خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان زوال پارت 13

رمان زوال پارت 13

رمان زوال پارت 13
3.9 (77.14%) 7 vote[s]

رمان زوال

جهت مشاهده آخرین پارت های منتشر شده از رمان زوال نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

به عمورضا با شرم نگاه کردم که پشت میزرفت و نشست ، آرنج هردو دستاشو رو میز زدو کف هردو دستاشو تو صورتش کشیدو گفت : ریحانه عزیزم ، من دختر ندارم ولی خدامیدونه تو و رعنا رو مثل دخترای خودم میدونم ؛ من از رفتار الان بهادر و کَل کَل کردنش با مهرداد فهمیدم که عشق بزرگی به تو داره، اما ما فامیلیم نمیشه ، اگه کسی بویی ببره تو با بهادری یا بهادر بخاطر تو میخواد زنشو طلاق بده آبرومون میره ،منظورمو که میفهمی ؟

سرمو بالا پایین کردم که از جاش بلندشد ورومبل رو بروییم نشست، بعد از کمی تعلل و این پا و اون پا کردن بالاخره سوالی که بعد از فهمیدن رابطه ی منو بهادر،تو مغز هر کسی خطور میکنه رو ازم پرسید ؛

با کمی اضطراب کلامی گفت: بین تو وبهادر .. اتفاق بدی که نیفتاده ؟

تنم از سوالش لرزید ، با چشمای نم دارم به چشمای پراز شک و تردید عمورضا خیره شدم و با بغض گفتم: منو بهادر کاری نکردیم عمو.

نفس کلافه ای کشیدو گفت: آخرین همین هفته میگم سودابه اینا بیاین واسه خواستگاریت، به مامانت اینا هم خبرمیدم.

بغض، بغض،بغض ولی اینبار سرسخت و قوی تر چنگالای بی رحمشو تو گلوم فشرد، من چه جوری بعد بهادر زنده بمونم .
بی انگیزه و بدون کوچکترین عکس العمل خوشایندی رو به عمو فقط گفتم :چشم .

این تاوان حرفاییه که رعنا به عمورضا گفته ، تهش میشه “تصمیم گیری در مورد زندگیه من “

عمورضا: ریحانه بابا من دلم نمیخواد ناراحتیتو ببینم اما این بهترین کاره ، اگه تو با مهرداد نامزد کنی ،بهادر دست ازسرت برمیداره ،پسرمومیشناسم من اونو بزرگ کردم ،نگاه به هارتوپورتش نکن اون دنبال کسیکه اسم یکی دیگه روش باشه نمیره، دزد ناموس نمیشه، اینجوری به نفع همه ست که من جلوی این کار رو بگیرم قبل اینکه فاجعه ی بزرگی پیش بیاد، تو باید از بهادر دور بشی ؛****

با حالی خراب از اتاق عمورضا بیرون اومدم که کسی دستمو کشید؛

– بهادر چیکارمیکنی ؟ اینجا شرکته همه مارو میشناسن .

بهادر: بیا کارت دارم .

منو کشوند تو اتاقش ، درو بست وبازوهام و گرفت وگفت : بابام چی گفت ؟

نمیخواستم در مورد مراسم خواستگاریه آخر هفته چیزی بگم ، این دوروز به اندازه ی کافی اعصابش به فنا رفته ؛

– همون حرفایی که خودت شنیدی ؛ این که منو تو باید از هم جدا بشیم .

نگام کردو با پوزخندگفت: پس تو هم نتونستی جلوشون درآی ؟ اینجوری بهم قول داده بودی ؟ حتما سرتو انداختی زیر و گفتی چشم عمورضا هر چی شما بگین !!

-بهادر حرفای بابات همش واقعیته من نمیتونم رو حرفش حرفی بزنم .

بهادر: پس رفتی تو تیم اونا ؟ بازم نامردی کردی و به من پشت کردی ؟!

با غصه نگاش کردم که آروم قدماشو برداشت و پشتم ایستاد،و بعد دستاشو دو طرف کمرم قرار داد ، تنم از حرارت دستاش لرزید ؛ از اون گرمایی که به تنم انتقال میدادن ، مورمورم میشد، دستامو رو دستاشو گذاشتم تا ازم فاصله بگیره اما با یه فشار خفیف رو کمرم محکم تر منو گرفت و نزدیکترشد ..

– چرا بعضی وقتا انقدر بچه میشی بهادر ؟

چونه شو رو سرشونه ی چپم گذاشت و با لحنی ظریف و شیطون لب زد ؛
– تو دلت میاد منو تنها بزاری بری با یکی دیگه ..؟ اونم بعد از اون آرامشی که از هم گرفتیم ؟

دستاشو از دوطرف کمرم گرفتمو گفتم: همش اون اشتباه و تو سرم نکوب؛ خودت که دیدی من اونشب مست بودم .

دم عمیقی کشیدوگفت : اووم .. چقدر خوب بود،صدای نفسات ، داغیه تنت ؛ هنوز گرمای نفساتو رو تنم حس میکنم،( از نوع حرف زدنش و دم و بازدمش کنارصورتم ، تنم داغ میشد )

که اینبار آرومتر گفت: دلم میخواد دوباره باهم تجربه ش کنیم .. میدونی ، من نمیتونم تورو از دست بدم ، مخصوصا حالا که آرامشمو ازت گرفتم، تموم تنم بخاطر با تو بودن داره جوش تورو میزنن ، من هنوز عطشتو دارم که اگه تا آخر عمر هم کنارم باشی ، از این عطش سیرنمیشم ..
” بمیرمم دیگه ازدستت نمیدم ریحانه”

ازحرفاش تنم لرزمیکرد.

با اضطراب و ترس گفتم: بهادر چرا نمیخوای بفهمی همه دارن مارو بخاطر باهم بودن تحقیر میکنن ؛ بیا عاقلانه همه چیزو تموم کنیم، منو بدبخت نکن ، دست آخر همه کاسه کوزه هارو سر من میشکنن ..

کف دستاشو رو کمرمو آروم نوازش وارکشیدو گونمو نرم بوسیدوبا همون حالت مذکور گفت: پس میخوای تمومش کنیم آره ..؟ باشه عزیزم تمومش میکنم، منو تو حالا حالاها باهم کارداریم ..

(تک خنده ی شیطونی زد و گفت: ) من پیش تو یه امانتی دارم که بزودی ازت پسش میگیرم ..

