا بودن؛ دل تو دلم نبود فقط اشک میریختم و با سکوت به زمین خیره بودم .

بهادر یه لیوان آب جلوم گرفت و گفت :بسه ریحانه ، نگران نباش رعنا طوریش نمیشه .

با گریه نگاش کردمو گفتم : اون خواهر منه بهادر، چرا با زندگیش اینکارو کردی ؟ گناهش فقط دوست داشتنته .. اونم باخت .. اگه چیزیش بشه منم میمیرم ،قسم خوردم خودمو میکشم .

بهادر دستی به صورتش کشیدو گفت : تو دیگه بااین اشکات عذابم نده، بجای آبغوره گرفتن بشین یه دعایی چیزی بخون که ایشالا حالش خوب بشه .

– خوب میشه ؟ بنطرت خوب میشه ؟ با کاری که منو تو باهاش کردیم ؟ با اون حرفایی که تو زدی ؟ تو امشب چیکار کردی بهادر ؟

بهادر نفس پراز بغضی کشیدو گفت : مرگ من آروم باش .. من خودم دارم دیوونه میشم .. وقتی اونجوری دیدمش آتیش گرفتم ریحانه .

-اگه طوریش بشه حلالت نمیکنم بهادر .. هر چی باشه اون خواهرمه .

کنارم نشست و بعد از کمی سکوت با بغض گفت : همش تقصیر توعه ریحانه ،انقدر از دستت دلخورم که دلم میخواد بزنمت ، اصلا بکشمت تا دیگه خیالم راحت بشه که نیستی حالا که قرار نیست نصیب من بشی ، حداقل نصیب کس دیگه ای نمیشی ؛ من دارم از این عشق دیوونه میشم ، جنون میگیرم ریحانه ، آخه مگه تو چی داری که رعنا نداره ، اون زنمه صاحب زندگیمه اما من نمبتونم کنارش باشم ، تمامِ من پیش توعه ، انگار منو طلسم کردی که دارم هر لحظه بدبخت تر میشم .

نگام کرد که با اشک خیره نگاش میکردم، اشکش که چکید دلمو به تاراج غمش برد، با اشک و آهِ سوزان گفت : دست خودم نیست نمیتونم رعنارو دوست داشته باشم ، من یه مردم ریحانه یه مردی که نمیتونه قبول کنه زنی رو که عاشقشه با یکی دیگه باشه ، من نمیتونم تورو با مهرداد ببینم ، دِق میکنم ، میمیرم ریحانه ..

چشماشو با درد بست و اشک دیگه ای از چشماش چکید ..

سرشو نزدیک آورد و روشونم گذاشت ، مخالفت نکردم ، برعکس دلم میخواست حداقل گوشه ای از زخمای دلشو ترمیم کنم .

سرش که رو شونم قرار گرفت ، بغضش ترکید و های های گریه کردو با هق هق مردکنه ش گفت : چرا من نمیتونم از تو دل بکنم ریحانه ، چرا شدی عین بختک و دستاتو تو گلوم گذاشتی ، دارم خفه میشم ، من رعنارو نمیخوام چرا اینکارو با خودش کرد، چرا خودکشی ؟!

با گریه گفتم: بهادر آروم باش .

بهادر: نمیتونم ریحانه ، دارم میترکم ، خدا لعنتت کنه که نابودم کردی ، خدا لعنتت کنه که منو به چنگ خودت گرفتی و اسیرم کردی ، هر کاری میکنم دل به دل رعنا بدم نمیتونم ، تو چطور میتونی با کسی غیر من سر کنی نامردِ پست ..
تو دنیامی تو همه چیزمی .. تو خدامی ، چرا با من بد کردی که زندگیم این بشه .

– من تقصیری ندارم بهادر راهی که تو ورعنا رفتین قابل برگشت نیست میبینی که تهش این شد ، اگه مامانم بویی ببره که رعنا خودکشی کرده چی جوابشو بدیم ؟ من به تو گفتم تموم کن ، هر چی ازمن تو دلت داری ، بنداز بیرون اما تو .. تو هیچوقت نخواستی عملیش کنی .

بهادر: بی مروّت خواستم .. نشد .. بخدا نشد، صدبار خواستم چاقو تو این قلبی بزنم که داره به عشق تو میتپه اما نشد .. رعنا ، من رعنا رو دوست دارم اما مثل یه خواهر بخدا حتی الان که زنمه به یه چشم یه خواهر میبینمش ، نمیتونم ببینم بیجون رو اون تخت افتاده، اگه رعنا طوریش بشه من دیوونه میشم ریحان .

بلند زیر گریه زد ناخودآگاه دستمو رو سرش کشیدموگفتم : بهادر آروم باش خدابزرگه طوریش نمیشه .

” یکی نبود دلِ بی قرار خودمو آروم کنه ؛ پا به پای بهادر اشک ریختم و گریه کردم ، اونقدر که کاسه ی چشمام داشت از حدقه در میومد “

صدای مامان و خاله اومد ، بهادر از جفتم بلند شد که مامان با دیدن ما سراسیمه بطرفمون اومدو گفت : بهادر مادر رعنا .. رعنا چش شده ؟ رعنام چشه بهادر ؟

بهادر با چشمای نمدار و صدای گرفته ش گفت : خاله آروم باش چیزیش نیست حالش بدشد آوردیمش بیمارستان .

مامان روبه من گفت : گیس بریده تو بگو رعنا چشه ، اگه دخترم چیزیش نیست چرا تو وبهادر اینهمه گریه کردین ؟ مهرداد کو ؟ بچم چشه .. خدایا یه چیزی بگین تا دیوونه نشدم .

خاله: لیلا آروم باش نفهمیده زدی به کوه ؛ بزار ببینیم چیشده اصلا ؟

خاله کمک کرد مامان رو نیمکت بشینه با دیدنش حالش دوباره به گریه افتادم که خاله هم با ترس گفت : ریحانه چیشده ؟ قلبمون ایستاد چرا فقط گریه میکنین حرف بزن خو.

نمیتونستم حرف بزنم بغض بزرگی تو گلوم بود ، بهادر هم تکیه زده به دیوار بود و عصبی و پرحرص نفس عمیق میکشید .. عمورضا و حاجی وبرزو رو دیدم که ازدور داشتن به طرفمون میومدن ، مامان دوباره با جیغ و حرص گفت : چرا لال شدی حرف بزن بگو خواهرت چرا اومده بیمارستان ؟ دخترم واسه چی اومده اینجا ؟

دکترمخصوص بخش از تو اتاق

رعنا بیرون اومد ، بهادر زودتر از همه بطرفش رفت و گفت : حالش چطوره ؟

دکتر: شما همسرشون هستین ؟

بهادر: بله .. بگین آقای دکتر حال خانمم چطوره ؟

با گفتن خانمم عمیق نگاش کردم ای کاش به رعنا حسی پیدا میکردو بدون هیچ دردسری زندگیشو ادامه میداد .. اما افسوس ….

مامان و خاله وبقیه هم کنارمون اومد که دکتر گفت : خداروشکر خطر از بیخ گوشش گذشته ، اگه دیر رسیده بودن خدا میدونه چه اتفاق بدی در پیش داشتین .

خاله با تعجب گفت : مگه .. مگه چش بوده آقای دکتر ..؟

دکتر خیلی ریلکس و عادی گفت : ایشون خودکشی کرده بودن ..

دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند
دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

یک دیدگاه

  1. سلام ادامه این رمان و رمان معجون را در سایتتون قرار نمیدهید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.