راه نفسم تنگ شده بود، از شوک حرفاش و از ترسِ درونم، قفسه ی سینه م بالا پایین میشد، با حرص دستاشو که ملموس وار رو تنم چرخ میخورد رو گرفتم و بطرفش برگشتم ؛ با لرزشی که از ترس تو صدام هویدا بود گفتم : بهادر این بازیاتو تموم کن مگه ندیدی بابات چی گفت ..؟ مگه ندیدی دیروز رعنا چه حرفایی به من زد..؟ مگه ندیدی مهرداد چقدر منو سرزنش کرد..؟ چرا تواین چیزارو نمیبینی بهادر ..؟ چرا این عشق لعنتی از تو یه آدم خودخواه و خودپرستی ساخته که فقط و فقط خودتو میبینی ..؟ منو بیچاره تر از این نکن بهادر ، اگه تو منو دوست داری حاضرم قسم بخورم که من صدبرابرش تورو دوست دارم اما وقتی میبینم هیچ راهی برای رسیدن به تو ندارم ازاین راه کنار میکشم؛ حداقل بخاطر آرامش اعصابمون این کشمکش و تموم میکنم ؛ تو هم بگذر ازم ، بزار تمو…

مردمک چشماشو ازراست به چپ تو چشمام چرخ دادو با لحنی عصبی گفت: بابام بهت گفته بهادرو کیش کن برو با مهرداد تو هم گفتی چشم ..؟ ولت کنم که بری تو بغل اون مهرداد عوضی ؟ که من تورو از دست بدم چون رعنا ، بابام، با حرفاشون تهدیدت کردن ؟ (انگشتشو آروم جلو صورتم تکون داد؛ باز رنگ نگاهش شیطون شده بود که گفت ) من یه بار به تو گفتم دیگه از دستت نمیدم ، بخاطر تو با خونوادم که هیچ با همه دنیا میجنگم ،تو حقِ منی ، مالِ منی چیزی که مال منه ، نمیزارم کسی ازم بگیرش ؛

کف دستشو رو گونم گذاشت و با نگاهی تبدار گفت: تو گربه وحشیه خودمی که بزودی تو دستای خودمم رام میشی ..

حرف زدن من ، باباش ، رعنا و مهرداد هیچ تاثیری سرش نداره ، فقط تو افکار خودم خودمو بخاطر اونشیب سرزنش میکنم ، اگه اونشب بین منو بهادر چیزی پیش نمیومد الان انقدر مستبدو محکم برای تصرف جسمم حرف نمیزد ..چشمکی به صورت منی که از ترس خیره بهش نگاه میکردم، زد و با لبخندی شیطون به طرف میزش رفت .
****

یک هفته مثل برق و باد گذشت، تو این یک هفته بهادرو رعنا هرشب و هرروز باهم بحث داشتن طوری که صدای جروبحثشون بالا میگرفت و دست آخر با دخالت مامانم و خاله مهین و شوهرش آروم میشدن .. یه شب رعنا که ازفشار عصبانیت قصد حرف زدن با مامانو داشت تا موضوع بین منو بهادرو آشکارا کنه از ترس مردم و سکته کردم که با پادرمیونیه عمورضا ومهرداد دوباره ساکت شد ..

واما خودم تو این یک هفته انگار واقعا افسرده و دل مریض شده بودم، تمام مکانهای آرامشیه من همون دانشگاه زورکی بود واتاقی که خلوتگاه همیشگیه دردهای مزمنِ قلبم بود.. بیش از حد از لحاظ روحی افسرده و غمگین بودم فقط زمانیکه مهرداد بهم زنگ میزد سعی میکردم با آرامش تصنعی باهاش حرف بزنم، دوست نداشتم فکر کنه که به اجبار عمو قراره باهاش ازدواج کنم مخصوصا الان که تنها ناجیه من برای رها کردنم از این عشق خانمان سوز بود ..

بالاخره شب سرنوشت ساز من هم فرا رسید .. امشب خونواده ی محبی که همون خونواده ی مهرداد بودن به خواستگاریم اومدن .

رفتار بهادر به کل عوض شده بود، اما ترسی تووجودمن بیداد میکرد ، تو سرم مرتب یه هشدار زنگ میزد ، که بهادر در حال چیدن یه نقشه ی توپ و اساسی برای به اکران گذاشتن حرفایی بود که تو این مدت به من میزد .. آرامش و خونسردیه امشبش این ترس رو هر لحظه برام بیشتر میکرد.

اما عمورضا این رفتار بهادر رو به فال نیک گرفت و به من گفت : دیدی ریحانه جان ، من که بهت گفتم بهادر بزرگ شده ی دست منه، شیر پاک خورده ، اون هیچوقت دنبال دختری که قراره نشون کرده ی پسر عمش بشه نمیره .

ته دلم به حرف عمو رضا نیشخندی زدم و با یه لبخند کوتاه در جواب عمورضا، به آشپزخونه رفتن .

سرشام صحبتای مقدماتی زده شد ، بنا به شناخت منو مهرداد و خونواده ها حرف خاصی بین منو مهرداد ردوبدل نشد و در اصل این مراسم یه مراسم فرمالیته بود که بیشتر برای نشون آوردن من اومدن تا با این نشون به همه ثابت بشه که منو مهرداد رسما نامزد شدیم .

حاج موسی از تو پذیرائی صدام کردوگفت: ریحانه جان بیا دخترم حرفا که زده شد ، شام خوشمزه رو هم که خوردیم نوبتی هم که باشه نوبت اصل کاریه .

مامان: ریحانه مادر چای رو بیار بیا.

از تو آشپزخونه بلندگفتم:الان میام مامان.

لیوانای چایی رو تو سینی گذاشتم ، سینی و برداشتم که از آشپزخونه بیرون برم مهرداد به چهارچوب در آشپزخونه تکیه داده بود و نگام میکردوگفت : فکراتو خوب کردی ریحانه ؟

“فکرامو ..؟ من همه فکری کردم الا فکر کردن به زندگیم با تو ؛ من توسرم پراز افکار درهم ورهمه دیگه جایی واسه فکر جدیدی ندارم ، اما بخاطر عذابی که متحمل شدم میخوام بدون هیچ فکرو اهمیتی به قلب زبون نفهمم مسیرمو به سمت تو کج کنم ،شاید عاقبتم با تو گلستان بشه و شاید هم جهنمی سوزان “

-آره فکرامو کردم مهرداد، نگران نباش جای شک و شبه ای نیست، چندوقت پیش خودت بامن یه سری حرفا زدی و به من گفتی : درسته عاشقم نیستی و شیفته وار منو دوست نداری اما قول دادی، اونم مردونه که برای خوشبختیه من همه کاری میکنی ، منم دقیقا همون احساس و به تو دارم، اما اینبار من میخوام زنونه بهت قول بدم که تمام مسیرم به یک جهت باشه و اون جهت هم “تویی “

برق خوشحالی از چشمان مهرداد عبور کرد و گفت : خوشحالم که راه درستو انتخاب کردی ، ولی دلم نمیخواد پای هیچ اجباری وسط باشه میخوام به خواست خودت تو زندگیم بیای .

چیزی نگفتم که سودابه خانم صدام زد: ریحانه جان بیا عزیزم‌، بیا عروس خوشکلم؛ که دارم بعد عمری به آرزوم میرسم و این پسر نااهل و سربه راه میکنم .

مهرداد خنده ی کمرنگی رو لباش نشست وگفت : یه جوری میگه نااهل انگار دزد و قاچاقچی و مواد فروشم .
***

چاییارو یکی یکی به همه تعارف کردم ، به بهادر رسیدم که با اخم به یه نقطه خیره بود؛ انقدر غرق فکر کردن بود که متوجه من نشد.

آروم صداش زدم : بهادر ؟

سرشو بالا گرفت و نگا کرد ،به سینیه چایی اشاره کردم و گفتم : چایی بردار .

باهمون نگاه که کلی حرف نهفته داشت گفت: نمیخورم .

به رعنا تعارف کردم که کنار بهادر نشسته بود، با اخم غلیظ و نفرت باری بدون اینکه نگام کنه ،گفت : نمیخورم

*

بعد از تعارف کردن چاییا کنار مامان نشستم که سودابه خانم گفت : لیلا جون ؛ حرفای مقدماتی و که زدیم ،خداروشکر که هممون هم فامیلیم و از زندگیه همدیگه خبر داریم،این گل پسر منم که همش تو خونه ی دائیش و پیش شماها بزرگ شده از کارو زندگیش و اخلاق رفتارشم که خبر دارین خداروشکر که همه چیز …

عمورضا با خنده گفت :چرا تومار ردیف میکنی سودابه لوپ کلام و بگو یه دل بشیم بره .

عمه سودابه و حاج موسی خندیدن و سودابه خانم گفت : راستش داداش میخوام امشب با اجازه ی لیلا جون و شما و زنداداش ریحانه رو نشون بزاریم .

مامان با لبخند عمیقی گفت : اختیار دارین سودابه جون ، اجازه ماهم دست شماست، ریحانه که خودش قبلا موافقتشو اعلام کرده منم هر چی خودش تصمیم بگیره و درست باشه مخالفتی ندارم .

سودابه خانم: خدا حفظتون کنه لیلا جون ، ماشاالله یه پا مادر بودین یه پا پدر ، از یه همچین مادرصبورو محجوبی دو تا دخترِ با حجب و حیا به بار اومده که این خودش یه افتخاره بزرگه .

هم خندم گرفت هم تو دلم پوزخندی زدم، کجای منو رعنا با حجب و حیاییم ، اون که مال دیگرونو قاپ زده منم که تا چندشب پیش داشتم مال اونو قاپ میزدم .

با همون لبخند تمسخرآمیزِ رو لبام سرمو بلند کردم که چشمم به بهادر خورد که با اخم نگام میکرد .

پوزخندی زدو سرشو نامحسوس به طرفین تکون داد .

سوداخانم : پس من با اجازتون این نشون و به ریحانه جون بدم .

خاله: بفرمایین سودابه جون .

مامان و دائی هم متعاقب از خاله اجازه رو صادر کردن و سودابه خانم از جاش بلندشد و نشون منو که یک پلاک زنجیر به طرح قلب بود و روی اون قلب، اسم مهرداد به حروف لاتین نوشته بود رو به گردنم گذاشت. “قلب ؛ مهرداد و من ” باز پوزخند دیگه ای تو دلم زدم اینبار به خودم و تلخ مثل زهر …

سودابه خانم و خاله با هم یه کِل کوچیک زدن و خاله بلندشد صورتمو بوسیدو گفت : مبارک باشه عزیزم .

-ممنون خاله .

بعد از اون سودابه خانم و مامانم بودن که منو بوسیدن و تبریک گفتن .

اما خواهرم .. انگار نه انگار که منو اون از یه خونیم .. از اول مراسم تا الان حتی یه کلمه با من حرف نزد و الان هم حاضر نشد حتی یه تبریک خشک و خالی بخاطر حفظِ آبرو؛ جلوی بقیه به من بگه .

چشمم به مهرداد افتاد گه موشکافانه و با نگاهی تیز و دقیق منو نگاه میکرد انگار بااین نگاه ته درونمو هم موشکافی میکرد البته از این مهرداد تیزبین بعید نبود که بتونه فکرو درونمو برای خودش تعبیر کنه .

حاج و موسی و عمورضا هم به منو مهرداد تبریک گفتن ولی نه تبریکی از بهادر شنیدم و نه از رعنای بی وفا .

حاج موسی : لیلا خانوم و آقا رضا و مهین خانوم ، اگه شما موافق باشین میخواستم بین هردوشدن یه صیغه ی محرمیت بخونم ، تا اگه میخوان باهم دیداری داشته باشن یا جایی برن راحت تر باشن ، میدونین که با خوندن این آیه هم مهرشون به دل هم میشینه هم بهتر میتونن با اخلاق و عقاید هم آشنا بشن .

مامان به منو خاله نگاه کردو گفت : والا چی بگم شما بزرگترین،بهر حال قراره دخترمو دست شما بسپرم، هر چی که خودتون میدونین درسته و به صلاحِ انجام بدین حاجی .

– صیغه نه ..

همه به طرف بهادر که این جمله رو گفت نگاه کردن که با اخم رو به سودابه خانم گفت : این رسم و رسومات برداشته شده عمه ، تا زمان عقد رسمی هیچ صیغه ای خونده نمیشه ..

بعد با یه لبخند مسخره به مهرداد نگاه کردو گفت :اگه قراره دلاتون بهم نزدیک بشه بدون خوندن این آیه هم میتونین .

خاله : بهادر عزیزم صیغه ی محرمیت و میخونن که از لحاظ شرعی …

محکم و جدی گفت : نع

بعد رو به مامان گفت : خاله یه دقه بیا کارت دارم.

به طرف اتاق مامانم رفت و مامانمم هم پشت سرش با یه ببخشید رفت . ترس تو چهره ی عمورضا و رعنا فریاد میزد ، از همه بدتر مهرداد بود که مشت عصبیشو به طور مکرر رو دسته ی مبل میکوبید ..

نمیدونم بهادر تو اون اتاق چی به مامانم گفت و چی گذشت که مامانم وقتی از اتاق بیرون اومد بایه عذرخواهیه خیلی بزرگ رو به همه گفت : خودتون که میدونین من پسر ندارم که بخوام تو این سنت و میمنت باهاش مشورت کنم ، شوهرمم که به رحمت خدا رفته ؛ فقط بهادرِ که هم بعنوان پسرم و هم دامادم تو این خونه ست ، راستش سودابه جون اگه میشه یه دفه بزاریم واسه همون مراسم عقد رسمیشون .. بهادر با صیغه مخالفه ..

عمورضا با یه لحن ناراحت گفت : لیلا خانم ،خوندن صیغه واسه راحتیه خودشونِ ، فردا بخوان جایی باهم برن، حرف و حدیثی پشت سرشون نباشه ، اگه دستشون بهم خورد واسه هم نامحرم نباشن ، هم ریحانه دختر فهمیده ایه و هم مهرداد؛ خودشون به اندازه ی کافی همه چیودرک میکنن ، پس لازم نیست ما الکی سخت بگیریم .. بزارین صیغه رو بخونیم .

مامان : آقا رضا من براتون خیلی احترام قائلم ، باور کنین نمیخوام دلخوری چیزی پیش بیاد اما خودتون که میدونین بهادر شیشه ی جون منه، مرد خونم اونه، رو حرفش حرفی نمیزنم اگه صلاح دیده که صیغه نباشه، منم به نظرش احترام میزارم ؛ دوران نامزدی و کمتر میکنیم یه دفه صبر میکنیم تا موقع عقدشون .

عمورضا : خب الان یه صیغه بخونین بهم محرم باشن انشالله تا اونموقع هم خدا بزرگه .

بهادر که تا الان ایستاده بود رو به عمورضا گفت : بابا صیغه نه .. من به خاله هم گفتم نمیزارم صیغه خونده بشه تا زمان عقد رسمی ؛

خاله با تعجب گفت : بهادر مادر مهرداد که پسر عمته همه هم از همدیگه شناخت داریم غریبه که نیست بخوایم براش سخت بگیریم .

خیلی عادی رو مبل نشست وگفت : موضوع سرنوشت ریحانه ست اینجا؛ فامیل یا غریبه بودن مطرح نیست مامان ؛ هرکس دیگه ای هم باشه من نظرم همینه .

سودابه خانم: دستت درد نکنه بهادر .. به ما که رسید بهونه گیر شدی ، تو ومهرداد از بس باهم بودین من شک دارم حتی مهرداد بچه ی خودم باشه بعضی وقتا میگم حتما مهرداد و تو از مهین شیر خوردین که جونتون واسه هم میره ، ازبس باهم صمیمی هستین، حالا واسه ازدواجش به داداشت سخت میگیری ؟

بهادر چیزی نگفت فقط یه لبخند مسخره زد که مهرداد باحرص رو به بهادرگفت : احساس بزرگی میکنی میخوای قدرت نمیاییتو نشون من بدی ؟

بهادر خیلی خونسردگفت : بحث ازدواجِ دخترِ این خونه ست و منم بعنوان پسر این خونه صلاح دیدم اینجوری تصمیم بگیرم مهرداد .

مهرداد با یه خنده ی پراز حرص گفت : باشه.. باشه هر چی برادر عروس بگه ما هم میگیم چشم .. من مشکلی ندارم پس تا مراسم عقد صبر میکنیم ؛

با گفتن کلمه ی برادر عروس ، انتظار قیافه ی خشم زده ی بهادر و داشتم اما در کمال تعجب خیلی عادی و خونسرد با خنده گفت : این برادر عروس خیلی سخت گیره ها هواست باشه مهرداد .

همه خندیدن اما من فهمیدم که این یک دوئل برای بهادرو مهردادِ و بهادر تو سرش در حال چیدن یه نقشه اساسیه اما چه نقشه ای در سر داشت خدا آگاه بود .. چون این خونسرد بودن بهادر با رفتار چندروز پیشش اصلا همخونی نداشت ..

بالاخره مراسم امشب با هر زور و جبری که بود و طعنه و کنایه های بهادرو مهرداد به اتمام رسید،همه قصد رفتن کردن ، برای خداحافظی تا دم در بدرقشون کردیم که مهرداد قبل رفتن گفت : ریحانه فردا که جمعه ست منم بیمارستان نمیرم ،بیام دنبالت باهم بریم بیرون ؟

بهادر کنارم ایستاده بودو با اخمی که به مهرداد نگاه میکرد، گفت : هنوز هیچ نشده شده شروع کردی مهرداد ؟

مهرداد : تو چی میگی آخه بهادر؟ باز شد بحث صیغه ی محرمیت ؟! کجاش ایراد داره ؟خب نامزدمه میخوایم باهم بریم بیرون .

سرشو جلو آوردو آهسته و با حرص طوریکه فقط منو بهادر شنیدیم گفت : دیگه ناموس منه ، اون غیرت بازیاتو واسه خودت نگه دار بهادر ؛ منم فامیل و داداش حالیم نیست کسی بخواد چپ نگاش کنه فاتحه ش خوندست .

بهادر با پوزخند صدا داری گفت: چاییدی !

مهرداد هم با حرص و پوزخند گفت : نه یه امشبو گر گرفتم مواظب باش آتیشم طرف تو نیاد .

واسه اینکه بحث بالا نگیره سریع گفتم: مهرداد من فردا منتظرتم خودت ساعتشو باهام هماهنگ کن .

لهادر به من نگاه کرد، نگاهی که یعنی تا من حرف میزنم تو خفه باش .. رعنا از جلوی در برگشت و گفت : مهرداد عمه صدات میزنه.

مهردا بلند گفت : اومدم مامان یه لحظه ، الان میام .

بعد بطرف من اومد و جلوی بهادر و رعنا دوطرف صورتمو به احاطه ی دستاش درآورد و بوسه ی ریزی رو پیشونیم نشوند .

انگار با این بوسه شوک چند ولتی بهم تزریق کردن ، گیج و مات به مهرداد نگاه کردم که با لبخند شیطونی خداحافظی گفت و رفت .

با چشمهای گرد شده و با حالتی منگ و متعجب به بهادرو رعنا نگاه کردم ، عکس العمل رعنا مهم نبود ولی بهادر شبیه کسی بود که تمام دارو ندارشو در عرض چنددقیقه تو یک سانحه آتش سوزی از دست داده باشه ، از چشماش معلوم بود که غم بزرگی رو متحمل شده اما ظاهرشو همچنان جلوی رعنا بیخیال و خونسرد نشون داد.
**

دو هفته ای میشد که منو مهرداد باهم نامزد بودیم ، تو این دو هفته بهادر مثل یه برادر (اما به ظاهر) سپر میشد و با بهونه گیریاش دمار از روزگار منو مهرداد درآورد ، هروقت میخواستیم جایی بریم فقط با مخالفتاش روبرو میشدیم، که دست آخر بحث بین خودشو مهرداد سر به فلک میکشید و با واکنش و اعتراض مامانم که روبرو میشدن ، از این بچه بازیاشون عقب نشینی میکردن .. تو این مدت کوتاه تقریبا با بعضی از اخلاقای جدید مهرداد آشنایی پیدا کردم واونم این بود که مهرداد برعکس اون غرور همیشگیش بسیار بسیار اخلاقی مهربونی داشت و تو زمینه ی دوستیمون این اخلاقشو تا این حد رو نکرده بود، وقتی علتشو هم پرسیدم تنها یک جمله گفت که این جمله برای من پراز معنا و مفهوم بود ..

که گفت ” تو الان خونواده ی منی ولی اونموقع فقط یه دوست بودی “

خونواده !! من الان خونواده ی مهرداد محسوب میشدم خونواده ای که شاید انتخابش به اختیار قلبم نبود اما همین که منطق و عقلم یک زندگی بهتر و بی دردسرو برام نوید میزد ، ته دلم قرص میشد .

من باخودم عهدی بستم که بهادرو برای همیشه از تو قلب و روحم دور کنم ، و تمام خودمو نصیب مردی کنم که قراره مردو مردونه پای تمام قولاش بایسته ، هر چند من برای اون خاطره ی لعنتی ای که با بهادر داشتم هنوز از عذاب وجدان درونم چیزی کم نمیشدو با صمیمیت بیشترم با مهرداد این عذاب وجدان شدت بارتر میشد .. ولی با خودم قسم خوردم که هرطورشده بهادرو از زندگیم حذف کنم و جایگاهش فقط برای من یک برادر یا همون شوهر خواهرم باشه و از چیزهایی که فکرمنو به سمتش میبرد دوری کنم ، چون این یعنی خیانت به مهردادو زندگیم؛

و اگه من حتی یک درصد به بهادر فکر کنم این نشون میده که هنوز همون زن بد کاره و بی حجب و حیایی هستم که تو گذشته ی خودش غرق شده و حاضر نیست برای یک عشق ممنوعه راهی برای گذشتن بزاره ..

ولی از بخت بد من و از قلبی که با هیچ زبونی حالی نمیشد ،همه اینا تا زمانی عملی بود که مهرداد و میدیدم همین که مهرداد از کنارم میرفت دوباره فکر من سوق میکرد به طرف چیزی که نباید بره ..

که این برای من یعنی چیزی جز عذاب و خود خوری نداشت و من هیچوقت از این فکر و عذابها خلاصی نداشتم ، هر چه قدر خودمو مشغول میکردم ، با مهرداد حرف میزدم ؛ سعی در صمیمیت رابطه مون داشتم ، با کارهای خونه ، دانشگاه و هر چیز دیگه ای سرگرم میشدم تا از فکر مرد ممنوعه ی قلبم که من انکار به نبودش میکردم ،بیرون بیام اما همه این تلاشها فقط برای چند ساعت دوام داشت بعد دوباره من همون ریحانه سرگردون و آشفته حال بودم ..
همه چیز بین بهادر و رعنا هم ظاهرا خوب پیش میرفت ، چون تو این مدت هیچ سروصدایی بینشون نبود .

ومن هر لحظه بااین شوک های جدید منتظر یه برخورد جدی از بهادر بودم چون این خونسردیه ظاهریش برای من جای تعجب داشت .

امشب سال جدید تحویل میشد، همه خونه ی عمه سودابه دعوت بودیم تا برای سال تحویل کنار هم باشیم . ***

بهادر: مهرداد کی میاد دنبالت ؟

– تا چنددقیقه ی دیگه میاد ..(بلند داد زدم) مامان آماده شدی الان دیگه مهرداد میاد ؟

مامان با همون بلیز شلواری که تنش بود از تو اتاق بیرون اومدو گفت : من هنوز آماده نیستم تازه داشتم نماز میخوندم .

– وای مامان یعنی اگه اونجا نمازتو میخوندی خدا قبول نمیکرد ؟

مامان با خنده گفت : من اگه رفتم اونجا گرم صحبت شدم دیگه یادم میره.

بهادر به من نگاه کردو گفت : اگه مهرداد زودتر اومد توبرو ،خاله با من میاد .

مامان : آره من با بهادر میام مادر تو برو و دوباره داخل اتاقش رفت .

به بهادرنگاه کردم ، با یه حس سوالی ، که انگار متوجه نگاه خیره م شد، لیوان چایی و رو میز گذاشت و بدون اینکه نگام کنه گفت : چیه عین بز به قصاب زل زدی ؟

شونه ای بالا دادم ونفس عمیقی کشیدمو گفتم : هیچی ، راستش یه چیزی برام سوال شده ؟

بهادر: چیه؟ بپرس ؟

گنگ نگاش کردم وگفتم : تو چرا یه دفه تغییر رویه دادی ؟چرا انقدر عوض شدی ؟

با یه لبخند شیطون نگام کردو با چشمای ریز شده که گوشه ی چشماش چروک ریزی جمع شده بود گفت : تو این مدلی دوست نداری ؟ دوست داری دوباره همون مدل همیشگیم بشم ؟

با خنده گفتم : چی میگی تو هم دیوونه ..راستی چرا رعنا نیومد پایین چیکارمیکنه ؟

با یه حرص خاص گفت : سه ساعت میخواست آماده شه منم حوصله نداشتم گذاشتم اومدم پایین گفتم هروقت حاضر شدی بیا ..( فکشو بین انگشتاش گرفت وگفت ) این که آهن نیست بخوام همش باهاش یکی به دو کنم ،خودش که فک فولادی داره لامصب هیچوقت از ور زدن کم نمیاره..

کمی سکوت کردو دوباره گفت : راستی ریحانه این حقیقت داره که میگن موقع سال تحویل تو هر وضعیتی که باشی تا آخر سال تو همون وضعیتی ؟

– نمیدونم منم اینو شنیدم از مامانم بپرس .

بلند داد زد : خاله .. خاله ..؟

مامان از تو اتاق گفت : جونم

بهادر دوباره داد زد: راسته میگن واسه سال تحویل هرطور بودی تا پایان سالش تو همون وضعیتی ؟

مامان: آره مادر راست میگن .

نگاه به من کردو لبخند زد، از حرفش و از نگاهش چیزی نفهمیدم ، با زنگ گوشیم از رومبل بلند شدم و گفتم : من دارم میرم.. شماهم زود بیاین .. فعلا

از خونه بیرون زدم، مهرداد به ماشین تکیه زده بود ، تیپ اسپورت و شیکش همون لباسهایی بود که چندروز پیش باهم خرید کردیم ، یه پیراهن جذب آبی و یه شلوار جین سورمه ای؛ قد بلندو اون پهنای سینه ش تو این پیرهن جذب بدجوری تو چشم خودنمایی میکرد ، بی اختیار با بهادر مقایسش کردم از نظرمن با بهادر تو قالب هیکل … یک آن قلبم هری ریخت اون قراره “همسر من بشه ” چرا دارم همش اونو با بهادر مقایسه میکنم ..؟

مهردادبا لبخند جلو اومد وگفت : چطوری خوشکل خانم ؟ چرا اینجوری نگام میکنی ؟ زیادی جذاب شدم مگه نه ؟

با لبخند گفتم: بر منکرش لعنت، خودت تعریف ندی کی باید بده ،منم که مجبورم واسه دلخوشیت تایید میزنم .

خندید ،به هم دست دادیم و در ماشین و باز کردو گفت : بیا بشین زبون دراز شیطون.. بیا تا یه لقمت نکردم .

سوار ماشین نشستم ، دروبست و ماشینو دور زدو رو صندلی نشست و گفت : پس خاله لیلا کو ؟ چرا نیومد با ما ؟

– هنوز آماده نبود بهادر خونمون بود،گفت با بهادر میاد .

ماشینو روشن کرد وبا حرص گفت : این نره غول چرا همش اونجا پلاسِ ؟ مگه خودش خونه زندگی نداره .. خوشم نمیاد دم و دقه اونجا باشه.. مردک روز و شبش اونجاست انگار نه انگار زن و خونه زندگی داره .

نگاش کردم وجدی پرسیدم : تو باهاش مشکلی داری ؟

مهرداد نیم نگاهی به طرفم انداخت و گفت : چرا نداشته باشم ریحانه ؛ شده همه کاره منو تو .. هر جا میخوام برم هر کار میخوام بکنم قوز بالا قوزه ؛ فقط بلده گیر بده و ادا در بیاره ، دم و دقه هم آوار میشه تو خونه ی شما؛ شده یه بار من بیام اون نباشه !؟ هر وقت من اومدم باید چشمم به جمال نحس آقا بیفته ..

با چشمای گرد شده گفتم : مهرداد ؛

با یه نیم نگاه به صورتم تک خنده ای زدو گفت : تو رو خدا چشاشو نیگا چه جوری بابا قوریشون میکنه ؛ انصافا دروغ میگم بگو دروغه ؟ هرجا خواستیم بریم زهرش نکرده برامون ؟

چیزی نگفتم که زیر لب با غر گفت : مردک پفیوز

باز با همون حالت سابق گفتم : مهرداد ..

اینبار بلند خندیدوگفت : چشاتو اینجوری نکن ،جونِ خودت خیلی قیافت خنده دار میشه ، من ببینم خندم میگیره تو هم که جنبه نداری ، ناز وادات قِرمیاد میخوای سه ساعت با بی محلی تو خماریم بزاری .

با پشت دست زدم به بازوش و گفتم : زیاد نمکی شدی رسیدیم خونه باید برات اسپنددود کنم .

– بله دیگه ریحانی جون ببین، قراره چه شوهری گیرت بیاد ؛ خدایی از همه نظر بییییست ؛ برو خداروشکر کن ، همه واسه رسیدن به من نذرو نیاز میکردن تو سه سوته قاپو زدی ؛

اینبار محکم تر به بازوش زدم که بلند خندید وگفتم : خوشمزه خان انگار یادت رفته ، مثل اینکه تو با کلی قول و قرار و قسم،آیه منو راضی کردی ؛

خنده ش جمع شدو با یه اخم ظریفی به جلو خیره شد، به جمله م فکر کردم شاید جمله ی درستی بکار نبردم اونم الان که مهرداد جزیی از زندگیم شده و منو اون با هم سِمَت جدیدی داریم ..

به خونه عمه سودابه رفتیم ،سفره هفت سین و به سلیقه ی خودم و با کمک مهرداد تزئین کردم که بعد از اون همه ی مهمونا اومدن وهمه دور هم جمع شدیم .

عمه سودابه : ریحانه مادر این ظرف شیرینی رو هم بزار .

– بدین به من عمه جان .

ظرف شیرینی و از عمه گرفتم و رو سفره گذاشتم که عمه بلند گفت انشاالله که بخت و اقبالت مثل همین ظرف همیشه پراز شیرینی باشه .

همه انشاالله ای گفتن اما انشاالله گفتن بلندو مردونه ی بهادر رساتر از همه به گوشم رسید.” اون امشب چش شده ، چرا همه ی رفتاراش برام عجیب غریبه ،نمیفهممش ، مگه تا همین دیروز مخالف ازدواج من با مهرداد نبود ؟ پس الان علت این مهربونیاش و دعا کردن برای خوشبختی و زندگیه من چیه ..؟”

مهرداد: عزیزم خوبه انقد خودتو خسته نکن بیا یکم بشین .

-رو این آینه وسواس گرفتم مهرداد بنظرت اینجابزارم بهتر نیست ؟

مهرداد کلافه گفت : سه ساعته هرکدومو میزاری دوباره جابجاش میکنی والا از نظرمن که عالیه جای ایرادی نمیبینم که بخوام بگم کجاش بده، درست کن .

-مردا همه از تنبلی همینو میگن چون ..

بهادر:چیشده ؛ دارین برج میسازین یا سفره میچینین ؟چندساعته چیکار میکنین اینجا ؟

مهرداد زیرلب و با حرص گفت : بیا کمیته انظباطی هم اومد.. باز تو سرو ریش منودیدی ؟ هی یه چیزی توآستینت واسه منه بدبخت داری .

بهادر با خنده گفت : من سر جهیزیه ریحانه م . هر جا باشین منم باید باشم .

مهرداد با لحن شیطونی و شوخی گفت : گم شو بچه پرو .. حتمافردا میخوای تاتو اتاق خوابمونم بیای ؟

این شوخی نه تنها به من فاز منفی داد به بهادر که نگاه کردم اونم دقیقا حالی و داشت که من تصور میکردم ، اخم غلیظی کرد وبا خشم کنترل شده گفت : بزار برسی تا اونجاش بعد از این چرند پرندا بگو .. وزیر لب عقده ای گفت و رفت .

بهادر که رفت رو به مهرداد با اخم گفتم : این حرفا چیه میزنی مهرداد ؟ یکم حیا بد نیست به هیچ جای دنیا بر نمیخوره ، من دوست ندارم تا زمان رسمی شدن عقدمون از این شوخیا بکنی ؟ مخصوصا جلوی یه مرد نامحرم !!

– سخت نگیر ریحانه منو بهادر باهم این حرفارو نداریم ، تازه این که شوخی مثبتمون بود.

“ریحانه چقدر خودتو دست بالا میگیری ، از کی تا حالا بهادر شده مرد نامحرم ، اون شبی که تمام تنتو در اختیارش گذاشتی نامحرم نبود حالا بخاطر یه شوخی نامحرم شده ؟ قبول کن اینا بهونست ، از خورد شدن بهادر تو هم خورد و نابود میشی ؛ وقتی حست فریاد میزنه که بهادر در مقابل یک حرف چقدر غرورش میشکنه و تو اون لحظه تو بدتر از اون میشکنی ” **

شام عمه سودابه برامون ته چین مرغ و چلو کباب و مرغ زعفرونی درست کرده بود.. همه از هر دری حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم تا اینکه پای بحث تازه ای به وسط اومد.

عمورضا: رعنا بابا تو خونه موندن اذیتت نمیکنه ؟ این همه درس خوندی ، حیف نیست خونه نشین باشی ..؟

رعنا یه نگاه کلی به ما کردو با لبخندگفت : خسته که چه عرض کنم بابا جون ، ولی کاری نیست که بخوام انجام بدم ،چندبار از بهادر خواستم بیام شرکت اما همیشه یه کلمه گفته اونم نه بوده .

عمورضا : راستی بهادر اکبر پیامی رو که میشناسی ؟

بهادر: همون که تازگیا یه شرکت واسه پسرش راه انداخته ؟

عمو رضا یکم آب خورد و سرشو بالا پایین کردو گفت : آره پسرش بعد ده سال اومده ،اونم سریع این شرکت و براش زده تا دستش تو کار بند بشه تا مبادا دوباره هوای اونور آب بزنه به سرش و بره..

مهرداد: منم میشناسمش پسرش زیادی هوا تو سرشه .. فقط پیِ خوشگذرونیشه .. خدا میدونه اونور آب چیکارا که نکرده .

عمورضا : دنبال یه حسابدار مطمئن واسه شرکت پسرشه .. من قبلا در مورد رعنا گفته بودم که حسابداره دیروز اومده شرکت و به من گفت اگه امکانش هست عروست یه مدت بیاد حسابدار شرکت پسرم باشه تا یه فرد مطمئن پیدا کنه .. چون تازه کاره میخواد یه آشنا ومورد اعتماد تو کار باشه .. فعلا گفته اگه رعنا و تو راضی باشی موقتی بیاد تا خودش یکیو پیدا کنه ..

رعنا گیج به بهادر و عمورضا نگاه کردو گفت : من حرفی ندارم ولی باید بهادر اجازه بده .. اگه راضی باشه مشکلی ندارم .

مهرداد: پسرش مورد اعتماد نیست دائی رعنا نره بهتره .

عمورضا : پسرش مورد اعتماد نباشه مگه رعنا بره چیکار کنه، پشت یه میز نشسته ست حساب و کتاباش انجام میده سر ساعت هم برمیگرده خونه .
اینجوری هم کمتر تو خونه ست حوصله ش سرنمیره .

بهادر به میز تکیه داد و متفکرانه به عمونگاه کردو بعد گفت : مگه خاله و مامان از صبح تا شب تو خونن حوصلشون سر میره چیکار میکنن ؟ اینم بشینه تو خونه، مثل بقیه زنای خونه دارخودشو مشغول کنه ، همه زنا که شاغل نیستن .

حاج موسی : رعنا درس خونده ست بابا جان . بعدم اکبر پیامی رفیق دُنگ باباته یه چیزی از بابات خواسته اینم بنده خدا تو رو درواسی افتاده حالابزار یه چندوقت بره اگه دید خوشش نیومد یا رفتار بدی دید دیگه نره ؛ رعنا که خودش دختر عاقل و فهمیده ایه ؛

بهادرهردو دستاش و از هم بازکردوگفت : چی بگم والا .. اگه خودش مولفقه و دوست داره بره من حرفی ندارم، ولی فقط موقتی نمیخوام زیاد اونجا باشه .

عمورضا : بهش میگم بابا .. میگم حتما موقتی باشه .

رعنا با شور و شعف به همه نگاه کرد ولبخند پهنی زد، معلومه که از این پیشنهاد خوشحال میشه ،هر چند منم از این پیشنهاد خوشحال شدم حداقل بخاطر خودش تا یکم از محیط خونه دور بمونه و کمتر این مشکلات زندگی و حماقتاشو برای خودش حفاری کنه ” **

نزدیک تحویل سال بودکه عمه گفت : وای سریع میزو جمع کنیم بشینیم الان سال تحویل میشه .

بعد روبه مامانم گفت : این اولین سالیه که شمااینجایین، این خیلی خوبه که همه دور هم جمع شدیم .

مامان با لبخندگفت : آره هر سال یا میریم خونه مهین اینا یا اونا میان پیش ما ..

خاله : البته یه سال من اومدم اینجا خونه ی لیلا نرفتم .

عمه سودابه : همون سال و میگی که بهادر نیومد موند خونه خاله ش ؟

خاله خندیدو گفت : ای خواهر همون موقع تورشو پهن کرده بود ماخبر نداشتیم ، قلابش تو خونه خالش گیر کرده بود ، بیاد پیش منو تو چیکار کنه آخه ؟

همه خندیدن ، نگاه به بهادر کردم که به ظاهر هدف نگاهش عمه بود اما معلوم بود که اونم داره خاطره ی اون سال و تو ذهنش مرور میکنه .

با سنگینیه نگاهم سرشو بلندکردو نگاه غم زده ش منو غافلگیر کرد ، نفس سوزانی کشید که حالِ دلمو غمگین میکرد .

میزو جمع و جور کردیم ؛ همه رو مبلا نشستن ، عمه سینه چایی و شیرینی رو ، رو میز گذاشت و صدای تلویزیون و بلند تر کرد ..

عمه سودابه : حیف شد امسال برزو پیشمون نیست ؛

مامان: آره بچمو مرخصی ندادن بیاد ، دیروز باهاش حرف زدم کلی غرو لعنت کرده .

خاله خندیدوگفت : سوم میاد ، دلم داره تیکه میشه واسه پسرم ، دوماه بیشتره ندیدمش ..اون شیطونه مامانشه .

بهادر : بگو لوس مامان جان از بس لوسش کردی نمیتونه یکی دوماه یه جا بند شه .

مامان: اونم مثل خودته مگه یادت نیست خودت چندبار از خدمت فرار کردی ..؟

همه خندیدیم ؛ جو خوبی بینمون بود ،تا سه دقیقه دیگه به سال تحویل نزدیک میشدیم ، که بهادر گفت : من یه چیزی میخوام ؟

خاله : چی میخوای بهادر ؟

نگاهی به همه انداخت و رو به من گفت : ریحانه میشه یه لیوان آب و یه قرص مسکن برام بیاری .

عمه سریع بلند شدوگفت : چرا ریحانه بره خودم میرم اون بنده خدا که نمیدونه قرصا کجاست .

عمه که کنار بهادر نشسته بود ، بهادر آرنجشو گرفت و گفت : تو بشین عمه من به ریحانه گفتم که از همه کوچکتره .. پاشو ریخانه تو در یخچال نگاه کن جعبه ی قرصا اونجاست .

خاله : تو باز این سردرد گرفتت ..؟

رعنا : بزار من میرم بهادر به خودم میگفتی .

از جام بلندشدم وگفتم : نه میرم تو بشین .

بطرف آشپزخونه رفتم که صدای مهرداد اومد :این دمِ دم وقت گیر آوردی ؟ این سردر کوفتیت چی بود حالا؟ ریحانه بدو بیا الان سال تحویل میشه .

بلند گفتم : الان میام .

تو جعبه قرصها دنبال قرص بودم ، صدای حرف زدنا وغر غر کردن همه به گوشم میرسید ، قرص و از تو جعبه در اوردم که کسی دستمو کشید ودر یخچال و بست .

با ضرب تو سینش فرو رفتم ..

بهادر بود که سریع گفت : هیییس ..چیزی نگو نمیخوام کسی این لحظه رو ازم بگیره.

هولش دادم اما محکمتر منو گرفت وگفت: جونِ بهادر فقط یه دقه آروم باش.

تو بغلش بودم همون بغلی که تمام دنیامو دربرابرش میبازم.
صدای غر غر مهرداد و بقیه میومد و بعد هم آغاز سال جدید.

کوبش قلبش خوش نواز ترین آهنگ برای من بود و آرامشی نصیب قلب بی امانم شد که آروم گرفتم اما با یادآوری مهرداد این خوشیم رنگ باخت و همه چیز برام تیره و تارشد.. من با خودم عهد بستم که پا رو باورها و زندگیه جدیدم نزارم اما بهادر …

– بهادر من نامزد دارم چرا وقتی این موضوع و میدونی باز به من نزدیک میشی ؟

سرمو یکم فاصله داد و رو پیشونیمو بوسه ای زدو گفت : عیدت مبارک عزیزدلم ، آغاز سالت تو بغلم بودی تا پایان امسال که هیچ تا پایان عمرت جات اینجاست .

منو محکم تر تو بغلش گرفت و گفت : دارم همه تلاشمو میکنم ، تا یه راهی پیدا کنم ،قبل اینکه بزارم مهرداد دستش بهت بخوره تو رو ازش پس میگیرم .

با تعجب گفتم: بهادر چی داری میگی من دارم با مهرداد…

– سیس .. نگو .. نگو ریحانه بخدا دنیارو کنفیکون میکنم نمیزارم کسی تورو ازم بگیره !

-بخدا تو دیوونه شدی ؛ چندروزه یه جور دیگه رفتار میکردی، حالا یه رنگ دیگه شدی ؟!

– اونا مال رد گم کنی واسه بابام و مهرداد بود ، بابام چپ میره راست میره تو گوشم نصیحت میخونه هیچکس زبون منو نمیفهمه، خستم کردن نمیزا…

“-ریحانه این قرص کوفتیو بهش دادی ؛ دلم خوش بود امسال واسه سال تحویل نامزدم کنارمه .. مگه این شاسکول گذاشت “

با صدای مهرداد بهادر ازم فاصله گرفت و قرص و تو سینک انداخت و لیوان آب و یه سر بالا کشید.

مهرداد وارد آشپزخونه شدوگفت : توروخدا قرصتو خوردی ؟ بهونه گیریات فقط واسه ماست ؟ تو پاشدی اومدی تو این خراب شده خو همون اول خودت میومدی قرصتو میخوردی ،چرا منه بدبختو زابه راه میکنی ؟

بهادر لبخندی زدوگفت : عیدت مبارک پسرعمه کم غر بزن وگرنه تا آخرش دهنت رو غرزدن میچرخه ها.

مهرداد با خنده و شوخی گفت : تا تورو هست این دهن من که هیچ کل هیکلم یه جا سرویس میشه غر پیشکش .

بعد به طرفم اومدوگفت : “بانوی محترمه ی من عیدتون مبارک”

باهم روبوسی کردیم و بعد بوسه ای در آخر به پیشونیم زد ..

بهادر هم جلو اومد و با حرص عمیق و حسرت بار گفت : بزن کنار تنِ لَشتو .. برادرش هم میخواد بهش تبریک بگه.

با هم دست دادیم با ظاهری که ما تازه به هم تبریک گفتیم .

و رو موهام بوسیدو گفت : همیشه خوشحال ببینمت دخترِ شیطونِ من ..عیدت مبارک .

با لبخند گفتم : ممنون عید تو هم مبارک.

مهرداد و بهادرهم باهم روبوسی کردن و تبریک عیدو گفتن .

مهرداد: یکم از خر بازیات کمتر کن امسال دیگه من عمو بشم .

بهادر خندیدو گفت: تو که داری ازدواج میکنی بفکر پدر شدن خودت باش نه عمو شدن .

مهرداد با یه چشمک شیطون گفت : شک نکن همون دفه اول کارو ردیف میکنم .

با خجالت گفتم: من برم پیش بقیه .

بهادر و مهرداد نگام کردن و هردو همزمان بلند زدن زیر خنده ؛ بخدا که جفتشون احمقن یه روز باهم جروبحث میکنن یه روز خوشن ؛ یه روز بهونه گیری یه روزم که با گفتن این چرندیات دلشونو صابون میزنن .. دیوونن.. حتما به صورت قرمز من که از شرم سرخ شده میخندن ؛

“چه شرمی هم میکنی تو ریحانه ، دو دقیقه پیش لم دادی تو بغل بهادر بعد بازم ادعای خوب بودن میکنی ؟ آخ .. چیکارکنم عاشقشم .. دارم میمیرم از نبودش .. دنیامه .. همه ی زندگیمه .. من نمیتونم اون مردو با هیچکس که نه با تمام دنیا عوض کنم

دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند
دانلود-رمان-زوال-نوشته-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من پارت 38

رمان استاد خاص من پارت 384.5 (90%) 2 vote[s] رمان استاد خاص من  جهت مشاهده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.